تاریخ انتشار : ۱۵ بهمن ۱۳۸۸ - ۰۸:۵۷  ، 
کد خبر : ۱۳۶۲۳۸
بررسی تحولات چین معاصر در گفت‌وگو با دکتر محسن شریعتی‌نیا

عملگرایی به شیوه چینی‌ها

اشاره: سید مهدی مدنی: دکتر محسن شریعتی نیا از پژوهشگران مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام در حوزه شرق آسیا و مسائل چین است. از ایشان تاکنون چند کتاب در این حوزه‌ها منتشر شده است که از میان آنها می‌توان به آسیا و امنیت انرژی و درآمدی بر روابط ایران و چین اشاره کرد. همچنین از شریعتی نیا مقالات متعددی نظیر آینده محیط امنیتی آسیا، متغیرهای تاثیر گذار، سیاست خاورمیانه‌ای چین، چین و سازمان همکاری شانگهای، چین؛ تقدیس سرمایه داری، نگاهی به سند دفاع ملی چین و... در مطبوعات به چاپ رسیده است.

* به عنوان ورود به بحث اگر ممکن است یک بیان تاریخی از تحولات چین معاصر از زمانی که مائو در 1949 قدرت را به‌دست گرفت و سپس روی کار آمدن گروه‌های عملگرا به رهبری دنگ شیائو پنگ داشته باشید.
** به‌طور تاریخی چین کشوری با ویژگی‌های متعددی است که یکی از برجسته ترین آنها تداوم تاریخی است. در دوران مدرن، امپراتوری چین به تدریج رو به زوال رفت و از ابتدای دهه دوم قرن بیستم به دام جنگ داخلی افتاد. یکی از طرف‌های درگیر جنگ داخلی حزب کمونیست بود که نهایتا توانست در اول اکتبر 1949 به رهبری مائو به پیروزی برسد و چین نوین را پایه‌گذاری نماید.
از 1949 نوعی حکومت جدید در این کشور به منصه ظهور می‌رسد که از مهم ترین شاخصه‌های آن انقلابی‌گری است. از این مقطع زمانی تا 1976 یعنی مرگ مائو رهبر کاریزماتیک چین، ما شاهد یک سلسله تحولات در حوزه سیاست داخلی و خارجی هستیم. به‌واقع چینی‌ها در ابتدا تلاش دارند تا سیاست‌های شوروی را در کشور پیاده کنند. در دهه 1960 با شوروی دچار مشکل شده و سعی می‌کنند یک مدل توسعه متاثر از اندیشه‌های مائو را در پیش بگیرند و نهایتا در دهه 1970 انقلاب فرهنگی که باز بخش دیگری از تفکرات مائو بود به اجرا در می‌آورند که همه اینها به گواهی تاریخ و اذعان مقامات حزب کمونیست نتایج فاجعه باری را رقم می‌زند به طوری که در پایان انقلاب فرهنگی در 1977 جامعه و اقتصاد چین در مرز فروپاشی قرار داشته و سیاست خارجی نیز دچار مشکلات عدیده‌ای است. به‌همین دلیل است که در اوایل دهه 70 مائو از طریق دیپلماسی پینگ پنگ رابطه با آمریکا آغاز کرد چرا که چین مدام از طرف شوروی تهدید می‌شد و از داخل نیز با مشکلات فراوان دست و پنجه نرم می‌کرد.
با مرگ مائو در 1976 و چوئن لای، نسل دوم رهبران چین بر سر کار می‌آیند. بعد از یک زد و خورد در حزب کمونیست، « دنگ شیائو پنگ» رهبری را به‌دست می‌گیرد که این شخص بنیانگذار چین کنونی است. وی برنامه خود تحت عنوان «سیاست درهای باز» را ارائه می‌کند که در چارچوب این برنامه انقلاب چین و رابطه‌اش با جهان خارج بازتعریف شده و مسیر جدید برای چین ایجاد می‌شود.
در این میان عده‌ای در حزب بر آن بودند که اصلاحات و توسعه اقتصادی باید با اصلاحات سیاسی و توسعه سیاسی پیش رود. این تنش در حزب به سطح جامعه کشیده می‌شود که اعتراضات خود را در میدان «تیان آن من» نشان می‌دهد که به شدت سرکوب می‌شود. در این مقطع زمانی محافظه کاران دست بالا در حزب پیدا کرده که با متوقف شدن اصلاحات موافق بودند. آنها معتقد بودند که با انجام اصلاحات،‌‌زمینه نفوذ غرب در کشور آماده می‌شود.
فروپاشی شوروی و همچنین اروپای شرقی چینی‌ها را خیلی زود به این نتیجه رساند که هیچ راهی جز اصلاحات برای چین وجود ندارد و دنگ خود را از طریق جایگزینی جیانگ زمین به جای ژائو ژیونگ (رهبر اصلاح طلبان که بعد از تیان آن من خانه نشین می‌شود) در رهبری حزب حفظ می‌کند و خط مشی خود را ادامه می‌دهد. البته باید گفت که وی اصلاحات بعد از تیان من را تعدیل می‌کند و به ثبات سیاسی بیشتر از اصلاحات سیاسی اهمیت می‌دهد.
نسل سوم رهبران با روی کار آمدن «جیانگ زمین» تا سال 2002 ادامه پیدا می‌کند. ویژگی اصلی این نسل نداشتن سابقه انقلابی‌گری است. در واقع با مرگ دنگ در 1997 نسل اول رهبران انقلابی چین به پایان می‌رسد و از این به بعد رهبری چین به‌دست کسانی است که انقلاب را ندیده‌اند. در دوره جیانگ زمین اصلاحات تعمیق شده و وی تئوری « سه نمایندگی» را ارائه می‌دهد و راه را برای ورود سرمایه‌داران به حزب می‌گشاید. در این تئوری تلاش می‌شود شمولیت حزب کمونیست گسترش یابد و افراد بیشتری به حزب وارد شوند. در سال2002 که قدرت به نسل چهارم می‌رسد که آنها بیش از نسل‌های پیشین رهبران بر مقوله «عدالت » توجه دارند. به همین دلیل شعار آنها « توسعه موزون» است. آنها معتقدند که بعد از گذشت سال‌ها از برنامه اصلاحات به‌رغم پیشرفت‌ها، نابرابری‌هایی وجود دارد که ما باید آنها را از بین ببریم. این تفکر در حزب اینک غالب است و به یکسان کردن توسعه در چین می‌اندیشند چرا که ناحیه شرقی چین بسیار ثروتمند است و ناحیه غربی و مرکزی آن از توسعه عقب افتاده است. در وضعیت فعلی می‌توان به دو گروه در حزب اشاره کرد. یکی گروه «پوپولیست‌ها» هستند که رهبری آن به‌دست رئیس‌جمهور فعلی یعنی «هوجین تائو» ست و در مقابل گروه «نخبه گرایان» هستند که رهبری آن بر عهده جیانگ زمین است و بر اولویت رشد و توسعه چین تاکید دارند. البته باید گفت یک رابطه میان نخبگان که رهبری را بر عهده دارند و مناطق جغرافیایی آنها نیز وجود دارد. آنها که بر عدالت تاکید دارند از مناطق غربی و فقیر نشین آمده‌اند و در مقابل گروه نخبه‌گرا از مناطق شرقی مانند شانگهای به عرصه سیاست آمده اند.
در سال 2012 نیز رهبری به دست نسل پنجم می‌افتد که یکی از کاندیداها مورد حمایت جیانگ زمین و دیگری مورد حمایت هوجین تائو می‌باشد که معلوم نیست کدام طیف می‌تواند رهبری را به‌دست گیرد.بنابراین در یک نگاه کلی می‌توان گفت روند حرکت و تحول از انقلابی‌گری به توسعه‌گرایی بوده و هر چه از انقلاب فاصله می‌گیرم توسعه اقتصادی و نه سیاسی بیشتر خود را نمایان می‌سازد.
* در ابتدای صحبت‌های‌تان از تداوم تاریخی سخن گفتید. برخی از پژوهشگران مانند «استیون لیواین» به این نکته اشاره می‌کنند که درونمایه‌های رفتاری چینی‌ها و همچنین فرهنگ سیاسی چین در نهایت بر عناصر اندیشه کمونیستی غلبه یافته و این همان عناصر پایداری است که حتی ایدئولوژی حزب کمونیست نتوانسته آنها را از بین ببرد.
** بله. کشورهایی که پیشینه تاریخی بلندی دارند تاریخ در تعیین رفتار آنها خیلی نقش مهمی ایفا می‌کند و هرچه حکومت‌ تلاش کند تا این رفتار را عوض کند موفق نمی‌شود.کمونیست‌های چینی نیز زمانی می‌گفتند که کنفوسیوس مرتجع‌ترین فرد تاریخ است اما اینک همین حزب کمونیست در سراسر جهان موسساتی را با نام کنفوسیوس دایر می‌کند که در آنها زبان و فرهنگ چینی را گسترش می‌دهد و ناچار شدند که در منزلت کنفوسیوس اقداماتی را به عمل بیاورند. به‌واقع فرهنگ سیاسی چین خود را کم کم بر ایدئولوژی وارداتی حزب کمونیست فائق کرد.
* آیا چین در زمینه توسعه مدل خاصی از سیاستگذاری را پیگیری می‌کند یا در هر کدام از زمینه‌های سیاسی و اقتصادی و فرهنگی یک مدل را در پیش گرفته است؟
** چینی‌ها در ابتدای انقلاب کوشیدند تا مدل شوروی‌ها را در پیش بگیرند و سپس رویکرد توسعه بومی را برگزیدند. اما نمی‌توان گفت که چینی‌ها یک مدل شناخته شده در دنیا را به اجرا در آورده‌اند. بلکه یکسری اصول مشخص وجود دارد که نصب‌العین چینی‌هاست که غربی‌ها تحت عنوان عقلانیت اقتصادی از آن نام می‌برند. مثلا این اصل که اقتصاد بازار از اقتصاد دولتی موفق‌تر است. این چیزی است که به سختی مورد پذیرش کمونیست‌های چپگرا بود اما دنگ شیائو پنگ این عقلانیت را پذیرفت و آن را در برنامه‌اش اعمال کرد. آنها بر این امر تاکید ورزیدند که یک اقتصاد مبتنی بر بازار آزاد را در پیش بگیرند. همچنین چینی‌ها به این نتیجه رسیدند که برای پیشبرد این توسعه اقتصادی باید رابطه با جهان خارج را ترمیم کرد. این امر در عنوان برنامه دنگ تحت عنوان «سیاست اصلاح و درهای باز» خود را نشان می‌دهد. به‌واقع نمی‌توان اقتصاد را پیش برد اما با دنیای اطراف رابطه نداشت. در نتیجه می‌توان اصل اساسی توسعه چینی را در عملگرایی مشاهده کرد. در این زمینه دنگ جمله جالبی دارد. وی می‌گوید: مهم نیست که گربه سیاه باشد یا سفید، مهم آن است که خوب موش بگیرد یا می‌گوید نوسازی تکنولوژی و رشد اقتصادی ستون‌های قدرت اقتصادی چین هستند. این جمله در برابر گفته مائو که می‌گوید قدرت تنها از لوله تفنگ بیرون می‌آید قابل درک است. به‌واقع عملگرایی، فهم درست از ثروت و قدرت ملی کشور از اصول اساسی توسعه چین است. همچنین بحث‌هایی مطرح است که آیا چین مدل توسعه ارائه کرده است که باید گفت هنوز به صورت مشخص این امر تحقق نیافته و چین هنوز در مراحل پیشرفته توسعه قرار نگرفته است.
البته توسعه سیاسی در دوران دنگ تا حدودی پیش رفت اما با موانع جدی مواجه شد که در نتیجه متوقف شد و باز بر توسعه اقتصادی تاکید شد. اینک بحث‌هایی در مورد دموکراسی درون حزبی مطرح است که از طریق آن بحث دموکراسی به پهنای جامعه برسد. در کل نمی‌توان گفت بحث توسعه سیاسی مغفول مانده اما این توسعه اقتصادی است که بر دیگر مولفه‌ها ترجیح داده شده.
* نهاد‌های تصمیم گیرنده در چین آیا مشخص است یا اینکه یک پراکندگی مراکز تصمیم گیری در چین وجود دارد؟
** این امر به حوزه مورد بحث ارتباط دارد. حزب در امور کلان کشور حرف اول و آخر را می‌زند اما در امور خرد حزب علاقه‌ای به دخالت ندارد و مسیر کشور را دفتر سیاسی حزب مشخص می‌کند. قدرت در دست عده معدودی است گرچه این قدرت نسبت به دوران مائو نهادینه شده و تصمیم‌گیری مبتنی بر اجماع است لذا تصمیم‌گیری در حزب می‌باشد اما به صورت نهادینه شده و مشخص.
* یکی از اصلی‌ترین موانع توسعه فساد است که این امر در کشورهایی که قدرت متمرکز است و نظارت بر آنها وجود ندارد، بیشتر مشاهده می‌شود. از طرفی ما شاهد برخورد‌های جدی مانند اعدام مفسدان اقتصادی در چین هستیم. آیا نهادهای نظارتی مشخصی وجود دارد و آیا اساسا این امر در چین با جدیت پیگیری می‌شود؟
** باید گفت نظارت‌های جدی از جانب حزب اعمال می‌شود اما یک نقدی که همیشه بر کشورهایی چون چین که قدرت در آنها متمرکز و بسته است مطرح می‌شود این است که قدرت مطلق خود باعث فساد است. فساد سیاسی سبب بروز فساد اقتصادی می‌شود. لذا قسمتی از بحث‌ها در مورد فساد در چین مربوط به فساد ساختاری است و اینکه حزب اجازه نمی‌دهد که کانون‌های دیگری بر قدرت نظارت داشته باشند.در نتیجه در چین خود قدرت موظف است که خود را نقد کند که این کار بسیار مشکل است. به‌واقع به رغم رشد اقتصادی، فضای سیاسی رشد نکرده و ابراز دیدگاه‌ها به راحتی صورت نمی‌گیرد. بخش دیگر مربوط به سیاست‌های دولت است که نظارت‌های جدی دارد. البته در برخی پرونده‌ها تسویه‌حساب‌های شخصی نیز مستتر بوده است و افراد سعی می‌کنند رقبای خود را با برچسب فساد از میدان به‌در کنند. قضیه یکی از فساد اعضای ارشد حزب در شانگهای که رئیس‌جمهور خود به‌دنبال آن بود، این بحث مطرح می‌شد که او از رقبای رئیس‌جمهور بوده و از این طریق در صدد حذف آن برآمده‌اند.
* آیا شواهدی وجود دارد که نشان دهد چگونه فساد بر روند توسعه چین تاثیر گذاشته است؟
** سنجش این امر که فساد در رشد اقتصاد چین چقدر تاثیر گذاشته کار مشکلی است. البته آمار‌هایی وجود دارد که نشان می‌دهد فساد چقدر به روند توسعه ضرر زده است. اما یک کار مدون صورت نگرفته است چرا که اساسا دولت اجازه نمی‌دهد که افراد مستقل این کار را پیگیری کنند.
* لطفا از نحوه تعامل چین با قدرت‌های بزرگ بگویید. به‌واقع برخی از دولت‌های انقلابی بیم آن دارند که با ورود به عرصه تعامل با جهان خارج، از میزان انقلابی‌گری آنها کاسته شده و قدرت تجدید نظرطلبی آنها محدود شود. آیا چین خاصه پس از سیاست درهای باز را می‌توان به مثابه یک بازیگر که وارد چرخه سرمایه‌داری شده تلقی کرد یا اینکه چین همچنان به‌دنبال آرمان‌های خود می‌باشد؟
** تجربه چین به عنوان یک کشور انقلابی نشان داده که در دوره اول انقلاب، اعمال سیاست‌های تندروانه و تجدیدنظرطلبی درونمایه اصلی سیاست‌های چین بوده است. اما با باز تعریف رابطه با آمریکا در قالب دیپلماسی پینگ‌پنگ، نوع جدیدی از سیاست خارجی در پیش گرفته شد. نکته در این است که این رابطه در سایه یک اراده مستقل شکل نگرفت بلکه چین در تنگنای داخلی و فشار از جانب شوروی قرار داشت. در این شرایط چینی‌ها از آمریکا به عنوان یک وزنه در برابر تهدیدات شوروی بهره جستند. این تغییر یک تغییر تاکتیکی بود چرا که بقای نظام در آن بود. اما بعد از آن نوع مناسبات تغییر کرد زیرا نظام سیاسی مرکز ثقل مشروعیت را از ایدئولوژی کمونیستی به توسعه تغییر می‌دهد و ناچار سیاست خارجی را در جهت مسیر توسعه بازتعریف می‌کند. از این مقطع چین در مدار جدید قرار می‌گیرد و هویت جدیدی را در عرصه بین‌الملل نشان می‌دهد. البته تمام انقلابی‌ها و خاصه چین این دغدغه را داشته‌اند که هیچ‌گاه آمریکا دست از تغییر رفتار چین برنداشته است. آمریکا پس از جنگ سرد در چارچوب دکترین «تکامل مسالمت‌آمیز» سعی کرده که رفتار چین را به سمت لیبرال دموکراسی تغییر دهد.
امروزه نیز بحث‌ها در مورد میزان آزادی‌های سیاسی و حقوق بشر نیز وجود دارد و در کل رابطه با قدرت‌های بزرگ کار آسانی نیست. به‌واقع بعد از رابطه با غرب نوع مسائل تفاوت پیدا می‌کند. مسائل از تهدیدات امنیتی بالا به مسائل سیاسی تقلیل می‌یابد اما باز هم نگرانی‌ها را برای این کشور‌ها دارد.
* به طور مشخص آیا چین استقلال عمل خود در عرصه بین‌الملل را حفظ کرده است یا نه؟ چگونه است که چین در قبال کشورهای تجدید نظر مانند ایران، علی‌رغم حجم عظیم مناسبات مالی با ایران و همچنین سنت انقلابی خود، در پرونده اتمی علیه ایران رای داده و با آمریکا همنوا شده است؟
** سیاست خارجی چین را نه آمریکا که منافع ملی و اولویت‌های استراتژیک آن تعیین می‌کند. بعد از سیاست اصلاح و درهای باز، توسعه چین ابزار مشروعیت بخشی بوده و اگر حزب نتواند چین را توسعه‌مند کند مشروعیت نیز از دست می‌رود. در این چارچوب، رفتار سیاست خارجی چین را می‌توان تحلیل و درک کنیم. اولا اینکه روابط تجاری ما با چین - که 30 میلیارد دلار است - در قیاس با ایالات متحده و اتحادیه اروپا - که بیش از 400 میلیارد دلار است - ناچیز محسوب می‌شود. همچنین آمریکا از طریق ابزارهای مختلف می‌تواند به چین فشار وارد کند. در نتیجه این رفتار کاملا طبیعی است که طبق منطق آن بازیگرانی مثل ایران می‌توانند قربانی شوند. تاریخ گذشته ما نیز از زمان قاجار تاکنون نیز همین امر را نشان می‌دهد که ما نمی‌توانیم از برگه قدرت‌های بزرگ استفاده کنیم. تعامل با قدرت‌های بزرگ پیچیده‌ترین وجه سیاست خارجی یک کشور متوسط مانند ایران است. برای تعامل با قدرت‌های بزرگ باید هم بینش نظری صحیح داشته باشیم و هم در عمل افرادی باشند که از تجربه کافی برای پیشبرد این تعاملات برخوردار باشند. تعامل با قدرت‌های بزرگ و بهره بردن از این تعامل بسیار سخت است.
سیاست ایران از دیرباز در مورد قدرت‌های نوظهور مانند چین خوشبینی بوده است. با نگاهی به تاریخ در می‌یابیم که به آلمان‌ها خوشبین بودیم و بعد آمریکا همین‌طور. فکر می‌کردیم که این قدرت‌ها راه جدیدی برای ما می‌گشایند اما در نهایت رابطه ما به یک رابطه پاندولی تبدیل شده که دامنه آن از خوب تا بد در حرکت بوده است. در نتیجه در صورت عدم تامین خواسته‌های خود رفتار قدرت‌های بزرگ برای ما با شگفتی نگریسته می‌شود حال آنکه در روابط بین‌الملل این امر طبیعی به نظر می‌رسد. در وضعیت فعلی باید این قدرت‌های بزرگ در حال ظهور را بیشتر بشناسیم بعد مناسبات را با آنها تعیین کنیم.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات