حتی اگر به ظاهر، جهانیسازی را نتیجه پیشرفت چشمگیر فناوری رسانهای و اطلاعاتی در دهههای انتهایی قرن بیستم بنامیم، با این حال باز هستند کسانی که جهانیسازی را نتیجه تلاش برخی از مشاوران و صاحبنظران ایالات متحده آمریکا در سال 1965 میدانند.
نظریهپردازان آمریکایی 3 موضوع اساسی را در این طرح مد نظر داشتند و به دنبال اجرایی کردن آن برای تضمین تسلط واشنگتن بر جهان بودند.
موضوع اول در مورد استفاده از بازار جهانی به عنوان یک وسیله کارساز به منظور ایجاد اختلال در نظم دولتها و برنامهریزی اجتماعی آنها.
موضوع دوم مربوط به رسانههاست، استفاده از رسانهها به عنوان یک عامل اساسی برای ایجاد تغییرات دلخواه و مطلوب در سطوح منطقهای و همچنین در سطح جهانی.
موضوع سوم مربوط به بازار است و البته در این موضوع بسیار بی رحمانه عمل میکنند و میگویند بازار نه تنها محلی برای رقابت است بلکه محلی برای جداسازی انواع انسانهاست، جداسازی انسانهای قوی از ضعیف.
چرا که داروین معتقد بود از لحاظ زیستی حق حیات برای قویتر است و این نظریه الهام بخش آنان در نظریههای اقتصادی است و آنان بر این عقیده هستند که دربازار فقط قویتر حق حیات دارد و میتواند در بازار باقی بماند و بقیه باید نیست و نابود شوند و تنها گزینه باقیمانده برای انسان ضعیف مرگ است.
بنابراین کل موضوع به یک ایدئولوژی صریح مربوط میشود که اساس آن بر 3 پایه زیر استوار است:
1- فلج کردن دولتهای محلی و در نتیجه فروپاشی جهانی و ایجاد زمینه برای تسلط شبکههای سرمایهداری جدید و شرکتهای بزرگ چند ملیتی برای تسلط بر کل جریانهای اقتصادی جهانی.
2- استفاده از رسانهها و امکانات اطلاع رسانی پیشرفته جدید جهت شبیخون فرهنگی و استعمار مغزها. استعمار مغزها از طریق وابسته کردن آنها به یک دایره فکری محدود به نام سودجویی، این دایره فکری عقل را از هرگونه تفکری خارج از آن ممنوع میکند و عقل را تبدیل به یک عقل صرف ابزاری میکند (reason instrumental) و بدینگونه است که موضوع سودجویی اساس همه چیز میشود.
این سودجویی که پایه و بنیاد آن براساس ابتکار ابزارآلاتی برای کاهش مشکلات صرفا رفاهی و تجملی در محدوده سود و منفعت است، جوانب انسانی و اخلاقی را مدنظر ندارد. یعنی سود حتی به قیمت نابودی اخلاق و انسانیت.
3- نگاه به همه انسانها براساس نظریه داروینی، یعنی بقا فقط برای قویتر است و در اینجا قویتر کسی است که ثروت و نفوذ بیشتری برای سلطه جویی بر دیگران داشته باشد.
و برپایه این تفکر، خصوصیسازی، بازار، رقابت و...در واقع چیزی نیست جز وسیلهای برای نادیده گرفتن و از میان بردن حقوق کارگران و اعمال بیرحمی بیشتر به آنان و اخراج عدهای بیشتراز آنها. (سود بیشتر=کارگر کمتر)
در سال 1995 یک آگاه به مسائل جهانیسازی میگوید جهانیسازی تنها یک مجموعه عملیاتی برای سرعت بخشیدن و تقویت رقابت جهانی نیست، بلکه واقعیت مسلمی است که به واسطه امپراتوری سرمایهداری پولی و بانکی جدا از سرمایهداری صنعتی خود را بر جهان تحمیل کرد، امپراتوریای که اقتصاد لیبرالیسم متوحش را به بالاترین درجه بیرحمی میرساند و بدین گونه شد که جهانیسازی شروع به نابودی موسسات دولتی کرد؛ موسسات دولتی که تا 50 سال پیش (50 سال پیش از سال 1995) توازن اجتماعی را در کشورها حمایت میکرد.
پایههای توازن اجتماعی مذکور براساس بندهای ذیل بوده است:
جهانی شدن، انتقال قدرت از دولتها به موسسات جهانی است، همانگونه که خصوصیسازی انتقال قدرت از دولتها به افراد است
1- کارمزد کارگر قبل از اینکه وسیلهای برای کسب درآمد فردی باشد وسیلهای برای شرکت دادن افراد در اجتماع و ایجاد همبستگی و تعلق خاطر اجتماعی بین افراد جامعه است.
2- سیستم پولی و بانکی که اساس آن بر خدمت رسانی به عموم مردم بود.
3- همچنین وجود موسسات دولتی قوی که سرمایهداری آزاد را نظم داده و او را قانونمند (براساس قوانین انسانی و اخلاقی) میکرد.
اما جهانیسازی با از بین بردن و تضعیف این 3 فاکتور مهم باعث ایجاد بی کاری و اعمال بیرحمی به میلیونها کار گر و جوان شد و باعث شد جوامع نسبتا پیشرفته ومرفه نیز دچار بیکاری بنیادی شوند.آنچه ما در گفته فوق به آن استناد میکنیم، مقالهای است که یکی از مسوولان سابق رده بالای وزارت دفاع آمریکا در مجله روابط خارجی شماره مارس 1996 بیان داشته است. او شرح میدهد چگونه آمریکا در آینده نزدیک میتواند سلطه سیاسی خود را بر جهانیان بگستراند آن هم به لطف قدرت بیهمانند خود در سیطره بررسانهها و مراکز ارتباط جمعی پیچیده جهانی، او همچنین اضافه میکند که حالا دیگر معنی ژئوپلتیک عوض شده و معنی جدید آن مراقبت از سلطه غیرمادی است، یعنی مراقبت از فناوری رسانهای چرا که این فناوری رسانهای است که با وسائل ارتباطی پیشرفته خود مرزهای اقتصاد سیاسی جهان را ترسیم میکند.
و بدینگونه است که جهانیسازی، مرزهای دیگری، غیر از مرزهای ملی و قومی را به وجود میآورد. این همان حدود و مرزهای نامرئی است که شبکههای سرمایه داری جهانی برای اقتصاد و همچنین ذوق و سلیقه و فرهنگ انسانها ترسیم میکنند.
متوجه میشوند که پیشرفت براساس مدل جهانی شدن به معنی پیشرفت به قیمت نابودی هویت و فرهنگ ملی آنهاست.
جهانی شدن طبق تعریف فوق به معنی گرفتن قدرت و اختیار از دولتها در زمینههای اقتصادی و رسانهای و سپس سیاست و فرهنگ و انتقال آن به دست موسسات جهانی است. همانگونه که خصوصیسازی هم به معنی گرفتن قدرت از دست دولتها و دادن آن به افراد خاص است. افراد خاص در روزگار جهانیسازی ضرورتا شهروندان خود آن کشور نیستند بلکه آنها سرمایهدار بدون مرز و وطن هستند، سرمایهداران جهانی و به این طریق است که جهانیسازی 3 پایه اساسی زیر را از بین میبرد.
دولت، ملت و وطن. و اگر ما این 3 پایه را حذف کنیم، چه چیزی باقی میماند؟ تنها چیزی که باقی میماند همان امپراتوری جهانی است و شهروندانش.
شهروندان امپراتوری جدید جهانی در عصر جهانیسازی چه کسانی هستند؟
1- شرکتها و موسسات چند ملیتی که رهبری امور جهانی را بر عهده میگیرند و آنها هستند که به جای دولتهای محلی تصمیم میگیرند.
2- انسانها، منظور انسانهایی که قادر هستند تولیدات شرکتهای بزرگ را مصرف کنند و تنها چیزی که در بین آن انسانها مشترک است، قدرت مصرف کردن تولیدات شرکتهای بزرگ است.
3- اما غیر از افراد فوق، کسانی که قدرت خرید تولیدات شرکتهای بزرگ را ندارند، اینها منتظران مرگ هستند. اینان همان کسانی هستند که طبق نظریه داروین باید از بین بروند.
و اینگونه است که جهانیسازی از این نگاه، جهان را تبدیل به جهان بدون دولت بدون ملت و بدون وطن میکند.
جهان جهانیسازی شده، دارای 2 وجه است، یک وجه آن موسسات، شرکتها و تولیدکنندگان بزرگ و وجه دیگر آن مصرفکنندگان غذاها و مشروبات وهمچنین فرهنگ و حرکات و سکناتی که شرکتها به آنان تحمیل میکنند و این جهاندووجهی همان وطن جدید است. وطنی بدون جغرافیا بدون مرز و بدون گذشته تاریخی و بدون انسانیت.