تاریخ انتشار : ۱۵ بهمن ۱۳۸۸ - ۰۹:۲۷  ، 
کد خبر : ۱۳۵۹۱۹
تحولات فکری مکتب فرانکفورت در گذار از مارکسیسم

فرزندان ناخلف مارکس

اشاره: خسرو سمیعی: پس از جنگ جهانی دوم، آمریکا و انگلیس که فاتحین جنگ بودند، رژیم جدیدی را در آلمان بنا کرده و ارتش آمریکا را در آنجا مستقر کردند. افراد مکتب فرانکفورت نیز که روزگاری از منتقدین نظام سرمایه‌داری بودند با تغییر نگرش به حامیان این نظم جدید پیوستند. ایشان از یک سو به مدافع دموکراسی و ارزش‌های دموکراتیک که نظم جدید آلمان را تجلی آن می‌دانستند، روی آوردند و از سوی دیگر برخی از آنها ضدکمونیست شدند.

در جنگ جهانی دوم، جنگ میان آلمان فاشیست و شوروی سوسیالیستی، جنگ میان دو نظام به طور کلی متفاوت بود. شوروی سوسیالیستی با همه معایب و نقایصی که داشت در مقابل آلمان سرمایه‌داری فاشیست، یک نظام کاملا متفاوت به شمار می‌رفت. برای بورژوازی فاشیست آلمان، ماهیت کمونیست‌ها و شوروی مشخص بود به همین دلیل کانون تمرکز جنگ را از همان ابتدا بر نابودی کمونیست‌ها بنا نهاد. نخست کمونیست‌ها را در داخل آلمان قلع و قمع کرد و در صحنه جنگ جهانی، ماشین جنگی خود را در جبهه شرق علیه شوروی سوسیالیستی به حرکت درآورد.
از نظر مارکسیست‌ها هیتلر یک شخصیت بیمار و قدرت‌طلب نبود، بلکه نماینده و کارگزار رویکردی از نظام سرمایه‌داری آلمان بود که برای برتری‌جویی بر دیگر امپریالیست‌ها و ابرقدرت‌ها و نیز برای در هم کوبیدن انقلابی که طلایه‌هایش در افق پیدا شده بود، ایفای نقش می‌کرد. بر مبنای تحلیل‌های مارکسیستی شکست آلمان در جنگ جهانی اول، سرمایه‌داری انحصاری آلمان را در موقعیت بسیار ضعیفی قرار داده بود. از سوی دیگر، نظام سرمایه‌داری جهانی نیز هنوز نتوانسته بود، با تکیه بر توازن قدرت حاصل از جنگ جهانی اول، به تجدید سازمان سرمایه جهانی دست یابد و دوره رونق و ثبات سرمایه‌داری جهانی را تضمین کند.
انقلاب روسیه و ظهور نخستین کشور سوسیالیستی جهان، نقش بسیارمهمی در پایان یافتن جنگ جهانی اول و همچنین، ناکامی نظام سرمایه‌داری از نتایج دلخواه خویش را به دنبال داشت. در نتیجه به فاصله کوتاهی پس از پایان جنگ جهانی اول، تضادهای نظام سرمایه‌داری جهانی، بار دیگر به نقطه‌ای رسید که باید با تجدید ساختار قهرآمیز سرمایه در مقیاس بین‌المللی، تداوم حیات خویش را تضمین می‌کرد. در سال 1929 نظام سرمایه‌داری جهانی شاهد یک سقوط مالی مهلک بود. رکود بزرگ گریبان همه کشورهای سرمایه‌داری را گرفت.
بحران اقتصادی جهانی، در فاصله 24 ساعت میلیون‌ها نفر را در کشورهای سرمایه‌داری امپریالیستی به ورطه بیکاری پرتاب کرد. فلاکت، روز به روز به ناگهان چند برابر شد و جامعه حالت «عادی» خود را از دست داد. در همان زمان، نظام سوسیالیستی شوروی دوران به ظاهر شکوفایی خود را طی می‌کرد و بر مرگ و میر ناشی از گرسنگی و بیکاری و خرابی‌های دوران جنگ داخلی و انقلاب، فائق آمده بود.
پس از جنگ جهانی اول، بورژوازی آلمان با کمک حزب سوسیال- دموکرات، انقلاب را به خون کشید اما بحران بورژوازی آلمان حل نشد و همچنین توده‌های مردم و طبقه کارگر آلمان دست از انقلاب کشیدند. پس از بحران مالی سال 1929، تعداد اعتصاب‌ها و دیگر مبارزات توده‌ای گسترش یافت. بورژوازی آلمان ضعیف و شکننده شده بود و قدرت سیاسی لرزانی داشت. با اشاره به اینکه پس از شکست در جنگ جهانی اول، طبق قرارداد ورسای، کشور آلمان حق داشتن ارتش بزرگی را نداشت و حتی برخی از مناطق مهم آلمان «غیر نظامی» اعلام شد و ارتش آلمان حق حضور در آن مناطق را نداشت، رکود بزرگ در آلمان نیز میلیون‌ها نفر را بیکار و به ورطه فقر پرتاب کرد.
بخش بزرگی از پرولتاریا و دیگر توده‌های مردم روحیه شورشگر و انقلابی داشتند. حزب کمونیست آلمان چند صد هزار عضو داشت و چند صد هزار نفر را در دیگر تشکیلات توده‌ای هدایت می‌کرد. نفرت از میهن‌پرستی که در دوره جنگ جهانی اول رشد کرده بود ریشه‌های عمیقی در میان بخش‌های مهمی از توده‌ها داشت. بحران انقلابی بار دیگر در حال ظهور بود.
بورژوازی آلمان در مقابل خطر انقلاب و در تدارک برای ورود به جنگ تجدید تقسیم جهان با دیگر امپریالیست‌ها تصمیم گرفت به تجدید سازماندهی کامل حکومت خود بپردازد و شکل فاشیستی از دیکتاتوری طبقاتی بورژوازی را جایگزین شکل پارلمانی دموکراتیک از دیکتاتوری بورژوازی کرد و برای دستیابی به این هدف، لازم بود کمونیست‌ها را به شدت سرکوب کند اما این کافی نبود و باید از درون نیز خود را هماهنگ و همساز این نظم می‌کرد به همین دلیل، حزب سوسیال- دموکرات را از حکومت بیرون راند، احزاب پارلمانی را وادار به انحلال خود کرد و روزنامه‌ها را تعطیل نمود.استقرار دیکتاتوری فاشیستی هیتلری در آلمان، رویکرد بورژوازی آلمان در مقابل چالش‌های جهانی و داخلی خویش بود و نه ناشی از غریزه تمامیت‌خواهی شخصیت اقتدارگرا.
روشنفکران مکتب فرانکفورت، جدا از اینکه خود، پایه‌های محکمی در تئوری مارکسیستی نداشتند با قطبی که تئوری‌های قدرتمند مارکسیستی را تولید کند نیز ارتباط نداشتند. شرایط، بسیار ناهموار بود، نه به آن دلیل که دشمن هار در همه جبهه‌ها در حال حملات افسارگسیخته بود، بلکه به آن دلیل که در بستر تحولات اجتماعی، در مورد اینکه چه چیزی در حال تکوین است و در مورد چرایی این تحولات، دیدگاه روشن و درستی وجود نداشت حتی کمونیست‌ها نیز قادر به ارائه یک تحلیل مارکسیستی درست از پایه‌های اقتصادی ظهور رژیم هیتلری و وقوع جنگ جهانی دوم نبودند.
تجزیه و تحلیل کمینترن (انترناسیونال کمونیستی که تحت رهبری و نفوذ حزب کمونیست شوروی بود) از جنگ و سیاست آن در برابر جنگ، نادرست بود و همسو با بادبان تحلیل‌های غیرماتریالیستی و نتیجه‌گیری‌های بورژوایی روشنفکران مکتب فرانکفورت و دیگران بود. تحلیل کمینترن از جنگ جهانی دوم این نبود که این نیز مانند جنگ جهانی اول، جنگی میان قطب‌های مختلف سرمایه‌داری جهانی برای تجدید تقسیم جهان است. کمینترن و حزب کمونیست شوروی، جنگ جهانی دوم را جنگ میان دموکراسی و فاشیسم قلمداد می‌کردند.
این تحلیل عاری از محتوای طبقاتی بود و منافع طبقات مختلف را در زیر یک چتر جمع می‌کرد. کمینترن، کمونیست‌ها و انقلابیون جهان را به انجام انقلاب سوسیالیستی در هرجا که امکان داشت فرا نخواند بلکه به اتحاد با جناح «امپریالیست‌های دموکرات» و ایجاد «جبهه واحد ضدفاشیست» ترغیب کرد. این درک، تاثیر منفی خود را بر اوضاع و شرایط آن دوران گذاشت و نه تنها راهگشای انقلاب سوسیالیستی در جهان نشد بلکه در خود شوروی نیز به رشد طبقه بورژوازی کمک کرد و به رشد افکاری با گرایش راست منجر شد. بورژوازی آمریکا و بریتانیا با وجود آنکه برای مقابله با آلمان هیتلری مجبور به وحدت با شوروی شده بودند اما همزمان برای رویارویی آتی با شوروی از منظر سیاسی، ایدئولوژیک و نظامی تدارک می‌دیدند.
به عنوان مثال، فعالیت تبلیغاتی گسترده‌ای برای فراگیر کردن نظریه‌های «ضدتوتالیتاریستی» (ضدتمامیت‌گرایی) و همسان کردن فاشیسم و سوسیالیسم به عنوان دو دیدگاه «تمامیت‌گرایی» آغاز کردند. این در حالی است که شوروی و احزاب کمونیست، با تحلیل‌های غیرطبقاتی، آنان را «امپریالیست‌های دموکرات» معرفی می‌کردند!
هر چند سخن به درازا می‌کشد اما لازم است در مورد تحلیل اقتصادی کمینترن از کسب قدرت فاشیسم توضیح داده شود زیرا نتیجه‌گیری‌هایی که احزاب کمونیست وابسته به کمینترن از این تحلیل‌ها کردند، در غلط بودن و بورژوایی بودن، دست کمی از نتیجه‌گیری‌های مکتب فرانکفورتی‌ها نداشت. برای آشنایی با این دیدگاه، می‌توان به کتاب ر. پ. دوت به نام فاشیسم و انقلاب: مطالعه‌ای بر اقتصاد و سیاست در مراحل افراطی سرمایه‌داری در حال زوال رجوع کرد که به طور خلاصه بدین قرار است: سرمایه‌داری در مرحله امپریالیسم وارد سراشیب غیرقابل بازگشتی می‌شود و بحران گسترش می‌یابد و دیگر قادر به رشد نیروهای مولده نیست؛ برعکس، علیه ماشین و علم طغیان می‌کند و به جای رشد تولید، در حال از بین بردن نیروهای مولده است؛ در چنین شرایطی تنها روش بورژوازی برای کنترل توده‌ها، استفاده از سرکوب فاشیستی است...
هنگامی که جنگ رخ داد، کمونیست‌ها که متکی بر این الگوی تئوریک و نتیجه گیری‌های سیاسی منتج از آن بودند. ظهور فاشیسم را نشانه درستی این فرضیه می‌پنداشتند اما خیلی زود تمام پایه‌های این تئوری فرو ریخت. وقتی امپریالیست‌ها نشان دادند که قادر به رشد نیروهای مولده و تکنولوژی هستند، نظریه‌پردازان حزب کمونیست شوروی و بقیه احزاب کمینترن اعلام کردند، آنها جناح‌های «ضد فاشیست» و «مترقی» امپریالیسم هستند!
این نظریه با تحلیل لنین از قوای محرکه سرمایه‌داری در عصر امپریالیسم و رابطه اقتصاد و سیاست در این عصر در تضاد بود. کانون تحلیل لنین این بود که نظام سرمایه‌داری در مرحله امپریالیسم، بحران بزرگ خود را به ناچار از طریق جنگ (سیاست در عالی‌ترین مرحله و اوج خود) حل می‌کند و با تجدید تقسیم جهان می‌تواند دور جدیدی از رونق و سودآوری را برای خود کسب کند اما کمینترن، لنینیسم را در بسیاری جهات از جمله در این زمینه، فراموش کرده بود. بی‌دلیل نیست که کمینترن و حزب کمونیست شوروی، قادر به تحلیل از ماهیت جنگ جهانی دوم نبود. تئوری‌های مکانیکی و غلط کمینترن در مورد جناح‌های «ضدفاشیست» و «مترقی» امپریالیسم تا چندین دهه، کمونیست‌ها را در دور باطل انتخاب میان جناح‌های «فاشیست» و «دموکرات» سرگردان کرد و اجازه داد که لیبرالیسم و رفرمیسم، تحت پوشش مارکسیسم در صحنه‌های سیاسی، خود را مطرح کنند.
با توجه به نفوذ این نظریه‌ها در جنبش بین‌المللی کمونیستی و نبودِ یک تحلیل صحیح ماتریالیست دیالکتیکی از محرک‌های سرمایه‌داری جهانی و با اشاره به اینکه جنبش کمونیستی نتوانست از بحرانی که گریبانگیر نظام سرمایه‌داری جهانی شده بود برای انجام انقلابات سوسیالیستی اصیل در اروپا بهره‌برداری کند، عجیب نیست که بخش قابل‌توجهی از روشنفکران غرب، مانند افراد مکتب فرانکفورت که زمانی مارکسیسم را سلاحی بُرا، برای نقد نظام سرمایه‌داری یافته بودند و نسبت به تغییر جامعه از طریق انقلاب سوسیالیستی امید داشتند و به «نظریه انتقادی» خود به منزله یاری رساندن به تدارک فکری این انقلاب می‌نگریستند، تبدیل به نظریه‌پردازان نظام سرمایه‌داری پس از جنگ جهانی دوم در آلمان شدند.
تضادهای طبقاتی
افراد مکتب فرانکفورت در دوره تبعید در آمریکا با تجدید نظرهای مهمی، «نظریه انتقادی» خود را پی گرفتند. به طور مشخص، هورکهایمر و آدورنو که در حال تهیه کتاب دیالکتیک روشنگری (که در سال 1947 چاپ شد) بودند، تقریبا به طور کامل تضادهای طبقاتی و اجتماعی را در نظریه‌پردازی‌ها و پژوهش‌های اجتماعی خود، کنار نهادند. در نظریه انتقادی جدید اعلام کردند که تضادهای طبقاتی دیگر نمی‌توانند شالوده نقد اجتماعی باشند بلکه نقد باید بر عقل ابزاری متمرکز شود. به اعتقاد آنان پدیده‌ای به نام عقل ابزاری تبدیل به بزرگ‌ترین مانع جامعه بشری شده که مانعی فراطبقاتی است یعنی بر کل جامعه بشری و تمام نظام‌های طبقاتی چه سرمایه‌داری و چه سوسیالیسم، سلطه یافته است.
منظور آنان از عقل ابزاری، تکنولوژی و هژمونی آن در جامعه است. در این فرضیه‌پردازی، آنان به روشنی تحت تاثیر جامعه‌شناس لیبرال، ماکس وبر قرار داشتند و از نظرات مانهایم، الهام می‌گرفتند. طبق نظریه عقل ابزاری، انسان توسط تکنولوژی و علم برطبیعت سلطه یافت اما سرانجام کوزه‌گر خودش در کوزه افتاد و تکنولوژی بر انسان نیز چیره شد و بدین ترتیب هر گونه امکان تغییر وضع موجود را از انسان گرفت. در ادامه نتیجه‌گیری می‌کنند که فاشیسم نیز یک بازتاب پیروزی عقل ابزاری است. راه خروجی ممکن نیست مگر اینکه ماهیت تضادی که در درون ساختار اجتماعی است دوباره تعریف شود (از مبارزه طبقاتی به مبارزه علیه عقل ابزاری تغییر یابد).
این بحث دربر‌گیرنده سطوح گوناگون است. به طور مثال، نقد اقتصاد سیاسی مارکسیستی را رد می‌کنند به ویژه نظریه مربوط به رابطه متناقض میان روابط تولیدی و نیروهای مولده به منزله موتور محرکه جامعه بشری و مبارزه طبقاتی در جامعه طبقاتی را رد می‌کنند. هورکهایمر و آدورنو در دیالکتیک روشنگری به این نتیجه می‌رسند که اینک، محرک‌های جامعه همانطور که مارکس بیان می‌کرد نیست زیرا برخلاف نظر مارکس، میان روابط تولیدی و نیروهای مولده تضادی نیست. به اعتقاد آنان سرمایه‌داری به موازات رشد نیروهای مولده، روابط تولیدی را هم تغییر می‌دهد، در حالی که مارکس می‌گفت، تضاد میان آنها، نیروی محرک تاریخ است. از اینجا نتیجه می‌گیرند که روابط تولیدی و تضاد آن با رشد نیروهای مولده دیگر نمی‌تواند مبنایی برای نقد ساختار قدرت در جامعه باشد و نتیجه می‌گیرند که نقد اقتصاد سیاسی مارکسیستی توضیح دهنده‌ واقعیات نظام سرمایه‌داری نیست. به نظر آنان، تکنولوژی ستون اصلی نظام سرمایه‌داری شده در حالی که طبق گفته مارکس قرار بود، نابودکننده آن باشد.
مورد دیگر بحث، رابطه میان زیربنای اقتصادی و روبنای فرهنگی است. آنان در مواجهه با قدرت سرمایه‌داری در استفاده از ابزار هرچه پیشرفته‌تر برای فرهنگ‌سازی به این نتیجه می‌رسند که بورژوازی قادر است هر نوع مخالفتی را در درون سیستم خود ادغام کند.
موضوع دیگر بحث آنها این است که در جوامع سرمایه‌داری، تضادهای طبقاتی تخفیف یافته زیرا دستاوردهای عقل ابزاری (تکنولوژی) نیازها و کمبودها را از میان برداشته و به این ترتیب توان سیاسی طبقه کارگر را نیز از بین برده است به عبارت دیگر انگیزه اقتصادی مورد نظر مارکس، دیگر به منزله نیروی انفجاری عمل نمی‌کند.
در همه موارد بالا می‌توان دید که آنان بر مبنای دریافت ‌و ادراکی که خودشان از مارکسیسم داشتند، نتیجه می‌گیرند که نقد مارکسیستی جامعه بشری بی‌ثمر است. وقایع پرتلاطم و با شتاب زندگی، این دریافت‌ها و تفسیرها را به چالش طلبید و چوبین بودن استدلال آنها را نشان داد. اما این فقط یک جنبه از مساله است. یک جنبه بسیار مهم دیگر آن است که وقایع جهان، سختی انقلاب و پیچیده و مهلک بودن چالش پرولتری در نظام سرمایه‌داری، آنها را به مرحله‌ای رساند که پویایی خویش را از دست بدهند و تسلیم وضع موجود شوند.
مارکس و انگلس هرگز سخن از ناتوانی سرمایه‌داری در حل بحران‌های خود نکردند، برعکس در مقایسه با نظام‌های اقتصادی و سیاسی پیشین تاکید زیادی بر خصلت انطباق‌پذیری آن کردند. به طورمشخص در مانیفست کمونیست از توان حیرت‌انگیز نظام سرمایه‌داری در رشد نیروهای مولده (رشد توانایی‌های انسان در مهار طبیعت و تولید نیازهای فزاینده و تکامل یابنده جامعه بشری که رشد تکنولوژی بخشی از آن است) و همچنین از دگرگون کردن روابط تولیدی سخن می‌گویند. روابط تولیدی، روابطی است که میان انسان‌ها در روند تولید نیازهایشان ایجاد می‌شود. تفاوت انسان با بقیه موجودات زنده آن است که نوع بشر نیازهای فردی خود را نیز باید در چارچوب یک نظام اجتماعی سازمان یافته محقق کند.
از دوران پیدایش طبقات در میان انسان‌ها، سازمان اجتماعی مبتنی بر سلسله مراتب قدرت اقتصادی و سیاسی بنا شد. ظهور سرمایه‌داری، پایه‌های مادی تداوم این سازمان اجتماعی مبتنی بر سلسله مراتب را از بین برد و پایه‌های مادی یک نظام اجتماعی دیگر را فراهم کرد. نظام سرمایه‌داری به طور مستمر روابط تولیدی را به موازات رشد نیروهای مولده، دستخوش تغییر می‌کند اما یک کار را نمی‌کند، در واقع نمی‌تواند بکند و آن اینکه سازمان اجتماعی بشر را از سازمانی متکی بر سلسله‌مراتب و استثمار و ستم اقتصادی و سیاسی برهاند و بر پایه‌ای دیگر بنا نهد. این وظیفه پرولتاریا و انقلاب است. در فقدان چنین تغییری، نظام سرمایه‌داری زندگی خود را تداوم می‌بخشد و در نتیجه بقا خواهد یافت.
با رشد هر چه بیشتر نیروهای مولده، تولید اجتماعی‌تر می‌شود، در حالی که بهره‌وری از ثمره تولید هر چه بیشتر خصوصی‌تر شده است، به طوری که امروزه فقط چند شرکت انحصاری مالی نیویورک، بخش عظیمی از روند تولید و ثروت‌های جهان را کنترل می‌کنند. این تضاد، در هیچ مقطع از نظام سرمایه‌داری، به شدت امروز نبوده است. مکتب فرانکفورتی‌ها مبهوت رفاه جوامع اروپایی شدند، به رفاه بورژوازی اروپایی که از تاراج مافوق سودهایی که از کشورهای پیرامونی به چنگ می‌آورند، توجه نمی‌کنند و سرانجام در مورد مبارزه طبقاتی و ظرفیت موجود پرولتاریا نتیجه‌گیری‌های غیرواقعی می‌کنند. نگرش اروپا‌‌محور به آنان اجازه نمی‌دهد که به سرمایه‌داری به منزله یک نظام تولیدی جهانی با سلسله‌مراتب و تقسیم‌بندی‌های جهانی بنگرند و بر این مبنا قوای محرکه تغییر انقلابی آن را که فقط می‌تواند یک پروسه بین‌المللی باشد، جست‌وجو کنند.
مارکس می‌گفت کارکرد نظام سرمایه‌داری، نطفه‌های نابودی آن را در دل می‌پروراند اما وعده انفجار خودبه‌خودی روابط تولیدی نظام سرمایه‌داری را نداد. مارکس بارها گفت، رشد نیروهای مولده و روابط تولیدی سرمایه‌داری، امکان تبدیل این نظام به نظام عالی‌تر کمونیستی را فراهم می‌کند اما آنچه باید این امکان را به واقعیت تبدیل کند، انقلاب پرولتری است. شاید مارکس و انگلس درک ساده‌نگرانه‌ای از پیروزی انقلاب پرولتری و سوسیالیسم و کمونیسم دادند اما هیچ‌گاه نگفتند این نظام خودبه‌خود نابود خواهد شد و تضادهای سرمایه‌داری خود‌به‌خود به انقلاب اجتماعی منتهی خواهد شد، اگر چنین بود، چه نیازی بود در مورد انقلاب پرولتری و ضرورت استفاده از سلاح نقد (نقد ایده‌های بورژوایی) و نقد مسلحانه (جنگ با دولت بورژوازی) سخن گویند؟ یا در مورد ضرورت عمل آگاهانه و سازمان‌یافته پرولتاریا برای پایان دادن به زندگی این نظام تاکید کنند؟
برای مارکس، نقش روبنا (دولت و ایده‌های مسلط در جامعه) در حفظ روابط تولیدی نظام سرمایه‌داری روشن بود. اگر مارکس و انگلس بر این اعتقاد بودند که طبقه کارگر فقط به خاطر استثمار شدن، نیازی به کسب آگاهی در مورد سوسیالیسم علمی و حرکت سازمان‌یافته برای سرنگونی نظام سرمایه‌داری ندارد، بخش مهمی از زندگی خود را صرف مبارزه برای نظریه انقلاب آگاهانه پرولتاریا و مقابله با نظریه‌های رفرمیستی و فرصت‌طلبانه درون جنبش کارگری نمی‌کردند.
اگر امور به همین سادگی بود، دیگر لازم نبود انگلس بخشی از عمر خود را صرف تحقیق در مورد استراتژی‌ها و تاکتیک‌های جنگی کند تا دریابد در عصری که قدرت سیاسی سرمایه‌داری توسط ارتش‌های تا به دندان مسلح محافظت می‌شود، پرولتاریا چگونه می‌تواند جنگ مسلحانه‌ خود را برای کسب قدرت پیش برد. مارکسیسمی که انقلاب سوسیالیستی را نتیجه اتوماتیک و از پیش تعیین شده بحران اقتصادی و شورش‌های اقتصادی کارگران می‌دانست (و می‌داند) هیچ ارتباطی با مارکسیسم مارکس و واقعیت نداشت بلکه مارکسیسم احزاب اکونومیست و رفرمیست آن دوران بود.
دغدغه مکتب فرانکفورتی‌ها در مورد فرهنگ و قدرت نظام سرمایه‌داری در مسخ کردن و فریب توده‌های مردم درست بود اما از نظر مارکسیست‌های ارتدوکس آنها یک موضوع تعیین‌کننده را درک نکردند و آن اینکه مقوله مقاومت در چارچوب ستمگری‌زاده می‌شود. مهم نیست بورژوازی، توده‌ها را مجبور به فکر کردن با کدام دستگاه فکری می‌کند. دغدغه مکتب فرانکفورتی‌ها در مورد قدرت تولید فکری بورژوازی بیجا نبود اما تبدیل این معضل به یک رمز و راز ناگشودنی، آن‌گونه که آدورنو به آن می‌پردازد، بهانه‌ای شد برای فراموش کردن انقلاب و تن دادن به نظم موجود و فعالیت در چارچوب نظم موجود.
مارکس نه تنها راز انباشت ثروت در نظام سرمایه‌داری را نمایان ساخت، بلکه راز سلطه فرهنگی بورژوازی در جامعه را نیز گشود. مارکس و انگلس تاکید کردند که افکار و فرهنگ و ارزش‌های مسلط در هر دوران، افکار و فرهنگ و ارزش‌های طبقات حاکم است. طبقات حاکم با پشتوانه انحصار تولید و تسلط بر تولید اجتماعی، فرهنگ و ارزش‌های خود را در جامعه ترویج می‌کنند. به همین جهت، کسب آگاهی انقلابی، مبارزه فکری با بورژوازی و ایده‌های مسلط در جامعه تبدیل به یکی از ‌جنبه‌های پویای نبرد طبقاتی پرولتاریا می‌شود. مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست بیان می‌دارند که انقلاب کمونیستی گسست ریشه‌ای از روابط سنتی مالکیت و افکار سنتی است. این یک درک ماتریالیستی از ضرورت تغییر کیفی جامعه بشری یا انقلاب کمونیستی است. این مارکسیسمی است که حتی در دوره شکل‌گیری مکتب فرانکفورت، در زیر آوار دفن شده بود.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات