
به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در سه بخش منتشر میشود. (بخش اول)
زندگینامه
بزرگ علوی در سال 1283 شمسی (1904 میلادی) به دنیا آمد. پدرش ابوالحسن که در سیر فعالیتهای مشروطهخواهانه سالها در پاریس و برلین به سر برده بود در سال 1302 دو پسر خود (مرتضی و آقا بزرگ) را نیز به آلمان منتقل ساخت. بزرگ علوی پس از پایان تحصیلات در سال 1307 به ایران بازگشت و ابتدا در شیراز و سپس در تهران به کار تدریس پرداخت. در سال 1313 مجموعه داستانهایی را به نام «چمدان» منتشر کرد. همکاری بزرگ علوی در مجله «دنیا» وی را به تقی ارانی نزدیک ساخت. همین روابط نیز موجب شد که در سال 1316 به همراه افرادی از گروه ارانی که بعدها در زندان «به گروه 53 نفر» معروف شدند، دستگیر و به 7 سال حبس محکوم شود. اما با برکناری رضاخان، در مهرماه 1320 بعد از چهارسال و نیم آزاد گردید.
در این دوره که تا چند ماه قبل از کودتای آمریکای 28 مرداد 1332 و در نتیجه اقامت در اروپا، ادامه یافت، بزرگ علوی گذشته از فعالیت با نشریاتی چون مردم و رهبر و همچنین سخن و پیام نو، آثاری چون ورق پارههای زندان (1320) و پنجاه و سه نفر یاران زندانی (1321) و نامهها (1330) و چشمهایش (1331) را نیز منتشر ساخت.
اقدامات وی در آلمان از فروردین 1332 که برای سفری به اروپا رفته بود آغاز شد، اما بعد از کودتا به صورت دائمی کار در دانشگاه همبولت آلمان شرقی را پی گرفت. بزرگ علوی در طول 15 سال اولیه زندگی در مهاجرت مجموعه داستان «میرزا» را نوشت که شامل پنج داستان کوتاه است. فاصله زمانی نخستین داستان از این مجموعه تا نگارش داستان بعدی وی به نام «سالاریها» که در سال 1354 منتشر گردیده، 8 سال است آخرین داستان این نویسنده «موریانه» نام دارد که در سال 1372 بعد از چهار سال تاخیر به چاپ رسید.
بزرگ علوی در سال 1376 در آلمان بدرود حیات گفت و در همانجا نیز مدفون گشت.
---------------------------------------------------
خلاصه کتاب
من در یکی از خانههای «حاجسید محمد صراف» که بعداً نام «علوی» را پذیرفت بدنیا آمدم.(ص39)
من بغل دایهام بودم که میگفت: صدای توپ را میشنوی؟ معلوم بود که این موقعی بود که مجلس را داشتند به توپ میبستند. این باید سال 1907 [1909] باشد. اگر من در سال 1904 بدنیا آمده باشم، آن وقت باید 2ـ3 ساله بوده باشم.(ص40)
در سال 1914 که جنگ بینالملل اول شروع شد، پدرم مهاجرت کرد. من که در سال 1904 بدنیا آمدم، در آن موقع ده ساله بودم.(ص44)
توی مسجد شاه یعنی سالی قبل از رفتن من به فرنگ که در سال 1302ـ 1301 باید بوده باشد، عکسهایی از زمان مشروطیت [در آنجا] میفروختند. من یک عکسی از پدرم را با یک کسی دیگر دیدم که جزو رجال مشروطیت بودند. من تنها چیزی که میتوانم بگم اینه که از فعالین مشروطیت بودند. از این گذشته، وقتی پدربزرگم وکیل دوره اول مجلس شد، طبیعی است که پدر من هم [فعال] بود. در آن عکس، پدرم با عمامه بوده و بعدها، من پدرم را قبل از اینکه به فرنگ برود، با کلاه و یقه بسته دیدم.(ص50)
وقتی پدر من در سال 1920 یا 1921 به ایران برگشت، مادرم به او گفت: این بچهها دیگر بزرگ شدند و من از عهدهشان برنمیآیم، تو باید آنان را همراهت ببری...(ص52)
اگر اشتباه نکنم، از تهران تا رسیدن به برلین سه ماه طول کشید. اول آمدیم بادکوبه و بعد به تفلیس و باطوم و بعد آمدیم به استانبول و از آنجا هم با قطار آمدیم به برلین.(ص55)
نخستین اقدام سیاسی که من کردم، موقعی بود که «وثوقالدوله» قرارداد 1919 را با انگلیسها میخواست ببندد... عدهای از دانشجویان، البته آن وقت که ما دانشجو نداشتیم یعنی محصلین آن موقع و در حدود 400 ـ500 نفر بودیم که نمایش و تظاهرات میکردیم و میگفتیم: یا مرگ یا استقلال.(ص57)
برخی از این خانوادههای اعیان که میخواستند پسرانشان را برای تحصیل در آن موقع به آلمان بفرستند، به پدرم میسپردند.(ص60)
بنابراین اگر سر و کارم به ادبیات ایران افتاد، از یک طرف علاقه من بخواندن رمانهای معروف دنیا و نمایشنامهنویسهای معروف دنیا و از یک طرف دیگر هم علاقه به ایرانشناسی...
من در این زمان علاقهای به سیاست نداشتم و توجهای هم نداشتم یعنی چیزی نبود که مرا بگیرد.(ص66)
به دولت شوروی اطمینان داشتم و اینها همهاش مقدمه است تا بعد بگویم چه اتفاقی افتاد. دولت شوروی را هواخواه ایران میدانستم و دولت شوروی را خیال میکردم که میتواند به کارگران ایران کمک کند و یک ایران آزاد و آبادی درست بکند.(ص69)
دو جریان در من تأثیر میکردند، یکی ادبیات بود و یکی سیاست. حالا میخواهم این مسئله را ادامه بدهم در ایران که وقتی برگشتم، چه اتفاقی افتاد.(ص71)
پشتکار من همان یادداشت کردن و آمدن در منزل و کار کردن بود. اما این آلمانیها، انضباطشان، انضباطشان برای من وحشتناک بود و میگفتم که اینها از یک بوته دیگر درآمدند... احساس میکردم، این مذهبی که به ما تحمیل شده و این مذهب است که ما را از هرگونه پیشرفتی باز میدارد. ما به این چیز [فکر] افتاده بودیم که این خدا میخواهد و خدا همه کارها را درست میکند و این چیز داشت در من پایان میگرفت...
*احمدی[مصاحبهکننده]ـ ... چند سال طول کشید تا از تفکر مذهبی جدا شدید در آلمان؟
**علوی ـ شاید مثلاً در همان سالهای اول.(ص73)
«تقیزاده» را در آلمان دیدم. چند نفر دانشجو که آنجا بودیم، روزی ما را دعوت کرد. شما میدانید که او با پدرم دوست بود و همکار بودند و با پدربزرگم وکیل مجلس بودند. «تقیزاده» در این زمان مرکزی به نام «بایرات» درست کرده بود... این برای این بود که بچههای ایرانی هستند تدریجاً میآمدند به اروپا و در سالهای 1927 به بعد، در اینجا کسی مواظب آنها باشد...
موقعی است که «تقیزاده» آن نظریه خودش را در نشریه «کاوه» نوشته بود: ایران باید روحاً، جسماً و معناً فرنگیمآب بشود. البته بعدها از این نظر عدول کرد.(ص74)
تقیزاده را دو بار در آلمان دیدم... من در پیش یک معلمی بودم که در خانه او پانسیون بودم و میخواستم یک موزیک یاد بگیرم و دلم میخواست که یک ویلن داشته باشم. وقتی از برلین به منستر برگشتم، دیدم که روی تخت من یک ویلن است و گفتند، که این را «بایرات» فرستاده است و من یک نامه تشکرآمیز نوشتم. وقتی دفعه دیگر که به برلین آمدم، یک نامه هم به جناب آقای «تقی زاده» نوشتم و تشکر کردم...
من در زندگی چهار مرتبه «تقیزاده» را دیدم. یک مرتبه در تهران و یک مرتبه دیگر در ژنو.(ص76)
پدرم که دیگر آنجا فعالیت سیاسی چشمگیری نداشت. سال 1306 پدرم درگذشت.(ص77)
در سالهای 28ـ 1927 این اقدامات سیاسی برادرم همراه «ارانی» و «ایرج اسکندری» خشم رضاشاه را برانگیخت و موجب تشنج بین روابط ایران و آلمان شد...
همراه این «جمهوری انقلابی ایران» مرتضی و یارانش و ارانی دیگر نبود ولی «ایرج اسکندری» و دیگران شبنامه منتشر می کردند. اینها به مخالفین و خائنین اعلام انقلاب کرده بودند و از جمله میخواستند که مردم مالیات ندهند و یک جمهوری برپا کنند...
معلوم شد که سردسته و بانی این گروه، «مرتضی علوی» بوده و آدمی به نام «اسداف» که بعدها اسمش ”داراب“ شد.(ص78)
در زمانی که سردارسپه داشت رضاشاه میشد، نمایشی در برلین ترتیب دادند و رژیم احمدشاه را انداختند و جمهوری انقلابی درست کرده بودند و این «اسداف»، این تاج شاهی را بدست یک پسربچه داد و گفت: برو با این بازی کن. در آن زمان، این یادم میآید که خیلی سروصدا راه انداخت. در اثر فشار دولت ایران به آلمان، این «اسدی» را از آلمان اخراج کردند.(ص79)
او آمده بود در مشهد و مدتی او را زندانی کردند و در تهران با «تیمورتاش» و دستگاه دولتی ساخت و او را مرخص کردند.(ص80)
یک دانشجوی ایرانی و گمان میکنم اسمش «عطایی» بوده باشد که پس از زد و خورد با کاردار سفارت ایران خودکشی کرد. دو دانشجوی دیگر ایرانی یکی «خلیل ملکی» و دیگری احتمالا «حامی» دست به اعتراض زدند و بنابراین اینها هم خودشان را در معرض تهدید وزارت خارجه و دولت ایران قرار دادند. دولت ایران اخراج این دو نفر را هم میخواست.(ص82)
در سال 1931 روزنامه [پیکار] سخت از شاه و رژیم شاه انتقاد کرده بود و وزارت خارجه آلمان عقیده داشت که نویسنده آن باید «مرتضی علوی» بوده باشد.(ص83)
توقیف «پیکار» هر بار پس از انتشار میسر نبود، برای اینکه قبل از وارد شدن به بازار، گاهی در سه هزار نسخه منتشر میشد و دست به دست میگشت. بدیهی است که تعداد زیادی از این اوراق به پاریس میرفت و در آنجا «ایرج اسکندری» بود که پخش میکرد...
چندین بار خانه «مرتضی علوی» را تفتیش کردند، اما اجازه اقامت او را در [آلمان] تمدید نکردند و مرتضی علوی از این ببعد مهاجر سیاسی بود. مرتضی درسال 1931 اعتراض کرد که عضو گروه جمهوریخواهان است و در سال 1927 همراه سلیمانمیرزا اسکندری در کنگره ضد امپریالیستی در [بروکسل] شرکت کرده و با نشریه «پیکار» هم همبستگی دارد.(ص84)
در «پیکار» شماره 9 حمله شدیدی علیه رضاشاه شده بود و قبل از توقیف، در سه هزار نسخه بخارج از [آلمان] فرستاده شد...
بنابراین «پیکار» مرتب تا 12 شماره درمیآمد، ولی به مرتضی علوی هم پناهندگی ندادند.(ص85)
سرآخر، کارخانه کروپ به صنایع آلمان نامه فرستاد و خواستار شد که به سفیر ایران در [آلمان] مساعدت کنند تا سفیر ایران بتواند از فعالیت ضد رضاشاهی ایرانیان در آلمان جلوگیری بعمل آورد...
به این سبب بود که در اکتبر 1932 روزنامه «پیکار» توقیف شد...
«مرتضی علوی» را از پروس تبعید کردند و او به «زاکسن » رفت و چون دولت آلمان اقامت او را در تمام آلمان محدود کرده بود، ناگزیر او به «پراگ» رفت.(ص86)
تا اینکه قضیه «فرخی» پیش آمد. فرخی در مجلس ایران، موقعی که قانون بانک کشاورزی را میگذراندند، سخت حمله کرد.(ص87)
«فرخی» از تهران خارج شد... «فرخی» وارد برلین شد و در آن موقع که در برلین بود، روزنامهای بنام «نهضت» منتشر کرد... فقط یک شماره منتشر شد.(ص88)
«فرخی» را هم از آلمان اخراج کردند... او را یک هفته حبس کردند و او به سفارت ایران رجوع کرد و سفارت ایران به او تامین داد که میتواند به ایران برگردد.(صص89ـ88)
این سیاست بود که مرا اسیر کرد و بعدها خواهیم دید که من در دو قطب گرفتار بودم. یک قطب «صادق هدایت» بود در تهران و یک قطب «دکتر ارانی» و من مابین اینها در تلاطم بودم و تا آنجا که میتوانستم در کارهای حزبی هم یعنی بعدها دخالتی نداشتم...
آن موقع آلمانیها مینازیدند به صنایعشان، به پیشرفتشان و راه سازی و اقتصاد و قدرتشان و «بیسمارک» را به رخ ما میکشیدند و «هندنبورگ» را.(ص91)
کار من همین بود که بروم توی کتابها پیدا کنم که ایرانیها چه کارهایی کردند یعنی در زمانی که اینها هیچی نبودند و بیایم به رخ اینها بکشم و بگویم ما «حافظ» داریم. این کار من قدری جلو تحقیر آنها را میگرفت.(ص92)
جمالزاده از اول نه انقلابی بود و نه چپ بود. سابقه پدرش را داشت که سیاست، کار آدم را به کشتن میکشاند و همیشه دست به عصا راه میرفت.(ص94)
او تا اندازهای رسماً سرپرست دانشجویان قلمداد شده بود. وقتی دانشجویان ایرانی قدری شیطنت میکردند و کارهای سیاسی میکردند او به آنها اعتراض میکرد. همانطور که گفتم «ارانی» را میشناخت و وقتی فهمید که ما مجلهای [مجله «دنیا» و چاپ شماره نخست آن در یکم بهمن 1312 در تهران] با «ارانی» داریم منتشر میکنیم، به من تاخت و با یک زبانِتندی که: این حرفها چیه دارید میزنید.(ص96)
حالا موقعی است که من برگشتم به ایران و ایران یک چیز دیگری میشه.(ص97)
من از جمالزاده شنیدم که روزی پدرش «سیدجمال» پس از پایین آمدن از منبر که در آن نطق مبسوطی علیه شاه و بسود مشروطه کرده بود، به پدرم گفت: «ابوالحسن» خسته شدم بیا بریم لبی تر کنیم یعنی برویم مشروبی بزنیم یعنی تا این حد حساب کار سیاسیاش را انجام میداده ولی در عین حال انسان بود و میرفتند با هم عرقی هم میخوردند.(ص103)
هنوز هم دقیق معلوم نیست که این لغت مشروطه از کجا آمده و ارتباطی با شرط ندارد، احتمالاً از «شارت» فرانسه آمده باشد و این هنوز به نتیجه قطعی نرسیده است.(ص104)
از کسانی که با آنها آشنا شدم و گفتم، «کاظم ایرانشهر» بود. این در سالهای 1925ـ 1922 است و هر زمان که به برلین میآمدم، مدتی در کتابفروشی او میرفتم و کتاب میگرفتم. دکتر «ارانی» کتاب چاپ میکرد. «شرح مااشکل» را در اینجا [برلین] چاپ کرد...
او [کاظمزاده] مرد متجسسی بود که میخواست پژوهشگر بشود، اما آیا واقعاً پژوهشی کرد یا نه، نمیدانم. عاقبت هم کارش در نتیجه تجسس و پژوهش به پیغمبری افتاد.(ص107)
از آن زمان «عباس علامیر» را میشناختم و هر وقت در سفارت ایران در برلین کار داشتم، دو نفر بودند که من به آنها رجوع میکردم، یکی «عباس علامیر» بود و یکی هم «سرلشگر شفاهی».(ص111)
زمانی که ساواک مسلط بود و پاسپورت ایرانی من که از ایران با آن آمده بودم و دیگر آنرا تمدید نمیکردند، همین «عباس علامیر» و البته با کمک «سرلشگر شفاهی» برای من گذرنامه صادر کرد از «علویکیا».
*احمدی ـ یعنی سرلشگر «علویکیا» که معاون ساواک بود؟
**علوی ـ بله، «علویکیا» هم در برلین بود. این «علامیر» بوسیله «سرلشگر شفاهی» توانست برای من از «علویکیا» گذرنامه بگیرد و من هنوز گذرنامهای که دارم گذرنامهای است که زمان ساواک در برلین صادر شده...
این «سرلشگر شفاهی» از یاران کهن رضاشاه بود و از زمانی که رضاخان رئیس قشون بود، همدیگر را میشناختند و به او اطمینان داشت.(ص112)
بعدها در تهران، من با او آشنا شدم. هر وقت که من از خانه فرهنگی ایران و شوروی بیرون میآمدم، میدیدم که سوار اتومبیلش بوده و داشت به شمیران میرفت و نگه میداشت و مرا سوار میکرد...
روزی که با اتومبیلش مرا به شمیران میبرد، گفت: نمیدانم با «روزبه» ارتباط داری یا نه. برو به دوستانت بگو چون دوستانت میدانند که «روزبه» کجاست، به آنها بگو که به «روزبه» بگویند که بیگدار به آب نزنه، اگر گیرش بیاورند، میکشنش. حکم قتل او صادر شد...
حضرات تودهای به من میگفتند که ارتباط خودت را با او قطع نکن...(ص113)
هرکس از ایران به اروپا میآمد، به رخ آدم میکشید که از وقتی که رضاخان سردارسپه، وزیر جنگ و نخستوزیر و شاه شده و به تخت سلطنت نشسته، ایران داره آباد میشه... من در رشت چند روزی خانه داییام «معینی» پدر «سرلشگر معینی» که بعدها وکیل شد، مهمان بودم، متوجه چراغ برق شدم که کورسو میزد و گفتم: آواز دهل شنیدن از دور خوش است. این حرفهایی که ما در آنجا شنیدیم، اینها قدری اغراق است...
منظره تهران برای من وحشتناک بود. کوچهها به نظرم تنگتر آمد. تیرهای چراغ برق که در اروپا سر راست و شق به هوا میرفتند، اینجا اغلب کج و شکسته به نظرم آمدند.(ص118)
مثلاً به نظرم میآمد که هر که آخونده، این آخوند نافهم و ارتجاعی است و سواد آن چیزها را ندارد. یک روز دیدم که عمویم با یک آخوندی داره توی کوچه میره...
متوجه شدم که به آخوند و ملا هم باید همان احترامی را بگذارم تا به معلم و استاد که در آلمان میگذاشتم.(ص119)
فهم و درک بچههایی که من آنها را نمیشناختم و حالا داشتم با آنها آشنا میشدم، دیدم که خیلی فرق کردند. این بچهها از علم و صنعت اروپا و از فیزیک و شیمی و هیئت صحبت میکردند و یک فاصله عجیبی مابین این بچهها و پدرانشان بود. من احساس کردم که یک تحولی آغاز شده ولی به کجا میانجامد، این را دیگر نمیدانستم...
اگرچه در آن روز بنظر من و به تبلیغ دولتیها، «نایب حسین کاشی» یک دزد و غارتگر بود. پدر همین آریان پورها...
اما سالهای بعد که دو سه تا کتاب درباره «نایبیها» نوشتند، معلوم بوده که اینها مردان انقلابی بودند و مخالف انگلیسها بودند و میخواستند که دولت ایران را سرنگون کنند.(ص122)
یعنی از یک طرف سیاست سختگیری و از طرف دیگر مدارا. ببینید، در آن زمانی است که رضاخان با «سلیمانمیرزا اسکندری» و «محمدصادق طباطبائی» نشست و برخاست میکند و جلسه تشکیل میدهند و در حضور «طباطبائی» و «سلیمانمیرزا» اقرار میکند که مرا انگلیسها آوردند ولی من کار خودم را میکنم.(ص124)
من «مصطفی فاتح» را میشناختم و بعداً خواهم گفت. ما تازه با «صادق هدایت»، «مجتبی مینوی»، «مسعود فرزاد»، «رضوی»، «مینباشیان» و «نوشین» گاهی بعدازظهرها توی کافهای در لالهزار در باغی مینشستیم. «مجتبی مینوی» که «مصطفی فاتح» را میشناخت، یک روز آمد روی میز ما نشست. فکرش را بکنید که «مصطفی فاتح» بزرگترین کارمند ایرانی شرکت نفت که 20ـ10 نفر انگلیسی زیر دستش کار میکردند، میآمد پهلوی ما چلغوزها مینشست...
«فاتح» روزهای جمعه ما را در خانهاش دعوت میکرد، به ما مشروب میداد و موسیقی و صفحات خیلی عالی داشت و میگذاشت. کتابخانه خیلی عالی داشت. یک عکس بزرگ زرتشت را در کتابخانهاش زده بود و اینها را جمع میکرد. ما هم که خودمان را طرفدار ایران باستان میدانستیم، من او را دوست داشتم...(ص135)
یک آدم دیگر هم در این مدرسه معلم بود بنام «بسیجی» که با برادر او و قبلاً اسمش را گفتم که «هومن» شده بود و در شیراز هم منزل بودیم، از آن شیادها یعنی جرثومه اصنع فصح یعنی معجون شنیعترین فسادها بود مثل بچه بازی و نمیدانم کثافت و بعد همین آدم رفت تا معاون وزیر دربار شد.(ص144)
اشتغال من در مدرسه صنعتی ادامه داشت تا اینکه روزی دکتر «ارانی» که ما با هم در خانهاش کتاب میخواندیم از جمله کاپیتال مارکس و با هم دوست بودیم، روزی به مدرسه صنعتی آمد...
من روزی چند ساعت درس میدادم و بعدازظهرها با «صادق هدایت»، «مینوی»، «مسعود فرزاد»، «عبدالحسین نوشین» و «مینباشیان» توی کافهها با هم بودیم و گاهی تا ساعت 9ـ8 و بعد به خانه میرفتیم و تا ساعت 12 کار نویسندگیام را انجام میدادم.
«صادق هدایت» از یک طرف و دکتر «ارانی» از طرف دیگر مرا به دو قطب مختلف میکشاندند...
من از یک طرف علاقه داشتم که تماس ادبی خودم را با این گروه ادامه بدهم و از طرف دیگر البته شیفته دکتر «ارانی» هم بودم.(ص147)
اما ارتباط من با «ارانی»: روزی «نوراله خان همایون» که درباره او قبلاً صحبت کردم، مرا به تالار مجلس شورای ملی برد...
«فرخی یزدی» که در آن زمان وکیل مجلس [شورای ملی] بود، نطق آتشینی در مجلس ایراد کرد و میخواست ثابت کند که این قانون یعنی تاسیس بانک زراعتی تنها به سود مالکین بزرگ تمام میشود و این باعث میگردد که دهقانان زمینهای خودشان را رها کنند و به شهرها بریزند و به سپاه بیکاران اضافه شود.(ص150)
اما وقتی هیاهوی نمایندگان مجلس درگرفت، یکی از آنها یعنی یکی از دستنشاندگان شاه به پشت تریبون رفت و با پسگردنی او را بیرون انداخت...
من از این حادثه به اندازهای وحشت کردم و تحریک شدم که وقتی از مجلس به منزل برمیگشتم، در مسیر راه با دکتر «ارانی» روبرو شدم ـ او را در آلمان دیده بودم و میدانستم که از دوستان برادرم است ـ تمام آنچه را که دیده بودم جزء به جزء برای دکتر «ارانی» شرح دادم.(ص151)
*احمدی ـ این واقعه که در آن ایام در ارتباط با «فرخی» اتفاق افتاده در خرداد ماه 1309 بود. همین دیدارتان در خیابان با دکتر «ارانی» نشان میدهد که تاریخ دیدارتان با او در ایران، در این زمان بوده است؟
**علوی ـ ... آن روز گفت: گاهی پیش من بیایید تا با هم در این زمینهها صحبت کنیم. از همین رفتن به خانه دکتر «ارانی»، زندگی سیاسی من بدون اینکه خود بخواهم آغاز شد و من را به زندان، تبعید، دربدری، بیخانمانی، عزیمت، یاس و سرخوردگی کشاند...
من با دکتر «ارانی» چندین هفته کتاب کاپیتال مارکس را خواندم و با هم بحث میکردیم و کوشیدیم به نکتههایی از مارکسیسم پی ببریم.(ص152)
بعد «ایرج اسکندری» به ایران آمد به قصد اینکه حقوق پدرش را که دولت قطع کرده بود از چنگ مخالفین درآورد و به تحصیل خود در فرانسه ادامه دهد. او هم در این محفل درس ما شرکت کرد...
ما سه نفر یعنی دکتر «ارانی»، «ایرج اسکندری» و بنده مجله «دنیا» را راه انداختیم...
*احمدی ـ شماره یکم مجله «دنیا» در اول بهمن 1312 منتشر شد.(ص153)
**مقالات ما در مجله «دنیا» با نامهای مستعار الف.جمشید که «ایرج اسکندری» بود و فریدون ناخدا (که من بودم) منتشر میکردیم... «ارانی» مقالات خود را بنام «قاضی» منتشر میکرد.(ص154)
مجله «دنیا» خوانندگانی در بین جوانان پیدا کرده بود و جمعی دور دکتر «ارانی» حلقه زدند و از همین گروه دانشجویان، رئیس شهربانی وقت، گروه 53 نفر را ساخت و پرداخت و به 5 تا 10 سال حبس [محکوم] و به مرگ دکتر «ارانی» در زندان منتهی شد...
حدس میزنیم که «ارانی» پس از بازگشت از راه آلمان (1313) بوسیلهای و شاید در ارتباط با «مرتضی علوی» با «کامبخش» تماس پیدا کرد. «کامبخش» که از ابتدا به اتهام جاسوسی برای روسها گرفتار شده بود.(ص155)
شاید بوسیله این «کامبخش» چنین نقشهای که با سیاست روسها، سیاست شورویها تطبیق میکرد، پیدا شده باشد. اما به نظر من قصد «ارانی» و «ایرج اسکندری» تأسیس یک حزبی آن هم به اسم حزب کمونیست وجود نداشت و گمان میکنم که اگر دکتر «ارانی» چنین فکری و یا تصمیمی داشته است، من از آن خبر ندارم و تصور میکنم که من حاضر نبودم وارد [چنین] حزبی شده باشم.(صص156ـ155)
در این گروه، تمایلات بسود شوروی وجود داشت. اما هیچ وقت نباید تصور کرد که «ارانی» یا «ایرج اسکندری» و بنده که داخل آدم نبودم دستنشانده یا نوکر روسها بودیم. مطلب و نکتهای که «سرپاس مختاری» رئیس شهربانی میخواست به کرسی بنشاند که اینها را روسها بوجود آوردهاند و به همین جهت هم «مختاری» اصرار داشت که پرونده 53 نفر را در دیوان حرب [دادگاه نظامی] ارجاع شود.(ص157)
*احمدی ـ الان اسمش را میگویم، اسم کتاب بنام آیینه عبرت است.
**علوی ـ آفرین. در آنجا [به نقل از علیاصغر حکمت] به «مختاری» گفته بود که اینها کسی نبودند و چیزی نبودند. «سرپاس مختاری» به «حکمت» گفت: اگر این مطلب را در جای دیگر بگویی، هردویمان نابود میشویم.(ص159)
*احمدی ـ انور خامهای نبود؟ او چنین میگوید که از دکتر «ارانی» پرسید: اگر روزی شورویها به خاک ایران حمله کنند وظیفه ما چیست؟ دکتر «ارانی» گفت: دفاع در مقابل شورویها و مبارزه با آن در جنگ یعنی دفاع از میهن.
**علوی ـ بله، بله، بله. جواب این بود. تا آنجا که ما میتوانیم برکنار میمانیم. اما اگر روسها قصد تسخیر ایران را داشته باشند، باید با تمام قوا بجنگیم. (ص160)
«کامبخش» بمحض اینکه از زندان بیرون آمد، دو سه ماهی غیبش زد یعنی به روسیه گریخت. در آنجا یاران سابق خود را فریب داد که گروه 53 نفر را «ارانی» لو داده نه او. تا آنجا که این دروغ محض، مدتی در میان چپها رواج داشت. چون دکتر «ارانی» که مرده بود و کسی در آنجا یعنی روسیه یا در باکو و هر جایی که «کامبخش» رفته بود، وجود نداشت تا ثابت شود که اولین کسی که همه را لو داده، مسلماً «کامبخش» بوده است.(ص161)
با دکتر «رادمنش» اُخت بودم و چهار سال و نیم با هم در یک سلول در زندان بودیم.(ص162)
وقتی در انجمن ایران و شوروی عضو شدم و بر حسب حکم «علی سهیلی» رئیس هیئت مدیره انجمن که وزیر امورخارجه و بعد هم نخستوزیر شده بود، کار مجله «پیامنو» را به عهده گرفتم و به دلایلی که صلاح انجمن تقاضا داشت، من از کارهای حزبی تا اندازهای برکنار مانده بودم...
حالا میخواهم جست بزنم برگردم به سابقه دوستی با «صادق هدایت» در فاصله سالهای 1309 تا 1316 تا اینکه به زندان افتادم.(ص163)
من کتاب «پروین دختر ساسان» را برداشتم و خواندم...
کتاب [پروین دختر ساسان] چیز دیگری بود و مسئله دیگری را مطرح کرده بود و اینکه چقدر عربها و اسلام به ایران ضرر رساندند. از «غلامعلی» پرسیدم: این «صادق هدایت» کیه؟ او گفت: این بسیار آدم خوشمزهای است، باید تو را با او آشنا کنم. چند روز بعد با هم و این سال 1309 است... بهاتفاق «فریور» او را در کتابخانهای دیدیم...
گفتم: آقای «هدایت» من به شما ارادت دارم و «پروین دختر ساسان» را خواندهام و با موضوع آن موافقم و خوشم آمد که کسی برداشته و چنین موضوعی را مطرح کرده است. من شیفته آن شدم.(صص165ـ164)
با هم قرار گذاشتیم که همدیگر را در کافه «وکا» ـ حالا این اسم از کجا آمده بود، نمیدانم ـ ببینیم و گمان میکنم که این برخورد با «صادق هدایت» در سال 1309 بود که تازه به ایران برگشته بود.
از آن زمان تا سال 1316 که من به زندان افتادم، هر روز و یا گاهی هر جمعه با او هم صحبت بودم.(ص165)
تحمل تملق و مجیز گویی از اسلام را نداشت، میلرزید و نمیتوانست خودش را [کنترل] کند و گفتم، در حضور زنها فحشهای رکیک میداد.(ص166)
محفل ما در کافه «وکا» در چهار راه مخبرالدوله و یا کافه لالهزار همواره گرم و شوقآور بود و از جمله کسانی که همیشه در آنجا حضور داشتند، «مجتبی مینوی» بود که او را از پاریس میشناخت، «مسعود فرزاد» بود، «عبدالحسین نوشین»، «حسن رضوی» و گاهی «مینباشیان» ویلون زن و رئیس ارکستر که من او را از آلمان میشناختم.(ص166)
از جمله کارهایی که «مینوی» کرد همین «ویس و رامین» است...
اما چیزی که برای «صادق هدایت» و محفل او و «مینوی» مهم بود، اینکه شاهان بدون توجه به آداب و رسوم عفت و عصمت به این داستان عشقی توجه کرده بودند و همانطوریکه گفتم این موضوع ظاهراً در زمان اشکانیان ساخته شده، زمانی که زنای با محارم جزو گناهان کبیره بحساب نمیآمد.
هدف «صادق هدایت» زنده کردن تاریخ و فرهنگ ایران گذشته بود و تحت تأثیر این اندیشه بود که «مینوی» زحمت کشید و واقعاً توانست «ویس و رامین» را منتشر کند.(ص170)
یکی از تالیفات «مجتبی مینوی» نوروزنامه بود که با چاپ و صحافی و پشت جلد عالی انتشار یافت...
بزرگداشت دوره ساسانیان که «صادق هدایت» آنرا عصر طلایی تاریخ ایران میدانست، باعث انتشار «نوروزنامه» شد. (ص171)
همانطور که گفتم مرکز توجه ما گذشته ایران و دوران باستان بود. آثاری که در زبان خارجی با وضع ایران جور درمیآمد، اینها را «صادق هدایت» تشویق میکرد که بروید و بخوانید، ترجمه کنید، بنویسید، یک کاری انجام بدهید...
«صادق هدایت» من را وادار کرد تا «حماسه ملی ایران» یعنی Das Iranische Nationalepose نوشته «نولد که» را از آلمانی بفارسی ترجمه کنم.(ص174)
کتاب حماسه ملی ایران به خرج «تقیزاده» که در آن زمان وزیر دارایی بود به چاپ رسید یعنی ایشان با یک بازرگان ایرانی سر معامله تریاک قرار گذاشته بود که دو هزار پوند در اختیار «تقیزاده» بگذارد و او این پول را برای کارهای فرهنگی خرج بکند. از این دو هزار پوند، مبلغ 300 تومان آن به من رسید، خیلی پول بود.(ص175)
زمانی که به زندان افتادم، «نوشین» [عبدالحسین] در بحبوحه نمایشنویسی و صحنهپردازی بود. این فن را «نوشین» در پاریس آموخته بود.(ص176)
«نوشین» در پاریس با چپیهای فرانسه آشنایی پیدا کرده بود...
اینها در پاریس یک تمایلات سوسیالیستی و چپ همراه خود آورده بودند. البته من نمیخواهم نقش خودم را در اینجا مطرح کنم. با «نوشین» دوست بودیم. وقتی که اوضاع رضاخان بهم خورد و داشت میرفت، یکی از اولین کسانی که به دیدن من به زندان آمد «نوشین» بود. نفر اول «مصطفی فاتح» بود. وقتی «رضا سمیعی» رئیس شهربانی شده بود، فاتح آمد به من گفت، تو هم مرخص میشوی.(ص178)
اگر «مینوی» و «صادق هدایت» به گذشته ایران توجه داشتند، توجه «نوشین» به اوضاع اجتماعی روز بود.(ص179)
اما «صادق هدایت»، او بیشتر آثار خود را در فاصله سالهای 1306 تا 1316 تا اینکه من به زندان افتادم و از جرگه آنها خارج شدم، انتشار داد...
سرچشمه بیشتر داستانهای «هدایت» مشاهدات و تجربههای شخصی او بود که برمبنای افکار و آرزوهای سرخورده، آرزوهایی که به یاس منتهی شده بود، تفهیم کرده و آنها را حقیقت محض تلقی کرده است.(ص182)
*احمدی ـ آیا «دهخدا» به جلسه شما [در محفل ادبی] میآمد و شرکت میکرد؟ در آن موقع از شما حدود 20 سال بزرگتر بود...
**علوی ـ حالا که اسم «دهخدا» را آوردی، میگویم. گاهی ما شبها به یک کافه در لالهزار میرفتیم. شبی، چهار نفری آن جا نشسته بودیم. گاهی «دهخدا» به آنجا میآمد...
تنها میآمد و ما هم گاهی به خانهاش میرفتیم. ما را تشویق میکرد.(ص189)
«خانلری» در آن زمان یعنی در سالهای 16ـ1314 هنوز جوانی بود که تازه داشت معلومات خودش را برای آینده انبار میکرد. در آن زمان غوره بود و هنوز مویز نشده بود. بعدها ترقی کرد و سناتور شد و وزیر شد و دانشمند و مدیر مجله شد... مجله سخن...(ص191)
بعدها، «هدایت» با مجله سخن همکاری میکرد و «چوبک» هم از دوستان هدایت شد و آثارش را از سال 1316 به بعد منتشر کرد.(ص192)
در روز 21 اردیبهشت ماه 1316 من را از سرکلاس دستگیر کردند...
آن روز توی اتاق معلمین که بودم، شنیدم که یکی از همکاران من گفت: دکتر «ارانی» را دستگیر کردند، او که دوست من بود و قبلاً راجع به او صحبت کردم که رئیس من هم بود یعنی او را در اداره صنایع که بعدها وزارتخانه شد، رئیس اداره تعلیمات آن اداره شده بود یعنی تمام مدارس صنایع در تهران و شیراز جزو ابوابجمعی او بود و من شستم خبردار شد که نوبت تو هم خواهد رسید.(ص205)
من که از در اتاق مدیر مدرسه آمده بودم بیرون، «اسفندیاری» را دیدم... پیش خودم گفتم: «واقعاً با من چکار دارند، فرض کنید با دکتر «ارانی» کتاب خواندم و کاری نکردم. شاید هم من را میبرند و بعد مرخص میکنند. غافل از اینکه، همین رفتن و وارد آن اتومبیل شدن، بله. چهار سال و نیم طول کشید.(ص206)
در آنجا به اتاقی بردند که یک آدم خپلهای نشسته بود و «اسفندیاری» رفت و چیزی در گوشش گفت. این مرد خپله، اسمش «جوانشیر» بود... گفت: شما عضو فرقه کمونیستی هستید. تا آن وقت لغت فرقه برای من مفهوم مذهبی داشت مانند فرقه اسماعیلیه و امثالهم. استفاده از آن در اینجا برای من تازگی داشت.(صص207ـ206)
خوشبختانه دو تا چیز [سند] یعنی بیانیه اول ماه مه. این بیانیه را من به خانه «نوشین» فرستادم و «نوشین» همان را برای من برگردانده بود و البته به دیگران هم داده بود و یک سند سوسیالیستی و مارکسیستی دیگر که من توانستم این دو تا را در آن سبد بیاندازم.
اینها چون وارد نبودند و در بعضی خانهها [در تفتیش خانههایی از گروه پنجاه و سه نفر] مثلاً کتاب بینوایان «ویکتور هوگو» جزو کتابهای ضاله شده بود و در خانهای دیگر، کتاب «داروین» هم جزو کتابهای ضاله بحساب آورده بودند. سند دومی که گفتم و انداختم در آن سبد، ترجمه مانیفست کمونیست بود.(ص208)
توی کاغذهای من، «فتوحی» متوجه نکتهای شد و به یکی از این مامورین گفت: برو «جوانشیر» را خبر کُن...
این کاغذ را یکی از شاگردان مدرسه که از من نمره بد گرفته بود، نوشته که اگر [نامفهوم] نکنی تا چند روز دیگر زنده نخواهی بود. زیر آن کاغذ را هم امضا کرده بود، کمیته سری. اینها میخواستند ببینند که این کمیته سری چیه...
وقتی ناامید شدند که من از کمیته سری خبری ندارم، دستبند قپانی را بعد از نیم ساعت یا سه ربع [باز کردند].(ص209)
اینها [به تاثیر] توهین به اشخاص پی برده بودند و این برای آنها یک حربهای بود...
این آژانها، به این کار عادت کرده بودند که به زندانیان سیاسی توهین و بیتربیتی بکنند.(ص209)
دکتر «بهرامی» را خیلی شکنجه دادند. شب تا صبح شکنجه و سه روز به او گرسنگی دادند و آثار [نامفهوم] او چیزی نداشت که بگه. تنها میتوانست بگوید که با دکتر «ارانی» دوست بود. از او چیزی در نیاوردند. من این موضوع را از این جهت میگویم که همین دکتر «بهرامی» وقتی بعدها حزب توده لو رفت... آمد پشت رادیو و بطور مفتضحی تمام تقصیرها را به عهده خودش گرفت و توصیه کرد [به اعضا حزب] که هر چه دارید بگویید و نفرتنامه بنویسید و مرخصتان میکنند. این نشان داد که این مرد آهنین، در این دوره از موم هم نرمتر شده بود یعنی وقتی ایمانش را در بیست سال بعد از دست داده بود، دیگر تحمل هیچگونه زجر و مصیبت و دردی را نداشت.(صص212ـ211)
*احمدی ـ به شما فقط یک جلسه و یک بار شکنجه دادند؟
**علوی ـ بله، فقط یک جلسه.(ص212)
دکتر «ارانی» هم در کریدور بالا بود. سلول من روبروی درب مستراح بود و تا این ایام دکتر «ارانی» را در زندان ندیده بودم ولی دکتر «یزدی» را دیده بودم.(ص214)
آن روز رفتم و کاغذ را از زیر کوزه گرفتم که نوشته بود: من را خواهند کشت ولی شما را مرخص میکنند. من مادرم بیمار است و از تو خواهش میکنم برو آنجا و چنین رفتار کن که پسرش هستی و با او صحبت کن و دلداریش بده...
بعدها او را اذیت کردند و واقعاً قصد کشتن او را داشتند و مطلبی که خودش در جایی نوشته و گفته [در دفاعیات خود در دادگاه] که من را در روی زمین بدون حصیر میانداختند و وقتی فهمیدند که من گیوههای خودم را بجای بالش زیر سرم میگذاشتم، آمدند حتا آنرا هم از من گرفتند. بالاخره، میدانید که او بیماری حصبه گرفت و فوت کرد...(صص216ـ215)
اولین کسی که در زندان به دیدن من آمد، مصطفی فاتح یعنی رئیس ایرانی شرکت نفت بود. یک عده را مرخص کرده بودند و «فاتح» به من گفت که مرخص میشی.(ص216)
«مختاری» میخواست به «رضاخان» بفهماند که اگر من نبودم، اینها تیشه به دستگاه سلطنت تو میزدند، من یک حزب کمونیستی آراسته و با تشکیلات منظم را توقیف کردم و اینها بایستی مجازات بشوند.(ص218)
*احمدی ـ بعد از اینکه به زندان قصر آمدید، دکتر «ارانی» را در همان زندان نگه داشتند؟
**علوی ـ بله، ما دیگر دکتر «ارانی» را ندیدیم...
پس از چند ماهی که ما را به زندان قصر آوردند، دیگه ما با همه «پنجاه و سه نفر» آشنا شدیم.(ص219)
ما بین «پنجاه و سه نفر» همین که همه با هم در فلکه آشنا شدند و بعد در زندان بالا... در آنجا اختلاف نظرهایی پیدا شد. موضوع این بود که: کی «پنجاه و سه نفر» را لو داده؟ دو نفر ممکن بود، «کامبخش» یا «ارانی». این «کامبخش» با زیرکی که داشت و با گروهی قزوینیها که دور و برش بودند، الموتی و غیره، چنین وانمود کرده بود که دکتر «ارانی» لو داده است. دکتر «ارانی» هم عاقل و زیرک و به دلایلی خیلی آرام نشان میداد که من را بعد از اینکه «کامبخش» را گرفتند، بازداشت شدم، من چطور میتوانستم او را لو داده باشم.(صص221ـ220)
موقعیکه پرونده دکتر «ارانی» را میخواندند، دکتر «ارانی» روی نیمکت ایستاده بود و دستش را به پشتش زده بود و این جوری ایستاده بود [در فیلم ویدیویی حالت نشان داده میشود] و «کامبخش» این جوری [حالت نشان داده میشود] نشسته بود. اغلب فهمیدند، کسی که میتواند در موقع پرونده خوانی این جور سینه سپر کند و به ایستد ـ اگر کسی را لو داده بود ـ خودش را این طور نشان نمیدهد. در صورتی که «کامبخش» مثل یک سوسک خودش را کوچک کرده بود و نشان نمیداد.(ص221)
پرونده «پنجاه و سه نفر» از اداره سیاسی به دادستانی تهران فرستاده شده بود. چون دیگر تحقیقات انفرادی را لازم نمیدانستند، این بود که همه ما را پیش هم آوردند و از این گذشته، شهربانی و اداره سیاسی هم احتیاج به این سلولهای انفرادی داشتند و نمیتوانستند که آنها را فقط به «پنجاه و سه نفر» اختصاص بدهند، این بود که بنا به مقتضیات زندانها، ما را از کریدورهای انفرادی بیرون آوردند و به فلکه بردند. ما همه با هم آشنا شدیم و اغلب همدیگر را قبلاً نمیشناختیم چون ما با هم تماسی نداشتیم و گروهی نبودیم. دکتر «ارانی» و بعدها هم «کامبخش» با چند نفر تماس برقرار کرده بودند که اینها همدیگر را میشناختند. اما میشد گفت که فعالیت گروه «پنجاه و سه نفر» از سیر ورودشان به فلکه شروع شد. ما با هم در آنجا هم عقیده نبودیم و گاهی با هم جدال میکردیم. در همان آغاز، یک علت اختلاف این بود که کی این «پنجاه و سه نفر» را لو داده است؟.(ص222)
کامبخش، کار کشته بود و سرد و گرم روزگار چشیده، سواد زیادی نداشت، در شوروی هم فقط خلبانی یاد گرفته بود. او چنین وانمود کرد که او کسی را اصلاً لو نداده و همه اینها در نتیجه ضعف دکتر «ارانی» لو رفتهاند و همه را «ارانی» به اداره سیاسی معرفی کرده است. این موضوع، یک اختلاف میان گروه «پنجاه و سه نفر» بود. بیشتر آنانی که وارد نبودند، واقعاً دکتر «ارانی» را مقصر میدانستند. اما چند نفر از دوستان «ارانی» و از آنانی که باسوادتر بودند و آنانی که دکتر «ارانی» را شخصاً میشناختند، میدانستند که این کار دکتر «ارانی» نیست...
«ایرج اسکندری»، «کامبخش» و دکتر «یزدی» و دیگرانی بودند که سطح تحصیلات عالیه و علمی و فرهنگی داشتند و در مقابل مثل «شورشیان» که اصلاً هِر را از بِر تشخیص نمیداد. از این جهت وقتی که گروهی در فلکه داشت تشکیل میشد، اینها همه به هم احتیاج داشتند.(ص223)
در تاریخ دوم دیماه 1316 قرار توقیف دسته «پنجاه و سه نفر» صادر شد...
بعد ما را به زندان قصر بردند و در کریدورهای مختلف پخش کردند.(ص224)
استنطاق متهمین در دست دادگستری افتاده بود...
این آقای مستنطق جرأت نکرد که «پنجاه و سه نفر» را تک تک به دادگستری احضار بکند، خودش آمد پشت میلههای زندان نشست و «پنجاه و سه نفر» هم این طرف میلهها نشسته بودند و پروندهها را میخواندند. در همان جلسه بود که من اشاره کردم و باز هم تکرار میکنم که «کامبخش» خودش را کوچک کرده بود و دکتر «ارانی» دستش را کمر زده بود و روی نیمکت ایستاده بود و سینهاش را سپر کرده بود.(ص225)
بالاخره روز یکشنبه 27 شهریور 1317 اعتصاب گرسنگی دسته «پنجاه و سه نفر» و سایر زندانیان سیاسی آغاز شد...
این هتاکی باعث شد که «خلیل ملکی» که واقعاً یکی از شجاعترین «پنجاه و سه نفر» بود، اقلاً تا آنجا که با طبیعت او جور درمیآمد، اعتراض کرد...
روز بعد، رئیس زندان «خلیل ملکی» را خواست و به او توهین کرد، او را کتک زد...
میان تمام زندانیان سیاسی و گروه «پنجاه و سه نفر» در کریدورهای گوناگون بحث در گرفت و پس از مذاکرات مفصل، تصمیم به اعتصاب غذا گرفته شد.(صص227ـ226)
بعد «نیرومند» ده نفر از جمله دکتر «ارانی»، دکتر «بهرامی» و چند نفر دیگر را به خارج باغ زندان آورد و به هر کدام از آنها سیصد ضربه شلاق زد و «ایرج اسکندری» را هم [به آنجا] تا خواست تا به او نشان بدهد که با آنها چه رفتاری کرده است که او بیاید و به ما خبر بدهد...
بنابراین، پس از این شلاق زدنها، اعتصاب با شکست مواجه شد، بدلیل اینکه اعتصاب یک هیئت مدیره نداشت...
یک عده هم اصلاً در اعتصاب شرکت نکردند مثلاً «عباس نراقی» و «لاله» در اعتصاب غذا شرکت نکردند...
«عباس نراقی» وکیل مجلس شد و «لاله» بانکدار شد و ثروتمند.(ص229)
من تاکنون سبب شکست اعتصاب را گفتم ولی دلیل عمده شکست اعتصاب این بود که ما [تناسب] قدرت خود و زور دستگاه دولتی را در نظر نگرفته بودیم.(ص230)
اگر همه با هم میمردیم، باز هم نمیتوانستیم حکومت رضاخان را از پا درآوریم...
بنابراین، مبارزه با زندان به نتیجهای که ما امیدوار بودیم، نرسید...
بسیاری از آنچه که در کتاب «پنجاه و سه نفر» من آمده، یادداشتهایی است که در همین زندان، روی کاغذهای سیگار و شیرینی و میوه و اینطور چیزها یادداشت کرده بودم.(ص231)
کسی که مرا تشویق به نوشتن میکرد، پیشهوری [جعفر] بود. پیشهوری در سلول مقابل سلول من بود. من با او دوست شده بودم.(ص232)
«ارانی» در عین ملایمت و در عین مستدل کردن صحبتهایش، حمله هم میکرد و گفت: من میدانم، شماها نمیتوانید دکتر «ارانی» را تبرئه کنید و این بر خلاف ادعاهای شهربانی خواهد شد. با این جمله، او دفاعیه خود را پایان بخشید و گفت: من تقاضا میکنم که این گروه که در مقابل شما نشستهاند و اول از همه آنها را و بعد من را تبرئه کنید. روز چهارم بهمن 1317 روز صدور رای دادگاه بود...
در این روز، دکتر «ارانی» و چند نفر دیگر را به ده سال حبس و من را به هفت سال حبس محکوم کردند.
روز چهاردهم بهمن 1318 یعنی تقریباً یک سال پس از صدور آن رای، نعش دکتر «ارانی» را به خانوادهاش دادند... دکتر «امامی» علامتهای مسمومیت را در جسد او تشخیص داد.(ص235)
«امامی» در یک کار سیاسی هم شرکت کرده بود. یکی از کسانی که از مسکو آمده بود و با دکتر «ارانی» ملاقات داشت.
*احمدی ـ نامش «کامران اصلانی» بود.
**علوی ـ من حالا دیگر اسمش یادم نیست. دکتر «ارانی» سوار ماشین دکتر «امامی» شد و او را به مرز رساندند و برگشتند...
بعد از بهمن 1317، حوادث مهمی در جهان رخ داده بود که خطر جنگ دوم جهانی را هر روز آشکارتر میکرد. در کنگره مونیخ، امتیازاتی به هیتلر داده شد. دهم شهریور 1318 جنگ دوم جهانی شروع شد. درآذر 1319 قرارداد بازرگانی ایران و آلمان امضا، شد. انگلیس و فرانسه آنرا یک اقدام خصمانه از سوی رضاشاه و دولت ایران تلقی کردند. در تیرماه 1320 یادداشت دولت روس و انگلیس به ایران تحویل داده شد که وجود عده زیادی آلمانی در ایران، منافع متفقین را به خطر انداخته است. در سوم شهریور 1320، روسها و انگلیسیها از شمال و جنوب به ایران تاختند و در روز 25 شهریور 1320، رضاخان استعفا، داد.(ص236)
وکلا گریختند، وزرا، پیداشون نیست. نخستوزیر جدید «فروغی» آمد پشت تریبون مجلس. رضاشاه که با «فروغی» روابط خصمانه داشت، خودش به منزل فروغی رفت و از او دعوت کرد که حکومت را بدست بگیرد.
عدهای از مردم از تهران و از شهرهای دیگر فرار میکردند. یکی از خویشان نزدیک من سرلشگر[معینی] ازآذربایجان تا جنوب فرار کرد.(ص237)
وضع ما در این روزها در زندان، البته عوض شده بود. دیگر کدام پاسبان و یا پایوری جرات داشت به ما بیاحترامی بکند...
قبلاً گفتم که من چون به هفت سال حبس محکوم شده بودم، پس از رهایی زندانیان دیگر، در زندان ماندم و شامل عفو شاهانه نشدم.(ص238)
من بدون اینکه کسی بداند که مرخص میشم، از زندان رها شدم، درب زندان باز شد و هیچ کس هم آنجا نبود، گمان میکنم دکتر «بهرامی» بود که او هم به ده سال حبس محکوم شده بود. او یک تاکسی گرفت و با هم رفتیم تا سرچشمه و او رفت به خانهاش و من هم همینطور مبهوت بودم که چه کار کنم و از کدام طرف بروم خانه تا اینکه مادرم را به تصادف در نزدیکی خانهمان دیدم و با او به خانه رفتیم...
حالا، من دیگه احساس میکردم یک شخصیتی هستم...
مثلاً وقتی میدیدم که «مصطفی فاتح» با اتومبیلش میآمد به خانه ما و به دیدنم و چند ساعت مینشست و با هم صحبت میکردیم، خوشحال میشدم. خیلیها هم میآمدند که اصلاً نمیدانستم که واقعاً اینها کی هستند و چی هستند.(ص240)
مسئله عمده، پیدا کردن کار بود. به چند جا سر زدم...
در همین ضمن، سرو کله «مصطفی فاتح» پیدا شد. «مصطفی فاتح» یک شب ما را به خانهاش دعوت کرد. در این شب، «ایرج اسکندری»، «رادمنش»، «دکتر بهرامی» و برادر دکتر «بهرامی» و «میس لمبتون» هم بود...
این ایرانیها، گویا هر کس انگلیسی بود، میگفتند که جاسوس انگلیس است. «میس لمبتون» استاد دانشگاه بود، جاسوس یعنی چه؟ بعد راجع به آن صحبت خواهم کرد. او گفت، میدانید که اینجا خالیه؟(ص241)
«ویکتوری هاوس». اینجا یک کسی را میخواهند برای بررسی اخبار جنگی که از رادیو ایران به اسم رادیو متفقین پخش بشود. میخواهی اینجا کار بکنی تا من اقدام بکنم...
«ایرج» گفت، چه عیبی داره و بد هم نیست که تو آنجا باشی و شاید برای کار ما هم مفید باشه. من رفتم آنجا و کار میکردم.(ص242)
«احسان طبری» و «انور خامهای» را خواستند برای کار در شرکت نفت دعوت کنند که به چه علتی، نشد، خودشان مطلبی را میگویند، در هر صورت پیشرفت نکرد.(ص243)
من برای قبول چنین کاری با دوستانم صحبت کردم و آنها هم تایید کردند. بنابراین این خاصیت من است که از اول و بعدها شما خواهید دید، توی «ویکتوری هاوس» کار میکردم و عضو حزب توده هم بودم...
ما میخواستیم که به هر وسیلهای شده، یک روزنامه داشته باشیم...
گرفتن امتیاز یک روزنامه ضد فاشیستی. [برای گرفتن امتیاز] بالاخره به «فاتح» متوسل شدیم...
البته با انتشار روزنامه «مردم» ضدفاشیستی، هم روسها و هم انگلیسیها علاقمند بودند. «فاتح» رفت پیش «تدین» و به اسم یک آدم گمنامی بنام «صفر نوعی» امتیاز روزنامه ضدفاشیستی «مردم» را گرفت. خب، ما مجبور شدیم برای این روزنامه یک شرکتی تاسیس بکنیم، شرکتی که قسمت عمده سهام آنرا «فاتح» میتوانست بدهد و ما که پولی نداشتیم. و همان باعث شد که مخالفین گفتند که حزب توده را انگلیسیها علَم کردند.(ص244)
این زمانی است که در میدان توپخانه اخبار رادیو برلین را پخش میکردند و پیشروی آلمان را پخش میکردند و مردم هورا میکشیدند و دست میزدند...
مردم طرفدار آلمانها بودند و میخواستند آلمانها در جنگ پیروز شوند. در چنین شرایط و جو، روسها و انگلیسها و دولت علاقمند بودند که یک چنین روزنامهای بوجود بیاد. اما، میخواستند که این روزنامه در دست خودشان باشد نه در دست چپها. «فاتح» در این شرکت تجارتی شریک بود و بنابراین حق داشت که عضو هیئت تحریریه این روزنامه باشد.
*احمدی ـ اسامی هیئت تحریریه روزنامه «مردم» ضدفاشیست یادتان هست؟
**علوی ـ «ایرج اسکندری» من، «عباس نراقی» [دکتر یزدی و فاتح](ص245)
«طبری» هم کار میکرد ولی هنوز به حساب نمیآمد. اما 8ـ7 ماه بعد از انتشار این روزنامه، اختلاف نظر پیش آمد، روی نوشتن سرمقالهها و هیئت تحریریه. یک شب «مصطفی فاتح» به «ایرج اسکندری» تلفن زد و گفت: خواهش میکنم که امشب این سرمقاله را از روزنامه در بیاورید.(ص246)
«ایرج اسکندری» زیر بار تقاضای «فاتح» نرفت و به همین جهت «فاتح» از هیئت رئیسه استعفاء داد...
بخودم حق میدهم که حتی بعضی نوشته «ایرج اسکندری» هم شک بکنم.(ص248)
«فاتح» چون از ما یعنی از جلب زندانیان رهایی یافته ناامید شد، رفت و حزب «همرهان» را تشکیل داد و «عباس نراقی» رفت و با او همکاری کرد.(ص249)
محمدرضا شاه دو مرتبه به «فاتح» حمله کرد. از «فاتح» پرسیدم که این شاه چه کار داره با تو. گفت: «توی کتابم اشاره کردم که باباش از انگلیسیها پول میگرفته...
من در همان شبهای اول [نامفهوم] دیدم که روستا [رضا] آمد پیش من و یک مرد گردنکلفت روس را همراهش آورده بود و حدود ساعت 11ـ10 شب بود و یک ساعت صحبت کرد و بعد رفت. من احساس کردم که این از آن آدمهای سُم دارها است و بحساب خودش آمده بود که من را جلب بکنه. بعد به «روستا» گفتم، بابا، دیگه این آدمها را برای من نیار.(ص251)
یک روز هم با «رادمنش» از خیابان نادری میرفتم که دیدم که یک روس با «رادمنش» سلام و علیک کرد. من به رادمنش گفتم، این کیه؟ رادمنش گفت، ولشون ده، دنبال اینها نباید رفت. آنجا فهمیدم که نه تنها دنبال من آمدند بلکه دنبال «رادمنش» هم رفتند یعنی بحساب خودشون خواستند او را هم بربایند. پس بنابراین، این فرمایش شما که شما میگویید انگلیسیها و روسها میخواستند در این برهه، اینگونه کارها را بکنند، درست است و هیچ حرفی درش نیست.(ص252)
او [رضا روستا] ایمان داشت به روسها. استالین برایش خدا بود و هر چه که روسها میگفتند، برایش صحیح بود. او ایمان داشت و این ایمان در پوست و گوشت او رخنه کرده بود. البته مورد اطمینان روسها هم بود، اما جاسوس نبود... «مصطفی فاتح»، او هم جاسوس نبود. «مصطفی فاتح» ایمان داشت که دمکراسی انگلیسی و صریحاً هم میگفت، این دمکراسی انگلستان بهترین دمکراسی است که تا به حال و تا امروز در دنیا وجود دارد ولی این دمکراسی هم ایدهآل نیست...
او هم مورد اطمینان انگلسیها بود.(ص253)
چیزی که من را از حزب توده دلخور و بری کرد و سرد کرد تا حتیالامکان خودم را کنار بکشم، قضیه «کامبخش» بود. «کامبخش» در همان یکی دو ماه بعد از تاسیس حزب توده، غیبش زد...
گفتند، رفته است آنجا و قانع کرده که او «پنجاه و سه نفر» را لو نداده. بعد از دو ماه آمد و دیدیم که «کامبخش» پیدایش شده و نه بعنوان یک تودهای عادی بلکه در یک کنفرانسی در خارج از حزب توده و در یکی از سالنهای مدارس رفت و صحبت کرد و گفت: حزب من، تا اینکه حرف او بگوش من خورد، من لرزیدم. این هنوز هیچی نشده، میگه حزب من. بعد شنیدم که در کمیته مرکزی هم هست. به «رادمنش» گفتم: «رادمنش»، این چیه؟ او گفت: از من کاری برنیامد. گفتم: یعنی چه از تو کاری برنیامد؟ گفت: کار دست آنهایی است که باید باشه. گفتم: یعنی روسها. گفت: بله، صبر کن و درز بگیر این را. صبر کن تا موقعش برسه. گفتم: من استعفاء میدهم.
*احمدی ـ در آن موقع شما عضو کمیته مرکزی بودید؟
**علوی ـ بله، «رادمنش» گفت: این کار را نکن. اگر تو این کار را بکنی، بتو میچسبانند که انگلیسیها گفتند. این صلاح تو نیست و من در حزب ماندم...
«ایرج اسکندری» گفت: آقا، باشه از او کاری برنمیاد، ما که آنجا هستیم و ما نمیگذاریم که دست او باشه. این بزرگترین خبط من در زندگی بود و من از استعفاء صرفنظر کردم. کاش در همان ماههای اول استعفاء میدادم. اما، ایمان، ایمان به اینکه این جبهه موفق میشود. سرنوشت و پیشروی روسها در این جنگ من را حفظ کرد.(ص255)
به محض اینکه جنگ تمام شد، از «ویکتوریهاوس» بیرون آمدم و بعد رفتم عضو خانه فرهنگ که در دست روسها و چپها بود و یک رئیس ایرانی آن که «کریم کشاورز» بود، شدم...(ص256) ادامه دارد ...