بسمه تعالی
حضرت آیتالله! نوشتهای که در پیش روی دارید اشارهای است به علل و عوامل و ریشههای مسائلی که عدم توجه به آنها و نصایح مکرر حضرت امام موجب واقعه تلخ قائم مقام رهبری شد. گرچه نگارش این نامه برای کسی که عمری به جنابعالی عشق ورزیده است بسیار سخت و باورنکردنی است ولی فقط برای ادای دین خود به امام ـ که مظلوم است ـ و همچنین برای خدمت به مردم که مشتاقانه طالب حقیقتند، به چنین نوشتهای دست زدهام. ملاک نوشته من رضایت حق است و روشن شدن حقیقت و قدر مسلم این است که پس از این نوشته حرف و حدیثها و تهمتها از طرف همان طیفی که در این نامه از آن سخن رفته است آسودهام نگذارند ولی چه باک، هر چه درباره من بگویند پذیرایم ولی ناسازا مطالب این نامه را تغییر نخواهد داد.
از آنجا که در متن وقایع انقلاب خصوصاً در جزءجزء ماجرای حضرتعالی و برخورد گرم و صمیمانه حضرت امام با شما و تلاش معظمله برای نجاتتان از چنگال توطئه گران و نفوذیها بودم، فکر کردم اگر حقایق را بازگو نکنم به اسلام، انقلاب، امام و مردم خیانت کردهام. چه بسا نسل معاصر و آیندگان براساس ناآگاهی تصور کنند که جنابعالی را یکشبه و بدون مقدمه کنار گذاشتهاند در حالی که به هیچوجه اینگونه نبوده است. ذکر این نکته در بیان تلخی حادثه کافی است که حضرت امام روحی فداه پس از کنار گذاشتن شما ظرف چند ساعت چندین بار گریستند و بارها فرمودند که لحظهای از آقای منتظری غافل نیستم ولی چه کنم که مصلحت نظام ایجاب میکرد که ایشان کنار بروند. نامه من به شما تا اندازهای حقیقت را روشن میکند و گمان نمیکنم کسی با مطالعه گوشههایی از دهها نامه و سند به نتیجهای غیر از آنچه من رسیدهام، برسد.
سؤالیکه ممکن است مطرح شود این است که چرا نظام از اول چنین برخوردی نکرد و با علم به یک سلسله ضعفها و اشکالات مؤید شخصیت و موقعیت شما شد؟ باید در جواب گفت که امام به خاط علاقه شدیدی که به جنابعالی داشتند همواره درصدد اصلاح و ارشاد و حفظ و نگهداری و رهایی شما از چنگال ضدانقلاب بودهاند که شاید از مسیر ابهامآمیز خود برگردید و ثانیا «اخیراً» حضرت امام به مسائلی برخورد کردندکه دیگر درنگ را جایز ندانستند. در خاتمه من تأکید میکنم که هرگز منظورم از این نامه این نیست که خدای ناکرده بگویم جنابعالی تفکر و خط منافقین و لیبرالها را پذیرفتهاید بلکه غرضم این است که ثابت شود جریان توطئهگر طیف مهدی هاشمی با القائات خود، شما را وادار به مواضعی کردهاند که بعضی از گفتههای شما چیزی جز خواست دشمنان قسم خورده انقلاب و اسلام نبود.
تذکر این نکته بجاست که نامههای شما به حضرت امام حاوی مسائل بسیار مفیدی هم هست که از روی درد و رنج و دفاع از انقلاب و اسلام نگاشته شده است. این بُعد قضیه هرگز نادیده گرفته نشده و نمیشود، ولی این نوشته بر آن نیست که خدمات حضرتتان را ترسیم کند که خدمات شما خود کتاب مفصلی خواهد شد و هیچکس زحمات و فداکاریهایتان را فراموش نمیکند و رهبر انقلاب و همه دوستداران انقلاب از این موضوع درشگفتند که چرا شما یکمرتبه از آن مواضع به این موضعگیریها رسیدید. این نوشته بر آن است تا نشان دهد برای عدم تحقق آنچه که شد چه زحماتی کشیده شده است و ریشه آنچه نمیباشد میشد، چیست.
ارادتمند قدیمی: احمد خمینی
بسم الله الرحمن الرحیم
حضرت آیتالله آقای منتظری دامت افاضاته
با عرض سلام و دعا برای سلامتی جنابعالی.
مدت مدیدی بود تصمیم داشتم مسائلی را خدمتتان عرض کنم؛ نه وقتم اجازه میداد و نه حال و ذهنیت جنابعالی را مساعد برای تحلیل واقعیات میدانستم، ولی واقعیات تلختر از زهری که اتفاق افتاد، زمینه را فراهم ساخت و من نیز احساس تکلیف بیشتر میکنم و با اجازه شما بدون مقدمه و تعارفات معموله به سراغ اصل مطلب میروم که مقصر در این واقعه کیست؟ شما راجعبه هر کسی که بگویید با شما میانهای نداشته است، درباره من چنین چیزی نمیتوانید بگویید چرا که از وقتی که خودم را شناختم، مرید و مروج شما بودم، اگر شما همیشه امام را ترویج میکردید من هم همیشه بعد از امام شما را ترویج میکردم. اگر ترویج شما از امام به عنوان یک مجتهد مسلم پرفایده بود، ترویج من هم به عنوان فرزند امام از شما مؤثر بود. در سال 58 من قائممقامی رهبری شما را به خیال اینکه رضای خدای در آن است، عنوان کردم.
حضرت آیتالله!
باور نمیکردم روزی بیاید که ناچار باشم نامهای تلخ برایتان بنویسم ولی از آنجایی که هنوز مانند سال 58 بر عقیده خود پابرجایم که امام مظلوم است، لازم دیدم با چند جملهای درباره شما و مواضع شما، جنابعالی را خسته کنم. امروز که این نامه را برای شما مینویسم قلبم آرام و مطمئن است که وظیفه دوستی و ارادت و صداقت را تا آنجا که در توان داشتهام انجام دادهام و از آنجا که هر روز احتمال میدادم بهواسطه برخوردها و مواضع شما این حادثه اتفاق بیفتد، صریحاً و بهدفعات به آقای هادی هاشمی، داماد حضرتعالی گفتم که اگر قضایا به همین شکل ادامه پیدا کند علیالظاهر امام تحمل نخواهند کرد و مصلحت نظام را بر همه چیز و همهکس مقدم میدارند و همین پیغام را به شما دادم ولی هیچگونه فایدهای نکرد و من مطمئنم که آقای هادی هاشمی به این نتیجه رسیده بود که امام و نظام چارهای ندارند جز اینکه دنبال آقای منتظری بدوند و چرا آقای منتظری آنچه را که مایل است، نگوید؟
پس باید بگوید و امام هم باید قبول کند، که این حرف را از لابهلای چند ساعت بحث با او درآوردم. من برای اینکه حادثه پیش نیاید بارها فقط و فقط برای دیدن آقا هادی به قم آمدم و با او در تمام زمینهها بویژه این قضیه تلخ صبحت کردم و بازگشتم و به او گفتم که این کار من صرفاً برای دوستی و علاقه به آقاست، یک مرتبه فکر نکنید از موضع ضعف است. او میگفت میدانم ولی من میفهمیدم که اینگونه فکر نمیکرد و معتقد بود ما از روی احتیاج اینگونه برخورد میکنیم چرا که حضرتعالی را نمیشود کنار گذاشت، پس چرا او و طیف آقا مهدی از دهان حضرتعالی مسائلشان را حل نکنند؟
حضرت آیتالله!
من به آقای هادی هاشمی در یکی از ملاقاتهای چند ساعتهام گفتم که آقای منتظری مانند ظرف شیشهای میماند و امام ظرف فلزیند، اگر به هم بخورند ایشان خرد میشود. به ایشان بگویید امام نشان داده است که در مقابل مصلحت نظام و اسلام از هیچ چیزی نمیگذرند ولی متأسفانه بعداً که از ایشان پرسیدم که به آقای منتظری گفتی؟ گفت نه، مطلب تند بود. به آقا هادی گفتم به آقای منتظری بگویید این حرف درستی نیست که «یا تمام حرفهای مرا باید رادیو و تلویزیون بگذارد یا من فریاد میکشم که سانسور است». گفتم حرفهای ایشان به ضرر خودشان است، در آینده صحبتهای ایشان را کنار صحبتهای امام میگذارند و به عنوان مخالف امام نمیگذارند ایشان پا بگیرد.
حضرت آیتالله منتظری!
قبل از انقلاب همه غیر از امام از منافقین دفاع میکردیم (دفاع از بازرگان و باند ایشان که مسألهای نبود) نامه شما، آقای طالقانی و آقای مطهری در دفاع از منافقین به حضرت امام و پشتیبانی تمام دستاندرکاران مبارزه از آنان چیزی نیست که مخفی باشد. در سفری که قصد داشتم نجف خدمت امام برسم با یکی از دوستان ملاقات کردم. ایشان به من گفت به امام بگویید تأیید از مجاهدین را هر چه سریعتر انجام دهند که دیر میشود و عقب میمانیم. خدمت امام مطلب را عرض کردم، امام فرمودند: «آقایان منتظری، طالقانی و مطهری هم مرا تشویق به دفاع از آنان کردند ولی شماها متوجه نیستید. اینها شماها را بازی دادهاند. آنها به اسلام ما معتقد نیستند، دوستان خارج کشور هم در این مورد به من فشار آوردهاند ولی آنها هم کلاه سرشان رفته است». بعد از انقلاب من مانند امروز شما، فکر میکردم که میشود منافقین و لیبرالها و سایر گروههایی که در مبارزه دخالت داشتند را جذب کرد؛ به آنها نزدیک شدم. من بارها به مرحوم شهید والامقام دکتر بهشتی و آقایان هاشمی و خامنهای میگفتم اگر شما به مسالهای رسیدید من به آن عمل میکنم ولی معتقدم که این گروهها را میشود جذب کرد. دیری نپایید که دیدم این گروهها سرم کلاه گذاشتهاند.
شبی تا صبح فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که من غیر از آقایان بهشتی، هاشمی، خامنهای و افرادی که در این ردیف هستند، هستم. آنها خود با بقیه فرق میکنند ولی من فرقم با بقیه این است که تنها فرزند امام هستم و تنها به خاطر فرزند امام بودن است که مورد علاقه دوستان و بعضی از مردم هستم. تصمیم گرفتم این مساله را بنویسم و هیچ کاری که برخلاف میل رهبری و دوستان مورد اعتماد رهبری است انجام ندهم و این مطلب را نوشتم و روزنامهها هم منعکس کردند. همیشه از خداوند خواستهام تا در موضعی که باید باشم، قرارم دهد و هیچگاه ادعایی بیش از آنچه هستم، نداشته باشم. از قبیل من، هزاران طلبه در حوزهها مشغول درس و بحثند که تنها فرقشان با من در این است که فرزند امام نیستند. اکنون تمام دوستان مخلص شما از جنابعالی میخواهند تا از مواضعتان که نتیجه القائات شیطانی بوده است عدول کنید. مسلم است که این کار شهامت میخواهد ولی خیر شما هم در این است که به اشتباهات خود اعتراف کنید که اعتراف به اشتباه خیلی بهتر از اصرار به گناه است. به آقا هادی گفتم که امروزه افراد اهل تقلید و روحانیون، یا مقلد امام هستند یا مقلد غیرامام هستند. آنها که مقلد دیگر مراجع بزرگوار اسلامند با بودن امام حاضر نشدند از حضرت امام تقلید کنند چه رسد به شما. از طرفی دیگر، روشن است که اگر مرجعشان بعد از امام فوت کند طرز تفکرشان بهگونهای است که جذب افرادی غیر از شما میشوند و اگر قبل از امام مرجعشان فوت کند به عقیده من بسیاری از آنان مقلد امام نخواهند شد.
آن دسته هم که مقلد امام بشوند مسلماً مقلد شما نمیشوند. اما مقلدین امام بر 3 گونهاند: یا با شما دشمنند یا با شما دوستند یا بیطرفند. آنها که مقلد امام هستند و با شما دشمنند، میدانید تعدادشان کم نیست، مساله شهید جاوید، مساله فدک، مساله مهدی هاشمی و از این قبیل مسائل که در مورد آنها حساسیت است کم نیست و درست روی همین زمینه بود که ما اصرار داشتیم آقای شیخ نعمتالله نجفآبادی (مؤلف کتاب شهید جاوید) در حسینیه جنابعالی مباحثه نکند و متأسفانه شما زیر بار نمیرفتید. حتی روحانیونی هستند که با انقلاب نهتنها میانهای ندارند که مخالف هم هستند، ولی امام را قبول دارند چرا که معظمله را شخصی میدانند دارای ولایت محکم ولی با شما مخالف هستند چرا که ـ به غلط ـ شما را فردی میدانند ضدولایت. روحانیون اصفهان را در نظر آوریدـ اصفهانی که شهر شماست ـ ببینید چه تعداد از روحانیون سرشناسی هستند که با شما میانه خوبی ندارند یا دشمنند. حال دشمنی بر سر چیست؟ و در شهرهای دیگر وضع چگونه است ـ که مسلماً بهتر از اصفهان نیست ـ بماند. این افراد بعد از امام که با شما دوست نمیشوند، بلکه حرارت پیدا میکنند و نقاط ضعف شما را بزرگ میکنند و علناً با شما دشمنی خواهند کرد. آن وقت است که میگویند امام با لیبرالها بد بود، آقای منتظری خوب، امام با منافقین بد بود، آقای منتظری خوب.
امام بچههای اطلاعات را که جانشان را کف دستشان گذاشتهاند سربازان امام زمان (علیهالسلام) میدانست، آقای منتظری آنها را از ساواکیهای شاه بدتر میدانست و مدرکشان نوشتههای جنابعالی خواهد بود، چرا که امروز اطرافیان شما خواستهاند تا شما ژست آزادیخواهی بگیرید. اما آنانی که مقلد امام هستند و بیطرفند ممکن است بعد از امام بعضی از آنان از شما تقلید کنند ولی از آنجایی که بدون انگیزه هستند علیالظاهر بیشتر آنها از شما تقلید نمیکنند. از آن گذشته، این عده اهل اینکه خود را به آب و آتش بزنند، نیستند و از آنجا که شما زمینه امام را ندارید و دشمن زیاد دارید، به محض احساس خطر از شما میبُرند و روی این دسته هم نمیتوانید سرمایهگذاری کنید چرا که شما اهل مبارزهاید و افرادی را میخواهید که اهل به آب و آتش زدن خود باشند و این افراد بیشتر جذب روحانیونی میشوند که به آنان القا کردهاند که با مقداری پول باغ بهشت را نمیتوان خرید، جذب آنهایی میشوند که به قول خودشان هم دنیا را داشته باشند هم آخرت را، جذب روحانیونی میشوند که در نجف و قم بر سر امام آن آوردهاند که شرم از بازگو کردن آن دارم، جذب کسانی میشوند که با کمال پررویی و بیتقوایی شما را وهابی میدانند.
اما آن دسته از مقلدین امام که دوستدار شمایند، بعد از امام یا از شما تقلید میکنند یا از غیر شما و این از آنجا نشأت میگیرد که در زمان امام دوستیشان با شما یا به خاطر خدمتهای ارزنده شما به اسلام و امام است یا به خاطر خودتان است. دوستداران شما که روحانیون خوب و مردم و طلبههای مخلص انقلابند و سختیها و مرارتها کشیدهاند، نزدیک به تمام آنان هرگز حاضر نیستند امام و اهداف امام را رها کنند و شما را بگیرند، یعنی شما را «بهخاطر امام» دوست دارند. مقصودم این است که اگر روزی امام بفرمایند به شما کاری نداشته باشند این افراد دور شما نخواهند آمد، امام را رهبر انقلاب میدانند، با انقلاب او بزرگ شدهاند و ارزشهای متعالی را در او خلاصه میبینند و شما را هم به خاطر اینکه در خط امام هستید و امام را ترویج کردهاید و در راه انقلاب اسلامی، امام صدمه دیدهاید، دوست دارند و اگر شما روی دوستی امام تا آخر تکیه میکردید آنها شما را هم قبول داشتند چرا که شما را بعد از امام مجتهدی میدانند که میشود در کنارتان با آمریکا و شوروی جنگید ولی اگر شما از امام فاصله بگیرید و حتی اگر امام روزی به شما اخم کنند، آنها نیز بیدرنگ بهشما اخم میکنند و حاضر نیستند شمای بدون حب امام را تحمل کنند.
اما یک دسته از مقلدین امام هستند که شما را منهای امام دوست دارند و شما را رها نمیکنند. خود قضاوت بفرمایید که این دسته چه تعدادی را تشکیل میدهند، آیا با این دسته میتوانید به مبارزات خود ادامه دهید یا خواه ناخواه جذب آنها میشوید و آنها هرگونه که مایل باشند شما را هدایت میکنند؟ متأسفانه شما امروز اینگونه شدهاید یعنی نه مقلدین سایر حضرات آیات مراجع بزرگوار را دارید نه دوستان امام را، که بدون امام شدهاید، ماندهاید تنها به تعدادی افراد ناباب که اگر دقیق عمل نکنید، رفتهاید. از آنجا که در شما صفا و پاکی را سراغ دارم، معتقدم خداوند شما را هدایت و حفظ میکند و از امام انشاءالله فاصله نمیگیرید و دوباره دوستان خوب قدیم خود را جذب خواهید کرد که انشاءالله اینگونه بشود. البته این در صورتی است که یکی، 2 سال دست به هیچ کار غیرمعقولی نزنید و کاملاً در خط امام باشید و از لیبرالها و منافقین فاصله بگیرید و از آخوندهای مرتجعی که تا دیروز وهابیتان میدانستند و احتمالاً امروز از غلاهًْ امیرالمؤمنین و نیز از افرادی که تا دیروز سبک سرتان میخواندند ولی امروز مبارزی خستگیناپذیر، جداً جدا شوید: من فعلاً تنها خطر شما را منافقین و لیبرالهای بیدین و مرفهین بیدرد نمیدانم، من علاوه بر آنها خطر را در آخوندهای بدجنس متحجری میدانم که در نجف امام را متهم به تارکالصلوه بودن کردند و 15 سال خون به دل امام کردند. حواستان جمع باشد.
بگذارید به مطلب دیگری بپردازم و در زمینه مسائل «مهدی هاشمی» و گرفتاریهایی که مربوط به ایشان میشود مطلبی بگویم. قبل از بحث درباره نامههای جنابعالی به امام و بررسی نامهها، نوارها و مصاحبات آقای مهدی هاشمی، نظر شما را به قسمتی از پیام امام خطاب به مجلس خبرگان که تیرماه سال 62 صادر شد جلب میکنم. این پیام بیش از 3 سال قبل از دستگیری آقا مهدی است، گویی فقط برای شما نوشتهاند و گویی تنها کسی که گوش به آن نداده است، شمایید. توجه بفرمایید :
سند شماره یک:
«باید بدانید که تبهکاران و جنایتپیشگان بیش از هر کس چشم طمع به شما دوختهاند و با اشخاص منحرف نفوذی در بیوت شما با چهرههای صددرصد اسلامی و انقلابی ممکن است خدای نخواسته فاجعه به بار آورند و با یک عمل انحرافی نظام را به انحراف بکشانند و با دست شما به اسلام و جمهوری اسلامی سیلی زنند. الله الله در انتخاب اصحاب خود، الله الله در تعجیل تصمیمگیری خصوصاً امور مهمه و باید بدانید و میدانید که انسان از اشتباه و خطا مأمون نیست. به مجرد احراز اشتباه و خطا، از آن برگردید و اقرار به خطا کنید که آن کمال انسانی است و توجیه و پافشاری در امر خطا، نقص و از شیطان است. در امور مهمه با کارشناسان مشورت کنید و جانب احتیاط را مراعات کنید».
گویی امام 5 سال بعد را میخوانده است و کانون خطر را دقیقاً از 5 سال قبل نشانه رفته است. آیا خدا را خوش میآید شما گوش به حرف چنین مرد زیرک و باهوشی ندهید؟ اما پرداختن به اعترافات مهدی هاشمی و نامههای جنابعالی به امام که بیش از 2سال است دل امام را خون کرده است و امام بنا به مصلحت اسلام و نظام با خاری در چشم و استخوانی در گلو صبر کرده است را به امید خدا شروع میکنم. قدر مسلم این است که شما در جریان حساسیت مردم و مسؤولان روی قضیه مهدی هاشمی بودید و با وجود قرار گرفتن در مظان تهمت و بهرغم هشدارها و تذکرات دوستانه همه ما بویژه حضرت امام مساله او را جدی نمیدانستید و متأثر از القائات مهدی هاشمی و آقا هادی هاشمی عمل میکردید.
مهدی هاشمی در صفحه 20 جلد اول پروند خود آورده است:
سند شماره 2:
«ه- از یکسال قبل از بازداشتم رفت و آمد مسؤولان محترم جمهوری اسلامی خدمت آقا شروع شد و همه آنان نسبت به سوابق من قبل از انقلاب و نقاط ضعف بعد از انقلاب خدمت آقا صحبتهایی را مطرح میساختند؛ از قبیل رابطه با ساواک، جمع کردن نیروهای تندرو، داشتن اسلحه و مهمات، جریان آقای شمسآبادی و... این روند چندین ماه به طول انجامید و حضرت آیتالله منتظری همچنان در مقابل صحبتهای آنان مقاومت میکردند. من از اخبار رفت و آمدها توسط اخوی که در جلسات آنان حضور داشت، مطلع میشدم و سعی کردم با نوشتن گزارشاتی خدمت آقا تحلیلهای غلط انحرافی را در جهت جلب نظر ایشان به خودم و انتقاد از مسؤولان کشوری و اینکه منشأ این بدگوییها حسد آنان و ناراحتی ایشان از من است را القا کنم تا بلکه نظر حمایت معظمله از خود را تقویت کرده باشم. اخوی نیز سهم مؤثری داشت و او نیز همین تحلیلها را حضوراً با آقا مطرح میساخت».
این مساله نشان میدهد که امام از یک سال قبل از دستگیری مهدی هاشمی تلاش میفرمودند که شما را از این چاهی که برایتان کنده بودند نجات دهند ولی متأسفانه شما به دفاع از مهدی هاشمی آن قدر اصرار ورزیدید که حضرت امام برای شما نامهای بسیار خوب و محترمانه و در عین حال هشداردهنده از خطری که از ناحیه مهدی هاشمی شما را تهدید میکرد، نوشتند که متن دستخط مبارک حضرت امام ضمیمه است.
سند شماره 3:
«بسم الله الرحمن الرحیم
حضرت حجتالاسلام والمسلمین فقیه عالیقدر آقای منتظری دامت ایام برکاته . پس از اهدای سلام و تحیت، علاقه اینجانب به جنابعالی بر خود شما روشنتر از دیگران است. به حسب قاعده طول آشنایی صمیمانه و معاشرت از نزدیک مقام ارجمند علمی و عملی شما، مجاهدت با ستمگران و قلدران و رنجهای فراموشنشدنی جنابعالی در سالهای طولانی برای اهداف اسلامی، قداست و وجاهت و وارستگی کمنظیر آن جناب و بالاتر، حیثیت بلندپایهای که دنباله این امور به خواست خداوند تعالی برای شما فعلاً حاصل است و احتیاج مبرمی که جمهوری اسلامی و اسلام به مثل جنابعالی دارد، انگیزه علاقه مبرم است. لهذا این حیثیت مقدس باید از هر جنبه محفوظ و مصون باشد. حفظ این حیثیت به جهات عدیده بر شما و همه ماها واجب و احتمال خدشهدار شدن آن نیز منجز است برای اهمیت بسیار آن. با این مقدمه باید عرض کنم این حیثیت واجبالمراعات به احتمال قوی بلکه ظن نزدیک به قطع در معرض خطر است خصوصاً با داشتن مخالفان مؤثر در حوزه قم که ممکن است دنبال بهانهای باشند.
این خطر بسیار مهم از ناحیه انتساب آقای سیدمهدی هاشمی است به شما. من نمیخواهم بگویم که ایشان حقیقت مرتکب چیزهایی شدند بلکه میخواهم عرض کنم ایشان متهم به جنایات بسیار از قبیل قتل مباشره یا تسبیباً و امثال آن هستند و چنین شخصی ولو مبری باشد ارتباطش موجب شکستن قداست مقام جنابعالی است که بر همه حفظش واجب و مؤکد است. آنچه مسلم است و در آن پافشاری دارم رسیدگی به وضعیت و موارد اتهام اوست، رسیدگی به خانه تیمی و انباشتن اسلحه آن هم با پول ملت به اسم کمک به سازمانهای به اصطلاح آزادیبخش. اصولاً یک همچو اعمالی بدون دخالت دولت جرم است و ایشان صلاحیت این امر را ولو واقعاً برای این سازمانها باشد، ندارد و دخالت در حکومت است. جواب به این امر قطعی است و آنچه از شما میخواهم در رتبه اول پیشنهاد مستقیم شما به دخالت وزارت اطلاعات و رسیدگی به این امر است و اگر برای شما محذور دارد به طوری که تکلیف شرعی از شما ساقط است، سکوت است. حتی در محافل خصوصی دفاع از یک همچو شخصی که خطر برای حیثیت شماست و احتمال فساد و خونریزی بیگناهان است سم قاتل است.
باید تمام فعالیتها که به اسم کمک به سازمانهای به اصطلاح آزادیبخش است قطع شود و تمام کسانی که در این امور دخالت داشتهاند محاکمه شوند و آنچه مسلم است و مایه تأسف، حُسنظن جنابعالی به اعمال و افعال و گفتهها و نوشتههاست که به مجرد وصول، شما ترتیب اثر میدهید و در مجمع عمومی صحبت میکنید و به قوه قضائیه و ... سفارش میدهید و من از شما که دوست صمیمی سابق و حال من هستید و مورد علاقه ملت، تقاضا میکنم که با اشخاص صالح آشنا به امور کشور مشورت کنید، پس از آن ترتیب اثر بدهید تا خدای نخواسته لطمه به حیثیت شما که برگشت به حیثیت جمهوری است، نخورد. آزادی بیرویه چند صد نفر منافق به دستور هیاتی که با رقت قلب و حسنظنشان واقع شد آمار انفجارها، ترورها و دزدیها را بالا برده است؛ ترحم بر پلنگ تیزدندان ستمکاری بود بر گوسفندان. من تأکید میکنم که شما دامن خود را از ارتباط به سیدمهدی پاک کنید که این راه بهتر است و الا هیچ عکسالعملی در رسیدگی به امر او از خود نشان ندهید که رسیدگی به امر جنایات مورد اتهام، حتمی است. سلامت و توفیق جنابعالی را خواستارم. 12 مهرماه 65 روحالله الموسوی الخمینی» .
مهدی هاشمی در بازجویی (صفحه 33) نوشته است:
سند شماره 7:
«روز آخری که قصد داشتم خود را به وزارت اطلاعات معرفی کنم، آقا مرا احضار فرمودند و گفتند حضرت امام نامهای برای من نوشتهاند و قسمتی از آن را که درباره من بود، خواندند. بعد اضافه کردند که من هم یک نامه برای امام نوشتم و آن قسمتی که درباره من بود را برایم خواندند بعداً گفتند: «امام با نامه خودشان خواب را از چشم من گرفتهاند، من هم نامهای نوشتم که خواب را از چشم امام بگیرد». حضرت آقای منتظری! نامه امام را آوردم تا همه توجه کنند که کجای نامه خواب را از چشم شما گرفته است. نامهای به این خوبی که سراپا از شما تجلیل است و کاملاً پدرانه و دلسوزانه چرا خواب را از شما گرفته است. این مطلب را شما شفاهاً هم به من گفتید که من هم نامهای نوشتم تا خواب را از چشم آقا بگیرم.
میدانید کجای نامه خواب را از چشم شما گرفته است؟ تنها آن جایی که امام فرمودند رسیدگی به امر جنایات مورد اتهام حتمی است. حال قسمتهایی از نامه شما در جواب این نامه خوب امام را میآورم و دربارهاش چند کلمهای مینویسم. البته نامه 9 صفحهای شما که در تاریخ 17/7/65 نوشتید موجب تعجب شد. یکی از این جهت که چرا در برابر امام مسلمین که استاد شما هم بودهاند اینقدر نپخته و گستاخانه حرف زدهاید و دیگر از سادگی شما که بعدا معلوم خواهد شد». در این نامه که 5 روز بعد از نامه حضرت امام نوشتهاید در دفاع از نوع برخورد تند خود با مسؤولان آوردهاید:
سند شماره 5:
«میگویند اگر این صحبتها نبود (یعنی صحبتهای علیه مسؤولان) معلوم نبود چه میشد و عکسالعمل مردم در برابر کجیهای و بیعدالتیها که میبینند چه بود». راستی حضرت آیتالله! چه کسانی به شما میگفتند اگر این صحبتها نبود مردم ممکن بود علیه بیعدالتیها قیام میکردند؟ آیا غیر از مهدی هاشمی و طیفش افراد دیگری بودند؟ مهدی هاشمی در صفحه 27 پرونده خود مینویسد:
سند شماره 6:
«خلاصه کلام اینکه آخرین و خطرناکترین اندیشه انحرافی من این بود که با موقعیتی که نزد فقیه عالیقدر برای خودم درست کردهام و اعتماد مطلق بیت ایشان را کسب کرده بودم، انتقام بیمهریها و کملطفیهایی که مسؤولان نسبت به من اعمال کرده و قصد حذف کامل مرا از صحنه دارند، بگیرم. در این رهگذر از توطئهگری، افشاگری، تهمت زدن، جوسازی و ایجاد بدبینی دریغ نمیورزیدم». حال متوجه شدید که چه کسی به شما میگفت اگر فحش به مسؤولان ندهید مردم از بیعدالتیها که میبینند علیه نظام قیام میکنند؟
سند شماره 7:
در همین نامه 17/7/65 آمده است: «افراد نهضتها میآیند تا با من به نیابت امام خمینی بیعت کنند غافل از اینکه اصلاً امام خمینی نهضتهای اسلامی را جرم میدانند». مهدی هاشمی در صفحه 17 پرونده خود مینویسد:
سند شماره 8:
«از زمانی که واحد نهضتها منحل شد و من از سپاه بیرون آمدم، حضرت آیتالله العظمی منتظری بر اساس همان شرح صدری که دارند برای تقویت روحی اینجانب نمایندگی در نهضتها را به من محول کردند و همین امر موجب شد که من روابطم با ایشان و بیت معظمله بیشتر شود».
متوجه شدید که امام با نهضتهایی که آقا مهدی در رأسش باشد مخالف است و دستور میدهند واحد نهضتها منحل شود تا بهصورتی دیگر تشکیل شود ولی حضرتعالی دوباره بدون توجه به این مساله ایشان را به نمایندگی از خود وارد نهضتها کردید، یعنی ارتقای درجه یافت.
سند شماره 9 میگوید:
«یکی از دیپلماتهای خارجی گفت: شما اگر بخواهید در صحنه داخلی باز مطرح شوید باید نخست در صحنه بینالمللی مطرح شد و ما قدرت داریم زمینه آن را فراهم سازیم. ما همه گونه امکانات مالی و نظامی برای راه انداختن دوباره واحد نهضتها در سطح منطقه حاضریم در اختیارتان بگذاریم تا کار را شروع کنید». راستی آیا امام نهضتهای آزادیبخش را جرم میدانستند؟ آیا امام با نهضتهای آزادیبخش مخالف بودند. آیا ایشان در اعلامیههای خود از نهضتها دفاع نمیکردند؟ آیا شعار تشکیل هستههای مقاومت حزبالله در تمام جهان مربوط به امام نبود؟ آری، امام با نهضتهایی که سر در آخور بیگانه داشته باشند مخالف بودند. امام با نهضتهایی که پولش را دیپلمات و سیاستش را بیگانهای دیگر تعیین کند، مخالف بود و چه میتوانستند کرد جز اینکه مخالفت کنند. در همین نامه درباره مواد منفجره در عربستان آوردهاید:
سند شماره 10:
«اینک آنان که در سپاه این کار غلط را کردهاند و در وقت حج آبرویمان را بردند غیرقابل تعقیباند ولی آقای حسنی و سیدمهدی هاشمی باید تعقیب و محاکمه شوند». اولاً معروف است که این کار را هم سیدمهدی هاشمی یا ایادی ایشان انجام دادهاند. ثانیاً، آیا راهی برای کارهای انقلابی غیر از آنچه در مکه شد، وجود دارد؟ البته اینگونه کارها گاهی بدون گیر و اشکال انجام میگیرد و گاهی لو میرود. این به معنای موافقت من با اینگونه کارها نیست ولی به طور کلی معمول اینگونه کارها همین است، در ضمن مگر مهدی هاشمی به خاطر نهضتها تعقیب و محاکمه شد؟ چه کسی به شما گفت که مهدی هاشمی به خاطر نهضتها دستگیر یا محاکمه شد؟ آیا مهدی هاشمی بهخاطر قتل و ساواکی بودن و از این قبیل اتهامات محاکمه نشد؟ در همین نامه 17/7/65 آمده است:
سند شماره 11:
«سیدمهدی هاشمی در زمان شاه در دادگاه اصفهان به زور ساواک به 3 مرتبه اعدام محکوم شد ولی دیوانعالی کشور زمان شاه این استقلال و عرضه را داشت که حکم دادگاه اصفهان را لغو کند». من خواهش میکنم صفحه اول پرونده آقای مهدی هاشمی را در سند شماره 11/1 (ص20 اسناد) در بازجویی ایشان بخوانید تا معلوم شود آیا ایشان در زمان شاه انقلابی بودند یا ساواکی. آیا دیوانعالی کشور زمان شاه بدون ساواکی بودن ایشان این عرضه و استقلال را داشته است که حکم دادگاهی را که به زور ساواک مهدی هاشمی را به 3 بار اعدام محکوم کرده بود لغو کند؟ او به مناسبت ضعف نفسی که داشته است، به همان صورتی که تمام مطالبش را به سربازان گمنام امام زمان داده است به ساواک شاه هم تمام اطلاعات خود را حتی اسم کسانی را که دستور قتل مرحوم شمسآبادی و دیگران را به آنان داده بود، میدهد و همه آنها دستگیر میشوند. در همین نامه 17/7/65 آوردهاید:
سند شماره 12:
«من ترس از بیان حقیقت ندارم و ان کان الحق مرا... سیدمهدی را از وقتی بچه بود و با مرحوم محمد همبحث بود و به درس مکاسب من میآمد، میشناختم. پدرش استاد من بود و برادرش داماد من است. من تمام خصوصیات او را میدانم، او مردی است مخلص اسلام و انقلاب و حتی از شخص حضرتعالی (امام) هم خوشاستعداد و خوشدرک است و هم خوب صحبت میکند و خوب مینویسد و در عقل، تدبیر و مدیریت به مراتب از رئیس سپاه و وزیر اطلاعات با همه کمالاتشان بهتر است و در تعهد و تقوا هم از آنان کمتر نیست فقط بز اخفش نیست و حاضر نیست کورکورانه مهره کسی باشد». اما مهدی هاشمی در نامهای برای شما در تاریخ 7/5/66 آورده است: عین نامه را در آخر جزو اسناد آوردهام.
سند شماره 13:
«قبل از هر چیز از تلاشها و حمایتهای حضرتعالی در ماههای اول بازداشتم که تصور میفرمودید من فردی خالص و بیگناه هستم بینهایت متشکر و از اینکه بهدلایل نفسانی حضرتعالی را در جریان همه اعمال و رفتار خود قرار نداده و هویت کامل خویش را در محضر شما بازگو نکردهام بسیار متأسف و شرمندهام و بهطور کلی از اینکه انسان آلوده به لغزشهای فراوان و آغشته به ناخالصیها و هواپرستیهای بیشمار مورد توجه و عنایت شخصیتی الهی و منزه و پاک و در جوار او قرار گرفته بود عمیقاً اندوهگین و خجلت زدهام.
هویت فکری و عملی من آنگونه که خود از آن واقف بودم و در این روزها شفافتر نمایان شده است هیچ سنخیتی با حضرتعالی و بیت شما و شعاع وجودی قائممقام رهبری نداشته است. وضعیتی که ارتباط من با حضرتعالی را پوشانده بود چیزی جز سوءاستفاده از برکات وجودی حضرتعالی نبوده و از اینکه برخی اعمال و رفتار من مستقیم و غیرمستقیم حضرتعالی را دچار محذورات و اشکالاتی ساخت و از همه مهمتر قلب حضرت امام این تنها ودیعه الهی در این زمان و قلب تپنده جهان اسلام را به درد آورده بر خود نفرین میکنم».
حضرت آیتالله منتظری! شما تصور بفرمایید که مهدی هاشمی بنا بر این اعترافات تا چه اندازه در تمام مسائل سیاسی اجتماعی، شما را تحتتأثیر خویش قرار داده است که شما در موقعی که او برای آخرینبار میخواسته از شما جدا بشود او را تشویق میکردید که هر چه کردی بگو فلانی گفته است. در صفحه 23 پرونده خود سند شماره 14 آورده است: «من از ایشان جدا شدم ولی در اندرون وجودی خود واقف بودم که چه مجسمهای از شر، فساد، فتنه و انحراف مورد تأیید فقیه عالیقدر قرار گرفته است و این شخصیت بزرگ چگونه مورد سوءاستفاده و حیلهگری من و عدهای از دوستان قرار گرفتهاند».
حضرت آیتالله!
آیا شما سادهاندیش نیستید؟ آیا شما از تمام خصوصیات آقای مهدی هاشمی اطلاع داشتید؟ در صفحه 24 پرونده آمده است:
سند شماره 15:
«خصلتهای شیطانی مانند قدرتطلبی که نتیجه غرور و عجب بود و خودمحوری و استبداد فکری، ریا، تکبر و خودبزرگبینی مرا احاطه کرده بود و منشأ بسیاری از برخوردهای عملیام در قتلها، انباشتن اسلحه و مهمات و افشاگری علیه مسؤولان از این خصلت شیطانی سرچشمه گرفته بود».
آیا شما تمام خصوصیات او را میدانستید؟ آیا او مردی است مخلص انقلاب و اسلام؟ مهدی هاشمی در پرونده خود، صفحه 24 میگوید:
سند شماره 16:
«در اثر ضعف تعبد و تدین و فرورفتن در منجلاب خط و خطبازیها، دید و نگرشم نسبت به همه ارزشهای انقلاب آمیخته به معادلات سیاسی و خطی شده بود. هر پدیده و حادثهای را از منطق خط سیاسی مینگریستم حتی مقام معظم رهبری را».
حضرت آیتالله!
آیا شما مهدی هاشمی را خوب میشناختید؟ آیا تا به حال فکر کردهاید در شما چه چیزی کم است که اینگونه زود قضاوت میکنید؟ آیا فکر کردهاید که آقا مهدی هاشمی را که از کودکی با شهید منتظری رضوان الله تعالی علیه (که اگر بود- علی الظاهر- شما در این مهلکه نبودی) دوست و رفیق بود، چرا نشناختهاید؟ آیا برادر او، داماد خودتان را خوب شناختهاید؟ آیا چه چیزی موجب شده بود که تقوای او را از آقای ریشهری و محسن رضایی کمتر میدانستید؟ آیا در امام چه چیزی هست که با اینکه نه او را بزرگ کرده بود و نه برادرش دامادشان بود او را شناخت ولی شما که او را بزرگ کردهاید، نشناختید؟ آیا شما توان قائممقامی حضرت امام را داشتید و دارید؟ شما در همان نامه 17/7/65 آوردهاید:
سند شماره 17:
«او در خانه نشسته مشغول مطالعه و نوشتن است و فعلاً در کشور مد شده است هر کار خلافی را از قتل و اعلامیه و امثال اینها را رجماً بالغیب به او نسبت دهند و خطبازیهای کشور هم سبب تقویت این قبیل شایعههاست و متأسفانه مسؤولان از جمله اطلاعات هم شایعه را اساس قضاوت قرار میدهند و این خطبازیها و تسویهحسابهای ظالمانه خود نیز یکی از مشکلات کشور است». آیا اطلاعات عزیز جمهوری اسلامی هر کار خلافی در کشور اتفاق افتاده است به ایشان نسبت داده است؟ مثلاً آیا انفجار حزب و نخست وزیری را به ایشان نسبت داده است؟ آیا شهادت آیات عزیر صدوقی، اشرفی اصفهانی، دستغیب، قاضی، مطهری و مدنی را به ایشان نسبت داده است؟ آیا شهادت شهید قدوسی و شهید هاشمینژاد را به ایشان نسبت داده است آیا این همه اشکالات که در دستگاههای دولتی و غیردولتی رخ داده است را به ایشان نسبت داده است؟ چه چیزی جز اعترافات و اعمالی که مهدی هاشمی مرتکب شده است را به او نسبت دادهاند؟ مهدی هاشمی از صفحه اول تا دهم پرونده خود کارهایی که انجام داده است را شرح میدهد که سرفصلهای آن از این قرار است:
1- اقرار به ساواکی بودن
2- لودادن همانهایی که دستور به آنها داده بود که مرحوم شمسآبادی را ترور کنند.
3- دعا به خانواده سلطنتی
4- دستور قتل جهان سلطان و مهدیزاده
5- دستور قتل مرحوم شمسآبادی
6- دستور قتل صفرزاده
7- دستور قتل مهندس بحرینیان
8- دامن زدن به اختلاف سپاه و کمیته
9- دستور اختفای مقادیر قابل توجهی اسلحه و مهمات و مواد منفجره
10- تحریک سپاه لنجان و سپاههای خمینی شهر، درچه و مبارکه به وحدت و ایستادن در مقابل سپاه اصفهان
11- جعل و نشر اوراقی به نام طلاب و فضلای افغانی علیه وزارت خارجه
12- جعل سند ساواکی بودن دکتر هادی و علیه بعضی روحانیون اصفهان
13- دستور قتل عباسقلی حشمت و 2 فرزندش
14- انحلال سازمان نصر و درگیری و آدمکشی در آن
15- جعل اسناد دولتی
16- نگهداری اسناد طبقهبندی شده
17- چاپ و نشر دفتر و اعلامیه با عنوانهای روحانیت بیدار علیه مسؤولان نظام و از این قبیل موارد که احتیاج به تأمل بیشتر دارد.
جناب آقای منتظری!
آیا چنین آدمی فقط در منزل نشسته و مطالعه میکند؟ آیا واقعاً مد شده بود هر اتفاقی بیفتد به سیدمهدی هاشمی نسبت دهند؟ آیا اگر یکی از اینها را مهدی هاشمی به جنابعالی که او را از بچگی میشناختید و از تمام خصوصیات او اطلاع داشتید و تقوای او را کمتر از آقایان محسن رضایی و ریشهری نمیدانستید، گفته بود الان هم او را با تقوا میدانستید؟ حال آیا آقای آقاهادی را شناختهاید؟ آیا اطرافیان خود را که اینقدرخون به دل امام کردهاند، شناختهاید؟ با این همه جرم برای آقا مهدی، آیا اساس قضاوت اطلاعات کشور شایعه است. درهمین نامه 17/7/65 آوردهاید:
سند شماره 18:
«آیا میدانید در جمهوری اسلامی بر خلاف آنچه در فقه خواندهایم نه جان مسلمان محترم است نه مال او، قاضی حکم میکند مال او را بدهید، خانه او را بدهید، کسی گوش نمیکند مخصوصاً اگر در تصرف بنیادهای انقلاب باشد و افراد شورایعالی قضایی هم از ترس یکدیگر یا ترس از تلفنهای مقامات یا جوسازیهای غلط بر این همه خلاف شرعها بهوسیله سکوت صحه میگذارند». حال ببینیم علت این نوع قضاوتها چیست. مهدی هاشمی در صفحه 2 جلد سوم پرونده خود درباره کارهای آقای هادی هاشمی آورده است:
سند شماره 19:
«ایجاد تسهیلات لازم جهت ملاقاتهای نیروهای مسالهدار و معترض با آقا چون دکتر پیمان و وابستگان به نهضت آزادی».
حضرت آیتالله منتظری!
آیا تصور نمیکنید افرادی که حساب شده به دیدار شما میفرستادند از منافقین و لیبرالها بودهاند که شما را به این موضع غلط بیندازند؟ آیا با اطمینانی که شما به مهدی هاشمی و برادر او دارید و آنها را متدین و با تقوا میدانید فکر نمیکنید شما را آلت دست خویش و گروه خویش قرار دادهاند؟ آیا افراد شورایعالی قضایی غیر از ریاست دیوانعالی کشور و دادستان کل کشور را شما انتخاب نکرده اید؟ آیا نباید از شما سؤال کرد که اکثریت شورا را که به دست شما انتخاب میشود چرا از افراد ترسو (به زعم شما) انتخاب کردید که با تلفنهای مقامات حکم خدا را تعطیل کنند؟ یا مال و جان مسلمانان برایشان محترم نباشد؟ آیا مقامات جمهوری اسلامی کسانی هستند که بخواهند حقی را ناحق کنند؟ آیا مقامات نظام اسلامی غیر از وکلا و وزرا و رؤسای 3 قوه هستند؟ مقصود شما از مقامات جمهوری اسلامی که کارمند معمولی یک وزارتخانه نیست، آیا شورایعالی قضایی اینقدر بیدیناند که با یک تلفن یک مقام، دنیا و آخرت خود را بفروشند؟ آیا این حرفها پیش خداوند متعال جواب ندارد؟ شما در همین نامه 17/7/65 آورده اید:
سند شماره 20:
«بالاخره با وضع فعلی ناچارم از کارهای سیاسی کشور کنار بمانم و به درس و بحث طلبگی و کارهای حوزوی بپردازم بنابراین تقاضا میکنم به من کاری ارجاع نشود ضمناً در وجوه شرعیه کمافی السابق بهوکالت حضرتعالی تصرف میکنم». آیا باز بر این عقیدهاید که خود تصمیم میگیرید و خود به این نتیجه رسیدهاید که از کارهای سیاسی کشور کنار بروید و آقا هادی و آقا مهدی در شما نفوذ نداشته اند؟ آیا داعیه انفصال شما از نظام ماهها قبل از این نوشته شما در دستور کار آقا هادی وآقا مهدی نبوده است؟ که امروزه تحقق یافته است. آقای مهدی هاشمی در نامه به آقا هادی هاشمی نوشته است:
سند شماره 21:
«شما متأسفانه با همان روحیه خود محوری و تنگ نظری که داشتید و همه چیز را به معیارهای ناقص خودت میسنجیدی سبب بسیاری از فجایعی شدی که عوارض بسیاری را متوجه انقلاب ساخت و در حساسترین لحظات تاریخ کشور و انقلاب و جنگ، داعیه لزوم انفصال آیتالله منتظری از نظام و مسؤولان را سر دادی که خدا میداند چه گناه بزرگی مرتکب شدهای و امیدوارم که از گذشته توبه کرده باشی». آقا مهدی هاشمی در نامهای به حضرتعالی راجع به مساله انفصال شما از حکومت چنین میگوید:
سند شماره 22:
«خدا را گواه میگیرم و آقای اخوی نیز اگر یک لحظه وجدان خویش را به داوری فراخواند، شهادت خواهد داد که قطع رابطه با نظام رهاورد مجموع حرکتهایی بود که ایشان با زمینه سازی ملاقاتهای خطی، بزرگ نشان دادن ضعفها و کمبودهای کشور و ارائه تحلیلهای افراطی و القائات حساب نشده طی چندین ماه انجام داده است». مردم شریف ایران باید کاملاً توجه کنند که جدایی آیتالله منتظری یک برنامه حساب شده آقا هادی و آقا مهدی بوده است که ماهها قبل طراحی شده و امروز به نتیجه رسیده است.
آیا باز عقیده بر این است که امام یکمرتبه آقای منتظری را کنار گذاشتند؟ آیا باز عقیده بر این است که کسانی برای کسب قدرت ایشان را تصفیه کرده اند؟ آیا 4-3 سال صبر و تحمل امام و اتمام حجت، کافی نبود؟ آیا امام آقا هادی را نپذیرفت تا دیگر حتی کسی نگوید راجع به آقای هادی هاشمی کوتاهی شد و اگر نمیشد وضع به اینجا نمیکشید. آیا آقا هادی به ایشان جریاناتی را که بین من و او در ملاقاتهای مکرر اتفاق افتاد نگفته است؟ آیا من ناسزاهای حزبالله را به جان نخریدم و با آقا هادی برای رضایت خدا و امام ملاقاتهای مکرر نکردم؟ شما در همین نامه 17/7/65 آوردهاید:
سند شماره 23:
«آیا میدانید در بعضی از زندانها حتی از نور روز هم برای زندانی دریغ داشتند آن هم نه یک روز و 2 روز بلکه ماهها، قطعاً به حضرتعالی خواهند گفت اینها دروغ است و فلانی سادهاندیش». و چند «آیا»ی دیگر که انسان از گفتن آنها شرم دارد و به اطرافیان شما لعنت میفرستد که چگونه با ما بازی کردند تا شما را ساقط کردند.
حضرت آیتالله منتظری!
به صفحات 2،1و5 جلد سوم پرونده مهدی هاشمی توجه کنید تا بدانید چه کسانی این حرفها را میزنند و چه کسانی با بیت شما رفت و آمد دارند. آقا مهدی هاشمی درباره ارتباط آقا هادی با منافقین و خارج از کشور مطالبی آورده است که ذیلاً نقل میشود. قبلاً یادآوری میکنم که مهدی هاشمی گفته است من میخواهم همه چیز را بگویم تا پاک خدمت خدا برسمـ این گفتهها ضبط شده است ـ مطالب او چنین است:
سندهای 24/1، 24/2، 24/3، 24/4:
«در ذهنیت آقا هادی ـ من صریحاً میگویم ـ مسائلی پیش آمده بود که ما هم تأیید ضمنی میکردیم که باید یک سلسله ارتباطاتی ولو اینکه مثلاً ضعیف هم باشد به عنوان کانال یدکی با نیروهای خارج از کشور داشته باشیم، آقا هادی به این نتیجه رسیده بود که ما باید یک کانالهای احتیاطی و یدکی را با خارج از کشور آماده کنیم که اگر احیاناً تحولی پیش آمد با این جناحهای خارج از کشور ارتباط داشته باشیم و آقا هادی با همان طلبهای که از توّابین (1) بود و با آقا هادی هم ارتباط داشت با هم مسائل را هماهنگ میکردند. از کانال همان طلبه تواب به آقا هادی چنین گفته شده بود که جناحی از سازمان مجاهدین و همچنین نیروهایی که وابسته به آن سازمان است نسبت به آیتالله منتظری ملایمتر و خفیفتر فکر میکنند و کلاً این جناح و این خط و این طیف بود که آقا هادی معتقد شده بود باید با این کانال که آنها معتقدند مثلاً با آیتالله منتظری ملایمترند مرتبط باشد و آقا هادی میگفت سازمان مجاهدین بر این رژیم ارجحیت دارد و ما معتقد بودیم که در صورت بروز فعل و انفعالات داخلی مشهوریت و قداست آیتالله منتظری خیلی کارساز است.
روی هم رفته این رابطه با... و زمان بعد هم طلبه توّابی (ارمی) که در ارتباط با آقا هادی قرار گرفته بود کانال ارتباط با منافقین خلق محسوب میشد». مطلب دیگر آقا مهدی این است که در پرونده جلد دوم ص 6 پس از ذکر چند مورد (بهقول او) خیانتهایی که آقا هادی گزارش کرده است (به آقای منتظری) مانند موافقت با انتقال بولتنهای محرمانه و خیلی محرمانه جریان «تنظیم تومار تقلبی» جهت تضعیف آقای هاشمی و خامنهای، انتقال و بزرگ ساختن نقاط ضعف فرماندهی سپاه نزد آقا که به ممنوعیت ملاقاتهای برادر محسن رضایی با آقا منتهی شد، تحریک و تشویق آقای... با وساطت آقای منتظری مبنی بر ماست مالی کردن جریان قتل بحرینیان، مأموریت دادن به... برای تشکیل گروه ضربت، تشویق آقا به موضعگیری مخالف درباره طرح «مترو» که توسط آقای هاشمی مطرح شده بود که ریشه خطی داشت و دهها مورد دیگر که نقل میکند، میآورد:
سند شماره 19، 25:
«ایجاد تسهیلات لازم جهت ملاقات نیروهای مساله دار و معترض با آقا، چون دکتر پیمان و وابستگان به نهضت آزادی و مسامحه و موافقت با رفت و آمد افرادی چون ارمی در بیت آقا، او در این باره میگفت به نظر آقا چون این افراد تائب هستند رفت و آمدشان بلا اشکال است و اعمال ملاحظات خطی در برخی ملاقاتها». اما درباره ساده اندیشی شما که «اظهر من الشمس» است. ولی ذکر همین نکته بس است که با اینکه مهدی هاشمی را از بچگی بزرگ کردهاید، او را متقی و متدین و طرفدار انقلاب میدانید در حالی که او به اعتراف خودش دهها صفت بسیار «بد» برای خود قائل بود.
حضرت آیتالله!
آیا باز هم عقیده دارید که تکرار جمله «آیا میدانید...»ها که شرم از بازگو کردن آنها دارم از خود شماست؟ و آیا حق نیست امام با دلی پرخون و قلبی شکسته فریاد بزنند: «ما باید مدافع افرادی باشیم که منافقین سرهاشان را در مقابل زنان و فرزندانشان در سر سفرههای افطار گوش تا گوش بُریدند». آیا درباره قتل مرحوم دکتر سامی شما به گونهای اعلامیه ندادی که از آن فهمیده شود نظام او را کشته است؟ یادتان است در دیداری به شما این مطلب را گفتم، بلافاصله آقا هادی گفت پیام آقا به صورتی بود که نظام تبرئه شد، من به او گفتم خودت را به آن راه نزن که شما از آنجا که سادهاندیش هستید و نمیدانید چه چیزهایی را باید گفت و چه چیزهایی را نباید گفت، گفتید: بله، فلاحیان گفته است ما منافقین را از پای درمیآوریم.
به آقا هادی گفتم ایشان خودش تصدیق کرد که خواسته است به صورتی بگوید که قتل مرحوم دکتر سامی به گردن نظام بیفتد و بعد به شما گفتم اولاً که معلوم نیست فلاحیان چنین چیزی گفته باشد. از آن گذشته سامی که منافق نبود، آیا خدا را خوش میآید هر قتل و غارتی را به گردن نظام بیندازید و حال میگویم صرفاً به خاطر اینکه اطلاعات مهدی هاشمی را به جزایش رسانده است باید هر علتی را به گردن سربازان گمنام امام زمان علیه السلام انداخت؟
بحمدالله چندی بعد هم مطلب روشن شد که شما اشتباه بزرگی کردهاید. حرف ما این است که چرا هر چه نوشتند امضا میکنید؟ آیا جواب خون شهدا را میتوانید بدهید؟ جواب آنهایی را که برای حفظ نظام از خود گذشتند و شما برای دلخوشی چند لیبرال حاضرید به صورت غیرواقعی مطلب را به گونهای مطرح کنید که مرحوم سامی را نظام نابود کرده است. از این مسائل است که امام فریاد میزنند: «نفوذیها بارها اعلام کردهاند که حرف خود را از دهان ساده اندیشان موجه میزنند».
آیا نباید امام با درد و رنج بفرمایند: «نباید برای رضایت چند لیبرال خودفروخته در اظهار نظرها و ابراز عقیدهها به گونهای غلط عمل کنیم که حزبالله عزیز احساس کنند جمهوری اسلامی دارد از مواضع اصولیش عدول میکند». آیا نباید به شما تشر بزنند: «من به آنهایی که دستشان به رادیو و تلویزیون و مطبوعات میرسد و چه بسا حرفهای دیگران را میزنند صریحاً اعلام میکنم تا من هستم نخواهم گذاشت منافقین اسلام این مردم بیپناه را از بین ببرند».
حضرت آیتالله!
با ذکر این همه اسناد و اعترافات باور ندارید که ساده اندیش بوده و آنچه نوشتهاید تراوش ذهن نهضت آزادی و منافقین است. من مطمئن هستم یک بند از «آیا میدانید»هایی که به امام نوشتهاید راست نیست.
در نامه 17/7/65 آوردهاید: «بچههای کمیته با همه اخلاصشان نوعاً احساساتی و تندند و سعی شود آنها که به عنوان منکرات و حجاب و امثال ذالک با مردم برخورد میکنند افراد روانشناس، عاقل و تعلیم دیده باشند». آیا به این مساله فکر کردهاید که برای درگیری با منکرات به چند هزار روانشناس در سطح کشور نیاز است؟ ما این همه روانشناس را که با ماهی 3-2 هزارتومان، مأمور کمیته شوند از کجا بیاوریم؟ «روانشناس» توجه کردهاید؟ آیا قبول ندارید اینگونه چیز نوشتن از عجولی شماست؟ در نامه 17/7/65 آورده اید:
سند شماره 27:
«از همه ارگانها ضعیفتر و داغونتر تشکیلات قضایی است در صورتی که لازم است از همه ارگانها قویتر باشد».
تا آنجا که میگویید: «به نظر من میرسد باز هم آقای موسوی اردبیلی خیرالموجودین است».
حضرت آقای منتظری!
اگر خیرالموجودین آقای اردبیلی است پس نصف کار امام در شورایعالی قضایی مورد تأیید شما ـ در این نامه ـ است و میماند یک نفر که دادستان کل کشور است که او را هم شما از نظر علمی و عملی در نزد امام تأیید کردید و امام از شما پرسیدند ایشان برای دادستانی چگونه است؟ گفتید خوب است. پس چرا اشکال به امام میکنید؟ اگر وضع قضا خراب است از شما باید سؤال کنیم: چرا اعضایی را برای شورایعالی قضایی انتخاب کردهاید که همفکر نیستند؟ در صفحه قبل درباره آقای موسوی اردبیلی نوشتهاید او به درد نمیخورد و اهل برخورد نیست. در صفحه بعد او را خیرالموجودین میدانید. از این تناقضات بگذریم که بسیار است و این نوشته این مسائل را دنبال نمیکند. شما در نامهای به حضرت امام که در تاریخ 4/7/66 نوشته شده است یعنی چند روز قبل از اعدام مهدی هاشمی، مسائلی را آوردهاید که باور نمیکردم و باعث تعجب شد. در این نامه آورده اید:
سند شماره 28:
«او از خیلی از کسانی که مورد عفو امام قرار گرفتهاند بدتر نیست. مادر پیر و زن و فرزندان خردسال او مورد ترحمند و خانواده و بیت آنان مورد احترام است». اکنون نامه مهدی هاشمی را هم ملاحظه فرمایید، او میگوید:
سند شماره 29:
«اکنون و با گذشت قریب به یک سال من به وضوح انحراف و لغزش را در عملکرد خود و دوستان متهم در پرونده میبینم و به درایت و هوشیاری مقام معظم رهبری انقلاب، حضرت امام خمینی مدظله العالی آفرین گفته که پیش از رشد و توسعه خطر با قاطعیت از آن جلوگیری فرمودند و اطمینان دارم حضرتعالی نیز چنانچه در شرایط حضرت امام و سایر مسؤولان محترم کشور قرار میداشتید و بیرون از حصار روابط و عواطف ما و دوستانمان به قضیه مینگریستید به همان نتیجه میرسیدید که مقام معظم رهبری رسیدند».
راستی آیا شما از حصار روابط و عواطف سیدمهدی و دوستان ایشان خارج شده اید؟ آیا شما به آن نتیجهای رسیدید که حضرت امام رسیدند؟ آیا اطرافیان شما حاضر شدند مطالب را خارج از حصار خویش به شما منتقل کنند؟ آیا چه کسی مورد عفو حضرت امام قرار گرفت که مهدی هاشمی از او بدتر نبود؟ آیا اگر از حصار درآمده بودید، حاضر میشدید چنین نامهای به امام بنویسید که دل امام را خون کنید که چرا به معیارهای شرعی توجهی نمیکنید؟ در نامه 4/7/66 با اطلاع از اکثر مفاسد او که توسط مصاحبههای خودش و مسؤولان اطلاعاتی به مردم عرضه شده بود، آوردهاید:
سند شماره 30:
«او نه مُرتد است نه محارب و نه مفسد و بالاخره به انقلاب و اسلام اعتقاد کامل دارد». آیا مهدی هاشمی با ساواکی بودن و چندین فقره قتل، دعا به خانواده سلطنت، اختفای اسناد و مهمات مربوط به نظام و دهها مساله دیگر که گذشت، مفسد نبود؟ تازه با تمام این احوال شما میگویید اعتقاد کامل به نظام و اسلام داشت، اگر ایشان مفسد نباشد آیا مصداق مفسد را پیدا میکنیم؟
در همین نامه 4/7/66:
سند شماره 31:
«او هنوز طرفداران زیادی از حزب اللهیها و جبهه بروها و افراد انقلابی دارد. اعدام او در روح آنان اثر بد میگذارد». آیا شما در چنین تقاضایی اصول اسلام را مورد توجه قرار دادهاید. بر فرض که در روح عدهای اثر بد بگذارد آیا از نظر اسلامی نباید شخصی با این همه جنایت را مجازات کرد؟ در همین نامه 4/7/67 آوردهاید:
سند شماره 32:
«اعدام او پیروزی بزرگی برای دشمنان و سوژه طلبان میباشد».
مهدی هاشمی در صفحه 18 پرونده خود میگوید:
سند شماره 33:
«یکی از گناهان من این بود که نقاط ضعف فکری و عملی خود را که از قبل و بعد از انقلاب داشتم با حضرت آیتالله منتظری مطرح نساختم تا یا زمینه اصلاح آن فراهم شود یا حداقل آقا این همه به من اعتماد نکنند، بلکه بالعکس در هر مسالهای من سعی میکردم در حضور ایشان خود را مظلوم جلوه داده و ترحم و حمایت ایشان را به خود جلب کنم».
حضرت آیتالله!
اگر شما ساده بودید و نتوانستید او را بشناسید لااقل چرا حالا از او دفاع میکنید حالا که 3-2 روز به مرگ او مانده است و خودش به همه چیز اعتراف کرده است؟ آیا نباید دل امام خون باشد که چرا شما به معیارهای اسلامی توجهی نمینمایید؟ البته حضرت امام همه اینها را حمل بر سادگی شما میکنند. در همین نامه 4/7/66 آورده اید:
سند شماره 34:
«بالاخره آنچه گفته شد نه به خاطر علاقه شخصی است که من فعلاً هیچ علاقه شخصی ندارم بلکه فقط از نظر مصالح اسلام و آینده انقلاب است و اینکه اعدام و خونریزی بالاخره بسا کدورت و خون در پی دارد. اعدام همیشه میسر است ولی کشته را نمیشود زنده کرد».
1- چگونه شما میگویید دیگر علاقه شخصی ندارید آیا آن همه مصیبت که شما برای اسلام و انقلاب در سطح جهان برای حفظ آقای مهدی هاشمی به بار آوردیدـ که همگی با صبر و بردباری آن را تحمل کردیم ـ از روی علاقه به مهدی هاشمی نبود؟
2- اگر شما نسبت به ایشان علاقه ندارید پس چرا برای امام نوشتهاید که او را نکشید چرا که پیروزی بزرگی برای دشمنان اسلام به وجود میآید، چرا برای دیگران چنین نامهای را نمینویسید.
3- اینکه نوشتهاید چه بسا خون و اعدام خون در پی دارد، حضرت آیتالله با کمال معذرت این دیگر خیلی عوامی است، چرا که باید قصاص اسلام را تعطیل کرد چون اولاً خون خون میآورد، ثانیاً کشته را نمیتوان زنده کرد.
اینکه من به این مسائل میپردازم برای این است که میخواهم ثابت کنم که شما در اطرافیان خود چنان حل شدهاید که بدیهیات را هم منکرید. از همه اینها گذشته آقای مهدی هاشمی در صفحه 24 پرونده خود میگوید:
سند شماره 35:
«ضعف تعبد و معنویت و خصلتهای شیطانی مانند قدرتطلبی که نتیجه عجب و غرور بود، خودمحوری، استبداد فکری، ریا، تکبر و خودبزرگبینی مرا احاطه کرده بود و منشأ بسیاری از برخوردهای عملیام در قتلها، انباشتن اسلحه و مهمات، افشاگری علیه مسؤولان و... از این خصلت شیطانی سرچشمه میگرفت». آیا انقلاب در آینده محتاج ایشان بود؟ آیا مصالح اسلام اقتضا میکرد چنین شخصی اعدام نشود؟ در نامه دیگری با پرخاش به امام نوشتهاید:
سند شماره 36:
«چرا مصاحبهای که به ضرر من و بیت من و مدارس من بود اجازه دادید پخش گردد». قربان وجود مقدستان گردم! چه شد که «بائک تجر و بائی لاتجر؟» اگر شما هر کسی و هر نهادی را به باد فحش و ناسزا بگیرید، اگر هر حرفی را که بزنید ولو صددرصد به ضرر اسلام و انقلاب باشد رادیو و تلویزیون و روزنامهها باید همه آنها را پخش کنند ولی اگر کسی به مدارس شما و بیت شما و خود شما بگوید بالای چشمتان ابروست اعتراض میکنید؟ آیا این دوگانگی از کجا سرچشمه میگیرد؟ فحش و ناسزا و انتقادهای کوبنده شما، از طیبات، ولی اعتراض دیگران به شما از خباثت است که باید سرب گداخته در دهان گوینده بریزند؟ راستی این دوگانگی ریشه در عمق مسائل نفسی ندارد؟ در همین نامه بدون تاریخ آورده اید:
سند شماره 37:
«چرا کتابخانه مربوط به من که حدود هزار عضو و مطالعه کننده داشت و رادیو منافقین علیه او تبلیغ میکرد مهر و موم شد و الی الان هم بسته است».
حضرت آیتالله!
مطمئناً کتابخانه زیر نظر شما نبوده است چرا که مهدی هاشمی در پرونده خود صفحه 15 میگوید:
سند شماره 38:
«طلاب قم و کتابخانه سیاسی: ما به قم و حوزه علمیه به عنوان یک پایگاه اصلی قدرت نگاه میکردیم و از آنجا که عطش قدرت و احراز پایگاه در درازمدت نصبالعین ما شده بود تا افکار خود را (که بعداً توضیح خواهم داد) در همه جا گسترش داده و یک بازوی نیرومند روحانی در اختیار داشته باشیم و با همفکری و همکاری آقایان... در طی جلسات متعددی که در بافتهای گونهگونی تشکیل میشد، روی هم رفته به این نتایج رسیدیم که اولاً باید سطح آموزش سیاسی را بالا ببریم که کتابخانه سیاسی متکفل آن شد، البته این حرکت تند و انحرافی منحصر به مدارس آقا نبود که درخارج از آن نیز طلاب زیادی را جذب میکردیم و پیوستگی به این تفکر و خط را در آنان تقویت میکردیم».
اکنون باید بدانید که چرا کتابخانه مربوط به جنابعالی را وزارت عزیز اطلاعات به حق مهر و موم کرد. آیا شما میدانستید که این کتابخانه در اختیار طیف آقا مهدی است؟ آیا شما میدانستید که اینها با کمال بیانصافی از پاکی شما استفاده کردهاند و هر گونه میخواستند شما را حرکت میدادند؟ آیا میدانستید که مهدی هاشمی و افراد وابسته به او که متأسفانه هنوز بسیاری از آنان در بیت جنابعالی بوده یا نفوذ بسیار دارند به علت عطش قدرت و احراز پایگاه به بازوی نیرومند روحانی احتیاج دارند و به جنابعالی گفتهاند دست به تأسیس چنین کتابخانه و مدارسی بزنید که زیر چتر حمایت شما این حرکت تند و انحرافی خویش را در مدارس شما و حتی بیرون از آن گسترش دهند؟
شما در همین نامه بدون تاریخ آورده اید:
سند شماره 39:
«سید مهدی مجرم بود فرضاً اعدام میشد... بعد اضافه کردهاید: ولی چرا عدهای عقدهگشایی کردند و جوانان مدافع انقلاب و روحانیت و در خط خودتان را به پوچی و یأس کشاندند به نحوی که در جبههها هم اثر گذاشت». آیا شما باور دارید که مهدی هاشمی با مدافعین در خط امام اصولاً همگونی داشتند که با اعدام او به یأس و ناامیدی کشیده شوند؟ آیا اعدام سیدمهدی آنقدر مهم بود که جبههها را متأثر میساخت؟ آیا بچههای حزب اللهی خط مقدم جبهه و خطوط بعد، آقا مهدی را میشناختند تا از اعدام او متأثر شوند تا اثر بد داشته باشد؟ چه افرادی به پوچی و یأس کشیده شدند غیر از طیف آقا مهدی، این چه نوع گزارشاتی بود که به شما میدادند؟ در همین نامه بیتاریخ به امام آورده اید:
سند شماره 40:
«در کجای دنیا یک دوست و پدر با فرزند و دوست همفکر خود این طور عمل میکند».
حضرت آیتالله!
«باور بفرمایید که نوشتن این نامه برای کسی که سالیان سال به شما عشق ورزیده است و تمام اعضای خانواده شما را چون خانواده خویش دوست میداشته است بسیار تلخ و ناگوار است روزی را ببیند که ناچار شود چنین نامهای بنویسد ولی چاره چیست، باید برای درک شیرین حقیقت از خاطرات کمک گرفت. به عقیده من و اکثر قریب به اتفاق دوستان شما، آنچه را که امام در این زمینه به نفع شما میدیدند انجام میدادند. امام برای اینکه دوست و همفکر خود را از خطر نجات دهند 3 سال قبل از دستگیری آقا مهدی مسائل بسیار مهمی خطاب به مجلس خبرگان فرمودند مثل: «الله الله در انتخاب اصحاب خود».
یک سال قبل از دستگیری آقا مهدی هاشمی، افراد مختلفی را خدمت جنابعالی فرستادند که آقا مهدی هاشمی فرد خطرناکی است او را از خود دور سازید. آیا شما گوش دادید؟ امام آیتالله طاهری اصفهانی را خدمت شما فرستادند که به ایشان بگویید فلانی میگوید آقای مهدی هاشمی فرد خطرناکی است او را از بیت خود اخراج کنید. آیا به این نصیحت و پیغام گوش دادید؟ تنها فایده این پیغام این بود که آقای طاهری که از علاقهمندان بسیار جدی شما بود مغضوب شما گردید؟ آیا حضرت امام مرا با آقای موسویخوئینی خدمت شما نفرستادند که آقا مهدی هاشمی ساواکی است خوب است از طرف شما فردی معین شود تا با فردی از اطلاعات به این موضوع رسیدگی نمایند؟ و من آقای هادی هاشمی برادر او را به عنوان نماینده شما برای رسیدگی به این پرونده پیشنهاد دادم. مگر شما گوش دادی؟ امام به من فرمودند.
وقتی با آقایان خامنهای، موسوی اردبیلی، هاشمیرفسنجانی و نخست وزیر پیش آقای منتظری رفتید مساله مهدی هاشمی را مطرح کنید، شاید ایشان قبول کنند وآقا مهدی را از منزلشان اخراج کنند. من مساله را مطرح کردم و آقای رفسنجانی برای حل مسأله پیشنهاد داد که حالا که امام روی ایشان حساسند خوب است جنابعالی موافقت کنید ایشان در یکی از دفاتر فرهنگی ایران در خارج از کشور خدمت کند. بعدها گفتید، میخواهند ایشان را تبعید کنند، امام دیگر چه میتوانستند بکنند؟ ادامه دارد...