گلناز مقدمفر
واژه بنیادگرایی در نیمه اول قرن بیستم رواج پیدا کرد، دلیل آن انتشار یکسری جزوه به نام “بنیادها” توسط بنیادگرایان مسیحی پروتستان بین سال های1910 و1915 و برگزاری چندین کنفرانس توسط ” جامعه جهانی بنیادهای مسیحیت” در سال1919 در آمریکا بود. کلمه بنیادگرایی در آن زمان بنیادگرایان مسیحی پروتستان را در ذهن تداعی می کرد، ولی بعد از شکل گرفتن سایر جنبش های بنیادگرایانه مفهوم این واژه گسترده تر شد. در فرهنگ آکسفورد بنیادگرایی به عنوان “تابعیت سرسختانه از دکترین های بنیادین یک مذهب یا یک سیستم فکری” تعریف شده است. بسیاری از متفکرین به بنیادگرایی به عنوان پدیده ای مدرن نگاه می کنند. طبق نظر آنان بنیادگرایی واکنشی است نسبت به مدرنیسم و زاده مدرنیسم است. از دید آنان بنیادگرایی نتیجه بحران های مدرنیسم است، چرا که هیچ کدام از سیستم های کمونیستی و کاپیتالیستی نتوانسته اند نیازهای مردم جهان را برطرف کنند، سرخوردگی، یاس و سردرگمی دلیل اصلی آن است که بسیاری از مردم در جهان در جستجوی ثبات و هویت از طریق دین هستند.
بسیاری از متفکران بنیادگرایی را دشمن آزادی های شخصی و متقارن با جزم اندیشی دانسته اند، یکی از دلایل به وجود آمدن بنیادگرایی دینی همان چیزیست که بنیادگرایان آن را از بین رفتن ارزش های اخلاقی و جایگزین شدن مادی گرایی با ارزش های دینی می نامند و در واقع بنیادگرایان خود را بازماندگان یک جهان ناپاک و تنها امید بشریتی می دانند که در گرداب مادی گرایی در حال دست و پا زدن است، پس برای زنده ماندن باید همه چیز را در حال انحطاط نشان داد، جریان سازنده جهان را نادیده گرفت و دائم به فکر یافتن دشمنانی جدیدبود، واژه بنیادگرایی در عرصه سیاسی در مباحثاتی درون مذهب پروتستان آمریکایی در اوایل قرن بیستم به کار رفت، پس می توان گفت بنیادگرایی پدیده ایی نو می باشد زیرا اگر این اصل علمی را در نظر بگیریم که علم تبیین کننده وضع موجود است و هیچ گاه نمی تواند آینده را بصورت دقیق پیش بینی کند بر این اساس بنیادگرایی، نوعی تفکر سیاسی در عرصه حکومت داری با حضور دین سالاران (تئوکراسی )که متفکران غربی اعتقاد داشتند که دنیا به سوی عقلانیت ابزاری و لائیسیته پیش می رود، را ایجاد کرد، بنیادگرایان اسلامی در افغانستان ماموریتشان برای مبارزه با کمونیسم تمام شد و توانستند با تفکر بنیادگرای خود ارتش سرخ شوروی را از خاک افغانستان بیرون کنند و ضربه مهلکی به اتحاد جماهیر شوروی بزنند.
بنیادگرایان اسلامی دیگر محبوبیتی برای غرب نداشتند ولی محبوبیت آن ها افزایش پیدا می کرد زیرا اجتماعات شرق بخصوص کشورهای توسعه نیافته اسلامی به بنیادگرایان می پیوستند، زیرا معتقد بودند توسعه و پیشرفت باید از داخل جامعه آن هم با عقاید صرف اسلامی ودینی بیرون آید که گروه اسامه بن لادن نماد این تفکر بود لازم به ذکر است که بنیادگرایی بن لادن اسلامی سلفی و وهابی مرتجعانه است، برجسته ترین ویژگی بنیادگرایی دینی در این است که به دنیای نوین به شدت پشت کرده است.
باید گفت از نگاه بنیادگرایی دینی دو جنبه وجود دارد: یک وجه نوگرایی معادل با انحطاط و فساد است، اما متاسفانه این نگاه ساده انگارانه و نادرست است، جنبه دیگر آن این است که بنیادگرایی دو وجه دارد وجه سنتی و نوین، زیرا مشخصا رابطه آن با نوگرایی آمیزه ای از نفرت و حسادت است، بی شک چالش بنیادگرایی با نوگرایی می باشد زیرا از نگاه بنیادگرایان آیین فردگرایی روشی است برای خشنودی فرد، این آیین غیر اخلاقی که کاملا هم منحط است و فسادهای اخلاقی را به بار آورده است، بر این اساس بنیادگرایان دینی از مردم می خواهند که خود را با یک نظام اخلاقی تجویز شده و مقرر شده توسط خداوند تطبیق دهند، باید گفت بنیادگرایان مسیحی به منظور مبارزه با بی بندوباری و مادی گری خواستار بازگشت به عصر اهمیت خانواده یا ارزش های دینی شده اند.
بنیادگرایی دینی، نه یک آموزه اخلاقی یا فلسفی بلکه یک پدیده اجتماعی است. این پدیده از طبقات خلع ید شده اجتماعی بر می خیزد و از بیگانگی عمیق و حس نابودی این خلع ید شدگان نیرو می گیرد. این وضع در مورد طبقات فرودست غرب میانه آمریکا، رهبران قبیله ای طالبان، طایفه های نظامی-اشرافی اسپانیای ناسیونالیست صدق می کند. اگرچه بنیادگرایی دم از امر قدسی می زند اما اهدافش همیشه این جهانی بوده: احیای جایگاه از دست رفته سروری اخلاقی. هنگامی که بنیادگرایی ابعاد سیاسی می یابد (که اغلب چنین می شود) پیروانش همواره درصدد باز پس گیری قدرت سیاسی و مزایای اقتصادی ناشی از آن بر می آیند.
این نکته هم درباره ناسیونالیست های اسپانیایی 1936 صدق می کند و هم در مورد طالبان1990 .درسال1939 طبقه حاکم فالانژیست و هم پیمانان مذهبی اش حکومت و همه نهادهای اجرایی اسپانیا را قبضه کردند و کشور را به سان یک شرکت انحصاری گسترده اداره کردند. بانک ها و موسسات تجاری، صنعت و تجارت به کنترل طایفه های متحد در آمد؛ منبرها، تخته سیاه ها و ابزار ارتباط جمعی به انحصار کلیسا در آمد. اگرچه از1980 به این سو بازیافت دموکراسی و احیای حیات مدنی اجتماع، کنترل کلیسا بر زندگی اغلب مردم را در هم شکسته است، اما هنوز بسیاری از علقه های اقتصادی (و به تبع آن قدرت سیاسی و فرهنگی) کلیسا هم چنان باقی است.
بنیادگرایان پریشان از حس عمیق نابجایی و خسران، طالب گذشته ای فرضی هستند که مملو از تقوا و درستکاری بوده است. کهن گرایی منشاقدرت است، به عنوان مثال پس از پیروزی فرانکو سرکوب تروریستی که جامعه اسپانیا را در هم کوبید میزان عقب افتادگی روابط اجتماعی و انسانی مطلوب بنیادگرایان را عیان کرد. در آن دوران چیرگی فاشیسم و نازیسم، عقب افتادگی فضیلتی ستوده بود.
بنیادگرایی چون ریشه هایش در شهوت کسب قدرتی برخاسته از تعالی اخلاقی است نیروهایی را که در پی تلافی جویی اخلاقی، فرهنگی و اقتصادی هستند به گردهم می آورد؛ و به روابط اجتماعی مبتنی بر رسوم و روابط کهن قدرت باز می گردد. درست همان طور که طالبان شیوه های رفتار اجتماعی مناسب را تجویز کردند (که مردان ریش بگذارند، زنان روبند بپوشند) تا جامعه را به دوران پاک امپراتوری یکپارچه اسلامی بازگردانند و از شر مفسدان رها شوند.
به همین سبب، بنیادگرایی آسان تر از همه جا در اجتماعات راکد یا رو به زوال پا می گیرد. جاهایی که قدرت و منزلت اقشار حاکم رو به انحطاط است اما نیروهای سیاسی و اجتماعی جدیدی شکل نگرفته اند. این نکته خیزش بنیادگرایی و جنبش های محافظه کار دینی در اروپای بین دو جنگ را تبیین می کند.
اگرچهدر بنیادگرایی جهت باززایی جامعه ای اخلاقی تبلیغ می شود اما رهبریش به سبب دل مشغولی به بازیابی قدرت و ثروت از دست رفته به دنبال سیطره بر حیات اقتصادی، فرهنگی و فکری است. یک جنبش قوی ضد روحانیت کلیسایی در اسپانیا شکل گرفته بود، که قدرت و امتیازات و بقای اقتصادی کلیسای کاتولیک را تهدید می کرد. در آن هنگام کلیسا همچنان زمینداری عمده بود (و در این مقام باقی ماند) و جنبش های خشونت بار خواهان اصلاحات ارضی این تمرکز قدرت و ثروت را تهدید می کرد: در حالی که فقر دهقانان بیداد می کرد، طبقات بی سواد روستایی، کلیسا را نهاد سرکوبگر می شمردند. به همین ترتیب، در افغانستان هم، قبل و بعد از تجاوز شوروی، درآمد مزارع خشخاش رو به افول بود؛ تقلا برای تملک زمین در اسپانیا و مزارع خشخاش در افغانستان ناگزیر با جنگ بر سر تصاحب روح ملت درهم تنیده بود.
یک پشتیبان عاطفی قوی رژیم فالانژیست “پیمان خون” بود. پیمانی میان کسانی که در مستعمرات اسپانیا در مراکش جنگیده بودند و سپس به انتقام جویی از شکست خوردگان پرداخته بودند. پشتیبان دیگر، اسطوره شهادت بود که بویژه رهبر فالانژها خوزه آنتونیو پریمو دو ریورا و دیگران آن را تبلیغ می کردند. رشته ای خونین، گروههای متفرقی را که پس از پیروزی ناسیونالیست ها قدرت را به دست گرفتند یکپارچه کرد و اعدام های جمعی و مداوم اتحادشان را حفظ کرد. این ایده که خون و تعصب متعلق به کسانی است که از خود گذشتگی کرده اند، شهید داده اند و رسالت خویش را به انجام رسانده اند.
بنیادگرایی با ترس از “دیگری” جان می گیرد. این “دیگری” در وهله نخست یک تهدید اقتصادی یا نظامی نیست بلکه یک مرض اخلاقی است؛ سرطانی است که اخلاقیات و نظم را نابود می کند. فلسفه بنیادگرایی حتی پس از پیروزی هم به دشمن تراشی های جدید نیاز دارد.
در جوامع بنیادگرا ی غرب، همه متون، رسانه ها، روزنامه ها و آموزش و پرورش تحت کنترل کلیسا بود. اسقف ها قواعد شایستگی را تعیین می کردند. این قدرت را نهادهای تحت پوشش مالی حکومت، و قوانین و قوای مجریه ای که حکومت بنیادگرا در اختیار کلیسا گذاشته بود به ارباب کلیسا می داد. نمونه این قوای اجرایی در افغانستان نیروی پلیس دینی منکرات بود که تحت نظارت وزات امر به معروف و نهی از منکر عمل می کرد و قوانین اسلامی را با شدتی ورای شرایط اسلامی تحمیل می نمود.
بنیادگرایان بی اخلاقی را عموما معادل خیانت سیاسی می شمارند. ناسیونالیست های اسپانیایی و طالبان افغانی باور داشتند که فساد اخلاقی (روابط خارج از ازدواج، تساهل جنسی) چنان به انحطاط جامعه می انجامد که به آسانی آن را طعمه دشمنان می کند: ناسیونالیست های اسپانیایی، هر ساله ده ها هزار نفر را متهم به “سرخ” بودن می کردند، که معادل فساد اخلاقی بود.
جنبه دیگری از این نظام کنترل و قرینه دیگری میان اسپانیاو طالبان پرورش مردان جوان و پسران در یک محیط کاملا مردانه و آمرانه شدیدا مذهبی بود تا آنان را برای جهاد آماده کنند. در اسپانیا می گفتند که “جوانان باید سختی کشیدن را بیاموزند، باید خشونت را بپرستند. در جوانی، خشونت میهن پرستانه نه فقط ضروری، بلکه مطلوب است. ما باید کاملا تابع نظام اخلاقی مبتنی بر خشونت و روحیه جنگ طلبی باشیم.”
اما در آخر نکته ای که باید یاد آور شد این است که بنیادگرایی با محافظه کاری تفاوت عمده ای دارد، محافظه کاری میانه رو، دور اندیش، متمایل به جانبداری از نخبگان و دفاع از سلسله مراتب و هوادار استمرار وضع موجود است، در حالی که بنیادگرایی جسور و گاهی آشکارا حالت انقلابی دارد، بنیاد گرایی هیچ نسبتی با سنت گرایی ندارد زیرا سنت گرایی دلالت بر این اعتقاد دارد که نهادها و روش هایی موروثی بویژه آن هایی که از تاریخی طولانی و مستمر برخوردارند بهترین رهنمودهای بشری هستند ولی بنیادگراها هوادار تفسیر “ نوین “ از آموزه های دینی و خواستار تجدید حیات کامل اجتماعی است.