فرزاد جهانبین
گروه اندیشه سیاسی: مساله عدالت همواره از جمله مسائل پیچیده و بسیار مهم در فلسفه سیاسی به شمار رفته است و فلاسفه سیاسی شرق و غرب نسبت به آن اهتمام ورزیده و به بررسی و کنکاش در این باب پرداختهاند. نگاهی به اندیشههای سیاسی جان رالز (John Rawls) که از مهمترین فلاسفه سیاسی سده بیستم بوده و اندیشمندان سیاسی بسیاری از او الهام گرفتهاند. او به دنبال حل مساله عدالت برآمده و مباحث خویش را در کتاب نظریهای درباره عدالت (A Teory of Justice) بیان کرده، نوع دید خاص غرب به مقوله عدالت را آشکار خواهد کرد.
پیش از ورود به اندیشه سیاسی رالز در باب عدالت باید اشاره کرد که موضوع اصلی بحث عدالت پذیرش واقعیت اجتماعی مبنی بر وجود نابرابریها در ثروت و قدرت و شان اجتماعی به رغم وجود شباهت در استعدادهای افراد و یا رد آن و به عبارت دیگر این که نهادهای اجتماعی چگونه باید حقوق و مسئولیتها، قدرت و اختیارات، مزایا و فرصتهای وابسته به خود را توزیع نمایند که عادلانه باشد میباشد. در پاسخ به این سوال که چه عملی عادلانه است دو پاسخ عمده در فلسفه سیاسی غرب مطرح گردیده است. اول آنکه عدالت به معنی تعادل بوده و افراد بر اساس توافق و قراردادی به سازش با یکدیگر پرداخته، و محدودیتهایی را بر خود تحمیل مینمایند تا که امکان همکاری با دیگران فراهم آید و این گذشت از منفعت فردی به نفع طرفین میباشد از جمله قائلین به این اندیشه میتوان به هابز و هیوم اشاره کرد از نگاه هابز عدالت عبارت است از عمل به تعهداتی که فرد از سر نفعطلبی به آنها رضایت داده و در حقیقت عملی عادلانه است که مردم درباره آن با یکدیگر به توافق رسیده و به نفع طرفین میباشد. در نظریه دومی که در باب عدالت در غرب مطرح است، عدالت به منزله بیطرفی محسوب میشود که ممکن است وضعی به نفع متقابل افراد باشد اما عادلانه محسوب نشود. در این نظریه، عدالت بیمعنای بیطرفی، عدالت براساس نادیده گرفتن منافع افراد درگیر و از نگاه ناظری ایدهآل که در آن میان نفعی ندارد و به عبارتی دیگر نفع خود را نادیده میگیرد تعریف میشود. انگیزه عمل عادلانه و نیز توافق خردمندان بر این نوع عدالت نه تامین منافع متقابل بلکه به خاطر تمایل به عمل بر حسب اصولی است که عقلا و نه از روی مصلحت آن را پذیرفتهاند و در حقیقت عدالت، فی نفسه اهمیت مییابد و نگاه به آن یک نگاه غایتگرایانه (teleological) است که در مقابل نگاه ابزارگرایانه (instrumental) هابز و هیوم قرار میگیرد. نکته دیگر این که نوع عدالتخواهی به دنبال نقطه مشترک و عدالت تطبیقی است که مورد پذیرش و توافق همگان باشد و نه یک عدالت نسبی و لازمه چنین امری نیز آن است که فرد بایستی خود را از خصوصیات و صفاتی همانند قدرت، ثروت و امکانات تصادفی واجد آنها شده برهاند تا که بتواند درباره عدالت به اندیشه بپردازد، در مقایسه میان دو نظر فوقالذکر میتوان به این تفاوتها اشاره کرد:
1- نظریه اول دیدی نفعطلبانه و نظریه دوم دیدی اخلاقی به عدالت دارد
2- نظریه اول عدالت را مطلق و نظریه دوم عدالت را نسبی قلمداد مینماید
3- در نظریه اول نگاه به عدالت ابزارگرایانه و در نظریه دوم نگاه به عدالت غایتگرایانه و از نوع کانتی است.
برای درک عدالت فی نفسه باید وضعیت نخستینی را تصویر کرد که مردمان نسبت به منافع خود در جهل قرار داشتهاند و از این رو به واسطه کنار گذاشتن گزینشهای نفعطلبانه، اصول عدالت را درک کردهاند.
جان رالز در گروه قائلین به نظریه عدالت به منزله بیطرفی قرار میگیرد. کلید واژههای اندیشه رالز که عدالت به مثابه انصاف میباشد عبارت است از وضع نخستین (original position)، پرده جهل (veil of ignorance)، انصاف (rness fai)، بیطرفی (impartiality) و اصول عدالت (principlesof justices).
به نظر رالز، افراد در وضع نخستین هیچ گونه اصلی را درست و از پیش داده شده نمیشناسند و رسوم و قواعد را به عنوان منبع تعریف امر عادلانه قبول ندارند و به دنبال آنند که فارغ از ممیزات عرضی فردی همانند قدرت، ثروت و امکانات و با توجه به وضع کلی انسان، اصولی را که از همه عقلانیتر است برگزینند. رالز معتقد است که اصولی از عدالت پذیرفتنی است که در شرایط عدالت حاصل شده باشد و او برای بیان شرایط عدالت وضعیتی ابتدایی را تصور میکند که افراد حاضر در آن وضع نخستین، هر چند اطلاعاتی کلی درباره انسانها و جوامع انسانی دارند اما اطلاع جزیی از منافع و ویژگیهای خود که مثلا آیا خود سفید یا سیاه، غنی است یا فقیر، زن است یا مرد ندارند. این افراد با نادیده گرفتن امتیازات و مشکلات خود و در حالی که هیچ رقابتی با یکدیگر ندارند برای دستیابی به اصولی از عدالت برای یک زندگی واقعی همفکری میکنند که در آن زندگی واقعی، افرادی که در یک زمان و مکان با یکدیگر زندگی نموده و از حیث توانائیهای جسمی و فکری به یکدیگر شباهت دارند. به دلیل تعارض منافعشان، ممکن است به یکدیگر حملهور شده و یا به دلیل کمبود منابع به رقابت با یکدیگر بپردازند.
به عبارت دیگر افرادی که در پس پرده جهل قرار دارند و از دسترسی به اطلاعاتی درباره امتیازات و وضع طبیعی، اجتماعی، تربیتی، شغلی، مالی و ارثی خود و یا موکلان خود که میتواند بیطرفی آنها را نقض نماید محرومند، به گزینش اصول عقلانی عدالت اقدام مینمایند و در چنین شرایطی، دو اصل عدالت به مثابه اصول اخلاقی استنتاج میشود.
اصل اول که از آن با عنوان اصل بیشترین آزادی برابر (principal greatest equal liberty) یاد میشود بیان میدارد که حقوق سیاسی و مدنی هر کس برابر با دیگران میباشد و آزادی هر فرد به نحوی که با آزادی مشابه برای همگان سازگار باشد، در وسیعترین معنای آن مطرح میگردد.
و طبق اصل دوم از آنجا که تصور یک جامعه برابر و همسان تصوری خیالی است، بایستی نابرابریهای مدنی و اقتصادی به گونهای تنظیم گردد که ممکن است قرار داشته باشد و او دو اصل که اساس نظریه او یعنی عدالت به مثابه انصاف را تشکیل میدهد اساس جامعه لیبرال دموکراسی مورد نظر اوست. رالز اصول دوگانه عدالت خویش را معیارهای اصلی داوری درباره ارزش اخلاقی نظام توزیع پاداش در جامعه معرفی کرده و آنها را راه بررسی نابرابریهای اساسی اجتنابناپذیری میداند که در همه جوامع وجود دارند.
به عبارت دیگر رالز به دنبال ارائه الگویی ممکن از جامعه عادل در نظام سرمایهداری میباشد. طبق دو اصل عدلت رالز، نظام سرمایهداری خصوصی و آزادی بازار کار و سرمایه پذیرفته شده و نابرابری در درآمدها و در بهرهمندی طبقات مختلف، عادلانه و موجه است و وجود همین نابرابری است که موجب میگردد انگیزهای ایجاد شود تا اقتصاد کارایی بیشتری یافته و شتاب پیشرفت صنعتی افزایش یابد و ارز رهگذران آن، دستاوردهای مادی و غیرمادی این پیشرفت در کل نظام توزیع گردد اما باید توجه داشت که این نابرابری تا آنجا عادلانه و موجه است که تقلیل آن موجب وخیمتر شدن وضع تهیدستان گردد. به عبارت دیگر دخالت دولت نباید به گونهای باشد که مانعی در راه بازار آزاد و رقابتی کامل ایجاد نماید به گونهای که کارایی آن کاهش یابد.
و از طرف دیگر باید به گونهای باشد که مانع تمرکز بیش از حد معینی از ثروت در دست عدهای و ایجاد نابرابری بیش از حد در جامعه گردد و برای تحقق این اصل که نابرابریها نباید بیش از حد باشد، باید وضعیتی ایجاد شود که ممکن نباشد وضع فقیرترین افراد در نظم موجود در هیچ نظام دیگری بهتر از این باشد و وضعیت پایینترین گروه در این جامعه در بالاترین سطح ممکن در میان جوامع احتمالی باشد. و برای تحقق جامعه عادلانهای دولت باید ضمن حفظ رقابت در بازار و استفاده کامل از منابع به وضع مالیات بر ثروتها اقدام نموده و درآمدها را به همه اقشار توزیع کند و نیز باید دولت مواظب باشد که تمرکز بیش از حد قدرت و ثروت ایجاد نگشته و حداقل معیشت نیز برای مردم فقیر تامین گردد. رالز در ادامه مباحث خود برای اثبات حقانیت اصول عدالت خود به این نکته تاکید مینماید که همه عوامل تعیینکننده نابرابری تصادفی اعم از عوامل محیطی و عوامل وراثتی، غیراکتسابی و غیر استحقاقی است و از این رو هیچ امر تصادفی نباید در توزیع پاداشها و امتیازات اجتماعی موثر واقع شود و لذا همه نابرابریهای نهفته در حوزه طبیعی و محیطی که تصادفی و غیرقابل پیشبینیاند بایستی در پس پرده جهل نادیده گرفته شوند.
رالز با بیان مطلب فوق نتیجه میگیرد که نباید هیچ اصلی جز اصل برابری (اصل اول رالز) حاکم باشد اما حال که با وجود نابرابریها به صورتی اجتنابناپذیر مواجهیم باید به گونهای این نابرابریها را عادلانه نماییم و لازمه این امر آن است که نابرابریها تا آنجا مجاز است که نازلترین طبقات اجتماعی به بیشترین رفاه ممکن برسند و اگر همگان از نابرابری که انگیزهای برای افزایش سرمایه و سود است بهره ببرند، این نابرابری عادلانه است و بیعدالتی صرفا وجود نابرابریهایی است که به سود همگان نباشد.
نابرابریها تا آنجا مجاز است که با افزایش آن وضع تهیدستان وخیمتر نگردد به عبارت دیگر چون در این شرایط طبقات بالا بهرهمندتر شده و وضع طبقات پایین رو به وخامت گذاشته، دیگر نابرابری به سود همگان نبوده و عادلانه نمیباشد! و طبقات تهیدست نیز باید بفهمند که وضع و حال آنها بدون این نابرابریها بهتر نخواهد باشد و ما نیز در تحلیل نابرابریها باید به این نکته توجه کنیم که هر حرکتی از اصل برابری به اصل نابرابری چه امتیازاتی را نصیب نازلترین گروهها خواهد کرد.
آنچه در این نظریه قابل توجه است این که جان رالز و نظریه عدالت به مثابه انصاف او در حقیقت توجیه شکافهای طبقاتی جامعه سرمایهداری مبتنی بر لیبرال - دموکراسی غرب میباشد و پوششی است بر روی بحرانهای ناشی لیبرالیزم محض و کلاسیک که وعده میداد اقتصاد آزاد و بازار رقابتی کامل به برکت دست پنهان به جامعه عادلانه منتهی خواهد شد. جان رالز که جز لیبرالهای چپ بوده و خواستار باز توزیع ثروت در جامعه میباشد در حقیقت به دنبال آن است که راه پیشگیری از اعتراض بیشماری از فقرا که زیر چرخ توسعه سرمایهدار له شدهاند را بیان کند و به دولتمردان لیبرال - دموکراسی گوشزد کند که مواظب باشید که نابرابریها را تا جایی بپذیرید که اوضاع فقیران وخیمتر نشود و به آستانه اعتراض نرسد!