انتشار روزنامه کارگزاران سازندگی از هر زاویه که بنگری مثبت است. مهمتر از همه پذیرش یکی از اصلیترین دستاوردهای تمدن امروزی بشر. یعنی شفافیت فعالیت سیاسی. اگر گفته شود که از زمان انتشار این روزنامه تازه حزبی پا خواهد گرفت که مدتی است نامش و حتی اعضایش برای جامعه آشنایند، سخنی گزاف نیست. چرا که انقلاب انفورماتیک تعریفی تازه برای احزاب و گروههای سیاسی شناخته که شباهتی به احزاب قرن نوزده و بیست ندارد.
در این دنیا احزاب جز یک اتاق شیشهای درون پیدا نمیمانند. احزاب سربازخانهای قرن نوزده و بیست که کارشان حتی در جوامع مردمسالار هم به سازمانی نظامی و تدارک میلیشا رسید به تاریخ پیوستند. دیر نیست که آنها نیز تبدیل به اتاقهای شیشهای اندرون پیدا شوند. همین تبوتابی که در ماههای اخیر در فعالیت احزاب اروپائی ظاهر شده از اثر همین ناهمزمانی است.
کارگزاران سازندگی در طول ده سال گذشته، وجود حاضر و غایب صحنه سیاسی ایران بودهاند. گفته میشود این گروه از فکری که در سر غلامحسین کرباسچی و عطالله مهاجرانی- اولی شهردار پرآوازه و موفق تهران و دومی تنها عضو روشنفکر کابینه در مقام معاون حقوق و پارلمانی رییس جمهور، نویسنده و سخنران- افتاد پا گرفت. فکر چه بود. جناح راست سنتی که به سابقه هموندان هاشمی رفسنجانی بودند هر چه دوران ریاست جمهوری وی ادامه یافت، خود را از وی جداتر دیدند و در دومین دوره دیگر به نظرشان رسید هاشمی چندان از چشم مردم افتاده که میتوانند از این متحد همیشگی فاصله بگیرند.
پس هیچ رعایتی را لازم ندیدند. انگار نه که هنوز شعارهایشان در گوش مردم بود که دشمن هاشمی دشمن پیامبر است، و با همین شعار به مجلس راه یافته بودند، شمشیر را از رو بستند و سه وزیر را از او گرفتند. مهمتر محسن نوربخش، از جمله نیروهای جوان درس خوانده و اقتصاددانی بود که بعد مدت درازی ریاست بانک مرکزی، هاشمی وی را از دوران ریاست مجلس برای قرار دادن در راس وزارت اقتصاد برگزیده بود. نتایج انتخابات سال 72 که هاشمی برای دومین بار میخواست رییس جمهور شود، و مردم نیمی از آرای او را به کسی مانند احمد توکلی- ناشناختهای از جناح راست- دادند و جناح راست از این نشانه چیزی را خواند- اما آن اصل حکایت نبود چنان که بعدا معلوم شد.
با همین برداشت از نشانههای انتخابات ریاست جمهوری ششم، همان اول کار مجلس که اکثریتش به دست جناح راست بود محسن نوربخش را زد. کشمکش هاشمی و جناح راست از همین جا شروع شد که او در یک دهن کجی آشکار نوربخش را به عنوان معاون رییس جمهور در امور اقتصادی برگزید و بر سر وزارتخانههای اقتصادی قرار داد.
اما مهمتر این بود که جناح راست مدارای هاشمی را با جناح چپ خوش نمیداشت و همه چیز را میخواست و هاشمی نمیداد. پس مجلس چهارم زمزمههائی را شروع کرد که نشان میداد جناح راست خیال آن دارد که بعد از پایان دوران هاشمی، مجلس و دولت را یکجا در اختیار گیرد. ناطق نوری رییس مجلس بود و به قاعده در نوبت ریاست دولت. جناح راست پیش از موقع پیروزی خود را جشن گرفت. چنین بود که مدیران دولت احساس خطر کردند، زمزمهای آغاز کردند تا بلکه کس دیگری به جای ناطق نوری را به میدان فرستند، جواب رد آمد.
فکر آن به سرشان افتاد که با تغییر قانون اساسی هاشمی را چهار سال دیگر نگاه دارند تا نظمی به خود بدهند، ولی جواب منفی آمد. مشکل دیگر آن بود که هاشمی با هرکاری موافقت نمیکرد. او نه میخواست مدیران جوان خود را ناراضی کند و نه دوستان سابق را برنجاند. از همین رو پیشنهاد مصالحه داد. جناح راست دلیلی برای رعایت هاشمی ندید. میانهروی ناطق نوری که زودتر از همه احساس کرد در این مجادله ممکن است شانس را از دست بدهد به جائی نرسید و سران جناح راست با داشتن قوه قضاییه، و مجلس، دولت را هم به اصطلاح تهرانیها خورده داشتند. این شبیه همان اشتباه محاسبه است که جناح راست در انتخابات همین تابستان گذشته هم مرتکب شد. و این بار بازی را به کسان دیگری باخت.
حاصل این بود که کارگزاران سازندگی چند ماه مانده به انتخابات مجلس پنجم، بیلشگر و بیسپاه، به زور فهرستی از ترکیب جناحهای مختلف تهیه کرد. هنوز چندان نیرو نداشت. اما طرفه این که نفر اول این فهرست که فائزه هاشمی فرزند رییس جمهور باشد عملا بیشترین رای را در کشور به دست آورد و از کسی که جناح راست پیروزی وی را در انتخابات ریاست جمهوری آینده قطعی میدید بیشتر رای آورد. از سوی دیگر کسانی که جناح راست به هیچ رو تحملشان نمیکرد رای آوردند- مهمتر از همه عبدالله نوری و مصطفی معین.- چنین واکنشی از سوی جامعه، هر گروه را به نتیجهای رساند. جامعه نشانهای فرستاده بود.
هرکس و گروه آن نشانه را به گونهای خواند. جناح راست بدخوانتر از بقیه بود که نتیجه گرفت باید کارگزاران را بزند تا در انتخابات ریاست جمهوری مزاحمی نداشته باشد. چنین بود که از فردای انتخابات مجلس پنجم، که ناطق نوری به زحمتی به ریاست آن برگزیده شد، تیرها کرباسچی نفر اول کارگزاران را نشانه رفت. اما در جریان انتخابات مجلس پنجم جناح چپ که هشت سالی بود در اغمای خود خواسته فرو رفته بود، متوجه تغییر شد و از قهر دست برداشت. گرچه بزرگانش که بهزاد نبوی و سعید حجاریان و چند چهره بعدا معروف اصلاحطلب باشند انتخاب نشدند اما در مقابل همین تکان، عسگر اولادی رهبر هیات موتلفه و بادامچیان معاون وی را هم از ورود به مجلس بازداشت.
از این زمان به بعد جناح راست هر چه کرد به زیان خود و نامزدش برای ریاست جمهوری آینده- یعنی ناطق نوری- بود. فشار آنها کارگزاران سازندگی را به سوی جناح چپ- البته بخش نسبته مدرن آن- کشاند و از این ترکیب حادثه دوم خرداد پدید آمد. دوم خرداد رای مردم به تغییر بود. ناطق نوری را نامزد حاکمیت میدیدند و محمد خاتمی نامزدی که کارگزاران از میان اعضای خوشنام مجمع روحانیون مبارز برگزید چنین نشانهای با خود داشت. جوان و زنان به عنوان دو گروه که چندان با انتخابات رغبت نداشتند به همین دلی ناگهان وارد دایره شدند. حسابها به هم ریخت.
حماسه دوم خرداد. باز گروههای سیاسی را به فکر برد و برخی را به خطا انداخت. گروهی که به دور محمد خاتمی جمع شدند و عملا صفت "اصلاحطلب" نثار آنان شد و بعدا در جبهه مشارکت گرد آمدند، خود را بینیاز از کارگزاران احساس کردند. جناح راست تندتر از پیش بر کارگزاران و پدرخواندهاش- هاشمی رفسنجانی- را که دیگر دولت را هم در دست نداشت تاختند چرا که وی را عامل اصلی شکست خود دیدند. در این حال نیروهای جوان اصلاحطلب هم با تحلیلی از نظر و رای مردم تیرهائی از غلاف به سوی هاشمی شلیک کردند. در این آشفتگی، چهرههای اصلی کارگزاران وارد کابینه اول خاتمی شدند اما کرباسچی که سال قبل از وی به عنوان جانشین هاشمی هم سخن میرفت، قربانی اصلی این مجادله راهی زندان شد.
اما مهاجرانی و عبدالله نوری- که هیچ گاه کارگزارانی نشد اما انتخاب آنها بود چهرههای اصلی کابینه شدند. حسن حبیبی که نقش جانشینی پدر خوانده را بازی میکرد، و محمدعلی نجفی و نوربخش ماندند. در این مجادله سخت که در لحظههائی از آن ترور و اعمال خشونتآمیز از انواع و اقسام رخ داد، باز بازنده بزرگ جناح راست بود که دیگر عملا شانس خود را شاید برای همیشه از دست داد. اما نصیب کارگزاران و پدر خواندهاش هم جز سختی نماند.
کارگزاران که دو پیروزی بزرگ- انتخابات مجلس پنجم و انتخابات دوم خرداد- را در کیسه داشت، با زندانی شدن کرباسچی دبیر کلش عملا متوقف ماند. دیگر مختصر شد به اعلامیههای گاهگاهی و اظهار نظرهای محمد هاشمی در نقش رییس دفتر سیاسی. به قول ظریفی اگر امکان آن وجود میداشت که سران اصلی این حزب با هم یک بار جمع شوند، حتما حزب منحل میشد. اما چنین امکانی رخ نداد. حزب هشت سال عملا متوقف ماند گرچه هیچگاه توقفش اعلام نشد. در این فاصله و از مجادله با اصلاح طلبان، علاوه برکرباسچی دکتر مهاجرانی هم از صحنه رانده شد. فایزه هاشمی هم لقای[عطای] سیاستی که در آن به پدرش ظلم شده بود را به لقایش بخشید.
اما این حزب به هم ریخته، با داشتن مدیرانی که سالها تجربه کار داشتند و هنوز در آستانه پنجاه سالگی دلیلی برای بازنشستگی نمیدیدند، با نزدیک شدن پایان دوره هشت ساله اصلاحات باز هم تکانی به خود داد. اما بار پیش محمد خاتمی بود این بار تحولات هشت ساله امکان همان ائتلاف دوم خرداد را نمیداد.
در انتخابات سوم تیر سال 1384 همچنان که جناح راست نتوانست بر سر یک نامزد واحد به توافق برسد، ترکیب کارگزاران سازندگی و اصلاحطلبها هم خیلی دیر همدیگر را پیدا کرده بودند نتوانستند بر سر یک نامزد به توافق برسند. یک هفتهای که در پایان کار- دور دوم انتخابات- به این دو متحد دوم خرداد مجال میداد که بار دیگر همسوئی را تجربه کنند اولا کمتر از آن بود که بتوان کاری کرد. در ثانی این بار محمد خاتمی نبود که مردم میباید به او رای بدهند که نامزد جناح راست شکست بخورد. بلکه هاشمی رفسنجانی بود، که عملا از هر دو جناحی که بعد از دولت وی روی صحنه آمدند بد شنیده بود، او تنها کسی بود که اگر مقابل کسی مانند احمدینژاد قرار میگرفت میباخت. بعد از انتخابات بود که گروههای سیاسی این را دریافتند. و دیگر چارهای جز چهار سال صبر برایشان نمانده بود.