تهیه و تنظیم: احمد معماری
طی هشت سال جنگ تحمیلی حماسههای زیادی آفریده شد که هر یک از آنها ویژگیهای خاص خود را داشت و در روند جنگ موثر بود. یکی از این حماسهها حماسه هویزه است.
زنده نگه داشتن یاد و خاطره حماسه آفرینان و انتقال فرهنگ آنها به نسل جدید ضرورت انکارناپذیری است. حفظ این حماسهها که یادآور سرگذشت مشترک جامعه میباشد موجب وحدت و بزرگداشتشان و تعمیق فرهنگ ایثار و شهادت است.
محمدرضا باستی از بازماندگان حادثه، ضمن گزارش چگونگی حضور خود در عملیات هویزه وقایع 16 دی ماه 59 را توضیح داده است. وی پنجاه روز بعد از عملیات هویزه که تا حدودی بهبود یافت این گزارش را نوشته است و به دلیل آنکه حاوی برخی نکات و جزئیات قابل توجه میباشد با کمی تلخیص ارائه میشود:
صبح روز 16 دی، روز دوم حمله بود همین که آفتاب زده شد، دوباره آماده رفتن شدیم ..... دوباره همان افراد دیروز، به اتفاق علی حاتمی رفتیم. ساعت هشت بود که به جبهه رسیدیم، از ماشین پیاده شدیم، لودر داشت سنگر میکند، چهار سنگر کنده بود. فرمانده آن قسمت که ما پهلوی جیپ او ایستاده بودیم در بیسیم گفت: چهار تا از تانکها را بفرست جلو، سنگرها آماده است. سنگرها تقریبا هر کدام پنجاه متر از یکدیگر فاصله داشتند. پس از پنج دقیقه چهار تانک آمد و در سنگرهای جلو مستقر شد. من از فرمانده آن قسمت پرسیدم: این جا کجاست و تا پادگان چقدر فاصله داریم، گفت: فعلا فرصت این کار را ندارم همین قدری میدانم که این ارتش خودمان است و آن سمت هم ـ مقابل جاده جوفیر را نشان داد ـ ارتش عراق است.
تانکهای عراقیها را به خوبی میتوانستیم ببینیم، با دوربین نفرات آنها هم دیده میشدند. عراق، شبانه تانکهایش را آورده و مقابل ارتش ایران آرایش داده بود. افرادی که شب را همان جا بودند میگفتند: عراقیها دیشب با چراغ روشن حرکت میکردند.
ساعت 30/8 بود که اولین گلوله توپ از طرف دشمن شلیک شد. متقابلا آتش ما هم آغاز شد. در آن لحظه، من و محسن غدیریان و علی حاتمی و تنی چند از بچهها در پشت تانک پنهان شده بودیم، بعد از لحظهای گودالی دیدیم و درون آن رفتیم حدود نیم ساعت در گودال بودیم در حالی که توپخانههای دشمن از هر طرف روی منطقه آتش میریختند.
ما از گودال برخاستیم آمدیم در سمت چپ جاده و با سایرین جلو رفتیم. هر صد الی دویست متری که میرفتیم نیم ساعتی مینشستیم. بعضیها همان جا میماندند و بقیه جلو میرفتند حدودا یک کیلومتر جلو رفته بودیم دیگر جرأت نمیکردیم که جلو برویم چون در آنجا قسمتی بود که هیچ گونه جان پناهی نداشت. همان جا نشسته بودیم که دیدیم حسین علمالهدی و انصاری به اتفاق چند نفر دیگر از راه رسیدند. آنها هم دولا دولا جلو میآمدند این قسمت را هم به سرعت جلو رفتند، ما هم برخاستیم و دنبال آنها به طرف جبهه عراق پیش رفتیم. حدودا دویست الی سیصد متر دیگر جلو رفتیم. گلولههای کالیبر50 را مرتبا به سمت ما میزدند گویا ما را دیده بودند. در پناه جاده و خاکریزی که به موازات جاده بود برای استراحت نشستیم. بعد علمالهدی به اتفاق انصاری گفتند: ما میرویم بیسیم و قطبنما بیاوریم تا دیدهبانی کنیم. حدودا ساعت یک بعدازظهر بود آنها رفتند و من به اتفاق علی حاتمی و محسن غدیریان و دو نفر دیگرجلوتر از همه ماندیم. حدود یک ساعت گذشت ولی علمالهدی نیامد هر لحظه هم امکان داشت که گلوله توپی به محل ما بیفتد .... این گلولههای توپ بیشتر از جبهه خودمان بود که در نزدیکی ما به زمین میخورد. دو نفری که پهلوی ما نشسته بودند برخاستند و برگشتند. من هم به محسن مرتب میگفتم: بیا ما هم برویم، آخر ما در اینجا نشستهایم به چه درد میخوریم در صورتی که هر لحظه هم امکان دارد که گلوله توپی در این جا بیفتد و او هم میگفت: نه همین جا بنشین حالا بچهها با بیسیم میآیند. علی حاتمی گفت: من میروم. محسن گفت: اگر میخواهی بروی گلولههای آر.پی.جی را بده به باستی و برو. ما صبح که نیروهای خودمان را دیدیم نیروها پشت سر هم و تقریبا به فاصله پنجاه متر از یکدیگر مستقر بودند ولی عراقیها شاید در هر صد متر یک تانک داشتند. از صبح ساعت 5/8 که درگیری آغاز شد، آتش نیروهای ما بسیار زیادتر از عراقیها بود و همان ساعتهای اول چند تانک آتش گرفته بود.
علی هم گلولهها را پهلوی محسن گذاشت و رفت حدود صد متر پایینتر پهلوی دو سه نفر دیگر از بچهها نشست. در نتیجه جلوتر از همه بچهها من بودم و محسن. حدود یک ربع الی نیم ساعت با محسن تنها جلوی همه بودیم. یادم هست که محسن خیلی با خدا راز و نیاز میکرد و دعاهایی را که در قنوت میخوانیم او میخواند. در همین حال بودیم که حسین علمالهدی و مسعود انصاری و عدهای دیگر را دیدیم که به طرف ما میآمدند. آنها بیسیم را نیاورده بودند ولی علمالهدی گویا یک آر.پی.جی آورده بود. با آمدن آنها مقدار زیادی باز هم از آن منطقه جلوتر رفتیم تا رسیدیم پشت یک تپه خاک که تقریبا هفتاد الی هشتاد سانتیمتر از زمین بلند بود و دیگر از آن جا به بعد هیچ خاکریزی وجود نداشت همگی پشت آن خاک مستقر شدیم. فاصله ما تا عراقیها کمتر بود تا با نیروهای خودمان پشت تپه. شاهد آتش هر دو طرف بودیم با چشم به خوبی آمبولانسهای عراقیها را میدیدیم که در رفت و آمد بودند.
مقداری از موقعیت جبههها بگویم: ما صبح که نیروهای خودمان را دیدیم نیروها پشت سر هم و تقریبا به فاصله پنجاه متر یک تانک داشتند. از صبح ساعت 5/8 که درگیری آغاز شد آتش نیروهای ما بسیار زیادتر از عراقیها بود و همان ساعتهای اول چند تانک آتش گرفته بود. تا ظهر برتری با ما بود لیکن از بعدازظهر آتش دشمن غلبه کرد و شلیکهای آنها یک لحظه قطع نمیشد. دائم شلیک میکردند بعضی مواقع خودشان را هماهنگ نموده و در عرض ده ثانیه شاید متجاوز از پنجاه گلوله توپ به سمت نیروهای ما شلیک میکردند و یک دیوار از دود مقابل جبهه ما درست میشد به طوری که دیگر پشت سر جبهه ما پیدا نبود. این گونه اجرای آتش دو سه بار اتفاق افتاد. دامنه جنگ هم وسعت زیادی پیدا کرده بود به طوری که تا کیلومترها به طرف راست جاده جوفیر، در جبهه عراق آتش رد و بدل میشد. به درستی معلوم بود که از صبح با تعداد کمی نیروها را مشغول نگه داشتند و از پشت جبههشان را تقویت کرده نیروهای تازه نفس را در سمت راست جاده آرایش میدادند.
حدود ساعت چهار بعدازظهر یکی از بچهها متوجه تانکهای دشمن شد که به طرف ما پیش میآمدند. حسین علمالهدی و محسن به ما گفتند: شما آر.پی.جی ندارید، بروید که کشته میشوید. درست یادم نیست که خودش آر.پی.جی داشت یا نه خلاصه او ما را روانه کرد که در آن جا نمانیم. من در حالی که تپش قلبم شدید شده بود به اتفاق بقیه دولا دولا به طرف جبهه خودمان دویدیم. یکی از تانکهای عراقی جلوتر از همه تانکها پیش میآمد شاید پانصد متر جلوتر از بقیه بود. ما حدود صد متر بیشتر نرفته بودیم که برگشتیم پشت سر بچهها را ببینیم دیدیم حسین یک گلوله آر.پی.جی به طرف تانک شلیک کرد که حدود یک متر از بالای تانک رد شد. دوباره آغاز به عقبنشینی کردیم بعد از حدود یک دقیقه دوباره پشت سرم را نگاه کردم که ببینیم تانک ها تا کجا رسیدهاند دیدم بچهها تانک جلویی را زدهاند و آتش از آن بلند است. اولین تانک عراقی را که بچهها زدند بقیه تانکها سرجایشان ماندند و جلو نیامدند. ما حدود سیصد متری به عقب برگشته بودیم در آن جا دیدهبان ارتش را دیدیم که برای یکی از واحدهای توپخانه دیدهبانی میکرد. ما همین که او را دیدیم خوشحال و مطمئن شدیم که اگر یک وقت خبری شد به وسیله بیسیم خبر میدهند. تانکهای عراقی ایستاده بودند در نتیجه ما هم پهلوی دیدهبان ارتش نشستیم. دیدهبان در بیسیم میگفت دودزا بیندازید و آنها میگفتند نداریم، دوباره یک چیز دیگر گفت که بیندازید و آنها دوباره گفتند نداریم. دیدهبانها دو نفر بودند یکی بیسیم داشت و دیگری دستور میداد. در آخر گفت که سه گلوله بیندازید و آنها به گرای 210 شلیک کردند. دوباره تصحیح کرد که پانصد متر به راست دوباره سه گلوله با هم بفرستید. ما همان جا نشسته بودیم، در این لحظه حاتمی که قبلا از ما جدا شده بود برگشته و دنبال ما میگشت به من که رسید نشست، یک قوطی کنسرو غذا داد و گفت: میروم جلو برای بچههای جلو غذا ببرم. من گفتم: تانکهای عراقی داشتند میآمدند، آنها به ما گفتند بروید و الان خودشان هم میآیند، تو نمیخواهد بروی. ولی او گفت: بچهها گرسنه هستند من میروم و با آنها برمیگردم. برخاست و رفت. صدای حرکت تانکهای عراقی زیاد به گوش میرسید. بچهها به همدیگر میگفتند: نکند ارتش دارد عقبنشینی میکند. بعضی دیگر میگفتند: نه دارند تغییر موضع میدهند چون گرای تانکها را عراقیها به دست آوردهاند آنها هم تغییر موضع میدهند. ما پشت جاده همچنان نشسته بودیم که یکمرتبه صدایی شنیده شد، به بچهها گفتم: مثل این که هواپیمایی دیدم، یک مرتبه دیدیم تانکهای عراقی هستند که دارند با زاویه _ 45 نسبت به جاده جوفیر از طرف راست جاده (سمت هویزه) به سوی ارتش ما میآیند و این صدای تانکها بوده که دارند به طور مایل به سمت آن تعداد از نیروهای ارتش که در امتداد جاده جوفیر بودند پیش میآمدند. فاصله ما با تانکها کمتر از یک کیلومتر بود. یکدیگر را خبر کردیم که تانکهای عراقی دارند پیش میآیند،برخیزید و برویم به طرف ارتش خودمان. همگی دولادولا آغاز به فرار کردیم. گلولههای توپ و شلیک مستقیم تانک بود که همین طور در هوا رفت و آمد میکردند. هم چنین گلولههای سلاحهای سبک و نیمه سنگین از جمله کالیبر50 و کالیبر 75 پیدرپی در اطراف ما صوت میکشید و رد و بدل میشد مشخص نبود که از کدام سمت گلوله میزنند از همه سمت گلولهها در رفت و آمد بود. ما هم حدود هفتصد تا هشتصد متر که برگشتیم یکمرتبه احساس کردم که کتفم تکان خورد و درد گرفت فهمیدم که تیر خوردم دستم را تکان دادم دیدم که تکان میخورد خوشحال شدم، و دیگر معطل نماندم با خود گفتم تند خودم را برسانم به ارتش تا با یک وسیلهای مرا ببرند بیمارستان. حدود دویست متر مانده بود که به نیروهای ارتش برسم. دود آتش فضای منطقه را تار کرده بود.
اولین سری تانکهای دشمن پیدا بود حدود صد الی 150 متر جلو رفته دیدیم بچههایی که زودتر از من رسیدهاند سینه جاده دراز کشیده و دارند به تانکها تیراندازی میکنند. یکمرتبه سر من داد کشیدند که بخواب اینها عراقیاند. من هم فوری دراز کشیدم و دیدم که بله، سه تا از تانکهای عراق آن طرف جاده ایستادهاند و اولین تانک آنها حدود سی متر از ما فاصله داشت ما هم از طرف جاده روبهروی آن دراز کشیده بودیم و تانک عراقی هم آن طرف جاده بود. اینها همان تانکهایی بودند که گفتم با زاویه -45 نسبت به امتداد جاده جلو میآیند. تانکهایی که هنوز در امتداد جاده قرار داشتند همان جا یک بار آغاز به پیشروی نموده بودند که علمالهدی یکی از آنها را زده بود، یعنی سمت چپ جاده جوفیر. از آن تعداد تانکهایی هم که از عراقیها به جبهه ما رسیده بود رگبار قطع نمیشد به طوری که ما سرمان را نمیتوانستیم بلند کنیم. از نیروهای خودمان هم هیچ خبری نبود، تانکهای سوخته و خراب را گذاشته و فرار کرده بودند .....
ما محاصره شده بودیم، هیچ راه فراری نداشتیم و هیچ کاری نمیتوانستیم بکنیم. یکی از بچهها آر.پی.جی داشت ولی گلوله آن را نداشت. بچهها با ژ-3 و کلاش به تانکها تیراندازی میکردند و مانع از آن میشدند که کسی سرش را از تانک دربیاورد. همگی ناامید بودیم حتی یک درصد هم امکان نجات به خودمان نمیدیدیم.
بچهها هنوز داشتند از امتداد جاده که جلو رفته بودند برمیگشتند، عدهای دولادولا و بیشتر سینهخیز داشتند میآمدند. هیچ کس نمیدانست چکار میکند هیچ کاری هم نمیتوانستند بکنند، همگی مرگ را چند قدمی خود میدیدند. کشته شدن برای من مهم نبود ولی این طور قتل عام شدن بدون این که بتوانیم هیچ ضربهای به آنها بزنیم و حتی یکی از آنها را بکشیم خودمان کشته شویم، خیلی سخت و دردناک بود. در پناه جاده که خوابیده بودم دست در جیبهای خود کرده و هر چه کارت و ورقه از سپاه پاسداران داشتم درآوردم و پاره پاره کردم و مقداری خاک روی آن ریختم.
همه آماده بودیم که تانکهای عراقی از آن طرف جاده بیایند این طرف یا تسلیم میشدیم یا همه را به رگبار میبستند. هیچ گونه جان پناهی دیگر نداشتیم. در همان حال دیدم که دیدهبان ارتش هم حدود دو سه متری من نشسته و هی دارد فحش میدهد و میگوید چرا به من نگفتند و عقبنشینی کردند، من که بیسیم داشتم چرا من را این طور گیر انداختند.
رگبار تانکها قطع نمیشد، بچهها یکی یکی داشتند تیر میخوردند، هر کدام یک جاییمان را گرفته بودیم و خودمان را در پناه جاده جلو میکشیدیم. خون از بدن بچهها سرازیر بود ولی هنوز کسی از بچهها شهید نشده بود. یکی از برادران به نام خیرالله موسوی که از تهران آمده بود در یک متری جلوی من بود و داشت به تانکها تیراندازی میکرد، ناگهان یک تیر آمد و خورد به کلاهش و من که پشت سرش نشسته بودم دیدم که عقب کلاه سوراخ شد و گلوله در رفت. او کلاهش را برداشت و خون همین طور از سر و صورتش به روی لباسهایش میریخت و هی میگفت: بچهها من تیر خوردم دو سه بار تکرار کرد. تیر به پیشانیش خورده و از عقب سرش درآمده بود. حدود یک دقیقهای پهلوی او بودم هنوز داشت حرف میزد ولی زبانش گیر میکرد و میگفت: بچهها مرا هم با خود ببرید نگذارید این جا بمانم. هنوز در پناه جاده خوابیده بودیم و بچهها سینهخیز جلو میآمدند، در این حین مسعود انصاری هم داشت خودش را جلو میکشید. از او سراغ حسین و محسن و جمال را گرفتم و او گفت آنها را به رگبار بستند و هر سه شهید شدند. علی حاتمی که از دانشجویان پیرو خط امام بود و رفته بود برای حسین و محسن و جمال غذا ببرد داشت میآمد. نمیدانم او فهمیده بود که محاصره شدهایم و چه موقعیتی داریم یا هنوز از اوضاع خبر نداشت. علی در امتداد جاده جلو میآمد همین که به بچهها رسید و دید همه بچهها خوابیدهاند و تانک عراقی آن طرف جاده است بلافاصله راهش را کج کرد و به طرف سمت چپ جاده (مخالف هویزه) به راه افتاد و به طور مایل به طرف کرخه کور سمت جلالیه میرفت. او نمیدانست که از این سمت به کجا سردرمیآورد در حقیقت هیچ کس نمیدانست و لیکن به علت این که سمت دیگر جاده تانکهای عراقی وجود داشت و نیز در دو کیلومتری روبهروی ما هم در امتداد جوفیر بقیه تانکهای عراقی داشتند پیش میآمدند به ناچار علی در این سمت آغاز کرد به رفتن. من هم که کنار جاده افتاده و تیر خورده بودم بارها از خدا خواستم که نجاتمان بدهد. هیچ راه چارهای به نظر نمیآمد مرگ ما حتمی بود. به بچهها گفتم: لااقل برخیزید و خودمان را تسلیم کنیم. ولی آنها هیچ کدام جوابی ندادند. ساعت حدود 5 الی 5/5 عصر بود و هوا داشت رو به تاریکی میرفت شاید نیم ساعت به اذان مغرب مانده بود. دلم میخواست در یک لحظه هوا تاریک میشد تا از دست عراقیها فرار کنیم ولی غیرممکن بود. بچهها همگی از راه رسیده و در پشت جاده خوابیده بودند و نمیدانستند چکار بکنند؛ تا جایی که علی حاتمی از راه رسید. تمام این جریانها از لحظهای که تیر خوردم و آمدم و دیدم تانکهای عراقی سر راه ما هستند تا لحظهای که علی حاتمی رسید و به طرف چپ جاده راه افتاد که برود در مدت شاید پنج الی شش دقیقه روی داده بود. در هر صورت علی به راه افتاد. نزدیکترین تانکی را که گفتم حدود سی متر از ما فاصله داشت آن طرف دو تانک دیگر ایستاده بود در نتیجه فاصله اولین تانک تا جای ما حدود هفتاد الی هشتاد متر بود. علی که راه افتاد من هی داد زدم: بخواب، میزنند.