تاریخ انتشار : ۰۸ بهمن ۱۳۸۸ - ۰۸:۱۳  ، 
کد خبر : ۱۳۶۷۵۷

تعصب، الگویی برای فکر نکردن


طبعا غرض این وجیزه روده درازی به شیوه مألوف جریده نگاری در باب اهمیت اجتناب از عصبیت و تعصب(fanaticism) نمی تواند باشدچراکه نه می توان در قالب یک یادداشت و تذکار چیزی نگاشت که تمامی جنبه های بحث را درخود داشته باشد و نه باید(تاکید بر نباید از سوی سردبیر محترم است!)با مخاطبان عصرپنجشنبه چندان پرطمطراق بود که عطای خواندن را به لقای دشواری آن ببخشند. از این حیث می رویم سر اصل مطلب:
ظاهرا حضرت ارسطو بوده که نخستین بار با تاکید بر حقیقت ، آن را از استادش افلاطون بالاتر دانسته و یادآور شده که حقیقت را از افلاطون دوست تر می دارد.درس بزرگ استاد منطق ، خودداری از تعصبی است که دفعتا در این جغرافیا معنایی مثبت و مترادف با غیرت و شرف دارد. هرچند در طی یکصد سال گذشته این مفهوم بین دو قطب سلب و ایجاب متذبذب بوده و از زمان ورود نام کانت یعنی به سال 1314قمری در کتاب بدایع الحکم و به تبع آن تاثیر فروغی و میرزاملکم خان روکرد دیگری نیز به این مفهوم به وجود آمده اما به هر تقدیر نمی توان از زیر سایه سنگین ایجاب این خصلت قومی و قبیله ای خارج شد.
گفتمان سنتی که من را به شدت در ما ذوب کرده و به تعبیری فردیت انسانی را در جمعیت قومی مستحیل ساخته این نوع از عصبیت و منطق گریزی را به مثابه فضیلت ارزیابی می کند و نکته جالب این است که امروز نیز در گزاره های کلامی بسیاری از رسانه ها (علی­الخصوص رسانه ملی) تعصب مرادف با غیرت و فتوت دانسته و تبلیغ می شود. درحالی که درمتون فکری و حتی نصوص دینی این خصلت تقبیح شده، مذموم دانسته می شود و گذار از تعصب به تعقل را ازجمله مهمترین مولفه های پیش رفت و تعالی هرملتی به شمار می آید­.
البته در تبارشناسی تعصب (fanaticism) در ایران نمی توان آن را خاص این جغرافیا دانست اما نمی توان منکر ریشه های قوی آن در سنت­های فکری، فرهنگی، دینی، اجتماعی و سیاسی خودمان بود. وضعیتی که در ذهنیت فرهنگی مغرب زمین(بدون ارزشداوری)مرحله گذار را با جمله "Cogito, ergo sum" دکارت آغاز کرد. دکارت در گزاره «می اندیشم؛پس هستم»که چون گدازه ای تمامی بنیان های فکری غرب را شمع آجین کرد، به تمامه بر فردیت تاکید داردو همین گزاره در غرب به یکباره هویت­مندی«من» در­مقابل «ما» را پی می ریزد. از این حیث شاید بتوان تاکید بر سوژه شناسا و به تعبیری خودمانی اهمیت یافتن «من» را سرآغاز رنسانس فکری مغرب زمین دانست. این درحالی است که مشرق زمین به دلیل نگرش قبیله ای و اسطوره مداری فکری هنوز به دنبال دریاشدن قطره است. قطره ای که تا به دریا نپیوندد هویتی ندارد و البته درصورت پیوستن هم سرنوشتی جز این نخواهد داشت چراکه دیگر قطره به ماهو قطره نیست و تنها به عنوان جزئی از دریا ارزیابی می شود.
سخن کوتاه می کنم اضمحلال هویت فردی و تفرد ناخودآگاه نضج یافتن یک شکل اجتماعی سخیف را در پی دارد که در آن فرد خود نمی اندیشد و به تعبیری کوگیتوی دکارتی عملا تحت سلطه خرد قبیله ای و قومی بدل به پارادایمی از نیندیشیدن می شود که ما آن را تعصب می نامیم.
خردانتقادی به مثابه رکن اصیل تفلسف و تفکر در عالم تعصب­ نمی تواند نضج گیرد چراکه خرد انتقادی با تفرد و فردیت معنا می یابد اما در زیستجهانی که به دریاشدن باور دارد و نه قطره ماندن هیچگاه نمی توان انتظار تفکر انتقادی داشت و باید تاوان این غیبت را با پذیرش تعصب پرداخت. نمی توان در مجال پیش رو از غیبت خرد انتقادی و سوژه شناسا در ذهنیت ایرانیان سخن گفت و تمامی تقصیرها را بر گردن یک یا چند عامل انداخت و مدعی بود که مثلا فقط مردم این جغرافیا یا فقط قشر سیاستمدار ویا فقط... نقدپذیر نیستند وباوری به تفکر انتقادی ندارند.نمی توان مدعی بود که فلان تیپ اجتماعی به باورهایش چنان مومن است که هیچگونه نقدی را برنمی تابد چرا که این موضوع در جغرافیای ما خاص یک تیپ اجتماعی نیست بلکه در تمام سطوح جامعه از مردم عادی گرفته تا سیاستمدار و روشنفکر و... ریشه دوانده است.
در این شرایط نقش روشنفکران و اهالی فکر غیرقابل اجتناب و به تعبیری منصفانه تر غیرقابل بخشش است. متفکران ما تا به یک جهان فکری می رسند چندان دوستی آن را می پذیرند که گویی حرف اول و آخر را زده است. نمونه های بسیاری را می توان از لابلای اوراق تاریخ بی قراری فکر ایرانی استخراج کرد. از یکسونگری کمونیست های ایرانی(که به مانند ریخته گرانی در هیات استاد متالوژی دانشگاه ظاهر شدند) گرفته تا تعصب بر روی تفاسیری که در دهه های گذشته از هایدگر و اندیشه هایش صورت گرفت و سالها به عنوان جریان حاکم در جامعه فکری ما جولان دادند و چندان بر تفسیر استاد، تاکید کردند که گویی حرف اول و آخر فیلسوف همین بوده که در تفسیر فردید یا کربن وجود دارد. این درحالیست که اساسا خود مفسران چندان به تفسیرشان تعصب نداشتند چراکه خوب می دانستند تفسیر کربنی و فردیدی تنها به عنوان یک تفسیر یا یک امکان تفسیری معنا دارد، اما نه به عنوان تفسیر مطلق یا چیزی که از تفسیر فراتر می رودو به شعار(آن هم از نوع افراطی، خشونت آمیز و تعصب آلود) تبدیل می شود . این رویکرد دیگر نه می تواندفلسفه باشد و نه تفسیر. بلکه کین توزی و یورش خرد ستیز در زیستجهان ستیزه و استبداد است و نه به قول کانت لزوم اثبات عالم خارج. در این زیستجهان چیزی که می بینیم پیش فرض کین توزی و قدرت طلبی است. بعد از این پیش فرض چماق لازم می افتد .عده ای پوپر را چماق می کنند و عده ای دیگر هیدگر را . آقای سروش مخالفان پوپر را نکوهش می کند که نمی دانند پوپر فیلسوف علم است و به کارگردان سینما احسنت می گوید چون خشونت را با هیدگر جوش می دهد . اینجا یادشان می رود که بگویند این کارگردان که تاکنون چیزی به جز فیلمنامه و گهگاهی روزنامه نخوانده کتاب هایدگر و استعلای بیژن عبدالکریمی رابه دست تروریست فیلم می دهد تا یک تحقیق پر زحمت و شرافتمندانه در چند نما، مفت و مسلم بی حرمت شود. اینجا حرمت تفکر و پژوهش دود می شود و به هوا می رود، اما آنجا تازیانه ملامت بر کسانی فرود می آید که نمی دانند پوپر فیلسوف علم است. زیستجهان ستیزه. کسی که درد تفکر دارد می داند که تاریخ فلسفه غرب یک دیالوگ است. پوپر ، هیدگر، مکتب فرانکفورت، هابز، هگل ، شوپنهاور و نیچه همه به هم مربوطند. اما وقتی استبداد در ژرفای تربیت ماست کسی که هیدگر ترجمه می کند فدایی هیدگر است یا برعکس پوپررا به تنهایی ، چکیده و اول و آخر حقیقت معرفی می کنیم. حالا بیابید پرتقال فروش را.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات