به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در چهار بخش منتشر میشود. (بخش اول)
زندگینامه
محمدرضا پهلوی در 4 آبان 1298 متولد شد. وی پس از به سلطنت رسیدن پدرش در آذرماه 1304، در 4 اردیبهشت 1305 هنگام تاجگذاری رضاشاه، به عنوان ولیعهد تعیین گردید. محمدرضا در 20 اردیبهشت 1310 تحصیلات ابتدایی خود را به پایان رسانید و در اول شهریور همان سال برای ادامه تحصیل عازم سوئیس شد. وی در 17 اردیبهشت 1315 از سوئیس به ایران بازگشت، از اوایل مهر آن سال به تحصیل در دانشکده افسری پرداخت که حدود دو سال به طول انجامید و در31 شهریور 1317 با درجه ستوان دومی از آن فارغالتحصیل شد. محمدرضا در اسفند 1317 با فوزیه - خواهر ملک فاروق (پادشاه مصر)- ازدواج کرد و تنها فرزند آنان شهناز در 5 آبان 1319 متولد شد. وی در پی فرار پدرش از کشور، در 25 شهریور 1320 رسماً دوران سلطنت خویش را آغاز کرد. حدود پنج سال پس از این، فوزیه به دلیل عدم تحمل فساد اخلاقی در دربار، به کشور خویش گریخت و طلاق آنها در 27 آبان 1326 رسماً اعلام گردید. محمدرضا در 23 بهمن 1329 با ثریا اسفندیاری ازدواج کرد. به دنبال اوجگیری نهضت ملی شدن نفت و نخستوزیری دکتر مصدق، به تدریج اختلاف او با مصدق بالا گرفت که در نهایت به فرار وی از کشور در 25 مرداد 1332 و سپس بازگشت به ایران در پی وقوع کودتای آمریکایی- انگلیسی 28 مرداد منجر شد. از این پس با تحکیم سلطه آمریکا بر ایران، رژیم پهلوی در مسیر وابستگی هر چه بیشتر به کاخ سفید گام برداشت. اسفندماه 1336 جدایی شاه از ثریا اعلام گردید و دو سال پس از آن وی در 29 آذر 1338 با فرح دیبا ازدواج کرد.
با نخستوزیری علی امینی در اردیبهشت 1340 تحت حمایت آمریکا، محمدرضا که موقعیت خود را در خطر میدید در پی چارهجویی برآمد و با سفر به آمریکا در 21 فروردین 1341 و ملاقات با کندی، تعهد خود را به انجام امور مورد نظر ایالات متحده در ایران به اطلاع مقامات کاخ سفید رساند که این امر منجر به کنارهگیری امینی از نخستوزیری در تیرماه 1341 و جایگزینی اسدالله علم به جای وی گردید. از این پس با مطرح شدن لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی و سپس لوایح شش گانه موسوم به «انقلاب سفید»، مخالفتهای امام خمینی با دربار پهلوی اوج گرفت که به حبس ایشان و وقوع فاجعه 15 خرداد 1342 انجامید؛ با تصویب لایحه خفتبار کاپیتولاسیون در مهرماه 1343 حضرت امام بار دیگر به دفاع از حقوق ملت ایران برخاست که این بار به حبس و تبعید ایشان منجر شد. در پی این اقدام، شاه با تشدید فضای اختناق و سرکوب با بهرهگیری از ساواک و نیز حمایتهای همه جانبه آمریکا، به تحکیم سلطه خویش پرداخت. وی در آبان 1346 مراسم تاجگذاری را به جا آورد و چهار سال پس از آن در سال 1350 به برگزاری جشنهای 2500 ساله شاهنشاهی مبادرت ورزید و در اسفند 1355 تاریخ مجعول «شاهنشاهی» را جایگزین تاریخ «هجری شمسی» گردانید. محمدرضا در 20 آبان 1356 به آمریکا مسافرت کرد و مورد استقبال جیمی کارتر - رئیس جمهور جدید آمریکا- قرار گرفت و خود در 10 دی ماه همان سال میزبان کارتر در تهران بود. تنها کمتر از ده روز پس از آن، قیام انقلابی مردم ایران در 19 دی ماه 1356 آغاز گردید که با تلاش و فداکاری مستمر مردم به رهبری امام خمینی، منجر به فرار شاه از کشور در 26 دی ماه 1357 شد. شاه ابتدا به مصر و سپس به کشورهای مراکش، باهاما، مکزیک، آمریکا و پاناما رفت و مجدداً در 3 فروردین 1359 به مصر بازگشت. محمدرضا پهلوی در روز 5 مرداد 1359 در مصر مرد و در همان جا دفن گردید.
----------------------------------------------------------
بخش اول : از پرشیا تا ایران
فصل 1 : درسهایی از گذشته
ایران که در زمان سلطنت پهلوی نامش از «پرشیا» به ایران تبدیل شد، تاریخی دارد که آکنده از افتخارات و نابسامانیها، و نیز بیمها و امیدهاست.(ص38)
به خاطر حمیّت مادها و پارسها- که دو قوم هند و اروپایی محسوب میشدند- ایرانیان توانستند پس از دو هزار سال نبرد و تلاش، بر دیگر اقوامی که بر سر تصاحب منطقه بینالنهرین میجنگیدند پیروز شوند؛ و از آن سلسله هخامنشی (559 تا 330 قبل از میلاد) سر برآورد، که بزرگترین امپراتوری جهان تا آن زمان را در حد فاصل بین دریای سیاه تا آسیای مرکزی و هندوستان تا لیبی بنیاد نهاد.(ص40)
آنها همچنین یک نظام پولی منظم پدید آوردند، و در امور مالی و سیستم اوزان و مقیاسات معیارهای ثابت و مشخصی برقرار کردند. به این ترتیب بود که ایرانیان به ممالک عهد باستان شیوه اداره امور یک کشور پهناور را آموختند. رومیان کسانی هستند که بخش عمده روشهای حکومتی در امپراتوری خود را از ایرانیان اقتباس کردند و در موارد متعدد به تقلید از ما پرداختند.(ص40)
و اما از نظر فرهنگی باید گفت که رنسانس ایران در زمان ساسانیان، درست همانند رنسانسی که 1200 سال بعد در اروپا اتفاق افتاد، نوعی تلفیق فرهنگ شرق و غرب بود. زیرا بنا به قول مشهور، شاپور اول (241 تا 272 میلادی) دستور داد متون مذهبی و فلسفی و طبی و نجومی را که در امپراتوری بیزانس و هند وجود داشت، گردآوری و ترجمه کنند. با توجه به این که بعدها ترجمه عربی همین متون بود که پس از قرن دوازدهم [میلادی] اروپاییها را با دانش و فرهنگ یونانی آشنا کرد، به جرأت میتوان گفت که: اگر چنین اقدامی در ایران صورت نمیگرفت و ترجمه عربی آن متون انجام نمیشد، شاید در اروپا هرگز رنسانسی پدید نمیآمد و یا رنسانس اروپا به صورتی کاملاً متفاوت رخ میداد.(صص44-43)
در سال 652 میلادی ایران به تصرف عربها درآمد و متعاقب آن سلطه خارجی به صورت حاکمیت خلفای بغداد بر ایران تا چند قرن ادامه یافت... اولین اقدام ایرانیها این بود که اصالت و استقلال خود را از عربها به صورت رد مذهب «تسنن» و توسعه مذهب «تشیع» ظاهر کردند.(ص44)
چنین اقدامی از نظر سیاسی معنایش این بود که ایران نمیخواست استیلای عقیدتی نظام حاکمیت ارثی خلفای بغداد را بپذیرد.(ص45)
خاندان عباسی در حقیقت با بهرهگیری از ثمره پیروزی ابومسلم خراسانی بود که توانست به جای «امویان» در بغداد بر تخت خلافت بنشیند. از آن زمان بود که خراسان به صورت مهد دانش و هنر ایرانی درآمد، و عظمت و قدرتی از آن نمایان شد که هرگز قبلاً شناخته نبود.(ص45)
فصل 2 : از نیرومندی تا بندگی
اولین پادشاه صفوی، شاه اسماعیل (1524-1487) توانست مردم ایران را علیه نفوذ ازبکها در شرق و عثمانیها در غرب متحد کند؛ و با اعلام «تشیع» به عنوان مذهب رسمی کشور، در حقیقت عامل یکپارچگی معنوی را برای اکثریت مردم فراهم آورد.(ص47)
از سال 1629 تا 1736 [میلادی] را باید قرنی بحساب آورد که نمودار یک دوره انحطاط دیگر در تاریخ ایران است و طی آن ایران بارها مورد هجوم ترکها و روسها قرار گرفت.(ص48)
اوضاع ایران به همان شکل ادامه داشت تا «نادرشاه» ظهور کرد، و در زمان او که مورخین لقب «ناپلئون ایران» به وی دادهاند، بار دیگر دوران قدرت و عظمت ایران فرارسید.(ص49)
در همان زمان که قدرتهای بزرگ غربی تهاجم سیاسی و اقتصادی و نظامی خود را در چهار گوشه جهان توسعه میدادند، ایران نیز یکییکی ایالات مختلف خود را از دست میداد: ایالات قفقاز با قراردادهای گلستان (در سال 1813) و ترکمانچای (در سال 1828) به دست روسها افتاد؛ ایالت هرات با اعمال نفوذ امپراتوری انگلیس پس از قرارداد پاریس (در سال 1857) در داخل خاک افغانستان قرار گرفت؛ ایالت مرو در شمال شرقی ایران را روسها اشغال کردند؛ و سرانجام در سال 1872 ایالت سیستان بین ایران و افغانستان تقسیم شد.(ص51)
فصل3 : راهی بسوی هند و نفت
از زمان انعقاد معاهده پاریس در سال 1857 تا سال 1921، در ایران هیچ دولتی بر سر کار نیامد که جرأت داشته باشد سربازی را جابجا کند؛ قانونی بگذارند؛ و یا امتیازی بدهد، مگر آن که رضایت و یا لااقل عدم مخالفت سفراء روس یا انگلیس و یا هر دو آنها را به دست آورده باشد.(ص54)
در چنین مواردی فوراً همه چیز به صورت دلخواه انگلیسها شکل میگرفت. مگر آن که بعضی ایالات مثل «چاه کوتاهی» یا «تنگستانی» به ابتکار خود در مقابل انگلیسها میایستادند و نیروهای مهاجم را وادار به مراجعت میکردند. اما به هر حال انگلیسها دست به هر اقدامی میزدند تا راه خود را به طرف هندوستان همیشه هموار نگه دارند.(ص55)
در سال 1872 یک بارون انگلیسی به نام «جولیوس فونرویتر» امتیاز استخراج نفت در سراسر ایران را به دست آورد. ولی چون کوششهای او برای بهرهبرداری از این امتیاز به جایی نرسید، ناگزیر قبل از آن که همه ثروت خود را برای یافتن نفت در ایران از دست بدهد، امتیازش را رها کرد.(صص56-55)
سرانجام در روز 28 مه 1901 بعد از یک سلسله مذاکرات طولانی (که به دلیل کارشکنی و خواستههای تهدیدآمیز روسها، بسیار پیچیده هم بود)، شاه امتیاز «اکتشاف و استخراج و حمل و فروش نفت و گاز و قیر و سایر محصولات نفتی را در سراسر ایران» (به استثناء مناطق همجوار روسیه تزاری) برای مدت 60 سال اختصاصاً به «ویلیام ناکس دارسی» واگذار کرد. ولی دارسی در قبول چنین امتیازی بیش از حد خوشبینی نشان داده بود، چرا که پس از مدتی فهمید مقدار نقدینه لازم برای سرمایهگذاری از حد استطاعت او خارج است. به همین جهت وقتی ناگزیر از ادامه کار بازماند، امتیاز خود را به «شرکت نفت انگلیس و ایران» واگذار کرد.(صص57-56)
متعاقب خیزش انقلابی سال 1905 روسیه و پیامدهای آن در برانگیختن مردم تفلیس و باکو، یک نهضت سیاسی- مذهبی در تهران نیز پدید آمد که مورد حمایت انگلیسها قرار گرفت، و مظفرالدین شاه را وادار به پذیرش نوعی قانون اساسی ظاهر فریب کرد (30 دسامبر 1906) که البته چند روز پس از امضاء این قانون اساسی، مظفرالدین شاه درگذشت. مشروطیت ایران جز ایجاد یک مجلس قانونگذاری- که آن هم کاملاً تحت سلطه مالکان فئودال قرار داشت- اصلاحات اساسی چندانی برای کشور ببار نیاورد.(ص58)
بسیاری از انگلیسها که فتوحات نادرشاه را در هندوستان به یاد میآوردند و از ایرانیها بیم داشتند، در صدد برقراری سیاست «سرزمین مرده» در حدفاصل روسیه و هندوستان بودند. ایران نیز همانند یک محکوم به مرگ- که دیگر هیچ امیدی به بقاء خود ندارد- انتظار میکشید تا ضربه آخر فرود آید و برای همیشه از صحنه خارج شود. این ضربه هم تفاوتی نمیکرد که از شمال فرود آید یا از جنوب... اما در همان دوران بود که مردی در صحنه ظاهر شد:پدرم.(صص61-60)
بخش دوم: سلسله پهلوی
فصل 4: پدرم؛ رضاشاه کبیر
در سال 1907 موقعی که قرارداد انگلیس و روسیه به امضاء میرسید، پدرم حدود سی سال سن داشت و فرمانده یک دسته از قزاقهای ایرانی بود.(ص65)
«رضاخان» در زمان انقلاب کمونیستی روسیه، افسران روسی را که غالباً به مخالفت با کمونیستها تظاهر میکردند، ولی نمیشد به آنها اطمینان داشت، از خدمت اخراج کرد؛ و خود فرماندهی قزاقهای ایرانی را به عهده گرفت.(صص68-67)
رضاخان یک شب با نفرات تحت فرمانش قزوین را مخفیانه ترک کرد و عازم تهران شد. بعد هم که به تهران رسید، شهر را به محاصره درآورد و احمدشاه را وادار به تغییر دولت کرد (23 فوریه 1921). این کودتای برقآسا با حداقل تلفات صورت گرفت، و ژنرال «آیرونساید» که در آن زمان فرماندهی قوای انگلیس را در ایران به عهده داشت راجع به اقدام پدرم گفته بود: «رضاخان تنها مردی است که شایستگی نجات ایران را دارد.»(ص68)
در آن زمان رضاخان که عنوان فرمانده کل قوای مسلح (سردار سپه) را نیز داشت، به هیچوجه درصدد برداشتن احمدشاه از تخت سلطنت نبود؛ و بلکه درست برعکس، به دفعات از احمدشاه خواست تا از اروپا به ایران بازگردد.(ص70)
پدرم ابتدا به فکر افتاد یک رژیم جمهوری در ایران عیناً به همان شکل که توسط مصطفی کمال در ترکیه ایجاد شده بود، بوجود آورد و بر آن حکم براند. اما روحانیون طراز اول شیعه و اغلب سیاستمداران و تجار ایران با اندیشه ایجاد جمهوری در ایران مخالفت کردند و نظر دادند که: چون ایران- برخلاف ترکیه- کشوری است متشکل از اقوام و ایلات با زبانهای مختلف، لذا برای حفظ اتحاد و انسجام کشور باید نظام سلطنتی بر آن حکمفرما باشد. و به دنبال همین طرز فکر بود که سرانجام در روز 31 اکتبر 1925 [9 آبان 1304] با رأی مجلس ایران، سلسله قاجاریه از سلطنت خلع شد؛ و آنگاه پس از تشکیل مجلس مؤسسان، همه اعضاء آن- بجز چهار نفر- با انتخاب فرمانده کل قوا رضاخان، به مقام سلطنت ایران موافقت کردند.(ص71)
اندکی پس از کودتا [1299] بین ایران و روسیه شوروی یک قرارداد دوستی و عدم تجاوز به امضا رسید که تمام امتیازات گذشته و شرایط نامطلوب قراردادهای پیشین را لغو میکرد [در 8 اسفند 1299]. پس از آن نیز قرارداد 1919 بین ایران و انگلیس- که البته هرگز به تصویب مجلس نرسیده بود- رسماً لغو شد.(ص73)
در پی آن بمحض این که فرصتی به دست آورد، درصدد تشکیل یک قدرت نظامی مناسب برآمد و در آغاز کار ارتشی مشتمل بر: یک لشکر پیاده، یک تیپ مستقل، و واحدهای ویژه برای تأمین ارتباطات بوجود آورد... استخوانبندی اولیه فرماندهان ارتش جدید ایران را افسران فرانسوی تشکیل میدادند و افسران ایرانی هم که میبایست در آینده به فرماندهی ارتش گماشته شوند، برای تحصیل، به فرانسه اعزام شدند.(ص74)
پدرم ضمناً علاقه داشت همزمان با امور صنعتی، کوششهایی را در جهت بهبود وضع کشاورزان نیز بکار گیرد؛ اما در این راه توفیقی به دست نیاورد.(ص74)
یکی دیگر از اقدامات پدرم این بود که به مرور و قدم به قدم کلیه انحصارات خارجی را در ایران لغو کرد.(ص74)
در سال 1927 پدرم ساختمان راهآهن سراسری ایران را آغاز کرد و این برنامه را در سال 1939 به انجام رساند.(ص76)
پدرم تمام کوشش خود را بکار بست تا ثروتهای طبیعی کشور تبدیل به ثروتهای ملی شود. و در همین جهت بود که در دسامبر 1932[1311] قرارداد اعطاء امتیاز نفت را- که در سال 1901 به «دارسی» داده شده و بعد هم به کمپانی نفت انگلیس و ایران انتقال یافته بود لغو کرد. زیرا تولید نفت در سال 1923[1302] از دو میلیون و سیصد و شصت و پنجهزار تن فراتر نرفته بود؛ اما متعاقب لغو قرارداد، میزان آن در سال 1938[1317] به ده میلیون و سیصدهزار تن بالغ شد.(ص76)
استقرار یک نظام سیاسی جدید توسط پدرم- که تا حد زیادی از معیارهای غربی الهام میگرفت- و توسعه و تحکیم آن توسط من، قسمت اعظم امتیازاتی را که قبلاً در اختیار روحانیون قرار داشت، از آنها سلب کرد. به همین جهت بعضی از ملاهای شیعه شروع به مخالفت کردند.(ص78)
مارکسیستها نیز با استفاده از شرایطی که پیش آمده بود، جریانی را تحت عنوان «مارکسیسم اسلامی» ابداع کردند؛ که البته هرگز نمیشد آن را چیزی جز یک جمع اضداد دانست.(ص78)
رضاشاه برای همه پسرانش اسم امام رضا را به صورت ترکیبی با نامهای دیگر انتخاب کرد. و این هیچ دلیل دیگری نداشت جز آن که پدرم برای این فرزند امام علی[ع] احترام خاصی قائل بود و بارها برای زیارت بارگاه این امام جلیلالقدر به مشهد رفت.(ص79)
یکی از اقدامات پدرم، دفاع از معتقدات مذهبی ما در مقابل یورش تبلیغاتی ماتریالیستهایی بود که میخواستند مساجد «با خاک یکسان شود»، ولی این روش پدرم هرگز به معنای قبول ادعاهای آن گروه از مذهبیونی نبود که افکار ارتجاعی داشتند. در همین زمینه بود که پدرم تصمیم گرفت استفاده مردان از لباسهای سنتی شرق مثل شلوار گشاد و عمامه و قبا را ممنوع کند؛ و البته این اقدام او مورد مخالفت بعضیها واقع شد. بخصوص وقتی که پدرم دستور داد زنان از چادر سیاه استفاده نکنند، گروهی از آخوندها در مقابله با این دستور، چنانکه گویی قصد سبقت گرفتن از یکدیگر را داشتند، احساسات عمومی را بشدت تحریک کردند.(صص81-80)
در اینجا باید اذعان کنم که به پیروی از پدرم، من از همان اوان زندگی توانستم به اهمیت نیایش و دعا خواندن واقف شوم.(ص82)
اندکی بعد از تاجگذاری پدرم، من به بیماری حصبه مبتلا شدم؛ و هر روز حالم بیشتر رو به وخامت میرفت، تا آن که یک شب «علی»[ع] امام اول خودمان را به خواب دیدم... و فردای آن شب تب من فرو نشست و حالم بسرعت رو به بهبود نهاد. چندی بعد از آن، در اثناء تابستان، موقعی که عازم یک محل زیارتی در کوهستان به نام «امامزاده داود» بودم، از فراز اسب به روی تختهسنگی افتادم و از حال رفتم... که موقع افتادن از اسب مشاهده کردم یکی از قدیسین ما به نام «عباس» مرا گرفت و بر زمین نهاد.(صص83-82)
این قبیل مکاشفات و رؤیاها، برای کسانی که ایمان مذهبی ندارند، حالتی مرموز دارد و قابل فهم نیست. ولی همین وضعیت به اضافه چهار حادثهای که بعداً برایم پیش آمد، کاملاً به من ثابت کرد که ایمان عمیق مذهبی مهمترین حامی من در برابر حوادث ناگوار خواهد بود. تا جایی که دو بار معجزهآسا از مهلکه حوادث به سلامت جستم؛ و دو بار نیز از خطر سوءقصد نجات یافتم.(ص83)
با توجه به حادثه سوءقصدی که علیه من در روز چهارم فوریه 1949 [15 بهمن 1327] پیش آمد، باز خود را مجاب کردم که نیرویی از من محافظت میکند... ضارب که «فخر آرایی» نام داشت، بلافاصله هدف قرار گرفت و در جا کشته شد. حدس میزنم شاید منافع کسانی ایجاب میکرد که ضارب حرفی نزند و خاموش بماند. بعداً دانستیم که ضارب مستقیماً تحت تأثیر بعضی گروههای شبهمذهبی متعلق به جناح محافظهکاران افراطی قرار داشته است، ولی از محل زندگی او اوراق و اسناد مربوط به حزب توده- که حالت «حزب کمونیست ایران» را داشت، به دست آمد. حزب توده در آن زمان هنوز غیرقانونی اعلام نشده بود و مشغول برگذاری یکی از کنگرههای خود بود.(ص87)
فصل 5: فرزندم! از هیچ چیز نترس
افرادی نظیر هانری چهارم، لویی چهاردهم، و ناپلئون (مردی که به عقیده من شخصیتی فوقالعاده داشت)، از کسانی بودند که همواره ذهن مرا به خود مشغول میکردند... در میان شخصیتهای بزرگ تاریخ، همواره از ستایشگران شارل پنجم (امپراتور جنگجو و سیاستمدار هوشمند)، پتر کبیر، کاترین کبیر، الیزابت اول و فردریک کبیر بودهام.(ص90)
من در سال 1931 از بندر پهلوی- بندر کوچکی در کنار دریای خزر- عازم باکو در روسیه شدم، و سپس با قطار به سویس رفتم، تا در آنجا برای تحصیل به مدرسه بروم. موقعی که در سال 1936 از همین مسیر به ایران بازگشتم، اصلاً نتوانستم بندر پهلوی را تشخیص دهم، زیرا تبدیل به شهر مدرن اروپایی شده بود. تهران هم که حصارهای قدیمیاش را به دستور پدرم خراب کرده بودند، اندکاندک میرفت تا چهره یک پایتخت اروپایی را به خود بگیرد.(ص91)
بلافاصله بعد از آن که در سال 1938[1317] با درجه ستوان دومی از دانشکده افسری فارغالتحصیل شدم، به عنوان بازرس قوای نظامی به کار پرداختم.(ص91)
برخلاف آنچه راجع به پدرم نوشتهاند، او به هیچوجه نسبت به هیتلر حسن ظن نداشت و نظرهای سیاسی- نظامی او را نیز ناشی از تهور ابلهانه و بسیار خطرناک، و اگر نگوییم فاجعهآمیز، برای دنیای متمدن و بویژه برای ایران میدانست.(ص92)
در تهران، سفرای انگلیس و روس به ما فشار میآوردند که هر چه زودتر کارشناسان آلمانی را از کشور اخراج کنیم. ما داشتیم قدمهای اولیه را برای اخراج کارشناسان آلمانی برمیداشتیم که ناگهان در اولین ساعات بامداد روز 23 اوت 1941 قوای روس و انگلیس بدون هیچ اخطار قبلی به ایران هجوم آوردند.(ص94)
روز 28 اوت 1941 [6 شهریور 1320] رضاشاه به واحدهای ارتش ایران دستور داد اسلحه خود را زمین بگذارند. و بعد هم اطلاع رسید که: روز 17 سپتامبر [26 شهریور] نیروهای متفقین قصد دارند وارد پایتخت شوند. موقعی که پدرم از خبر نزدیک شدن نیروهای انگلیسی به تهران آگاهی یافت، فوراً مرا خواست و به من گفت: «فکر میکنی بتوانم از یک افسر بیمقدار انگلیسی دستور بگیرم؟» و به دنبال آن هم در روز 16 سپتامبر [25 شهریور 1320] پدرم رسماً از سلطنت کناره گرفت. متن استعفانامه او را محمدعلی فروغی نخستوزیر در مجلس ایران به این شرح قرائت کرد: «... من، شاه ایران، که مورد تأیید خداوند و مردم بودهام، اینک ناگزیر به این تصمیم خطیر گردن نهادهام که به نفع پسر محبوبم محمدرضا پهلوی از سلطنت استعفا بدهم...».(ص96)
مجلس به اتفاق آراء استعفای پدرم را تصویب کرد... در آن موقع چون قوای روس و انگلیس به تازگی وارد تهران شده بودند، عزیمت من به سوی مجلس کار چندان سادهای به نظر نمیرسید. ولی حضور گسترده مردم این اطمینان را به من داد که میتوانم خود را با حالتی پیروزمندانه به عمارت مجلس برسانم.(ص97)
در مراسم تحلیف من سفراء روس و انگلیس شرکت نکردند. ظاهراً انگلیسیها تمایل به حمایت از یک شاهزاده قاجار برای تصدی پادشاهی ایران را داشتند که او به عنوان افسر در نیروی دریایی سلطنتی انگلیس خدمت میکرد. سفراء روس و انگلیس و دولتهایشان سه روز بعد تصمیم گرفتند سلطنت مرا به رسمیت بشناسند، و این البته دلیلی نداشت جز آنکه تظاهرات گسترده مردم برای حمایت از من به آنها نشان داد که واقعاً امکان ندارد بتوانند فرد دیگری را بجای من بنشانند.(صص99-97)
پدرم که همواره نهایت تلاش خود را برای تأمین استقلال و تمامیت ایران بکار گرفته بود، پیامی برایم فرستاد که روی صفحه گرامافون ضبط شده بود، و در آن خطاب به من میگفت: «فرزندم از هیچ چیز نترس».(ص99)
در ژانویه 1942 [دی 1320] توانستیم یک پیمان سهجانبه اتحاد را با انگلیس و شوروی به امضاء برسانیم، که براساس آن: متفقین رسماً حکومت و استقلال سیاسی ایران را به رسمیت شناختند؛ نیروهای متفقین میبایست حداکثر ظرف شش ماه پس از خاتمه جنگ آنان با آلمان و شرکایش خاک ایران را ترک کنند (طبق فصل پنجم پیمان).(ص100)
در زمان نخستوزیری قوام، سفیر یکی از کشورهای اشغال کننده ایران به دیدارم آمد و گفت: به دلیل اعتمادی که متفقین به کابینه قوام دارند، امیدوارند ما با انتشار اسکناس برای استفاده قوای اشغالگر در ایران موافقت کنیم. و من با توجه به اینکه مجلس چندان تمایلی به این کار نشان نداده بود، در پاسخ سفیر گفتم که: از کشورهای خارجی دستور نمیگیرم.(ص101)
ارگان حزب توده روزنامهای بود به نام مردم که مخارج آن را در ابتدای امر شخصی به نام «مصطفی فاتح» از کارمندان کمپانی نفت انگلیس و ایران میپرداخت. فاتح وقتی سمت مشاور ژنرال «فریزر» (وابسته نظامی انگلیس در ایران) را به عهده گرفت، چندماه بعد تمام نیروی خود را بکار برد تا مقام فرماندهی کل نیروهای مسلح ایران از من سلب شود. و این همان سیاستی بود که سالها بعد مصدق نیز آن را تعقیب کرد.(ص102)
حضور قوای شوروی در آذربایجان باعث شد که اوضاع در آن منطقه روزبروز بدتر شود... ولی همراه با آن، مقاومت دلیرانه اکثر مردم علیه جداییطلبان، به عنوان پشتوانهای قدرتمند مورد استفاده پرزیدنت ترومن قرار گرفت و او در روز 8 مارس 1946 مبادرت به ارسال اولتیماتوم شدیداللحنی برای «مولوتف» کرد، که نتیجهاش خروج رسمی قوای شوروی از ایران در ماه مه 1946 [اردیبهشت 1325] بود.(ص103)
در مورد نخستوزیر بعدی که «احمد قوام» بود، چنین به نظر میرسید که برایم موفقیت چندانی ببار نیاورد. زیرا او به سرعت پس از انتخاب به مقام نخستوزیری عازم مسکو شد و در آنجا قراردادی درباره اکتشاف و استخراج نفت امضاء کرد که 51 درصد منافع متعلق به شوروی و 49 درصد از آن ایران میشد. ولی خوشبختانه در قرارداد مادهای وجود داشت که تصریح میکرد: چنانچه متن قرارداد از تصویب مجلس ایران نگذرد، اعتبار قانونی نخواهد داشت. قوام در بازگشت از شوروی با قراردادی که در جیب داشت مذاکره با شورشیان آذربایجان را آغاز کرد. او حتی از من تقاضا داشت که با ارتقاء درجه افسران شورشی موافقت کنم و به هر یک از آنان دو درجه بدهم.(ص105)
در آن موقع اغلب فرماندهان ارتش، به استثناء رزمآرا (رئیس ستاد ارتش)، به من اکیداً توصیه میکردند از هرگونه اقدامی که باعث تحریک روسها به مداخله نظامی در ایران شود، خودداری کنم. ولی من علیرغم همه این توصیهها تصمیم گرفتم با مسأله برخوردی قاطع داشته باشم و برای فتح مجدد آذربایجان دست بکار شوم.(صص106-105)
به این ترتیب، دومین برنامهای که برای امحاء ایران از صحنه جهان طراحی شده بود، به شکست انجامید. بار اول موقعی بود که در سال 1907 همزمان با عقد قرارداد بین انگلیس و روس در 30 اوت آن سال کشور ایران به دو بخش تقسیم شد؛ روسها بخش شمالی و انگلیسیها بخش جنوبی را به خود اختصاص دادند. ولی در پایان جنگ جهانی اول، رضاشاه بار دیگر توانست یکپارچگی کشور را تأمین کند.(ص108)
فصل 6: مصدق؛ عوامفریبی در رأس قدرت
در آن موقع ما مواجه با پیشنهادی از سوی روسها بودیم که از بس حالت جدی داشت بیشتر شبیه یک دستور میتوانست باشد؛ و آن درخواست فوری تشکیل یک شرکت مختلط شوروی- ایرانی (با 51% سهم شوروی و 49% سهم ایران) برای استخراج نفت [شمال ایران] بود.(صص112-111)
چندی بعد این مسأله در مجلس مطرح شد و پیرو مذاکراتی که صورت گرفت، یک طرح قانونی با اکثریت 109 رأی در مقابل 27 رأی به تصویب رسید، که واگذاری امتیاز نفت به دولت شوروی را غیرمجاز اعلام میکرد. رهبر مخالفان واگذاری این امتیاز در مجلس کسی نبود جز مصدق، که البته بعداً درباره او بیشتر صحبت خواهیم کرد.(ص112)
در آن زمان چون علیرغم آشوبگریهای حزب توده توانسته بودیم میزان استخراج نفت خود را هر سال افزایش دهیم، احساس میکردیم که میتوانیم نفس راحتی بکشیم.(ص114)
ضمن یکی از سخنرانیهای رسمی در ماه فوریه 1950 تمایلم را به تدوین یک قانون اساسی جدید به اطلاع عموم رساندم. قانون اساسی 1905 که ملهم از قانون اساسی بلژیک بود، حق انحلال مجلس شورای ملی را به پادشاه نمیداد. ولی قانون اساسی که در سال 1950 تدوین شد، به من اختیارات ویژه برای انحلال مجلس داد.(ص115)
در زمان جنگ، انتخابات ایران به این صورت انجام میگرفت که: مثلاً صبح مستشار سفارت انگلیس با لیستی حاوی هشتاد نامزد نمایندگی مجلس به دیدار نخستوزیر میرفت، و بعدازظهر همان روز کاردار سفارت شوروی نام دوازده نفر از نمایندگان مورد نظر خود را به نخستوزیر میداد. من برای پایان دادن به این وضعیت تحقیرآمیز، یکی از ملیگرایان را به نام مصدق- که بعدها به رهبری جبهه ملی رسید- احضار کردم و از او خواستم که اگر موافق است، برای تشکیل کابینهای دست به کار شود که بتواند سیستم انتخاباتی کشور را اصلاح کند و انتخاباتی بعمل آورد که عاری از هرگونه دخالت خارجیها باشد. ولی با کمال حیرت دیدم که مصدق در پاسخ من، قبول مقام نخستوزیری را موکول به سه شرط کرد: 1) موافقت انگلیسها با نخستوزیری او. 2)این که بتواند هر روز صبح مرا ملاقات کند تا تعلیمات لازم را دریافت دارد. 3) محافظان شخصی در اختیارش بگذارم.(ص116)
روسها بلافاصله موافقت خود را اعلام داشتند، ولی سفیر انگلیس از قبول آن خودداری کرد و خطاب به فرستاده من گفت: «... شاه با این کار سلطنتش را بازیچه قرار داده است...» مصدق هم پس از آگاهی به نتیجه دیدارهای فرستاده من، از قبول مقام نخستوزیری سرباز زد، و لذا نمایش مضحک انتخابات در کشور کماکان به همان صورت ادامه یافت.(صص118-117)
پس از تصویب قانون اساسی جدید در سال 1950، مسأله تحقق برنامه عمرانی هفت سالهای را که در نظر داشتم مورد توجه قرار دادم... هدف اصلی از این برنامه نیز چیزی نبود جز توسعه اقتصاد ایران؛ عمدتاً از طریق کمک به روستاییان (به صورت بهبود نهادهای کشاورزی) و افزایش تولید و پالایش نفت. یک بودجه 656 میلیون دلاری برای این کار میبایست سرمایهگذاری شود.(ص118)
گرچه در سالهای بعد ما توانستیم مقدار زیادی از اهداف این برنامه فراتر برویم، ولی متأسفانه در فاصله آوریل 1951 تا ژوئیه 1953 نتوانستیم هیچ قدمی در راه اجرای مراحل آن برداریم؛ و این مصادف با دورانی بود که مصدق یک دولت افراطی را اداره میکرد.(ص120)
این نهضت که خود را یک حرکت ملی میدانست، مهمترین ویژگیاش را ضدیت با خارجیها تشکیل میداد و از سال 1951 «ملی کردن نفت» نیز به صورت شاه بیت اهدافش در آمده بود. من هم البته در آغاز کار با ملی کردن نفت موافق بودم، ولی نمیتوانستم با شیوههایی که مصدق برای اجرای این امر قصد انجامش را داشت موافق باشم.(ص121)
یک روز مصدق در حضور من با آب و تاب فراوان به شرح اشتباه رضاشاه در مورد احداث راهآهن سراسری ایران پرداخت و گفت: این راهآهن به خاطر متصل کردن خلیجفارس به دریای خزر، برای انگلیسها امکان حمله به خاک روسیه را فراهم میسازد. و در عین حال بهتر است فراموش نکنیم که در زمان جنگ، وقتی به فکر افتادم مصدق را به نخستوزیری منصوب کنم، او پذیرش این مقام را مشروط به موافقت انگلستان کرد.(ص123)
من هم سرانجام به این نتیجه رسیدم که در پشت نقاب این ملیگرای جانسخت، مردی مخفی شده که ارتباطهای بسیار نزدیکی با انگلیسها دارد (چنانکه بعداً صحت این نظر من بوسیله اسناد منتشره توسط «سردار فاخر حکمت» رئیس اسبق مجلس شورای ملی، و نیز انتشار گزارشهای سیاسی متبادله بین سفیر وقت انگلیس در تهران و کنسول انگلیس در شیراز، تأیید شد).(ص124)
واقعاً هم چگونه امکان داشت این مرد- در حالی که هفت سال قبل مدعی بود هیچ کاری را در ایران نمیشود بدون موافقت انگلیسها انجام داد- بتواند هدفهای خود را بدون حمایت انگلیسها پیش ببرد؟(ص125)
دو روز بعد از انتخاب مصدق به نخستوزیری، مجلس در روز 30 آوریل 1951 [10 اردیبهشت 1330] بنا به درخواست او قانون ملی شدن صنعت نفت را از تصویب گذراند. من که با این قانون کاملاً موافق بودم، بلافاصله آن را امضاء کردم.(ص125)
او تا دو سال بر عقیده اشتباه خود باقی ماند و همواره پافشاری میکرد که جهان نمیتواند بدون نفت ایران باقی بماند و ایران در مقابل، بدون برخورداری از هیچ کمک خارجی کاملاً قادر است نفت خود را بفروشد.(ص126)
بلافاصله پس از انتصاب قوام، تظاهرات مردم علیه او در تهران آغاز شد و طی این تظاهرات که به مدت سه روز از 20 تا 23 ژوئیه طول کشید، من به نیروهای مسلح دستور دادم از تیراندازی بسوی مردم خودداری کنند ولی چون کشور در معرض خطر جنگ داخلی قرار گرفته بود، ناگزیر مجدداً مصدق را به نخستوزیری منصوب کردم و البته این بار شرایطش را هم پذیرفتم.(صص129-128)
او که قبلاً عنوان قهرمان دفاع از اصول قانون اساسی را داشت و خود را نماینده یک دولت قانونمند معرفی میکرد، به صورتی درآمد که: مجلس سنا را منحل کرد؛ به فعالیت دیوان عالی کشور خاتمه داد؛ و انتخابات مجلس شورای ملی را در حالی متوقف کرد که فقط 80 نفر از مجموع 132 نماینده مجلس انتخاب شده بودند.(صص130-129)
وقتی متوجه شد خزانه دولت کاملاً خالی است، محرمانه دستور انتشار اسکناس بدون پشتوانه را داد تا حقوق کارگران صنعت نفت را بپردازد.(ص131)
به خاطر اهداف مصدق و این که او میخواست نفت ایران را از سلطه انگلیسها برهاند، سختیهای اقتصادی فراوانی بر ما تحمیل شد. ولی نتیجه کار به آنجا رسید که انگلیسها کماکان بازار نفت ما را در اختیار داشتند، ولی این وضع- برخلاف گذشته- به هیچوجه پولی نصیب ایران نمیکرد.(ص132)
به این ترتیب انگلیسها در هر دو جبهه پیروزی به دست آوردند، و چنین آشکار شد که گویی هدف واقعی مصدق خلاف آنچه اعلام میکرد بود. ضمناً هم باید اضافه کرد که «دوستان» انگلیسی مصدق وقتی دیدند دیگر او برایشان استفادهای ندارد، به حال خود رهایش کردند.(ص133)
در اوت 1953 [مرداد 1332] پس از کسب اطمینان نسبت به حمایت بیدریغ آمریکا و انگلیس- که سرانجام توانسته بودند سیاست مشترکی در پیش بگیرند- و بعد از مطرح کردن قضیه با دوستم «کرمیت روزولت» (مأمور ویژه سازمان سیا)، تصمیم گرفتم رأساً وارد عمل شوم.(ص133)
مصدق نه تنها از قبول فرمان عزل خود امتناع کرد - که این البته خلاف قانون اساسی بود – بلکه دست به یک کودتای نظامی زد... با آگاهی به برنامههای مصدق و جاهطلبیهایش، تصمیم گرفتم بلافاصله و قبل از آنکه او دست به قدرتنمایی بزند، ایران را ترک کنم. و هدف از این کار هم چیزی نبود جز جلوگیری از براه افتادن حمام خون و نیز فرصت دادن به مردم ایران تا بتوانند دست به انتخاب بزنند.(ص134)
از صبح روز سوم یعنی 19 اوت 1953 [28 مرداد 1332] گروهی از کارگران و صنعتگران و دانشجویان و پیشهوران و سربازان و پاسبانان و حتی زنان و کودکان، با شجاعتی خارقالعاده در مقابل تفنگ و مسلسل و حتی تانکهای دیکتاتور طاغی[!] ایستادند و اوضاع را دگرگون کردند.(ص135)
قبلاً من فقط حالت یک پادشاه را داشتم که سلطنت را به ارث برده بود، ولی از آن پس میتوانستم بدرستی ادعا کنم که مردم مرا به تخت سلطنت نشاندهاند.(ص136)
وقتی که مصدق پست وزارت جنگ را در سال 1951[1330] به دست گرفت، فقط 110 نفر افسر عضو حزب توده بودند. در حالی که وقتی مصدق در سال 1953[1332] سرنگون شد، تعداد افسران عضو حزب توده به 640 نفر رسیده بود. برنامه کمونیستها این بود که از مصدق برای برکناری من استفاده کنند. براساس مدارکی از حزب توده که بعداً به دست آمد، کمونیستها قصد داشتند دو هفته بعد از خروج من از کشور، مصدق را نیز از کار برکنار کنند. و من به چشم خود تمبرهایی را دیدم که عبارت «جمهوری خلق ایران» را روی آن چاپ کرده بودند و میخواستند این تمبرها را به جریان بیندازند.(صص138-137)
بعضی گفتهاند که انگلستان و بخصوص ایالات متحد آمریکا از نظر مالی به سرنگونی مصدق کمک کردهاند. در این مورد مدارک دقیقی وجود دارد که ثابت میکند: سازمان «سیا» در آن زمان بیش از 60 هزار دلار خرج نکرده بود. و من واقعاً نمیتوانم تصور کنم که این مبلغ برای به حرکت درآوردن مردم یک کشور در عرض چند روز کافی باشد.(ص138)
فصل7 : از عصر نفت تا عصر اتم
در سال 1933[1312] دولت ایران موفق شد قرارداد با شرکت نفت انگلیس و ایران را لغو کند. قرارداد تازهای به امضاء رسید، که بزحمت اندکی بر درآمد ایران افزود. به این ترتیب اگرچه سهم ما از هر بشکه نفت صادر شده از 17 به 23 درصد ترقی کرد، ولی حوزه قرارداد جدید به یکصدهزار میل مربع کاهش یافت و نیز کمپانی دیگر حق نداشت در جایی که کارکنان ایرانی آماده به خدمت بودند به استخدام کارکنان خارجی بپردازند.(ص142)
به این ترتیب تا سال 1950، ایران بابت حقالسهم خود چهل و پنج میلیون دلار دریافت کرده بود در حالی که در همین مدت شرکت سهامی نفت انگلیس و ایران 112 میلیون دلار مالیات بر درآمد به دولت بریتانیا پرداخته بود. این خود سرنخی از میزان سودی که نصیب سهامداران شده بود به دست میدهد.(صص143-142)
در حالی که شرکتهای آمریکایی قراردادهای 50/50 با عربستان سعودی بسته بودند ولی حقالسهمی که کمپانی نفت انگلیس و ایران به ما میپرداخت کمتر از سی درصد بود.(ص143)
در 20 مه 1951، قانون ملی شدن نفت در پارلمان ایران تصویب شد.(ص143)
بسادگی میتوان دریافت که من راسخترین طرفدار این ملی شدن بودم.(ص144)
تنها در سال 1954 و در پی یک رشته مذاکرات طولانی بود که به موافقتی اصولی با کنسرسیومی متشکل از بزرگترین هشت کمپانی نفتی دنیا دست یافتیم: این کنسرسیوم صرفاً عامل شرکت ملی ما شد، که مالک و فروشنده نفت بود. این قرارداد به مدت بیست و پنج سال اعتبار داشت (با سه دوره پنج ساله تمدید احتمالی) و ایران سهمی 50 درصدی به دست آورد.(ص145)
به برکت این قراردادها، تا سال 1958، ایران سرانجام به دریافت 70 درصد سود حاصل از نفت خویش نائل آمد و شرکتهای خارجی نیز [به جای 30 درصد] به 25 درصد- که به دلیل پرداخت مالیات به دولت ایران جنبه درآمد واقعی برایشان داشت- اکتفا کردند.(ص145)
مذاکرات فراوانی در فاصله سالهای 1958 تا ژوئیه 1973 صورت گرفت، تا سرانجام در این زمان، پس از یک بحث طولانی که اغلب به دلیل عدم تفاهم به خشونت میگرایید، قراردادهای سال 1954 ما با کنسرسیوم اصلی نفت بکلی مورد تجدید نظر قرار گرفت. عاقبت مالکیت ایران بر منابع خویش و حق حاکمیتش بر تولید نفت برسمیت شناخته شد و ملی شدن صنعت نفت به مفهوم واقعی کلمه به اجرا درآمد. از آن پس کنسرسیوم، به مدت بیست سال صرفاً به صورت خریدار نفت خام ایران درآمد.(ص146)
بمحض این که ایران ارباب منافع خویش گردید، بعضی رسانهها به حمله سازمان یافتهای برای بدنام کردن شخص من و حکومتم پرداختند. از این زمان بود که آدمی مستبد و سرکوبگر و جبار شدم. تبلیغات فزاینده و ویرانگری شکل گرفت و فتنهانگیزان حرفهای هم در زیر پوشش یک سازمان «دانشجویی» که اعضایش فقط اسماً دانشجو بودند، دست به کار شدند.(ص148)
در پایان ماه دسامبر 1973 وزراء نفت کشورهای صادر کننده نفت به دعوت من در تهران گرد آمدند. وقتی این اجلاس در روز یکشنبه 23 دسامبر تصمیم گرفت بهای هر بشکه نفت را از 03/5 دلار به 65/11 دلار افزایش دهد، رسانههای دنیا بلافاصله مرا متهم کردند که میخواهم اقتصاد غرب و نهایتاًهمه جهان را مختل کنم.(ص149)
اینک، در مارس 1979، روزنامه فرانسوی لوموند که بلاانقطاع شخص من و سیاستهایم را به باد حمله میگرفت، در «ضمیمه دیپلماتیک» خود، مقاله مفصلی به قلم «نیکلا سرکیس» با عنوان «بحران انرژی و قیمت تمام شده نفت» منتشر کرد. این مقاله پنج سال و سه ماه بعد از کنفرانس تهران انتشار یافت و ضمن آنکه همه احتجاجات من در مورد تعیین قیمت واقعبینانهای برای نفت را پیش کشید، نتیجه گرفت که این مسأله ضرورتی است که همه ملتها در قبول آن کندی و کاهلی به خرج دادهاند: «همه اتفاقنظر دارند که... دیر یا زود ترقی قیمت نفت اجتنابناپذیر است و بهتر آن است که این افزایش مرحله به مرحله صورت بگیرد تا از وارد آمدن ضربهای ناگهانی و شدید به اقتصاد جهانی جلوگیری شود.»(صص153-152)
باید اضافه کنم که در آغاز ماه اوت 1978، آقای جیمز شلزینگر اعلام نمود که قیمت نفت ممکن است به بشکهای 40 تا 50 دلار برسد. ولی همانها قبلاً این سیاست را «برهم زننده تعادل» و «باجگیری شرمآور» نامیدند و بمحض این که از سوی من پیشنهاد شد، به هر طریق که در تصور بگنجد با آن به مبارزه برخاستند. اما حالا با حذف مردی که طرفدار چنین سیاستی بود (آن هم در زمانی که هنوز منطق و عقل سلیم میتوانست خطرات عظیمی را برطرف سازد)، این سیاست به صورت تنها سیاست ممکن جهانی در آمده است. اشتباه من این بود که حق داشتم.(ص154)
در 1977 شرکت ملی نفت ایران، با در آمد 22 میلیارد دلار، در رأس فهرستی از بزرگترین پانصد شرکت پولساز دنیا در آمد. این فهرست را مجله فورچون آمریکا تهیه کرده بود. شرکت ملی نفت ایران از شرکتهای اکسون (Exxon) و شل با هشت میلیارد دلار درآمد، بمراتب جلوتر بود. به این ترتیب من به وعدهای که سالها پیش به ملتم داده بودم وفا کردم و شرکت ملی نفت ایران بزرگترین شرکت نفتی دنیا شد.(ص156)
من به سهم خود، برای اجتناب از این هرج و مرج بارها هشدار دادم و تکرار کردم که: «آینده ایران دیگر نمیتواند به نفت متکی باشد.» به این نکته اشاره کردم که معاصران ما بسرعت دارند منابعی را که طی اعصار زمینشناسی تشکیل شده است مصرف میکنند.(ص159)
و اما، برای اجرای برنامههای اقتصادی و اجتماعی، ما هنوز هم به ناچار بردرآمد حاصل از نفت متکی بودیم: تقریباً بیست و دو میلیارد دلار در سال 1977.(صص160-159)
حکومت کردن مستلزم برنامهریزی قبلی است. به این علت حقایق را جداً در نظر گرفته بودیم. تأسیس سریع چهار نیروگاه برق هستهای را طرحریزی کرده بودیم... اکنون این طرحها را کنار گذاشتهاند و پولی که در این راه سرمایهگذاری شد بیتردید برای همیشه سوخت گردیده است. بنا بود بعداً چهارده نیروگاه برق هستهای دیگر ساخته شود، یعنی 25000 مگاوات برق اتمی میبایست تأمین گردد.(ص160)
بنابراین، یکی از «جرائم» مهم من این بود که میخواستم تا دیر نشده ایران را از عصر نفت به عصر اتم وارد کنم.(ص161)
از پایان ماه دسامبر 1978[اوایل دی 57]، بر همه برنامههای من که یک سال جلوتر با شوق و ذوق تصویب شده بود بر چسب «غیرممکن» زدند: مترویی که بوسیله «شرکت خدمات حمل و نقل عمومی پاریس» میبایست در تهران ایجاد گردد غیرممکن اعلام شد؛ برقی کردن شبکه راهآهن کشور و دو راهه کردن بیشتر خطوط آن غیرممکن اعلام شد؛ ایجاد اتوبان جنوب و شبکه گازرسانی که امکان میداد از منابع گاز خود استفاده کنیم غیرممکن اعلام شد، و حال آنکه سه چهارم منابع گاز خاورمیانه را داریم.(ص161)
بخش سوم: انقلاب سفید
فصل 8 : ارکان انقلاب سفید
میدانیم که چرا نخستین برنامه هفتساله ما که میبایست بین سالهای 1949 تا 1956 عملی گردد فروپاشید. ایران برای مصدق ویرانگر بهای گزافی پرداخت نمود. دومین برنامه هفتساله که در سال 1954 آغاز شد، حاوی بخشی از برنامه اول بود و هزینه آن در حدود 70 میلیارد ریال (اندکی کمتر از یک میلیارد دلار) برآورد شده بود.(ص167)
برای تحقق برنامه، به مدرنیزه کردن زیربنای کشاورزی اولویت داده بودم. به همین جهت، ایجاد سدها و نیروگاههای هیدروالکتریک و شبکه کاملی از کانالهای آبرسانی و کارخانههای تولید کود شیمیایی در اولویت قرار گرفتند.(ص168)
در همان سال 1958، نه تنها دیگر کسری تراز پرداخت نداشتیم، بلکه، برای نخستین بار در تاریخ ایران جدید، مازاد مثبتی هم در آن دیده میشد. ارزش صادراتمان 4 میلیارد ریال بیش از وارداتمان بود.(ص168)
در 9 ژانویه 1963،در برابر اولین کنگره تعاونیهای کشاورزی که در تهران تشکیل شد، نخستین شش اصل لازم برای انقلاب را ارائه نمودم.(ص169)
فصل 9 : اصلاحات ارضی
خوشبختانه، من ذاتاً برعکس سیاستمداران حرفهای میاندیشیدم و نقشم آن بود که ممکن را از ناممکن تمیز بدهم. لذا به هیچ قیمتی نمیبایست قلمرو آرمان- و فیالمثل اصول برابری و آزادی را- با قلمرو واقعیات اشتباه کنم.(ص172)
در سال 1941 [1320] با واگذاری اراضی مزروعیام به دولت به اقدامی دست زدم که انتظار زیادی از آن داشتم. بیتردید این اقدام انقلاب کوچکی را موجب می شد که ساختار جامعه روستایی را تغییر میداد. ولی چون دولت در آن زمان ترجیح میداد که دست به ترکیب این جامعه نزند، به ناچاراین زمینها را از دولت پس گرفتم و میان کشاورزان تقسیم کردم.(ص173)
علیرغم مقاومتهای سخت، قانونی برای تقسیم اراضی خالصه به تصویب رسید. 200000 هکتار زمین بین بیش از 42000 زارع تقسیم شد(1955)[1344]. و سرانجام، قانونی که مالکیت خصوصی زمینهای قابل کشت را محدود میساخت با مراجعه به آراء عمومی به تصویب رسید (17ژانویه 1963) [6 بهمن 1341].(ص174)
اصلاحات ارضی در سه مرحله به اجرا درآمد. نخست، هیچ مالکی نمیتوانست حداکثر بیش از یک پارچه ده را صاحب باشد. به برکت وامهایی که طی پانزده سال قابل بازپرداخت بود، کشاورزانی که روی زمین زراعت میکردند حق خرید املاک مازاد مالکان را پیدا کردند. و به مالکان نیز سهام کارخانههای دولتی داده شد زیرا مالکیت اراضی وسیع غیرقانونی شده بود. در مرحله دوم اصلاحات ارضی (فوریه 1965) [بهمن 1344] مالکانی که شخصاً به زراعت اراضی مزروعی خویش اشتغال نداشتند، یا میبایست این اراضی را به اجاره سیساله کسانی که روی آن اراضی کار میکردند درآورند و یا به آنان بفروشند. و سرانجام، مرحله سوم: مالکانی که اجاره دادن اراضی را انتخاب کرده بودند مجبور شدند منافع حاصل از زمین را با زارع تسهیم کنند و یا آن قسمتی را که زارع در آن زراعت میکرد به او بفروشند.(ص176)
در ژانویه 1963 [بهمن 1341]، نتیجه رفراندم شور و شوق مرا برانگیخت. شش ماه بعد، در ماه ژوئن [خرداد 1342] با قیامی در جنوب [قم؟] روبرو شدم.(ص177)
ثابت شد که این آشوبها را در اصل بعضی از مالکان بزرگ تأمین مالی کرده بودند. ولی با وجود تلاشهای هماهنگشان نتوانستند از عملی شدن قانون اصلاحات ارضی جلوگیری کنند.(ص177)
محرک آشوب و غارت و آتشافروزی عملاً شخص گمنامی بود به نام «آیتالله خمینی» که به صورت پنهانی مردم را به مخالفت با اصلاحات ارضی ما و آزادی زنان و بطور کلی با اصول انقلاب سفید تحریک میکرد. او در مملکت پشتیبانی نداشت و بهمین خاطر پیروانش بیاندازه محدود بودند. به همین جهت نیز کسی او را محاکمه یا محکوم نکرد و فقط از او خواسته شد تا برود و فصاحت آتش برانگیزش را در جای دیگری بیازماید.(ص179)
هنگامی که مرحله سوم اصلاحات ارضی ما به اجرا در آمد دیگر مالک بزرگی در کشور باقی نمانده بود. از سوی دیگر، همه کشاورزان صاحب زمین شده بودند.[!](ص179)
برای پر کردن خلئی که از غیبت مالکان بزرگ ایجاد شده بود، بانک اعتبارات کشاورزی مأمور تأمین مالی برنامههای متنوعی شد که به نوعی با این اصلاحات ارتباط پیدا میکردند.(ص179)
طرز کار این شرکتهای زراعی بدین قرار بود: زارعان مالک با گذاشتن زمینهاشان در شرکت، سهام آن را به دست میآوردند. آنان صاحب زمین خود باقی میماندند ولی نمیتوانستند آن را بفروشند یا در خارج از حیطه شرکت زمین بخرند ولی میتوانستند سهام خود را به سهامداران همان شرکت بفروشند. وارثان این صاحبان زمین فقط سهام شرکت را به ارث میبردند و نه زمین موضوع آن سهام را. به این ترتیب هزاران هکتار زمین متعلق به شرکت را نمیشد تقسیم کرد و لذا بهترین شرایط برای اجرای برنامههای بلند مدت و استفاده از شیوههای نوین کشاورزی فراهم میآمد.(ص181)
افزایش سالانه محصولات کشاورزی طی پانزده سال بیش از 5% بوده است و این بدان معنی است که تولید طی این مدت تقریباً دو برابر شده است.(ص182)
اصل سوم نقشی اساسی در اصلاحات ارضی ایفاء میکرد، زیرا به تأمین مالی این طرح مربوط میشد. پنجاه و پنج کارخانه که سابقاً به وزارت اقتصاد وابسته بودند و سرمایهشان به 7/7 میلیارد ریال سر میزد، به شرکتهایی با سهام بینام تبدیل شدند. این سرمایه به 154000 سهم، هر یک به بهای 50000 ریال، تقسیم شد و بوسیله بانک اعتبارات کشاورزی، در برابر بهای اراضی که مالکان بزرگ فروخته بودند، به آنان واگذار گردید. به این طریق، ما نه تنها از رکود سرمایه پرهیز کردیم، بلکه با تأمین امکان سهیم شدن همه طبقات جامعه، آنان را به مشارکت مستقیم در توسعه صنعتی کشور وادار نمودیم. در نتیجه، قیمت سهام ترقی کرد، کارخانهها بهتر اداره شدند و درآمد سهامداران فزونی گرفت.(صص184-183)
در 1968 به ملی کردن آبها پرداختیم، هم آبهای روی زمین و هم زیرزمینی؛ و جاری یا ساکن. باز در اینجا هم از سنت هخامنشی و تعالیم قرآن درباره مالکیت عمومی بر آبها پیروی کردیم.(صص188-187)
تا پیش از سال 1953 پنج سد کوچک ساخته شده بود، که بر رویهم با سیزده میلیارد متر مکعب آب، برای آبیاری 800000 هکتار زمین (که 400000 هکتار آن زمینهای احیاء شده بود) و ایجاد 1804 مگاوات برق کفایت میکرد. در زمانی که مجبور به ترک ایران شدم پنج سد بزرگ دیگر در دست ساختمان بودند. فقط یکی از آنها یعنی سد رضاشاه کبیر[سد کارون] بنا بود 150000 هکتار زمین را آبیاری و هزار مگاوات برق تولید کند. با دو سد دیگر که قرار بود بر رود کارون بسته شود، 3000 مگاوات دیگر برق در اختیار ما قرار میگرفت.(صص189-188)
در واقع، قصد داشتم که در آیندهای نه چندان نزدیک، امکانات آبیاری 15 میلیون هکتار زمین را به جای 7/3 میلیون هکتار فعلی فراهم بیاورم.(ص189)
از 1963 تا 1977 تولید انرژی برق از 2338 میلیون کیلووات به بیش از 20 میلیارد کیلو وات رسید و ظرفیت نیروگاههای ما از 850 مگاوات به بیش از 7500 مگاوات افزایش یافت که بنا بود در آتیه نزدیک 2400 مگاوات دیگر از دو نیروگاه برق هستهای در دست ساختمان به آن افزوده شود.(ص189)
بدیهی است که هر چند مرا به «بیتوجهی نسبت به کشاورزی» متهم کردهاند، ولی خلاف آن حقیقت دارد. در کشوری که کمبود آب و رطوبت دارد، سرمایهگذاری لازم برای آبیاری و غنی کردن خاک بطور قطع بسیار سنگین بود و بیش از آنچه ما در این راه انجام دادیم امکان چندانی نداشت.(ص190)
فصل 10 : اقدامات سپاههای دانش و بهداشت و ترویج و آبادانی
طبق آمارهای موجود، قبل از سال 1963 [1342] بین 16 تا 24 درصد کودکان در ولایات به مدرسه میرفتند و بقیه بیسواد میماندند. در حالی که در شهرها 74% کودکان به مدرسه میرفتند... در مقیاس ملی 1/85% مردم بیسواد بودند.(ص191)
تعداد شاگردانی که در مدرسههای سپاه دانش به تحصیل اشتغال داشتند طی پانزده سال 692% افزایش یافت. فقط طی پنج سال نخست، 520000 پسر و 128000 دختر و 250000 مرد و 12000 زن در کلاسهایی که در روستاها تأسیس شد درس خواندند.(ص192)
سپاه بهداشت(اصل7) به سهم خود این خدمات را انجام داد: پاک کردن نهرهای آب و چشمهها، حفر چاه آب، نصب تلمبه آب، ایجاد کانالهای آبرسانی و حمام و غیره. ولی وظیفه واقعی آن معالجه بیماریها و جلوگیری و ریشهکنی بیماریهای واگیردار و ایجاد شرایط مناسب بهداشتی بود. و این همان کاری است که به اجرایش موفق شد. در طی هشت سال مجموع خدمات پزشکی روستایی از کمتر از یک میلیون به بیش از هشت میلیون فقره افزایش یافت.(ص194)
در 1976، این سازمان شامل 1422 مرکز بهداشتی و درمانی روستایی میشد و 1240 پزشک را در استخدام خود داشت.(ص195)
آنان وسایل پیشرفت را به دورترین نقاط بردند و به جزئیاتی پرداختند که دستگاه اداری آنها را ندیده گرفته بود ولی در زندگی روزمره بیشتر از پیشرفت کلی اهمیت دارند. مهمتر از همه، آنان سیر پیشرفت را در کشوری تسریع کردند که کاملاً نیازمند آن بود. در این کشور همه چیز براستی از صفر شروع شده بود- از قرون وسطی- زیرا وقوع جنگ و پیامدهایش تقریباً همه دستاوردهای پدرم را بر باد داده بود.(ص196)
فصل 11 : انقلاب سفید و کارگران
دو و نیم میلیون خانوار روستایی صاحب زمینی شدند که در آن کار میکردند. (هر خانوار ایرانی بطور متوسط پنج نفر است). نمیتوان منکر شد که صاحبان املاک بزرگ، چه روحانی و چه غیر آن، از این انقلاب خشنود نبودند. به همینسان، غیرقابل انکار است که پیشرفت دائمی ما ضرورتاً مبتنی بر صنعتی شدن سریع بود.(ص197)
قبل از هر چیز، و مهمتر از همه لازم بود برای تهیه مسکن جهت کارگران اقدام شود.(ص198)
طبق آمارهای رسمی، تا پایان سال 1977 وزارت آبادانی و مسکن به تنهایی 31000 واحد مسکونی اعم از خانههای سازمانی و کارگری، با هزینهای معادل 4/14 میلیارد ریال ساخته بود. ساختمان 40000 واحد مسکونی دیگر با هزینه 4/67 میلیارد ریال تازه شروع شده بود.(ص199)
با این حال، خانهسازی برای کارگران یکی از ضعیفترین نقاط کار ما بود: با وجود همه تلاشها نتوانستیم برای تکمیل برنامههای خانهسازیمان آجر و سیمان کافی تولید کنیم.(ص200)
ساختن خانه برای کارگران به تنهایی کافی نبود و آنان به مراقبت و تأمین اجتماعی نیاز داشتند. دراین دو زمینه اساسی پنجاه سال تمام از ممالک غربی عقب بودیم.(ص200)
همیشه عقیده داشتم که حفاظت از بهداشت عمومی باید هدف اصلی هر دولتی باشد. گرچه امروز بر شمردن مؤسساتی که برای اجرای این مقصود ایجاد کردیم ممکن است به نظر بعضیها بیمعنی جلوه کند، باز مایلم خلاصهای از آن را در اینجا ذکر کنم. قدیمیترین این مؤسسات، عبارت بود از: سازمان شیر و خورشید سرخ ایران (که تأسیس آن به دوران پدرم برمیگشت)؛ سازمان شاهنشاهی خدمات اجتماعی؛ سازمان حمایت مادران و نوزادان؛ و بنیاد پهلوی.(ص201)
شهبانو در مؤسسات زیادی از این قبیل کار میکرد و در علاقه صمیمانهای که ابراز میداشت هیچ محدودیتی نمیشناخت.(ص202)
هنگامی که شهبانو از دهکده جذامیان دیدار کرد چیزی نمانده بود در آغوش جذامیان خفه شود.(ص202)
چند کلمهای هم درباره بیمارستان قلب که مادرم بنا کرد بگویم: این بیمارستان به عنوان یکی از بهترین مراکز بیماریهای قلب در دنیا شناخته شده است.(ص203)
نخستین هدف تأمین اجتماعی ما عبارت بود از بیمه کردن همه جامعه کارگری در برابر هرگونه سانحه و بیماری و از کار افتادگی، و نیز بیمه کردن همه ایرانیان در همه مراحل زندگی.(صص204-203)
میتوانم بگویم که قوانین مصوب مربوط به تأمین اجتماعی ما در نوع خود در دنیا بسیار پیشرفته بود. توجه داشتم که حمایت از قدرت خرید بازنشستگان ضروری است: بنابراین پایینترین حد مستمری بازنشستگی با حداقل دستمزد برابر بود و بر حسب هزینه زندگی ترمیم میشد.(ص204)
چهارمین اصل انقلاب در سال 1963 [1342] اجرا شد و به صورت یکی از مترقیترین قوانین جهان در آمد: کارگران در سود کارخانهها سهیم شدند.(ص204)
فقط در سال 1976 [1355]، 530000 کارگر در بخشهای دولتی و خصوصی 12 میلیارد ریال سود بردند که معادل یک تا دو ماه حقوقشان بود. در مدت چهارده سال، مجموع سود خالصی که از این ممر به کارگران پرداخت شد 128 برابر گردید.(ص205)
از 1963 تمام توجه ما معطوف به آن بود که در همه استانها مؤسسات آموزش حرفهای برپا کنیم. هدف از ایجاد این مؤسسات تنها آن نبود که جوانان کارآموز را تعلیم بدهند، بلکه میبایست بهرهوری کارگران نیمه ماهر را هم بالا ببرند.(ص206)
برداشتی که ما از برابری دموکراتیک داشتیم، میبایست در برابری اقتصادی تجلی یابد. در نتیجه، کارگران میبایست در مالکیت کارخانهها و کارگاههایی که کار میکردند سهیم باشند زیرا گردش این کارخانهها و کارگاهها به بازوی آنان متکی بود. در ماه اوت 1975[مرداد 1354]، اصل 13 صورت قانونی به خود گرفت. این اصل شامل گسترش مالکیت واحدهای صنعتی و مشارکت کارگران در آن میشد. همه واحدهای تجاری بزرگ که بیش از پنج سال سابقه کار داشتند موظف شدند 49% از سهام خود را به کارکنانشان بفروشند. صنایع دولتی هم که در سالهای اخیر تأسیس شده بودند میبایست 99% از سهامشان را میان کارکنان خود و دیگر مؤسسات و روستاییان و غیره تقسیم کنند (یک درصد باقی مانده برای مدیریت منظور شده بود). این اصل، اقتصاد دموکراتیک را کامل میکرد و بنا بود نقطه عطفی در تحولات صنعتی و اقتصادی و اجتماعی ایران بوجود بیاورد.(ص207)
ولی به نظر میرسد که سرنوشت چنین طرحی چیزی جز شکست نبود. آیا کسی هست به من بگوید چرا؟(ص208)
پانزده سال پیش میانگین دستمزد ماهانه زیر 2000 ریال بود، نه بیشتر. در 1978[1357] در آمد متوسط یک کارگر ساده بیش از 10000 ریال شد که میبایست به آن 20% سود کارخانه را افزود، و از آنجا که قانون اوت 1975 [مشارکت کارگران در مالکیت واحدهای صنعتی] به اجرا درآمده بود بهره سهام نیز به آن افزوده میشد.(ص209)
فصل12 : دادگستری
نخستین «خانه انصاف» در دسامبر 1963[آذر 1342] در دهکده مهیار نزدیک اصفهان افتتاح شد. صدها خانه دیگر نیز در پی آن تأسیس گردید. تا پایان کار 10358 خانه انصاف برای حل و فصل دعاوی در 19000 روستا در سراسر کشور دایر شد و بیش از ده میلیون نفر را زیر پوشش گرفت. خانه انصاف، دادگاه دهکده بود. هر خانه پنج قاضی داشت که برای پنج سال به وسیله اهالی از میان معتمدین محل انتخاب میشدند.(ص212)
آمارهای پایان سال 1977 نشان میدهد که خانههای انصاف سه میلیون اختلاف را حل و فصل کرده بودند، که اگر بنا بود از مجرای عادی به آنها رسیدگی شود سالها به درازا میکشید و مبالغ هنگفتی به زیان دولت و اصحاب دعوی تمام میشد.(ص213)
فصل 13 : انقلاب سفید در آموزش و پرورش دفاع از تمدن ایران
در دوران حکومت قاجار، بزحمت یک درصد از جمعیت ایران سواد داشتند.(ص216)
چون آغاز هر کاری دشوار است و بکندی پیش میرود، سرشماری سال 1965[1344] نشان داد که هنوز فقط 9/14% از ایرانیان باسواد بودند و از چهار میلیون کودک که بنا بود به سال اول دبستان بروند، فقط 1720000 تن موفق به این کار شدند.(صص217-216)
عده کل محصلین ایرانی از 5/1 میلیون به 10 میلیون نفر در سال 1978[1357] رسید. سپاه دانش در این افزایش بیشتر سهیم بوده است، زیرا تأثیر وجودیاش بمراتب بیش از آموزش صرف بود و به شاگردان شوق آموختن را القاء میکرد.(ص218)
بررسی دقیق این آمارها نشان میدهد که در پایان برنامه ششم، 13730000 نوآموز و دانشآموز خواهیم داشت که 40% بیش از زمان کنونی است. حال معلوم نیست بر سر این پسران و دختران چه خواهد آمد؟(ص218)
آموختن بیتردید خوب بود. ولی میبایست کیفیت آن بهبود یابد و لازم بود که با ضروریات زندگی نوین ایران هم انطباق پیدا کند. در 1968[1347]، این هدف در سندی به نام «منشور انقلاب آموزشی» بیان شد که در کنگره رامسر تدوین گردید. این منشور اصل دوازدهم انقلاب سفید شد.(ص219)
باید بگویم که ایران در بازیهای آسیایی 1974[1353 که در ایران برگذار شد] مقام دوم را به دست آورد و بعد از ژاپن ایستاد و از هندوستان و چین که جمعیتی بیست برابر ایران دارند جلو افتاد.(ص220)
آموزش اجباری و رایگان در اصل به فرمان پدرم بوجود آمد. ولی بدبختانه، وسایل کافی برای اجرای این قانون مهیا نبود.(ص221)
جمعاً 185000 دانشجو در 48 دانشگاه و حدود 100000 دانشجو در دانشگاههای خارجی مشغول تحصیل بودند که 50000 تن از آنان در ایالات متحد درس میخواندند.(ص222)
امروز در این اندیشهام که وقوع حوادث 79-1978[1357] را تا اندازهای باید معلول این واقعیت بدانم که سعی میکردم بسیار سریع حرکت کنم. میخواستم در دانشگاهها را بیآنکه روش نسبتاً مشکلی برای گزینش اعمال کرده باشم به روی همه باز کنم.(ص222)
آنها با کمترین تلاش خیلی چیزها به دست آورده بودند و در نظرشان خیلی طبیعی بود که چیزهای بیشتری مطالبه کنند. اعتراض در اغلب موارد بیان نظری ایدئالیستی درباره مسائلی است که راهحل واقعی آنها بعداً، بر اثر تجربه، خود را نشان میدهد. درست مانند بچههای لوس، این دانشجویان چنان اعتراض کردند که سیستم دانشگاهی ایران به هرج و مرج گرفتار آمد.(ص223)
از میان وظایفی که شهبانو قلباً عهدهدار ایفاء آن گردید، بخصوص به رشته هنر و ادبیات علاقه وافر نشان میداد. از میان دیگر وظایفی که علیرغم شرایط دشوار بخوبی از عهدهاش برآمد، حفظ سنن هنری باستانی ما، کمک به گسترش فرهنگ، افزایش مؤسسات فرهنگی و کتابخانهها، ترتیب دادن مسابقات و نمایشگاهها و جشنوارهها و تشویق استعدادهای تازه بود.(ص224)
برای احیای فرهنگ ایرانی با همه اصالت و زیباییاش باید راههایی پیدا میشد. مثلاً، مبنای تاریخ کشور را به آغاز دوران هخامنشیان باز گرداندیم، بیآنکه تقویم هجری را کنار بگذاریم. (ص224)
در عین حال، ما روحاً حالت ضدارتجاعی داشتیم و شهبانو نیروی محرکه هنر مدرن و جشنوارههای تئاتری بود که جسورترین و پیشروترین هنرمندان را گرد میآورد.(ص225)
فصل 14 : انقلاب اداری مقاومت دیوانسالاری
برای انقلاب اداری یک شورای مرکزی تشکیل شد که به هر وزارتخانه و سازمان دولتی کمیتهای اعزام میکرد، و این کمیته اختیار داشت روشهای کار را در جهتی منطقی تغییر داده، دستورالعملهای بیفایده را منسوخ و روشهای اداری را با نیازهای جدید انقلاب ما منطبق سازد.(ص228)
ما در سال 1959[1338] سازمان بازرسی شاهنشاهی را تأسیس کرده بودیم. این سازمان، در واقع نهادی را که در دوران هخامنشی به «چشم و گوش شاه» شهرت داشت به شکلی امروزی احیاء میکرد. (ص229)
این نهاد در سال 1961 منحل گردید و در هفتم نوامبر 1976[16 آبان 1355] با نام «کمیسیون بازرسی شاهنشاهی» تجدید حیات یافت.(ص230)
این کمیسیون نحوه جدیدی برای بازرسی و تجزیه و تحلیل امور کشور بود و وظیفه آن در نظر من بمراتب مؤثرتر و بیش از آنچه کشورهای غربی دربارهاش نقادانه اظهار نظر میکردند، عاری از حب و بغض بود. زیرا انتقادات مخالفان به ندرت بر مشهودات عینی استوار است.(ص230)
برای آن که بتوانیم از عهده چنین اصلاحاتی برآییم به فرصتی معقول نیاز داریم. در این سالهای آخر، من وقت کافینداشتم، زیرا اکثریت مردم مرا در زیر فشار گذاشته بودند و با من سر ستیز داشتند. با این اوصاف، دستگاه اداری نه تنها ما را در مبارزه با زمان و تودههای مردم یاری نداد. بلکه برعکس!(ص230)
فصل15: آزادی زنان
عدالت و عقل سلیم حکم میکرد که زنان هم از همان حقوق سیاسی مردان بهرهمند باشند. از اینجا بود که اصل 5 منشور انقلاب پیدا شد و اصلاح قانون انتخابات، حق انتخاب شدن و انتخاب کردن را به زنان نیز اعطا کرد.(ص231)
چنین است طرز فکر به اصطلاح ایدئولوژیستهایی که قدرت را در اسلام غصب کردهاند. آیا ما که از کوشش برای قرار دادن کشورمان در مسیر ترقی واقعی دم میزدیم، میتوانستیم مادر و خواهر و همسر و دخترمان را در زمره مجانین و جنایتکاران بگذاریم؟(ص232)
باید اذعان کنم که اگر زنان صورت و دستشان را نشان بدهند یا آبتنی کنند یا به ورزشهایی مانند اسکی و بسکتبال بپردازند، آنان را نماینده شیطان نمیدانم. ولی باید بگویم که نمونههایی از زهد ریایی در ادبیات ما و دیگران وجود دارد. اگر بعضی از زنان به داشتن چادر علاقهمند بودند، از نظر من هیچ علتی نداشت که چنین نکنند. ولی چرا باید نیمی از جوانانمان را از لذت ورزشهای سالم محروم بداریم؟(ص233)
همچنین برای هر زنی که به رسم ایرانیان چادر به سر کند، راندن اتومبیل و کار کردن در اداره و یا در کسوت پزشکان یا وکیل دعاوی بسیار سخت است و حال آنکه زنان ایران در طی پانزده سال گذشته این کارها را با کمال موفقیت انجام میدادهاند.(ص234)
و سرانجام، از آن باید ترسید که استفاده اجباری از چادر و بازگشت به تعصبات قدیمی، مانع زنان شود که بتوانند فرزندان خود را برای ورود به قرن بیست و یکم تجهیز کنند.(ص234)
چگونه میتوانیم در آینده جامعهای خشنود و خوشوقت بسازیم که در آن بچهها دارای مادرانی در کفن سیاه باشند؟(ص234)
خوب میدانم که بعضی «آیات عظام» ما که مفسر و عالم به معنی باطن هستند، قرآن را به مقتضای زمان و اوضاع به نفع و مصلحت خود تفسیر میکنند. ولی آنان هر قدر هم در علم کلام مبرّز باشند، نمیتوانند به اثبات برسانند که اسلام مشارکت جامعه را بطور یکپارچه در تصمیمگیری امور حکومت تجویز کرده باشد، و یا آن که پیامبر با دیکتاتوری پرولتاریا و دیکتاتوری بالقوه مقامات روحانی یا حکومت هرج و مرج موافق بوده باشد.(ص236)
فصل16: مبارزه با تورم و سوداگری و فساد
به محض اینکه منافع عامه را بر منافع خصوصی مقدم داشتم، عناصر معینی از جمعیت با من به مخالفت برخاستند. این امر سالها قبل از اتحاد سرخ و سیاه بود که باعث شد تمامیت کشور به خطر بیفتد.(ص239)
از 1975 تا آغاز سال 1977 تا اندازهای جلوگیری از تورم در ایران امکانپذیر شد. پایین آمدن شاخص هزینه زندگی به میزان پنج درصد و توقف افزایش حجم پول در جریان، بیآن که موجب کاهش رشد اقتصادی شود، به جلوگیری از تورم کمک کرد. ولی در سال 1977 [1356] قیمت کالاهای مصرفی دوباره سیر صعودی به خود گرفت.(ص240)
آنگاه برای کنترل قیمتها از دانشجویان داوطلب استفاده کردیم؛ و این اشتباه بزرگی بود. زیرا اعمال افراطی بعضی از دانشجویان ناظر، همراه با تهدیدهای اتفاقی و بیاطلاعیشان از واقعیات بازرگانی بسیاری از خردهفروشان سلیمالنفس را بیزار کرد.(ص241)
اصل نوزدهم، (آخرین اصل، که در سال 1977 اعلام شد) مکمل اصل چهاردهم بود و باعث میشد یک رشته تصمیمات به اجرا درآید تا جامعه ما را در برابر هر نوع سوءاستفادهای محافظت کند. از آن جمله سوءاستفادههای مالی از طریق رفیقبازی که یکی از مصیبتبارترین همه زشتیها بود و میبایست با آن مبارزه کنیم.(ص242)
میبایست به همه تفهیم شود که به کسی در کارهای دولتی یا امور استانها بر اساس خویشاوندی یا دوستی و به خاطر دوست دوستانش شغلی واگذار نمیگردد که از آن راه ثروتمند شود، مگر برای خدمت کردن و خدمتگزاری صادقانه.(ص243)
هشتاد هواپیمای اف14 به کارخانه گرومن در ایالات متحد سفارش دادیم و بعد با تعجب متوجه شدیم که این شرکت میخواهد بیست و هشت میلیون دلار به دو برادر به نام لاوی، که در این معامله هیچ نقشی ایفاء نکرده بودند، بپردازد. مؤکداً خواستیم تا گرومن این 28 میلیون دلار را به خزانه دولت واریز کند، و آنان معادل همین مبلغ وسایل یدکی لازم را در اختیار ما گذاشتند.(ص245)
فصل 17: بنیاد پهلوی و دارایی من
در سال 1958[1337] بنیاد پهلوی را ایجاد کردم و وظایفی فرهنگی و اجتماعی را به عهده آن گذاشتم. در سال 1961 [1340] این بنیاد را رسماً دارای ساختاری اداری و مجهز به وسایل کافی کردم تا بتواند از عهده اجرای وظایفی که برایش تعیین شده بود برآید. این ساختار اداری بر اموال شخصی و املاک و مستغلات و هلتها و سهام شرکتهای مختلف مانند بانک عمران و بیمه ملی نظارت داشت. این بنیاد در نیویورک هم ساختمان بزرگی داشت که خوشبختانه درآمد اجارهاش به تنهایی برای اداره آن کفایت میکرد.(ص247)
در آغاز سال 1977 [1356] طبق آمار 13000 دانشجو از خانوادههای ذیحق با دریافت وامهای شرافتی توانستند تحصیلاتشان را چه در داخل و چه در خارج به پایان برند.(ص248)
تا 1977[1356] اجاره بهای یک آپارتمان سه تا چهار اتاقه در تهران به معادل 3-4 هزار فرانک در ماه بالغ شده بود. بنیاد، به عنوان مرحله اول، ساختن شش هزار آپارتمان با اجارهبهای ارزان را به عهده گرفت و بنا بود مراحل بعدی نیز به مقتضای در دسترس بودن سیمان و آجر در پی هم عملی شوند.(ص249)
نه تنها شخصاً سودی از بنیاد پهلوی نمیبردم، بلکه در نوامبر 1978، [آبان 1357] تصمیم گرفتم مایملک خود در ایران را نیز به این بنیاد واگذار نمایم.(ص249)
به هر حال، اگر بنا باشد روزی به ایران برگردم، به خاطر وقفی که کردهام بناچار باید سطح زندگیم را پایین بیاورم، و اگر هم بر تخت سلطنت میماندم میبایست همین کار را بکنم. با توجه به این که شخصاً قدری از هزینه دربار را تقبل کرده بودم و دیگر به ادامه آن قادر نبودم مگر این که بودجه دولتی دربار را اضافه مینمودند.(ص250)
سه یا چهار ماه پیش از وقف کردن مایملک خود به بنیاد پهلوی فرمانی «درباره رفتار اخلاقی خاندان شاهنشاهی» صادر کردم. طبق این فرمان هر شکایتی علیه اعضاء خاندان ما میبایست به کمیسیونی مرکب از سه قاضی منتخب وزیر دادگستری احاله شود.(ص250)
فصل 18: بسوی تمدن بزرگ
به سوی تمدن بزرگ نام کتابی است که در 1978 به یادبود صدمین سال تولد رضاشاه کبیر و به یاد بنیانگذار و رهبر ایران نوین در تهران انتشار دادم.(ص252)
دقیقاً اشتیاق به تخریب است که دکترین افراطی مارکسیسم «اسلامی» از آن نشأت میگیرد.(ص253)
چگونه ممکن است انقلابی در آن واحد هم کمونیست، هم نشانه حکومت توانگران، هم اسلامی، و هم فراگیر و جامع باشد؟ تناقضی از این روشنتر قابل تصور نیست.(ص253)
همواره تا آنجا که امکان داشت، اعلام کردهام که مردم ایران باید در همان حال که از دیگر ملتها میآموزند، باید خود را از سرایت موارد مهلک حفظ کنند. این ملت همیشه جنبههای منفی و نیهیلیستی به اصطلاح «تمدن» را که در درون خویش حامل بذر ویرانگری است دفع کرده و باز هم خواهد کرد. جامعهای که روح خویش را از دست میدهد دیگر وجود ندارد.(ص256)
از آغاز انقلاب سفید(1963)، کل درآمد ناخالص ملی از 340 میلیون به 5682 میلیون ریال افزایش یافت، که میتوان گفت طی فقط پانزده سال درآمد ما شانزده برابر شد. حجم ذخایر ارزی که محک استحکام اقتصاد عمومی است، از 45 میلیارد به 1509 میلیارد ریال افزوده گردید. نرخ سالانه رشد اقتصادی، که سالها بالاترین مقام را در دنیا داشت، به 8/13 درصد در سال 1978 بالغ گشت و میانگین درآمد سرانه از 174 دلار در سال 1963 به 2540 دلار افزایش یافت. کشور ما، که تا 1973 در لیست کشورهای غنی صندوق بینالمللی پول جای نداشت از 1974 به بعد مقام دهم را احراز کرد.(صص257-256)
فصل 19: وضع ارتش ما تا سال 1982 [1361]
معنی سیاست دقیق استقلال ما این بود که به تسلیحات و ارتش احتیاج داشتیم. میخواستم طوری مسلح شویم که امنیت ما در آن بخش از جهان اقتضا میکرد.(ص261)
قدرت نظامی ما در 1982[1361] میبایست به این قرار باشد: بنا بود ارتش ما از 540000 نفر به 760000 نفر افزایش یابد.(ص261)
1500 فروند «شیر ایران»...800 فروند «چیفتن»...406 تانک ام-60 امریکایی... 400 تانک ام-47مدرن...250 تانک «اسکورپیون» اکتشافی.(ص262)
78 فروند هواپیمای اف14...250 فروند فانتوم معمولی مدرن. بیش از یکصد فروند هواپیمای F5Es، حدود یکصد فروند اف14 (یا اف15 که تولیدشان موکول به تصمیم سازندگان آمریکایی بود) و 106 فروند اف-16 که قبلاً سفارش شده بود. در حال عقد قرارداد برای خرید 140 فروند دیگر بودیم. 7 سیستم رادار قابل حمل هوایی[آواکس]...(ص263)
ارتش ما در واقع قادر بود در این ناحیه، که برای غرب اهمیت استراتژیک فوقالعادهای دارد، هرگونه «ناآرامی محلی» را متوقف یا در نطفه خفه کند.(ص266)
بمحض افشا شدن نقشههای نظامیام چون مرا به خودبزرگبینی متهم کردند و بخاطر هزینههای افسانهای دفاعی مورد سرزنش قرار گرفتم. لذا مایلم این مطلب را قدری روشن سازم. پیش از هر چیز باید یادآور شوم که هنگام عزیمتم از ایران 12 میلیارد دلار ارز خارجی برای ملت بر جای گذاشتم.(ص266)
با وجود کوششهای دائمی و پیگیر، زیربنای کشور (راهآهنها، جادهها، بنادر) بقدر کفایت توسعه نیافته بودند. این بدان معنا بود که وارداتی بیش از آنچه تا آن روز از راه دریا و هوا و ازطریق ترکیه و روسیه و دیگر کشورهای همسایه انجام میگرفت غیرممکن بود. بندرهای ما را کشتیها عملاً مسدود کرده بودند و هر کشتی میبایست شش ماه به انتظار تخلیه بار خود لنگر بیندازد.(صص267-266)
فصل 20 : سیاست خارجی مسالمتجویانه همبستگی کشورهای خلیجفارس و اقیانوس هند
دیدیم که جهش اقتصادی ما در وهله اول بر اثر اسراف و بیلیاقتی مصدق چگونه دچار نابسامانی شد و چگونه ما توانستیم ایران را از انزوا نجات دهیم. ولی اگر در این بخش از جهان که ایران موقعیتی بسیار پراهمیت دارد، نمیتوانستیم ملت را با همسایگانش در صلح و صفا نگه داریم، به هیچ کدام از هدفهای انقلاب شاه و مردم نمیرسیدیم.(ص268)
با روشن شدن این نکته، اختلافات مرزی با اتحاد شوروی را به گونهای حل کردیم که موجب رضایت خاطر همگانی شد. تقسیم آبهای رودخانه ارس (50/50) طبق قوانین بینالمللی صورت گرفت و سد عظیمی بر آن رودخانه بسته شد که نیروی برق تولید میکند و به منطقه زراعی وسیعی آب میرساند.(ص269)
در سال 1975 طی کنفرانس مشهور نفتی در الجزایر فرصتی دست داد تا با صدام حسین، رئیسجمهوری عراق، مذاکرات مفصلی داشته باشیم.(ص271)
پرزیدنت حسین موافقت کرد که مسأله شطالعرب را براساس قوانین بینالمللی حل کند و مانند قضیه رود ارس، آبهای این رودخانه بر اساس خط وسط رودخانه میان دو کشور تقسیم گردید.(ص271)
پیروی از همین اصل ما را بر آن داشت در زمانی که افغانستان با مشکلات اقتصادی روبرو شده بود به او یاری بدهیم. متعاقب این احوال، تغییری در دولت و موضع سیاسی افغانستان رخ نمود.(ص271)
بزرگی و درایت و شجاعت ابنسعود، بنیادگذار عربستان سعودی و نیز نبوغ مدیریتش در تاریخ ثبت گردیده است. با مشاهده حوادث مرگباری که در ایران امروز میگذرد، از این که میبیند عربستان سعودی هنوز آزاد و مستقل برجای مانده است مشعوف میگردد و به درگاه خدا دعا میکند که چنین باقی بماند.(صص273-272)
امنیت خلیجفارس باید تضمین میشد و چه کسی غیر از ایران قادر به تأمین این امر بود؟ به همین علت بود که در وهله اول بلافاصله پس از خروج انگلیسها از خلیجفارس جزیرههای تنب و ابوموسی را دوباره اشغال کردم. در بحرین فقط یک ششم اهالی ایرانی تبار بودند. به همین علت موافقت کردم مردم آنجا درباره سرنوشتشان تصمیم بگیرند و آنان به استقلال کشورشان رأی دادند.(ص273)
در مواجهه با خطرات فزاینده، اعمال سیاست همبستگی میان کشورهای خلیج[فارس] را ضروری یافتم.(ص274)
ضمناً برای یافتن راهحل مقبولی جهت مسأله نامیبیا با رهبران افریقای جنوبی به میانجیگری پرداختم. رهبران سیاه رودزیا را به حضور پذیرفتم تا راهحلی صلحجویانه و منصفانه برای مسئله رودزیا پیدا کنیم. این حرکت صلحجویانه من در آن زمان سپاس انگلیس و آمریکا را در پی داشت.(ص275)
ایران، که فقط بوسیله شبه جزیره عربستان و دریای سرخ و اقیانوس هند از افریقا جدا شده، با نگرانی شاهد نفوذ کمونیسم به افریقا در راستای سه محور بود.(ص275)
اما درباره رابطهمان با غرب، تأکید بر این نکته بیفایده به نظر میرسد که ایران از لحاظ ایدئولوژیک به اردوگاه قدرتهای دموکرات غربی وابسته است؛ و البته آنچه تاکنون گفتهام این معنی را به اثبات میرساند.(ص276)
برنامه توسعه اقتصادیی را طراحی کرده بودم که در چارچوب آن یک بانک بینالمللی توسعه میتوانست به هر کشور جهان سومی که با مشکلاتی مواجه میشد یاری بدهد. بدبختانه، نه از جانب کشورهای صنعتی و نه از جانب کشورهای اوپک پاسخ مثبتی دریافت نگردید.(صص279-278)
فصل21: مردان بزرگ دنیا
هنگامی که ژنرال دوگل در سال 1943 برای سفر به مسکو از تهران میگذشت من پادشاه خیلی جوانی بودم. درست از همان آغاز، شخصیت غیرعادی او مرا تحت تأثیر قرار داد.(صص281-280)
کنفرانس تهران مرا با دو غول دیگر تاریخ معاصر، یعنی استالین و روزولت روبرو ساخت. سومی یعنی چرچیل را قبلاً دیده بودم. مایلم به این نکته اشاره کنم که از سه شرکت کننده در کنفرانس، استالین تنها کسی بود که به دیدار من آمد و تشریفات مربوط به رئیس دولت میزبان را رعایت نمود. ولی برای ملاقات با آقای روزولت و آقای چرچیل، من ناچار به سفارت روس رفتم.(ص281)
در مورد چرچیل، باید بگویم نخستین باری که او را دیدم وقتی بود که برای سفر به مسکو توقفی هم در تهران داشت. درباره جنگ مفصلاً صحبت کردیم. به رغم جوانیام، جسورانه به اظهارنظر درباره سیاست و مسائل نظامی پرداختم. من معتقد بودم که متفقین میبایست از جنوب، یعنی ضعیفترین نقطه به اروپا حمله کنند. ایتالیا و بالکان نقاط مناسبی بودند. چرچیل در صندلیش فرورفته بود و با آن نگاه عبوسش مرا زیر نظر داشت. در تمام مدتی که صحبت میکردم نگاهش را از من برنداشت. وقتی صحبتم تمام شد هیچ اظهار نظری نکرد. سالها بعد که خاطراتش را میخواندم متوجه شدم که تئوریهایی که در تهران برایش تشریح کرده بودم با نظرات او تطبیق میکرده است.(ص284)
پیش از آن که نیکسون به ریاستجمهوری برسد در تهران با هم مذاکرات مفصلی داشتیم، و معلوم شد که درباره بسیاری از اصول ساده ژئوپولیتیک با یکدیگر توافق داریم. مثلاً: هر ملتی باید در پی اتحاد با «متحدان طبیعیاش» باشد، یعنی کشورهایی که با علائق مشترک و دائمی به آنها وابسته است.(ص286)
در دوران ریاستجمهوری جرالد فورد، وقتی کیسینجر برای اعلام موافقتنامه پنجساله بازرگانی پنجاه میلیارد دلاری به ایران آمد روابط دو کشور به عالیترین شکل خود رسید.(ص287)
از میان سیاستمداران آمریکا که خاطره روشنی از آنها دارم باید از آورل هریمن و پرزیدنت ترومن و پرزیدنت لیندون جانسون یاد کنم. هریمن را از زمان جنگ میشناختم و همواره برای این شخصیت بزرگ حزب دموکرات احترام فراوانی قائل بودم. پرزیدنت ترومن در لحظات خطیر تاریخی میدانست که چگونه قاطعیت به خرج بدهد.(ص287)
در سال 1948 بود که برای نخستین بار در مقام پادشاه به خارج از کشور و به لندن سفر کردم... در لندن با آقای بوین (Bevin) وزیر امور خارجه گفتگوی مفصلی داشتم. ضمن صحبت درباره منابع طبیعی ایران، وقتی به منطقه کرمان اشاره کردم، بوین فریاد زد: «درست است، کرمان! در منقطه نفوذ ما...» سخنش را قطع کردم و گفتم: «ولی باید بگویم که سرتاسر ایران جزء کشورهای آزاد است.» بوین با عجله پاسخ داد: «منظور من هم همین بود.» و سه ماه بعد، فخرآرایی از چند قدمی به من تیراندازی کرد.(ص288)
فصل 22: دموکراسی شاهنشاهی آنگونه که میبایست باشد
الهامبخش سیاست داخلی ما این سه اصل بود: مشارکت، عدم تمرکز، دموکراسی.(ص293)
روزی پدرم به من گفت میخواهد مملکتی را برایم بر جای بگذارد «که به خاطر داشتن دستگاههای دولتی مستحکم بتواند بدون نظارت مستقیم مقامات بالا خود را اداره کند.»(ص294)
ایران همیشه، و هنوز هم، یک امپراتوری است، یعنی مجموعهای است از گروههای قومی با زبانهای گوناگون و آداب و حتی ادیان گوناگون، هرچند که اکثریت مسلمان هستند. بنابراین لازم است که پادشاهی از بالا این مجموعه را متحد سازد تا بتواند دموکراسی شاهنشاهی واقعی را مستقر سازد.(ص295)
فصل 23: کامیابیها و ناکامیهای ما
دستاوردهای اساسی انقلاب سفید را که بعدها انقلاب شاه و مردم شد، به نظر من، میتوان به این نحو جمعبندی کرد: ایران بطور قطع خود را از خلقیات و شرایط اجتماعی و اقتصادی قرون وسطایی پنجاه سال قبل آزاد کرد.(ص297)
ما در زمینههای مختلف سیاست و آموزش و پرورش و رفاه اجتماعی و توسعه از همه کشورهای در حال توسعه جلوتر بودیم. آخرین برنامه پنجساله ما یک رشد سالانه 26 درصد را نوید میداد. این رشد در 1975 برمبنای قیمتهای جاری به 42 درصد بالغ شد، که چهار برابر رشد سالانه ژاپن بود.(ص297)
در طی این همه سال، رژیم را ستمگر نامیدند و به استبداد متهم کردند، هرچند گاهی با صفت «روشنفکر» هم توصیف شد. از ستمگری و وجود زندانیان سیاسی یاد کرده و نقض ناروای حقوق بشر را به او نسبت دادهاند. همه این تهمتها قابل بحث است، اما پیش از آن که حتی دربارهشان فکر هم بکنیم باید به این سؤال اساسی پاسخ بدهیم که «آیا کشور ما چاره دیگری هم داشت؟»(ص299)
اگر بپذیریم که راه وصول به دموکراسی واقعی از رهگذر ساختمان اقتصادی سالم و نیرومند میگذرد، کشورهای فقیر «در حال توسعه» برای رسیدن به این دموکراسی چه باید بکنند؟(ص300)
امروزه آزادی و حاکمیت ملتها را قدرت اقتصادی تضمین میکند و همین قدرت اقتصادی است که شرایط حصول دموکراسی حقیقی را فراهم میآورد.(ص300)
سیاستهای توسعهطلبانه «کشورهای ممتاز» غالباً مبنی بر اعمال قدرت نظامی و استثمار دیگران است و ثروتهایشان را به جای آن که صادقانه مورد استفاده قرار دهند به یغما میبرند.(صص302-301)
وقتی تصمیم به اجرای یک برنامه ضربتی گرفتم که هدفش جبران تأخیر چندصدساله و پیش بردن ایران در بیست و پنج سال بود، متوجه شدم موفقیت این تصمیم در گرو بکارگیری همه منابع ملی است. ضرورت داشت، تکرار میکنم، ضرورت داشت که به یک وضع اضطراری دائم تن در بدهم تا از ایجاد مانع در این راه بوسیله عناصر مخالف جلوگیری شود. این عناصر عبارت بودند از مرتجعین و زمینداران بزرگ و کمونیستها و محافظهکاران و دسیسهگران بینالمللی.(ص302)
فقط با مشاهده واپس رفتن و افول ظاهری ایران است که دنیای غرب میتواند دریابد ما در دوران سلطنتم تا چه پایه به آنها نزدیک شده بودیم. در واقع ما عضوی از خانواده بودیم. به پیوندهای قومی و فرهنگی و ایدئولوژیک ما به دنیای غرب استقلال اقتصادی هم افزوده شده بود، و به نفع ما بود در تقویتش بکوشیم.(ص303)
در دوران سلطنتم هیچ چیز به حد کمال خود نرسید. و به همین جهت اگربه جنبههای منفی اشاره نکنم این مبحث ناتمام میماند. وقتی در چهارم مارس 1974 [13 اسفند 1353]، تأسیس حزب رستاخیز را پیشنهاد کردم، دو هدف را در نظر داشتم. در کوتاه مدت این حزب واحد با در برگرفتن اعضاء همه طبقات اجتماعی و مردمانی از هر نوع عقیده، و با ماهیت لیبرالیسم سازندهاش، میتوانست در وقت و نیروی انسانی صرفهجویی کند. از آنجا که جبهه مخالفی در کار نبود، هیچیک از شخصیتهای مهم بخاطر کنار رفتن حزبشان بر اثر شکست در انتخابات از مشارکت در دولت محروم نمیشدند و به خدمات همه مردان توانا میتوانستم اتکاء کنم. در آینده، این حزب میتوانست یک مدرسه سیاسی و ایدئولوژیک باشد و به ایجاد روح و وحدت کمک کند.(صص306-305)
بدبختانه، غلط بودن فکر ایجاد این حزب در عمل به اثبات رسید. چون پرزیدنت سادات نیز نظام تک حزبی مصر را از میان برداشت و راه را برای پیدایش احزاب باز کرد، و به نظرم عمل او درست بود. یقیناً وقتی اوضاع و احوال خاصی که به پیدایش واقعهای منجر میشود از یادها برود، به داوری نشستن آسان میگردد. به هر حال، حزب رستاخیز نتوانست به هدفهایی که به خاطرش ایجاد شده بود نائل شود. نتوانست نقش میانجی میان دولت و ملت را برای رسیدن به ایدهها و تأمین احتیاجات بازی کند.(ص306)
و سرانجام، این گناه را به گردن میگیرم که در دفاع از رژیممان در برابر افتراهایی که به آن میبستند و مایه تضعیفش را فراهم آورد، قصور کردم.(ص308)
در 5 اوت 1978[14 مرداد 1357] در نطقی رادیو- تلویزیونی اعلام داشتم که در پایان دوره پارلمانی، یعنی در آغاز سال 1979 انتخابات آزاد بعمل خواهد آمد.(ص309)
از آنجا که ما به پایان راه نزدیک بودیم و یک دموکراسی حقیقی در حال نضج گرفتن بود، نیروهای مخرب بر ضد من متحد شدند. از اینرو نمایندگان بازرگانان معینی در بازار و فئودالهای روحانینما با جناح چپ افراطی دست اتحاد دادند.(ص310)
بخش چهارم: تخریب اتحاد شوم
فصل 24: اتحاد رسانهها
طی آخرین سه سال سلطنتم رسانههای گروهی در شکل گرفتن حوادث کشور نقش مهمی بازی کردند.(ص314)
میتوانم درک کنم خبرنگاری که برای گزارش یک ناآرامی کوچک به ایران فرستاده شده به اغراقگویی وسوسه شود. ولی نمیدانم چگونه خبرنگاران در آغاز طغیان تعداد سه کشته و ده زخمی را به پنجاه یا شصت کشته و صدها زخمی تبدیل کردند.(ص314)
مبارزه رسانههای گروهی علیه ایران فقط در این سالهای اخیر آغاز نشده بود و از سالها پیش ادامه داشت. این مبارزه از سال 1958 [1337] وقتی ایران برای در اختیار گرفتن منابع نفتش تلاش میکرد شروع شد و در واقع هرگز قطع نگردید و بخصوص در سال 1973 و سالهای بعد از آن، در نتیجه موضعی که در قبال بهای نفت اتخاذ کرده بودم حالت کینتوزانهای به خود گرفت.(ص314)
افزایش قیمت نفت، شرکتهای نفتی و پخش کنندگان نفت و کشوری را که نفت در آنجا به فروش میرسد ثروتمندتر میسازد.(ص315)
در نوامبر 1977[آبان 1356] به اتفاق شهبانو به ایالات متحد سفر کردم.(ص315)
وقتی من و شهبانو در واشینگتن توقف کردیم همین شیوه گزارشگری به کار گرفته شد. چندین هزار تن از ایرانیان مقیم آمریکا برای استقبال از ما در پایتخت فدرال گرد آمده بودند. عدهای از اوباش، که اینان نیز نقاب داشتند، مسلح به چماق و زنجیر دوچرخه، به هموطنانشان حمله کردند. مطبوعات آمریکا آنان را در معرض ریشخند و تقبیح افکار عمومی نگذاشتند. بلکه برعکس، یکی از روزنامهها این واقعه را چنین منعکس نمود: «پس چه کسی هزینه سفر هواداران شاه را به آمریکا پرداخت نمود؟»(ص316)
موضع بیبیسی هم مایه تعجب نبود. از آغاز سال 1978 در برنامه فارسیشان حملات زهرآگینی به رژیم من نمودند.(ص317)
سرانجام از اغماضی که نسبت به نفرینها و دعوت به آدمکشی پیرمرد نوفللوشاتو روا میداشتند چه میتوانم بگویم؟ ولی یقین دارم بسیاری از فرانسویان تعجب کرده بودند. وقتی عراق، که وی در آنجا پناهنده شده بود، او را اخراج کرد، میل نداشتم از دولت فرانسه بخواهم تا او را خاموش سازد. سخن گفتنش در آنجا یا جای دیگر اهمیتی نداشت، زیرا او چیزی نبود جز آلت دست خارجیانی که رژیم مرا محکوم میکردند.(صص318-317)
فصل25: شاگردان افسونگر
در خارج از ایران حوادث سالهای 79-1978 تقریباً به نظر همگان منحصراً کار ملاها، یعنی همه ملاهای شیعه که عدهشان در ایران به 60000 نفر میرسد دانسته میشود. هیچ چیز تا این اندازه از حقیقت به دور نیست، و این اشتباه باید تصحیح گردد.(ص323)
این مقدسترین مقامات روحانی نبودند که نبرد تهمت و افترا را آغاز کردند و موجب تشویق و بروز همه گونه خرابی و ویرانی شدند. ریشه این جریان از اواخر 1976 و از ناحیه لیبرالها و دستچپیهایی نشأت گرفت که از خارج بوسیله اشخاصی که تنها هدفشان براندازی رژیم بود تقویت میشدند.(ص342)
اتحاد شوم «سرخ و سیاه» عده معدود ولی کارآمدی از سازماندهندگان را در اختیار ملاهای چشمبسته گذاشت. حزب کمونیست برای این که ریشه بدواند و به ثمر بنشیند، به بیکاری و فقر و نفرت و هرج و مرج اقتصادی نیاز دارد. اینها ارمغانهایی است که شاگردان بدبخت افسونگر که امروز معتقدند بر ایران حکومت دارند در اختیار کمونیستها قرار دادند.(صص326-325)
فصل 26: از «تاکتیکهای عزاداری» تا فاجعه آبادان
مطبوعات دنیا وجود تروریسم در ایران را در سال 1978 کشف کردند. اما در سالهای قبل از آن نیز کوششهای زیادی برای سوءقصد نسبت به من و وزراء و ژنرالهایم بعمل آمده بود، که از دو مورد این سوءقصدها به طرز معجزهآسایی نجات یافتم.(ص326)
در پایان سال 1976، تعرض علیه رژیم از خارج مدد میگرفت. صلیب سرخ بینالمللی، انجمن بینالمللی حقوقدانان و دیگر سازمانهای مشابه آن میخواستند در ایران به تحقیقاتی بپردازند. با تقاضای آنها موافقت کردم و از بازدیدکنندگان خواسته شد تا ما را از مشاهدات و انتقادات و پیشنهادهای خویش آگاه سازند. اصلاحاتی پیشنهاد شد که به آنها توجه زیادی نمودیم.(ص328)
در آغاز سال 1977 چیز فوقالعاده عجیبی رخ نمود. تروریسم ناگهان متوقف شد. فوراً تشخیص دادم که نقشه دیگری در دست طراحی است، چون دسیسهکاران که تا آن زمان مخفی بودند از تاریکی به در آمدند و بر سر زبانها افتادند.(ص329)
تحریکات و تبلیغات بلاوقفه این «دموکراتها» به حدی بالا گرفت که برنامه آزادسازی مرا که سیرش شتاب میگرفت، دچار وقفه نمود.(ص329)
نخستین شورشها در هفتم ژانویه 1978، در قم درگرفت، در این شهر مذهبی که هر ساله هزاران نفر به زیارت مرقد [مطهر حضرت] معصومه خواهر [حضرت] امام رضا به آنجا میروند، تحقیق درباره محرک این حوادث تأسفبار که در آنها شش نفر کشته شدند لزومی نداشت.(ص330)
از آن لحظه به بعد استفاده از «تاکتیکهای عزاداری» به کسانی که جمعیتها را تحریک میکردند، اجازه داد تا هر چهل روز یک بار آنان را برای تظاهرات تازهای بسیج کنند.(ص330)
زشتتر از این کاری در تصور نمیگنجد، ولی از قرار معلوم، بدن مجروحان فرضی را با مرکورکروم آغشته میکردند تا عکاسان خبرنگار فاقد اصول اخلاقی بتوانند عکسهای مؤثرتری بگیرند.(ص331)
اشتباه من در آن بود که از رسانههای خودمان برای مبارزه با کوشش پیگیری که برای مسمومیت فکری مردان و زنان جوان ما به کار میرفت استفاده نکردم.(صص332-331)
در اوت 1977[مرداد 1356] در زمانی که هم نگران سیاست خارجی و هم نگران سیاست داخلی بودم، آقای آموزگار را به نخستوزیری خویش منصوب کردم.(ص333)
تصمیم من برای تعویض نخستوزیر معنیاش این نبود که آقای هویدا مرد بیکفایتی است. بلکه برعکس، این رجل مهذب و با فرهنگ مدت سیزده سال به وطنش خدمت کرده بود.(ص333)
در5 اوت 1978 [14 مرداد 57]، سالگرد اعلام مشروطیت، یک سال پس از روی کار آمدن آقای آموزگار، اعلام نمودم که در ماههای آینده رژیم برای تبدیل به یک دموکراسی قابل مقایسه با غرب دست به کار خواهد شد.(ص333)
تصمیماتی که انتظار میرفت با موافقت عمومی روبرو شود بار دیگر نشانی از ضعف من تلقی گردید. آشوب و بلوا، اصفهان و سپس شیراز و تهران را فراگرفت.(ص334)
چند روز بعد، در 19 اوت [28 مرداد 1357] چنانکه همه میدانند، سینمایی را در آبادان جنایتکارانه به آتش کشیدند... لازم بود که دولت را مسئول قلمداد کنند.(ص334)
فصل27: حقایقی درباره ساواک
جنایات هولناکی را به ساواک نسبت دادهاند. حتی نوشتهاند که میلیونها ایرانی را به استخدام خویش در آورده بود، که کاملاً خندهآور است.(ص336)
ساواک پس از واقعه فاجعهآمیز حکومت مصدق و برای جنگیدن با خرابکاری با کمونیستها تأسیس شد.(ص337)
آیا لزومی دارد به این نکته اشاره کنم که قوای اشغالگر شوروی، کشور ما را تا آوریل 1946 تخلیه نکردند و حزب توده، در آخرین ماههای حکومت مصدق، خیال میکرد لحظه پیروزیاش فرارسیده است؟[!] بیهوده نیست که ما مجبور شدیم این حزب را که نه تنها رژیم را تهدید میکرد بلکه تمامیت ارضی کشور را به خطر انداخته بود غیرقانونی اعلام کنیم.(ص338)
این ادعا کاملاً نابجاست که شیوه عمل ساواک با آیین دادرسی ما، که علناً با شیوههای قانونی غرب تطبیق میکرد؛ و با دادگاهها، وکیل مدافع، دادگاههای عالی و دادگاههای استیناف در تعارض بود. طی آخرین ماههای سال 1978[1357]، روال بازجویی در ساواک به توصیه کمیسیونهای مجمع بینالمللی حقوقدانان جرح و تعدیل گردید و این کار با حضور وکیل صورت میگرفت.(ص339)
در هیچ کشوری مسئولیت اعمال پلیس و نیروهای اطلاعاتی برعهده پادشاه یا رئیس کشور گذاشته نشده است و بلکه وزیر کشور، وزیر جنگ، و یا نخستوزیر مسئول هستند. در ایران، مسئولیت مستقیم ساواک به عهده نخستوزیر بود... من هرگز این قاعده را زیر پا نگذاشتم. وقتی شنیدم که هویدا نخستوزیر سابق، و ژنرالها حسن پاکروان و نصیری و مقدم، سران پیشین ساواک، قبل از آن که شکنجه و ترور شوند، مؤکداً به این نکته اشاره کرده بودند که هرگز از من فرمانی درباره متهمان و محکومان یا مظنونین دریافت نکرده بودند واقعاً تحت تأثیر قرار گرفتم.(ص340)
من نمیتوانم از همه کارهای ساواک دفاع کنم. ممکن است با اشخاصی که دستگیر میشدند با خشونت رفتار شده باشد. اما دستورات دقیقی برای خودداری از هرگونه سوء رفتار صادر شده بود. یک سال بعد، هنگامی که صلیب سرخ خواست رسیدگی کند، در زندانها به روی نمایندگانش باز شد. به توصیههاشان توجه کردیم و از آن زمان ما شکایت دیگری نشنیدیم.(ص341)
کسی نمیتواند از یک مرد سیاسی نام ببرد که بوسیله ساواک «از میان برداشته شده باشد».(ص342)
در نوامبر 1978[آذر 1357]، ژنرال ازهاری نخستوزیر من، ژنرال. نصیری رئیس سابق و سی تن از مقامات ساواک را توقیف کرد. چون به قضات اعتماد داشتم که در حدود اختیارات قانونیشان به اتهامات آنان رسیدگی خواهند کرد، دخالتی نکردم.(ص342)
فصل 28: اتحاد شوم
در پایان ماه اوت، رئیس ساواک ژنرال مقدم، از سوی یک شخصیت بلندپایه مذهبی، که بدیهی است نام او را نمیتوانم ذکر کنم، نزد من آمد. این شخص به ژنرال گفته بود: «قربان، از شما استدعا دارم کار چشمگیری انجام بدهید. به نفع همه است.»(ص344)
چنین به نظرم رسید که یک دولت تازه کفایت میکند، دولتی که بیشترین آزادی ممکن را به آن داده باشم.(ص344)
از آنجا که تظاهرات خیابانی روز به روز افزایش مییافت، حکومت نظامی میبایست دوباره در تهران و سایر شهرها برقرار گردد. روز هشتم سپتامبر، [17 شهریور 57]، که مقررات حکومت نظامی اعمال گردید، نزد رهبران مخالف و مطبوعات به «جمعه سیاه» معروف گردید. بعداً وقتی سیاستمداران در این باره از رئیس دولت توضیح خواستند، او اعلام کرد که: در نتیجه برخورد تظاهرکنندگان با قانون، هشتاد و پنج جواز دفن صادر شده و او مسئولیت عواقب حکومت نظامی را برعهده میگیرد.(صص347-346)
کار خشونت بسرعت بالا گرفت، و هرچند که به پلیس و سربازان بهتان میزدند، ولی من به خاطر خونسردی که از خود نشان دادند به آنان درود میفرستم. در بسیاری از موارد، جمعیت غیرقابل کنترل نتوانست آنان را به خشم آورد و برای گرفتن انتقام همقطاران کشته شدهشان اقدامی نکردند.(ص346)
تعداد زندانیان سیاسی هیچوقت از رقم 3164 نفری که قبلاً نوشتم زیادتر نشد. در نوامبر 1978[آبان 57] فقط سیصدنفر در زندان بودند که همگی سابقه جنایی داشتند.(ص347)
با سران اپوزیسیون تماس گرفتم، که در میان آنها، خواستههای آقای سنجابی دبیرکل جبهه ملی قابل قبول نبود. حقیقت این است که آقای سنجابی در آن موقع تازه از نوفل لوشاتو بازگشته بود. در همین احوال، رئیس انجمن ایرانی حمایت از حقوق بشر، یعنی آقای مهدی بازرگان مقاطعهکار ثروتمند نیز به نوفللوشاتو سفر کرد، و در مراجعت به میهن، اقامتی کوتاه در لندن داشت. پنجم نوامبر 1978 [14 آبان 57]، آشوب سراسر پایتخت را فراگرفت... در نواحی غربی و مرکزی شهر، بیشتر بانکها، صدها مغازه و بسیاری از هتلها و سینماها و ساختمانهای دولتی غارت و به آتش کشیده شد.(ص348)
در پنجم نوامبر [14 آبان 57]، آقای شریفامامی استعفاء کرد و من از ژنرال غلامرضا ازهاری، رئیس ستاد ارتش، خواستم که دولت جدیدی را تشکیل بدهد.(ص349)
ازهاری نیز چون مشتاق بود حسننیت خود را به مخالفان نشان بدهد، فوراً دوازده تن از مقامات عالیرتبه را توقیف کرد که از آن میان، آقای هویدا را در خانهاش تحت نظر قرار داد. او به من گفت که فقط محاکمهای منصفانه میتواند چگونگی اتهامات وارده بر نخستوزیر سابقم و دیگر کسانی را که توقیف کرده بود روشن سازد. من چندان به عقلایی بودن این استدلال اطمینان نداشتم، ولی آقای هویدا، که هنوز هم از صمیم قلب به او احترام میگذارم، یکی از هدفهای مورد علاقه مخالفان بود. در واقع این من بودم که میخواستند از طریق او مورد حمله قرار دهند.(ص350)
اعتصاب عمومی که دستور آن برای روز سهشنبه 12 نوامبر [21 آبان 57] از نوفللوشاتو رسیده بود شکست خورد. در همه شهرهای بزرگ (تهران، اصفهان، تبریز، مشهد، شیراز) گروههای عظیمی از جوانان مسلح به چماق با گروههای ضربت سرخ و سیاه روبرو شدند.(صص351-350)
آنگاه اعتصاباتی که میبایست کشور را به زانو درآورد آغاز گردید. روزانه چند ساعت برق را قطع میکردند، حمل و نقل اعتصاب کرد، جریان آب و نفت قطع گردید؛ سپس بانکها و بیشتر وزارتخانههای مهم یکی پس از دیگری، و یا همگی با یکدیگر، تعطیل شدند و ملت به حال فلج افتاد. جمعیت بیکاران در خیابانها به راه افتادند و خشم و خشونت دم به دم فزونی گرفت.(ص352)
به من میگویند بهای برقراری نظم برای کشورم بمراتب کمتر از این هرج و مرج خونینی که اکنون حکمفرماست تمام میشد. در پاسخ فقط میتوانم بگویم پس از وقوع هر واقعهای ایفاء نقش به صورت یک پیشگو خیلی آسان است. پادشاه نمیتواند با ریختن خون هممیهنانش تخت و تاج خویش را نگه دارد.[!] دیکتاتور به چنین کاری قادر است، زیرا تحت لوای ایدئولوژی عمل میکند و به نظر او به هر قیمتی که ممکن است باید پیروز شد. ولی پادشاه دیکتاتور نیست.(ص353)
روزی که شهردار دستپاچه مشهد اعلام نمود که جمعیت تظاهرکنندگان میخواهند مجسمه مرا پایین بکشند، یادآور شدم هنگامی که دولت دارد در همه جا و در مورد همه چیز عقبنشینی میکند، نیروهای انتظامی را نباید برای حفظ یک مجسمه به کار گرفت.(ص353)
فصل 29: بختیار، نخستوزیر؛ مأموریت عجیب ژنرال هایزر
برآن بودم که به زور متوسل نشوم و امید داشتم بحرانی که پدید آمده بود با رعایت قانون اساسی و در فضائی آشتیجویانه سپری گردد. به نظرم چنین میرسید که یک دولت غیرنظامی که اعضاء جبهه مخالف هم در آن عضویت داشته باشند میتواند کسانی را که مانند گوسفندان پانورژ پا جای پای محرکین میگذارند آرام سازد و مهمتر آن که دوباره کشور را به کار بیندازد.(ص355)
نخست به سراغ دکتر صدیقی، از اعضاء جبهه ملی رفتم که معتقد بودم مرد وطنپرستی است.(ص356)
آقای سنجابی و آقای بازرگان بمحض بازگشت به تهران، چنان مبارزهای را بر ضد دولت به راه انداختند که به خاطر اظهارات علنی علیه قانون اساسی دستگیر شدند. آقای سنجابی از زندان تقاضای دیدار مرا نمود و شخص رئیس ساواک را واسطه قرار داد.(ص356)
من که برای آشتی آماده هر اقدامی بودم، بعد از چند روزی که آقای سنجابی در زندان بود، خواستار آزادی او شدم و از او دعوت کردم به دیدارم بیاید. او در این دیدار دستم را بوسید و با حرارت وفاداریش را نسبت به شخص من اظهار و آمادگیاش را برای تشکیل دولت اعلام داشت، مشروط بر آنکه ایران را «برای استراحت» ترک بگویم.(ص357)
در چنین موقعیتی، آقای شاهپور بختیار، یکی دیگر از اعضاء جبهه ملی، نیز بوسیله رئیس ساواک از من تقاضای ملاقات کرد.(ص358)
وی با زحمت زیاد یک کابینه غیرنظامی تشکیل داد و مجلس شورا با 149 رأی موافق در برابر 43 مخالف و 13 ممتنع به او رأی اعتماد داد. اکثریت موافق سنا بیشتر مایه دلگرمی بود. دوستان قدیمیاش در جبهه ملی بر نابودیاش مصمم شدند.(ص359)
مدت مدیدی- نزدیک دو سال- بود که موضع بعضی از آمریکاییان مرا ناراحت میکرد. میدانستم که بعضی از آنها با برنامههای نظامی ما مخالفند.(ص360)
چندماه بعد، فرصتی دست داد تا دوست عزیزم نلسون راکفلر را ملاقات کنم. خیلی صریح از او پرسیدم: «آیا میشود تصور کرد که آمریکاییان و روسها دنیا را میان خود تقسیم کرده باشند؟» وی پاسخ داد: «البته که نه. حداقل تا آنجا که من میدانم...» در ماه سپتامبر 1978[شهریور 57] هنگامی که وضع واقعاً رو به وخامت گذارده بود، سفراء انگلیس و آمریکا با هم به دیدارم آمدند و پشتیبانی خود را به من وعده دادند.(صص361-360)
سفیران انگلیس و آمریکا در هر دیداری که داشتیم میگفتند: «از شما حمایت خواهیم کرد.» طی پاییز و زمستان 79-1978[1357] آنان مرا به ایجاد فضای بیاندازه باز سیاسی تشویق کردند.(ص362)
غالباً که سیاستمداران یا فرستادگان آمریکایی را به حضور میپذیرفتم، مرا به ایستادگی تشویق میکردند. ولی هنگامی که در این خصوص از سفیر ایالات متحد جویا شدم، پاسخ داد به او چنین دستوری نرسیده است.(ص362)
در اواخر ماه دسامبر سناتور محمدعلی مسعودی به من گفت که آقای جورج لامبراکیس، دبیر اول سفارت آمریکا محرمانه به او گفته بود: «بزودی در ایران رژیم تازهای روی کار میآید.»(ص363)
کسانی که طی سالها متحدان وفادار ما بودند، عجایب غافلگیر کننده دیگری برای من در چنته داشتند.(ص364)
در اوایل ژانویه، با تعجب خبر شدم که چند روز است ژنرال هایزر در تهران بسر میبرد.(ص364)
نظامیان آمریکایی با هواپیماهای خودشان سفر میکردند و خیلی طبیعی بود که بتوانند هنگام ورود به پایگاههای نظامیشان [در ایران] تشریفات اداری معمول را ندیده بگیرند.(ص364)
بمحض این که خبر حضورش در تهران پراکنده شد مطبوعات شوروی واکنش خود را به این شکل نشان دادند: «ژنرال هایزر در تهران است تا کودتایی به راه بیندازد.» این خبر بخودی خود نوعی هشدار از سوی کرملین بود.(ص365)
اما بعید نیست که سازمانهای مختلف اطلاعاتی آمریکاییان دلایل کافی داشتهاند بر این که قانون اساسی ممکن است دستخوش تهدید واقع شود و به همین خاطر میخواستند ارتش ایران را خنثی کنند. بدیهی است که ژنرال هایزر نیز به همین دلیل به تهران آمده بود و من در این سفرش فقط او را یک بار ملاقات کردم. هایزر به اتفاق سالیوان سفیر آمریکا به حضور رسید ولی هیچیک از آنها به مطلب دیگری غیر از روز و ساعت عزیمت من از ایران علاقهای نشان ندادند.(ص366)
ژنرال هایزر به ژنرال قرهباغی رئیس ستاد من پیشنهاد عجیبی داد و از او خواست ترتیب ملاقاتش را با آقای بازرگان بدهد. ژنرال قرهباغی این قضیه را به من خبر داد. در آن ملاقات چه تصمیماتی گرفته شد؟ من فقط میدانم که ژنرال قرهباغی با استفاده از اقتدار خود مانع تحرک افسران تحت فرمانش شد. و فقط هم او از این تصمیمات خبر دارد، چون ژنرالها یکی پس از دیگری اعدام شدند.(ص366)
فصل30: تبعید
نمیتوانم، و بر آن نیستم، که احساساتم را هنگامی که در شانزدهم ژانویه 1979[26دی57] به اتفاق شهبانو عازم فرودگاه میشدیم شرح بدهم.(ص368)
نخستین توقف من در سفر تبعید در آسوان بود. برایم تعجبآور نبود که پرزیدنت سادات و همسرش در آنجا از من استقبال کردند.(ص369)
در آن موقع قصد سفر به آمریکا را داشتم که فرزندانم در آنجا زندگی میکردند. ولی از همه طرف مرا منع میکردند و میگفتند «اول از همه، به آمریکا نروید.» در هر صورت، بنا بود در مراکش توقف کنم که همین کار را هم کردم.(ص370)
هنگامی که در اوایل ماه مه قصد سفر به باهاما کردم، با هواپیمایی که ملک در اختیار ما گذاشت به آنجا رفتم.(ص370)
ناگهان تصمیم گرفته شد که اقامت ما در باهاما کوتاه مدت باشد. در عین حال نیز به انتظار کشوری بودیم که دوره طولانیتری پذیرای ما باشد. وقتی معلوم شد این کشور مکزیک است متعجب نشدم.(ص370)
وضع مزاجیام اجازه نداد آنطور که میخواستم کشور مکزیک را سیاحت کنم. چون به جهتی دیگر با خوشحالی فراوان پذیرای هنری کیسینجر و ریچارد نیکسون شدم که برای دیدارم به کوئرناواکا (Cuernavaca) آمدند؛ و این میرساند که بعضی از آمریکاییان به دوستانشان وفادار میمانند.(ص371)
فصل31: وحشت
این هم از طعنههای غمانگیز سرنوشت است که آقای بازرگان سابقاً رئیس انجمن دفاع از حقوق بشر بوده است، و در حکومت او ایران فقط دوران وحشت را میگذراند.(ص374)
یازده قرن تلاش و افتخار را که طی آن ایرانیان بخشی از گرانبهاترین اختراعات را به بشریت هدیه کردند، به بهانه اینکه سابق بر اسلام است، به عنوان شرک و تضاد با ایمان راستیم به دور میاندازند. پس از اسلام هم مدعیاند که بجز در دهساله حکومت [حضرت] علی، قدرت غصب شده است.(ص374)
محاکمات «اسلامی» از لحاظ بیتوجهی به ابتداییترین شکل دفاع، قابل ملاحظهاند. به عقیده «قضات» روحانی، متهمان صرفاً به خاطر آن که در حیات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی ایران در دوران سلطنت ما شرکت داشتند، جانیانی بدیهیاند.(ص376)
در 17 مارس [26 اسفند 57]، بازرگان تقاضای تعلیق محاکمه امیرعباس هویدا را نمود. هویدا، مردی شایسته که سیزده سال نخستوزیر من بود فقط یک گناه داشت: شجاعت فوقالعادهاش مانع از عاقبتاندیشی او شده بود.(ص379)
در پاییز سال 1978[1357] ترفندهای مختلفی را برای بیاعتبار ساختن حکومت شاهنشاهی به کار گرفتند. امیرعباس هویدا را سپر بلا کردند.(ص380)
لازم بود با رعایت همه تضمینهای قانونی و مطابق موازین قانون اساسی محاکمهای صورت گیرد تا هویدا و همه کسانی را که مدت درازی در دولت او خدمت کرده بودند بیهیچ تردیدی تبرئه کند. او کاری نکرده بود که از یک محاکمه عادلانه بیمناک باشد. هویدا در هشتم نوامبر 1978[17 آبان 1978] توقیف شد و چند هفته بعد بوسیله شورشیان از زندان آزاد گردید. به جای آن که پنهان شود به خانه یکی از دوستانش رفت و به کمیته تلفن کرد و آدرس خود را داد.(ص380)
در صبحگاه هفتم آوریل [18 فروردین 58]، امیرعباس هویدا را به مسلسل بستند ولی از قرار معلوم، قبلاً در اثر بدرفتاریی که با او شده بود در حال مرگ قرار داشت. وقتی از مرگ او آگاه شدم یک روز تمام را در به روی خود بستم و دعا خواندم. هویدا شاهدی بود که میتوانست متهم کنندگانش را متهم کند و مرگش نمونه سادهای از آدمکشی بود.(ص381)
در نتیجه این ترورها بود که کمیسیون بینالمللی حقوقدانان، که در ژنو گرد آمده بودند اعلام داشتند: «دادگاههای اسلامی» که با آراء صادره خود مردم را در ایران به مرگ محکوم میکنند «تعمداً معاهدات سازمان ملل در خصوص حقوق سیاسی و مدنی را، که ایران هم از امضاء کنندگان آنها است، نقض میکنند.»(ص382)
آیتالله به این اعتراضات پاسخ کوتاهی داد. در 4 مه [14 اردیبهشت 58] در قم اعلام نمود: «انقلاب باید دست مفسدین را کوتاه کند... باید خون ریخته شود. هر چه ایران بیشتر خون بدهد انقلاب پیروزمندتر میشود.»(ص383)
در اوایل ماه سپتامبر، مطبوعات دنیا نام 575 نفر را که از 16 فوریه [27 بهمن 57] در نتیجه احکام صادره از به اصطلاح «دادگاههای اسلامی» رسماً اعدام شده بودند انتشار دادند. این مطبوعات ظاهراً متعرض یک نکته جزئی نشدند، که نکته مهمی بود. هیچ رهبر یا رزمنده کمونیستی بطور جدی گرفتار نشد، تا چه رسد به این که اعدام شده باشد.(ص385)
این حقیقتی است که در دوران سلطنتم، نمایندگان صلیب سرخ مجاز به بازدید آزادانه از همه زندانهای کشور بودند[!] همه زندانهای ما به روی بازرسان رسمی باز بودند.[!] هر وکیل مدافعی جزئیات اتهامات وارده به موکلش را میدانست و فرصت داشت تا لایحه دفاعیهاش را تنظیم کند و شهود لازم را مهیا نماید.[!] و سرانجام اینکه، هر محکومی حق فرجامخواهی داشت و در آن موقع غالباً از حق خودم برای بخشودگی استفاده میکردم. دیگر چنین نیست.(ص386)
این سومین بار است که در دوران ما برای نابودی این کشور به صورت یک مملکت مستقل اقدام شده است. در 1907 روس و انگلیس کشور را بین خود تقسیم کردند. در 1945، دومین اقدام به نفع شوروی و بریتانیای کبیر برای امحاء این مملکت بوسیله عوامل داخلی و شناخته شده آنان صورت گرفت. امروز سومین تلاش، در زیر پوشش دین جریان دارد.(ص390)
فصل 32: بیلیاقتی، شیادی، ورشکستگی
برای رعایت صداقت در این کتاب، باید بگویم که بیتردید بزرگترین اشتباه من آن بود که سعی کردم ملتی باستانی را به زور بسوی استقلال و سلامت و فرهنگ و سطح زندگی خوب و آسایش پیش ببرم[!] مجموع همه اینها همان چیزی است که تمدن بزرگ نامیدهام. میخواستم تا وقتی نفت باقی است ایران را آباد کنم[!] تا زندگی کشور را پس از پایان گرفتن ذخایر نفت تضمین کرده باشم. راهحل مسأله در همین بود. میبایست بسرعت حرکت کنیم، وقت اضافی نداشتیم. و سرانجام به همین علت بود که بیتردید گروههای ذینفوذ در صنعت نفت فعالانه در سقوط من دست به دست هم دادند.(ص391)
در سال 1976[1355] دو تن از رجال نفتی آمریکا اعلام داشتند: «کار شاه تا دو سال دیگر تمام است.» آنان پیشبینی نمیکردند که با همین ضربت، اقتصاد همه کشورهای غیرنفتی را تحت تأثیر قرار خواهند داد.(ص392)
آیا باید دوباره تکرار کنم که از شش نیروگاه هستهای که با ایجادشان ایران احتمالاً به یک قدرت بزرگ صنعتی تبدیل میشد، دو واحد آن را به فرانسه سفارش داده بودیم؟ این دو نیروگاه که قدرت هر یک 900 مگاوات بود، مستلزم یک سرمایهگذاری پانزده میلیارد فرانکی بود.(ص393)
بیگانه ستیزی و هرج و مرج سیاسی و مذهبی حاکم بر ایران برای مؤسسات آمریکایی و آلمانی و ایتالیایی و ژاپنی و دیگر مؤسساتی که سفارشات مهم برای کالا و ساختمان را از دست میدهند به یک اندازه زیانآور بوده است. دوپن نمور (آمریکایی) و میتسوبیشی (ژاپنی) مبالغ هنگفتی در ایران سرمایهگذاری کرده بودند. ولی بزرگترین بازنده آمریکا است. ما با آنها قراردادی امضاء کرده بودیم که تا پنح سال، سالانه معادل ده میلیارد دلار به ما کالا تحویل بدهند. که همه اینها باطل شده است.(ص394)
در 30 و 31 مارس [10 و 11 فروردین 58] یک «شبه رفراندم» برای تصویب «جمهوری اسلامی» صورت گرفت. نمایش مضحکی بود. به پانزده سالگان هم حق رأی دادند. یک ورقه سبز رنگ، رأی مثبت به جمهوری اسلامی را مشخص میکرد و ورقه قرمز مخالفت با آن را اعلام میداشت. چون اخذ رأی علنی بود و تحت نظارت پاسداران انقلاب انجام میگرفت، براحتی میشد اعلام کرد که 98 درصد رأیدهندگان رأی موافق دادهاند. در حالی که در استان ترکمنستان زد و خورد در گرفته بود و در آذربایجان در شمال غرب، در بلوچستان در جنوب شرق، و در خوزستان و کردستان بلوا و خونریزی حاکم بود.(ص399)
مشابه آن، چهار ماه بعد هم کشاندن مردم به پای صندوقهای رأی برای شرکت در انتخابات یک مجلس مؤسسان کوچک مرکب از هفتاد و سه عضو، تقلید هجوی از اولی بود. این مجلس مؤسسان میبایست «قانون اساسی جدیدی را تدوین و تصویب نماید.» این بار، همه احزاب سازمان یافته که خود را «دموکراتیک» مینامیدند، انتخابات را تحریم نمودند و در میان روحانیون هم افراد عالیمقامی چنین کردند.(ص399)
به آیتالله خمینی از سوی بخش بزرگی از جناح راست و مرکز حمله شد. در جناح چپ هم آیتاللهی در تهران به نام طالقانی- که اینک مرده است- به او حمله کرد. طالقانی در سوم ژوئن [13 خرداد 58] یک جبهه دموکراتیک ملی را بنیاد گذاشت و بیانیهای انتشار داد که طی آن اتهاماتی را متوجه آیتالله خمینی نمود و او را بخاطر جاهطلبی مفرط سیاسی و استقرار دولتی پوشالی سرزنش کرد.(ص402)
آنگاه آیتالله توانست در برابر قدرت غیرروحانی ایستادگی کند و با انتخابات مجلس مؤسسان به مخالفت برخیزد. دیگر آنکه، در 18 ژوئن [28 خرداد 58] به سبک منحصر به فرد خود اعلام کرد: «میخواهم به مردم ایران یادآور شوم که مجلس مؤسسان از الهامات شیطان است. کارگران و کشاورزان مواظب شیطان باشند».(صص404-403)
اما، اگر مردم ایران در چنین طریق وحشتناکی گام نهادند، فقط به خاطر آن نیست که فریب خوردهاند بلکه از آن جهت است که من هم فریب خوردم. من خیال میکردم کوششهای عظیمی که از 1963[1342] به بعد کردیم، همراه با همه دستاوردهای اجتماعیمان، به خودی خود معرف خویش خواهند بود، ولی اشتباه میکردم.(ص405)
اما درباره تلویزیون، یعنی نیرومندترین ابزار تبلیغات، خیلی دیر متوجه شدم که بخصوص از ناحیه کمونیستها مورد نفوذ قرار گرفته است. در ژانویه 1979 [دی 1357] فقط صد تن از یک هزار نفر مدیران و تکنیسینها سرکار خود باقی مانده بودند. اما کمونیستهای سابق که صمیمانه به انقلاب شاه و مردم پیوسته بودند و در تلویزیون کار میکردند، تا پایان کار وفادار ماندند. به همین علت بود که «سرخها» و «سیاهها» اصرار داشتند که آنان نیز باید در کنار دیگران تیرباران شوند.(صص407-406)
نتیجه:
حکومت تفتیش عقاید هرگز مطلوب نبوده است. با این حال از ژانویه 1979[بهمن 1357] کشور ما زیر یوغ قدرت تفتیش عقاید بوده است.(ص409)
فصل ضمیمه: ادامه تبعید
در ماه اکتبر که تصمیم گرفته شد برای معالجه به نیویورک بروم، بقدری بیمار بودم که جای تردیدی برای این کار نمانده بود. همراهانم ترتیبات لازم را دادند و در 22 اکتبر [30 مهر 58] خود را در حالی یافتم که داشتم در فرودگاه مکزیکوسیتی قدمزنان بسوی یک هواپیمای جت گالفاستریم حرکت میکردم.(ص416)
ناتوانی غرب از درک و فهم توطئه عظیم کمونیسم بینالمللی هرگز به اندازه چند ماهه اول تبعیدم مرا متعجب نکرده است.(ص417)
سالهای دهه هشتاد از دوران خطرات دهشتزا خبر میدهد. روسیه در 1983 به اوج قدرتش خواهد رسید، و اگر اوضاع جاری به پیش رود، ایالات متحد به حضیضش، یعنی ضعیفترین موقعیتی که در مقام یک قدرت جهانی داشته است تنزل خواهد کرد.(ص417)
اینان از یاد بردهاند روزگاری را که نیروی دریایی بریتانیا در هر اقیانوس برای خودش ایستگاههای زغالگیری داشت و دنیا بمراتب امنتر بود. و حتی در دوران موشکها و رویارویی هستهای، قدرت غیرهستهای هنوز لازمه سیاست ملی است. اینچنین قدرتی متضمن پایگاههایی در خارج و متحدان خارجی پابرجاست. من به هر دو اینها عقیده داشتم. هنگامی که بریتانیا در 1968 قوایش را از شرق سوئز فراخواند، با شادمانی بار حفاظت از خلیجفارس را به دوش گرفتم. برای ایفاء وظایف جدیدمان، ایران میبایست به یک قدرت درجه اول نظامی تبدیل شود که قادر به حفظ پایگاههایمان باشد. اعتماد داشتم به اینکه متحدان امریکایی و بریتانیاییمان از این کوششها پشتیبانی میکنند. این اعتماد چقدر نابجا بود.(صص418-417)
یک ماه پس از عزیمتم از ایران، پیامها لحن گرمتری به خود گرفت و حاکی از این بود که البته میتوانم در صورت تمایل شدید به ایالات متحد آمریکا بروم. ولی دیگر چندان تمایلی نداشتم، زیرا نمیتوانستم به کشوری بروم که مرا برانداخته بود.[!] رفته رفته معتقد میشدم که ایالات متحد در این کار نقش عمدهای ایفاء کرده بود.(ص419)
هر روز ماجراهای تازهای از بیرحمی در کشورم به گوش میرسید. جوخههای آتش، دوستان و همقطارانم را اعدام میکردند. خانههای هوادارانم را میگرفتند و غارت میکردند، حسابهای بانکی آنان را به یغما میبردند، اتومبیلها و اثاث منزلشان را میدزدیدند.(صص420-419)
درباره نیات بریتانیا و سیاست بریتانیا سوءظن دیرینهای دارم که دلیلی برای تغییر دادنش نیافتهام. با توجه به دوری و خونسردی ایالات متحد، و دشمنی همیشگی بریتانیا، پیندلینگ، نخستوزیر باهاما به رغم پولهای گزافی که طی اقامت ده هفتهایام در باهاما خرج کرده بودم خواستار خروج من بود.(ص421)
جالب اینجاست که از طرف دولت پاناما دعوتی جدی از ما بعمل آمده بود.(ص421)
در فهرست کشورهایی که ترجیح میدادم تبعیدم در آنجا سپری شود، مکزیک در صدر قرار داشت. کوششهای سختی بعمل آمد تا احتمالاً بتوانم از مکزیک به عنوان پناهگاه استفاده کنم.(ص421)
سرانجام، دو روز پیش از انقضای ویزاهایمان در باهاما، ما را به مکزیک دعوت کردند.(ص421)
در دهم ژوئن [20 خرداد 58] به مکزیک پرواز کردیم و از فرودگاه تا کوئرناواکا توسط یک اسکورت موتوری کوچک بدرقه شدیم.(ص421)
هرچه بود، فرصتی در تنهایی نصیبم شده بود تا درباره جنبههای جغرافیایی حوادث ایران به تأمل بپردازم و در پرتو آنچه در کشورم رخ داده بود فلسفه خودم را درباره آینده دنیای آزاد از نو طراحی کنم.(ص422)
نمیدانستم که در نیویورک چگونه با ما روبرو میشوند... صبح فردای آن روز تیمی از پزشکان به رهبری دکتر بنجامین کین، که پیشتر مرا در مکزیک معاینه نموده و انتقال به نیویورک را به من توصیه کرده بود، برای معاینه کامل و انجام یک رشته آزمایشها به دیدنم آمد. نزدیک به بیست و چهار ساعت بعد، در 24 اکتبر [2 آبان 58]، روی تخت عمل بودم.(ص426)
در مدتی که در بیمارستان نیویورک بودم با حکومت آمریکا تماس خیلی کمی داشتم. پرزیدنت کارتر اصلاً تلفن نکرد و پیامی نفرستاد. دیگر مقامات عالی ایالات متحد همچنین نکردند.(ص427)
در چهارم نوامبر، دو هفته پس از ورودم به نیویورک، مبارزان متعصب در تهران سفارت آمریکا را اشغال کردند و بیش از پنجاه تن را گروگان گرفتند.(ص427)
دستگاه کارتر از من میخواست بمحض این که وضع مزاجیام اجازه دهد از آن کشور خارج شوم.(ص428)
پرزیدنت سادات، «اشرف غربال» سفیر مصر در ایالات متحد را به بیمارستان فرستاد تا به من پیشنهاد پناهندگی سیاسی داده و ادامه معالجهام در قاهره را تعهد کند.(ص428)
کمکم به حیرت افتادم که آیا هرگز در سیاست غرب درباره ایران هیچ انسجامی فراتر از کوشش موفقیتآمیزی که برای نابودی من کردند وجود داشته است.(ص430)
در بیست سال پیش که نخستوزیرم،شریفامامی، به من هشدار داد ایالات متحد در پشت تحریکات دانشجویی است و مشغول ایجاد مزاحمت در داخل و خارج ایران است میبایست حرف او را باور میکردم. در آن زمان شریفامامی به مقتضای مسئولیت قانونیاش ضربت سخت این دشمنی را خورد. ایالات متحد خواهان عزل او و انتصاب هوادار خودش به نخستوزیری شد. این شخص علی امینی بود، و در آن زمان، بخصوص از وقتی که جان اف.کندی رئیسجمهوری شد زیر چنان فشار سختی قرار گرفتم که نمیتوانستم تاب بیاورم.(ص432)
پس از ناکامی امینی، یک رشته اصلاحات را که به «انقلاب سفید» مشهور شد به اجرا درآوردم و به مدت ده سال غرب دست از تحریکات ضدشاهش برداشت. با این حال، پس از تحریم صدور نفت در سال 1973 و تصمیم من برای بالا بردن بهای جهانی نفت، این تحریکات با شدت هر چه تمام از نو آغاز گردید.(صص434-433)
در طول سال 1978[1357]، کنسرسیوم از امضاء قرارداد خرید نفت از ایران استنکاف کرد. هماهنگی آنها در این اقدام اهمیتی باور نکردنی داشت. من معتقدم که آنها از پیش خبر داشتند در اواخر آن سال چه وقایعی قرار است اتفاق بیفتد.(ص434)
در اواخر نوامبر 1979، ایالات متحد خواستار آن بود که به هر قیمت شده از آنجا خارج شوم، و من هم سخت علاقهمند به رفتن بودم.(ص435)
دو روز بعد، در 29 نوامبر، مکزیکیها بمب بعدی را فروافکندند: ویزای تازهای برای ورود به من داده نمیشد.(ص436)
از اتریش و سویس خواستیم که ما را بپذیرند، هر دو جواب منفی دادند، گو اینکه روابطم با برونو کرایسکی صدراعظم اتریش همیشه خیلی خوب بود و در سویس هم از سالها پیش خانهای داشتم.(ص437)
بدبختانه کاخ سفید راهحلی پیش روی ما گذاشت که از قضا قبلاً هم آن را در اختیار داشتم- دعوتی به پاناما.(ص437)
پس از آن که با کاخ سفید به توافق رسیدیم، پرزیدنت کارتر تلفن کرد و به گرمی خواهان خوشبختی من شد. او اطمینانی را که دستیارانش داده بودند تکرار کرد و گفت که هر وقت وضعی اضطراری پیش بیاید باز هم میتوانم به ایالات متحد مراجعت کنم. این نخستین و تنها باری بود که پس از خداحافظی با رئیس جمهوری در خاتمه دیدارش از تهران در آغاز سال نو 1978 [دی 1356]، با او حرف زدم.(ص437)
در آنجا یک هواپیمای باری C9 نیروی هوایی آمریکا منتظر بود تا ما را به پاناما برساند.(ص438)
دیوید فراست یک تیم تلویزیونی را برای مصاحبهای که چند ماه پیش در مکزیک قرارش را گذاشته بودیم به جزیره آورد. از چالش و انگیزش فکریی که این مصاحبه به همراه داشت لذت بردم.(ص438)
تاریخ بعد از جنگ آمریکا حاکی از تقاضای بلاانقطاع از بقیه جهانیان برای تقلید از آن کشور بوده است، بیآنکه شرایط تاریخی و سیاسی و اقتصادی و اجتماعی هر ملتی در نظر گرفته شود.(ص439)
در دوازدهم ژانویه [22دی58]، حکام تازه ایران مرحله دوم جنگ بیرحمانه علیه من و تاریخ را آغاز کردند و از دولت پاناما خواستند که مرا بازداشت کند. این حرکت باعث تعجبم نشد ولی تردید میزبانانم مرا حیرت زده کرد.(ص440)
میخواستند مرا با گروگانها مبادله کنند. این آغاز یک بازی دو پهلوی شوم و عجیب بود. زیرا همزمان با انتشار این داستانها، پاناماییها با عجله به ما- در خفا- اطمینان دادند که هیچ راهی برای استرداد من وجود ندارد، زیرا یک چنین استردادی ناقض قوانین پاناما است.(ص440)
وقتی همراهانم از بالا بودن قیمتها شکایت کردند، کاخ سفید قول داد به این مسأله رسیدگی کند ولی هرگز زحمتی به خود نداد.(ص441)
دولت پاناما داشت به بازی استرداد ما به ایران ادامه میداد... وکیل پانامایی ایران دلیل میآورد که اگر دولت تهران قول بدهد مرا اعدام نکند استردادم بلامانع خواهد بود.(ص442)
در ماه فوریه [بهمن 57] سرطان دوباره عود کرده و طحالم را فراگرفته بود.(443)
آنگاه بمب دیگری منفجر شد. ایالات متحد ظاهراً میخواست که عمل جراحی در بیمارستان پایتییا (Paitilla) که متعلق به آمریکاییان بود صورت بگیرد.(ص443)
دکتر گارسیا صراحتاً اظهار داشت که «ما از دستورات کارتر پیروی میکنیم»... بالاخره دکتر گارسیا این بحث را با اولتیماتومی تمام کرد: «همین است که هست. هیچ راه دیگری ندارید. یا به پایتییا میروید و یا به فرودگاه. باید از بیمارستان ما استفاده کنید.»(ص444)
پیدا بود که ایالات متحد میخواهد ما را در پاناما نگه دارد تا به بازیاش با ایران ادامه بدهد و از من به عنوان طعمه برای آزادی گروگانها استفاده کند. میبایست به صورت «زندانی محبوب آمریکا» در جزیره زیبای کونتادورا بمانم.(ص444)
در 14 مارس [23 اسفند 58] در بیمارستان بستری شدم.(ص444)
گارسیا بیادب بود و سماجت میکرد. میگفت به تیم پزشکی آمریکایی «هیچ احتیاجی» نیست و پزشکان پانامایی برای انجام عملی که به گفته او یک جراحی ساده بود، «کاملاً شایسته» هستند.(ص445)
صبح فردای آن، بیمارستان را ترک گفتم و به کونتادورا باز گشتم.(ص446)
سرانجام تصمیم گرفتم اعطاء پناهندگی از سوی پرزیدنت سادات را بپذیرم.(ص446)
در 21 مارس [اول فروردین 59] هامیلتون جوردن [رئیس ستاد کاخ سفید] به پاناما آمد.(ص447)
در همان حال به لوید کاتلر [مشاور سیاسی کارتر] هم تلفن کرد و او به اتفاق آرنولد رافل، یکی از دستیاران ارشد ونس (وزیر امور خارجه آمریکا) به پاناما پرواز کردند.(ص447)
وقتی کاتلر از راه رسید اصرار کرد تا مرا تنها ببیند... میگفت که مسافرت من به مصر ممکن است موقعیت پرزیدنت سادات و همراه با آن تمامی فرایند صلح خاورمیانه را به خطر بیندازد... از نظر کارتر، بهترین راهحل برای من، آن است که باز هم در پاناما بمانم.(ص447)
در یک سال و نیم گذشته وعدههای آمریکاییان چندان ارزشی نداشت. تا اینجا بخاطر مواعید آنان، تاج و تختم را از دست داده بودم و ممکن بود ادامه این اعتماد به قیمت جانم تمام شود.(ص448)
سرانجام در قاهره فرود آمدیم. پرزیدنت سادات و بانو در زیر آفتاب تابان منتظر استقبال از ما بودند. گارد احترام در پشت سر او صف کشیده بود؛ میتوانستم ببینم که از من با احترامات کامل نظامی استقبال میکنند. مغرورانه بسوی سادات و بانو رفتم و به گرمی آنها را در آغوش گرفتم.(ص449)
در 28 مارس [فروردین 59] عمل جراحی انجام گرفت. طحال سرطانزده به وزن چهار و نیم پوند رسیده بود و به توپ فوتبال بزرگی شباهت داشت. طحال در حال طبیعی به اندازه مشت آدمی است. وقتی به اندازه کافی حالم جا آمد و توانستم بیمارستان را ترک بگویم، در قصر قبه در شش میلی شمال قاهره به خانوادهام پیوستم.(ص449)
هنوز هم معتقدم که ایران باید بسرعت از پستی و فساد ناشی از یک ساختار بدوی اجتماعی و اقتصادی بسوی صفوف اول پیشرفت فنی گام بردارد. کشور من باید این مقام را تا آخر این قرن به دست بیاورد. زیرا تا سال 2000 ذخایر نفت ما به پایان میرسد.[!] شاید در شتابی که برای رسیدن به این هدف به خرج دادم خیلی سریع حرکت کردم. ولی چاره چندانی نداشتم. بیشک در مسیر این تلاش اشتباهاتی صورت گرفته است ولی نمیتوانم به خود بقبولانم که این اشتباهات اساس سرنگونیام بوده است. اگر متحدانم قدری حوصله و حمایت به خرج میدادند، میتوانستم این اشتباهات را تصحیح کنم. وطنم در آستانه رسیدن به تمدنی بزرگ بود[!]، ولی معلوم شد که نیروهای مخالفم قویترند.(ص450) ادامه دارد ...