تاریخ انتشار : ۲۳ دی ۱۳۸۸ - ۱۰:۲۶  ، 
کد خبر : ۱۳۵۷۸۱

گزیده‌ای از کتاب «کهن‌ دیارا» (بخش دوم)


به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در سه بخش منتشر می‌شود. (بخش دوم)

فصل پانزدهم
 در آغاز دهه شصت، پادشاه با پیشنهاد شجاع‌الدین شفا، مشاور فرهنگی دربار که از مورخین برجسته ایران است، درباره بزرگداشت 2500 سال تاریخ شاهنشاهی ایران موافقت نکرده و گفته بود: «هنوز خیلی زود است، بعداً خواهیم دید.»(ص206)
 «مقاومت» روحانیون و بزرگ مالکان از یک سو و بی‌صبری دانشجویان و روشنفکران از سوی دیگر، با این که با یکدیگر در تضاد بودند، از سال 56ـ1355 نارضایتی‌های روزافزون مردم را دامن زدند و این رویدادها به رفتن ما از ایران و استقرار جمهوری اسلامی منجر شد...
در نظر او [محمدرضا] هدف اصلی از برگزاری جشن‌های شاهنشاهی ایران، گردآوری ملت بر گرد محور هویت ملی و غرور بازیافته بعد از دو قرن فقر و خفت بود. انتظار او از این جشن که جنبه‌های نمادین داشت، آن بود که هر یک از ایرانیان محرومیت‌های کم اهمیت روزانه را فراموش کرده به این مطلب بیاندیشد که «از کجا آمده ایم و به کجا می‌رویم.»(ص208)
 هنگامی که ریاست کمیته برگزاری به من پیشنهاد شد، یک سال به آغاز جشن‌ها (اواسط مهرماه 1350) مانده بود. اگر این مسئولیت را پذیرفتم به خاطر آن بود که با نظرات همسرم کاملاً موافق بودم... اما اطلاعاتی که بعداً به من رسید، حس ایرانیت مرا جریحه‌دار کرد. زیرا آگاه شدم که قبلاً با تعدادی از معتبرترین مؤسسات خارجی برای برگزاری جشن‌ها تماس گرفته شده است، در حالی که می‌توانستیم در بعضی زمینه‌ها از وجود ایرانیان استفاده کنیم.در حقیقت همه این قراردادها مرا آزرده خاطر کرده بود...
نگران شدم، زیرا با آشنایی که به روحیه روزنامه‌نویسان داشتم، مطمئن بودم از این فرصت برای انتقاد استفاده خواهند کرد و این موضوع نتایج سودمند حاصله از این جشن‌ها را، در داخل و خارج، تحت الشعاع قرار خواهد داد.(صص210ـ209)
 موج انتقاد علیه هزینه های تجملی از غرب آغاز شد و روزنامه‌نویسان از هیچ‌گونه گزافه‌گویی در این زمینه دریغ نمی‌کردند. این چگونه سلطنتی است که لباسش را «لان‌ون» تهیه می‌کند و غذایش را ماکسیم در حالی که مردمش هنوز نیازمند نان و مدرسه‌اند؟ این تصویر با همه زیاده‌روی‌ها و مردم فریبی‌هایی که در عرضه آن به چشم می‌خورد، طبیعتاً مورد استفاده مخالفین ایرانی رژیم قرار گرفت و تا حد زیادی هدف واقعی برگزاری جشن‌های تخت جمشید را دگرگون کرد.(ص210)
 اما یادآوری این واقعیت‌ها دیگر سودی نداشت و تا پایان جشن‌ها این جنبه منفی در همه مطبوعات جهان بر احساسات مثبت اکثر ایرانیان غیر از بعضی از روشنفکران و مخالفان سرسخت سلطنت در این زمینه، غلبه داشت. من از حس غرور و قدردانی‌ای صحبت می‌کنم که نمی‌توان بر آن ارزش مادی گذاشت.(ص211)
 برای تهیه هدایایی برای مدعوین، کمیته تصمیم گرفت قالی‌هایی که بر روی آنها چهره روسای دول بافته شده به هنرمندان آذربایجانی سفارش شود. علاوه بر این قرار شد به هر یک از میهمانان یک نسخه از لوحه کوروش کبیر که بر روی استوانه‌ای سفالین نقش شده و آن را در بابل کشف کرده‌اند و در حال حاضر در موزه بریتانیا نگهداری می‌شود، هدیه شود.(ص213)

فصل شانزدهم
 پادشاه مایل بود که کشور بعد از جبران عقب ماندگی‌های اقتصادی بسوی دموکراسی پیش برود و در نظر من مهم‌ترین انگیزه برای رسیدن به دموکراسی توجه به مفاهیم فرهنگی بود... بدینسان فکر ایجاد یک فستیوال بزرگ جهانی هنرها نضج گرفت. از همان آغاز آرزوی نهایی من آن بود که این فستیوال مکانی باشد برای عرضه آفرینش‌های هنری معاصر...(ص219)
 شیراز، هم چنین، آزمایشگاهی برای اندیشه‌های تازه به شمار می‌رفت و می‌‌توانست موجبات دگرگونی افکار را فراهم آورد، تا جایی که بعضی ادعا کردند که فستیوال بستر واکنش‌های اسلامی و یکی از دلایل فروپاشی سلطنت بود. از قرار معلوم یکی از نمایشنامه‌ها که توسط یک گروه مجار اجرا می‌شد، موجب تعجب و رنجش برخی از مردم شد. من این نمایش را که مورد اعتراض قرار گرفته بود، شخصاً ندیدم، اما مخالفین رژیم که دنبال فرصت بودند، مأمورین امنیتی که همواره آزادی عمل مدیران فستیوال را نمی‌پسندیدند و نیز مخالفان من، این رویداد را خصوصاً بعد از انقلاب، بهانه‌ای برای انتقادات خود قرار دادند.(صص225ـ224)
 او [محمدرضا] معتقد بود که پیشرفت اقتصادی ایران هنوز به حدی نرسیده که بتواند جوابگوی آزادی کامل در جامعه به سبک غربی باشد: «مملکت هنوز نیازمند یک دهه ثبات است. اما مایلم پسرم به نوعی دیگر سلطنت کند.‌» او امیدوار بود کشوری برای فرزندش به جای گذارد که آمادگی کامل برای دموکراسی داشته باشد.(ص226)
 مأمورین بعضی اوقات بیش از حد لزوم سخت می‌گرفتند و این امری است که در اکثر کشورهای در حال توسعه که هر کس مایل است از قدرت محدود خود بیشترین استفاده را بکند، روی می‌دهد... بطور مثال، وقتی برای افتتاح یک گالری نقاشی می‌رفتم، مأمورین ساواک آنچنان دردسری ایجاد می‌کردند که فردای آن روز بیشتر درباره عمل آنها صحبت می‌شد تا افتتاح گالری.(ص227)
 یک روز صبح استاندار یکی از ولایات به من تلفن کرد:
ـ علیاحضرت، ساکنین یکی از دهکده های ما می‌خواهند حمام عمومی کوچکی را افتتاح کنند و مایلند نام پادشاه را بر آن نهند. به نظر من این کار درستی نیست... من نمی‌دانم استاندار چگونه این مسئله را حل و نام دیگری برای حمام پیشنهاد کرده بود. اما این مانع از آن نشد که چند هفته بعد گزارشی به دفتر همسرم رسید که در آن ساواک سوءظن خود را نسبت به استانداری که مانع گذاشتن نام پادشاه بر یک حمام عمومی شده بود، ابراز کند. استاندار بیچاره گرفتاری‌هایی پیدا کرده بود.(ص229)
 خواسته بودم فهرستی از همه ساختمان‌ها و مکان‌هایی که به نام ما خوانده می‌شد، تهیه کنند تا بتوان از تعداد آنها کاست. در همه روستاها نیز تقاضا زیاد بود زیرا نام پادشاه را برای گرفتن امتیازات و کمک‌های مالی به کار می‌گرفتند. چگونه ممکن بود خیابانی با نام پهلوی آسفالت نشده باشد؟ همسرم برای تغییر افکار مردم نیاز به زمان داشت زیرا در این جنگ با تصاویر نیز با سرسختی عده‌ای از مأمورین ساواک روبرو بودیم.
این سازمان که در سال 1346 برای مبارزه با اقدامات کمونیست‌ها طی سالهای جنگ سرد تأسیس شده بود، وظایف خود را به خوبی انجام داد...
بعضی از مأمورین ساواک متأسفانه از قدرت خود سوءاستفاده کرده، کارهایی انجام می‌دادند که قابل بخشش نبود. آیا آنها متوجه کار خود بودند؟ متأسفانه باید گفت که آنها با انجام این حرکات ناشایست خود، شاید هم بدون قصد، به مقام سلطنت زیان می‌رساندند. اما باید صادقانه گفت که بسیاری از مأمورین ساواک، به امنیت و ثبات مملکت کمک کردند.(ص230)

بخش سوم
 در بهار سال 1356 پروفسور صفویان، رئیس دانشگاه ملی تهران از من وقت ملاقات خواست. من در آن زمان در پاریس بودم و او موقتاً در همان شهر بسر می‌‌برد... او از من خواست که با سه تن از اطبای بسیار معروف فرانسوی، یعنی پروفسور برنارد (Bernard)، پروفسور میلیز (Milliez) و پروفسور فلاندرن (Flandrin) ملاقات کنم. او به من گفت که رازی را که این آقایان می‌خواهند با شما در میان بگذارند، بسیار اهمیت دارد و نمی‌توان آنها را در سفارت ایران پذیرفت...
پزشکان به من گفتند که همسرم به یک بیماری خونی بنام والدنستروم (waldenstrom) مبتلا شده. یک بیماری وخیم اما قابل علاج و حتی بهبودی...
آگاهی از این رازی که سالها بر من پوشیده مانده بود، براندوه و درماندگی من افزود: از سه سال پیش این اطباء همسر مرا معالجه می‌کردند و من به خواست خود پادشاه از این واقع غم‌انگیز بی‌اطلاع مانده بودم. این ملاقات نیز بدون اجازه و برخلاف نظر پادشاه انجام گرفته بود.(صص236ـ235)
 او پس از آگاهی از بیماری خود به آقای علم گفته بود: «از پزشکان خودت در پاریس دعوت کن به تهران بیایند.» این موضوع را آقای علم بعدها برای من تعریف کرد. بنظر می‌رسید که از طرف پادشاه و آقای علم ترتیبی داده شده بود که این خبر از یک دایره محدود خارج نشود زیرا از سال 1974 پادشاه عملاً به هیچ پزشک دیگری مراجعه نکرده بود. بنا بر این در آغاز فقط پنج نفر در جریان این موضوع بودند.(ص241)
 ما می توانستیم به آنچه که در طول نیم‌قرن به دست دو سازنده بزرگ، یعنی رضاشاه و همسرم که با قدردانی شاهد پیروزی او بودم، در ایران انجام گرفته بود، ببالیم، بدون آنکه از بیماری هولناک همسرم اطلاعی داشته باشم. هیچگاه وضع مملکت به اندازه سال 1353 امیدبخش نبود. تولید خام نفت ما از 73 میلیون تن در سال 1342 به 302 میلیون تن در سال 1353 رسیده بود و به این ترتیب ایران پس از آمریکا، روسیه و عربستان سعودی، چهارمین کشور تولید کننده نفت بشمار می‌رفت.(ص242)
 سرمایه‌گذاران و صاحبان صنایع از همه جا بسوی ایران سرازیر شده بودند. میهمانخانه‌های ما اطاق خالی نداشتند و حتی بعضی از مسافرین حاضر بودند شب را در حمام بسر برند. گفته می شد که از این پس دلار در جویهای پایتخت جریان دارد. نتیجه این وضع بالا رفتن قابل توجه قیمت‌ها و خصوصاً اجاره‌ها بود و بدینسان هنگامی که عده‌ای از ایرانیان ثروتمند می‌شدند، وضع زندگی عده‌ای دیگر از مردم در اثر پیشرفت اقتصادی مملکت رو به وخامت می‌رفت.(ص243)
 ... از نتایج سودمند این سدها [دز و کارون] افزایش زمین‌های زیرآبیاری بود که به پیشرفت‌های قابل توجهی در زمینه کشاورزی کمک کرد... انقلاب سفید در طول دوازده سال به نتایج پیش‌بینی شده رسیده بود.(ص244)
 ... کافی بود من [دکتر فلاندرن] ماه آینده چند ساعتی برای آزمایش به زوریخ بروم زیرا سفر پادشاه یکماه دیگر ادامه داشت و من همین کار را کردم. این آزمایش خون نخستین قدمی بود که برداشتم و منطق قضیه ایجاب می‌کرد که از آن پس هر ماهه به تهران بروم.(ص248)
 در همین سالهای 55ـ1354 بود که نشانه‌های نارضایتی در سراسر مملکت ظاهر شد. من شخصاً از طریق نتایج یک گزارش اقتصادی و اجتماعی که پادشاه تهیه آن را به یک گروه دانشگاهی سفارش داده بود، به این موضوع آگاه شدم... در این زمینه شایعاتی بگوشم می‌رسید که آنها را برای پادشاه نقل می‌کردم. من و همسرم نسبت به مادیات بی‌اعتنا بودیم و هرگاه که پادشاه از اختلاس و تقلب، خصوصاً در معاملات آگاه می شد، برای اجرای عدالت بشدت با آن مبارزه می‌کرد. ما معتقد بودیم که دربار باید در زمینه درستی و درستکاری در همه موارد سرمشق دیگران باشد.(ص252)
 گزارش هوشنگ نهاوندی نشان می‌داد که هر یک از اصلاحات موجب آزردگی خاطر یکی از طبقات اجتماعی شده و آنها را بر ضد پادشاه برانگیخته بود. اصلاحات ارضی نارضایتی گروهی از بزرگ مالکان را فراهم آورده و تحریکات آنها موجب شده بود که دهقانان گمان کنند قانون می‌توانست امتیازات بیشتری به آنها بدهد...
افراطیون چپ و بنیادگرایان مذهبی، به جلب جوانان آرمان‌گرا یا متعصب که خیال‌ براندازی رژیم و ایجاد یک بهشت خیالی را در سر می‌پروراندند، می‌پرداختند. براساس این گزارش میان روشنفکران و سلطنت جدایی افتاده بود.(صص253ـ252)
 امیرعباس هویدا از ده سال قبل یعنی از سال 1344نخست‌وزیر بود و از اعتماد کامل و دوستی پادشاه برخوردار. روابط من و او نیز براساس دوستی و اعتماد بنا شده بود. او هرگز از کمک به سازمانهای فرهنگی و اجتماعی که زیر نظر من اداره می‌شد دریغ نمی‌کرد...
در طول سالها آقای هویدا و همسرش وارد جرگه محدود دوستان نزدیک ما شده بودند. ما با کمال میل به خانه آنها و گاه به ویلای آنها در کنار دریای خزر برای دیدار یا صرف شام می‌رفتیم... اما روشی که او در پیش گرفته بود، نادیده گرفتن ناهمواریها و اشکالات بود و عرضه تصویری اطمینان بخش از وضع مملکت. آیا او به نارضایتی‌ها به اندازده کافی اهمیت می‌داد؟(صص254ـ253)
 از سال 1354 وضع روبه وخامت رفت و ما ناچار به تجدید نظر در پیش‌بینی‌های خوش‌بینانه خود شدیم. دو عامل موجب تغییر این گرایش شد. از یک سو کشورهای مصرف کننده، یعنی کشورهای غربی و ژاپن میزان واردات نفتی خود را به نفع منابع انرژی ارزانتر محدود کردند و از سوی دیگر بر قیمت مواد صنعتی و غذایی وارداتی ایران از غرب، بخاطر تورم در آن کشورها، افزوده شد.(ص254)
 در نوروز سال 1355 پنجاهمین سال آغاز سلطنت سلسله پهلوی را جشن گرفتیم. من خصوصاً در آن روز احساس کردم که در روابط مردم با سلطنت خللی وارد شده و پشتم از این حس لرزید... فردای آن روز برای چند روز استراحت به جزیره کیش رفتیم و گمان می‌کنم در آنجا بود که ورم غیرطبیعی لب فوقانی او مرا نگران کرد. در ماههای بعد، رویه‌ای پیش گرفت که امروز بافاصله زمانی، در نظرم نشان از نگرانی او بود: او از آن پس سعی کرد رضا و مرا با امور مملکتی آشنا کند. چند بار در هفته رضا و من می‌بایست با نخست‌وزیر و سپس با وزیران درباره مسایل روز صحبت می‌کردیم.(ص255)
 آنچه که پادشاه در ملاقات خود با ژیسکار دستن در سن‌موریتز در زمستان 1354 گفت مرا در این عقیده راسخ‌تر می‌کند. وقتی که رئیس‌جمهوری فرانسه از آهنگ سریع رشد اقتصادی ایران اظهار شگفتی می‌کرد، همسرم بدون هیچ توضیح اضافی به او گفت: «مشکل من آنست که وقت زیادی ندارم. سلطنت من دوام زیادی نخواهد داشت. تصمیم من بر آن است که در هفت یا هشت سال آینده از سلطنت کناره‌گیری کنم. اما پسرم هنوز بسیار جوان است، منتظر خواهم ماند تا آمادگی لازم را بیابد...»(صص260ـ259)
 پادشاه که از کوتاهی عمر خود آگاهی داشت، درصدد آماده کردن مملکت برای سلطنت ولیعهد بود. او بارها گفته بود که پسرش نباید مانند خود او سلطنت کند. هدف رضا که وارث مملکتی روبه توسعه می‌شد، می‌بایست ایجاد دموکراسی در ایران باشد... همسر من در خاطراتش نوشت:
...تصمیم من دائر بر تغییر نخست‌وزیر و انتصاب آموزگار بجای هویدا دلیل عدم رضایت از هویدا نبود. من نسبت به این شخصیت تحصیل کرده و خدمتگزار که سیزده سال مصدر امور بود، محبت فراوان داشتم، اما هویدا جداً خسته شده بود و خود نیز بی‌علاقه نبود که اندکی از مسئولیت رهبری امور دولت دور شود.(ص261)
 دولت مجبور شد بجای اجرای برنامه ششم که امید بسیار به آن بسته بودیم، رویه محدودیت و سخت‌گیری در امور اقتصادی را پیش گیرد و این موضوع خود موجب افزایش نارضایتی‌ها و دلتنگی‌ها شد...
هنری کیسینجر (Henry Kissinger) که ایران را خوب می‌شناخت به پیشرفتهای حاصله در طول ده سال آخر با نظری تحسین‌آمیز می‌نگریست. اما کارتر حقوق بشر و آزادی ملت‌ها را از جمله شعار‌های اصلی مبارزات انتخاباتی خود قرار داده بود، بدون آنکه وضع اقتصادی و فرهنگی کشورها را در نظر بگیرد.(ص262)
 در مهرماه همان سال، ما برای یک بازدید رسمی عازم آمریکا شدیم...
پلیس از گازاشک‌آور استفاده کرد و این گاز تا نزدیکی جایگاه پیش آمد و بدینسان ببیندگان تلویزیون درسراسر جهان شاهد صحنه غیرقابل تصوری بودند که در آن رئیس جمهوری آمریکا و پادشاه ایران در حال سرفه کردن و پاک کردن چشمانشان، به نطق خود ادامه می‌دادند.
 سپس به اطاق پذیرایی رفتیم. رئیس‌جمهوری و همسرش از ما خواستند که این حادثه ناگوار را فراموش کنیم. واقعاً هم ناراحت بودند. اما من با خود گفتم که در زمان ریاست‌جمهوری نیکسون، هرگز به تظاهر کنندگان اجازه نمی‌دادند تا این اندازه به ما نزدیک شوند.(صص263-262)
 با وجود این در خارج از کاخ تظاهرات مخالفین حتی تا زیر پنجره‌ها ادامه داشت و بدتر از آن، بنظر می‌رسید که تظاهرکنندگان از برنامه خصوصی سفر ما نیز آگاه بودند، بطوری که وقتی برای چند آزمایش پزشکی به بیمارستانی در ایالت مینه‌سوتا رفتم، با عده‌ای بیست نفری از مخالفین که شعارهای ضد سلطنت می‌دادند. روبرو شدم... در طول این سفر بود که با تعجب تصویر یکی از روحانیون را در دست دانشجویان تظاهرکننده دیدم. این دانشجویان خواستار آزادی بودند و من این موضوع را می‌فهمیدم، اما بهیچ وجه نمی‌توانستم تصور کنم که چگونه یک ملا می‌تواند در نظر آنان سمبل آزادی و تجدد باشد...(ص264)
 من از خود می‌پرسیدم، این ملایی که نگاه اخم آلودش برایم ناشناس بود کیست؟ و چرا این چنین مورد ستایش تظاهرکنندگان جوان قرار گرفته؟ به من جواب دادند: «آیت‌الله روح‌الله خمینی.» نام او یاد آورخاطره ای دور در حافظه من بود. در گذشته او پس از ایراد نطق‌های آتشینی علیه آزادی زنان و تحریک مردم علیه انقلاب سفید، دستگیر شده بود. سپس مورد بخشش پادشاه قرار گرفته و تبعید شده بود.(ص264)
 ما، در دهم دی‌ماه 1356 کارتر و همسرش را در کاخ نیاوران به شام دعوت کردیم. هرگز اعتمادی را که پادشاه در شب سال 1978 نسبت به آینده ابراز کرد از یاد نمی‌برم، سالی که آبستن حوادثی بسیار غم‌انگیز بود. پادشاه گفت: «در سنت ما، نخستین میهمان سال پیام‌آور رویدادهای آینده است و هرچند سال نو ایرانیان با بهار آغاز می‌گردد، اما یقین دارم که حضور میهمان عالیقدری چون شما، آینده درخشانی را برای ایران نوید می‌دهد.»...
کارتر گفت: «ایران تحت رهبری پادشاه، چون جزیره ثباتی در میان یکی از پرآشوب‌ترین مناطق دنیا قرار دارد... «ملت شما و زمامداران دو مملکت، دلبستگی مشابهی در حفظ حقوق بشر دارند. هیچ کشور دیگری در جهان تا این اندازه در سازماندهی نظامی بخاطر امنیت متقابل با ما نزدیک نیست...»(ص265)
 نخستین تظاهرات در 17 دی‌ماه 1356 در شهر مذهبی قم آغاز شد. آن روز طلاب حوزه علمیه به بهانه مقاله‌ای که در روزنامه اطلاعات بچاپ رسیده بود و در آن به آیت‌الله خمینی توهین شده بود، به خیابانها ریختند... این مقاله که نام او را به لجن کشیده بود، در زمانی منتشر شد که پیروانش توانستند از آن به بهترین وجه بهره‌گیری کنند و از کفر سخن بگویند و مردم را به نام او به بسیج عمومی بخوانند.(ص266)
 روزهای 29و 30 بهمن، یعنی چهل روز بعد از وقایع غم‌انگیز قم و به بهانه سوگواری برای شهدا، تظاهرات قابل ملاحظه‌ای در تبریز بر پا شد. برای نخستین بار مخالفین سیاسی، دانشجویان و بازاریان برای تقاضای آزادی بیان و افزایش مزدها به روحانیون ملحق شدند. این اتحاد در نظر ماغیر قابل قبول بود...
مأمورین انتظامی در برابر ابراز این همه خشم و نفرت غافلگیر شده از ارتش کمک خواستند و یک بار دیگر برخوردها منجر به کشته شدن عده‌ای در میان دو گروه شد. ارتش برای دفاع از مملکت آموزش دیده بود و نه برای عملیات نظامی شهری. در رابطه با این مطلب خوب بخاطر دارم که دولت آمریکا از دادن گلوله‌های کائوچویی و گازاشک‌آور به ما خود داری کرده بود.(ص267)
 روز نهم فروردین ماه 1357، به بهانه برگزاری سوگواری قربانیان تبریز، تظاهرات تازه‌ای در برخی از شهرها، خصوصاً تهران بوقوع پیوست. همسرم دستورات اکید به مأمورین انتظامی و ارتش داده بود که از هرگونه خونریزی جلوگیری شود، اما نیاز به «شهید» بود و این نیاز برآورده شد.(ص268)
 من که شاهد تظاهرات مکرری بودم که هربار گسترش بیشتری می‌یافت، میان شک و اضطراب بودم. شگفت آنکه کوشش‌های مثبتی که سلطنت برای ایران انجام داده بود، ناگهان از سوی وسایل ارتباط جمعی غربی بصورتی منفی معرفی می‌شد. حتی آنهایی که در ابتدای سالهای پنجاه تملق پادشاه را می‌گفتند، امروز اقدامات او را محکوم می‌کردند...
نخبگان سیاسی و فرهنگی مملکت تقاضای ملاقات مرا کردند و من به امید این که کمکی برای همسرم باشم، آنها را پذیرفتم. دانشگاهیان، رهبران سیاسی سابق، جامعه‌شناسان، روحانیون روزنامه‌نگاران، یکی پس از دیگری به دفتر من می‌آمدند... درطول این ملاقات‌ها، یک وزیر سابق، با تلخی و ترس و نوعی خشونت از من ایراد گرفت که با تبدیل شیراز از مکانی فرهنگی به مکان فسق و فجور، به خشم روحانیون کمک کرده‌ام. من در جواب گفتم: «آقای وزیر، آیا این تنها کاری است که در طول بیست سال اخیر انجام داده‌ام؟»(صص271ـ270)
 دیگر آن زمانی که من از دست مأمورین امنیتی برای رفتن به میان مردم مشتاق فرار می‌کردم، گذشته بود. در حال حاضر کاملاً احساس می‌کردم که وضع خوب نیست. بعضی به من قوت قلب می‌دادند و بعضی دیگر از من دوری می‌جستند و من دشمنی آنها را احساس می‌کردم. دیگر گفتگو با مردم امکان‌پذیر نبود و این وضع مرا مضطرب می‌کرد و ناامیدانه در جستجوی وسیله‌ای برای بازگرداندن اعتماد مردم، به کاخ باز می‌گشتم...
آیت‌الله عظمی، کاظم شریعتمداری در نگرانی‌های همسرم شریک بود. او تعصب خمینی را نمی‌پذیرفت و پیامهایی برای پادشاه می‌فرستاد و با ذکر نام روحانیون افراطی تقاضای دستگیریشان را می‌کرد. او معتقد بود که تظاهرات با ساکت کردن این افراد بپایان خواهد رسید. من این فهرست را دیده بودم و بیاد دارم که نام صادق خلخالی در آن ذکر شده بود.(ص271)
 در خرداد ماه، سه شخصیت جبهه ملی، یعنی شاپور بختیار، داریوش فروهر و کریم سنجابی، استاد دانشگاه، نامه سرگشاده‌ای به پادشاه نوشتند و از او خواستند که طبق قانون اساسی سلطنت کند. آنها درخواست انحلال حزب رستاخیز (تأسیس 1353)، آزادی مطبوعات، آزادی زندانیان سیاسی و انتصاب دولت جدیدی با شرکت نمایندگان انتخابی اکثریت مردم را داشتند... از خواندن نامه چنین برمی‌آید که سلطنت هیچ خدمتی به ایران نکرده در حالیکه مملکت در بیست سال آخر سلطنت همسرم، در همه زمینه‌ها به پیشرفت‌های بزرگی نائل آمده بود...(ص272)
 در این موقع بود که فاجعه سینما رکس آبادان بوقوع پیوست و این عملی بود برای تشدید خشم مردم، ایجاد کینه و نفرت و قدمی غیرقابل بازگشت در راه متلاشی کردن مملکت. روز 28 مرداد، با آغاز نمایش فیلم، ناگهان آتش در سینمای آبادان زبانه کشید. چهارصد نفر در این واقعه در میان شعله‌های آتش جان سپردند. من که به استفاده سیاسی مخالفین از این واقعه یقین داشتم، فوراً با نخست‌وزیر تماس گرفتم و او را از تصمیم خود دائر به رفتن نزد مجروحین و خانواده‌های قربانیان اعلام کردم. او مرا منصرف کرد و من با شنیدن سخن او ناگهان احساس کردم که او اعتماد خود را از دست داده است... از بدو اغتشاشات، حدود پنجاه سینما توسط طرفداران خمینی به آتش کشیده شده بود. بنابراین فاجعه سینما رکس نیز می‌توانست کار همان افراد متعصب باشد.(صص273ـ272)
 انتصاب نخست‌وزیر جدید فکر پادشاه را بخود مشغول کرده بود و در این باره با من مشورت کرد. نخست‌وزیر جدید باید مردی اهل عمل، متجدد و بردبار باشد و دارای سجایای اخلاقی. من هوشنگ نهاوندی رئیس سابق دفترم را پیشنهاد کردم...
اما پادشاه جعفر شریف‌امامی را به او ترجیح داد. آقای شریف‌امامی تجربه‌ای ممتد در امر سیاست داشت... ولی در نخستین پیام خود گفت که او دیگر آن «شریف‌امامی سابق» نیست و این کار درستی نبود...
برای نخستین بار تظاهرکنندگان خواستار رفتن شاه و بازگشت خمینی شدند. نظر به این که از مردم خواسته شده بود که فردای آن روز، دیگر بار به خیابانها بیایند، دولت جدید همان شب تصمیم گرفت حکومت نظامی را در یازده شهر و از جمله تهران، برقرار کند و تیمسار اویسی به فرمانداری نظامی تهران منصوب شد... این احتمال وجود داشت که مردم در خیابانها به تظاهرات غیرقانونی بپردازند، بدون آنکه از حضور سربازان تیمسار اویسی که به سخت‌گیری شهرت داشت، آگاه باشند... این خبر در واقع از صبح زود روز جمعه پخش شد در حالیکه صدها نفر تظاهرکننده در حرکت بودند و عده‌ای که شب را در خیابان بسر برده بودند، نمی‌توانستند از خبر برقراری حکومت نظامی مطلع باشند. اگر هم این گروهها از این خبر آگاه بودند، آیا به خانه‌های خود باز می‌گشتند؟ شاید معدودی از آنها خیابانها را ترک می‌کردند و در نتیجه از خطر مصون می‌ماندند. این جمعه 17 شهریور و بقول انقلابیون این جمعه سیاه، روز شومی در تاریخ میهن ما باقی ماند. ارتش که در میدان ژاله در انتظار تظاهرکنندگان بود، دستورهای دقیقی از تیمسار اویسی دریافت کرده بود. هر دو گروه مسلح بودند و برخورد میان دو جناح غیرقابل احتراز بود. تیراندازان فلسطینی که با لباس مبدل در میان مردم و یا بر فراز بام‌ها در کمین بودند، بسوی سربازان شلیک کردند و آنها نیز ناگزیر پاسخ دادند. در این برخوردها 121 نفر از میان تظاهرکنندگان و 70 نفر از سربازان کشته شدند.(صص274-275)
 «گروههای مسلح، از کمیته‌هایی که در پناه مساجد تشکیل می‌شد دستور می‌گرفتند. در این هنگام بود که علناً گفته شد میان اسلام و کمونیسم منافاتی وجود ندارد. این نظریه غریب بوسیله مجاهدین خلق عنوان شد.(ص276)
 بسیاری از مخاطبین او، اعمال زور را پیشنهاد می‌کردند ولی او نمی‌پذیرفت و یادآور می‌شد که شاه نمی‌تواند بدون از دست دادن مشروعیت خود دستور تیراندازی بسوی مردم را صادر نماید. در یک چنین شرایطی بود که تصمیم گرفت با قلب و احساس خود با مردم صحبت کند زیرا تظاهرکنندگان دیگر گوش شنوایی برای گفته‌های منطقی نداشتند. پادشاه با احساس و خلوص نیت سخن گفت و حتی به بعضی از اشتباهات خود اشاره کرد...»(ص277)
 «باید با مردم گفتگو کرد، راه‌حل دیگری وجود ندارد. اما گویی همه ما ایرانیان دیوانه شده‌ایم، تب کرده‌ایم و هذیان می‌گوییم. از صبح تا شام با تلفن صحبت می‌کنم، اطلاعات بدست می‌آورم و اطلاعات خود را به دیگران منتقل می‌نمایم و با هم نقشه می‌کشیم...
 روز یکشنبه 14 آبان هزاران نفر در خیابانهای تهران به تظاهر پرداختند. پادشاه که از کشتار دو ماه پیش میدان ژاله سخت متأثر و منقلب شده بود، ضمن دستور جلوگیری از تظاهرات تأکید نمود که از تیراندازی مگر در نهایت لزوم، خودداری شود...
 همان شب جعفر شریف‌امامی استعفای خود را تقدیم پادشاه کرد و مورد قبول واقع شد. اواخر مهرماه کارگران پالایشگاه آبادان اعتصاب کردند و آیت‌الله خمینی که در نوفل لوشاتو (Naufle- Le- Chateau) در حومه پاریس بسر می‌برد، آنها را به سرپیچی از اوامر دولت و اعتصاب عمومی دعوت کرد.(ص278)
 رادیوی انگلیس با آب و تاب فراوان پیام‌های خمینی را پخش می‌کرد. خمینی شخصاً گفته بود: «بی‌بی‌سی صدای من است.» در سال 1320 همین رادیو به مدت هشت ماه برای رفتن رضاشاه تبلیغ کرده بود و سرانجام، رضاشاه مملکت را ترک گفته بود. ایرانیانی که این واقعه را بیاد داشتند، در پاییز 1357 چنین می‌گفتند: «اگر بی‌بی‌سی علیه شاه سخن می‌گوید، پایان کار سلطنت نزدیک است.»...
سرانجام تیمسار غلامرضا ازهاری، رئیس ستاد ارتش را که در میان امرای ارتش ارشدیت داشت، به ریاست دولت موقت منصوب کرد. این انتصاب به پادشاه فرصت می‌داد تا به یک راه‌حل سیاسی برسد. یکی از نخستین اقدامات این دولت، برکناری هویدا بود که خیلی‌ها، حتی ارتشیان، تقاضای آن را داشتند.(ص279)
 این تصمیم در جلسه‌ای که با حضور چند تن از وزیران و مقامات ارتشی گرفته شد. همه آنها با توقیف هویدا موافق بودند و پادشاه بالاخره با این اجماع نظر موافقت کرد. اندکی بعد به من گفت آن کسی که در طول جلسه بوسیله تلفن با او تماس گرفته، تیمسار مقدم رئیس سازمان امنیت بود که به پادشاه گفته بود: «توقیف هویدا از نان شب هم واجب‌تر است.»... امروز، مرگ وحشتناک امیرعباس هویدا توسط جمهوری اسلامی، در نظرم یک فاجعه است، اما در آن زمان هیچ کس نمی‌توانست تصور کند که بازداشت هویدا که با هدفی کاملاً سیاسی و در یک محیط متشنج انجام گرفته بود، به این ترتیب پایان پذیرد.(ص280)
 در طول این هفته‌های دشوار، توانستم به اهمیت تأثیر سخنان این مرد بر افکار عمومی و نتایج غم‌انگیز آن پی ببرم. دو نظامی، سرجوخه عابدی و سرباز سلامت بخش که به گروه اسلامگرایان پیوسته بودند، یک روز هنگام نماز صبح در پادگان گارد شاهنشاهی بسوی گروهی از افسران تیراندازی کردند. به من اطلاع دادند که بعضی از آنها بسختی مجروح شده‌اند (13 نفر کشته و 36 نفر مجروح).(ص281)
 آیت‌الله خمینی از اقامتگاه خود در نوفل‌لوشاتو، نطق‌های آتشین ضبط شده خود را به ایران می‌فرستاد و این نوارها در سراسر کشور پخش می‌گردید. از آن پس هزاران هزار نفر در کانونهای خانوادگی خود به سخنان این مرد متعصب که فرمان به نابودی همه چیز تا استقرار نظام جدید اسلامی می‌داد، همچون آیه‌های آسمانی گوش می‌دادند. در طول شب‌هایی که از سوی آیت‌الله تعیین شده بود، دقیقاً سر ساعت هشت شب، مردم بروی بامها می‌رفتند و بطور دسته جمعی فریاد برمی‌آوردند: «الله‌اکبر».(ص282)
 اوایل دی‌ماه، تیمسار ازهاری که فقط شش هفته تصدی نخست‌وزیری را به عهده داشت، دچار حمله قلبی گردید و دیگر نتوانست به کار خود ادامه دهد. کشور کاملاً فلج شده بود و حتی یک بشکه نفت نیز از ایران خارج نمی‌شد. در این زمان، پادشاه به فکر انتخاب غلامحسین صدیقی به مقام نخست‌وزیری افتاد. صدیقی که در کابینه محمد مصدق سمت وزیر کشور را به عهده داشت، از احترام قابل ملاحظه‌ای در همه محافل برخوردار بود.(ص283)
 برخی از اطرافیان در این باره با آقای بختیار صحبت کرده بودند و چنین بنظر می‌رسید که او برای نخستین ملاقات حاضر نبود به کاخ بیاید. بنابراین من به همسرم پیشنهاد کردم که او را در منزل همسر داییم، لوئیز قطبی که با بختیار خویشاوندی داشت، ملاقات کنم. من او را نمی‌شناختم و از همان ابتدا درباره نبود آزادی و وجود ارتشاء صحبت کرد.(ص284)
 در همان زمان بعضی از شخصیت‌ها، خصوصاً سفرای آمریکا و انگلیس، پادشاه را به ترک موقت ایران، بمدتی کوتاه، تشویق می‌کردند و معتقد بودند که رفتن او به آرام شدن کشور کمک خواهد کرد. آقای بختیار نیز همین عقیده را داشت. این خبر به سرعت در همه جا پخش شد. خصوصاً در میان امرای ارتش که پادشاه فرماندهی آن را به عهده داشت. افسران و سربازان ما که از وضع مملکت به ستوه آمده و از چند ماه پیش شاهد فرار عده قابل توجهی از بلند پایگان کشور بودند، حضور پادشاه را در ایران لازم می‌دانستند. تیمسار عباس قره‌باغی، رئیس ستاد ارتش بطور خصوصی به من گفت: «اگر پادشاه ایران را ترک کند، ارتش از هم پاشیده خواهد شد.»...
شخصاً فکر نمی‌کردم عزیمت پادشاه راه‌حلی برای از میان بردن کینه‌ای باشد که ناآگاهانه در دل مردم راه یافته بود، اما همسرم به این نتیحه رسیده بود که اگر این پیشنهاد موجب جلوگیری از خونریزی شود، باید آن را پذیرفت.(ص285)

بخش چهارم
 ما تهران را روز 26 دی‌ماه 1357، در هوایی سرد و یخ‌زده ترک گفتیم و چون به اسوان رسیدیم،... روابط همسرم با انورالسادات به سالهای پنجاه باز می‌گردد. هنگامی که از او ادامه سیاست ناصر، رئیس‌جمهوری قبلی مصر، خودداری کرد و به ممالل [ممالک] غربی نزدیک شد، حاصر آن سیاست قراردادهای «کمپ دیوید» (Camp David) بود. در سال 1356 سادات ابتکار مهمی بخرج داد وآن سفر تاریخی او به بیت‌المقدس بود.(ص291)
 توقف ما در اسوان چقدر بطول می‌انجامید؟ از نظر انورالسادات، ما می‌توانستیم تا زمانی که اوضاع ایجاب می‌کرد در مصر بمانیم. ولی آیا اقامت ما مشکلی برای رئیس‌جمهوری ایجاد نمی‌کرد، خصوصاً که مخالفین متعصب و بنیادگرای او با این امر موافق نبودند... این جمله‌ایست که همان شب اول ورودمان در کتابچه خاطراتم نوشتم: «نداشتن هیچ‌گونه برنامه وعدم آگاهی از این که به کجا می‌توان رفت، ما را در موقعیتی سخت و اضطراب آور قرار داده است.(ص292)
 روز دوم دی‌ماه 1358[بهمن‌ماه 1357] یعنی فقط شش روز بعد از ورودمان به مصر، بسوی مراکش پرواز کردیم. دعوت ملک‌حسن دوم موجب خرسندی همسرم شد، زیرا نمی‌خواست بیش از این از میهمان‌نوازی سادات استفاده کند، هرچند که وی یک بار دیگر دعوت خود را تجدید کرده و تأکید نموده بود که کشور مصر برای مقابله با مخالفین، به ایران نزدیک‌تر است. او یکی از رؤسای دولت نادری بود که در آغاز، خمینی را خوب شناخته، او را مردی شیاد می‌شمرد...
او [ملک حسن] از ما همراه با همسرش، لالالطیفه، استقبال کرد و این امری استثنایی در مقررات تشریفاتی مراکش بود. در مراسم این استقبال، فرهاد سپهبدی، سفیر ما که ترتیب این سفر را داده بود، نیز حضور داشت. ملک حسن ویلایی جدید ساز را که در واحه‌ای خارج از شهر و در کوه پایه‌های اطلس ساخته شده بود، برای اقامت در اختیار ما گذاشت.(ص296)
 یک روز اطلاع یافتم که تظاهرات عظیمی به نفع قانون اساسی در تهران برپا شده و این واقعه مرا سخت امیدوار کرد. رویداد را برای همسرم تعریف کردم. لبخندی خفیف برلبانش نقش بست.(ص297)
 روز 22 بهمن 1357 پادشاه و همه ایرانیان همراه ما در اقامتگاهمان در مراکش، به اخبار رادیو تهران گوش می‌دادیم. هنگامی که از سرسرای خانه می‌گذشتم، این جمله بگوشم رسید: «انقلاب پیروز شد، کاخ استبداد فرو ریخت.» به مدت چند لحظه فکر کردم که ما موفق شده‌ایم، چرا که در نظر من ما مظهر «خیر» بودیم و آنها مظهر «شرّ»، اما متاسفانه آنها پیروز شده و آخرین دولتی را که همسرم منصوب کرده بود، سرنگون کرده بودند.(ص298)
 با قبول این واقعیت که مرحله جدیدی آغاز شده و امید بازگشت فوری به ایران وجود ندارد، پادشاه کارکنان بوئینگ 707 را که همه نظامی بودند و ما را از تهران تا مراکش همراهی کرده بودند، از خدمت معاف کرد. همچنین با عزیمت بعضی از مأموران امنیتی که مایل به بازگشت به ایران بودند، موافقت کرد.(ص299)
 روز 25 بهمن وقتی با خبر شدیم که پاسداران انقلاب به سفارت آمریکا در تهران حمله کرده و چند ساعتی آن را متصرف شده‌اند و با دخالت بازرگان آنجا را ترک نموده‌اند، متوجه شدیم که امکانات تبعید روز بروز برایمان مشکل‌تر می‌شود.(ص300)
 ما شهر مراکش را برای اقامت در رباط ترک کردیم. ملک حسن در آنجا قصری در اختیار ما گذاشته بود... الکساندر دومارانش
( Alexandre de Marenches) رئیس سازمان اطلاعات فرانسه برای دیدن همسرم به مراکش آمد و او را از خطراتی که اقامت ما در کشور مراکش برای ملک حسن دوم ایجاد می‌کرد آگاه نمود... مارانش ملک حسن را از این امر مطلع کرده بود و او با شهامت بسیار در پاسخ گفته بود: «این موضوع وحشتناک است، اما تصمیم مرا عوض نمی‌کند. من نمی‌توانم از پذیرایی مردی که دقایق غم‌انگیزی را در زندگی طی می‌کند، خودداری کنم.»(ص301)
 دولت فرانسه ما را نپذیرفت. زیرا به گفته مارانش از عهده حفاظت ما برنمی‌آمد. دولت سوئیس نیز همین رویه را پیش گرفت، با این تفاوت که راه را برای پذیرش ما در آینده باز گذاشت. کشور موناکو که رضا به آنجا سفر کرده بود، نخست با رفتن ما به کشور موناکو موافقت نمود، اما بعداً تحت فشار دولت فرانسه تصمیم خود را تغییر داد. دولت آمریکا نیز در مقابل درخواست ما گفته بود: «در آینده شاید.» پیامی که از انگلستان داشتیم مبنی بر آن بود که مارگارت تاچر (Margaret Thatcher) در صورت پیروزی در انتخابات با رفتن ما به آن کشور موافقت خواهد کرد. اما همین که به نخست‌وزیری رسید، یعنی زمانی که ما در باهاماس بودیم، به عهد خود وفا نکرد... ما با بسیاری از کشورهای دنیا روابط نزدیک و با بعضی از آنها روابط دوستانه داشتیم، ولی امروز همه از ما روی برمی‌گرداندند.(ص302)
 هنری کیسینجر و دیوید راکفلر موفق شده بودند رئیس‌جمهوری مجمع الجزایر باهاماس را برای اقامت موقت ما در جزیره پارادایس (Paradise Island)راضی کنند و خانه‌ای برای زندگی ما تهیه نمایند. روز دهم فروردین ماه 1358 ما بسوی ناسائو (Nassau) پایتخت باهاماس پرواز کردیم... دو ماه و ده روزی که در جزیره باهاماس گذراندیم، از جمله تاریک‌ترین روزهای زندگی من بشمار می‌رود.(ص303)
 مقامات باهاماس ما را به این شرط پذیرفته بودند که کوچکترین عقیده‌ای که جنبه سیاسی داشته باشد، ابراز نکنیم، و این موجب تعجب من شد، چرا که باهاماس با ایران هیچ‌گونه رابطه‌ای نداشت... شماره مخصوص پاری ماچ (Paris Match)، شاهدی بود بر ستمی که با خاموش کردن صدایمان بر ما می‌رفت. این مجله روز بعد از مرگ هویدا، عکس جسد او را که توسط قاتلینش احاطه شده بود، در یک صفحه و عکس پادشاه را در پارادایس ایلند، در صفحه مقابل آن چاپ کرد و این بدان معنی بود که هنگام قتل هویدا پادشاه به خوش‌گذرانی مشغول است.(ص304)
 «دیگر نباید به رادیو گوش بدهم و یا روزنامه بخوانم، خیلی وحشتناک است. آنها بهترین‌ها را اعدام می‌کنند، کسانی که به مردم خدمت کرده بودند: سربازان، روشنفکران و کارمندان بلندپایه.(ص307)
 سه هفته قبل از اتمام اجازه اقامت ما، مقامات باهاماس ما را مطلع کردند که روادید ما را تمدید نخواهند کرد. به کجا می‌توانستیم برویم؟ دولت‌ها، یکی پس از دیگری به ما پاسخ منفی می‌دادند. فقط انورالسادات بود که یک بار دیگر با شهامت دعوت خود را تأکید نمود... مکزیک با وساطت هنری کیسینجر، عاقبت با رفتن ما به آن کشور موافقت کرد.(ص310)
 شاپور بختیار از پاریس با ما تماس گرفت، بنابراین توانسته بود صحیح و سالم از ایران خارج شود. او هنگامی که ما سرمیز غذا بودیم تلفن کرد. پادشاه حاضر نشد با وی صحبت کند. پرسیدم: «می‌خواهی من با او حرف بزنم؟» او در جواب گفت:‌«اگر مایلی.» نخست‌وزیر سابق گفت که خیال دارد از آن پس علیه روحانیونی که مملکت را متصرف شده‌اند، مبارزه کند و از من خواست مراتب احترام او را به پادشاه برسانم.(ص314)
 وقتی که احتمال رفتن به آمریکا را مطرح کردم، اعلیحضرت دقیقاً گفت: «بعد از آنچه بر سر من آوردند، اگر به زانو هم بیافتند، به آنجا نخواهم رفت.»(ص316)
 این کاملاً درست است که پادشاه و من، هر دو ترجیح می‌دادیم همسرم در مکزیک بستری شود. قبول پیشنهاد آمریکا بدلایل طبی بعد از آنکه با رفتن ما به آمریکا مخالفت کرده بودند، برخورنده بود. علاوه بر این من از تظاهراتی که ممکن بود علیه ما برپا شود و اصولاً از دشمنی سیاستمداران آمریکا نسبت به خودمان نگران بودم.(ص320)
 «این تصمیم، 27 مهرماه 1358 هنگام صرف صبحانه‌ای که به مسایل سیاست خارجی در کاخ سفید اختصاص داشت، گرفته شد. چنین تصمیمی ممکن بود برای دولت آمریکا عواقب ناخوشایندی بار آورد، ولی در هر صورت پس از رفتاری که از چند ماه پیش با پادشاه شده بود، این حداقل کاری بود که این دولت می‌بایست در حق او انجام دهد.(ص321)
 شب حرکتمان به نیویورک، یعنی 29 مهرماه 1358 این سطور را در دفترچه خاطراتم نوشتم: «برای سلامتی همسرم سخت نگرانم. البته به خود امیدواری می‌دهم و سعی می‌کنم او را نیز امیدوار کنم...
شب سی‌ام مهرماه یا اول آبان ما با یک هواپیمای خصوصی بسوی نیویورک پرواز کردیم. در این سفر حداقل لوازم شخصی را با خود برده بودیم. خوزه لوپز پرتیو (Jose Lopez Portillo) رئیس‌جمهوری مکزیک به ما اطمینان داده بود که پس از پایان عمل جراحی می‌توانیم به ویلای کوئرناواکا، بازگردیم.(ص322)
 پروفسور فلاندرن که در همان زمان به او تلفن کرده بودم، سالها بعد موضوع را برای پروفسور برنارد این گونه خلاصه کرد: «نظر به این که بیماری وجود سنگ در کیسه صفرا تشخیص داده شده بود و برداشتن طحال در عمل جراحی پیش‌بینی نشده بود، طبعاً جراح تخصص لازم را نداشت و شکم را از راه محدودی در زیر دنده چپ باز کرده بود. اشتباه بزرگتر جا گذاشتن سنگی در مجرای صفرای بیمار بود. زیرا در یک چنین عمل جراحی بایستی از مجرای صفرای بیمار قبل از اقدام به عمل، پرتونگاری نمود و اطمینان حاصل کرد که سنگی در این مجرا وجود ندارد. شگفت آنکه آنها نه تنها «بهترین» طب آمریکایی را عرضه نکرده بودند، بلکه از «بدترین» آن استفاده شده بود. اقدامی غیر قابل تصور که نتایج اسف‌باری بدنبال داشت.»
خیلی زود همسرم بار دیگر دچار دردهای شدید شد... چون تصمیم گرفته شد بجای باز کردن شکم، از راه اندوسکوپی (endoscopie) اقدام شود، پزشک جوانی که مسئول این کار بود، بهانه آورد که باید آن شب به اپرا برود. من در بهت و حیرت فرو رفته بودم. توان همسرم از درد و رنج بسر رسیده بود و این مرد که رسالتش درمان و آرام کردن بیمار بود، تنها بفکر رفتن به اپرا بود.(ص329)
 همانطور که پیش‌بینی می‌کردم، همین که حضور ما در بیمارستان آشکار شد، تظاهرکنندگان ایرانی هر روز در زیر پنجره‌های بیمارستان تجمع می‌کردند. آیا همسرم که با مرگ دست و پنجه نرم می‌کرد، صدای «مرگ برشاه» آنها را می‌شنید؟... کارکنان مرکز مبارزه با سرطان از بیم این که مبادا از سوی رژیم تهران سوءقصدی نسبت به آنها صورت گیرد، تمایلی به پذیرایی از ما نشان نمی‌دادند... می‌گفتند «قرارمان ساعت پنج صبح است» و من ساعت چهار صبح بیدار شده و بیمارستان می‌رفتم. سپس اطلاع می‌دادند «قرار به ساعت ده شب موکول شده است» یا این که «پزشک که در خارج از شهر زندگی می‌کند، هنوز به بیمارستان نرسیده.» آنها بهر وسیله‌ای شده به ما می‌فهماندند که وجودمان برایشان ناخوشایند است.(ص326)
 مدتها بعد پسرم به من گفت تا چه انداز از این که روزنامه‌نگارانی که همواره در مدح پدرش سخن می‌گفتند ناگهان با چنین لحنی درباره‌ی او می‌نویسند، تعجب کرده است:‌ «باور کردنی نیست که از امروز به فردا او تبدیل به یک «مستبد» و «ستمگر» شده باشد. گاهی با خود فکر می‌کردم که آنها از یک آدم واحد صحبت نمی‌کنند. آن کسی که من شناخته بودم، همواره به مردم احترام می‌گذاشت و نسبت به مملکتش فداکار بود. اما ناگهان خواستند به دنیا بقبولانند که او مانند یک دیکتاتور حکومت می‌کند و ما می‌دانستیم که این دروغی بیش نیست.»(ص328)
 روشن بود که گروگانگیری مورد قبول «رهبر» انقلاب است و هدف آن باز گرداندن پادشاه به ایران.
اما در مقابل، نخست‌وزیر، مهدی بازرگان و ابراهیم یزدی، وزیر امورخارجه که با این امر موافق نبودند، استعفا دادند و بدینسان آمریکا دو مخاطبی را که در رژیم جدید تهران داشت، از دست داد... ابراهیم یزدی، بنوبه خود از جمله قضات و شکنجه‌گرانی بود که در مرگ افراد شجاع، با شهامت و وفاداری چون تیمساران مهدی رحیمی و نعمت‌الله نصیری دست داشت.(صص331ـ330)
 کم‌کم صحبت از ثروت فرضی ما به میان آمده است. از 23 میلیارد به 30 میلیارد رسیده‌اند!!‌. خمینی گفته : «آنها درآمد یکسال فروش نفت را با خود برده‌اند، و باید به ایران تحویل داده شده محاکمه شوند». بنی‌صدر گفته که در تاریخ مردی بدتر از همسر من وجود نداشته است... بیچاره آمریکایی‌ها در بدوضعی گیر کرده‌اند... فکر می‌کنم باید هر چه زودتر اینجا را ترک گفت، زیرا با دروغ‌هایشان درباره یک ثروت فرضی، در حال تحریک ملت آمریکا علیه ما هستند. بتازگی این مطلب را مطرح کرده‌‌اند که پادشاه باید چون یک جنایتکار بین‌المللی محاکمه شود.(صص333ـ332)
 می‌ترسم آمریکا همسرم را تحویل مقامات ایرانی بدهد و یا با تشکیل یک دادگاه بین‌المللی موافقت کند... من لحظه‌ای آرام ندارم. بخود می‌گویم اگر آمریکا را ترک کنیم و آنها گروگانها را بکشند، خواهند نوشت: «اگر نرفته بودند، این اتفاق نمی‌افتاد. اما اگر بمانیم ممکن است دادگاه بین‌المللی تشکیل دهند...(ص333)
 «این داستان دادگاه بین‌المللی خون را در رگهایم منجمد می‌کند. احساس می‌کنم چون محکومی در دالان مرگ هستم. اگر پادشاه قرار است محاکمه شود، همه این رؤسای دول که در طول سالها از خدمت او به ایران تمجید کرده‌اند، چه خواهند گفت؟...
از 17 آبان همسرم تأسف خود را از وضعی که پیش آمده بود، به رئیس‌جمهوری ابراز داشته به او گفته بود که برای تسهیل مذاکراتی که آمریکا با ایران در پیش دارد، در اولین فرصت آمریکا را ترک خواهد کرد. فکر تشکیل یک دادگاه بین‌المللی گویا به منظور آرام کردن مقامات ایرانی که خواستار تحویل پادشاه بودند، انجام گرفته بود. این موضوع چنانکه از دفتر خاطراتم بر می‌آید، ذهن مرا سخت بخود مشغول کرده بود، زیرا مطبوعات سروصدای زیادی در این باره براه انداخته بودند.(ص334)
 اواسط آذرماه پزشکان به این نتیجه رسیدند که پادشاه می‌تواند بزودی بیمارستان را ترک گوید. علاوه بر آن به همه ما گفتند که به تختخواب بیمارستان نیاز دارند... بازگشت به آنجا برای روزیازده آذرماه پیش‌بینی شده بود. اما روز 9 آذر خبر عدم قبول اقامت ما از سوی مقامات مکزیک مرا در بهت و حیرت فرو برد.(ص335)
 این اتفاقات با سرعت انجام گرفت و هنگامی که من از موضوع اطلاع یافتم، تبعیدگاه جدید ما تعیین شده بود: پایگاه هوایی لاک‌لاند (Lockland) در سن‌آنتونیو (San Antonio) در تکزاس. این خبر را همسرم با تلفن به من داد: «ما به تکزاس می‌رویم. دولت آمریکا از ما خواسته که مقصد خود را کاملاً محرمانه نگاه داریم. با هیچ کس در این باره صحبت نکن، حتی بچه‌ها.»(ص336)
 مرا شتاب‌زده وارد یک اتومبیل پلیس کردند و با سرعت به راه افتادیم. این صحنه غم‌انگیز و در عین حال مسخره بود. از وقایعی که در فیلم‌های جیمزباند می‌تواند دید. در داخل اتومبیل، مأمورین سیا و اف.بی.آی نشسته بودند و چند کامیون با نام یک شرکت رختشویی که پر از مأمورین امنیتی بود، ما را احاطه کرده بودند. پادشاه را نیز با وضعی مشابه به فرودگاه آورده بودند. در آنجا یک هواپیمای نظامی بوسیله افراد ملبس به جلیقه ضدگلوله و کلاه‌های مخصوص و اسلحه خودکار محافظت می‌شد. از ما خواستند سوار هواپیما شویم. آیا تا این حد در خطر بودیم؟ با خود گفتم که این آرایش جنگی هدفی جز دیوانه کردن ما ندارد... بمحض پیاده شدن از هواپیما، بدون کلمه‌ای توضیح و خوشامد، ما را به درون یک آمبولانس نشاندند و آمبولانس با چنان سرعت و خشونتی به حرکت در آمد که چند بار به اینطرف و آنطرف پرتاب شدیم. بیچاره خانم پیرنیا که با ما بود، سرش بشدت به گوشه‌ای از سقف آمبولانس خورد. بالاخره اتومبیل ایستاد... یک نفر در را باز کرد و ما توانستیم پناهگاه جدیدمان را ببینیم: ساختمان بیماران روانی در بیمارستان نظامی.
پادشاه را در اطاقی جای دادند که جلوی پنجره‌هایش دیوار کشیده شده بود مرا در اطاق پهلویی که درش فقط از بیرون باز و بسته می‌شد و دستگیره نداشت و در روی سقفش یک دستگاه ضبط صدا قرار داشت، جای دادند. دیوانه شده بودم و باورم نمی‌شد. اقامت در لاک‌لاند دو هفته بطول انجامید و بهتر از آن بود که پیش‌بینی می‌کردم.
خیلی زود ژنرال آکر (Acker)، فرمانده پایگاه برای اطلاع از وضع ما بدیدنمان آمد. بیشتر خلبانان ایرانی در ممالک متحده آمریکا آموزش دیده بودند... (صص339-337)
 افسران آمریکایی برای نشان دادن همدلی و همدردیشان، کاست‌هایی که در آنها آیت‌الله خمینی مورد تمسخر قرار گرفته بود و یا پیراهن‌هایی که تصویر مضحکی از او بر آن نقش بسته بود، برای ما می‌آوردند.(ص339)
 شهریار [فرزند اشرف] که 34 سال داشت و افسر نیروی دریایی بود، مورد علاقه و احترام خاص پادشاه و من بود. او که در زمان انقلاب در ایران بسر می‌برد، توانسته بود سوار بر یک قایق بادبانی، از خلیج فارس بگذرد و به محض خروج از ایران سعی کرد یک گروه مقاومت تشکیل دهد.(ص340)
 اقامت ما در لاک‌لاند، بدلیل وضع جسمانی پادشاه و نیز بخاطر تمایل کاخ سفید به خروج هر چه زودتر ما از آمریکا، نمی‌توانست دوام پیدا کند، ولی به کجا می‌توانستیم برویم؟ وزارت خارجه آمریکا به ما اطلاع داد که حتی دولت آفریقای جنوبی که قبلاً با رفتن ما موافقت کرده بود، تغییر عقیده داده است. واقعاً اهانت‌آمیز بود. احساس می‌کردم که ما در نظر همه مردم دنیا از جمله «مطرودین» بشمار می‌آییم، حتی در کشوری مانند آفریقای جنوبی که هنوز از سیاست «آپارتاید» پیروی می‌کرد و من هرگز مایل نبودم به آنجا قدم بگذارم...
آقای جردن که از آنجا می‌آمد دعوتنامه ژنرال عمرتوریخس (رئیس دولت پاناما) (Omar Torrijos) را برای ما آورد و ما چاره‌ای جز قبول این دعوت نداشتیم... خانه‌ای که در اختیار ما گذاشتند در جزیره کنتادورا (Contadora) در مجمع الجزایر پرلز (Perles) قرار داشت و با تقریباً سی دقیقه پرواز می‌توانستیم به شهر پاناما برسیم.(ص341)
 «27 آذر. جوانان پانامایی جلوی سفارت آمریکا دست به تظاهرات زده‌اند. ژنرال توریخس بما گفت که نگران نباشیم. امیدوارم در اینجا مشکل ایجاد نکنند. در غیر اینصورت به کجا خواهیم رفت؟ جایی جز مصر باقی نمی‌ماند ویقین نیست که آمریکایی‌ها بگذارند ما به آنجا برسیم.»
«28 آذر. ده روزی است که حال پادشاه خوب نیست. تصمیم گرفته‌اند طحال او را بر دارند. اما کی و کجا؟ من خیلی نگرانم. امید من به ناامیدی مبدل می‌شود.(ص342)
 این روش کار نیز به نتیجه نرسید. زیرا آمریکایی‌ها می‌خواستند بدون شرکت پزشکان پانامایی، عمل جراحی را انجام دهند. سلسله مراتب پزشکی پاناما حاضر نبود عمل در سرزمین آنها ولی بدون شرکتشان انجام پذیرد. نقش بعضی از بازیگران، خصوصاً دکتر گارسیا (غیر از دکتر گارسیای مکزیک) حراج کلنیک پایتیا و برخوردهای سیاسی که میان دولت آمریکا و ژنرال توریخس وجود داشت، باندازه کافی روشن شده و نیازی به تفسیر من ندارد.(ص348)
 از همان روز اول، ژنرال توریخس مایل بود نقشی در آزاد کردن گروگانهای تهران ایفا نماید و بدینسان دوست خود کارتر ریاست‌جمهوری را از بن‌بست نجات دهد. ژنرال با این کار می‌توانست پشتیبانی رئیس‌جمهوری آمریکا را که در آغاز 1357 کنگره آمریکا را به پس دادن کانال به دولت پاناما متقاعد کرده بود، تلافی کند... خیلی زود در پاناما احساس عدم امنیت کردیم. احساسی که در پس خوشامدگویی‌های ظاهری پنهان بود. روزی در انبار پشت خانه یک ضبط صوت و نوعی تأسیسات برقی کشف کردم...
کریستیان بورگه (Christian Bourguet) فرانسوی و هکتور ویلالون (Hector Villalon) آرژانتینی شاید هنگام جشن عید نوئل به پاناما رسیدند. البته آمدن آنها بر ما پوشیده ماند ولی در طول دی ماه 1359 اریستید رویو (Aristides Royo) رئیس‌جمهوری پاناما موضوع را به اطلاع ما رساند و از روی خیرخواهی از ما خواست که یک وکیل دادگستری محلی برای دفاع از خطری که از جانب تهران ما را تهدید می‌کرد برگزینیم!(ص352)
 بموجب قانون پاناما در مورد استرداد مجرمین، همین که تقاضای استرداد به دولت می‌رسید، می‌بایستی شخص مورد نظر را توقیف کرد. ژنرال خیال می‌کرد که توقیف پادشاه جنبه نمادین خواهد داشت و برای متقاعد کردن دانشجویان خط امام و آزادی گروگانها کافی خواهد بود...
بعضی از روزنامه‌نگاران که به ما نزدیکتر بودند می‌گفتند: «پاناما را ترک کنید، ماندن شما در اینجا خطرناک است.» یک روز مارک مورس همکار آرمائو که مشکلات روزانه ما را در جزیره حل می‌کرد ناگهان ناپدید شد و بعد کشف کردیم که بوسیله مأمورین امنیتی پاناما توقیف شده است.(ص353)
 در یک چنین موقعیت دیوانه کننده‌ای بود که به جهان سادات که همواره جویای حال ما بود، تلفن کردم. به این نتیجه رسیده بودم که هیچ جراحی حاضر نخواهد شد همسرم را در پاناما عمل کند و هیچ امیدی وجود ندارد. یقین داشتم که به مکالمات تلفنی ماگوش می‌دهند.(ص354)
 رافل [از وزارت خارجه آمریکا] صحبت خود را با توصیف پنج‌سالی که در اصفهان گذرانده بود، آغاز کرد و با لحنی تملق‌آمیز از کوشش‌های پادشاه برای ملت و نیز فعالیت من برای کمک به مستمندان سخن به میان آورد. از نخستین لحظه، لحن گفتار او را نپسندیدم و متوجه شدم که با تأکید بر روحیه فداکاری ما می‌خواهد همسرم را به قربانی کردن خود در بحران کنونی وادار کند...
آنگاه آقای کاتلر [کارمند وزارت خارجه آمریکا] که دیپلمات با تجربه‌ای بود، ورق خود را از آستین بیرون کشیده گفت: آمریکا حاضر است یک بار دیگر شما را برای انجام عمل جراحی در بیمارستان شهر هوستون بپذیرد. اما برای این که مشکلی با تهران پیش نیاید، باید پادشاه قبل از این سفر، رسماً از مقام سلطنت استعفا دهد.(ص356)
 سادات پیشنهاد کرده بود که هواپیمای ریاست‌جمهوری مصر را برای ما بفرستد. اما آمریکایی‌ها ترجیح می‌دادند ما با یک هواپیمای اجاره‌ای آمریکایی سفر کنیم. در آن زمان برای ما این شک بوجود آمد که چرا آمریکایی‌ها با آمدن هواپیمای مصری مخالفت کردند و دلیل آن را هنگام توقف در جزایر آسور(Acores) فهمیدیم. توقفی که نزدیک بود به گروگانگیری منجر شود.(ص357)
 شب بود، ظاهراً برای بنزین گیری در جزایر آسور توقف کردیم. قبلاً درباره این توقف با ما صحبت شده بود...
ناگهان اضطراب بر من مستولی شد. یک ساعت از توقف ما گذشته بود. این انتظار چه معنایی داشت؟ آیا این آخرین کوشش برای جلوگیری از رفتن ما به مصر نبود؟ ما در یک هواپیمای آمریکایی و دریک پایگاه آمریکایی بودیم، بنابراین همه چیز امکان پذیر بود. یکی از مسئولین پایگاه به روبرت آرمائو که بدنبال خبر رفته بود گفته بود: «هواپیما باید در انتظار اجازه پرواز بر فراز بعضی از کشورها بماند.» حرفی که به هیچ وجه منطقی نبود.(ص358)
 از زمان ترک کشور مصر، طی چهارده ماه، با سرگردانیها، رنجها و تحقیرهای فراوان دست و پنجه نرم کرده بودیم، و امروز برای زدودن این خاطرات ناگوار از ذهن ما، رئیس‌جمهوری و همسرش جلوی پلکان هواپیما از ما استقبال کردند. فرش قرمز پهن کرده بودند و گارد احترام مراسم استقبال رسمی بعمل آورد.(ص365)
 در این مدت گروه پزشکی زیر نظر دکتر طه عبدالعزیز، پزشک مخصوص انورالسادات که فوراً اعتماد مرا بخود جلب کرد، برای انجام عمل جراحی آماده می‌شد. یک بار دیگر توصیف این را که چگونه این گروه توانست روز جمعه 8 فروردین عمل طحال پادشاه را که زمانی دراز در انتظارش بودیم انجام دهد، به عهده دکتر فلاندرن می‌گذارم:
... من در اطاق عمل حضور داشتم، ولی بدیهی است دور از تخت عمل بودم که توسط جراحان احاطه شده بود. بنابراین جزییات عمل را به چشم ندیدم. دکتر نور بعدها به من گفت که در حین عمل متوجه شده بود که انتهای لوزه‌المعده آسیب دیده است. او به دکتر دوبکی پیشنهاد کرده بود که شکم بیمار را بکلی نبسته و مجرایی در آن تعبیه نمایند. اما دکتر دوبکی نپذیرفت و چون عمل بپایان رسید حاضرین کف زدند و دوبکی از اطاق خارج شد. ملکه و پسر ارشد او در طبقه بالا از طریق تلویزیون عمل جراحی را دنبال می‌کردند. بمدت دو روز وضع طبیعی بود. روز سوم و چهارم بیمار درد شدیدی در ناحیه تحتانی سمت چپ قفسه سینه احساس کرد که تا کتف ادامه می‌یافت. این درد بنظر من طبیعی نبود و من نگران این مطلب بودم که در محل طحال مشکلی پدید آمده و دکتر دوبکی را از نگرانیم مطلع کردم. دستیار استرالیایی باخشکی حرف مرا رد کرد، ولی دوبکی دنباله حرف مرا گرفته گفت: «مواظب باش، وقتی ژرژ حرفی می‌زند معمولاً بی‌دلیل نیست.» چندی بعد بافت‌های برداشته شده از طحال را زیر میکروسکوپ مشاهده کردم و متوجه شدم که غدد سرطانی با سلول‌های بزرگ همه طحال را فرا گرفته.(صص363و361)
 آنگاه موضوع غم‌انگیز جانشینی همسرم مطرح شد. رضا به وخامت بیماری پدر و نیز مسئولیت‌هایی که ممکن بود بزودی بر دوش او سنگینی کند آگاه بود... من گفته‌های او را در یکی از کتابچه‌هایم یادداشت کرده‌ام: «من وارث پدرم هستم. زندگی برایم جز خدمت به ایران معنایی ندارد. حاضرم خود را در راه ایران فدا کنم. اگر موفق شدم که چه بهتر در غیراینصورت لااقل وظیفه خودم را انجام داده‌ام. از مرگ بیمی ندارم.».(صص365ـ364)
 در طول این هفته‌ها، بسیاری از شخصیت‌های ایرانی بدیدن پادشاه آمدند. من خصوصاً آمدن تیمسار هوایی، مهدی روحانی را بیاد دارم. او اطلاعاتی درباره مقاومت در داخل ایران به همسرم داد. پادشاه با تیمسار اویسی که شبکه مقاومتی متشکل از نظامیان تشکیل داده بود، نیز ملاقات کرد. او با بعضی از آنها که هنوز در ایران مسئولیت‌هایی به عهده داشتند، در ارتباط بود... تیمسار بهرام آریانا رئیس سابق ستاد ارتش، برای ابراز وفاداری خود نزد پادشاه آمد. تیمسار آریانا نیز یک شبکه مقاومت در پاریس تشکیل داده بود...(ص366)
 مراسم تشیع جنازه در پنجم مرداد ماه 1359 یعنی دو روز پس از درگذشت پادشاه انجام گرفت. پیکر او به کاخ عابدین منتقل شده بود. در آغاز مراسم سرود شاهنشاهی نواخته شد... می‌دانید که در کشورهای مسلمان رسم بر آن است که زنان در پی تابوت حرکت نکنند، اما من در این مورد پافشاری کردم و رئیس‌جمهوری مصر به مأمورین گفت: «ما به میل فرح رفتار خواهیم کرد.»(ص377)

بخش پنجم
 سه ماه به بیست سالگی رضا مانده بود، سنی که وی طبق قانون اساسی می‌توانست جانشین پدر شود. من در طول این سه ماه، نیابت سلطنت را بعهده داشتم... از فردای روز خاک‌سپاری حفظ رابطه‌ای که پادشاه با شبکه‌های مقاومت در ممالک مختلف ایجاد کرده بود، برعهده من بود. تفاضاهای ملاقات روزافزون بود.(ص383)
 مهمترین گروههای مقاومت در فرانسه، انگلیس و ممالک متحده آمریکایی شمالی تشکیل شده بود، اما گروههایی نیز در آلمان و خصوصاً در ترکیه فعالیت داشتند... بعضی‌ها تقاضای ملاقات محرمانه می‌کردند خصوصاً تیمسار اویسی، آقای بختیار و آقای معینیان رئیس دفتر مخصوص پادشاه را ملاقات کردم. با بسیاری از مبارزین در همه ساعات روز و شب مذاکرات تلفنی داشتیم.(ص384)
 برای پذیرایی از کسانی که مایل نبودند در قاهره دیده شوند، دولت مصر به من اجازه داده بود از آپارتمانی که در چهل دقیقه‌ای کاخ قبه قرار داشت، استفاده کنم... پسرم رضا در این مذاکرات شرکت می‌کرد، زیرا می‌دانستم بزودی او به تنهایی مسئولیت هماهنگ کردن ابتکارات مختلف ایرانیان در تبعید را به عهده خواهد گرفت...
مهمترین عامل ارضاء خاطر ما در این ماههای پرماجرا، ایجاد یک رادیوی مخفی برای رساندن صدای تبعیدیان به ایرانیان و جهان بود. تأسیس این رادیو به ما امکان داد تا گردهم آییم و آنچه را که در ایران می‌گذرد به مردم توضیح دهیم و اخبار گروههای مختلف مقاومت را پخش کنیم. فکر ایجاد این رادیو از زمان حیات همسرم مطرح شده بود.(ص385)
 ما نام «صدای ایران» را به آن دادیم. سه مرد و یک زن که جملگی از کارمندان سابق رادیو ـ تلویزیون ملی ایران بودند، برای این کار انتخاب شدند. آپارتمانی با نام ساختگی در قاهره اجاره کردیم... کاست‌های متعددی توسط نمایندگان ما در پاریس تهیه می‌شد و به قاهره می‌رسید. همچنین نمایندگانی در امارات خلیج و در آلمان داشتیم. گزارش‌هایی نیز که با مرکب نامریی نوشته شده بود، از ایران برای ما فرستاده می‌شد...
روز نهم آبان 1359 ما بیستمین سال تولد رضا و در عین حال نیل نمادین او را به مقام سلطنت جشن گرفتیم. از یک ماه پیش جنگ ایران و عراق آغاز شده بود... سعی کردیم مراسم را هر چه محدودتر، برگزار کنیم. پسر بزرگ من در برابر فقط یک دوربین تلویزیون و یک خبرنگار، این چند جمله امید بخش را بیان نمود: «هموطنان عزیز، خواهران و برادران، این مسئولیت خطیر را، که با درگذشت جانسوز پدر بزرگوارم بعهده من محول شده است، در یکی از تاریک‌ترین ادوار تاریخ ایران آغاز می‌کنم...(ص386)
 چهار هفته قبل از آن رضا به اطلاع مقامات تهران رسانده بود که آماده است به عنوان خلبان هواپیمای شکاری برای مبارزه با اشغالگران عراقی به ایران باز گردد. او نوشته بود: «دراین زمان حیاتی برای مملکت، حاضرم جانم را در راه حفظ وطن عزیزمان فدا کنم.»
از آن روز به بعد بعضی‌ها با اعتقاد به این که «قدرت» دست به دست شده است، بسوی رضا رفتند و بدون آنکه حتی به من سلامی بگویند، در کاخ به ملاقات او شتافتند. این کار آنها چون نشانی از طبیعت انسانی داشت، جز تأسف و لبخندی غم‌انگیز احساس دیگری در من برنیانگیخت.(ص388)
 پس از آن مرا تحت فشار گذاشتند که در تشکیل نزدیکان پسرم دخالت کرده، فلان شخص را به او معرفی نمایم و یا دیگری را از او دور کنم... احساس می‌کردم که رضا می‌خواهد در تصمیم‌گیریهایش آزاد باشد و من طبعاً می‌بایست او را در این راه تشویق کنم... در محیط ناسالمی که جاه‌طلبی‌های این و آن منجر به رقابت‌ها می‌شد، آنچه که از آن بیم داشتم، بوقوع پیوست، یعنی عده‌ای کوشش کردند میان من و پسرم جدایی بیاندازند...
او نمی‌توانست به جاه‌طلبی‌ها و پستی‌هایی که در پس این نابکاری‌ها پنهان بود، پی ببرد. با خود فکر می‌کردم که روزی خواهد فهمید که برای رسیدن به مرحله روشن‌بینی نیاز به زمان دارد.(ص389)
 پس از چند ماه رضا تصمیم گرفت با اطرافیانش برای اقامت به مراکش برود. می‌دانستم که دور شدن او به منظور بدست آوردن استقلال عمل بود و به او حق می‌دادم. اما جای تأسف بود که مصر را که تا این حد به او امکانات فعالیت داده بود، ترک کند. من این مطلب را به او گفتم و چون در او تأثیری نبخشید، تصمیم گرفتم همکاران قدیمی را بدور او جمع کرده و بگویم که تصمیم به ترک قاهره دارم: «امروز مشکل اساسی نجات ایران است و نه زندگی شخصی من، برای پیشبرد اهداف ما، بهتر است که پادشاه جوان در مصر بماند و اگر رفتن من در تغییر تصمیم رضا مؤثر است، حاضرم مصر را ترک کنم.»(ص390)
 زندگی ادامه می‌یافت. ما به فکر اقامت دائم در قاهره بودیم که ناگهان در 14 مهر 1360 که برای سفر کوتاهی در پاریس بسر می‌بردم. خبر درگذشت انورالسادات به من رسید... بمحض انتخاب رونالد ریگان به ریاست‌جمهوری، مقامات تهران 52 گروگانی را که باقی مانده بودند، در 30 دی 1360 آزاد کردند. رئیس‌جمهوری جدید آمریکا برای ما پیام فرستاد که هرگاه مایل باشیم می‌توانیم در آمریکا اقامت کنیم. بدون این دعوت، ما بدون شک مصر را ترک نمی‌گفتیم، بخصوص که حسنی مبارک ریاست‌جمهوری جدید مصر چند بار به من تأکید کرد که هیچ چیز عوض نشده و ما تا زمانی که بخواهیم می‌توانیم در مصر بمانیم.(ص392)
 فرحناز که دیپلم متوسطه‌اش را در مصر گرفته بود، در کالج بنینگتن (Benington College) در نیوهامپشایر(New Hampshire) پذیرفته شده بود. اما متأسفانه یکی از استادان او سفیر سابق جمهوری اسلامی در سازمان ملل در زمان گروگانگیری بود. فرحناز مقاله بسیار خوبی درباره نفت تهیه کرده بود، اما این مرد که از هر فرصتی برای محکومیت سلطنت استفاده می‌کرد، به بهانه این که فرحناز مقاله‌اش را به تنهایی ننوشته است، تحقیق او را نپذیرفت...
بیستم اسفند، ملکه مادر که به بیماری سرطان خون مبتلا شده بود، درگذشت. برای این که ناراحت نشود، خبر مرگ پادشاه را به او نداده بودند و من درطول ماهها مجبور بودم از حال پسرش همچون کسی که در کنار ما زندگی می‌کند، او را مطلع سازم و بهانه بیاورم... ملکه مادر بطور موقت در کنار نوه‌اش شهریار در نیویورک به خاک سپرده شد.(ص394)
 تاریخ ازدواج برای 22 خرداد 1365 تعیین شد. این اولین باری بود که پس از ترک ایران به مناسبت رویدادی خوش، گردهم جمع می‌شدیم... در این مجلس عقد مراسمی برگزار شد که هنگام ازدواج من انجام نگرفته بود. زنان سفیدبخت خانواده، خواهران یاسمین، لادن و نیلوفر، خاله من پوران دیبا و دکتر پیرنیا تور بالای سر عروس را نگاه داشته بودند. یکی از خانمها بر سر او قند می‌سایید و دیگری با نخهای رنگین زبان مادر شوهر را می‌دوخت. رضا به عنوان مهریه چند سکه طلای پهلوی و یک قرآن کوچک به همسر جوان خود داد.(ص398)
 یاسمین ضمن پیشرفت در راه تحصیل، دو دختر کوچک برای پسرم بدنیا آورد که نشاط و تیزهوشی آنها به زندگی من رونق می‌بخشد. نور 14 فروردین ماه 1361 و ایمان یکسال و نیم بعد از او، یعنی 21 شهریور 1362 بدنیا آمدند.(ص399)
 من از رئیس‌جمهوری فرانسه درخواست ملاقات کردم و او پذیرفت. برای آنکه دیدار ما محرمانه بماند، مرا از یکی از درهای باغ کاخ الیزه وارد کردند. رئیس‌جمهوری که در کنار آتش بخاری دیواری ایستاده بود، مرا با گرمی و خوشرویی پذیرفت. او به اخباری که من درباره ایران به او دادم با علاقه گوش داد و در طول گفتگویمان متوجه شدم که تا چه اندازه به مسایل این منطقه جهان که همسرم توانسته بود علیرغم تنش‌های خارجی بمدت 20 سال آرام نگهدارد وارد است.(ص400)
 پس از استقرار در آمریکا، دفتری در نیویورک تأسیس کردیم که مسئولیت آن به عهده کامبیز آتابای، یکی از باوفاترین همکاران من در تمام دوران تبعید است. این دفتر برنامه ملاقات‌های بین‌المللی مرا تنظیم می‌کند.(ص401)
 روابط من با ایرانیانی که در داخل هستند، به یمن اینترنت، روز افزون است. بسیاری از جوانان نسلی که سلطنت را نشناخته‌اند، برای آگاهی از زندگی پدرانشان و این که چرا ایران که چنان وضع درخشانی داشت ناگهان به تاریکی‌ها سقوط کرد، به من مراجعه می‌کنند.(ص402)
 لیلا در روز بیستم خرداد ماه 1380 در شهر لندن ما را برای همیشه ترک گفت. مرگ او مرا یک بار دیگر در غمی بی‌انتها و تسلی‌ناپذیر فرو برد. هرگز نمی‌توان از سوگ فرزند فارغ شد. لیلا بتازگی سی‌ویک سالگی خود را جشن گرفته بود.(ص403)
 بداندیشی‌ها، انواع شایعات و آنچه درباره سلطنت و خصوصاً پادشاه نوشته می‌شد، روح او را جریحه‌دار می‌کرد. به ایران عشق می‌ورزید، عشقی یگانه که در قلبش با مهر به پدر در هم آمیخته بود و این موجب می‌شد که با شور و هیجان به همه کسانی که از سلطنت پدرش انتقاد می‌کردند، جواب دهد.(ص404)
 بارها شاهد بودم که برادرش علیرضا که به او بسیار نزدیک بود، با خشونت توأم با دلسوزی می‌گفت: «ببین لیلا، اگر به این کار ادامه بدهی خواهی مرد.» علیرضا نیز مانند ما می‌خواست راهی برای نجات او از این دور جهنمی بیابد. لیلا در جواب او می‌گفت که زندگی را دوست دارد و نمی‌خواهد بمیرد، که همه این داروهای مسکن به او کمک می‌کند که چند ساعتی این بیماری که او را از درون می‌فرساید، فراموش کند.(ص405)
 مرگ لیلا تأثیر شدیدی در میان ایرانیان تبعیدی و ایرانیان داخل کشور برانگیخت. به من گفتند که همین که خبر مرگ لیلا در خیابانهای تهران پخش شد، مردم برای گذاشتن شمع و گل در برابر میله‌های قصر، بسوی نیاوران شتافتند. در همه شهرهایی که ایرانیان تبعیدی زندگی می‌کنند مراسمی برپا شد.(ص408)
 بایستی به این دو دختر کوچک که از زندگی در دیار خود محرومند بگویم که چگونه بدینجا رسیدیم. به آنها بفهمانم که روزگار چه ستمی به عمه آنها لیلا کرده و «تاریخ» چه بی‌عدالتی بزرگی به پدر بزرگشان که هر روز بانگاه با وقار و خاموش او در دفتر کار پدر خود مواجه‌اند، روا داشته است. به آنها بگویم که می‌توانند از این که نوه‌های او هستند و نیز از این که دختران مردی هستند که 23 سال زندگی خود را صرف مبارزه برای رهایی ایران کرده، به خود ببالند.(ص409)
 دوران توسعه و تجدد ایران از سال 1300 به همت رضاشاه کبیر آغاز شد و در طول پادشاهی محمدرضا شاه با یاری افراد کاردان و فداکار از طبقات مختلف جامعه، ادامه یافت... صنعت نفت ایران گسترش شگفت‌انگیزی یافت و شرکت ملی نفت جای شایسته‌ای در میان پنج شرکت بزرگ بین‌المللی نفت بدست آورد...
پس از سرکوبی وحشتناک همه کسانی که به مملکت خدمت کرده بودند و با سوگ‌‌ها و دردهایی که بازماندگان تحمل کردند، انحطاط ایران آغاز شد.
من با قلبی شکسته شاهد آرزوهای بربادرفته نسل جوانی بودم که برای ساقط کردن پادشاهی در خیابانها به مذهبیون افراطی پیوست. جوانانی که به تشویق رهبران مذهبی، قوانین بین‌المللی را زیر پای گذاشته و دیپلمات‌های آمریکایی را به مدت 444 روز به گروگان گرفتند. دانشجویان، دانش‌آموزان و آنان که از نسل دیگری پیشرفت مملکت را به چشم دیده بودند، بدون توجه به راهی که در این جهت پیموده شده بود، در اندیشه یک دموکراسی نمونه بودند.(صص412ـ411)
 چه بر سر ایران آمد؟
همه کوشش‌هایی که در زمینه آموزش و بهداشت بعمل آمده بود، و هزاران ایرانی را برای کمک به مردم بسیج کرده بود، راکد شد. زمامداران مذهبی اقتصاد متحول ایران را به انحطاط کشاندند. بنیادهای عظیم دولتی صنعت و تجارت را به انحصار خود درآوردند و به بخش خصوصی صدمه فراوان زدند.(ص412)
 زمان آن رسیده است که سربلند کنیم و به آینده بنگریم. من یقین دارم که در این راه زنان پیشگام خواهند بود. سلطنت، زنان و مردان را برابر شناخته بود. روحانیون با سیری قهقرایی دیگر بار مجازات مخوف سنگسار را برقرار کردند و مقررات تحقیرآمیزی وضع نمودند که زنان را به شهروندان دست دوم مبدل کرد.(ص413)
 من به نسل جدید می‌اندیشم. جوانانی که در ایران زندگی خود را برای بدست آوردن آزادی به خطر می‌اندازند و برادران و خواهران آنها که هرچند در تبعید بزرگ شده‌اند و ایران را ندیده‌اند... آنها به جدالهای بیهوده‌ای که بین اولیای آنها جدایی افکنده پشت خواهند کرد و با یکدیگر متحد خواهند شد و درهای کشور کهنسال ما را به روی روشنایی، زیبایی و زندگی خواهند گشود.
فرزند من رضا، در این راه همگام جوانان ایرانی است و برای این که ایرانیان در چارچوب رژیمی که خود برخواهند گزید به صلح و صفا برسند، مبارزه می‌کند. رژیمی دموکراتیک و باز به روی جهان. من به رضا و درستی راهی که می‌رود ایمان دارم و می‌دانم که پیروز خواهد شد چرا که تنها هدف او در این مبارزه‌ای که با نیرو و کاردانی بسیار دنبال می‌کند خدمت به مردم ایران است...
من به شایستگی ملت ایران اعتقاد کامل دارم و مطمئنم که یک بار دیگر زنجیرها را خواهد گسست و در راه دموکراسی، آزادی و ترقی گام برخواهد داشت. من یقین دارم که فردا، روشنایی بر تاریکی پیروز خواهد شد و ایران چون ققنوس بار دیگر از خاکستر خود برخواهد خواست. [خاست] (ص414)            ادامه دارد ...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات