ایران تا قبل از انقلاب اسلامی
ایران بعد از اسلام، امپراطوری ازهمپاشیدهای بود که فراز و نشیبهای فراوانی را پشتسر گذاشته بود. ایرانیان طبق روال فرهنگی خویش، با نگاه به خارج و امید به آمدن یک ناجی قهرمان، سپاه اسلام را پذیرفتند و وارد عرصه جدیدی از زندگی شدند. جذابیت اسلام در شعار عدالتخواهی، برابری و برادری آن بود بهطوریکه توانست در غرب تا اسپانیا و آفریقا و از شرق تا هند و چین پیشروی نماید، چون در واقع توانسته بود در جامعه ضعیف و عقبمانده و فارغ از عدالت عربستان، انقلابی ایجاد کرده و نیرویی عظیم را آزاد نماید. اما گذشت تاریخ نشان داد که ساختهای طبقاتی جامعه را نمیتوان به این سرعت تغییر داد. بعد از سالهای آغازین ظهوراسلام، تمامی کشورهای اسلامی مجدداً گرفتار استبداد، فساد و بیعدالتی گردیدند. ظاهراً اسلام توفیقی کسب نکرد، چون نتوانست ریشهها را در جامعه شخم زده و تفکری نو را در تمامی مردم جا بیاندازد. خلفا جای پادشاهان را گرفتند و باز هم چیزی عاید طبقه مستضعف جامعه ایران نشد. اما کماکان روح عدالتخواهی ایرانیان زنده بود و در دو جریان تجلی یافت: اول جریان سرخ تشیع و دوم جریان ملیگرایی. به مرور زمان و در مقاطع مختلف تاریخ ایران، یکی از دو جریان به حکومت میرسید، اما به مرور استحاله میگردید و از آن چیزی جز جثهای فاسد و نحیف باقی نمیماند. با پیروزی صفویه، جریان تشیع علوی (جنبش انقلابی پیرو ائمه اسلام) حاکم گردید اما به سرعت، مذهب جدیدی به نام تشیع صفوی جایگزین آن گردید. جریان انقلابی و منتقدِ تشیع علوی، بعد از به حکومت رسیدن، به جریان توجیهگرِ تشیع صفوی مبدل گردید (شریعتی) .این اسلام نوساخته و سفارشی، که هنوز هم در ایران زندگی میکند، هیچ شباهتی به اسلام اولیه نداشت بلکه از نظر تفکری، 180 درجه عکس آن بود. با کشف منابع عظیم نفت در ایران، توجه استعماگران بیش از پیش به ایران معطوف گردید. انگلستان و روسیه مشتریان جدید این سرزمین پاک بودند. از گذشته، موقعیت استراتژیک منطقهای ایران، بازار بکر روبهگسترش آن، بافت فرهنگی ضعیف و حکومتهای فاسد آن، بر این جذابیت افزوده بود. اما از آنجاییکه شرایط جهانی و داخلی ایران تغییر کرده بود، نوع جدیدی از دیکتاتوری در قالب رضاخان پهلوی بر ایران حاکم گردید. رضاخان دست به انجام تغییرات گستردهای در جامعه ایران زد. او تخمی را در ایران کاشت که پسرش محمدرضا آن را برداشت کرد (انقلاب اسلامی.) اگرچه نمیتوان منکر بعضی از خدمات ارزنده عمرانی رضاخان شد، اما دیگر تغییرات سیاسی، فرهنگی و اجتماعی مدنظر وی بیشتر پوستهای و سطحی بود و مردم ایران را وارد عصری از سردرگمی هویتی نمود که هنوز هم با آن دستبهگریبان است. محمدرضا پهلوی، راه پدر را به گونهای ناشیانهتر ادامه داد و تا حد زیادی بافت فرهنگی و اجتماعی جامعه ایران را تخریب نمود. معنای این گفته این نیست که بافت قبلی مطلوب بوده است اما تغییرات غیربنیادین، هیچگاه تاثیر ماندگار و مثبتی به جا نمیگذارند. محمدرضاشاه توسعه عمرانی و صنعتی ایران را بنا نهاد اما متاسفانه کج بنا نهاد. در همین دوران بود که سنگ بنای تمدنهای نوین کشورهای زیادی در جهان (همچون کرهجنوبی، مالزی، تایوان، چین، و امثالهم) نهاده شد که امروز شاهد بهبارنشستن آنها هستیم. ساختار حکومتی سنتی پهلوی دیگر پاسخگوی بافت تغییریافته (تقریباً نیمهمدرن) ایران نبود. به همین خاطر مجدداً جریانهای اسلامی و ملی در کشور جان گرفتند و منتقدانه وارد میدان گردیدند. انقلاب ایران خیلی زود به بار نشست قبل از اینکه بافتهای فرهنگی مناسب شکل گرفته باشد. در نتیجه انقلابی رخ داد که کسی برای بعد از آن فکری نکرده بود. دو نقطه عطف مثبت منفردانه چند سده اخیر ایران، ظهور بزرگمردانی به نام امیرکبیر و مصدق بود. این دو اندیشمند، اگرچه تلاش نمودند تا ایران را در مسیر صحیح توسعه قرار دهند اما از آنجاییکه شرایط جامعه مهیا نبود در همان آغاز از دور خارج گردیدند.
ایران بعد از انقلاب اسلامی
جامعه ایران که در آستانه انقلاباسلامی با بعضی مفاهیم نوین فکری و اجتماعی جهانی آشنا شده بود به مطالبه آنها برخاست بدون اینکه ریشه، اساس و روح آنان را شناخته باشد. حکومت سنتی سلطنتی تاب نیاورد و با چراغ سبز تحولخواهان جهانی، ایران را ترک کرد. حکومتی نیمهمدرن بنیانگذاری شد که متناسب با فهم و نیازهای مردم آن زمان ایران بود. مجدداً تشیع در ایران قدرت گرفت و دوباره تاریخ تکرار گردید. حقیقت جای خود را به مصلحت داد. بهرغم اینکه بسیاری از انقلابیون ایران، اهدافی متعالی را دنبال میکردند اما عدم درک صحیح تغییرات داخلی و خارجی، آنان را از موفقیت بازداشت. جنگ هشتساله تحمیلی نیز مشکل را صدپله بدتر نمود. مجدداً با تغییر آگاهیها و افزایش خواستها و توقعات عمومی جامعه، بهناگاه دوم خرداد 1376 اتفاق افتاد و جنبش اصلاحطلب به قدرت رسید. به اعتراف بسیاری از بزرگانِ این جنبش، این پیروزی نیز برایشان غیرقابلپیشبینی بود بهطوریکه چندان فکر اساسی برای بعد از موفقیت نشده بود و سازمان و سازوکارهای لازم تدارک دیده نشده بود. گروهی که هنوز از قید تفکرات شخصی، گروهی و عقدههای فرهنگی خود رها نشده بودند زمام اسب اصلاحات را بهدست گرفتند بدون اینکه از سنگلاخها و موانع دشت زیر پای خود آگاهی داشته باشند. نتیجه هم چیزی جز استحالهای دیگر نبود. دوباره این جنبش منتقد، توجیهگر شد و باری دیگر آرزوهای دیرینه مردم ایران را نقش بر آب کرد.
ایران امروز
ایران امروز در شرایطی بهنسبه مشابه بعضی مقاطع تاریخی گذشته خود به سر میبرد. البته تفاوتهای بسیار زیادی وجود دارد که شرایط امروز را منحصربهفرد نموده است. درک این شرایط چنان مهم است که اگر باز هم نخواهیم به روشی اصولی به آنها بپردازیم نمیتوان هیچ امیدی به آینده داشت. این شرایط به اختصار عبارت است از: 1- سطح آگاهیهای مردم ایران درحال افزایش است اما متاسفانه باز هم روالی سطحی و پوستهای دارد. بهویژه نسل جوان ایران، توانایی و حوصله تعمق و تحلیل اساسی مسایل، مفاهیم و شرایط را ندارد. 2- نسل نوین ایران به همان اندازه دچار سرگشتگی هویتی است که نسل گذشته ناامید و سرخورده از شرایط. نسل جوان هنوز نتوانسته است به روشنی جایگاه خویش را مابین سه جریان اسلامگرایی، ملیگرایی و مدرنیته (غربگرایی) تشخیص و ترسیم نماید. 3- حکومت ایران دیگر دارای یک جایگزین (آلترناتیو) قابلتوجه و اتکانیست. این خود مزیت اساسی برای حکومت ایجاد نموده است. ضعف و تشدد مخالفان (اپوزیسیون) خارج از کشور و بیانگیزگی و کجفهمی مخالفان داخلی مسبب این اوضاع بوده است. 4- آنچه که از همه نگرانکنندهتر است گسترش شدید بیتفاوتی در سطوح مختلف جامعه ایران است. این بدترین بیماری مسری است که تاکنون جامعه ایران به آن دچار گشته است. یک جامعه بیتفاوت، عمر کوتاهی دارد. 5- ایران از نظر اقتصادی، صنعتی و تکنولوژیکی بهشدت عقب مانده است. این عقبماندگی به حدی است که خوشبینترین صاحبنظران کشور را نیز نسبت به آینده مردد و بعضاً بدبین نموده است. به طور کلی میتوان گفت کشور در وضعیت رکودی به سر میبرد که ممکن است سالیان متمادی به طول انجامد و فرصتهایی را بسوزاند که دیگر قابلجبران نباشد.
ایران فردا
اما آینده چگونه خواهد بود؟ فکر نمیکنم زمان بروز تحول در آینده ایران آنقدر نگرانکننده باشد که نوع آن. متاسفانه مجدداً انرژیای در جامعه در حال انباشت است که نویدبخش رخداد تغییری بهتر از تجربیات گذشته کشور نیست. اینجاست که باید دلسوزان و دغدغهمندان کشور، کمر همت بسته و بکوشند در فرصت باقی، کاری بنیادین انجام داده و از همین امروز آیندهای روشن و مطمئن را به مردم ارزانی دارند. محافظهکاران به طور موفقیتآمیزی در حال بازپسگیری سنگرهای فتحشده توسط اصلاحطلبان هستند. میتوان پیشبینی کرد که اگر بحران خاصی در داخل یا خارج کشور رخ ندهد آنان موفق به یکپارچهسازی و یکدستسازی حکومت شوند. آنان خواهند کوشید تا با سرلوحهقراردادن توسعه اقتصادی (به روش خودشان) قدرت تضعیفشده خود را بازیابند. اما متاسفانه به خاطر کاهش مشروعیت خود در جامعه، نخواهند توانست به اهداف اقتصادی موردنیاز دست یابند. فاصله مردم و حکومت بیشتر خواهد شد بهطوریکه احتمال بروز یک تغییر اساسی در جامعه افزایش مییابد. تغییری که الزاماً به نتیجه مطلوب منتهی نخواهد شد. به اعتقاد بنده اگر چنین تغییری رخ دهد قطعاً تحولی بعد از آن (انقلابی دیگر)، قادر به قراردهی کشور در مسیر درست رشد و توسعه خواهد بود. اصلاحطلبان شکستخورده فعلی، دو مسیر را دنبال خواهند کرد: از یک طرف خواهند کوشید پایههای اندیشهای خود را تقویت نموده و پایگاه مردمی خویش را احیا نمایند (اگر گرفتار انتقام محافظهکاران نگردند.) از طرف دیگر به آرامی و محتاطانه بر آن خواهند بود که جامعه را به آشوب کشیده و این بار از پایین، حکومت را از پا درآورند. به راحتی میتوان انتظار شورشها و درگیریهای مختلفی را در کشور داشت که به تحریک یا پشتیبانی این اصلاحطلبان رخ خواهد داد. اما به نظر نمیرسد این گروه بتواند محبوبیت گذشته خود را به دست آورد (چون مردم ایران گذشتهنگر هستند و آنان یکبار امتحان خود را پس دادهاند). متاسفانه مخالفان (اپوزیسیون) خارج از کشور که فضای کار آسانتری به نسبت مخالفان داخلی دارند، از همه عقبترند. اپوزیسیون خارج از کشور با چند مشکل اساسی دست به گریبان است: اول اینکه هنوز شرایط و فرهنگ مردم ایران را درک نکرده است و برمبنای تصورات خویش، فعالیت مینماید. دوم اینکه هنوز صاحب فکر عمیق نیست. بسیاری سلطنتطلب، بسیاری سکولار و لائیک، تعدادی ملیگرا، و بعضی صرفاً متجدد (مدرن) و پسامتجدد (پستمدرن) هستند. به نظر نگارنده، غربزدگی آفتی است که هنوز این گروه را تهدید میکند به طوری که نور شدید دموکراسی غرب هنوز نگذاشته است آنان روح تمدن غرب را ببینند. چنددستگی و شکاف عمیق مابین ایرانیان پراکنده در سرتاسر جهان توام با زخمخوردگی بسیاری از آنان از حکومت فعلی، باعث شده است آنان صرفاً به تغییر حکومت ایران بیندیشند و دو چیز را به طور جدی نبینند: یکی مردم ایران و دیگری جایگزین این حکومت را. مردم ایران الزاماً آنچه را که آنان میخواهند نمیخواهند! آنان نیز به همین ترتیب! مساله دیگر ساختار حکومتی و اجتماعی جایگزین است. واقعاً ساختار آینده ایران چگونه باید باشد؟ آزادی کامل، آزادی مشروط یا بسته مشروط؟ متاسفانه رسانههای خارج از کشور، به تعهد واقعی خود در قبال مردم ایران عمل نکردهاند: گروهی متحجرانه به تبلیغ سلطنت میپردازند و گروهی دیگر بیرحمانه در تلاش برای پوشاندن پوستین غرب به تن ایرانیان هستند. آنچه که به نظر میرسد باید انجام بپذیرد ارتقای سطح آگاهیها و عمق تفکرات مردم ایران است نه تغییر لباس و رنگ و لعاب آنان. به هر حال از گذشته، آبباریکه درآمدهای نفتی باعث شده است تا تفکر توسعه در ایران شکوفا نگردد. کشور ایران، از جهت منابع طبیعی و نیروی انسانی (صِرف جمعیت) چیزی برای رشد و پیشرفت کم ندارد آنچه وجود ندارد فکر و اندیشه (یعنی سرمایه انسانی) است. باید کوشید سرمایه انسانی و فکری جامعه ایران را افزایش داد و به فرهنگ کشور تعمق بخشید. آنچه در پایان میخواهم بگویم اینست که ما با یک فرصت 30 ساله روبرو هستیم. ایران تا سی سال آینده نیروی جوان و فعالی خواهد داشت که بعد از آن، مقدار آن بسیار کاهش خواهد یافت چون متاسفانه اگر روند فعلی کاهش باروری زنان ایرانی (تغییر از 5/4 به 2/1 فرزند) و کاهش نرخ تشکیل خانواده حفظ شود، بعد از 30 سال مالک یک جمعیت پیر ترمیم نشده هستیم که بیشتر هزینهبر است تا مولد. هرم جمعیت کشور از هماینک در حال تغییر شکل است (این مساله را جدی بگیرید!) باید بکوشیم آگاهانه و همجانبه راجع به کشور بیندیشیم و بکوشیم این بار تغییری بنیادین و ماندگار در کشور ایجاد نماییم. از فکر و فرهنگ مردم شروع کنید! اگر بخواهیم میتوانیم دوباره ابرقدرت ایران را زنده کنیم.
باشگاه اندیشه، اندیشگاه شریف