مهدی امینیان
از تحفهها و هدایای دنیای مدرن برای جوامع دینی، تفاسیر و فهمهای متعدد از کتاب مقدس و دین یا به عبارتی "هرمنوتیک" میباشد. از زمانی که تعارض بین پیشرفتهای علمی و نتایج تحقیقات تجربی با ظواهر تورات و انجیل موجود در دست یهود و نصارا معلوم شد، کسانی درصدد برآمدند که راهی برای حل این تعارض بیابند. ایشان مدعی تغییر فهم خویش از دین و کتاب مقدس شدند. این نظریه به گونههای مختلف ظاهر شد و پس از مدتی، موج آن به سایر مناطق و ادیان از جمله کشورهای اسلامی با صبغه تقلیدی و بدون درک تفاوت قرآن و حدیث اسلامی با کتب سایر ادیان که مملو از تحریفات و دستکاریهای تاریخی است رسید. لذا در جوامع اسلامی، عدهای از روشنفکران نیز در تبعیت از همتایان غربی، مدعی تغییر فهم خویش از دین شدند.
محتوای دین شامل حوزه اعتقادات، حوزه اخلاق و ارزشها و حوزه قوانین و احکام میباشد. هنگامی که از تغییر در حوزه دین سخن میگوییم باید توجه داشته باشیم که نوعی از تغییر، مربوط به تغییر فهم و شناخت ماست.
بدین معنا که دین ثابت باشد و شناخت ما نسبت به دین تغییر کند. بدون شک، بعضی از شناختهایی که در مورد احکام دین داریم، مختلف یا قابل تغییر است، یعنی دو نفر در یک زمان ممکن است برداشتشان نسبت به احکام دین فرق کند یا یک نفر، امروز، شناختی و فردا شناختی دیگر دارد. فتوای فقها با هم فرق دارد. اما این تغییرات بر اثر چه عاملی حاصل میشود و در چه موارد و چرا به وجود میآید؟ وقتی چند نمونه از تغییرات در شناخت یافت شد آیا میتوان با استفاده از مغالطه تعمیم شتابزده، حکم به قابل تغییر بودن تمامی یا قسمت عمدهای از معرفتهای دینی داد؟
آیا بدون تعریف "مدل دینی" و بدون شناخت دقیق از اصول و عناصر ثابت ولایتغیر دین، و صرفاً با ادعای "وفاداری به اصل دین"، میتوان معرفتهای دینی را تغییر داده و تفاسیر و برداشتهای خویش را وادار دین نمود؟
چنانکه در علوم هم برخی شناختها هست که بدیهی یا تقریباً بدیهیاند و ابداً قابل تغییر نیستند؛ همچنین در دین هم برخی شناختهای یقینی داریم که به هیچ وجه قابل تغییر نیستند و برهان قطعی یا دلیل نقلی قطعی دارند. وقتی گفته میشود بعضی از فهمهای ما نسبت به حقایق دینی، قابل تغییر است باید توجه داشته باشیم که این امر تنها در مواردی است که دلیل یقینی بر آنها موجود نیست. گاهی برخی شواهد، ظن ما نیز تغییر میکند. آنچه معمولاً در فقه مطرح میشود مانند تغییر فتوا و...، همه از قبیل تغییرات ظنون است. البته باید توجه داشت که تغییر فتوا بر اساس قواعد و قوانین متقن و مستحکم قرائت و هرمنوتیک انجام میشود و به دلیل وجود قواعد عام قرائت، تغییرات فتوایی آنچنان فاحش و زیاد نیست که چهره فقه را به کلی تغییر دهد.
در بعضی از معارف دینی، همانند عقاید اصلی و ارزشهای اخلاقی، مطلقاً تغییر راه ندارد، یعنی اعتقاد به خدای یگانه و نبوت عامه در هیچ مکانی و زمانی و تحت هیچ شرایطی قابل تغییر نیست. اخلاق و ارزش ملکات اخلاقی هم قابل تغییر نیست. البته رفتارهای خارجی ممکن است مصداق عناوین مختلفی قرار گیرد و از این نظر، تغییراتی در آنها پدید آید، ولی اصول و عناوین کلی اخلاق، ثابت و تغییرناپذیر است؛ مثلاً عدالت و ظلمستیزی و تقوی، همیشه خوب و خودپسندی و تجاوز به حقوق دیگران، همیشه ناپسند و زشت است.
در راستای مقوله بحث شده در فوق، هم اینکه به نقد سخنرانی جناب آقای سیدمحمد خاتمی، در کالج علمی برلین، پیرامون سکولاریسم از چشمانداز ایرانی- اسلامی میپردازیم. ایشان عنوان داشتهاند: "بدون تردید باید فهم خود را از دین تغییر دهیم. دین از جهان دینی جداست. اگر دین را فرازمانی و فرامکانی بدانیم، حق نداریم آنچه را که عدهای در زمانی و مکانی از دین فهمیدهاند، عین دین بدانیم. در عین وفاداری به اصل دین، میتوان تفسیری غیر مطلقگرایانه از دین داشت. بنابراین آزادی مذهب یکی از حقوق انسانهاست. اما کسانی هم هستند که این امر را قبول ندارند. صحبت بر سر جهان دینی است. بنابراین نمیتوان جهانی را به جهانی دیگر تحمیل کرد".(1)
مهمترین نکته مبهم و قابل بررسی در سخان آقای خاتمی، "اصل دین" است.
به راستی، "اصل دین" چیست؟ چه عناصری در دین جزء اصل دین و عناصر لایتغیر آن میباشند؟ چه میزان میتوان از اطلاقگرایی در دین بیرون آمد؟
به توضیحی که گذشت قطعاً دستهای از عناصر ثابت و متغیر در دین موجود میباشند، چه از دیدگاه فقه جواهری و چه از دیدگاه روشنفکران دینی با این تفاوت که اولاًَ، محدود متغیرات و ثابتات در این دو نگرش متفاوت میباشد بدین معنا که دایره ثابتات در نگرش فقه جواهری دارای شعاع بزرگتری نسبت به دایره ثابتات در نگرش روشنفکری دینی است، چه بسا برخی روشنفکران دینی، هیچ عنصر ثابتی برای دین مدنظر قرار نداده و تمامی معارف دینی را قابل تفسیر، تأویل و تغییر میدانند.
به علاوه، در نگرش فقه جواهری، علمای دینی، دارای تعریف مشخص و دقیقی از ثابتات و متغیرات دین میباشند، اما در روشنفکری دینی، تعریف ثابت، مشخص و دقیقی صورت نپذیرفته، محدوده این دو امر اساسی برای روشنفکری دینی، مجهول و مبهم میباشد که این مجهول بودن تعریف ثابتات و متغیرات، از چالشهای اصلی و بنیادین روشنفکری دینی بوده و این جریان فکری، کماکان با این چالش دست به گریبان میباشد.
اما آیا وجود عناصر متغیر در دین، به اندازهای است که از اساس، فهم ما از دین را تغییر دهد؟ همان طور که در ابتدای بحث مشخص شد، چنین امری قابل تصور نمیباشد. حتی با یک استدلال ساده کلامی نیز میتوان، تعدد قرائات در زمانهای مختلف را زیر سوال برده، انکار نمود. استدلال چنین است: هدف تمام ادیان الهی، هدایت بشر به سمت رستگاری و لقاءالله میباشد و منطقی و معقول نیست که اصل دین در آسمانها نگهداری شده! و تنها قرائتهای ناپخته و خطاپذیر از آن، توسط انسان غیر معصوم، به بشریت ارسال شود.
آقای خاتمی در ادامه عنوان داشتهاند: "آیا میتوانیم قرائتی از دین داشته باشیم که حرمت انسان را بپذیرد؟ اگر چنین قرائتی وجود داشته باشد، چرا دین نباید در حوزه اجتماعی دخالت کند؟"(2)
ایشان با استفاده از استفهام تقریری، تأیید مینمایند که میتوان قرائتی از دین داشت که حرمت انسان را بپذیرد، اما قرائت مورد نظر ایشان با اصول هرمنوتیکی سازگار نمیباشد، زیرا که با پیشفرض قرار دادن "حرمت انسان" (آن هم با مفهومی چالشبرانگیز و سکولار) در تلاش است قرائتی از دین اتخاذ نماید که حداکثر سازگاری را با پیشفرض خود داشته باشد و این امر خلاف اصول هرمنوتیکی بوده و تحمیل پیشفرض بر متن میباشد. اخذ پیشفرضهای سکولار در قرائت از دین، امری پارادوکسیکال است.
رییسجمهور سابق ایران، پیرامون حقوق بشر و ارتباط آن با دین متذکمر شدهاند: "اگر دین بخواهد بماند، باید حداقل به مقومات حقوق بشر تن دهد".(3) از آنجا که ادیان الهی اگر مورد تحریف و دستبرد قرار نگرفته باشند همچنین دین مبین اسلام که از گزند تحریف در امان مانده است، خود حاوی احکام حوزههای اخلاقی و اعتقادی میباشند که بیانگر حقوق واقعی و اصیل بشریت بوده و به راستی میتوان بر آنها نام "منشور حقوق بشر" را گذارد لذا، در این صورت، پذیرش "حقوق بشر" به معنای مدرن آن که در "منشور حقوق بشر سازمان ملل" خلاصه شده است به طور کل و دربست، امری ناصواب مینماید.
نکته جناب آقای خاتمی مبنی بر اینکه پذیرش و تطبیق با مدرنیسم، شرط بقای ادیان، است، توسط جامعهشناسان مهمی مورد خدشه قرار گرفته است. جامعهشناسان مشهوری در اوایل قرن 20 معتقد بودند که دین در جامعه مدرن، حداکثر تا اواسط یا اواخر قرن بیستم زایل میگردد، اما امروزه پیتربرگر، که در ابتدا هم نظر با این دسته از جامعهشناسان بود، با چرخشی آشکار از نظرات قبلی خویش، معتقد شده است که ادیان، بدون رعایت شرط تطبیق با مدرنیسم، در قرن بیست و یکم در حال گسترش میباشند.
حجتالاسلام خاتمی تصریح نمودهاند: "در غرب، طی سه سده گذشته، نقش دین در تعیین هویت و خودآگاهی مردم عمده نبوده است، بلکه تعلق به دولتها و ملتها جای آن را گرفته است".(4) دقیقاً برعکس نظر آقای خاتمی، نظر بسیاری از دانشمندان جامعهشناسی بر آن است که در سدههای اخیر، نهاد دین، تأثیرات شگرفی بر دیگر نهادهای جامعه داشته و دارد. از جمله ماکس وبر در کتاب روح سرمایهداری و اخلاق پروتستانی نشان داده است که نظام دینی پروتستان از نوع کالونی، یکی از عوامل مهم رقم زننده نظام سرمایهداری در غرب بوده است.(5)