تاریخ انتشار : ۲۸ دی ۱۳۸۸ - ۰۸:۵۷  ، 
کد خبر : ۱۳۶۸۹۳

نقش نومحافظه‌کاران در چالش بین ادیان


بهراد فرهمند
«به من نشان بده که محمد(ص) چه ‌چیز جدیدی آورده است. شما در این دین تنها چیزهای غیرانسانی و اهریمنی می‌یابید... خشونت با طبیعت خداوند و طبیعت روح انسانی در تضاد است. خداوند با خون ارضا نمی‌شود. اعمال غیرمنطقی با طبیعت خداوند در تضاد است. ایمان از روح متولد می‌شود نه از بدن. هرکس که می‌خواهد کسی را به ایمان دعوت کند باید توانایی خوب سخن گفتن و استدلال کردن داشته باشد، بدون خشونت و تهدید.»
این سخنان موهن علیه پیامبر اسلام(ص) و دین او توسط «کاردینال جوزف آلویس راتزینگر ملقب به پاپ بندیکت شانزدهم» رهبر کاتولیک‌های جهان در محل دانشگاه «رگنزبرگ» آلمان در طی سخنرانی به نام «ایمان، منطق و دانشگاه» ایراد می‌شود.
وی این مطالب توهین‌آمیز را از قول امپراطور بیزانس «مانوئل دوم پلالوگوس» در سال 1391 میلادی که با یک متفکر ایرانی سخن می‌گفته نقل می‌کند.
پاپ در ادامه سخنرانی توهین‌آمیز خود به نقل از امپراطور بیزانس مدعی می‌شود: «نکته اصلی سخنان امپراطور این بوده است که عمل غیرمنطقی مخالف طبیعت الهی است.» وی در ادامه می‌افزاید: «ما در درک خداوند و نحوه اعمال مذهب دچار ابهام هستیم. آیا تضاد عمل غیر منطقی با طبیعت خداوند امری منبعث از یک ایده یونانی است یا باید آن را حقیقتی والا تلقی کرد. روشن شدن تکلیف این موضوع شاید بسیاری از معضلات فعلی را کاهش دهد.
جناب پاپ چنان از قول امپراطور مانوئل دوم به اسلام و پیامبر(ص) آن می‌تازد که گویی فراموش کرده است در دورانی که امپراطور بیزانس متفکرانه و عالمانه خشونت مسلمانان و دین آنان را تقبیح می‌کند، که آن دوران مصادف است با قرون وسطایی که با راه انداختن جنگ صلیبی به فتوای «پاپ اوریانوس دوم» سعی می‌کردند خداوند را با خون ارضا کنند و مسلمانان و یهودیان را از دم تیغ کینه‌توزی و جهالت خود بی‌هیچ ترحمی، حتی به نوزادان و ناتوانان می‌گذراندند.
پاپ بندیکت شانزدهم در هنگام دیدار از سرزمین مادری خود که روزگاری مهد فاشیسم و جولانگاه جنایتکاران هیتلریزم بود، با دم ضد مسیحیایی خود بر تنور نظریه برخورد تمدن‌ها می‌دمد. نظریه‌ای که در الگوی تمدنی خود برخورد مرزهای تمدن‌ها را نه بر اساس تمدن غرب و شرق، بلکه تقسیم تمدن‌های هفت‌گانه بر شالوده ادیان و از جنس ایدئولوژی پایه‌ریزی می‌کند.
هانتینگتون معتقد است برخورد اصلی، میان دو تمدن اسلامی و مسیحی (غربی) می‌باشد. این در حالی است که در کمال تعجب دویست و شصت و پنجمین رهبر کاتولیک‌های جهان مکررا اعلام می‌نمود که او نیز همچون پاپ ژان پل دوم فقید خواهان گفت‌وگو با مسلمانان میانه‌رو می‌باشد، مشروط بر آن که جهان اسلام مسیحیت را با غرب فاقد ارزش، برابر نشمارد.
وی همان کسی است که کاریکاتورهای موهن به ساحت پیامبر اسلام(ص) را که در روزنامه‌های دانمارکی به چاپ رسیده بود محکوم نمود و با صراحت اعلام کرد: «کلیسای کاتولیک معتقد است برای درک بهتر و صلح میان انسان‌ها، باید باورها و نمادهای مذهبی محترم شمرده شوند. درک و احترام به باورهای مذهبی امری ضروری و الزامی است. پاپ در 16 آوریل سال جاری هم خواهان حل‌وفصل مسالمت‌آمیز بحران هسته‌ای ایران شد و اظهار امیدواری کرد که طرفین با مذاکرات صادقانه به راه‌حلی محترمانه دست یابند.
بندیکت شانزدهم از مخالفان نبرد پیشگیرانه –دکترین دفاعی بوش- است و می‌گوید جنگ عراق هیچ توجیه اخلاقی ندارد. او می‌گوید: «اقدام بوش برای فرستادن نیروی نظامی به قلب جهان اسلام نه تنها به نفع دموکراسی نیست بلکه ضررهای غیرقابل جبرانی را به همراه دارد. وی گفت‌وگوی ادیان را امری ضروری می‌داند که موجب سعادت بشر است.
سخنان اخیر وی کاملا با نظرات سابق او مغایر است و عده‌ای آن را سهوی می‌دانند. اما واقعیت آن است که جناب کاردینال جوزف آلویس راتزینگر همان کسی است که در اوایل دهه 80 میلادی رئیس کمیته «اجماع دکترین ایمان» بوده است. کمیته‌ای که در واقع همان کمیته تفتیش عقاید واتیکان برای جلوگیری از انحراف کشیشان می‌باشد.
هیچ‌کس فراموش نمی‌کند این کمیته تفتیش عقاید در قرون وسطی چه انسان‌هایی را به جرم دگراندیشی و مخالفت با رفتارهای قدرت‌طلبانه و مستبدانه کلیسا در آتش جهالت کشیشان آن دوران سیاه، زنده زنده می‌سوزانده‌ است. جناب پاپ رئیس چنین کمیته‌ای بوده است و شهرت او در محافظه‌کاری سنت‌گرا و جزم‌اندیشی در باورها برای دین‌شناسان زبانزد است.
بنابراین نمی‌توان از ایشان توقع حرکتی به منظور نزدیکی ادیان به یکدیگر و گفت‌وگو میان آنان را داشت.
اما واقعیت چیست و چه وقایعی در پشت این حرکات ضد اسلامی نهفته است؟
پس از یازدهم سپتامبر
حملات یازدهم سپتامبر مستمسکی بود برای آنکه ایالات متحده آمریکا با اعلام به خطر افتادن امنیت ملی و منافع جهانی خود دست به اقدامات پیش‌گیرانه علیه دشمن تازه خود یعنی تروریسم بین‌المللی جهان با پسوند اسلامی آن بزند.
ایالات متحده آمریکا با دو حمله نظامی به کشورهای ضعیف، افغانستان و عراق و اشغال آنان در واقع کلید مبارزه با تروریسم جهانی را که ادعای عزم راسخ در نابودی آن دارد می‌زند و با تغییر مسیر سیاست جهانی پس از حادثه یازدهم سپتامبر، دولت بوش که از نداشتن سیاستی تعریف‌ شده و استراتژی معین در سیاست خارجی رنج می‌برد به مقصود خود نایل می‌آید.
ایالات متحده با طرح اینکه بنیادگرایان اسلامی به دنبال تشکیل یک امپراطوری از اسپانیا تا اندونزی می‌باشند و به دنبال تحقق آن خواهان نابودی تمدن غرب و پیشرفت‌های تکنولوژی و علمی آن است یک اسلام فوبیا (ترس از اسلام) را در میان غیر مسلمانان ایجاد می‌کند.
القاعده و گروه‌های وابسته به آن در سراسر جهان، جنبش مقاومت فلسطین و لبنان و حتی گروه‌های شیعی مسالمت‌جو در عراق که در یک روند دموکراتیک وارد حکومت شده‌اند در نهایت غرض‌ورزی دارای آرمانی مشترک و ستیزه‌جویانه علیه غرب معرفی می‌شوند.
دولتمردان واشنگتن نبرد خود علیه تروریسم بین‌المللی، که ادعا می‌کنند اسلام ایدئولوژی آنان است را یک نبرد مقدس می‌دانند، که ایالات متحده ابرقهرمان این مبارزه می‌باشد و دنیای متمدن و صلح‌جو باید رهبری آن را در این نبرد بپذیرد. برای جلوگیری از ایجاد امپراطوری شیطانی توسط بنیادگرایان اسلامی (به ادعای غرب) باید نبرد بزرگ ایدئولوژیک با تاریک‌اندیشان و اشرار جهانی را آغاز نمود، نبردی که ایران شیعی و متحدین او القاعده و سنیان ستیزه‌جوی سنت‌گرا، سه ضلع مثلث شرارت برای نابودی تمدن غربی می‌باشند!
نومحافظه‌کاران حاکم بر آمریکا و بنیادگرایان مسیحی در غرب به دنبال جنگ مذهب علیه مذهب برای رسیدن به مقصود و فائق آمدن در این نبرد می‌باشند.
امروز بسیاری از نویسندگان در تحلیل‌های گوناگون پس از اشاره به پیشینه امر و شرایط کنونی ادعا می‌کنند که یک جنبش مذهبی جهانی و نیرومند در پیش است.
نقش مذهب در سده‌های گذشته چنان بنیادین و محوری بود که بر روابط میان کشورها تاثیر گذاشت هم رقابت درون ادیان مانند درگیری‌های گروه‌های مسیحی با هم و همچنین میان پیروان ادیان گوناگون مانند اسلام و مسیحیت و... سخت در پهنه روابط بین‌الملل مطرح بود. با وجود این پس از پیمان صلح وستفالی پس از جنگ‌های سی‌ ساله مذهبی در سال 1648 و سر برآوردن شمار بسیاری از کشورهای سکولار به‌ ویژه در اروپای غربی و نیز شکل‌گیری پدیده استعمار در جهان نقش مذهب و اهمیت بین‌المللی آن کاهش یافت.
اکنون شواهد بسیار و انکارناپذیری از بازگشت با اهمیت اندیشه‌های مذهبی و بازیگران مذهبی در گستره جهان وجود دارد؛ هرچند باید گفت که این بازگشت ناگهانی نبوده بلکه جنبشی است که رفته‌ رفته از چند دهه گذشته به جهان سیاست راه یافته است. امروز بررسی مقوله مذهب برای نویسندگان و دانشگاهیان در جهان غرب اهمیت بسیار یافته و یکی از دلایل این توجه، برخاسته از علوم اجتماعی در باختر زمین است که بر دو فریضه اصلی استوار است:
1- خردگرایی و سکولاریسم که با یکدیگر همزادند.
2- نظام اجتماعی، اقتصادی و سیاسی مدرن که ناشی از روند مستمر و مداوم «خصوصی شدن» مذهب است.
در مکتب سکولاریسم، مذهب و حکومت از یکدیگر جدا و متمایز می‌باشند سکولاریسم برای اثبات برتری خود و برای کسب موفقیت می‌کوشد اندیشه‌های مذهبی را از حوزه عمومی دور کند. پیروان سکولاریسم خود را دوستدار بردباری، مدارا و تساهل، عدالت، استدلال عقلانی و بهبود منافع و اقتدار عمومی معرفی می‌کنند. با گذشت سال‌ها و دهه‌ها از گذار به ظاهر پیوسته جوامع به سوی سکولاریسم در سراسر جهان، به نظر می‌رسید که مذهب دیگر نمی‌تواند به عنوان یک بازیگر برجسته در حوزه عمومی مطرح باشد.
نادیده گرفته شدن مذهب از فرضیه‌های علوم اجتماعی غربی مایه می‌گیرد، اندیشه‌ای که بر دو نکته تاکید دارد تئوری مدرنیزاسیون و تئوری وابستگی که هر دو تاکید دارند بر اینکه هم نظام بین‌الملل و هم روابط بین‌الملل و همه روابط بین کشورها به گونه‌ای پرهیزناپذیر بر پایه سیاست مشارکتی سکولار شکل می‌گیرد.
بر پایه نظریه واقع‌گرایی سیاسی، رهبران به‌ ویژه در کشورهای توسعه یافته باید بکوشند که در جهت‌گیری‌های مذهبی و عقیدتی یکسره بی‌طرف بمانند. این رمز پیروزی در برپا کردن یک دولت ملی (Nation- state) موفق در عرصه جهانی شمرده می‌شود.
رهبران این کشورها معتقد بودند که اگر این راه را پیش بگیرند، شاهد گسترش دگماتیسم، تحجر و افزایش مدارا و تساهل در جامعه خواهند بود. آنان نه تنها این روش را جریانی عادی و طبیعی می‌شمردند، بلکه ایده خود را جهانی و از دید اخلاقی درست می‌دانستند.
خلاصه آنکه بر اثر پیشرفت تند دولت‌های سکولار و متمرکز و در سایه امن دیدگاه که مذهب می‌تواند «آثار بدی» بر جوامع سیاسی داشته باشد، کوشش شد که مذهب به گوشه‌ای رانده شود و هرگز به عنوان ابزار ایجاد یکپارچگی ملی در داخل و ثبات سیاسی بین‌المللی مطرح نگردد.
بدین‌سان مذهب رفته‌رفته از جنبه‌های گوناگون چه در گفتمان سیاسی و چه عملی کنار زده شد.
اما پس از جنگ جهانی دوم و با شروع نهضت‌های آزادی‌بخش علی‌رغم پررنگ بودن نقش جنبش مارکسیستی، نمی‌توان جایگاهی ویژه برای حرکت‌های مذهبی قائل نشد.
در دوران مبارزه با استعمارگران غربی در سرزمین‌های اسلامی از الجزایر گرفته تا اندونزی مذهب به عنوان ابزار مبارزه با استعمارگران به کار گرفته شد.
با ظهور انقلاب اسلامی در ایران و اثرگذاری آن بر مبارزات مسلمانان در سرزمین‌های اسلامی این نقش چشمگیرتر شد و اسلام سیاسی در برابر غرب سکولار قد علم کرد.
گروه‌های ستیزه‌جوی سلفی در کشورهای اسلامی اگرچه در زمان اشغال افغانستان توسط شوروی سابق تضاد منافعی با غرب نداشتند و حتی در راستای منویات آنان بودند، اما پس از حمله عراق به کویت و اشغال عراق توسط غربیان و شروع عملیات تروریستی آنان در آفریقا و سایر کشورها در زمره دشمنان غرب قرار گرفتند و جهان غیر مسلمان کل جریانات اسلامی را با یک نگاه خصمانه نگریست.
عمق تضاد اسلام و غرب در زمانی آغاز شد که مسلمانان به این باور رسیدند که امپراطور اسلامی، زمانی بزرگترین امپراطوری جهان به شمار می‌رفت و امروز بسیاری از مسلمانان از ضعف خود و از اینکه زیر سلطه قدرت‌های غیر اسلامی زندگی کنند رنج می‌برند. از این‌ رو هرگز نخواهند پذیرفت که آمریکا رهبر جهان باشد. آمریکا به رهبری بوش مصمم است که به عنوان نیروی بی‌رقیب در میدان‌های جهان حضور داشته باشد و نماد آن نیز قدرت‌نمایی آمریکا در عراق و فروافکندن صدام حسین است.
آمریکا پیش از یازدهم سپتامبر مانند بیشتر کشورها سیاست خارجی سکولار داشت که در آن مذهب به گونه رسمی و متعارف دارای اهمیت نبود. رویدادهای یازدهم سپتامبر وضع را از دو نظر دگرگون کرد:
1- نومحافظه‌کاران سرانجام سلطه سیاسی یافتند و از سوی مسیحیان دست راستی نیز پشتیبانی شدند.
2- دیدگاه مذهبی خود بوش نیز به بخشی از سیاست خارجی آمریکا تبدیل شد. نومحافظه‌کاران از موضوع برج‌های دوقلو برای رسیدن به اهداف ایدئولوژیک خود بهره‌برداری کردند. آنان این رویداد را دستاویزی برای توجیه رفتار تهاجمی آمریکا قرار دادند.
25 سال پیش از آن برای «بازدارندگی» اتحاد جماهیر شوروی، به آن کشور عنوان «دشمن غرب» داده شد و امروز تروریسمی که از سوی غرب به اسلام منتسب می‌شود دشمن غرب معرفی می‌شود.
در واقع نومحافظه‌کاران آمریکایی از سیاست خارجی آمریکا که در دو دهه پیش در دوران ریگان فرموله و اجرا شده بود غبارروبی و آن را در زمینه‌ای تازه اجرا کردند. در دهه 1980 قهرمان برجسته نومحافظه‌کاران، رونالدریگان، اعلام کرد که امنیت و ثبات آمریکا و هم‌پیمانان غربی آن به گونه‌ جدی از سوی هیولای کمونیسم جهانی به رهبری شوروی تهدید می‌شود. دگرگونی تند و ناگهانی در بلوک شرق در پایان دهه 80 و آغاز دهه 90 از دید محافظه‌کاران نمایانگر توفیق این سیاست بود. با وجود این، پیروزی آمریکا در جنگ سرد به معنای پیروزی ساده لیبرالیسم سکولار در برابر کمونیسم نبود، بلکه پدیده‌ای گسترده‌تر یعنی پیروزی معنویت و بازشدن راه دستیابی به اهداف انسانی و ارزش‌های متعالی زندگی شمرده شد.
در مورد نقش باورهای مذهبی در تنظیم سیاست خارجی و اجرای آن،‌ چه در دهه 1980 و چه در جنگ با تروریسم پس از یازدهم سپتامبر، باید گفت که از دید ریگان و جورج بوش ایالات متحده در نبردی معنوی بین خیر و شر درگیر شده است، شیطان در دهه 1980، یک رژیم ضد مذهب اقتدار طلب (شوروی سابق) بود در حالی که پس از یازدهم سپتامبر، شیطان (باصطلاح «اسلام خشونت طلب») دارای انگیزه‌های مذهبی و در پی از میان برداشتن ارزش‌های غربی به ‌ویژه لیبرال دموکراسی و حقوق بشر است.
در سخنان بوش، بارها از تلاش برای پیروزی «خیر بر شر» خبر داده شده است. وی هنگامی که چگونگی پیروزی غرب در جنگ سرد را تحلیل می‌کند و اینکه چگونه در روندی همسان پیروزی بر تروریسم نیز رخ خواهد داد، بر شجاعت اخلاقی و ویژگی‌هایی که آن را با باورهای شخصی خود مرتبط می‌کند تاکید می‌ورزد.
برای مثال بوش در سخنرانی خود در ورشو در ماه می 2001 گفت: «کمونیسم به سبب دیدگاه اخلاقی پاپ ژان پل دوم سرنگون شد.» پس از یک سال در پراگ به همین نظریه برگشت و گفت: «در اروپای شرقی و مرکزی، شجاعت و دیدگاه اخلاقی زندانیان و تبعیدی‌ها و کشیش‌ها و نمایشنامه‌نویسان سبب فروپاشی استبداد شده است.
به نظر می‌رسد امروز جایگاه پاپ فقید را بندیکت شانزدهم به عهده گرفته است تا ضربه‌ای بر اسلام وارد آورد و نقش نمایشنامه‌نویسان را کاریکاتوریست‌ها عهده‌دار شده‌اند. آنان می‌خواهند با حمله به مقدسات مسلمانان میراث‌دار جنگ‌های صلیبی شوند که اگرچه برای آنان شکست به همراه داشت، اما در نهایت موجب شکوفایی غرب و خموشی و ضعف مسلمانان گردید.
امروز جهان غرب برای رسیدن به اهداف خود در جبهه نبردهای سخت‌افزاری با مسلمانان چه در افغانستان، چه در عراق و چه در فلسطین و لبنان دچار مشکل و ناکامی شده است و به همین دلیل رفتار دیگری برگزیده است: نبرد نرم در صحنه دیپلماسی با ایران و متحدینش و همچنین چالش میان ادیان در سراسر جهان. از این‌ رو امروزه نقش اندیشمندان ادیان مختلف که خواهان صلح و گفتگو به جای چالش و تنش می‌باشند بسیار سنگین و سخت شده است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات