تاریخ انتشار : ۲۳ دی ۱۳۸۸ - ۱۰:۰۹  ، 
کد خبر : ۱۳۵۹۸۴

گزیده‌ای از کتاب «خاطرات بزرگ علوی» (بخش دوم)


به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در سه بخش منتشر می‌شود. (بخش دوم)

 *احمدی:... استدعا می‌کنم صحبت امروز را با تشکیل جلسه مؤسسان حزب توده ایران شروع بکنیم.
**عده‌ای از آزادی‌خواهان سابق مثل «سلیمان‌میرزا اسکندری»، «میرزامحمدصادق طباطبائی» و کسان دیگر به فکر افتادند که یک حزب آزادی‌خواهی که همه اقشار از مردم را در بر بگیره، بوجود بیاورند. از این جهت جلسه‌ای در منزل «سلیمان‌میرزا اسکندری» تشکیل شد که چند تن از آن نیمچه آزادی‌خواهان سابق هم آمدند ولی بیشتر کسانی که در آن جلسه شرکت کردند، همان چپ‌ها یعنی زندانیان سیاسی رهایی یافته بودند. «ایرج اسکندری»، «رادمنش»، دکتر «بهرامی»، «نوشین» و چند نفر دیگر. ولی هنوز اسم حزب توده نبود. خب، «سلیمان‌میرزا اسکندری» البته موافق بود، چون «سلیمان‌میرزا» سابقه سوسیالیستی داشت.(صص257ـ256)
او وقتی دید که اینها دم از دوستی با شوروی می‌زنند، رم نکرد. ولی آن کسان دیگر رم کردند و کنار رفتند. هسته مرکزی حزب توده در توی خانه «سلیمان‌میرزا» گذاشته شد.‌..
هیچ غیر ایرانی در آنجا نبود. و اینها دروغ‌پردازیهایی است که دیگران وارد کردند و بقصد اینکه حزب توده را که از ابتداء ساخته و پرداخته شورویها بوده، قلمداد بکنند. هیچ بعید نیست بعضی از این زندانیان امثال «روستا» که در این جلسه بودند و با شورویها تماس داشتند و هیچ هم بعید نیست که اینها به «سلیمان‌میرزا» حالی کرده باشند که ما حمایت دولت شوروی را داریم و خواهی نخواهی در این زمان جنگ، انگلیسیها هم با ما مخالفتی نخواهند داشت. این را ممکن است به «سلیمان‌میرزا» گفته باشند.(صص258ـ257)
 «پیشه‌وری» نبود... او می‌خواست برای خودش یک حزب مستقلی داشته باشه... می‌خواست یک حزبی درست بکنه که خودش در راس باشه و این موضوع با بودن آدمهایی مثل «ایرج اسکندری» و «رادمنش» و دیگران، میسر نبود...
«کریم کشاورز» در آن جلسه حضور داشت...
در هر صورت به اتهام اینکه با روسها زد و بندی داشته، دیگه نمی‌خواست این جور خودش را تسلیم حزب توده کرده باشد. اما، دکتر «فریدون کشاورز» [برادر کریم] از اول از ته دل آمد به حزب و همانطوریکه خواهید دید جزو سران حزب توده شد و بعد هم کنار رفت.(صص259ـ258)
خانم «لمبتون» یک دانشمند بود. ایران‌شناس بود و اگر در آن زمان هنوز استاد دانشگاه نبود، اما بعدها استاد شد... او تنها کسی بود که در آن زمان تمام گزارش‌های کنسولگریهای انگلیس در ایران را در اختیار داشت و انگلیسیها که همیشه با مالکین محلی سر و کار داشتند، از روی این اسناد توانست یک کتاب علمی جالبی بوجود بیاره.(ص259)
*احمدی ـ من شنیدم که خانم «لمبتون» در مطالعه تحقیقی در قم با چادر که می‌‌رفت به صحن زیارت و «عباس نراقی» را همراه خودش می‌برد و در آن زمان، روی روانشناسی مسلمانان و مذهب، مطالعه [میدانی] می‌کرد...
**از این گذشته، از ته و توی کار ایرانیها هم سر درآورده بود. روزی به من گفت: این ایرانیها همه‌شان می‌خواهند وزیر بشوند، هی میان به این میگن، به آن میگن که می‌خواهند وزیر بشن. ما که وزیرسازی نداریم در اینجا...
اگر گاهی وزیران انگلیس به ایران می‌آمدند، وردست آنها بود. اما به این آدم نسبت جاسوسی دادند، به نظر من این ابلهانه است. البته، در زمان جنگ تمام کسانی که در خارج کار می‌کردند، می‌بایستی اطلاعات خودشان را به دولت خودشان بدهند ولی این غیر از جاسوسی است که برود ببیند فلان کار مخفی که ارتش ایران داره میکنه، این طور کارها را به انگلیسها اطلاع بده.(ص260)
من از «ویکتور هاوس» بیرون آمدم یعنی دیگر در آنجا کاری نبود. من به انجمن فرهنگی ایران و شوروی رفتم...
در این انجمن یک هیئت رئیسه‌ی تشکیل گردید و از اعضای هیئت رئیسه، «سعید نفیسی» بود، «کریم کشاورز»، دکتر «بیانی» مدیر کتابخانه ملی.
*احمدی ـ خان بابا بیانی؟...
**علوی ـ بله، بعد از آنکه چند جلسه تشکیل شد، من را هم جزو هیئت مدیره انتخاب کردند.(ص261)
من را برای انتشار مجله پیام‌نو استخدام کردند و حکم استخدام من را «علی سهیلی» که بعدها وزیر خارجه شد یا آن زمان بود، امضا، کرد...
«صادق هدایت» از هرگونه کار سیاسی پرهیز می‌کرد و تمایلاتی به حزب توده داشت و عقیده داشت که این روسها بالاخره می‌آیند و این رژیم رضاخانی را برهم می‌زنند...
وقتی قضایای آذربایجان رخ داد، «صادق هدایت» به من گفت: بیا، این هم دوستانتون، به بین چطور همه چیز را به کثافت زدند و هیچ کاری هم نکردند. اما، همینکه می‌شنید که روسها در جبهه‌های جنگ پیشرفت می‌کنند، طرفدار آنها بود. اما وارد امور سیاسی نمی‌شد...
«هدایت تمایل به حزب توده داشت و به کسانی مثل «نوشین» و من احترام می‌گذاشت و ما را دوست داشت. اما خودش وارد سیاست نمی‌شد.(ص262)
وظیفه‌ای که در این نشریه پیام‌نو به من محول شده بود، تحکیم دوستی مابین مردم ایران و مردم شوروی... انجمن یک تالار بزرگی در همان خانه‌ای که متعلق به دکتر «مصدق» بود ساخت و در آنجا مجالس سخنرانی تشکیل می‌گردید. مثلاً، راجع به فلان نویسنده یا متفکر روس و شوروی.(ص264)
در ارتباط با مجله پیام نو. این مجله را هر جوری که بود و گاهی هم مطابق میل من نبود ولی صلاح هیئت رئیسه و صلاح شورویها بود، منتشر می‌کردیم...
اما باید بگم، قلباً هم و بر حسب ایمان و عقیده‌ام به این کاری که می‌کردم، تمایل داشتم یعنی برای من روسها و همان زمان هم «استالین» و خشونت‌های «استالین» نبود. برای من «تولستوی»، «چایکوفسکی»، «چخوف» و «داستایوسکی» اینها روسیه را تشکیل می‌دادند. من به این روسیه علاقمند بودم...
من از صمیم قلب و از ته دل موافق بودم که این دوستی مابین مردم ایران و شوروی را که به صلاح دولت و ملت ایران هم بود، تحکیم بکنم. (ص266)
از لحاظ ملی و از لحاظ وطن‌پرستی هم برای من این روسها اهمیت داشتند. مگر نه اینکه هیتلر می‌خواست از راه ایران به هندوستان برود. مگر نمی‌دانیم قرار بود حرکت گازانبری از آفریقا و بوروزنی به طرف ایران متصل و به هندوستان برسند. بنابراین، از لحاظ ملی هم، من حتماً پیروزی روسها را می‌خواستم و بیزاری عجیبی نسبت به فاشیسم آلمان داشتم و اینها طبیعی بود.(ص267)
«مینوی» در جوانی یک تمایلاتی به انقلاب [روسیه] داشته است و به بادکوبه هم رفته بوده و آنچه را که من بعدها دیدم و بیزار شدم، او در جوانی دیده بود...
یکی از دلایل دشمنی و یا بگویم بی‌میلی و تا بیزاری «صادق هدایت» از «مینوی» ـ که ابتداء آنقدر با هم دوست صمیمی بودند ـ این بود که «مینوی» در رادیو بی.بی.سی چندین مرتبه مدحی از اسلام کرده بود.(ص268)
در این دوره که در انجمن فرهنگی کار می‌کردم، کم‌کم خودم را از فعالیت حزبی برکنار کرده بودم.
مقدار زیادی و شاید 15ـ10 داستان حاضر برای چاپ داشتم که وقتی در سال 1953 یعنی 1332 که من در اروپا بودم، تصور می‌‌کردم که سفرم به اروپا چند هفته‌ای بیشتر طول نمی‌کشد. اما، حوادث 28 مرداد باعث شد که این غیبت من بیش از 25 سال طول کشید.(ص269)
در این سالهای 1970 به اندازه‌ای از حزب توده و دستگاه این مملکت بیزار شده بودم و از خفقانی که در آلمان شرقی وجود داشت، من دیگه کلافه شده بودم و مکرر به این فکر افتاده بودم که می‌روم به ایران.(ص273)
اما سئوال شما درباره کنگره نویسندگان. این کنگره در 12ـ4 تیرماه 1325 در انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی تشکیل شد که در دست تبلیغات سفارت شوروی بود...
یکی از هدفها این بود که روشنفکران ایران را جلب کنند...
«علی‌اصغر حکمت» در جلب عده‌ای از فرهنگیان سرشناس ایران و دعوت از آنان به این کنگره و شرکت در این کنگره موثر بود...
از کسانی که قبلاً در انجمن نیامده بودند ولی در نخستین کنگره نویسندگان ایران شرکت کردند، امثال «صورتگر»، «فروزان‌فر»، «شایگان»، «همایی»...(ص274)
«دهخدا» هم دراین کنگره بود... یکی از کسانی که در هیئت رئیسه نشسته بود، «صادق هدایت» بود و نه دستی زد و نه دستی بلند کرد و فقط گوش می‌داد.(ص275)
مردم ایران بخصوص روشنفکران ایران از همکاری تجمع بیزار هستیم...
من شخصاً امیدوارم که این «عباس معروفی» [نامفهوم] بیایند ترتیباتی را برای ایجاد یک جایزه ادبی فراهم آورده، موفق شود. [این موضوع مربوط به ایامی است که سردبیر نشریه گردون در ایران بود.](ص276)
با توده منجمدی که ما داریم که وقتی «خمینی» پیدا میشه، 14 میلیون مردم زیر علم او سینه می‌زنند، بنابراین، نقش روشنفکران یک قطره آبی است که روی سنگ می‌خوره همین قطره آب یک اثری در سنگ می‌گذارد و اما سنگ را با قطره آب نمی‌توان خرد کرد... من در یک محیطی فعالیت حزبی می‌کردم، در روزنامه «مردم» کار می‌کردم، مقاله می‌نوشتم و در حوزه‌ها [حزبی] شرکت می‌کردم...
چند وقت بعد سر و کله «کامبخش» پس از یک غیبت چندین هفته‌ای پیدا شد و چنین وانمود کرد که یکی از سران حزب توده است، یکه خوردم که چگونه چنین کسی که 53 نفر را لو داده است حق دارد در یک مجلس سخنرانی که در خارج از حیطه حزب توده تشکیل شده بود، حزب توده را حزب من بنامد.(ص280)
یادم نیست در همین کنگره بود یا در کنگره دوم که «اردشیر آوانسیان» چندین بار کلمه انقلاب و حزب انقلابی و راه انقلابی را تکرار کرد و عقیده داشت که با سخنرانی و سازش با دستگاه دولتی نمی‌توان به هدف رسید. پس از او، «ایرج اسکندری» پشت تریبون رفت و با شوری، رویِ دستِ ناطق بلند شد و او را تخطئه کرد که همه ماتشان برد.
از او پرسیدم: ایرج، چی می‌خواستی گفته باشی؟ با لحن شازده گیش جواب داد: این آقا تصور می‌کنه که با این حرفهای پوچ می‌شه مردم رو فریب داد. من از او بهتر درسم رو بلدم...
«اردشیر آوانسیان» چند تن از دهاتی‌ها را که فارسی نمی‌دانستند همراه خود آورده بود و اینها بودند که بنفع «اردشیر»، «قاسمی» و «طبری» رای دادند. (ص281)
*احمدی ـ غیر دهاتی‌های حاضر در کنگره به کی رای دادند؟ من کاری به مواضع فکری آن روز «اردشیر» ندارم اما این بحث تا حدودی از زندان دوره رضاشاه بیرون میاد. داشتن سابقه زندان سیاسی در آن زمان یک پرستیژی برای خودش در میان روشنفکران بوجود آورده بود حتی خود «صادق هدایت» هم به اردشیر آوانسیان [عضو کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران در سال 1306 و با سابقه‌ترین مبارز سیاسی دوره رضاشاه و معروف به پولاد] سمپاتی داشت...
**علوی ـ این حرفی که شما می‌گوئید مردم، مردم کجا بودند؟ (ص282)
*احمدی ـ منظورم روشنفکران هستند، آنهایی که دور و بر خودتان بودند، آنهایی که به ملاقات و به دیدار شما آمدند، دانشجویان و جوانان و آن روشنفکرانی که مثلاً جذب حزب توده می‌شدند... بنابراین، می‌خواهم بگویم، اینهایی که در کنگره اول به «اردشیر» رای دادند، گرایش روشنفکری بود...
**علوی ـ ضربه دیگری که در روحیه من اثر گذاشت و شور آزادی‌خواهی و شور انقلابی مرا اگر خاموش نکرد، اقلاً ضعیف کرد، این بود تمام روشنفکرانی که با آنها تماس داشتم و هم از زبان رفقای دیگر گفته می‌شد که «کامبخش» به توصیه دوستان [شورویها] به کمیته مرکزی راه یافت.(ص283)
تا بحال که من آنچه از استالین و استالینی‌ها و شوروی می‌شنیدم و تصور می‌کردم که این عین حقیقت است، حالا متوجه شدم که یک آدمی مثل «کامبخش» رفته و اینها را فریب داده و خودش را توی کمیته مرکزی چپانده یعنی من این اطمینانی که تا بحال صددرصد به استالین و سیاست دولت شوروی و مامورین شوروی و حامیان حزب توده داشتم، دیگر نداشتم... از این به بعد، من در تصمیم‌های کمیته مرکزی حزب توده دیده نمی‌شوم...
من هرگز ندیدم که باغبانی، بقال، عطار، پینه‌دوز، ماست‌بند، بنا، مسگر و کاسب‌کارها با آن همراهی و در آن عضو شده باشند. اما کارگرانی، اینها اغلب فراریهای روسیه بودند که تجربه انقلابی داشتند و می‌دانستند آنهایی که در حزب کمونیست شوروی‌ یا در آذربایجان (شوروی سابق) مانده بودند، صاحب جاه، مقام و مقر شدند.(ص284)
اینها سیاهی لشگر بودند و هر وقت تظاهراتی رخ می‌داد، می‌شد آنها را تجهیز کرد و به معرکه وارد ساخت. اما در حوزه [حزبی] شرکت کردن و حق عضویت پرداختن و [نامفهوم] حزبی طرح کردن و رعایت انضباط در فطرت آنها نبود. اینها همان توده‌هایی بودند که مخالفین، پرتقال‌فروشها می‌نامیدند و ما به آنها توده‌های وسیع لقب داده بودیم. قاطبه افراد حزب را دانشجویان و چند تن از استادان آنها تشکیل می‌دادند.(ص285)
«خلیل ملکی» هم جزو این گروه سرخورده بود اما دشمن نبود. او در زمان حکومت فرقه دمکرات پیشه‌وری در تبریز فعالیت داشت و در یک لحظه برافروختگی دستور داد که تصویرهای لنین و استالین را از دیوارهای تالار سخنرانی برکنند و بجای آنها، عکس‌های خیابانی و ستارخان را بگذارند...
این حرکت «ملکی» خشم «پیشه‌وری» و روسها را برانگیخت بود و او را از آذربایجان اخراج کردند و به تهران گسیل داشتند. او با این تجربه تلخ، به تهران آمد. اما «خلیل ملکی» برافروخته، پرجرأت و دلیر و جاه‌طلب کسی نبود که شانه خالی کند و از معرکه بگریزد. او به فکر افتاد که در مقابل حزب توده که او را به حساب نمی‌آورد و به او ماموریتی درخور شایستگی و درایت و زبردستی او تفویض نمی‌کرد، قد عاَم کند و با آنها به ستیزد. با این هدف از حزب جدا و به قصد اینکه خطاهای کمیته مرکزی را جبران کند و او نمی‌خواست که حزب را نابود کند، او خیال می‌کرد که با انشعاب در راس حزب توده قرار خواهد گرفت ولی نیروی حزبی از او حمایت نکرد و او این را پیش‌بینی نمی‌کرد. پس از چند روز از انشعاب، رادیو مسکو در گزارشی آنها را کوبید و حزب توده را تقویت کرد. این شکست، او را از پای در نیاورد و به در و دیوار میزد تا حیثیت و آبروی خود را حفظ کند. شنیدم، که به نخست‌وزیر و شاه هم متشبث شد که ضربتی به توده‌ایها بزند متوسل شد...
*احمدی ـ «خلیل ملکی» در نقد سیاست نادرست شورویها در آذربایجان واقعیت درستی بود که مطرح می‌کرد... هم‌چنین در نقد به سیاست کمیته مرکزی حزب توده در آذربایجان که از شوروی دنباله‌روی می‌کرد و واقعیت داشت، مطرح می‌کرد...
**علوی ـ بله، این صحیح است. اما در وهله اول و در آن سه روز اول، این حرفها را نزد... در آن روزها، به این صراحت صحبت نمی‌کرد. او تصور می‌کرد که حالا آمده و سکان را در دست گرفته و می‌تواند روشنفکران ایران را بسوی خود جلب کند و حزب توده را متلاشی کند و ضربه قطعی را وارد کند. «خلیل ملکی» از سیاست یک‌طرفه شورویها، در آن زمان حرف نمی‌زد. من در آن زمان، این اطلاعات را نداشتم. من با انشعاب صددرصد مخالف بودم...
«جلال آل‌احمد» پیش من آمد که آن موقع مدیر مجله «پیام‌نو» بودم که مرا با خلیل ملکی [نامفهوم]. من «خلیل ملکی» را از زندان می‌شناختم و می‌دانستم که چقدر آدم یکه‌تازی است و آدمی است که فقط حرف خودش را قبول دارد و حاضر نیست حرف دیگران را بشنود. به شجاعت، درایت و فهم و سواد او شک نداشتم. من نمی‌دانستم که او [در زمان دانشجویی در برلین] سر کشته شدن یک دانشجوی ایرانی در آلمان با «تیمورتاش» [وزیر دربار وقت رضاشاه] در افتاده بود. اما من نمی‌توانستم جزو گروه «خلیل ملکی» باشم. بنابراین پس از گفتگو با «جلال آل‌احمد» که با تغیر از پیش من رفت، من موضع حزب توده را پذیرفتم با همان شک و تردید و با آن دودلی که داشتم، گفتم، این فعلاً بهترین چیز است، از این بهتر نمی‌تواند بوجود بیاید. (صص286 تا 288)
43 سال زندگی در مهاجرت
هشت روز بعد از عید نوروز سال 1332 مطابق با 30 مارس 1953 من از تهران به وین حرکت کردم. در آنجا قرار بود کسانی مرا راهنمایی بکنند تا به «پراگ» بروم. در تاریخ 19 مه 1953 نامه‌ای از دبیر شورای جهانی صلح در «پراگ» دریافت کردم که شورای جهانی صلح در تاریخ 15 ژوئن در بوداپست تشکیل می‌شود و در تاریخ 5 و 6 ماه مه 1953 شورای جهانی صلح ابلاغ رسمی صادر کرد مبنی بر اینکه از من خواهش کرده بودند که در آن شرکت کنم. در ابلاغ رسمی نوشته شده بود که به «بزرگ علوی» نویسنده کتاب «نامه‌ها» به پاس خدماتی که در راه صلح و تفاهم بین‌المللی انجام داده، مدال صلح اهداء می‌شود و این را «فردریک ژولیه کری» امضاء کرد...
این شورای جهانی صلح یکی از تبلیغات موثر «استالین» بود برای جلوگیری از جنگ، اما تبلیغات بود و سعی می‌کردند که کمونیستهای سرشناس و سوسیالیست‌های سرشناس را جمع کنند و اینها در تمام دنیا اقداماتی به نفع صلح بکنند.(ص290)
من که از ایران آمده بودم و خب، جایزه صلح را هم گرفته بودم یعنی در دنیای کمونیست و سوسیالیست سرشناس بودم و می‌دانستم که من کی هستم و چه هستم.(ص291)
با وجود این مصائب، ناهمواریها و بدبختی‌های مردم مخالف، من البته تحت تاثیر ایمان و عقیده خودم، استوار بودم و اطمینان داشتم که این آزمایش جدید برای ساختمان یک اجتماع جدید با موفقیت به پایان می‌‌رسد و هنوز در ایمان من خللی ایجاد نشده بود...
در سفرم به مسکو با یاران دیرین از جمله دکتر «رادمنش» و «نوشین» روبرو شدم و وقتی وضع مسکو را دیدم، گفتم، مرا اینجا نگه ندارید و من اینجا نمی‌مانم و مرا بفرستید به آلمان و من زبان آلمانی بلدم و از شغل خودم که نویسندگی باشد دست برنمی‌دارم...(ص292)
 در این زمان کودتا شده بود. در مسکو با عده‌ای از ایرانیان که در شوروی بسر می‌بردند، آشنا شدم. زندگی محقری داشتند، می‌سوختند و می‌ساختند... در مسکو از دکتر «رادمنش» تقاضا کردم جستجو بکند که آیا در برلین در دانشگاه همبولت در کشور دمکراسی توده‌ای آلمان، جایی برای من هست یا نه. البته آنها با شور و شعف مرا پذیرفتند.(ص293)
من در اول ژانویه 1954 در دانشگاه همبولت به عنوان پرفسور مهمان شروع کردم به درس دادن.(ص294)
از همان زمان، کوشیدم تا آنجائیکه ممکن است از فعالیت در حزب توده خودداری کنم...
پس از کودتا، جمعی از ایرانیان که به مجارستان پناه برده بودند، به برلین آمدند از جمله «نوروزی» و دیگران و زنان افسران توده‌ای و فرزندانشان که همسرانشان اعدام شده بودند. سرپرستی و نظارت در کار آنها به من واگذار شده و این یک بار سنگین بود...
این وضع بود تا موقعیکه «نوروزی» که از بوداپست به برلین آمده بود، فکر کردم که «نوروزی» شایق است که رهبری این جمع را به عهده بگیرد و این بود که به او واگذار کردم و خودم را کنار کشیدم...
در این زمان، دولت شوروی تصمیم به انتقال سران کمیته مرکزی [حزب توده] از مسکو به جمهوری دمکراتیک آلمان گرفت و همگی‌شان (در سال 8ـ 1957) به لایپزیک آمدند.(ص295)
 زمانی پول‌های کمیته مرکزی که توسط دکتر رادمنش به قصد کمک به زندانیان سیاسی و امور حزبی به ایران فرستاده می‌شد، این کار از طریق حساب بانکی من که در برلین غربی بود، عمل می‌شد...
به دکتر «رادمنش» گفتم که در دستگاه شما کسی هست که به ساواک خبر می‌دهد و برخی اطلاعات که به گوشش می‌رسد، خبر می‌دهد. از آن زمان با دکتر «رادمنش» قرار گذاشتیم که دیگر به اسم من پول به ایران فرستاده نشود، تا اینکه قضیه «پیتر یزدی» یعنی «حسین یزدی» پسر دکتر «یزدی» پیش آمد و مسئله معلوم شد.(ص296)
دکتر «رادمنش» را که در کنفرانس در مسکو بود، احضار کردند، «حسین خیرخواه» را هم دستگیر کردند و «حسین یزدی» و برادرش «فریدون یزدی» را به زندان انداختند. از این حادثه، «کامبخش» و «کیانوری» که همواره درصدد بودند که از آب گل‌آلود ماهی بگیرند، ذوق زده شدند و تصور کردند که چیزی برای انداختن دکتر «رادمنش» بدست آمد.
بعد از سفر، یک آدم بلند بالا، خوش‌هیکل پیش من آمد و گفت، شما به «حسین یزدی» پول داده بودید؟ گفتم، بله به دستور دکتر «رادمنش» من به او مبلغی که دستور داده بود، برایش فرستادم...
تا این اندازه پای من هم به این کار کشیده شد.(ص298)
این حادثه کمر دکتر «رادمنش» را شکاند، او را پیر کرد. مدت طولانی در سفر به عراق و ارتباط با «صدام حسین» و خوردن غذاهای بد، ناسور شده بود و به دل درد مزمن و بالاخره او را به مرگ سوق داد.
واقعه دیگری که مرا هر روز متزلزل می‌کرد، این بود که در کشورداری آلمان شرقی مشاهده می‌کردم. کشورداری آنها بر مبنای سیستم کشورداری شوروی بود یعنی مبتنی بر دیکتاتوری پرولتاریا. دیکتاتوری پرولتاریا یعنی استبداد حزبی. اما، آنچه که من درمی‌یافتم از وضع دانشگاه بود که نمی‌دانستند واقعاً مشوق دانشمندان و استادان باشند. کسانی می‌توانستند از نردبان ترقی بالا بروند که سر تسلیم در مقابل حزب SED یعنی حزب سوسیالیست متحده آلمان فرود بیاورند.(ص298)
اما، دلسردی من از حزب توده و جاه‌طلبی فعالین حزب و حسن‌نیت دکتر «رادمنش» و نرمش او در ستیز با مخالفان و دورویی و ضعیف‌کشی امثال «طبری» که با هر کس اسم و رسمی داشت و ممکن بود از او جلوتر افتد و رقابت پنهان و آشکار «ایرج اسکندری» با «رادمنش» و بیچارگی افرادی در حزب که تیرشان به سنگ خورده بود، همه اینها برجی در من می‌جوشاند که هر آن ممکن بود بترکد...
در نخستین اجلاس حزبی [پس از کودتای 1332] که در آن شرکت کردم.
*احمدی ـ منظورتان پلنوم چهارم [حزب توده] در سال 1957 در مسکو؟ (ص301)
**به اندازه‌ای متنفر شدم که می‌خواستم نمانم [در پلنوم چهارم] و به برلین برگردم و «رادمنش» نگذاشت.(ص302)
گمان می‌کنم به تقلید از روش‌های حزب‌های دیگر، قرار شد که هر یک از آنها [اعضای کمیته مرکزی] پلاتفرمی بنویسند و دیگران را معرفی کنند. اردشیر با اسم واقعی «آرتاشس آوانسیان» هر چند بد و بیراه در چنته داشت نثار من کرد...
در اجلاس دیگری [پلنوم یازدهم، 30 دیماه 1344] بحث درباره اختلاف نظرهای چینی‌ها و روسها بود که بالاخره به انشعاب «قاسمی» و «فروتن» و افتضاح «کامبخش» منتهی شد. او ابتداء به سود دو انشعابی رای داد و پس از اینکه مامورین شوروی در پشت پرده اعتراض کردند، حرف خود را پس گرفت و به برکناری این گروه «قاسمی» و «فروتن» و بعدها «سغایی» منتهی شد...
اگر روزی نوارهای این اجلاس‌ها منتشر شود، معلوم خواهد شد که حزب طراز نوین به چه گودالی سقوط کرده است.(ص303)
سالها گذرنامه من تمدید نمی‌شد. روزی به سرکنسولگری ایران در برلین غربی که آقای «علامیر» از دوستان پدرم بود یعنی پسر «احتشام السلطنه» رجوع کردم. آنجا با سرلشگر «شفاهی» که او را از دوران تحصیل در برلین [زمان رضاشاه] می‌شناختم روبرو شدم...
گفتم که آمده‌ام گذرنامه‌ام را تمدید کنم. او گفت، دو سه روز صبر کن، کار شما در دست من نیست و چند روز دیگر [سرلشگر] علوی‌کیا می‌آید و گذرنامه‌ات را می‌دهم.(ص304)
*احمدی ـ در واقع مسئله تمدید گذرنامه و ارجاع آن به سرلشگر «علوی‌کیا» [رییس ساواک در اروپا] یک موضوع فرمالیته بوده... در واقع آنها می‌خواستند بنحوی به ساواک مراجعه کنید و به این ترتیب به نوعی تمکین به آنها کرده باشید و نه حل مسئله در چارچوب اداری...
**روزی، «ایرج اسکندری» [دبیر اول وقت حزب توده] به من گفت، گزارش داده‌اند که شما به سفارت رفته‌اید. به او گفتم، زکی، گزارش نمی‌خواهد و مگر من مخفیانه رفته بودم به سفارت ایران. «ایرج» خندید و گفت: جدی نگیر.(ص306)
آمد و رفت من به سفارت ایران در برلین شرقی... آتش حسد و کینه سردمداران حزب را شعله‌ور تر کرد و اَلوی آتش، پر و پاچه من را هم گرفت.(ص307)
من هر وقت که به آلمان غربی یا برلین غربی می‌رفتم، بایستی از پلیس جمهوری دمکراتیک آلمان روادید بگیرم و یک بار که به من اجازه ندادند...
روزی یکی از کارمندان کمیته مرکزی SED مرا دعوت به گفتگو کرد و اینها یکی از کوچک ابدال‌هایشان بودند و به من تذکر دادند که این تصمیم را کمیته مرکزی حزب توده ایران گرفته است...
بعد گفتند: شما با «ایرج اسکندری» [دبیر اول وقت حزب] دوست هستید و از او بخواهید که این تصمیم را لغو کند...
وقتی مرا از حزب توده با زبان ملایمی اخراج کردند ـ این مطلب را نگفتم ـ بعد از آن، بار دیگر به کمیته مرکزی SED نامه نوشتم و به آنها تذکر دادم که من دیگر عضو حزب توده نیستم و آنها حق ندارند که درباره من تصمیم بگیرند. از «ایرج اسکندری» شنیدم، آنهایی که در کمیته مرکزی SED با حزب تماس داشتند به «ایرج» گفته بودند که آیا شما موافقید؟ «ایرج» گفت من از اولش مخالف بودم [نامفهوم]. این حکم لغو شد و من بار دیگر توانستم که به خارج از کشور سفر کنم و از این موفقیت می‌کوشیدم تا راهی پیدا کنم و با تماس و ارتباط با دوستان و آشنایان بتوانم به کشور دیگر و یا به ایران برگردم...
ساواکی‌ها هم از این علاقه من به برگشت به ایران پی برده بودند و چندین مرتبه به من پیغام و پسغام می‌دادند. با یکی از آنها در مونیخ در خانه «محمد عاصمی» آشنا شدم، مرا به یک شام در یک رستوران مجللی دعوت کرد. از او پرسیدم که از من چه می‌خواهید؟ گفت، هیچی، ما می‌خواهیم از حیثیت و موقعیت شما بهره ببریم...
بله با همین واضحی گفت. به او گفتم، من اهل مصاحبه نیستم و من در تلویزیون نخواهم آمد. او گفت، آقا با شما کسی کاری نداره، شما همینکه به ایران بیایید کافیست...
«عاصمی» با اینها سر و کار داشت ولی جاسوس آنها نبود.(315) (صص309ـ308)
من یک وضع روحی پیدا کرده بودم که می‌خواستم بهر نحوی شده خودم را از این مخمصه نجات بدهم. و قبلاً گفتم که خبرنگاری به من مراجعه کرد. این خبرنگار نامش «ایرج ربیعی» بود...
یک سال از این زمان گذشت تا اینکه در پائیز سال 1357، این آقای «ایرج ربیعی» بدون قرار قبلی به خانه من آمد و زنگ زد.(ص311)
به او گفتم آقا، تازه اگر من چیزی بگویم، شما که نمی‌توانید اینها را چاپ بکنید. دوید توی حرف من و گفت، در ایران آزادی است، دمکراسی است و حالا ما می‌توانیم همه چیز را که شما می‌گویید، بنویسیم. با ذکر کلمه آزادی، من دیگه زبانم باز شد...
هیچ ادعا نمی‌کنم که دمکراسی در کشورهای اروپایی و یا آمریکا، ایده‌آل است، اما تا به امروز بهترین نوع کشورداری است.(ص312)
تأثیر خوبی در کسانی که از حزب توده کنار رفته بودند، کرد. به من چندین نامه نوشتند و تشویقم کردند که با وجود اینکه هیچگونه اسمی از حزب توده نیاورده‌ام، اما روش آنها را تخطئه کرده‌ام. در آلمان، مخالفین شهرت دادند که من با کمیته مرکزی حزب درافتادم و علیه آنها در ایران قیام کردم و این را خیانت تلقی کردند. بعد از این، خروج مرا از جمهوری دمکراتیک آلمان ممنوع کردند و یک سال تمام، اینها به من اجازه خروج ندادند.(ص313)
پس از این هیاهو، چند نفری که خود را کمیته مرکزی حزب توده می‌نامیدند مرا به صورت مودبانه از حزب اخراج کردند و نوشتند که ایشان نظراتی را ابراز کرده که با سیاست حزب جور در نمی‌آید و باین علت او را برکنار کردیم...
پس از اینکه من را اخراج کردند، نامه‌ای به SED نوشتم که شما گفتید که حزب توده مانع خروج من از آلمان شده و اکنون من عضو حزب نیستم...
از «ایرج اسکندری» شنیدم که از او پرسیده بودند که شما درباره تقاضای ایشان [بزرگ علوی] چه نظری دارید. این موقعی است که «ایرج اسکندری» پس از خروج «رادمنش» دبیر اول حزب بود.
*احمدی ـ از سال 1350 تا سال 1357.
**علوی ـ «ایرج» گفته بود که من اصلاً با خروج ایشان از آلمان مخالف نبودم و حالا هم هیچ اشکالی ندارد.(ص314)
همین «ایرج» سالهای بعد به من گفت، عجب شانسی آوردی که از حزب اخراجت کردند، خودش هم می‌خواست کنار بره.
*احمدی ـ فکر می‌کنم، این مسائل مربوط به بعد از جریان مصاحبه «اسکندری» با نشریه تهران مصور و نوشتن بنحوی توبه‌نامه و چنین چیزهایی که از او خواسته بودند، باشد.(ص315)
**اول آنکه، آن شور و هیجانی که من در ابتداء داشتم، تدریجاً در اثر سیر حوادث آلمان و اروپا و شوروی اینها در من نشست کرده بود. این دوره اول بود که من همه چیز را بحساب رنگین و خوب و خوشرو می‌دیدم. بعد، وضع داخلی حزب توده که در دو پلنوم‌شان باصطلاح شرکت کردم و چطور اینها به جون همدیگر افتاده بودند و فقط راجع به کار و زندگی و منزل و کی بهتر داره و یا بدتر داره، بحث می‌شد و گاهی هم خط روی کارهای ناشایسته یکدیگر می‌کشیدند. مثلاً در این کنفرانس‌ها هیچوقت معلوم نشد که این «کامبخش» تا چه اندازه در این دسته 53 نفر دخالت داشته، این مسائل اساسی گاهی پرده‌پوشی می‌شد. سوم اینکه، پس از چندین سال توقف در آلمان در محیط دانشگاه و دیدن کسانیکه که اصلاً مدرسه متوسطه ندیده بودند و کسانی که یک وکیل‌باشی در ایران بودند، در اثر همکاری با پلیس این کشور، درجه دکترا گرفتند، آن هاله تقدس شکست و من به حدی از این وضع بیزار شده بودم که می‌کوشیدم خودم را از این هچل نجات بدهم. (صص318ـ317)
او [لازار] که مرا تشویق کرد تا کتابی درباره ایران بنام کشور گل و بلبل به زبان آلمانی بنویسم. این کتاب در سال 1336 یعنی در سال 1957 مانند نان قندی در عرض چند ماه به فروش رفت...
این اثر نتیجه عشق سرشار من به وطنم است که هم غم‌انگیز و هم شادی‌آور است...
اگر نخستین کتاب من به زبان آلمانی بیشتر جنبه سیاسی روز است و وضع ایران را پس از جنگ جهانی دوم بیان می‌کرد، این دومین کتاب، بیشتر وصف ایران یعنی وضع تکامل و تحول فرهنگی‌اش بود که اهل ادب خواستار آن بودند.(ص319)
نخستین کتابم از ادبیات کلاسیک ایران به زبان آلمانی انتشار دادم از «خیام» است که ترجمه فارسی آن «افسوس که دوره جوانی طی شد»...
من کوشیدم براساس ترانه‌های خیام «صادق هدایت» و مبتنی بر تئوری دانشمند روسی «ژوکوفسکی» که تنها صد و اندی رباعی را اصیل دانسته و بقیه را جعلی، رباعی‌های اصیل را ترجمه کنم.(ص322)
از دیگر ترجمه [آثار کلاسیک] من به زبان آلمانی، هفت‌پیکر «نظامی گنجوی» بود.(ص323)
«محمد عاصمی» از مونیخ به من تلفن کرد که کسی آمده و ده هزار تومان پول آورده و می‌خواهد تمام آثار من را چاپ کند. نه اینکه حالا می‌خواهد 10 هزار تومان پول بدهد، موضوع این بود که حالا ناشر هم پیدا شده و پول هم همراهش می‌آورد که می‌خواهد کتاب‌های مرا چاپ کند. این حادثه تازه‌ای بود و نشان می‌داد که اوضاع دارد تغییر می‌کند.(ص328)
روزنامه‌هایی که تا بحال هیچ چیز نمی‌نوشتند، حالا خبر می‌دهند که در شهرها هم تظاهرات شده و حتی از زرند و جهرم هم خبر می‌نوشتند که شورش‌هایی درگرفت. من پهلوی خودم می‌پرسیدم که آیا خود ساواک این شورش‌ها را در شهرها تشویق نمی‌کند؟(ص329)
هنوز بر من آشکار نشده بود که «خمینی» که در عراق نشسته چقدر نفوذ داره...
اما کشتار در شهرها ادامه دارد، ظاهراً در 38 شهر. اینها نشان می‌دهد که این وقایع پیشتاز یک انقلاب عمومی هستند. دیگر برای من دارد روشن می‌شود که ساواک نمی‌تواند در 38 شهر ایران آشوب برپا کند. در این زمان، بدون اجازه من کتاب «چشمهایش» در تهران منتشر شد توسط آقای «جعفری» ناشر امیرکبیر.(ص330)
در همین زمان نامه‌ای از «فریدون تنکابنی» داشتم که از من خواسته بود که عضویت در کانون نویسندگان را بپذیرم...
قراردادی با «پرویز صیاد» بستم برای تهیه دو فیلم «چشمهایش» و «گیله‌مرد». قریب 3000 تومان نقد به من پرداخت.(ص331)
«فاتح» اطلاعات داشت، «فاتح» چند سال پیش که من سرگیجه گرفته بودم و چیزی نمانده بود که خودم را به آب و آتش بزنم و به ایران برگردم، به من گفت، صبر کن، دو سال دیگر صبر کن که این دستگاه ماندنی نیست...
از لندن به «شهید ثالث» تلفن زدم. او گفت، با «ناصر تقوایی» در تهران گفتگو کرده است و گفته است که برای فیلم‌سازی «چشمهایش» 50 هزار تومان می‌دهد که در تلویزیون نشان بدهد و تلویزیون آنرا بخرد.(ص332)
من که سالها در خارج نشستم، دارم می‌بینم که مملکت داره رو به انقلاب میره، اینها می‌آیند تقویم را عوض می‌کنند...
آدمی به نام «حاج سیدجوادی» مقاله‌ای منتشر کرده که اختیارات شاه باید طبق قانون اساسی بشود. من به هیچ وجه نمی‌خواهم تهمتی به این آقای «حاج ‌سیدجوادی» بزنم، اما کسانی دیگر هم از این کارها کردند. پس، من می‌توانم حدس بزنم که آمریکاییها گوشی را به دست اینها هم داده‌اند و گفته‌اند که ما هستیم، بزنید نترسید.(ص334)
آقای دکتر «سنجابی» هم زبان درآورده و با رادیو فرانسه مصاحبه کرده...
گفتند، شاه وشهبانو در روز 14 سپتامبر 1978 به برلین خواهند آمد. شنیدم که قرار است به شاه دکترای افتخاری بدهند.(ص335)
صدای «علی امینی» هم درآمده و ادعا می‌کند که کارهای غلطی شده و از این حرفها یعنی ما هم هستیم. حالا که داره شلوغ می‌شه، چرا صدای ما در نیاید...
تلفن شاه به «کارتر» و عجز و ناله او و استعفای هویدا از وزارت دربار، همه اینها دلیل تذبذب، بی‌عرضگی و ندانم کاری شاه است...
«محمد عاصمی» خبر آورده که بیماری شاه دیگر حتمی است. در یک سخنرانی که قرار بود یک ساعت طول بکشد، فقط ده دقیقه طول کشید... جناب آقای «باهری» پول‌دزد، قانون آزادی احزاب را به مجلس آورده و از دانشجویان دعوت کرده [خنده] است که به ایران برگردند.(ص336)
این شاه بی‌عرضه یکی‌یکی دوستان خود را فدا می‌کند...
کتابهای من را در ایران انتشارات امیرکبیر و سپهر دارند فر و فور چاپ می‌کنند و گویا مبلغ سی هزار تومان به عمویم داده‌اند.(ص337)
رادیو تهران خبر داد که 400 هزار نفر در تهران به سود «خمینی» راه‌پیمایی کردند. رادیو بی.بی.سی این جمعیت را 10 میلیون نفر نامید. روزنامه‌نویسی به اسم «پتر شورلاتور» که ایرانیان او را «پتر شارلاتان» می‌نامند، مخبر فرانسوی گفت، به روایت مخالفین روز عاشورا 10 تا 15 میلیون نفر مردم ایران علیه شاه راه‌پیمایی کردند و این یک رای‌گیری علیه سلطنت است. رادیو بی.بی.سی تایید کرد که مردم ایران از سلطنت بیزار هستند. اقتصاد ایران دارد فلج می‌شود. مطبوعات آمریکا می‌خواهند بقبولانند که کمونیسم بین‌المللی سبب اوضاع کنونی ایران است.(ص338)
روز پنجشنبه 15 فروردین 1358 وارد فرودگاه مهرآباد شدم.(ص340)
همچنان که می‌دانیم بسیاری از مخالفین حزب توده را «کیانوری» لو داده بود و اینها با خطراتی مواجه شده بودند. مثلاً من می‌توانم بگویم که «باقر مومنی» که با «کیانوری» و باندش درافتاده بود به همین جهت از ایران خارج شد، از ایران آمد از ترس اینکه «کیانوری» ممکن است او را هم به کشتن بدهد.(ص341)
«مانی» پسرم که در اثر فعالیت در کنفدراسیون نمی‌توانست به ایران برود [قبل از انقلاب] روز 18 مارس 1979 به ایران برگشت...
«داوری» جزو سفارت شاهنشاهی ایران بود و بعد گفتم، «داوری» به خانه‌ام آمد و اینها هیچکدام به خانه من نمی‌آمدند و این اولین بار بود که یک عضو سفارت به خانه من آمد و از من پرسید ـ این همان سئوال شماست ـ که آیا در رای‌گیری که چند روز دیگه اتفاق می‌افتد، حاضرید نظارت بکنید یا نه؟... در برلین شرقی در سفارت ایران هم، همین رای‌گیری برقرار شد. من با وجود اینکه تصمیم گرفته بودم دیگه در کارهای سیاسی روز دخالت نکنم، اما اینجا دیدم که با نظری که در آن روز داشتم که شاه رفته و یک حکومت جدید دارد می‌آید سر شاه، این را وظیفه اخلاقی و وطنی خود دانستم و شرکت کردم. خانم «ابری» و آقای «نوبهار» یعنی ما سه نفر عضو هیئت نظارت بودیم...
روز 30 مارس 1979 یعنی 10 فروردین 1358 خانم «ابری» و سرکنسول و من در هیئت نظارت بودیم. 64 نفر از ایرانیان مقیم جمهوری دمکراتیک آلمان آمدند و رای موافق دادند از جمله «ایرج اسکندری» و «کیانوری» که هر دو هنوز در برلین بودند. با آنها مودبانه روبرو شدم و فقط یک نفر رای ممتنع داد. من حدس میزنم که آن رای ممتنع را «نوروزی» داد...
روز دوشنبه 12 فروردین 1358 یعنی 2 آوریل 1979 به مونیخ رفتم و پس از تهیه بلیط هواپیما و مشورت با دوستان و خداحافظی از دوستانی که آنجا داشتم، سوار هواپیما شدم و به تهران رسیدم.(ص343)
فقط یک بار با روزنامه اطلاعات مصاحبه کردم که هنوز هم از آن پشیمانم [روزنامه اطلاعات شماره 19061 مورخ 7 اردیبهشت 1371] کسی که در خانه من آمد [فروردین 1358]، «جلال سرفراز بود...(ص345)
این سرهنگ «زیبایی» روزی به ما گفت: ما می‌توانستیم «کیانوری» را دستگیر کنیم [بعد از کودتای 28 مرداد 1332] اما از دربار به ما اشاره کردند که از آن چشم بپوشیم...
روز پنجشنبه 23 فروردین 1358 به کانون نویسندگان رفتم و در آنجا به من بسیار احترام گذاشتند. تجلیلی که من اصلاً و ابداً شایسته نبودم. صرف شرکت در این جلسه مرا مفتون کرد و از من خواستند که ریاست جلسه را به عهده بگیرم. بغض گلویم را گرفت و اشکم سرازیر شد و نتوانستم حرف بزنم. (ص349)
کانون می‌توانست یک مرکزی باشد که همه کسانی که طرفدار آزادی قلم هستند در آنجا جمع بشوند و این را به نظر من «طبری» بر هم زد. یکی از بزرگترین خطاها، بزرگترین خطا چیه، اینست که حجت‌الاسلام شد.
همان شب، شام منزل «مرتضی یزدی» بودم. «عباس نراقی» یکی از گروه 53 نفر که حالا رئیس بانک تهران و شریک «مصطفی فاتح» بود، او هم آنجا بود. دکتر «یزدی» پس از رهایی از زندان [در نخستین سالهای پس از کودتای 28 مرداد 1332] در وزارت کار یک شغلی گرفته بود، «فروهر» [داریوش] وزیر کار اسلامی، می‌خواست قرارداد او را تجدید نکند. «عباس نراقی» قول داد که بوسیله «احسان نراقی» اقدام کند که «فروهر» وزیر کار، نان دکتر «یزدی» را قطع نکند. این آقای «احسان نراقی» که چند روزی را در زندان [رژیم جمهوری اسلامی] گذرانده بود و بکمک رئیس‌جمهور بنی‌صدر رها شده بود، آدمی است بسیار حراف و خوش صحبت و مدتی همه مهمانان را خنداند و مشغول کرد.(ص351)
آقای دکتر «نون» رئیس انستیتوی «گوته» [در ایران] به خانه من آمد. از من خواهش کرد که در خانه انستیتو «گوته» بیایم و صحبتی بکنم...
او گفت، بسیار خوب، اما من در خانه خودم از شما پذیرایی می‌کنم و اشخاصی از روشنفکران هستند که میل دارند شما را ببینند و در آنجا صحبت بکنید، مطبوعات هم راه ندارند. از جمله کسانی را که من در آنجا دیدم، «اخوان ثالث»، چندتن از زنان ایرانی که آثار نویسندگان ایرانی را به آلمانی ترجمه کرده بودند.(ص352)
اگر یادتان باشه، «گیله‌مرد» من مبارزه علیه مالکین است. «نون» گفت، این خوب چیزی هست. ملاحظه می‌کنید، اگر چه اینها طرفدار بازار آزاد و طرفدار از امپراطوری سرمایه‌داری آلمان ولی طرفدار این بودند که مالکین بزرگ در ایران و این سیاست آمریکا هم بود که مالکین بزرگ املاک‌شون را تقسیم بکنند.(ص353)
 سرنوشت «باقر مومنی» را می‌دونید که از توده‌ایها بود...
در اراک کار می‌کرد و گرفتار شد، در موقع گرفتاری تیر زدند، تیر به او خورد و در بیمارستان رفت. دو مرتبه آمد بیرون، مخالف حزب توده شد و هنوز هم طرفدار مارکسیسم لنینیسم است ولیکن مخالف توده‌ایها...(صص355ـ354)
بعدازظهر در خانه دکتر «مرتضی یزدی» بودم. «ایرج اسکندری» و «عباس نراقی» یعنی چهار نفر جزو گروه 53 نفر. «دکتر یزدی» وضع دلخراشی داشت، چه کاری از ما برمی‌آید. آنها که رفتند، «ایرج» به من گفت: این آمدن من پیش «یزدی» لازم نیست که جار کشیده شود. پرسیدم: «ایرج»، هنوز هم باید زیر اخیه‌ی آیت‌الله «کیانوری» بمانی؟...
در جواب من گفت، صبر کن تا ببینی. من که باور نکردم و آنقدر دوستش داشتم که نمی‌خواستم او را برنجانم. صبر کن تا ببینی او را هم، دیدم. خیال کرد می‌تواند حزب تازه‌ای با «بابک امیرخسروی» و «آذرنور» و دیگران درست کند و دَخِل «کیانوری» را بیاورد. مایه داشت، ولی عمرش کفاف نداد.(ص355)
گفتم، سال دیگر برمی‌گردم و دو ماه می‌مانم، به شرط آنکه کشوری باشد که در آن بتوان نفس آزاد کشید. «شاملو» جواب داد، یا ما دیگر نیستیم و شما می‌توانید بیایید و نفس آزادی بکشید. «شاملو» را بار دیگر در تهران دیدم و اما «ساعدی» را این بار در غربت دیدم و آنجا دق مرگ شد.(ص356)
استنباط من بطور کلی این بود که روشنفکران علاقه‌مند به سرنوشت کشورشان و مبارزان چه پیر و جوان، چه بیطرف و چه ارتجاعی و چه آنهایی که سالها برای بهبود وضع اجتماعی و اقتصادی ایران با دیکتاتوری در افتاده و به زندان رفته بودند و چه آنهایی که دور هم می‌نشستند و پر حرفی می‌کردند و حالا تصور داشتند که باید بهره ببرند، این بود که: از حوادث ناراضی هستند و خوش‌بین نیستند...
آنهایی که از اروپا برگشته بودند، شال و کلاه ریاست‌جمهور و وزارت و وکالت دوخته بودند، چند نفری خود را عملاً کاندید ریاست‌جمهور کرده بودند اسم ببرم؟...
«شایگان» و «نیرومند». اینها داشتند یکی یکی، دسته دسته چمدان‌های خود را می‌بستند که به کشورهای بیگانه پناه ببرند و در آنجا بساط زد و خورد را پهن کنند.(ص357)
هنوز دکتر سنجابی وزیر [امورخارجه] بود. وقتی به وزارتخانه رسیدم، معلوم شد که استعفا، داده است. علت استعفای او را نفهمیدم. شنیدم، چون در آمریکا چند تن از دانشجویان ایران [حزب‌الهی] سفارت را اشغال کرده و امور سفارت را در دست گرفتند و حرف او را نمی‌شنیدند، به میل خود برکنار شده است.(ص358)
این جمله «خمینی» را تکرار می‌کنم که می‌گوید: شهادت یعنی حیات جاوید. زیربنا، توحید است نه اقتصاد.
ببینید، خود «‌بنی‌صدر» هم اقتصاد توحید را فلسفه خودش قرار میده. در هر صورت، توحیدی یعنی هر کس که گفتش من خدا را قبول دارم و پیغمبر را قبول دارم، این آدم می‌تواند اقتصاد را اداره بکند.
*احمدی ـ البته «بنی‌صدر» و تز او در کتاب اقتصاد توحیدی وارد چنین موضوعی نمی‌شود. «بنی‌صدر» بعنوان یک رفرمیست اسلامی [در مقابل اسلام خمینی است] در همان زمان با «خمینی» مرزبندیهای معینی هم داشت.
**علوی ـ البته. من که چنین حرفی نزدم. از همین جهت هم آمد به تبعید... حق با شماست.(ص361)
ایرج اسکندری وقتی با نشریه تهران‌مصور مصاحبه کرد، اینقدر ضعیف شده بود که «کیانوری» وردست «کامبخش» دستور می‌دهد که او از ایران خارج شود و در جمهوری دمکراتیک آلمان بنشیند و ترجمه کند...
«ایرج اسکندری» را دیدم که سرشکسته بود، اما امیدوار و معلوم شد که می‌خواهد به ایران برگردد. تا به حال به او اجازه خروج از آلمان [شرقی] را ندادند و بعداً هم فقط برای یک ماه.(ص364)
خیال می‌کند که می‌تواند «کیانوری» را از رهبری حزب براندازد یعنی بدون کمک شورویها. افراد قدیمی [حزبی] را چه در ایران و چه در شهرهای مختلف [خارج کشور] که مخالف «کیانوری» و روش رهبری او هستند جمع کند و کار او [کیانوری] را خواهد ساخت...
از او پرسیدم که برکناری تو از رهبری [دبیر اولی حزب] چگونه بوده است؟ گفت: به مناسبت تشکیل کنفرانسی از سران احزاب کمونیست در بلغارستان، در آنجا بودم و با «پاناماریف» نشستی داشتم.(ص365)
ایرج گفت، در این گفتگو با «پاناماریف» هیچ صحبت از بی‌وفایی و بی‌لطفی نبود. در جلسه هیئت اجرائیه [حزب توده] غلام یحیی دانشیان‌» مخالف جدی «کیانوری»، ناگهان کاغذی از جیب درآورد که «ایرج» برکنار شود و «کیا» سر کار بیاید...
اینها حرفهای «ایرج» است که می‌‌گوید: نیروهای شوروی در مرز، آماده هجوم به ایران بودند. پس ضرورت ایجاب می‌کرد که کسی نقشه آنها را اجراء کند و زمام امور حزب توده را در دست گیرد و در صورت لزوم اداره قسمت اشغال ایران توسط شوروی را در دست داشته باشد. «ایرج اسکندری» اقرار کرد که او برای اینگونه ماموریتها آمادگی ندارد. (ص366)
خودش به من صریح‌تر گفت که کا.گ.ب می‌خواست یک کسی مثل «کیانوری» باشه و «ایرج» بدرد نمی‌خورد.(ص367)
در 14 ژانویه سال 1979 [1980] برای خداحافظی از «رادمنش» همراه زنم به لایپزیک رفتم. در آنجا با دکتر «رادمنش» ملاقات کردم...
یک هفته قبل، «ولف گانگ» نماینده حزب سوسیالیست متحده آلمان به دیدن «رادمنش» آمده بود و چند پیغام از «کیانوری» آورده و از جمله اینکه «رادمنش» موافقت کند که امتیاز روزنامه «مردم» به حزب واگذار شود. و همچنین اعلامیه‌ای «رادمنش» در دفاع از حزب صادر کند تا بدین وسیله رفیقان قدیمی را که از فعالیت در حزب خودداری می‌کند، جلب نماید. «رادمنش» به گفته خودش، تقاضای نخست را پذیرفت و تقاضای دوم را رد کرد، بدلیل اینکه نمی‌تواند با سیاست حزب و اقدامات «کیانوری» موافقت کند.(صص373ـ372)
به عقیده او، این دورویی و جانماز آب کشیدن به جایی کشیده که رفیقان قدیمی حاضر نیستند، این گروه جدید را بپذیرند و با آن موافق باشند...
چیزی که «اسکندری» به گفته‌های سابق خود اشاره کرد، این بود که یک هفته پیش از برکناری او از دبیر اولی حزب، در 13 ژانویه 1979 از او در سفارت شوروی پذیرایی کردند و رسماً سال نو فرنگی را به او تبریک گفتند. او این را هم دلیلی می‌آورد بر اینکه رجال سیاسی شوروی از آنچه که در کا.گ.ب می‌گذشت اطلاع دقیقی نداشتند و نمی‌دانستند که آنها چه تصمیمی درباره «ایرج اسکندری» گرفته‌اند.(صص374ـ373)
«اردشیر» مرکز تفتین و دوبهم زنی بود چون خودش در کار نمی‌توانست باشد و در تمام مدت که «رادمنش» دبیر اول حزب شده بود. به هر حال نتیجه‌ای که ایرج می‌گرفت این بود که حزب توده دو شاخه داشت، یک شاخه امثال «اردشیر» و دست نشانده‌های «باقراف» و «علی‌اف» و غیره می‌چسبید و یک شاخه دیگر هم توسط دبیر حزب به مقامات سیاست شوروی. از زمان رهبری «کیانوری»، حزب یک جانبه شد و دیگر دست نشاندگان کا.گ.ب در راس قرار گرفتند.(ص374)
*احمدی ـ رادمنش نزدیک به ربع قرن یعنی از سال 1327 تا 1350 دبیر اول حزب توده بود و نزدیک به 40 سال در صحنه سیاست. کسی که این دوران را در مرکزیت حزب توده بوده، حتا حداقل در ده صفحه برخی دانسته‌ها و یا خاطراتش را ننویسد، چه قضاوتی درباره این احتیاط کاری می‌توان داشت.(ص375)
**علوی ـ ...من گفتم که «رادمنش» آدم محتاطی بود و اگر او می‌خواست بنویسه، خیلی چیزها داشت بنویسد. یک مرتبه به من گفت که به آقایون [به شورویها] گفتم هر لاسی که شما دارید با شاه می‌زنید با گوشت و خون ما تماس پیدا می‌کنه. شاید یک علتی که «رادمنش» را [از دبیر اولی حزب توده] برداشتند، همین بود که به روسها گفته بود که این کارها را نکنید.(ص376)
علوی ـ بله، «مهین» تمام کاغذهای «رادمنش» را سوزانده... بعد از مرگ «رادمنش» هرچه کاغذ و اسناد که رادمنش داشته آنها را سوزانده.(ص377)
علوی ـ «اسکندری» می‌خواست با تشکیل حزب دمکراتیک مردم ایران خارج از حیطه اقتدار شورویها، بساط «کیانوری» را رفته رفته از بین ببرد و برحسب بیماری ناگهانی او به سرطان، بی‌نتیجه ماند.(ص378)
پس از مشورت با دوستان و آشنایان مصمم هستم که این بار همراه گرترود همسرم به ایران بروم. چهارشنبه در 13 فروردین 1359 یعنی 2 آوریل سال 1980 وارد فرودگاه تهران شدم. این دومین بار است که به ایران برمی‌گردم.(ص380)
فقط در مورد «خمینی»، اینها شک کردند. من کمتر کسی را دیدم که بگوید ـ بودند کسانی که بگویند کار آمریکایی‌هاست ـ اما بیشتر می‌گفتند که نه، اینها بزور خودشان برخاستند. بجز یکی دو نفر که می‌گفتند دست آمریکا در کار بوده، اغلب می‌گفتند که اینها نوکر خارجیها نیستند...
این روشنفکران پیش‌بینی نمی‌کردند که این رژیم ممکنه بمونه، همانطوریکه الان 15 سال مانده و 8 سال هم جنگ کرده.(ص384)
من معتقدم ولی نمی‌گویم واقعیته، الان هم انتخابات آزاد بشه، دهاتیها باز به «خمینی» رای می‌دهند ولی شهریها، خیر. من در سال 1371 [هم که به ایران رفته بودم] به دهات ایران رفتم و دیدم که برق دارند، دیدم که آب لوله‌کشی دارند...
این آقای [نامفهوم] که توی روزگارنو چیز می‌نویسه، برادرش به من گفت، میدونی من یخچال و تلویزیون را حالا به کجا می‌فروشم؟ به دهاتیها. می‌خواهم بگویم که دهاتیها وضعشان بهتر شده. اما شهریها، بجز بازاریها که پولدار شدند و موافق هستند ولی مردم شهر که زندگیشان و درآمدشان نمی‌رسد، اینها رای مخالف می‌دهند. اما اینها چند درصد هستند، فرض کنیم در تهران 5 میلیون رای مخالف بدهند ولی در ایران [احتمالاً] 30 میلیون رای موافق خواهند داد.(ص385)
در خانه «دامغانی» با «توران میرهادی» آشنا شدم. او همسر سرگرد وکیلی [عضو هیئت اجرائیه سازمان نظامی حزب توده ایران در سالهای قبل از کودتای 28 مرداد 1332] بود. «سرگرد وکیلی» خاطراتش را از زندان فرستاده بود، او با مقداری حذف بعضی از جمله‌ها بله، نامه‌ها. با حذف چند جمله‌ها، چاپ کرده بود... آنهایی که بر علیه حزب توده بود، آنها را حذف کرده بود...
در خانه «دامغانی» با «حسنی» یکی از 53 نفر ملاقات کردم. «حسنی» به من گفت، میدونی چرا وارد حزب نشدم؟ او گفت، برای آنکه «کامبخش» آنجا بود و «طبری» آنجا بود.(ص387)
یک روز هم «گلشیری» مرا به دانشگاه دعوت کرد که برای دانشجویان سخنرانی کنم و مقداری راجع به حزب صحبت کردم. بعضی‌ها که می‌گویند، درخشان‌ترین مردم به حزب پیوستند، گفتم، نه. اینها همه آدمهای عادی بودند که اول با شوق و شعف به حزب پیوستند و بعد دیدند آرزوهای اینها برآورده نمی‌شه و بعضی که از روی جاه‌طلبی به حزب آمده بودند، اینها کنار رفتند و بعضی‌هایشان وزیر وکیل شدند و غیره مثلاً «نراقی» که رفت وکیل مجلس شد.(ص388)
*احمدی ـ دوست عزیز آقا بزرگ علوی، امروز 12 دسامبر 1995 است. ما در 16 ژانویه 1995 گفتگویمان را شروع کردیم و این گفتگو حدود 11 ماه و 29 جلسه طول کشید.(ص391)          ادامه دارد ...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات