تاریخ انتشار : ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ - ۰۸:۲۳  ، 
کد خبر : ۱۳۸۰۱۳

گزیده‌ای از کتاب «از سپیده تا شام»

مقدمه: دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران در بخش تلخیص و نقد و بررسی کتب تاریخی، گزیده‌‌ای از کتاب «از سپیده تا شام» نوشته کیان کاتوزیان ( همسرعلی اصغر صدر حاج سید جوادی) که بنا به اظهار وی طی دو مرحله در سال 57 در ایران و در سال 65 در فرانسه تحریر شده و در سال 80 توسط نشر آبی در تهران به طبع رسیده است حضورتان تقدیم می‌کند. به امید آن که گزیده حاضر از کتاب مزبور بتواند شما را با کلیات و محتوای این کتاب آشنا سازد. (دوشنبه 15 اردیبهشت 1382 - عباس سلیمی‌نمین)

 امیر طاهری سردبیری (کیهان از مهر سال 52) را به عهده گرفت. امیر طاهری کسی است که در دوران دانشجویی در اروپا عضو کنفدراسیون دانشجویان بود و در حین فعالیت، در ارتباط مخفی با تشکیلات امنیتی ایران، از دادن هر گونه اطلاعات نسبت به فعالیتهای دانشجویان و سوابق سیاسی آنان دریغ نمی‌کرد.(ص1)
 در این سالها (نیمه اول دهه 50) که درآمد نفتی ایران به 23 میلیارد دلار رسیده بود بیشتر ثروت مردم فقیر ایران خرج خرید مدرنترین سلاحهای جنگی از کارخانه‌های آمریکایی شد.(ص9)
 عدهِ‌ای از منتقدان همیشه در صحنه خصوصاً هموطنان توده‌ای شایع کردند که فلانی (صدر حاج سیدجوادی) از صدقه سر کارتر و به دستور او جرئت کرده و نامه نوشته‌ است... از ایرادات دیگری که انقلابیون، روز آخر از نامه‌ها می‌کردند اینکه چرا فلانی نوشته«اعلیحضرت».(ص11)
 درهمان زمستان 55 بیانیه دیگری منتشر شد به امضای3 نفر، دکتر کریم سنجابی، دکتر شاپور بختیار،داریوش فروهر اعلامیه کوتاه و مستدل بود. این اعلامیه به وسیله مهندس بازرگان و دکتر مبشری تهیه شده بود که قرار بود هر دو نفر آنها و شوهر من هم نامه را امضا کنند ولی با مخالفت آقای فروهر که گفته بود «رهبری از حالا باید مشخص شود» نامه با همان 3 امضا منتشر شد.(ص14)
 در پاییز 56، کانون نویسندگان ایران تشکیل شد و بلافاصله به وسیله کانونهای نویسندگان سراسر جهان مورد تأئید قرار گرفت... داستان تشکیل کانون از این قرار بود که شبی با آقای اسلام کاظمیه، منوچهر هزارخانی و شمس‌آل‌احمد به صحبت نشسته بودیم؛ اصغر گفت فکر می‌کنم الان موقعیت فراهم است که به دنبال تشکیل مجدد کانون نویسندگان برویم.(ص20)
 از وقایع مهم پاییز56 اعلام موجودیت جمعیت دفاع از آزادی و حقوق بشر بود و علی‌رغم دفتر حقوق بشر خانم اشرف پهلوی وآقای منوچهرگنجی در تماس جدی و دائمی با دفاتر حقوق بشر آمریکا و اروپا، پس از تشکیل جمعیت و تشکیل کمیته اجراییه مرکب ازمهندس بازرگان، دکتر سنجابی، دکتر لاهیجی، احمد صدر، دکتر عابدی و شوهر من، دفتری در حوالی حسینیه ارشاد اجاره کردند... البته اختلافاتی از نظر تشکیلاتی بین شوهر من و چند نفر دیگر با آقایان مذهبیون وجود داشت. از جمله اینکه شوهر من معتقد بود حتماً چند خانم باید عضو هیئت اجرائیه باشند و اعتراض می‌کرد که چرا در هر اعلامیه باید یک آیه قرآن گنجانده شود.(ص26)
 اصغر در اسفند ماه 56 طی انتشار اعلامیه‌‌ای از مردم خواست که مراسم برگزاری نوروز و تماشای تلویزیون آریامهری را تحریم کنند و به جای امضای اسم خودش نوشت: «جنبش برای آزادی» و به این ترتیب اولین نطفه جنبش بسته شد.(ص28)
 شوهر من می‌گفت آقای به‌آذین، ما زمانی اختلاف عقیده داشتیم، شما زمانی درحزب توده و من در نیروی سوم بودم… ما باید کاری کنیم که کانون نویسندگان ایران، مرکز انقلاب شود، با این همه حمایتی که از سراسر دنیا از ما می‌شود، اما متأسفانه هر بار جواب ایشان تنها یک جمله بود «کانون باید صنفی باشد نه سیاسی».(ص29)
 زمستان 56 به پایان رسید و بهار 57 از راه رسید. شعارها هنوز در حد: «آزادی قلم» و «آزادی زندانی سیاسی» بود. هنوز به خیال کسی نمی‌رسید که شاه باید سلطنت را ترک گوید. خواسته مردم ایران منطقی و منطبق با اصول قانون اساسی بود.(ص35)
 اوایل بهار 57... اصغر عده‌ای از دوستان را به منزل دعوت کرد برای تشکیل انجمنی به نام «کمیته دفاع از زندانیان سیاسی» اعضای کمیته به این شرح انتخاب شدند: خانم و آقای متین دفتری، دکتر لاهیجی، دکتر هزارخانی، شمس آل‌احمد، منوچهر مسعودی، دکتر ناصر پاکدامن، اسلام کاظمیه و همه به اتفاق، شوهر مرا به ریاست کمیته انتخاب کردند.(ص36)
 بهار سال 57 با داستان « کمیته انتقام» شروع شد. از این قرار که کمینه نامرئی انتقام، شروع به یک سری بمب‌گذاری کرد در دفتر مهندس بازرگان، دفتر مسعودی، منزل مقدم مراغه‌.(ص38)
 زنان تمام سیاهپوش و با چادر چرا؟ چون پیاده روی را مساجد ترتیب داده بودند در نتیجه خانمها قبول کرده بودند که با پوششی اسلامی حرکت کنند... ما با بسته‌های بیسکویت و آب یخ از تظاهرکنندگان استقبال کردیم و پا به پای آنها شعار می‌دادیم. در این موقع جوانی که به زحمت 20 سال داشت، آمد مقابل من و گفت، تو چون حجاب نداری ما از تو بیسکویت و آب قبول نمی‌کنیم. گفتم اشتباه بزرگی می‌کنید، چون من هیچ‌وقت چادر نداشته‌ام و بیشتر این خانمها هم که در حرکت ‌هستند هیچ وقت چادر نداشته‌اند.(ص 44)
 ساعت 5/7 صبح (17 شهریور) دکتر براهنی از امریکا تلفن زد، تأیید خبر را می‌خواست و بعد پرسید ما برای شما چه کنیم؟ اصغر گفت: تظاهرات کنید.(ص45)
 کشتار میدان ژاله (شهدا) نقطه سیاه و تاریکی در دوران حکومت شاه بود و اوج دیکتاتوری و سرکوب ملتی که تقاضایی جز اجرای مفاد قانون اساسی مشروطه را نداشت.(ص49)
 در آبان ماه 57 دکتر براهنی از آمریکا تلفنی خبر داد که یک خبرنگار آمریکایی به تهران می‌آید به نام رالف شانمن، آدم ماجراجویی است که در دادگاه راسل فعال بوده، شما او را کمک کنید و جا بدهید، ما هم یکی از دوستان را به فرودگاه فرستادیم که رالف شاتمن را با خود آورده ودر منزل یکی از دوستان دیگر او را مستقر کردیم.(ص51)
 جریان مقاله شانمن از این قرار بود که روزی در منزل ما با آقای سرهنگ توکلی و دکتر تمدنی آشنا شد. گویا دنباله این آشنایی به روابط خصوصی‌تری بین او و سرهنگ توکلی انجامیده بود. در مقاله مذکور توضیح داده بود که سرهنگ توکلی به من گفت تو از طرف ما با آمریکایی‌‌ها مذاکره کن و اگر مشکل آنان کمونیست‌ها هستند بگو ما قادریم همه آنها را از بین ببریم.(ص52)
 دراینجا باید به نکته‌ای اشاره کنم که ضرورت دارد و آن اینکه آقای بختیار همیشه انقلاب ایران را «فتنه» می‌خواند.(ص53)
 شبها هنگام پخش اخبار تلویزیون، مردم بی‌نهایت عصبانی بودند، توگویی اصلاً در مملکت خبری نیست. چنان اخبار به نرمی و ملایمت بیان می‌شد که گمان می‌کردی در جزیره آرامش زندگی می‌کنی. خوشبختانه کارمندان اداره برق تهران تصمیم حسابی گرفتند و هر شب موقع پخش اخبار، برق تهران قطع می‌شد.(ص54)
 حالا دیگر قلب دنیا در نوفل لوشاتو می‌زد. روزنامه‌ها ومجلات پر بود از عکس پیرمردی که زندگی بی‌نهایت ساده‌ای دارد و در عین حال بار رهبری یک انقلاب را بر دوش، شاه با تبعید آقای خمینی به عراق، ایشان را به صورت بتی در آورد که دور از دسترس مردم است و حرفهای او و قاطعیت کلام او از شمشیر برنده‌تر.(ص55)
 رقابتی پنهانی بین آقایان مهندس بازرگان و دکتر سنجابی بر سر انتخابات (برای ریاست کمیته دفاع از حقوق بشر) وجود داشت …خلاصه اینکه بعد‌ازظهر (به اتفاق همسرم) به جلسنه رفتند و پس از رأی‌گیری، مهندس بازرگان به ریاست کمیته و شوهر من به نیابت ریاست انتخاب شدند و از آن روز به بعد دکتر سنجابی به عنوان قهر دیگر در جلسات شرکت نکرد.(ص55)
 بی‌مناسبت نمی‌بینم ذکر خیری از پسرعمه خودم، سپهبد باقر کاتوزیان بکنم که آجودان شاه بود. با اینکه اختلاف سن زیادی با من داشت و ما هر دو در شرایطی بودیم که نمی‌توانستیم و نمی‌خواستیم با هم روابط خانوادگی داشته باشیم، اما همیشه برای من موجودی قابل احترام بود.(ص63)
 صبح روز تاسوعا عده‌ای به خانه ما آمدند که به اتفاق اصغر به منزل آقای طالقانی بروند که شروع پیاده روی از پیچ شمیران و منزل ایشان اعلام شده بود. از جمله دکتر لاهیجی و برادرانم و براداران شوهرم و اعضای جنبش... در این روز برای اولین بار شعار «استقلال آزادی، جمهوری اسلامی» به زبان عده‌ای جاری گشت (همسر نازنین برادر من که کنار من در خیابان بود با خنده فریادمی‌کشید استقلال، آزادی، جمهوی، جمهوری)... حدود ساعت سه بعد‌ازظهر عده‌ای از تظاهر کنندگان که مجموعاً 30 نفر بودند به منزل ما آمدند و غذا خوردند.(صص69-68)
 حتی افسران ارشد ارتش که با لباس شخصی به صف تظاهرکنندگان پیوسته بودند و چهره‌هایی از فرهنگسرای نیاوران که وابسته به دربار بود. همه با هم و یکصدا فریاد می‌زدند: «آزادی زندانی سیاسی». «آزادی قلم»من و دوستم، پری از شب در فکر تهیه غذای فردا بودیم و می‌دانستم که دوستان دوباره خواهند آمد. خانه ما میعادگاه همه تشنگان آزادی بود.(ص70)
 ماجرای قتل سرهنگ وجدانی: روز شنبه 9 دی ماه 57 برای ما اتفاق عجیبی افتاد... میل دارم که شرح ماجرا را بدون کم و کاست و با دقت کامل بنویسم. فقط به خاطر دو پسر بچه بی‌گناه که پدر خود را به ناحق از دست دادند و به آنها تلقین کردند و به ناحق و ناجوانمردانه نوشتند که پدر آنها توسط من و شوهرم و به تحریک ما به قتل رسیده.(ص73)
 نادر اردوبادی گفت : مردم داخل کوچه فریاد می‌زدند ساواکی و ناگهان خانمی که بعد فهمیدیم خانم سرهنگ وجدانی بوده پنجره آشپزخانه را شکسته و به سوی مردم تیر اندازی کرده است... سرهنگ پس از ورود(به منزل) و مشاهده وضع موجود شروع به فحش دادن‌های بسیار رکیک به اصغر می‌کند و می‌گوید که من انتقام خواهم گرفت.(ص75)
 به دستور شاه و به خاطر آرام کردن مردم و خواباندن تب انقلاب امیرعباس هویدا، نیک‌پی، دکتر آزمون، داریوش همایون، ارتشبد نصیری رئیس ساواک و عده‌ای دیگر زندانی شده بودند... شاه حتی در موقع خروج خود از ایران، نخواست این غلامان جان‌نثار را همراه خود ببرد و جان آنها را نجات بدهد آنها را در زندانهایی که معلوم نبود چه خوابی برایشان دیده‌اند تنها رها کرد و رفت. بعد از کشته شدن هویدا... کسی که 13 سال متوالی نخست‌وزیر ایران بود و در همه نابسامانی‌ها، سرکوب مردم به وسیله ساواک، اعدامهای بی‌رحمانه زندان اوین و چپاول ثروت ایران به وسیله دودمان پهلوی؛ مسئولیت بزرگی بر گردن داشت.(ص81)
 آنچه مردم می‌خواستند به غلط یا درست فروپاشی بود و خلاصی از یک دوران استبداد طولانی که ریشه تاریخی در قرنها و قرنها داشت.(ص82)
 چند روز قبل از حرکت شاه به مصر، سه افسر نیروی هوایی از پایگاه شاهرخی به دیدن شوهرم آمدند و گفتند ما آمده‌ایم با شما مشورت کنیم که اگر صلاح می‌دانید ما از همان پایگاه، کاخ نیاوران را بمباران کنیم و شما بدانید که این کار را فقط به خاطر آقای خمینی می‌کنیم. اصغر با این نظر مخالفت کرد و... گفت: آقایان هیچ گونه اقدامی که خلاف نظم ارتش و نیروی هوایی باشد انجام ندهید.(صص83-82)
 این چه آریامهری بود که پس از 37 سال سلطنت، وقتی ایران را ترک کرد، مردم عکسهای او را آتش زدند و مجسمه‌هایش را از میادین پایین کشیدند و او را لعنت و نفرین کردند. آیا همه این مردم بی‌شعور و بی‌سواد بودند؟ اگر بودند چرا بعد از 37 سال سلطنت باید مردمی چنین عوام و بی‌اطلاع و بی‌سواد به جای مانده باشند؟(ص83)
 بعد از رفتن شاه و در اواخر دی‌ماه 57، آقای طالقانی عده‌ای را برای تشکیل یک شورای نجات ملی، به خانه خود دعوت کرد از جمله شوهر مرا... آقای طالقانی ضمن سخنرانی کوتاهی به آقایان دعوت شدگان می‌گویند: من به تنهایی قادر نیستم آنچه را که اکنون در مملکت می‌گذرد کنترل کنم. از آقایان می‌خواهم که با انتشار بیانیه‌ای به توافق برسید و یک شورای نجات ملی تشکیل بدهید و امور مملکت را به دست بگیرید.(صص84-83)
 آقایان سنجابی و فروهر بدون اطلاع از نخست‌وزیری آقای مهندس بازرگان، به فکر تشکیل دولت آینده ایران بودند از جبهه ملی و خیال نداشتند که نان خود را با کسی تقسیم کنند.(ص84)
 در همان زمان هم در تهران شایعه یک کودتای نظامی بود در ضمن با اطلاع بختیار ارتش و ژاندارمری در روزهای 6و 8 بهمن، کشتار مفصلی از مردم کردند به ویژه روز 6 بهمن در میدان 24 اسفند... انتشار این سه مقاله( از سوی اصغر در روزنامه کیهان) و استقبالی که توسط ارتشی‌ها برای خواندن آنها شد باعث گردید که بعد از انقلاب طرفداران سلطنت، او را به باد دشنام وناسزا و تهدید بگیرند.به عنوان کسی که ارتش ایران را متلاشی کرد. (ص85)
 بالاخره شایعات گوناگون، دلیل بر تأخیر پرواز آقای خمینی به تهران و مخالفت ارتش و آقای بختیار با ورود ایشان روز 10 بهمن 57 پایان یافت و وی به تهران رسید. از ایشان در تهران چنان استقبالی شد که تاریخ نظیر آن را به خود ندیده است.(ص86)
 از صبح روز 10 بهمن 57 سراسر طول خیابان شاهرضا و آیزنهاور، مملو از سیل مردمی بود که به تماشای ورود ایشان ایستاده بودند و تلویزیون در حال اعتصاب نیز مراسم را به طور مستقیم پخش می‌کرد.(ص87)
 صبح روز 16 بهمن، ما از همه جا بی‌خبر از رادیو ایران خبر بازداشت اصغر را شنیدیم از این قرار که رادیو شروع کرد به خواندن اعلامیه شماره 37 فرمانداری نظامی تهران مبنی بر اینکه آقای علی‌اصغر حاج سیدجوادی به علت تحریک ارتش بازداشت شده است. چند دقیقه بعد از انتشار اعلامیه از روزنامه کیهان تلفن کردند و گفتند ما این اعلامیه را دریافت کرده‌ایم؛ خبر صحت دارد یا نه، من گفتم هنوز برای بازداشت او نیامده‌اند. آنها گفتند چه بهتر، ‌معلوم می‌شود کسانی که مأمور بازداشت او بوده‌اند قبل از اینکه به منزل شما بیایند، اعلامیه را به رادیو فرستاده‌اند... خبرنگار کیهان گفت فوراً ایشان را مخفی کنید. ما هم بعدازظهر با خیال راحت خبر را پخش خواهیم کرد. مجدداً از کیهان تلفن شد . گفتم خاطرجمع باشید، مخفی شد و خودم هم بلافاصله بچه‌ها را آماده کردم و به منزل مادرم رفتم... کانون نویسندگان... و حقوقدانان و قضات با صدور اعلامیه‌ای این بازداشت را محکوم کردند... بعدازظهر همان روز عکس بزرگ نقاشی شده او را بر سر در دانشگاه تهران آویزان کرده و زیر آن نوشته بودند: «قلمها‌ را نشکنید». روزنامه‌های عصر تهران هم، خبر بازداشت را همانطور که فرمانداری نظامی خواسته بود چاپ کردند.(صص89-88)
 در روز 12 بهمن 57 آقای خمینی، مهندس بازرگان را به عنوان نخست‌وزیر دولت موقت انتخاب و ایشان بلافاصله کابینه خود را به مردم معرفی کرد. در این کابینه برادر شوهر من سمت وزارت کشور را به عهده داشت.(ص89)
 مهندس بازرگان برای پست وزارت اطلاعات شوهر مرا در نظر گرفته بود ولی در شورای انقلاب با مخالفت آقای مطهری و دیگران رو به رو شده بود به دو علت و آن اینکه اولاً من حجاب نداشتم وثانیاً اینکه شوهرم نماز نمی‌خواند.(ص89)
 فردای روزی که اعلامیه شماره 37 فرمانداری نظامی منتشر شد، آقای بختیار مصاحبه مطبوعاتی داشت. رالف شانمن از او می‌پرسد: چرا فلانی را بازداشت کرده اید؟ سئوال بی‌جواب می‌ماند. برای بار دوم سئوال تکرار می‌شود اما آقای بختیار با لحنی عصبی می‌گوید من نمی‌دانم اصولاً این آقا کیست فقط می‌دانم حال که در حکومت من آزادی داده شده او هم شروع به نوشتن کرده و برای خودش تبلیغ می‌کند.(ص90)
 بی‌مناسبت نمی‌بینم گزارشی را نقل کنم از دفترشماره 27 «اسناد لانه جاسوسی»که توسط دانشجویان پیرو خط امام که سفارت آمریکا را اشغال کرده بودند منتشر شده است. گزارشی راجع به اعلامیه 37 فرمانداری نظامی تهران سند شماره 49 تاریخ 7 فوریه سال 1979 برابر با 18 بهمن ماه 57، از سفارت آمریکا در تهران به وزارت خارجه در واشنگتن؛ موضوع: در پی علی اصغرحاج سید جوادی برای دستگیری.«سری»... تماس گیرنده، اشتمپل به مأمور سیاسی خاطر نشان ساخته است که حاج سیدجوادی دستگیر نشده است، بلکه در مخفیگاه خود به سر می‌برد. مهندس صالح بنافتی به پترسون، مامور سیاسی گفت که او شب بعد از دستگیری فرضی حاج سیدجوادی، با او صحبت کرده‌است.(صص91-90)
 روز 18 بهمن از ساعت 4 بعدازظهر رفت و آمد چند ماشین مشکوک در اطراف کوی مهر، توجه همسایه‌ها را جلب کرد. ما قرار بود آن شب در منزل پور‌ وکیل باشیم. ایشان اوایل شب به منزل برادر شوهرم تلفن کرد و گفت خیال می‌کنم امشب در کوی مهر اتفاقاتی رخ بدهد شما منتظر خبر ما باشید... ساعت درست یازده و ربع شب بود. ما تازه به رختخواب رفته بودیم... ناگهان صدای انفجار مهیبی حیاط کوی مهر را فراگرفت و متعاقب آن صدای خرد شدن شیشه‌ها.(ص93)
 براهنی با ابتکار خودش با دفتر مدرسه رفاه که آقای خمینی در آنجا مستقر شده بود تماس گرفته و به دکتر‌یزدی گفته بود: «جان سید در خطر است، سعی کنید فردا صبح از دفتر آقای خمینی اعلامیه‌ای صادر کنید مبنی بر پشتیبانی از او»، چه خیال خامی!(ص94)
 روز جمعه 20 بهمن 57 پس از پایان اخبار شب، تلویزیون فیلم بازگشت آقای خمینی را پخش می‌کرد. بعد از اتمام برنامه ناگهان صدای ا... اکبر از پشت بامها بلند شد و صدای ماشینهای متعددی که در آن وقت شب در خیابانهای شهر در حرکت بودند.(ص96)
 اما منظره با شکوه و استثنایی حضور ناگهانی مردم بود در خیابانها از ساعت 5/4 بعدازظهر، همه مشغول سنگر‌بندی شدند، سراسر خیابان کندی به فاصله 20تا30 متر که فرصت شیرازی از آن منشعب می‌شد به وسیله لاستیکهای اتومبیل و کیسه‌ شن سنگر‌بندی شد. آقای خمینی اعلامیه دادند که ساعت 5/4 بعد از ظهر به خانه‌های خود نروید.(ص 97)
 ساعت 10 صبح بود. ناگهان رادیو برنامه عادی خود را قطع کرد و اعلامیه ای منتشرکرد از جانب ارتشبد قره‌باغی رئیس ستاد بزرگ ارتشداران ارتش مبنی بر بی‌طرفی ارتش. اعلان بی طرفی ارتش آخرین ضربه‌ای بود که بر پیکر لرزان حکومت بختیار خورد.(ص99)
 ساعت حدود 5/5 یا 6 بعدازظهر بود که ناگهان رادیو برنامه عادی پخش موسیقی را قطع کرد و گوینده با صدایی که تا پایان عمر طنین آن را فراموش نمی‌کنم، گفت: «توجه! توجه! این صدای راستین انقلاب ایران است.»(ص 99)
 بعداز پیام پدر رضایی‌ها، پیام مجاهدین و فدائیان خلق ایران خوانده شد . بعد سرودی پخش شد که بی‌نهایت زیبا بود.بعد از این مدت، پیام چهره جدیدی به خود گرفت: «این صدای انقلاب اسلامی ایران است.» به نظر من همین شروع جهت‌گیری بود.(ص 100)
 صدای تک تیرها در خیابانها قطع نمی‌شد. شب‌ها مأمورین ساواک به سوی سنگر جوانها تیراندازی می‌کردند. این برنامه‌ای بود که تا نزدیکی‌های صبح ادامه داشت.(ص101)
 شبی که اصغر از مخفی‌گاه آمد... همان شب از مسجد محل 2 نفر را فرستادند؛ اسلحه به دست و با صورت پوشیده مثل چریک‌‌ها که خانه ما را محافظت کنند، ولی فقط همان یک شب بود.(ص 101)
 اولین شماره جنبش که در آمد، البته به صورت علنی بلافاصله بعد از 22 بهمن بود. سرمقاله اصغر با تیتر «حکومت فضیلت و تقوی» منتشر شد. به مناسبت حکومت مهندس بازرگان... بر سر در خانه تابلوی بزرگ «گروه سیاسی‌جنبش» را نصب کردیم و آقای پوروکیل، مدیریت داخلی آنجا را به عهده گرفت و آقای اسلام کاظمیه سردبیری روزنامه را.(ص 103)
 هر چهارشنبه بعد از پایان بحث و پرسش مردم دسته‌دسته دور سخنرانها جمع می‌شدند و سؤالهای متعددی مطرح می‌کردند... عکسهای دکتر مصدق وعکسهای اصغر را در پیاده روی ها می‌خریدند.(ص104)
 در کنار روزنامه جنبش، چندین شماره روزنامه « آرش» را منتشر کردیم که صاحب امتیاز آن خانم پوروکیل «فاطمه نراقی» بود و سالهای قبل از انقلاب به طور نامنظم و به صورت ماهنامه منتشر می‌شد.(ص107)
 اصغر در سرمقاله جنبش نوشت: «به جمهوری اسلامی رأی می‌دهیم اما...» زیرا با این رأی پایان 2500 سال سلطنت و سقوط سلسله غیر قانونی پهلوی را اعلام می‌داریم.(ص109)
 در زمستان 57 و به دعوت کمیته دفاع از حقوق بشر، یک هیئت 5 نفری مرکب از دکتر جعفری‌لنگرودی، دکتر لاهیجی، دکتر حبیبی، فتح‌الله‌بنی‌صدر و برادر من دکترناصرکاتوزیان، مأمورتهیه پیش‌نویس قانون اساسی برای «جمهوری‌ ایران» شدند.(ص 109)
 بعد از انقلاب و در بهار 58، روزی همه آقایان تهیه کننده پیش‌نویس، برای آشنایی با آقای خمینی به قم رفتند. برادرم می‌گفت آقای خمینی اصرار داشت که زود این طرح را به رفراندوم بگذاریم، قبل از اینکه آقایان آخوندها چیزی به آن بیفزایند. پیش‌نویس را در قم گذاشتند و مراجعت کردند. چند روز گذشت ؛پیش‌نویسی برای اطلاع مردم منتشر شد که بسیاری مفاد آن دست خورده و تغییر داده شده بود.(ص 110)
 یکی از مشکلات بزرک دولت بازرگان، وجود محمد منتظری، فرزند آقای منتظری بود که در رأس یک گروه مسلح اختیار کنترل رفت و آمدهای هوایی و حتی بستن فرودگاه بین المللی مهرآباد را هم حق خود می‌دانست. هر جا که می‌رسید آشوب به پا ‌می‌کرد و همیشه عده‌ای «حزب الله» به دنبال خود داشت. این کلمه حزب‌ا... بعد از انقلاب وارد ادبیات ایران شد.(ص 112)
 در اوایل اردیبهشت ماه سال 58 و درگیر و دار آشفتگی همه چیز پسر آقای طالقانی به وسیله عده‌ای ربوده شد. فرصتی بود مناسب برای اصغر، برای نوشتن سرمقاله جنبش به نام «صدای پای فاشیسم»... مقاله به دستور آقای قطب‌زاده از رادیو ایران خوانده شد و اثر عجیبی در مردم گذاشت.(ص114)
 بعد از انتشار مقاله «صدای پای فاشیسم» برخی از دوستان جنبش که به جمع حزب‌الله پیوسته بودند زبان به انتقاد شدید گشودند. از جمله شمس‌آل‌احمد که حدود 2 ماه نه در جلسات هفتگی شرکت می‌کرد و نه اینکه مقاله نوشت و کم‌کم پای خود را از جنبش برید و بعد در روزنامه «بامداد» مقاله‌ای نوشت که «صدای پای فاشیسم» از نعلین آخوند نیست بلکه از جیرجیر کفش روشنفکران است.(ص115)
 موج ترورهایی که توسط گروهی به نام «فرقان» انجام می گرفت مثل ترور تیمسارقره‌نی و دکتر مفتح نیز مشکل جداگانه‌ای برای دولت موقت فراهم آورد. عده‌ای از جوانان این گروه بازداشت و اعدام شدند. ما با همسران ایشان که برای جستجوی راه حلی به خانه ما آمده بودند آشنا شدیم که همه بسیار جوان بودند و شوهران خود را مبرا از اتهامات می‌دانستند.(ص116)
 مجاهدین خلق که بعد از انقلاب بی‌نهایت فعال شده بودند و هواداران زیادی در بین نسل جوان دانش‌آموز و دانشجو داشتند در صدد بودند که با گروههای دیگر ائتلاف کنند در نتیجه، رفت و آمدهای مداوم مسعود رجوی، موسی خیابانی، عباس داوری و محمود قجر عضدانلو به خانه ما شروع شد و البته بیشترمسعود رجوی بود که به منزل ما می‌آمد و با تشریفات چریکی! همیشه یک مسلح، پهلوی راننده و دو نفر دیگر هم اطراف خود او در عقب اتومبیل می‌نشستند و ماشین دیگری با 5 مجاهد مسلح او را اسکورت می‌کردند.(ص117)
 گروه سیاسی جنبش، متشکل بود از کسانی که اغلب از بازماندگان «نیروی سوم» و هواداران مرحوم خلیل ملکی بودند؛ یعنی سوسیالیستهایی که مذهب را از سیاست جدا می‌دیدند.(ص118)
 48 ساعت مانده به روز انتخابات، مصاحبه‌ای از شوهرم منتشر شد در روزنامه آیندگان که گفته بود:‌ «این مجلس نه خبرگان است و نه مؤسسان؛ درنتیجه من در انتخابات شرکت نمی‌کنم».(ص119)
 در مهرماه سال 58 تقاضای دریافت امتیاز هفته‌نامه جنبش را کردم؛ زیرا تا آن زمان هنوز جنبش با امتیاز رسمی منتشر نمی‌شد. پس از مدت نسبتاً کوتاهی ورقه صاحب امتیازی خود را دریافت کردم. اسلام کاظمیه، سردبیر و جواد پوروکیل مدیر داخلی جنبش شدند.(ص121)
 با درخواست بازنشستگی بعد از بیست سال کار باید شخص وزیر آموزش و پرورش موافقت می‌کرد. درنتیجه به ملاقات آقای رجایی رفتم، با شخص کوتاه قد، زرد چهره ریش نتراشیده و بسیار بد لباسی رو برو شدم که پیراهنی سفید به تن داشت و پشت میز خود ننشسته بود بلکه در گوشه‌ای از یک میز بزرگ نشسته بود. پیدا بود که خود را به شدت گم کرده است و این قبا را برازنده خود نمی‌داند.(ص123)
 فردای گروگانگیری، آقای پیربلانشه؛ خبرنگار فرانسوی روزنامه لیبراسیون از پاریس تلفن کرد و ازاوضاع و احوال ایران پرسید و از جریان سفارت آمریکا، بعد به من گفت: «این پایان انقلاب ایران است»... بعد از بازگشت همسرم از فرانسه، مسعود رجوی به دیدن او آمد و من حضور داشتم که با خوشحالی اعتراف کرد که گروگانگیری سفارت آمریکا قرار بود به مدت 6 روز ادامه پیدا کند و در این مورد دانشجویان خط امام با احمد خمینی، فرزند امام، مرتب در تماس بودند. اما ما مجاهدین خلق به خاطر بالا بردن جو ضدامپریالیستی 10 هزار پلاکارد تهیه کردیم و دور سفارت مستقر شدیم و بساط آش و پلو را راه انداختیم تا دانشجویان خط امام هم در مقابل عمل انجام شده قرار بگیرند.(ص125)
 اصغر در سرمقاله‌ مفصلی در جنبش به نام توپخانه‌ای که دروغ شلیک می‌کند» عمل گروگانگیری را به کلی محکوم کرد؛ زیرا که ضربه بزرگی بود بر پیکر انقلاب ایران و با طرح 18 سؤال به این نتیجه رسید که مبارزه با امپریالیسم باید مبارزه با کوتاه کردن دست امپریالیسم از منابع حیاتی و اقتصادی مملکت باشد... روز رأی‌گیری خانواده ما، دکتر لاهیجی و نایب حسینی اصلاً در رأی‌گیری هم شرکت نکردیم. قانون اساسی جمهوری اسلامی شایستگی یک قانون مدرن و دموکراتیک را که جوابگوی یک جمهوری پارلمانی باشد؛ نداشت.(صص127-126)
 چون سازمان مجاهدین در رأی‌گیری برای تصویب قانون اساسی شرکت نکرده بود رژیم،‌ مسعود رجوی را واجد شرایط برای شرکت در انتخابات ندید... سرمقاله به قلم اصغر بود که به این تصمیم رژیم سخت انتقاد کرد که حق ندارد کسی را که مخالف قانون اساسی است از شرکت در انتخابات ریاست‌جمهوری محروم کند.(ص128)
 آخرین شماره جنبش در خرداد 59 منتشر شد؛ زیرا پس از انتشار، اصغر طی صحبتی که با دوستان و همکاران خود کرد تصمیم به تعطیلی روزنامه گرفت.(ص129)
 بعدازظهر 31 شهریور 59 با شنیدن صدای وحشتناک یک انفجار که نزدیک محله ما بود همگی به خیابان ریختیم. ساعتی گذشت و خبردار شدیم که دولت عراق ناگهان به ایران حمله کرده و صدای انفجار ناشی از بمباران فرودگاه مهرآباد بوده است.(ص131)
 عراق که به خیال خود ایران را درگیر مسائل داخلی بعد از انقلاب می‌دید برای تصرف خوزستان و خلیج فارس، زمینه را برای برپایی جنگ بسیار مساعد دیده بود. ما رسماً وارد جنگ شدیم.(ص132)
 در فروردین ماه و اردیبهشت1360 سه اعلام جرم علیه او(اصغر) شد. این اعلام جرمها نتایج مبارزات قلمی او بود در طول سه سال بعد از انقلاب خصوصاً در زمستان 59 که به صورت مخفی و زیراکسی منتشر می‌شدند.(ص135)
 یکی از این اعلام جرمها از طرف هیئت رسیدگی به حل اختلاف رئیس‌جمهور بنی‌صدر و حزب جمهوری اسلامی بود... دومین اعلام جرم از طرف اداره سیاسی ارتش بود به عنوان تحریک ارتش در دوران جنگ با عراق... زیرا همسر من ضمن محکوم کردن جنگ ایران و عراق به مردم و ارتش، هشدار داده بود که این جنگ همانند گروگانگیری منجر به شکست ایدئولوژیک ایران خواهد شد.(ص136)
 روز 7 اردیبهشت 60 (اصغر) قرار ملاقاتی داشت با یک دیپلمات سوئدی. صبح خیلی زود حمید، یکی از دوستان جوان ما به سراغش آمد و خواهش کرد که فوراً خانه را ترک کند. اصغر علت را جویا شد. او گفت من خبرهای خوبی نمی‌شنوم... او هم قبول کرد به من گفت: دو سه روزی از خانه می‌روم... قرارشد من در منزل بمانم و دیپلمات سوئدی که آمد ضن توضیح جریان، او را به منزل دوست و همسایه عزیزمان“ زری” ببرم. اصغر و اسفندیار خان و دکتر هم بلافاصله به منزل زری رفتند... خصوصاً پس از انتشار خبر دروغی که به وسیله رادیو بغداد پخش شده بود: گوینده رادیو گفته بود مردم ایران، بدانید که فلانی را بازداشت کرده و به نقطه نامعلومی برده‌اند و از سرنوشت او هیچ گونه اطلاعاتی در دست نیست.(ص137)
 سه روز قبل از این 7 اردیبهشت و مخفی‌ شدن دائمی، سه افسر جوان ارتش با درجه سرهنگی به دیدارش آمده بودند. هر سه نفرشان تحصیل کرده و بسیار باشعور بودند... صحبت بسیار کردند و بعد... افرادی در اختیار دارند که می‌توانند در مدت 24 ساعت در تهران کودتا کنند و سران رژیم را بازداشت کرده تحویل عدالت بدهند... بعد از تمام این حرفها تقاضایی که داشتند کمک مالی بود هم برای اجرای نقشه و هم برای تإمین زندگی خانواده‌هایشان که از آنها دور بودند. اصغر گفت حرفهای شما تمام درست ولی من از نظر مالی دستم بسته است و هیچ بده و بستانی با کسی ندارم. اما می‌توانم با مجاهدین خلق تماس بگیرم و کمک نیروهای جوان و نظامی آنها را به جریان اضافه کنم.(ص138)
 ولی آنها (مجاهدین) در روزنامه‌های خود او(کاتوزیان) و دکتر لاهیجی را به عنوان وکلای محمدرضا سعادتی اولین زندانی زندان اوین بعد از انقلاب معرفی کرده بودند. اینها همه خشم رژیم را برانگیخته بود. مجاهدین به خاطر پیشبرد اهداف خود حاضر بودند جان و حیثیت دیگران را به بازی بگیرند، در نتیجه از خوشنامی و استقلال برادر من سوء استفاده کردند.(ص142)
 از همان تابستان 1360 اگر رشته باریکی از الفت و محبت هنوز بین مجاهدین و شوهر من باقی مانده بود به کلی پاره شد. آنها زمانی به عنوان یک نیروی منسجم و جوان و بازمانده شجاع و دلاوریهای بنیانگذارانشان مورد احترام و علاقه مردم ایران بودند، اما راه خود را اندک اندک کج کردند و با اعلان جنگ مسلحانه علیه رژیم ایران همه چیز را دگرگون ساختند.(ص144)
 اصغر به من گفت که پس‌فردا صبح جمع 8 آبان از ایران می‌رود. گفت امروز دوستانی از ملیّون بازار پیغام داده اند که حاضرند فوراً مرا از ایران خارج کنند و من هم پذیرفتم. چون میل ندارم که مجاهدین پیپشقدم این کار باشند. می‌روم که از شر مزاحمتهای آنها راحت شوم.(ص147)
 برایم می‌نوشت که در پاریس حتی روی پله برقی نمی‌ایستد و در مترو روی صندلی‌ها نمی‌نشیند. معتقد بود که این وسایل راحتی متعلق به ملتی است که آنها را با کار و کوشش خود به دست آورده‌‌اند و او که یک غریبه و تبعیدی است حق ندارد از آنها استفاده کند. به بچه‌ها می‌نوشت که چقدر دلش می‌خواهد که بچه‌های ایران همه چیز داشته باشند.(ص156)
 مضحک‌تر از همه عکس‌العملهای شمس‌آل‌احمد بود؛ همسایه‌ها دیوار به دیوار ما و عضو «جنبش» که بعد از انقلاب «حزب‌اللهی» شده بود. کسی که روز و شب خود را در خانه ما می‌گذراند و در تمام بحثها و گفتگوهای منزل ما حضور داشت حالا اگر به حسب تصادف مرا در حیاط کوی مهر می‌دید روی خود را برمی‌گرداند که سلامی هم نکند.(ص160)
 او (محمدعلی) خود از جوانان مبارزی بود که در تابستان سال 58 طی تظاهراتی به هواداری از حزب جمهوری خلق مسلمان – متعلق به آیت‌‌الله شریعتمداری – تلویزیون تبریز را اشغال کردند... همانطور که خودش می‌گفت همانجا تصمیم گرفته بود که وسیله فرار مخالفان رژیم را از ایران فراهم کند. حال پس از سه سال، خبره بود و کار کشته و تمام راهها را مثل کف دست می‌شناخت.(ص161)
 عصر چهارشنبه به منزل برادرم رفتم. اسفندیار خان هم که رابط بود با کسانی که باید وسایل سفر را از لحاظ مالی تأمین کنند آمد ،البته من قبلاً به ایشان گفته بودم از کسی کمک مالی قبول نمی‌کنم. فرشها را می‌فروشم و خرج سفر را آماده می‌کنم ولی محمدعلی زیر بار نرفته و به اسفندیارخان گفته بود که همه چیز را آماده کرده است و ما از ایشان پولی دریافت نمی‌کنیم.(ص162)
 برادرم گفت... زیرا دکتر (حاج سیدجوادی) یک بار خروج غیرقانونی از کشور انجام داده که خود جرم است. اگر فرضاً هنگام ورود دستگیر شود یک ورود غیرقانونی هم خواهد داشت و برای رژیم بهترین فرصت است که انتقام خود را از او بگیرد.(ص163)
 یک ماشین اپل که از پشت ما می‌آمد با کامیونی که از یک فرعی به جاده اصلی ‌پیچید به شدت تصادف کرد... راننده گفت: بحمدالله بخیر گذشت. پرسیدم قضیه از چه قرار بود؟ گفت: این اتومبیل اپل از صبح ما را تعقیب می‌کرد. سر پست ژاندارمری متصدی بازدید کارت ماشین، به راننده بنز که همان افسر اخراجی بود گفته بود که اتومبیل شما و یک”بی‌ام‌و” مورد تعقیب هستید. هوای کار خودتان را داشته باشید. حالا که این کامیون توانسته به موقع اپل را متوقف کند ما با خیال راحت به تبریز خواهیم رفت.(ص171)
 نوروز 59 به طوری که ما مجبور شدیم به میل خود جنبش را تعطیل کنیم. به قول اصغر دیگر چیزی برای نوشتن نبود. نه می‌شد همگام با رژیم بود و نه دیگر حرف حسابی گوش شنوایی داشت. انتشار آخرین شماره جنبش مصادف بود بامرگ «تیتو» رهبر یوگسلاوی و مقاله اصغر که تحت عنوان «تیتو، غولی که هرگز نمی‌میرد» نوشته شده بود.(ص180)
 در این کلبه محفر و پرازصفا نه از سال نو خبری بود نه عیدی، نه شیرینی و نه هیچ وسیله‌ ابتدایی زندگی... این کلبه یکی از نشانه‌های تمدن بزرگ آریامهر بود دهی که فقط شش خانواده در آن زندگی می‌کردند. آن هم در استان زرخیز آذربایجان. دهی که فاقد ابتدایی‌ترین وسیله زندگی بود. دهی بازمانده از 57 سال سلطنت پهلوی‌ها و دوران طلایی درآمدهای سرسام‌آور نفتی و حیف و میل‌‌های اموال عمومی. چقدر مضحک است آنها که ادعا دارند چون شاه می‌خواست ایران را به سوی تمدن بزرگ ببرد و این برای مردم ایران که رشد کافی نداشتند خیلی زود بود در نتیجه شورش کردند و شاه مجبور شد از ایران برود. آیا منظور از تمدن بزرگ خرید اسلحه از آمریکا بود و ساختن هتلهای لوکس؟ اگر شاه ایران می‌خواست جاده بسازد راه‌آهن بین شهرها بکشد، درمانگاه و بیمارستان دولتی بسازد مردم مخالفت می‌کردند؟(ص182)

نقد و نظر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران
کتاب «از سپیده تا شام»، تلاشی است از سوی همسر «علی‌اصغر حاج‌سیدجوادی» برای شخصیت‌پردازی از «اصغر» و نمایاندن وی به عنوان فردی برجسته و کاملاً اثرگذار در تاریخ تحولات سیاسی ایران طی سالهای گذشته، اما نخستین سؤالی که به ذهن متبادر می‌شود آن است که چرا چنین شخصیتی، از زبان خود به نگارش یا بازگویی خاطرات خویش و روشن ساختن نقشی که طی این سالها برعهده داشته،نپرداخته است؟ آیا ناتوانی در نگارش مانع، از چنین اقدامی شده یا تواضع و فروتنی، وی را از چنین مهمی باز داشته است؟ واقعیت آن است که باید به دنبال دلیل دیگری گشت؛ هنگامی که فردی خود به بیان مطالبی درباره خویش می‌پردازد و شأن و جایگاه و شخصیتی را برای خود به تصویر می‌کشد، در صورتی که با نقدهای جدی و مستدل و منطقی مواجه گردد،پاسخی نخواهد داشت، امازمانی که فرد دیگری به شخصیت‌پردازی ازیک نفر می‌پردازد، حتی در صورت آشکار شدن ناراستی‌ها و غلوها و بزرگنمایی‌‌ها، تبعات منفی این اقدام متوجه شخص «شخصیت‌پردازی شده» نمی‌شود و او براحتی می‌تواند خود را از آماج انتقادات کنار بکشد، در عین حال حداکثر انتقادبه نویسنده مزبور که به عنوان شخص‌ «ثالث» به بررسی مسائل و روایتگری آنها پرداخته، این است که در تشخیص بعضی مسائل، به دلیل کمبود اسناد یا هزار و یک دلیل دیگر، مرتکب اشتباه شده است و لذا مسئله بسادگی قابل حل و فصل خواهد بود.
به هر حال، تصویری که خانم «کیان کاتوزیان» از همسر خود در این کتاب به نمایش می‌گذارد، چیزی کمتر از یک«قهرمان ملی» در اوج مبارزات انقلابی مردم مسلمان ایران نیست.البته ناگفته نماند که پردازش چنین شخصیتی از «اصغر»، در ارتباط مستقیم با تحلیل نویسنده کتاب از ماهیت «مبارزات و انقلاب» مردم ایران قراردارد. مثلاً هنگامی که نویسنده چنین فرضیه ای را در ذهن خوددارد که ‌«بلافاصله پس از تشکیل کانون [نویسندگان] و در پاییز 56 با تشکیل ده شب شعر در انستیتوگوته تهران،به طور رسمی مبارزات روشنفکری به صورت هسته اصلی مبارزاتی ملت ایران درآمد طبعاً «اصغر»نیزدر نگاه او به گونه‌ای خاص جلوه می‌یابد. حال آنکه اگر نویسنده اجازه دهد تحلیلی واقعی از ماهیت مبارزات و انقلاب مردم مسلمان ایران در ذهن وی شکل گیرد، آن گاه «اصغر»، شأن و موقعیتی دیگر خواهد داشت.
به این ترتیب می‌توان به یک نتیجه‌ مهم درباره این کتاب رسید: شخصیت‌پردازی از «اصغر» در ارتباط مستقیم با ماهیت پردازی از «انقلاب» البته این شیوه‌ای است که بسیاری از افراد و گروههای غیراسلامی یا ضداسلامی برای مطرح ساختن شخصیتهای مورد نظر خویش به عنوان «قهرمان ملی»،طی سالیان گذشته در پیش گرفته و به قلب ماهیت و واقعیت «انقلاب» پرداخته اند، اما در این روند همواره یک مشکل بزرگ بر سر راه این طیف قرار داشته و آن درافتادن به وادی تناقض‌گویی است، چرا که واقعیات انقلاب به حدی بزرگ و روشن هستند که امکان کتمان آنها وجودندارد. لذا نویسنده نیز هر چه تلاش کند تا آنها را مخفی بدارد یا بی‌اعتنا از کنارشان بگذرد، سرانجام ناچار از اشارات و اعترافاتی در باب این حقایق می شود و در همین نقاط است که در ورطه‌ تناقض‌گویی گرفتار می‌آید. برای نمونه در حالی که نویسنده‌ کتاب،«مبارزات روشنفکری» را به عنوان «هسته‌ اصلی مبارزات ملت ایران» بیان می‌دارد (ص21) یا تشکیل کانونهای روشنفکری مانند «کانون نویسندگان ایران»، «انجمن حقوقدانان ایران»،«انجمن قضات» و «انجمن ایرانی دفاع از آزادی و حقوق بشر» توسط افرادی مانند «دکتر لاهیجی»، «دکتر متین دفتری»، «حسن نزیه» ودیگران را به مثابه «نور امیدی که می‌رفت در دلهای ناامید مردم ایران روشن گردد» قلمداد می‌کند، درباره عزیمت حضرت امام خمینی به پاریس بناچار چنین اعتراف می‌کند: «حالا دیگر قلب دنیا در نوفل‌لوشاتو می‌زد» (ص 55) یا پس از ورود امام به کشور می‌نویسد: «از ایشان درتهران چنان استقبالی شد که تاریخ نظیر آن را به خود ندیده است». براستی اگرفعالیتهای روشنفکری هسته‌اصلی مبارزات مردمی بود ـ که با ماهیت آن فعالیتها آشنایی داریم و به اعتراف خود ایشان در مراسمی مثل برگزاری شبهای شعر در انستیتوگوته، تجلی می‌کرد علت تپش قلب جهان در «نوفل‌لوشاتو» یا استقبال بی‌نظیر از یک فرد روحانی و مرجع‌تقلید که افکار و عقاید مذهبی و سیاسی ایشان نیز بر همگان روشن است، چه بود؟
البته خانم «کاتوزیان» با بیان مطالبی مانند این که: «شاه با تبعید آقای خمینی به عراق، ایشان را به صورت بتی درآورد که دور از دسترس مردم است و حرفهای او و قاطعیت کلام او از شمشیر برنده‌تر» (ص55) نهایت تلاش خود را کرده تا علل و عوامل محبوبیت حضرت امام (ره) در میان مردم را مسائلی غیر از پیوندهای عمیق عقیدتی و روحی مردم با ایشان، عنوان دارد، اما حقیقت روشن‌تر از آن است که با چنین شیوه‌هایی بتوان بر آن سرپوش نهاد.
از جمله نکات جالبی که در این کتاب دیده می‌شود و از خلال آن می‌توان این حقیقت را درک کرد که اگر رهبری کاملاً هوشمندانه و قاطعانه حضرت امام نبود، طیفها و گروههای تحت عنوان روشنفکری، حرکت مردم ایران را به کدام مسیر‌انداخته بودند و چه آینده‌ای را برای آن رقم می‌زدند، اظهارات نویسنده کتاب درباره شعارها و اهدافی است که توسط این گروهها دنبال می‌شد. به عنوان نمونه در حالی که امام خمینی(ره) نهضت‌ مردم را در جهت براندازی نظام سلطنتی و رژیم پهلوی رهبری می‌کردند و هرگونه عدول از این هدف را به مثابه‌ پایمال شدن سالها رنج و مشقت ملّت می‌دانستند، این طیف حتی بعد از راهپیمایی‌های میلیونی مردم، تنها شعارهای «آزادی زندانی سیاسی» و «آزادی قلم» (ص70) را برای خود برگزیده بود. حال اگر به اوضاع و احوال سیاسی در آن زمان مراجعه شود، بخوبی پیداست که این قبیل شعارها در آن شرایط، نه تنها بویی از انقلابی‌گری و مبارزه‌ نداشتند بلکه به نوعی بازدارنده و انحرافی نیز محسوب می‌شدند. این نکته در همان زمان نیز مورد توجه مردم قرار داشت و به همین دلیل افراد و گروههایی که این گونه شعارهای ارتجاعی را مطرح می کردند، بسرعت از چشم مردم می‌افتادند.
شاید به همین دلیل نیز بود که در اواخر عمر رژیم شاه،نیاز به آن بود تا برای مطرح شدن اشخاصی مانند «اصغر» پیوسته اخبار جعلی و دروغین درباره دستگیری و زندانی شدن وی از سوی دوستانش انتشار یابد. اما نکته جالب‌تر همکاری رژیم برای اجرای این سناریو است؛ به طوری که فرمانداری نظامی تهران بدون این که اقدام به دستگیری «اصغر» کرده باشد، اعلامیه‌ای مبنی‌ بر بازداشت وی صادر می‌کند و به رادیو می‌دهد تا برای عموم مردم خوانده شود و به مطبوعات نیز حکم می‌کند تا آن اعلامیه را به چاپ برسانند. باز جالب‌تر آن که کانونهای روشنفکری، در حالی که بروشنی می‌داننداین خبر کاملاً بی‌اساس است، اقدام به صدور اعلامیه برای آزادی«اصغر» می‌کنند و عکس وی را بر سر در دانشگاه می‌زنند و به انحای گوناگون سعی در جلب توجه افکار عمومی به سمت «اصغر» می‌کنند.(ص88 و89) اگر کمی پیرامون آنچه خانم «کاتوزیان» بیان می‌دارد و تاریخ وقوع این مسئله، تدقیق و تأمل صورت گیرد، ملاحظه می‌شود که در آخرین روزهای عمر رژیم و در حالی که سقوط آن حتمی به نظر می‌رسید،‌ برنامه‌های مشترکی – آگاهانه یا ناآگاهانه- برای مطرح کردن شخصیتهایی مانند «اصغر» به اجرا در می‌آید، ولی هرگز به نتایج دلخواه نمی‌رسد. البته انتشار اخبار دروغ درباره دستگیری «اصغر» به همین‌جا خاتمه نمی‌یابد و بار دیگر در اردیبهشت سال 60 «رادیو بغداد» نیز از همین شیوه بهره می‌گیرد(ص137) و سعی می‌کند تا توجهات را به سوی او سوق دهد.
در طول دوران بعد از انقلاب نیز «اصغر» همواره در کنار گروههایی قرار داشت که خارج از متن حرکات مردمی بودند. وی در این مسیر تا آنجا پیش می رود که در تابستان سال 60 هنگامی که فعالیتهای تروریستی سازمان مجاهدین در اوج خود قرار داشت از سوی آن سازمان به عنوان «پدر» و «مجاهد بزرگ» خوانده می‌شود(ص143).نهایتاً به دنبال شکست شورشهای تروریستی سازمان و تصمیم اعضای آن به خروج از کشور، «اصغر» نیز در اوایل آبان 60 تصمیم به ترک ایران می‌گیرد که البته همسر وی تلاش کرده است تا در کتاب حاضر، نوعی تصویرسازی غیرواقعی از این مسائل داشته باشد.
نکته دیگری که درباره این کتاب قابل ذکر است بیان وقایع متعددی است که هیچ سند یا شاهدی برای اثبات آنها از سوی نویسنده ارائه نشده و به نظر می‌رسد گنجاندن آنها در این کتاب، صرفاً برای تأمین هدف اصلی،یعنی شخصیت‌پردازی از «اصغر» باشد. به عنوان نمونه «اصغر» در شکل و شمایل فردی تصویر می‌گردد که عده‌ای از افسران نیروی هوایی در اواخر دی ماه 57 به وی مراجعه می‌کنند و از او می‌خواهند تا اجازه دهد دست به کودتا بزنند(ص82)، یا آن که «اصغر» به همراه عده‌ای دیگر از سوی «آیت‌الله ‌طالقانی» دعوت می‌شوند تا «یک شورای نجات ملی» تشکیل دهند و مواردی از این قبیل که هیچ‌گونه سندیت تاریخی ندارند و بیشتر به داستان‌سرایی می‌مانند.
ذکر تاریخهای غلط نیز به غیر مستند بودن و دقیق نبودن این کتاب می‌افزاید، به عنوان نمونه دهم بهمن روز ورود امام خمینی به ایران(ص87 ) و دوازدهم بهمن به عنوان روز انتخاب مهندس بازرگان به نخست‌وزیری ذکر شده است(ص89).
با توجه به این که وقایع مزبور از جمله مشهورترین وقایع انقلاب به شمار می‌آیند و حتی در صورت عدم حضور ذهن ، براحتی می‌توان از آنها آگاهی یافت،علت وجود چنین اشتباهات بزرگی را جز ناآشنایی نویسنده به وقایع انقلاب و بی‌اعتنایی وی به دقت در ذکر مسائل، نمی‌‌توان دانست، اما گذشته از این بی‌اطلاعی‌ها و بی‌اعتنایی‌ها،‌ آنچه بیش از همه، از اعتبار تاریخی این کتاب می‌کاهد، افراط بیش از حد نویسنده در شخصیت‌پردازی از «اصغر» است، به صورتی که مثلاً فروپاشی «ارتش شاهنشاهی» را ناشی از نگارش سه مقاله توسط «اصغر»(ص85) قلمداد می‌کند. بدیهی است این حد از افراط‌گویی، قاعدتاً نتیجه‌ای معکوس دارد و حتی آنان را هم که به هر دلیلی مایل به همراهی با این قبیل تحلیلها و ارزیابی‌ها از انقلاب هستند، دلزده می‌کند، تا چه رسد به آنانی که در پی دریافت حقیقتند.

با تشکر
دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات