تاریخ انتشار : ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ - ۰۹:۰۵  ، 
کد خبر : ۱۳۸۰۱۴

گزیده‌ای از کتاب «خاطرات منصور رفیع‌زاده»

مقدمه: دفتر مطالعات وتدوین تاریخ ایران در بخش نقد و بررسی و تلخیص کتب تاریخی، گزیده ای از کتاب «خاطرات منصور رفیع زاده» (آخرین رئیس شعبه ساواک در آمریکا) را تقدیم حضور می نماید. این کتاب اولین بار توسط یک شرکت آمریکایی به نام: William Morrow and company, Inc. در سال 1987 در نیویورک با عنوان WITNESS (شاهد) به چاپ رسید. سپس این کتاب در ایران به همت آقای اصغر گرشاسبی به فارسی ترجمه و توسط انتشارات اهل قلم در سال 1376 وارد بازار نشر کشور شد. ناشر ایرانی این کتاب طی مقدمه ای اطلاعات ارزشمندی را در مورد حزب زحمتکشان به خوانندگان خود عرضه داشته است. امید آنکه گزیده حاضر از این کتاب بتواند شما را با محتوای کلی آن آشنا سازد. (شنبه اول شهریور 1382 - عباس سلیمی‌‌نمین)

 من در طول سلطنت محمدرضا پهلوی در ایران، ریاست شعبه ساواک در ایالات متحده را بر عهده داشتم. با گذشت زمان، من از فردی که حکومت مترقی و روشن شاه را تحسین می‌کرد و حتی می‌پرستید تبدیل به یک مأمور دو جانبه شدم و به میل خود به عنوان مخبر سیا فعالیت کرده و با جدیت برای به زیر کشیدن شاه تلاش نمودم. (ص41)
 در آن سالها، به عنوان افسر رابط ساواک با سیا و اف.بی.آی روابط نزدیک خود را با دولتمردان رژیم شاه، از جمله رؤسای ساواک در تهران حفظ نمودم. زندگی من در ظاهر شبیه به یک معماست. چگونه به عنوان رئیس شعبه ساواک در آمریکا، که شاید پلیدترین و اهریمنی ترین پلیس مخفی در تاریخ معاصر باشد، می توانستم مدعی طرفداری از اصول مبارزه منفی باشم؟ از طرفی چطور می توانستم با علم به وحشیگری های زبانزد شاه باز هم برای رژیم او کار کنم؟(ص42)
 هر روز صبح معلم جغرافی وارد کلاس می‌شد و مستقیم پای تخته می‌رفت و با حروف پررنگ و بزرگ می‌نوشت: «خدا، شاه،‌ کشور.» خدا در رأس مثلث و شاه سمت چپ کشور در سمت راست قرار داشت. همه ما با صدای بلند قسم را تکرار می‌کردیم. خانم معلم سپس ادامه می‌داد: «ایالات متحده؛ پایتخت،‌ واشنگتن؛ چهل و هشت ایالت دارد و بسیاری از ساکنین آن را مهاجرین تشکیل می‌دهند. آمریکا کشور پهناوری است. آرژانتین؛ پایتخت، بوینس آیرس. برزیل؛ پایتخت، ریودوژانیرو.»(ص53)
 دانش‌آ‌موزان متخلف را در اتاقهای تاریک و نمناک که در آنها موشها رژه می‌رفتند مجبوس می‌کردند... روز بعد، پس از تمام شدن مراسم صبحگاهی که شامل درود فرستادن بر شاه و دعا و سرود ملی می‌شد مدیر مدرسه اسامی افراد خاطی را که روز قبل تنبیه شده بودند می‌خواند. این عده را مقابل دانش‌آموزان می‌آوردند و آنها سه بار دسته‌جمعی متخلفین را هو می‌کردند. (صص 54ـ53)
 در لابلای سؤالهایی که حکایت از بی‌اعتمادی دیرینه مردم نسبت به انگلیسها و روسها داشت، علاقه مردم به آمریکایی‌ها که به نظر آنها مردمی منضبط، سخت‌کوش، نوعدوست و مهمتر از همه دست و دل‌باز و سخاوتمند بودند نیز قابل درک بود... هر چیز آمریکایی نشان فضل و برتری بود! (ص58)
 با ارائه «طرح مارشال» و «بند چهارم» ( طرح چهار قسمتی هری ترومن، رئیس‌جمهور آمریکا، که مطابق بند چهارم کمک‌های فنی و علمی در اختیار کشورهای در حال توسعه قرار می‌گرفت. این طرح در سال 1949) ارائه شدـ مترجم) که کمک‌های آمریکا را به طور ملموس به مناطقی دور دست‌‌تر می‌رساند تحسین و تمجید مردم شهر از آمریکایی‌‌ها بیشتر شد... مردم شهر می‌گفتند: «آمریکایی‌ها مردم خوبی هستند و به ما کمک کرده‌‌اند. این کمکها مسلماً ادامه پیدا خواهد کرد.» (ص59)
 پدرم از من خواست برای شنیدن سخنرانی فردی که به نظرش آدم بزرگی بود با او همراه شوم. از پدرم پرسیدم:‌‌ «این آدم کیست؟» گفت: «او دکتر مظفر بقایی و از خانواده‌های با اصل و نسب کرمان است. عموی او اولین مدرسه را در کرمان تأسیس نمود و پدرش از شیفتگان آزادی بود. او نیز مثل تو تحصیلات ابتدایی را در کرمان تمام کرد و سپس در تهران از بین عده زیادی دانشجو انتخاب و برای ادامه تحصیل به فرانسه اعزام شد. او دکترای فلسفه را از دانشگاه سوربن پاریس اخذ نموده و هم‌اکنون در دانشگاه تهران اخلاق تدریس می‌نماید. این فرد هم‌اکنون برای ورود به مجلس مشغول مبارزات انتخاباتی است. پسرم، تو الان هیجده سال داری. به حرفهای این مرد به دقت گوش بده.» (صص61ـ60)
 بیمارستان پروتستان تنها بیمارستان مجهز کرمان محسوب می شد (سایر اماکن درمانی را به هیچ وجه نمی شد بیمارستان نام نهاد). در سال 1951،به دنبال خروج انگلیس ها از ایران، این بیمارستان نیز تعطیل شد.(ص63)
 تمامی اجداد والدین من زرتشتی بودند، اما خانواده ما یک خانواده مذهبی نبود. پدرم می گفت:« افراد مذهبی می توانند هر پرنده ای را مانند قناری رنگ کنند و به مردم قالب کنند، اما نمی توانند آنها را وادار به آواز خواندن کنند.»(ص66)
 در آشفته بازار زندگی آنها [مردم] قدرت و اختیار ملا یک مفهوم قَدَری و ناشی از اراده الهی بود. اطمینان دارم که چنین نمونه‌هایی از ریاکاری و تظاهر مذهبی در زدودن هر گونه ایمان و عقیده‌‌ای در پدرم تأثیر زیادی گذاشت. در نتیجه کیش و آیین من،‌ به طور اجتناب‌ناپذیری بر پایه اعتقادات او بنا نهاده شد، زیرا من از ذزه ذره افکار پدرم باخبر بودم... مادرم هم همین‌طور بود. گرچه او در این زمینه‌ها زیاد صحبت نمی‌کرد، اما معتقد به هیچ دین و آیینی نبود.(ص72)
 هر چند پدرم به من گفته بود که دکتر مظفر بقایی هواداران زیادی دارد،‌ اما آن شب که برای اولین بار صدای او را به عنوان یک کاندیدای مجلس شنیدیم...‌ او انگلیس‌ها را به خاطر به قدرت رساندن حاکمین مستبد در ایران به باد انتقاد گرفت و مردم ایران را به ملی کردن نفت و بازپس‌گیری کشور و منابع آن از دست بیگانگان از طریق شرکت مداوم در انتخابات ترغیب نمود.(ص74)
 وی خطاب به مردم گفت:«انگلیس ها مردم بسیار متمدن هستند که از یک تاریخ بزرگ برخوردارند، اما این مردم تنها در جزیره خود متمدن هستند،نه در اینجا. اگر سقف خانه شما ترک بخورد یا ضرری به شما برسد تقصیر انگلیس ها نیست... من در کناری تنها نظاره‌گر بودم و اسیر حضور جادویی،‌ دانش، صدای عالی، منش و وقار او شده بودم. توانایی او در پاسخگویی به سؤالاتی که یکی پس از دیگری مطرح می‌شد مرا مجذوب نموده بود. لذا با اصرار از پدرم خواستم مرا به او معرفی نماید...(ص75)
 بعد از این که برای دومین‌ بار سخنرانی دکتر بقایی را شنیدم،‌ مصمم شدم تا به شاخه سازمان وی در کرمان محلق شوم. مقر او در یک ساختمان کوچک زهوار در رفته قرار داشت. در نظر من این ساختمان پیزوری مظهر مبارزه بشر با فقر و بی‌عدالتی و بیماری و جهل بود. دیوارهای این مکان پوشیده از پرچمها و پوستر‌ها و از جمله شعار سازمان: «ما جهت اعتلای حقیقت و آزادی به‌پا خاسته‌ایم» بود. سایر شعارها عبارت بودند از: «آنهایی که می‌پندارند بر همه چیز عالمند یا احمقند یا بدطینت» و «ما از دروغ و دروغگو بیزاریم» و سختی از ولتر: «با آن چه که می‌گویی مخالفم، اما حاضرم تا پای جان بایستم تا تو بتوانی عقیده‌ات را بیان کنی.» (صص 77ـ 76)
 بعداً هنگامی که دکتر بقایی مرا به مقر سازمان فرا خواند، انتظار واکنش دیگری را نداشتم.با خودم می گفتم که او مطمئناً مرا تحسین خواهد کرد و به عنوان یک قهرمان از من استقبال خواهد نمود. مگر من در راه آرمان او کتک نخوردم و به زندان نرفتم؟ هنگامی که جریان را برایش تعریف نمودم بی‌حرکت ماند و حرفی نزد. سپس لب به سخن گشود: «تو با ندانم‌کاری‌، نه تنها به مبارزات، بلکه به کل نهضت ما لطمه زدی... منصور، ما در مقابل استبداد ایستاده‌ایم. اگر بخواهیم نهضتمان به پیروزی برسد و ثمره آن به مردم کشورمان برسد، باید تابع قانون باشیم. ما با خشونت مخالفیم. بنابراین نمی‌‌توانیم خود با خشونت رفتار کنیم.(ص79)
 اما جریان به همین توبیخ ختم نشد. فردا صبح در مقر سازمان بر روی تابلوی اعلانات یادداشتی نصب شده بود که بیش از پیش مرا سرزنش می نمود:«خشونت، خشونت می‌آورد. سرانجام خشونت جنگ است. در جنگ حتی برنده نیز بازنده است. ثمره خشونت هیچ خیر وصلاحی برای مردم به بار نمی آورد.»...در سپتامبر 1949، دکتر بقایی در تهران شروع به انتشار یک روزنامه انتقادی چهار صفحه ای موسوم به «شاهد» نمود. شاهد در بسته های دو نسخه ای توسط پست به کرمان می رسید.(ص80)
 در 16 نوامبر 1949، شاه به منظور ملاقات با ترومن اولین دیدار خود از آمریکا را صورت داد. در شماره‌ آن روز شاهد، مقاله‌ای تحت عنوان «آمریکا باید بداند» مردم آمریکا را مستقیماً مخاطب قرار داد. در واقع، گرچه رژیم، به اصطلاح «سلطنت مشروطه» بود، اما در اصل یک حکومت استبدادی بود. به علاوه، مقاله فوق بر این امر تأمل داشت که آیا حکومت یک چنین «خدایی» بر آدمهای کوچک، یعنی مردم کثیف، گناه خود آنها نیست؟ این مقاله خاطرنشان می‌نمود که آمریکایی‌های مدافع آزادی و حقوق فردی که با شاه مستبد همکاری و رابطه دارند نیز مقصرند و در واقع منکر همان اصول آزادی و حقوق فردی هستند و این امر موجب دشمنی و نفرت ابدی مردم ایران از آمریکا می‌شود. در ادامه این مقاله آمده بود: «پنبه‌ها را از گوشهای خود بیرون آورید و حرفهای ملتی را که نومیدانه چشم به حمایت شما دارد بشنوید.» هنوز مدت زیادی از چاپ این شماره سپری نشده بود که پلیس ضمن حمله به چاپخانه و توقیف تمامی نسخه‌ها، دکتر بقایی و کلیه همکاران وی را دستگیر و به زندان منتقل نمود. دفتر ما در کرمان نیز رسماً تعطیل شد. فردا صبح در بدو ورود به مقرمان متوجه شدیم که در و پنجره‌های ساختمان شکسته و اثاثیه آن به خیابان ریخته شده است. در بین صندلی‌های شکسته اعلامیه‌ها و پوستر‌های پاره شده پراکنده بود … سرانجام دولت کوتاه آمد. شاه، شاید به واسطه رأی قاطع مردم به دکتر بقایی (حتی در زمانی که به عنوان یک زندانی سیاسی در بازداشت به سر می‌برد) یک‌بار دیگر تغییر عقیده داده بود. از بین دوازده نماینده منتخب استان تهران، دکتر مصدق بیشترین آراء را به خود اختصاص داد و دکتر بقایی در مکان دوم ایستاد. بعد از این ماجرا ما دفتر سازمان را مثل قبل راه انداختیم و توزیع روزنامه‌ها را از سر گرفتیم و بدون استراحت یک بندکار می‌کردیم. (صص 84تا82)
 درست پیش از ورود من به تهران در ماه مه 1951، دکتر بقایی «حزب زحمت‌کشان ایران» را تأسیس نموده بود. در حالی که معرفی‌نامه شاخه حزب در کرمان را با خود داشتم به مقر حزب رفتم و با پر کردن فرمهای لازم، تبدیل به یکی از اعضای سازمان مرکزی حزب در تهران شدم. (ص86)
 [رئیس دانشگاه] دستور داد جهت نظارت بر امور خوابگاه، دانشجویان نمایندگانی انتخاب نمایند. چند دانشجو که می‌دانستند کمونیست‌ها هیچ فرصتی را برای انتخاب نمایندگان مورد نظر خود از دست نمی‌دهند و به هر داوطلبی پیشنهاد ائتلاف می‌دهند نزد من آمدند و درخواست کردند که من داوطلب شوم... با تشویق‌های دکتر بقایی با چهار نفر از دوستان دانشجو به رقابت پرداختم که همگی انتخاب شدیم. هم پدرم و هم دکتر بقایی از این امر خوشحال شدند.(صص88 ـ 89)
 بعد از این ماجرا حسابی وارد کار شدم و ساعات زیادی را به دروس دانشگاهی اختصاص دادم. همچنین به عنوان یکی از اعضای حزب زحمت‌کشان در مقر حزب تا دیروقت به کار روی روزنامه و سایر امور مشغول بودم. اغلب، هنگامی که به آخرین اتوبوس نمی‌رسیدم، در خانه دکتر بقایی می‌ماندم. مسائل سیاسی، خصوصاً مبارزه جهت انتخابات آزاد، به مرحله طاقت‌فرسایی می‌رسید. چند نخست‌وزیر به خاطر مواضعشان در این زمینه بر کنار و یا ترور شده بودند.(ص89)
 حزب زحمت‌کشان ما به شدت از دکتر مصدق حمایت می‌کرد و به نظر ما او «جامه دیکتاتور» را به تن نمی‌کرد... مصدق که در آن هنگام هفتاد سال داشت اصلاً به دنبال پول و قدرت و شهرت نبود... در نظر ما او نجات‌دهنده‌ای جدید و فردی مخلص و از خودگذشته بود.(ص91)
 سازمان حزب شامل دکتر بقایی (رهبر حزب)، کمیته مرکزی و چندین تشکل فرعی که در مقابل کمیته مرکزی پاسخگو بودند، می‌شد... یکی از تشکل‌ها سخنگو‌ها را در بر می‌‌گرفت. من نیز به عنوان سخنگو انتخاب شدم. روزانه چند سخنرانی می‌کردم به این ترتیب بخوبی جای خود را در حزب باز نموده بودم. به خاطر مطالعاتی که در آثار مارکس و انگلس داشتم، اغلب در زمینه کمونیسم سخنرانی می‌کردم و مواضع ضد کمونیستی حزب را برای گروههای جوان (از دبیرستانها، دانشگاهها، اصناف) که نمایندگی آنها به من محول شده بود، تشریح می‌کردم. این گروهها شدیداً مخالف شوروی و در عین حال به شدت طرفدار آمریکا بودند. در دبیرستانها کار خوب پیش می‌رفت،‌ اما در بحبوحه هرج و مرج سیاسی فزاینده به نظر نمی‌رسید که دیگر دانشگاه با واقعیت آشنا باشد.(ص92)
 اولین باری که تمام آن روزنامه‌ها را در یک باجه روزنامه‌فروشی دیدم، خوب به خاطر می‌آورم. تمامی آنها پر از اخبار مربوط به شاه و اعضای خانواده وی بود: افتتاح یک فروشگاه توسط شاه، افتتاح فلان مکان توسط ملکه، سرماخوردن این یکی، اسکی رفتن آن یکی و... (ص93)
 در بحثهای خصوصی بسیاری از اساتید بشدت با دولت مخالفت می‌کردند، اما استدلال آنها در عدم اتخاذ موضع علنی این بود که در آن صورت مشاغل خود را، چه در پارلمان و چه در دانشگاه، از دست می‌دادند. دلیل دیگر آنها این بود که اساساً آینده‌ای را برای ایران نمی‌دیدند.(ص94)
 دکتر بقایی، که از پیروان‌گاندی محسوب می‌شد، اعتقاد راسخ داشت که ریشه‌های تمامی بدبختی‌های ایران در بیماری دروغگویی می‌باشد. به نظر وی این سرطان همه بخشهای جامعه را مورد حمله قرار داده بود و در طول صدها سال ظلم و استبداد گسترش یافته بود... من پیرو مصدق و منضبط دکتر بقایی بودم و دقیقاً به تمامی کارهایی که به من محول می‌نمود علاقه داشتم و با نهایت پشتکار وظایفم را انجام می‌دادم. برای من دکتر بقایی چیزی فراتر از یک الگو و رهبر و یا معلم بود. من که از اساتید دانشگاه و جامعه و دولت که جز موفقیت علمی برای خودم فایده دیگری نداشت سرخورده شده بودم، افکار دکتر بقایی را تنها امید برای آینده ایران می‌دیدم. به نظر او ممکن بود که بیماری ایران به اندازه زمان لازم برای توسعه این کشور پایدار بماند. (صص96 ـ 95)
 در حدود دو ماه بعد از تصویب قانون ملی‌شدن نفت توسط مجلس و در حالی که مذاکرات ادامه داشت دکتر بقایی سازمان دیگری را موسوم به «مصادره» تشکیل داد. برخی از اعضای حزب زحمت‌کشان برای هدایت سازمان جدید، که وظیفه‌اش نظارت بر دفاتر و کارمندان شرکت نفت ایران و انگلیس بود،‌ آموزش داده شدند. (ص97)
 در آن زمان، تیمسار فضل الله زاهدی وزیر کشور و رئیس پلیس بود. دکتر بقایی به من گفت که در مجلس با تیمسار زاهدی صحبت کرده و از او خواسته مصدق را در جریان نقشه قرار ندهد، چرا که در صورت عدم موافقت وی کاری از پیش نمی رفت. زاهدی با درخواست دکتر بقایی موافقت نمود و چند مأمور پلیس در اختیار وی قرار داد. آنها همچنین توانستند از وزارت دادگستری حکم تفتیش بگیرند. هنگامی که اعضای سازمان مصادره به خانه (نورمن ریچارد) سٍدان ریختند و گاوصندوق وی را گشودند اسنادی در مورد شرکت نفت ایران و انگلیس در آن یافتند که از اهمیت فوق‌العاده‌ای برخوردار بودند. این اسناد نشان می‌داد که تقریباً تمامی دستگاههای دولتی ایران از شرکت مزبور رشوه دریافت نموده‌اند. مطابق این اسناد از معروفترین روزنامه‌نگاران کشور تا بالاترین مقامات،‌ از جمله داماد دکتر مصدق و شاپور بختیار (مسئول کلیه امور پالایشگاه آبادان) رشوه می‌گرفتند. بعداً معلوم شد که اسناد زیادی (بیست‌وپنج‌ چمدان پر) به لندن فرستاده شده است.(صص98 ـ 99)
 در 23 جولای دکتر مصدق که دید می‌تواند از این اسناد متهم کننده به نفع خود استفاده نماید به اتفاق دکتر بقایی و چند نفر دیگر به نیویورک رفتند و مدارک را تسلیم سازمان ملل نمودند. سازمان ملل نیز اسناد و مدارک را به دادگاه بین‌المللی لاهه، که در حال بررسی شکایت انگلیس در زمینه ملی شدن نفت ایران بود، ارجاع داد... اما در این هنگام دکتر مصدق یک‌بار دیگر به همین افرادی که اسامیشان در اسناد توقیف شده آمده بود، برخی از بالاترین مقامهای دولتی را واگذار نمود. در مورد منصوب نمودن شاپور بختیار به مقام معاون وزارت کار توسط مصدق، آیت‌الله کاشانی طی نامه سرگشاده‌ای به دکتر مصدق، اعتراض نمود: «به چه کسی دروغ گفته‌‌اید؟ به دادگاه لاهه یا به مردم ایران؟ به چه دلایلی افرادی که سالها به منافع و مصالح کشور خیانت نموده‌اند مجدداً برای حکومت بر این کشور به کار می‌گمارید؟» (ص100)
 دکتر مصدق همچنین از اختیارات ویژه ای که مجلس به وی اعطا نموده بود برای برقراری حکومت نظامی استفاده نمود.او در زمینه قوانین وعده داده شده در رابطه با اصلاحات اجتماعی و انتخاباتی کاری نکرد. بنابراین در سال 1953 دکتر بقایی از حمایت مصدق دست کشید؛ تا همان موقع هم آن قدر نقاط اختلاف بین این دو زیاد بود که او چاره دیگری نداشت…سایر موارد اختلاف، در دوره پس از ملی شدن نفت به وجود آمد. هیئتی که دکتر مصدق برای تحقیق پیرامون اسناد یافت شده در خانه سدان تشکیل داده بود از سه عضو تشکیل می شد که هر سه نفر از دوستداران انگلیس بودند...(ص101)
 بعد از این که دکتر بقایی اسنادی را که در آن پای داماد مصدق به عنوان جاسوس انگلیسها به میان کشیده می‌شد در اختیار دکتر مصدق قرار داد او با وقاحت تمام دامادش را به عنوان مترجم و مشاور در جلسات محرمانه مذاکره با مقامات دولتی آمریکا، به ایالات متحده برد. داماد مصدق گزارش این جلسات را به لندن منتقل کرد که این امر مشکلاتی را در روابط انگلیس‌ و ایالات متحده به وجود آورد. (ص102)
 دکتر بقایی همچنین با ائتلاف پنهانی که دکتر مصدق با حزب کمونیست‌ داشت مخالف بود. دکتر مصدق که حمایت دکتر بقایی را از دست داده و مجبور به مبارزه با تهدیدات در چند جبهه داخلی و بین‌‌المللی بود شروع به سنگ‌اندازی در فعالیتهای دکتر بقایی و حزبش نمود... دکتر بقایی نیز به ربودن تیمسار محمود افشار توس ـ رئیس اسبق شهربانی ـ و دست داشتن در قتل او متهم شد.(ص103)
 معهذا، دکتر مصدق در آگوست 1953، با این ادعا که اختیارات وی برگرفته از همه‌پرسی است مجلس را منحل نمود... بلافاصله پس از این اقدام، شاه به مصدق اطلاع داد که به جهت نبود مجلس، او نیز دیگر نخست‌وزیر نیست. نامه شاه توسط سرهنگ نعمت‌الله نصیری،‌ رئیس‌گارد شاهنشاهی، به مصدق تسلیم شد. هر چند دکتر مصدق وصول نامه شاه را (که رسید آن را نیز امضا کرده بود) تأیید نمود، اما فوراً سرهنگ نصیری را دستگیر و اعلام کودتا کرد... به مدت سه روز هرج و مرج بر کشور حکمفرما شد و مردم به خیابانها ریختند. حزب توده علناً حمایت خود را از دکتر مصدق اعلام نمود، هرچند خود مصدق هرگونه خط و ربطی را با کمونیسم انکار می کرد. غارت و چپاول و کشتار و بازداشت و حبس افراد ادامه داشت. عکسهای بزرگ لنین در اماکن عمومی ظاهر شد. در تهران چند مجسمه شاه به پایین کشیده شد وتمثالهای لنین به جای آنها نصب گردید. در پایین عکسهای لنین شعار « تنها مربی اخلاق بشر» نوشته شده بود.(ص106)
 حزب زحمتکشان ما، در یک حرکت متفاوت، فعالانه به تهییج و تحریک تظاهرکنندگان علیه نخست وزیر پرداخت. پلاکاردهایی با شعار « کمونیسم در ایران جایی ندارد» همه جا نصب شد. حتی سربازان به تظاهرات پیوستند. دولت مصدق تقریباً یکشبه سقوط کرد... ما نیز که چاره دیگری نداشتیم و امید زیادی به آینده بسته بودیم از وی پشتیبانی نمودیم، اما امید ما واهی بود. زاهدی دقیقاً یک « دیکتاتور کوکی» دیگر بود.(ص107)
 از آن جایی که حزب زحمتکشان به زودی با دولت جدید شاه آشکارا به مخالفت برخاست، در لیست سیاه قرار گرفت... یک بار دیگر ما، همانند سایر مخالفین زاهدی مورد اذیت و آزار قرار گرفته و به زندان افتادیم.(ص108)
 به محض رسیدن به زندان، رئیس پلیس احضارم کرد:«خائن. حرام زاده!» این کلمات برایم آشنا بود. برخوردهای بعد نیز همین طور. بعد از ضرب و جرح موقتاً به یک سلول نمور و تاریک منتقل شدم.(ص109)
 چند ساعت از این فکر وخیالها گذشته بود که من وسایر هم حزبی ها را به همان اتاق و نزد همان افسر دیوانه بردند. او این بار این طور شروع کرد:‌ «ظاهراً اشتباه کوچکی رخ داده است. من یک مقدار بدخلق هستم و این بزرگترین بدبختی من است. در هر حال روشن است که شما آدمهای خوبی هستید. از بابت هرگونه مورد تفاهمی از شما معذرت می خواهیم... بعداً که در مقر حزب با دکتر بقایی صحبت کردیم، تازه فهمیدیم که تیمسار پاکروان به رئیس پلیس تلفن کرده بود و خواستار آزادی ما شده بود.(ص114)
 از آن جایی که توزیع جزوات تبلیغاتی ما ممنوع بود، ناچار به تهیه خانه های امن شدیم... دکتر بقایی به من دستور داد دو اتاق در فقیرنشین‌ترین نقاط تهران پیدا کنم تا بتوانیم در آن جا برای چاپ جزوات حزبی یک ماشین چاپ دستی را برپا کنیم.(ص115)
 در سپتامبر 1956 تلفن خانه دکتر بقایی زنگ زد ومن گوشی را برداشتم.تیمسار آزموده پشت خط بود و می خواست با دکتر بقایی حرف بزند. بعد از یک گفتگوی کوتاه، دکتر بقایی گوشی را گذاشت و به من گفت که فردا صبح باید در دادگاه نظامی حاضر شود... صبح روز بعد من ودو نفر دیگر از اعضای حزب با یک تاکسی دکتر بقایی را تا دادگاه همراهی کردیم.قبلاً مطبوعات را در جریان قرارداده بودیم و به همین خاطر به محض پیاده شدن از تاکسی خبرنگاران دور دکتر بقایی حلقه زدند و ضمن گرفتن عکسهای متعدد مسلسل وار شروع به سؤال کردن نمودند.(ص118)
 دکتر بقایی که بتدریج معتقد شده بود در آن مقطع زمانی به صلاح من است که برای ادامه تحصیل به آمریکا بروم یک روز برای بحث و بررسی این مسئله،‌ مرا احضار کرد... هرچقدر بیشتر به رفتن به آمریکا فکر می‌کردم، بیشتر از آن خوشم می‌آمد. می‌خواستم انگلیسی یاد بگیرم. می‌خواستم بیشتر با دمکراسی عملی آشنا شوم. می‌دانستم که آمریکایی‌هایی وجود دارند که با شاه مخالفند و من تصور می‌‌کردم که آمریکا امیدهایی برای تغییر و تحول در ایران به ما می‌دهد... شاید روزی می‌توانستم روشهای آمریکایی‌ها را برای حل مسائل ایران به کار بندم.(ص126ـ 125)
 سرانجام شب قبل از راهی شدن به آمریکا، دکتر بقایی هنگام صرف مشروب در کتابخانه‌اش، مجدداً به من دلگرمی‌ داد: «چیزهای زیادی یاد می‌گیری... اقتصاد، زندگی مردم و... البته تو اطلاعات خوبی داری. اما در آن جا طوری رفتار کن که انگار هیچ چیز نمی‌دانی. به حرف‌های مردم گوش بده. با آنها بحث نکن. خودت را دست بالا نگیر. یاد بگیر! تنها کار تو باید همین باشد. یاد بگیر! یاد نده. یاد بگیر! حتی اگر آنها در مورد ایران حرف زدند نگو که تو بیشتر از آنها ایران را می‌شناسی. در عوض فقط گوش بده و یاد بگیر! (ص128ـ127)
 در اوایل سال 1959 یک وکیل دمکرات اهل بوستون، در یک میهمانی مرا به سناتور کندی معرفی کرد. کندی بدقت به حرفهای من گوش داد و قول داد در صورتی که در انتخابات ریاست‌جمهوری سال 1960 پیروز شود به شاه توصیه نماید تا به اصلاحات اجتماعی و اجرای قانون اساسی دست بزند. ... بعداً فرد دیگری که خود را کارمند وزارت خارجه معرفی می‌کرد با من تماس گرفت. چند سال بعد فهمیدم فرد مذکور از اعضای سیا بوده است. به این ترتیب بدون آن که خود بدانم اولین تماسم با تشکیلات اطلاعاتی آمریکا صورت گرفته بود. (ص130)
 در این بین علاقه خود به دانشگاه کمبریج و کلاسها را، به مانند دوره تحصیل در دانشگاه تهران، از دست دادم و به جای درس خواندن، تمامی وقت و توجهم را به سیاست معطوف نمودم و بزودی به نیویورک نقل مکان کردم. در نیویورک هدف اول من انتشار یک روزنامه برای ایرانیان مقیم آمریکا بود. برای انجام این کار، از ایرانیان مقیم اروپا وآمریکا که به آرمان ما گرایش داشتند تقاضای کمک مالی کردم. حاصل کار یک ماهنامه خبری چهار صفحه ای موسوم به «شهاب» بود که بشدت دولت ایران را مورد انتقاد قرار می داد.(ص132)
 در سپتامبر 1959، هنگامی که تیمسار پاکروان به نیویورک آمد برای دیدنش رفتم. نشریه شهاب و مواضع من در مورد مسائل مختلف برای ساواک آشکار شده بود. به هر حال، در نظر سازمان من مخالف شاه نبودم بلکه مخالف انقلاب بودم. تیمسار به من گفت که ساواک در حال ایجاد دفاتری در چند کشور از جمله آمریکا می‌باشد و مجدداً به من پیشنهاد کرد تا با پیوستن به ساواک دفتر این سازمان در آمریکا را راه‌اندازی نمایم. نمی‌‌دانستم چه جوابی دهم. چطور می‌توانستم وارد سازمانی شوم که طبق تجربه خودم آزادی را در ایران از بین برده بود؟ اما حرفهای تیمسار پاکروان نیز قانع‌کننده به نظر می‌رسید: «ببین منصور، ما به افراد خوب نیاز داریم...(ص133)
 دکتر بقایی و علی زهری هر دو با پیوستن من به ساواک موافقت نمودند. آنها می‌خواستند «آدم خوبی» در داخل ساواک داشته باشند تا به عنوان رابط برای آنها عمل نماید... در آخرین ملاقاتم با تیمسار پاکروان مسائل پیچیده تر شد. او لبخند فریبنده ای بر لب آورد و گفت:«در آینده مأموریت بزرگی برای تو دارم». (ص134)
 سرانجام تصمیم خود را گرفتم. من برای ساواک کار می‌کنم، اما در قالب یک «شخصیت دیگر». من نقاب یک حامی وفادار را به چهره می‌زدم، اما در واقع از درون متولد می‌شدم... یک هفته بعد یک جعبه پر ازخوردنی‌های خوشمزه از کرمان به دستم رسید. زیر آب نبات‌ها نامه پدرم جاسازی شده بود: «شاه را یک گاو تصور کن. اگر شغل پیشنهادی را بپذیری همواره باید دُم او را بگیری. در این حالت صحیح می‌‌توانی بیشترین صدمه را به او بزنی،‌ در حالی که کسی نمی‌‌‌تواند آسیبی به تو برساند؛ زیرا که او جلوی تو قرار دارد. البته اگر گاو بفهمد کسی دمش را در دست گرفته، به او لگد می‌زند.(ص135)
 من به دولت آمریکا اعتقاد کورکورانه ای داشتم و حقیقتاً می پنداشتم که اگر رهبران آمریکا از واقع قضایا در ایران مطلع شوند دست از حمایت شاه برمی دارند. پس من خدماتی که از دستم برمی آمد به سیا ارائه می دادم و آنها را در جریان مسائل قرار می دادم. با خودم عهد کردم که برای ساواک کار نکنم، مگر این که بپذیرند که در آمریکا مستقر شوم. بدین نحو می توانستم مأموریت شخصی خودم را به نحو احسن انجام دهم و درگیر هیچ کار کثیفی در ایران نشوم. با خودم عهد کردم برای کنار زدن شاه تلاش نمایم. احساس می کردم که سوگند مقدسی یاد کرده‌ام.(ص136)
 به این نتیجه رسیدم که از هر جهت صلاح است عضویت در ساواک را بپذیرم. تصمیم گرفتم با حضور در سازمان، دکتر بقایی و دوستانش را در جریان مسائل قرار دهم. من با این افراد و طرز تفکر آنها آشنا بودم و می‌دانستم که می‌توانم، بدون از بین رفتن اصول و باورهایم، به آنها کمک کنم... بنابراین در سال 1959، من رسماً به عضویت ساواک درآمدم. مأموریت من نامعلوم بود. هیچ مصاحبه‌ یا آموزشی در کار نبود. در واقع من ساواک ایالات متحده بودم. (ص137)
 از نظر تیمسار پاکروان که به زودی به ریاست ساواک رسید عنصر ارزشمندی محسوب می شدم. از آن جایی که مدتها با هم دوست بودیم و یکدیگر را به خوبی می شناختیم و نگرش و دیدگاههای واحدی نسبت به ایران داشتیم او به من اطمینان کامل داشت.(ص138)
 (پاکروان) جواب داد: «امیدوارم همین باشد. البته من با رئیس شعبه سیا در تهران صحبت می‌کنم و تو را به عنوان رابط ساواک با سیا به وی معرفی می‌نمایم. مأموریت اصلی تو در آمریکا همین است. به تدریج سیا را در جریان وقایع ایران قرار بده، البته بدون اطلاع من». او تأکید کرد: «حتماً بر نبود آزادی در ایران نزد آنها تأکید کن.» (صص140ـ139)
 دانشجویانی که منابع من بودند اکثراً از خانواده های کم درآمد بودند وبدون پولهایی که بابت کار برای ساواک دریافت می کردند قادر نبودند تحصیلات خودشان را به پایان برسانند. در عین حال، تحصیل در آمریکا چشمان آنها را نسبت به بی عدالتی های موجود در ایران باز می کرد و در سالهای آینده برخی از این مارها که در آستین پرورش یافته بودند هدایت جریانهای مخالف رژیم را به عهده می‌گرفتند.(ص141)
 بسیاری از منابع من، به دلایل مالی سعی می‌کردند الطاف شاه را به خود جلب کنند. آنها برای روزنامه‌های دانشگاه خود مقالات پرآب و تابی در مورد ایران می‌نوشتند و مقالات چاپ شده را برای من می‌فرستادند ... شاه نیز غافل از این که بسیاری از این روزنامه‌های دانشگاهی تیراژ‌‌های بسیار پایین (در حدود دویست نسخه) دارند پاداش چشمگیری را به نشانه قدردانی از خدمات نویسنده مقاله برای او در نظر می‌گرفت... من توانستم با برخی از خبرنگاران آمریکایی دوست شوم و سعی نمودم آنها را به نوشتن مقالات افشاگرانه در مورد سلب آزادی در ایران توسط شاه متقاعد نمایم.تیمسار پاکروان از فعالیتهای من مطلع بود، اما بقیه ساواک در جریان کار نبودند.(ص143)
 با گذشت زمان،رژیم فشار فزاینده ای را بر منابع ساواک وارد نمود تا گزارشات دست اول در مورد فعالیتهای ضد شاه در آمریکا تهیه نمایند. چون خط مشی ساواک بر این امر قرار گرفته بود من نیز مجبور به تبعیت از آن بودم، اما من یک راه حل شخصی برای این مسئله یافتم؛ بدین صورت که گزارشات را آن چنان خالی از غرض تنظیم می نمودم که اگر روزی می زد و فرد مربوطه چشمش به پرونده اش در ساواک می خورد بگوید:« خدا پدرش را بیامرزد».(ص145)
 ... در یکی از سفرهایم به تهران رئیس اداره دانشجویی در ساواک را ملاقات کردم. در طی گفتگو با وی تلفن زنگ زد. او گوشی را برداشت و چند اسم را ضمن بلند تکرار کردن یادداشت نمود. هنگامی که متوجه شدم یکی از اسامی مربوط به احمد کاشانی ، برادر دکتر باقر کاشانی است که از دوستان خوب من محسوب می شد(و هر دو فرزندان آیت الله ابوالقاسم کاشانی بودند) حس کنجکاویم تحریک شد. وقتی گوشی را گذاشت گفت: « امشب باید این کار را تمام کنم. باید آدرس این آدمها را پیدا کنم و راهنمایی دقیقی به مأمورین ویژه بازداشت ارائه کنم.»...با عجله از رئیس اداره دانشجویی خداحافظی کردم واز یک باجه تلفن عمومی با دکتر کاشانی تماس گرفتم و موضوع را گفتم.(صص150ـ149)
 در 16 مارس 1961، نیویورک تایمز گزارش داد: « تیمسار تیمور بختیار، رئیس سازمان امنیتی ایران و مخالف جدی کمونیست ها، به سبب بیماری استعفا داد». در واقع، تیمسار بختیار به عنوان یک تهدید جدی علیه امنیت شاه از کار برکنار شد.(ص152)
 او(بختیار) به سیا گفته بود که به اعتقاد وی شاه یک مستبد بی کفایت است.تیمسار بختیار به سیا پیشنهاد نموده بود که برای سرنگونی شاه و تشکیل یک جمهوری در ایران از وی حمایت نمایند. در سیا در این مورد دو دستگی وجود داشت. آنهایی که طرفدار بختیار بودند به کندی گفته بودند که شکست شاه قریب الوقوع است؛ لذا بهتر است قبل از وقوع انقلاب و هرج و مرج از تیمسار بختیار حمایت نمایند... کندی تقریباً متقاعد شده بود که از بختیار حمایت کند، اما طرح بختیار به وسیله سایر مأمورین سیا که مخالف بختیار بودند نزد شاه فاش شد.(ص153)
 در ماه ژوئن به تهران فراخوانده شدم. در این سفر تیمسار پاکروان وظیفه جدیدی را به من محول نمود. طبق دستور پاکروان من باید طرفداران بختیار در سیا را ترغیب می‌کردم تا دست از حمایت از او بردارند. در این زمینه پاکروان با عصبانیت به من گفت:‌ «سرنگونی شاه و جایگزینی او با بختیار بدترین کار ممکن می‌باشد. بختیار به مراتب از شاه مستبدتر است. به آنها بگو در حال حاضر شاه مناسب‌ترین فرد ممکن برای حکمرانی بر ایران می‌باشد.» سپس از پشت میز خود برخاست و با انگشت محکم بر روی محل ایران در نقشه‌‌ای که به دیوار دفترش آویخته بود زد. «ما این جا هستیم. به آنها بگو اگر به حمایت از بختیار ادامه دهند ما دیگر یک کشور مستقل باقی نخواهیم ماند، بلکه به صورت یک ایالت کوچک از اتحاد شوروی درخواهیم آمد.» (ص155)
 بعد از این ماجرا شاه به تیمسار نصیری، که در سال 1965 به جای پاکروان به ریاست ساواک رسید، دستورات پیشین را مجدداً به ادارات دوم و سوم صادر نمود:« بختیار را در عراق پیدا کنید و به قتل برسانید.»(ص157)
 سفیر به من گفت: «شاه مایل است دو سؤال از او پرسیده شود و این کار باید طوری انجام شود که به نظر نرسد که از قبل طراحی شده‌اند… این دو سؤال اینها هستند: اعلیحضرت،‌ لطفاً صراحتاً به ما بگویید که آیا شما طرفدار غرب هستید یا طرفدار شرق؟ موضع خودتان را در این زمینه روشن کنید… اعلیحضرت، همان طور که مستحضر هستید، آقای کندی امید جهان برای اصلاحات اجتماعی می‌باشند. آیا دیدگاه شما در این زمینه با وی تفاوت دارد یا اینکه راه وی را دنبال می‌نمایید؟ (ص160)
 هنگامی که دکتر سؤال خود را مطرح کرد، اعلیحضرت با لحن پرطنین پاسخ داد: «من نمی‌‌دانم شما یا کسان دیگر چه تصوری از این مسئله دارید، اما می‌‌خواهم به اطلاع شما برسانم که من صادقانه به غرب گرایش دارم. … من دنباله‌رو غرب هستم. هنگامی که نوبت به مهندس رسید، لحن شاه چاپلوسانه شد: «افتخار ملاقات با کندی و گفتگوی شخصی با وی عمیقاً مرا تحت تأثیر قرار داده است. ما قبلاً به چند هدف متقابل دست یافته‌ایم... اما برداشت من از مذاکرات اخیر با کندی این است که او قصد دارد هم اصلاحات اجتماعی و هم آزادی را به جهان نشان دهد. ما نیز به دنبال او حرکت خواهیم کرد! (ص162)
 دیگر نمی توانستم خودم را نگه دارم. یکمرتبه گفتم: «مسئله این است که شما آمریکایی ها دروغهای ما را پخش می کنید، هر دروغی به شما بگوییم زود باور می کنید!» آنها (مأموران سیا) که از این حرف یکه خورده بودند درصدد دفاع از خود برآمدند. لذا به طور جدی گفنتد: « این طور نیست» من چند نمونه از دروغهایی را که آنها پخش می کردند، نظیر اصلاحات اراضی، آزادی در ایران و خیرخواهی شاه مطرح کردم. با خودم گفتم الان اینها در دل می گویند این آدم یا احمق است یا عامل شاه که می خواهد ما را بسنجد.(ص170)
 در پنجم ژوئن 1964، شاه برای دیدار مجدد از آمریکا و ملاقات با جانسون به واشنگتن آمد... علی رغم تظاهرات عظیمی که علیه او در نیویورک و واشنگتن و در واقع در سراسر کشور صورت می گرفت واهمه ای از ایالات متحده احساس نمی کرد. براساس گزارش روزنامه نیویورک تایمز، در روز ورود شاه جانسون جامش را به سلامتی پادشاه اصلاح‌گر قرن بیستم که رهبری او ایران را آزاد و این کشور باستانی را مدرنیزه کرده است» نوشید...در واقع شاه به هیچ کس اعتماد نداشت. او اجازه نمی‌داد افرادی که دوستانی در سایر پستهای کلیدی داشتند خود نیز در یک پست مهم قرار بگیرند.تاکتیک «تفرقه‌ بینداز و حکومت کن» شاه به تمامی ادارات دولتی تسری یافته بود. (صص 172ـ171)
 در سال 1953 هنگامی که دکتر مصدق نخست وزیر بود شاه برای مدت کوتاهی از کشور بیرون رانده شد. مطبوعات با آزادی کامل بی رحمانه ترین حملات خود را آغاز کردند و در این میان، مجله شورش در رأس آنها قرار داشت. بعد از این که شاه به ایران بازگشت و قدرت را قبضه نمود، تصمیم گرفت شیرازی را ساکت نماید. با برقراری حکومت نظامی، شاه وی را دستگیر و به زندان ارتش منتقل نمود.(صص177ـ176)
 شاه، علیرضا را خطری برای قدرت خود محسوب می‌کرد و نهایتاً همان معامله‌ای را با او کرد که با افراد دیگری که بر سر راهش قرار می‌گرفتند، می‌کرد: علیرضا را به قتل رساند... (ص180)
 شایع بود که رابطه شاه با دخترش تیره است و این مکالمه، که من بعداً آن را شنیدم، این شایعه را بسیار تقویت می کرد. در این مکالمه، شاه مؤدبانه می پرسد:« حالت چطوره؟ سرماخوردگیت بهتره؟» شهناز جواب می دهد:« چرا به من تلفن می کنی، مردکه حرامزاده؟ تنهایم بگذار.تو یک قاتل... ، از من چه می خواهی؟ ـ «مثل این که الان حالت خوب نیست،بعداً به تو زنگ می زنم.» ـ «دیگر به من تلفن نکن. به اندازه کافی برایم دردسر درست نکرده ای؟ بیشتر از این چه می خواهی؟ من در این کشور آزاد نیستم. هرکاری می خواهم بکنم نمی توانم، انگار که در زندانم! دست از سرم بردار.برو با همان... و منحرفین جنسی خوش بگذران.» مأمورین اداره شنود از زبان و نحوه حرف زدن شهناز با پدرش بهت زده شده بودند و طبیعتاً نمی دانستند چگونه محتوای نوار مذکور را به تیمسار نصیری گزارش بدهند.(ص181)
 شاه نمی‌‌توانست کسی را در جاه و جلالش سهیم ببیند. او شاه شاهان و تنها کسی بود که می‌‌خواست بانی پیشرفت نوین ایران باشد... در طول حکومت محمدرضا پهلوی هزاران نفر کشته شدند وهمیشه تقصیر به گردن «افراطیون مسلمان» افتاد... (ص182)
 آن روز فهمیدم که دیگر نمی توانم حتی نزد خودم به وفاداری به شاهی که تنها شیوه برخوردش با دشمنانش کشتن آنهاست، تظاهر نمایم. لاجرم به این نتیجه رسیدم که شاه، خود بزرگترین مشکل ایران است و دیگر نمی شود برای ترغیب او به ایجاد یک دولت دمکراتیک در نظام او کار کرد.(ص183)
 اگر یک کارشناس ایرانی مطلبی در مورد مشکلات ایران می‌نوشت ایرانی‌ها یک کلمه از آن را هم باور نمی‌کردند. اما اگر یک خارجی (بدون هر گونه اطلاعی) در مورد همین موضوع کتابی می‌نوشت با تمام وجود آن را باور می‌کردند. اگر یک مقاله در روزنامه‌های ایرانی منتشر شود،‌ مردم هیچ اعتباری برای آن قائل نمی‌شوند، اما اگر همان مقاله به انگلیس یا فرانسه ترجمه و در «نیویورک تایمز» یا «لوموند» چاپ شود و دوباره به فارسی ترجمه شود،‌ مردم آن را باور می‌کنند. ایرانی‌ها از خارجی‌ها می‌ترسند و فکر می‌کنند قدرتهای بزرگ سرنوشت آنها را تعیین می‌کنند.(ص195)
 هنگامی که شاه در 22 آگوست 1967برای یک دیدار دو روزه به آمریکا آمد، ساواک برای اولین بار متوجه شد که در بین معترضینی که در نیویورک به استقبال شاه آمده بودند، مذهبیونی وجود داشتند که پوسترهای [آیت الله] خمینی و پلاکاردهایی حمل می کردند که در آنها خواستار بازگشت وی به ایران شده بودند. به ساواک گفته شد از تمامی امکانات خود استفاده نماید تا به مقامات آمریکایی ثابت کند که نسل جدید تظاهر کنندگان خائن و حقوق بگیر دولت عراق هستند که پناهندگی نامحدود [آیت‌الله] خمینی را تمدید می‌کنند... (ص203)
 هنگامی که اشرف به تهران بازگشت در یک میهمانی نزد تیمسار نصیری رفت و از او درخواست کرد که مرا به درجه تیمسا ری ارتقا بدهد. نصیری با اعتراض گفته بود: « حضرت علیه رفیع زاده یک فرد غیرنظامی است نه یک نظامی. من نمی توانم به او درجه تیمساری بدهم... آیا او خواسته ای را از شما مطرح کرد؟ او ازشما تقاضای ترفیع درجه کرد؟» اشرف جواب داد: « خیر، اما به هرحال هوایش را داشته باش.» وقتی با تیمسار نصیری صحبت کردم او می خواست بداند که آیا با او خوابیده ام یا نه.(ص218)
 بعد ازکمی مکث ادامه داد: « با من روراست باش، منصور. کاری ازتو سرزده است؟ نحوه حرف زدن او در مورد تو بوی خوبی نمی دهد. اگر با اشرف کاری کرده ای تو تنها کسی نیستی که مرتکب آن شده باشد.»(ص219)
 ... بنابراین به خانه تیمسار نصیری رفتم و جریان را دوباره تعریف نمودم. او با نظر تیمسار مقدم موافق بود. من باید در اسرع وقت به آمریکا مراجعت می کردم.نصیری به من می‌گفت: « می بینی اوضاع این جا چگونه است؟ دولت در دولت، ساواک در ساواک، واقعاً مسخره است.» ـ «تیمسار، آنها در این مورد چیزی به شما نگفته بودند؟» ـ « من می‌دانستم که آنها قصد منفجر نمودن یک ساختمان در آمریکا را دارند، شاید سفارت، کنسولگری، یا یکی از نمایندگی های تجاری، اما قرار نبود کسی کشته شود.قرار بود تقصیر به گردن مخالفین رژیم بیفتد تا مقامات آمریکایی روادید آنها را باطل و آنها را از آمریکا اخراج نمایند.(ص227)
 در 16 اکتبر 1971، نیویورک تایمز گزارش داد: « سانفرانسیسکوـ شب گذشته انفجار یک بمب خسارات سنگینی به کنسولگری ایران وارد آورد.به گفته پلیس نوع ماده منفجره هنوز مشخص نشده است. این انفجار تلفاتی نداشته است.»(ص228)
 در سال 1971،شاه تصمیم گرفت دو هزار و پانصدمین سالگرد استقرار نظام پادشاهی در ایران را جشن بگیرد... در این جشن‌ها همه تمدنها، جز تمدن ایران یا مردمش معرفی شدند و شاه با این غفلت، وقیحانه به مردم ایران توهین کرد. این امر از جمله عوامل دیگری بود که در سقوط او تأثیر داشت... تایم اضافه نمود: «تأمین اجناس و اشیای این مراسم بازرگانان پاریسی را (که تهیه همه چیز را به عهده داشتند) یک سال تمام مشغول کرد. پروازهای دو بار در ماه هواپیما و ستون کامیونها (با راننده‌های کمکی) کلیه اقلام مورد نظر را از پاریس به صحرا حمل نمودند.» یکی از خلبانان ایرانی به من گفت: «من با هواپیمای 707 خود به اندازه یک سال پرواز فرش و کریستال و مشروب و سنگ مرمر برای حمامها حمل و نقل کرده‌ام.» (صص230ـ229)
 هر چند فرش ایران در دنیا از شهرت چندساله برخوردار است، تمامی فرشهای مورد نیاز چادرها به فرانسه سفارش داده شده بود... تنها غذای ایرانی که در این جشن مورد استفاده قرار گرفت خاویار دریای خزر بود...(ص231)
 در این مراسم، وقتی ایرانیان افتخار پیشخدمتی کردن را هم نداشتند و در عوض پیشخدمتهای زن ومرد ازفرانسه وارد شدند، پس مسلماً آنها از افتخار زندانی شدن برخوردار بودند.(ص234)
 چند ماه قبل از این جشن در طی یکی از سفرهایم به تهران، تیمسار مقدم به من گفت:... خانواده شاه به جز حمل هروئین، کوکائین و تریاک در چمدانهایشان به عنوان هدایا به شخصیتهای مهم خارجی چه کار کرده‌اند؟ چه کمک دیگری به بشریت نموده‌اند؟ چند شب پیش نیروی هوایی ایران یک محموله سنگ مرمر و آجر ایتالیایی برای یکی از دوستان شاه که در حال ساختن خانه‌اش می‌باشد وارد نمود. در بارنامه آمده بود که این اقلام مربوط به جشن شاه است. (ص235)
 به محض بازگشت به آمریکا، به واشنگتن رفتم. در آن جا با یکی ازمقامات عالی رتبه سیا ملاقات نمودم و شرح کاملی از گفتگوهای خود با مقدم را به وی ارائه دادم. من به او گفتم: « شکی ندارم که دوستی عمیق بین شاه ونیکسون وجود دارد، اما به خاطر خدا کاری کنید نیکسون در این جشن شرکت نکند. نه این که از روی احترام برای نیکسون بلکه برای ایالات متحده...یک ماه بعد تیمسار مقدم به من تلفن کرد: « در مورد چیزهایی که دفعه قبل در اتاق من مطرح شد ـ هواپیماهای ارتش، آجرها، یک استان جنوبی برای زندان ـ به خبرنگاران آمریکایی چیزی گفته ای؟همچنین در مورد پنج هزار نفر در زندان؟»…ـ «به خبرنگاران نه. اما به فردی که به اندازه کافی مهم بود تا آن اخبار را به کاخ سفید برساند و بنابراین رئیس جمهور در جشن شرکت ننماید.» از این حرف مقدم، خیلی خوشحال شد.(صص237 ـ 236)
 طبق یک برآورد تقریبی، توسط شاه هشتصد میلیون دلار در این جشن هزینه شد. هفته‌نامه نیوزویک در شماره 27 سپتامبر خود نوشت: «کسی نمی‌داند این جشن چقدر هزینه در بر داشته است،‌ اما در کشوری که درآمد سرانه تنها به سیصد و پنجاه دلار بالغ می‌شود این مخارج هنگفت هر کسی را غصه‌دار می‌کند...و در مقاله‌ دیگری آمده بود: «به عقیده منتقدین صادق‌تر، در حالی که گرسنگی و فقر در ایران بیداد می‌کند حیرت‌آور است که شاه یازده میلیون دلار از پول کشورش را خرج غذا و مشروب عده‌ای از متمو‌ل‌ترین اشخاص در دنیا می‌نماید.» در همین احوال، مردم ایران از گرسنگی می‌مردند و عده‌ای مانند حیوانات و حتی بدتر، در سوراخهایی زندگی می‌کردند؛ به طوری که دیدن این صحنه‌ها هر ناظری را تکان می‌داد. (ص238)
 بعد از مرخص شدن تیمسار [نصیری] از بیمارستان، به گردش در واشنگتن پرداختیم. میزبانان ما را به یک موزه خصوصی که به سازمانهای اطلاعاتی تعلق داشت بردند. در این موزه انواع ابزار آلات جنایی، تله های انفجاری، عکسهای خونین صحنه های جرم و... وجود داشت. در یکی از بخشهای موزه، میزبانان وسایل ساخت کمونیستها را که توسط ساواک برای آمریکایی ها ارسال شده بود، به تیمسار نصیری نشان دادند... بعداً هنگامی که به طرف اتومبیلمان می‌رفتیم، تیمسار شروع به خندیدن کرد، پرسیدم: « به چه چیز می خندید؟» ـ «به آن تله های انفجاری. آنها را کمونیست ها نساخته اند. ما به آمریکایی ها گفتیم که آنها ساخت کمونیست هاست و آنها نیز حرف ما را باور کردند…(ص246)
 باز هم تیمسار (نصیری) شاه را به باد لعن و ناسزا گرفته بود و برای من باور کردنی نبود. از او پرسیدم: در مورد چه حرف می زنی؟ ازدواج تو چه ربطی به شاه دارد؟» ـ « قبل از ازدواج با او تقریباً هر شب برای صرف شام با خانواده شاه، به دربار دعوت می شدم و هر شب صندلی مرا کنار مادرزن شاه (یک بیوه همسن خودم) قرار می دادند. هنگام صرف شام، زیر میز این زن دستان مرا لمس و پاهایم را نوازش می کرد. می دانستم دارد چه اتفاقی می افتد، بنابراین سعی کردم از او دوری کنم.(ص250)
 ... همانطور که مطلع هستید، مادرزن من (شاه) شما را فرد بسیار جالبی می داند. او عاشق شما شده است. شهبانو و من نیز با نظرات او موافقیم. پیشنهاد من این است که شما به وی پیشنهاد ازدواج بدهید. زبانم بند آمده بود، اما وحشت مانع از این شد که حرفی به زبان بیاورم. مجبور بودم برای این که خاطر او مکدر نشود دلیلی برای رد پیشنهاد او بیاورم. از این رو به شاه گفتم: اعلیحضرت چند ماهی است که اینجانب می‌خواستم به استحضار برسانم که بنده عاشق دختری شده‌ام و امیدوار بودم که تأییدات ملوکانه در این مورد نصیبم شود.(ص251)
 شاه دریک محفل خصوصی به یکی از مقربین خود گفته بود: «هجرت محمد از یک صحرا به صحرای دیگر چه ربطی به تقویم ما دارد؟» با این اقدام، شاه خشم بی امان مردم مذهبی ایران را برانگیخت، زیرا هیچ چیز نمی توانست مذهبیون را قانع نماید که تاریخ غیرمذهبی از یک تاریخ مذهبی که معرف شکل گیری الوهیت آنهاست، بهتر است.(ص268)
 همه هزینه‌های ساخت و ساز در جزیره کیش (میلیون ها میلیون دلار) که باید صرف رفاه مردم مستضعف ایران، که قادر به برآورده ساختن نیازهای اساسی معیشت خود نبودند می‌شد از خزانه دولت تأمین گردید. با این وجود عجیب‌ترین مسئله این بود که پرواز بین تهران و کیش رایگان بود و هر شب افراد ثروتمند،‌ از جمله اعضای خانواده سلطنتی برای تفریح شبانه و قماربازی‌ با هواپیما عازم جزیره می‌شدند… شاه عامدانه زمان افتتاح قمارخانه کیش را با یکی از ایام سوگواری مردم ایران مصادف نمود تا احساسات آنها را جریحه‌دار و اعتقادات آنها را لجن‌مال نماید. البته‌ اهانتهای او به این جا ختم نشد. (ص270)
 در کتاب «غرور و سقوط» نوشته آنتونی پارسونز (آخرین سفیر انگلیس در ایران) یکی از این وقایع شرح داده شده است: « گروه تئاتر در خیابان اصلی و مرکز خرید شیراز فروشگاهی را برای نمایشهای خود اجاره نموده بود. نیمی از نمایشهای این گروه در داخل مغازه و نیم دیگر در پیاده رو بیرون مغازه انجام می شد. در یک صحنه که در پیاده رو اجرا می شد، مردی (لخت یا بدون شلوار درست به خاطر ندارم) لباسهای زنی را پاره می کرد و به او تجاوز می‌نمود (تجاوز واقعی بدون تظاهر و صحنه سازی). تأثیر این صحنه های عجیب و مشمئزکننده برمردم خوب شیراز به سختی قابل تصور است. این نمایشهای شنیع، توفان اعتراض مردم را که به مطبوعات و تلویزیون نیز کشیده می شد برمی‌انگیخت. به خاطر می آورم که این مسئله را به شاه متذکر شدم و اضافه نمودم اگر همین نمایش در خیابان اصلی «منچستر» اجرا می شد، هنرپیشه ها وبانیان این جریان همه به دردسر می افتادند. شاه با بی خیالی خندید.(ص271)
 تیمسار پاکروان به من گفته بود که ثریا (زن دوم شاه)، از دست پرون خیلی ناراحت بود. چندین مرتبه هنگامی که شاه وثریا روی تخت در آغوش هم بودند، پرون سرزده وارد اتاق خواب آنها شده بود. ثریا در زندگینامه خود تحت عنوان «سرگذشت علیاحضرت» می نویسد: «فرد مرموز دیگری که از همان ابتدا زندگی مرا به هم ریخت یک سوئیسی به نام ارنست پرون بود. مرموزترین چهره ای که من در دربار تهران با او برخورد کردم... تا آن جا که من دستگیرم شد او در اصل باغبان یا خدمتکار دانشکده لوروزه بود. هنگامی که شاه تحصیلات خود را درآن جا به پایان رساند این فرد را با خود به تهران آورد...پرون دیگر به کشور خود بازنگشت. او هیچ سمت رسمی نداشت، اما به عنوان دوست شخصی شاه در دربار اقامت کرد. علی رغم بی اصل ونسب بودن پرون گفته می شد او نزدیک ترین مشاور شاه می باشد. او هر روز صبح برای گفتگو با شاه وی را ملاقات می کرد.(ص277)
 در بین فعالان بیشماری که شدیداً ضد شاه بودند یک معلم تبریزی وجود داشت که در صحبتهای عمومی خود مکرراً القاب بسیار زشت به شاه نسبت می‌داد. به همین خاطر توسط ساواک بازداشت شد. او حتی بعد از ضرب و جرحهای شدید کوتاه نیامد، لذا ساواک وی را به زندان اوین منتقل نمود با وجود شکنجه شدن در اوین وی به نطق‌های آتشین خود علیه شاه ادامه داد. (ص279)
 یک هفته بعد شاه و نزدیکانش به باغ‌وحش خصوصی او رفتند. تیمسار نصیری نیز حاضر بود. به محض آن که مرد زندانی را از اوین آوردند و چشم او به شاه افتاد فریاد زد: «خون‌آشام، مستبد، قصاب!» ... در حالی که مرد خشمگین همچنان به فحاشی‌های خود ادامه می‌داد شاه به نگهبانان اشاره کرد و در یک چشم بر هم زدن آنها مرد را به داخل قفس شیرها پرتاب کردند. شیرهای گرسنه بلافاصله بر سر مرد فرود آمدند...(صص281ـ280)
 در سال 1976 همسر رئیس امنیت داخلی، که دومین فرد قدرتمند ساواک محسوب می شد در حال خرید در فروشگاه جردن تهران بود و طبق معمول چند محافظ ساواک وی را همراهی می کردند. او در حالی که مشغول تماشای قسمت کفشهای فروشگاه بود متوجه شد که کیفش گم شده...دستور دادند در ورودی فروشگاه را قفل کنند و اجازه ورود وخروج به کسی ندهند...در همان حال، یک مهندس جوان و عروسش که خرید خود را تمام کرده بودند به سمت خروجی حرکت کردند. اما در آنجا محافظین ساواک با متوقف نمودن آنها توضیح دادند که چه اتفاقی افتاده است. مهندس جوان به اعتراض گفت: « اما ما که دزد نیستیم. خیلی عجله داریم.اگر به ما ظنین هستید ما را بازرسی کنید و اجازه بدهید برویم.»... در این لحظه نگهبان اسلحه خود را بیرون کشید و چندین گلوله به سر وسینه مرد جوان شلیک کرد. جوان درجا کشته شد. همسرش در حالی که جیغ می‌کشید بیهوش بر روی زمین افتاد. همسر رئیس امنیت، بدون آن که نگاهی به پایین بیندازد از کنار زن ومرد بر زمین افتاده گذشت و از فروشگاه چارلز جردن خارج شد. چند هفته بعد که در منزل تیمسار نصیری میهمان بودم، همسر تیمسار این موضوع را پیش کشید: « می‌دانی منصور، خیلی از مردم فکر می کنند من در آن روز خرید می کردم نه زن رئیس امنیت داخلی.(صص284-282)
 هنگامی که بیرون رفتیم رو کردم به تیمسار و گفتم: «خانم شما حق دارد. حتی در نیویورک می‌گفتند زن شما در آن حادثه بوده. چرا کاری نمی‌کنید؟ مطمئناً شما می‌‌توانید جریان را با توضیحی به خاطر تأخیر درج مطلب در روزنامه‌‌ها به چاپ برسانید و همسرتان را تبرئه نمایید.» تیمسار جواب داد: «غیرممکن است... اعلیحضرت به من فرمودند: «نباید چنین اتفاقی می‌افتاد، اما حال که افتاده صدایش را در نیاور. به هیچ روزنامه‌ای اجازه درج آن را نده. یک مدتی محافظ مربوطه را در زندان نگه‌دار، اما محاکمه‌ای در کار نباشد. محاکمه و مجازات او روحیه سایر نیروهای ساواک را تضعیف می‌‌نماید.» (ص285)
 هنگامی که هلمز به این سمت (سفیر آمریکا در ایران) منصوب شد تیمسار نصیری به من گفت: «منصور، مواظب باش در آمریکا چه به سیا می گویی. اگر مطلبی انتقادی از شاه به سیا بگویی، آنها ممکن است مطلب را به هلمز برسانند. او نیز به نوبه خود ممکن است آن را به شاه بگوید.» بعد از این هشدار من گاهی اوقات احتیاط می کردم، اما اکثر اوقات احتیاط نمی کردم.(ص290)
 … از یکی از مأموران سیا پرسیدم که آیا می‌توانم یک سؤال خیلی جدی از او بپرسم. او در جواب گفت: «حتماً! بگو.»... آیا سیا تمهیداتی اندیشیده که در صورت از دست رفتن شاه، ارتش یا ساواک یا سیاستمدارانی پا پیش بگذارند؟... در حالی که با بدگمانی به من نگاه می کرد، گفت: «ما طرحی نداریم و نیازی به آن نداریم. ما به شاه اعتماد داریم و او نیز به ما اعتماد دارد. حتی طبق گزارشات اطلاعاتی ما شاه برای سال‌‌های متمادی در قدرت باقی خواهد ماند.»(ص291)
 یکی از آنها آهی کشید، گفت: «ما قبلاً هم از این حرفها شنیده‌ایم. پانزده سال است که می‌گویند شاه رفتنی است. اما منصور، باور کن شاه سالهای سال در قدرت باقی خواهد ماند.» شانه‌ام را بالا انداختم و تکرار کردم:‌«اگر می‌خواهید این را باور کنید، حرفی نیست. اما بدانید شاه آخر خط است. اگر بعد از او کسی را برای به دست گرفتن قدرت زیر سر نداشته باشید ایران و خود شما به مخمصه بدی می‌افتید. (ص292)
 « اگر شاه بمیرد و یا کشته شود، به چه کسی اعتماد می‌کنید؟» آنها از من پرسیدند: « تو با چه کسی می توانی فوراً تماس بگیری و او را به سیا وصل کنی؟» بی درنگ گفتم: «تیمسار اویسی» پرسیدند: « تیمسار اویسی؟ فکر می‌کنی او از پس این کار برمیآید؟» ـ «بله. اگر اتفاقی بیفتد و شاه به طور غیرمنتظره ای بمیرد، در صورتی که آمریکا ظرف بیست وچهار ساعت پشتیبانی خود را از او اعلام نماید او می تواند کشور را در دست بگیرد.البته، ما از دست یک دیکتاتور به دست دیکتاتور دیگری می افتیم.»(ص293)
 بعد از کمک سیا برای تأسیس ساواک در سال 1957، این دو سازمان تا اواخر دهه 1960 روابط خوبی با هم داشتند تا اینکه شاه تصمیم گرفت برای پنهان نگه داشتن حقایق ایران از آمریکایی ها، روابط ساواک با سیا را قطع نماید. او به مقامات ایرانی دستور داد فعالیتهای سیا و مستشاران آمریکایی در ایران را تحت نظر قرار دهند و مؤدبانه به اطلاع آمریکایی ها برسانند که مِن بعد آنها فقط از طریق بالاترین رده های دو سازمان به اطلاعات دسترسی خواهند داشت.(صص302ـ301)
 در آمریکا عبارتی که اغلب برای توصیف روابط ایران و آمریکا به کار می‌رفت این بود که «شاه بهترین دوست و متحد آمریکاست.» متأسفانه این امر از واقعیت دور بود. حقیقت این بود که شاه از شوروی، به خاطر نزدیکی به ایران و توانایی این کشور در نفوذ در سلسله مراتب حکومتی‌اش بیشتر از آمریکا می‌ترسید. علاوه بر این، شاه قادر به داشتن یک دوستی واقعی و یا اعتماد به کسی غیر از خودش نبود. (ص313)
 بالاخره شاه تصمیم خود را گرفت. دیگر نباید شمار زندانیان سیاسی افزایش می‌یافت. او به تیمسار نصیری دستور داد به جای دستگیری و زندانی نمودن افراد آنها را بکشد. علاوه بر این،‌ شاه به نصیری دستور داد ساواک نشریاتی به چاپ برساند که در آنها نشان داده شود که سبب همه ناآرامی‌ها و قانون شکنی‌ها،‌ چریکها و کمونیستها و افراطیون مذهبی هستند… من هیچ گاه شاه را ضعیف‌تر از هنگام ملاقات با کندی و قوی‌تر از زمان دیدار با نیکسون ندیدم. (ص315)
 پروراندن باندها و دستجات بی‌شمار توسط او تأثیر نهایی و تعیین کننده خود را گذاشت: هر چند هر دسته با دسته‌‌های دیگر دشمن بود،‌ اما در خفا همه آنها ضد شاه بودند. حتی یک نفر هم امیدی به آینده شاه یا بخشی از نظام او نداشت.(ص316)
 در این هنگام تیمسار(نصیری) صورت خود را با دستانش پوشاند. سپس دستانش را برداشت و با صدایی که انگار از ته چاه درمی‌آمد ادامه داد: «می‌دانی هفته گذشته چند تا مرسدس بنز را درب و داغان کردیم؟ چند تا آتش‌سوزی در منطقه تجاری شهر راه انداختیم؟ چه تعداد آدم درجا کشته شدند؟ و هنوز کافی نیست! او (شاه) امروز به من گفت این کافی نیست. بیشتر بکشید! بیشتر آتش بزنید. من دیگر نمی‌توانم. من هم وجدان دارم. من هم فرزند دارم.» - «به خاطر خدا به من بگویید دلیل این کارها چیست؟» «برای این که چنین نشان داده شود که این اعمال تروریستی است. برای این که به مردم قبولانده شود که دشمنانی وجود دارد و این که این دشمنان کمونیست هستند.(ص320)
 من تیمسار مقدم را سالها می شناختم. بنابراین چهار روز زودتر به او زنگ زدم. او خیلی از تلفن من خوشحال شد و مدام حرف می زد. وسط حرف او پریدم و گفتم: « کسی پیش شماست؟» ـ«نه.چطور مگر؟» ظاهراً تیمسار مقدم هنوز چیزی نمی دانست...(ص331)
 در هفتم ژوئن روزنامه نیویورک تایمز، خبر انتصاب تیمسار مقدم به ریاست ساواک را منتشر نمود. چند روز بعد به تهران سفر کردم و مستقیم به دفتر تیمسار مقدم رفتم. هنوز چند لحظه‌ای از اعلام خبر حضور من در اتاق انتظار به تیمسار مقدم نگذشته بود که او خودش بیرون آمد و مرا با خود به دفترش برد. همان دفتری که من سابقاً تیمسار نصیری را در آن ملاقات می‌کردم، اما این اتاق تغییرات زیادی کرده بود. صندلی چرمی بزرگ نصیری کنار گذاشته شده بود و جای آن یک صندلی چوبی قرار داشت. کف اتاق لخت بود و اثری از قالیچه زیبای نصیری نبود. به طور کلی اتاق ساده و کاری بود. تیمسار از رؤیاهای خود برای آینده ایران سخن گفت. او آرزو کرد شاه سرنگون شود و نظام پادشاهی از بین برود.(صص334ـ333)
 شاه ادامه داد:‌ «به هر تقدیر، وظیفه شما در آمریکا این است که به آنها القاء نمایی که هر بلایی به سر ما بیاید فاتحه خاورمیانه خوانده شده است. کمونیستها همه جا را می‌گیرند. در هر صورت امید من به ‌آمریکاست و امید خاورمیانه به من.» (ص341)
 رسانه‌های خبری آمریکا و بنگاه سخن پراکنی انگلیس ناخودآگاه در مرحله نهایی سقوط شاه سهم داشتند. در ایران دو دلیل عمده برای این امر مطرح می‌شد: این عقیده که ابرقدرتها سرنوشت ایران را تعیین می‌کنند و نیز عدم درک صحیح دولت آمریکا از اوضاع جاری. اکثریت مردم ایران، از جمله شاه،‌ قویاً اعتقاد داشتند که در هر چیزی که در ایران اتفاق می‌‌افتد به نحوی دست واشنگتن، لندن یا مسکو در کار است… (ص344)
 این طرز فکر غیرعادی در بالاترین سطوح دولت، قطع نظر از اینکه رئیس حکومت چه کسی بود، وجود داشت. چه شاه، چه دولت انقلابی، هیچ کس نمی‌توانست وجود گروههای مخالف را بدون رضایت واشینگتن یا لندن تصور نماید. کسی باورش نمی‌شد که ممکن است عده‌ای ایرانی غیروابسته به قدرتهای خارجی واقعاً که مخالف رژیم هستند وجود داشته باشند. (ص346)
 در نوامبر سال 1978 خبردار شدم که برژینسکی (مشاور امنیت ملی کارتر) و زاهدی (سفیر ایران در آمریکا) از یک کودتای نظامی در ایران حمایت می‌کنند... (ص357)
 با این پشتیبانی محکم آمریکایی‌ها، زاهدی با چند نفر از تیمسارهای برجسته ارتش ایران تماس گرفت... طبق نقشه، شاه باید به جزیره کیش یا کرمان فرستاده می‌شد تا موقتاً از مسائل کنار باشد و زندانیان سیاسی باید مجدداً حبس می‌شدند و دیگران، نظیر تیمسار نصیری، آزاد می‌شدند و هنگامی که ارتش موفق به برقراری نظم در کشور می‌شد شاه اجازه بازگشت پیدا می‌کرد. اما تیمسار اویسی انعطاف‌ناپذیر بود: «قسم می‌خورم که از سلطنت دفاع نمایم. من هیچ اقدامی علیه شاه انجام نمی‌دهم. من فقط از او دستور می‌گیرم... (ص358)
 سه روز بعد از ملاقات تیمسارها با اویسی، هنگامی که سیا از من خواست رابط این سازمان با تیمسار اویسی باشم من نیز درگیر کودتای پیشنهادی شدم. هدف سیا، همان هدف زاهدی و برژینسکی بود: شاه باید به یک جزیره فرستاده می‌شد و تیمسار اویسی هدایت کودتا را به عهده می‌گرفت و هنگامی که نظم و امنیت در ایران برپا شد، شاه به قدرت بازمی‌گشت.(ص359)
 مأمورین سیا تأکید کردند: «به او (اویسی) بگو این پیام مستقیماً از سوی دولت آمریکا به شما ابلاغ می شود... او بدون درنگ طرح را یکسره رد کرد. درست همان‌طور که قبلاً با تیمسارها صحبت نموده بود گفت که به خداوند قسم خورده است که علیه شاه دست به هیچ اقدامی نزند. به تیمسار اویسی گفتم که آمریکا تلاش می‌کند به شاه کمک کند، اما تیمسار از انجام هر عملی بدون اطلاع شاه سرباز زد… وی اظهار نمود: «به نظر من در دولت ایالات متحده دولتهای دیگری نیز وجود دارند. کسی نمی‌داند رئیس که باید تصمیم بگیرد چه کسی است.»(ص361)
 واضح بود که تیمسار راه‌حلی را برای این بحران نمی‌بیند. سپس این را با من در میان گذاشت: «این فقط بین من و تو بماند، منصور! من خودم دنبال راهی می‌گردم تا از کشور خارج شوم به همسر و خانواده‌ام بگو به ایران برنگردند، من به آنها ملحق خواهم شد.»(ص362)
 … در همان ملاقات، شاه بعد از این که مشاهداتش را از چرخبال تعریف نمود، نقشه‌های خود را به سولیوان گفت:«... شاه گفت که چاره‌ای جز استقرار یک دولت نظامی ندارد. او از من پرسید که آیا... واشنگتن از این حرکت وی پشتیبانی می‌نماید؟ من به او گفتم که منتظر چنین تقاضایی بودم و این تضمین را از واشنگتن گرفته‌ام که این اقدام وی مورد حمایت رئیس‌جمهور و دولت آمریکا قرار خواهد گرفت. بعد از این حرف ظاهراً خیال شاه کاملاً راحت شد و دستور داد برایم ویسکی بیاورند.» بعداً تیمسار اویسی به من گفت که شاه او را محرمانه به حضور پذیرفت و به وی گفت کاری کند تا سربازانش آتش‌سوزی‌هایی را که توسط نیروهای ویژه ساواک ایجاد می‌شوند خاموش ننمایند.(ص366)
 چند هفته بعد در ملاقات روزانه با شاه، اعلیحضرت که به وضوح نگران و برآشفته بود به اویسی گفت: «وقت آن است که به این بی‌نظمی، پایان داده شود. باید جلوی آن را گرفت.» اویسی که خود نیز در هچل افتاده بود جواب داد:‌ «سربازان من در زره‌پوش‌های خود در خیابانها مستقر شده‌اند، مردم به طرف آنها می‌روند، با آنها دست می‌دهند و گل‌های میخک قرمز به آنها می‌دهند. آنان سربازان را برادر خطاب می‌کنند! سربازان من دیگر بر روی آنها آتش نمی‌گشایند.» ... شاه مدتی به فکر فرو رفت. سرانجام گفت: «اگر طبق یک نقشه، کماندوها به سربازان شما در خیابان حمله کنند وعده‌ای را بکشند چه؟ به این ترتیب بقیه برآشفته می‌شوند و به سمت جمعیت شلیک می‌کنند. نظرت در این مورد چیست؟»(ص367)
 اویسی در حالی که شهامت یافته بود برخاست و مجدداً تاکید کرد: «من تنها دو راه حل می‌بینم. یا همه سربازان مرا به پادگان فرا بخوانید و بگذارید مردم آن چه که می‌خواهند انجام دهند و یا همه را بکشید. بزرگترین خطر این است که سربازان از دستور سرپیچی کنند و مردم تسلیم نشوند و راهی کاخ سلطنتی شوند.»(ص368)
 بعد از صرف شام مامور سیا از من یک سؤال کرد: «سعی کن با بی‌طرفی نظر خودت را به من بگویی. هنگامی که بحران فرا برسد (و واضح است که شاه کشور را ترک می‌کند) فکر می‌کنی ساواک یا دیگر نیروهای امنیتی به کار خود ادامه خواهند داد؟» با اطمینان جواب دادم: «خیر. همه چیز فرو خواهد ریخت؛ بین این سازمانها هیچ اتحاد و اتفاقی وجود ندارد. شاه این ترتیب را به وجود آورده. هنگامی که او برود، همه چیز از بین خواهد رفت.» «برژینسکی نظر مخالفی دارد. او فکر می‌کند که این سازمانها به حیات خود ادامه می‌دهند. زاهدی هم با او هم‌نظر است.»... تیمسار مقدم گفت:‌ «فردا شب [شاپور] بختیار را به حضور شاه، در کاخ سلطنتی می‌برم. از تو می‌خواهم که راجع به آن با سیا حرف بزنی. لطفاً از آنها بخواه که از او حمایت کنند.» (صص372ـ371)
 ... ظاهراً حق با تیمسار مقدم بود. حمایت جرج‌بران از بختیار (که شاه همواره او را دوستدار انگلستان و عامل بریتیش پترولیوم محسوب می‌کرد)شاه را متقاعد نمود که انتصاب بختیار، پشتیبانی انگلیس را تضمین خواهد نمود.(صص374ـ373)
 یک هفته یا ده روز قبل از ورود [آیت‌الله] خمینی به ایران، مقدم دوباره از تهران به من زنگ زد و گفت که تیمسار خسروداد، بهترین دوست تیمسار نصیری با چند نفر از همکارانش صحبت کرده است. آنها نقشه دارند [آیت‌الله] خمینی را به قتل برسانند. طبق نقشه به مجرد ورود هواپیمای حامل [آیت‌الله] خمینی به حریم هوایی ایران، تیمسار خسروداد و همکارانش بدون توجه به شرکت هوایی که هواپیما به آن تعلق داشت و یا این که چند نفر ممکن بود کشته شوند، آن را سرنگون می‌کردند... (ص375)
 از آن جایی که تیمسار (مقدم) به رهبران جبهه ملی (بازرگان و بختیار) اعتماد داشت، مطمئن بود که آنها قادر به اعاده نظم و آرامش درایران هستند.(ص377)
 ...[مقدم]: من از برنامه سفر [آیت‌الله] خمینی به تهران اطلاع دارم، اما خطری وجود ندارد. وقتی [آیت‌الله] خمینی وارد ایران شود، مستقیماً به قم می‌رود. اگر بختیار از عهده نخست‌وزیری برنیاید، بازرگان جایش را می‌گیرد. دست راست او، یعنی دکتر یزدی بین ما و آمریکا، میانجیگری می‌کند. همان‌طور که می‌دانی او با سیاکار کرده است.»‌(ص378)
 اما در 13 فوریه 1979 تیمسار مقدم به من تلفن کرد. او خیلی ناامید به نظر می‌رسید: «باورم نمی‌شود. وضع تیمسار نصیری خیلی خراب است. آن قدر او را کتک زده‌اند که حتی نمی‌تواند حرف بزند. هنگامی که او را در تلویزیون نشان دادند، برای پاسخ دادن به سؤالات در مورد بودجه ساواک از انگشتان دستش استفاده می‌کرد. لطفاً با سیا تماس بگیر و ببین آنها نمی‌توانند کاری بکنند!» -«خوب چه کار کنند؟ تو بگو!» -«آنها در شورای انقلاب آدم دارند.» -«چی؟سیا در شورای انقلاب آدم دارد، مثلاً چه کسی؟» - «دکتر ابراهیم یزدی و صادق ‌قطب‌زاده.»(ص380)
 مقدم با صدای بلند خندید و گفت: «بله! دردسرهای زیاد. می‌دانی بازرگان و باقی این آدمها مرا چه نامیدند؟ فرشته! لعنتی‌ها. فکر کنم به زودی تبدیل به فرشته‌ای در عرش شوم.»(ص381)
 هر چهار رئیس‌ ساواک مرده بودند؛ شاه در حالی مقابل محکمه تاریخ قرار می‌گرفت که کسی وجود نداشت تا حرفهای وی را نفی کند. او ادعا می‌کرد که آنها (تیمسار پاکروان - یک انسان فرهیخته و مسئولیت‌پذیر، تیمسار نصیری - یک سرباز شجاع و تیمسار مقدم که شاه او را بیشتر یک فیلسوف می‌دانست تا یک سرباز) به اختیار خود عمل می‌کردند و در شهادتهای خود وی را از هرگونه گناه و تقصیری در رابطه با ساواک و اقدامات آن مبرا نموده‌اند.(ص382)
 هر چند او قبل از ازدواجش ملکه نبود، اما آدم فقیری هم نبود. جواهراتی را هم که او از آنها یاد می‌کرد، به او تعلق نداشت، بلکه مال دولت بود. علی‌رغم گفته‌های وی، او آن قدر با خود جواهر خارج کرد که حتی با فروش زیر قیمت آنها، سی میلیون دلار عایدش شد. هم‌چنین من از یک شماره حساب بانکی در سوئیس خبر دارم که دو میلیارد دلار تنها به اسم او در آن واریز است. … به یاد برآوردهای خود از کل پولهای خانواده سلطنتی که حداقل شانزده میلیارد دلار بود، افتادم.(ص387)
 ایرانیان ثروتمند به کنار،‌ من در مورد خانواده ‌شاه صحبت می‌کنم. اگر آنها، تنها پنج درصد از پول‌های خودشان را به این آرمان اختصاص دهند درست هشتصد میلیون دلار می‌شود. (ص388)
 شاه در ماههای پیش از سرنگونی، با تعداد زیادی از مشاورین خود مشورت کرد. سرانجام، او با یأس،‌ پیش‌بینی آینده خود را به تعدادی از پیشگوهای مشهور بین‌المللی محول نمود. هنگامی که اجماع این رمال‌ها بر این قرار گرفت که آینده او بی‌خطر و بسان یک سفر طولانی و لذت‌بخش می‌باشد نگرانی‌هایش کمتر شد. (ص390)
 آنها ترتیبی دادند که فیلمبرداران بتوانند چند صحنه از سربازی را که به دست و پای شاه افتاده و تلاش می‌کرد پاهای شاه را ببوسد فیلمبرداری کنند. شاه نیز در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، مانع از این کار شد و او را از زمین بلند کرد. حامیان وفادار او حتی این شایعه را پخش کردند که او مقداری از خاک ایران را با خود برداشته و مدام به آن نگاه می‌کرد. هنگامی که آنها از فراز مرز ایران و ترکیه عبور کردند شاه با گریه خاک را بوسید و آن را در جیبش قرار داد...مصر، به عنوان یک کشور اسلامی، برای وجهه او خوب و سادات نیز دوستش بود...(ص391)
 عکسهای متعددی از شاه (که به هیچ وجه آدم مذهبی نبود) در حال نماز خواندن در کنار سادات در مساجد مختلف گرفته شد. (ص392)
 هنگامی که شاه در تبعید به سر می‌برد، رسانه‌ها برای پاسخگویی به ادعاهایی که از ناحیه انقلابیون مطرح می‌گشت در مورد نقش وی در دولت از او سؤال می‌کردند. طبق قانون اساسی، شاه یک پادشاه مشروطه و صرفاً یک مقام تشریفاتی بود. بر همین اساس، او مدام اظهار می‌نمود که از محدوده قانون اساسی پافراتر نگذاشته و هیچ کار غیرقانونی نیز مرتکب نشده است. (ص393)
 یک بار تیمسار اویسی به من گفت که اشرف برای یک ملاقات خصوصی وی را به خانه خود در نیویورک دعوت کرد. او محرمانه به اویسی گفته بود: «می‌دانی که برادرم در وضعیت مخاطره‌آمیزی قرار دارد. من نقشه‌ای دارم که هم به نفع اوست و هم به نفع تو. من می‌خواهم شما و چند تیمسار معروف دیگر به رسانه‌ها بگویید که در طول دوران خدمتتان به عنوان فرمانده گارد سلطنتی، فرمانده ژاندارمری، فرمانده نیروی زمینی و رئیس‌ حکومت نظامی هیچ دستوری از شاه دریافت ننمودید. من با باربارا والترز صحبت می‌کنم تا با شما یک مصاحبه تلویزیونی ترتیب دهد. باید بگویید که هر کاری که کردید به اختیار خودتان بوده است... اگر این لطف را در حق ما انجام دهید ما با شاه صحبت می‌کنیم و او بابت این کار پول خوبی به شما خواهد پرداخت.» (ص394)
 ... در یک میهمانی شام، یکی از میهمانان، که اشرف قبلاً دَم او را دیده بود از اویسی پرسید: «تیمسار، اگر اعلیحضرت به شما اجازه قتل و کشتار می‌داد، کشور به چنین وضعیتی می‌افتاد؟ تیمسار اویسی، قبل از پاسخ دادن به سؤال آن فرد، پای خود را به پای من زد و به من فهماند که آن چه را که می‌گوید جدی نگیرم. سپس با صدای رسایی شروع به صحبت کرد: «در طول بیست سال خدمت، هرگز شاه به من دستور قتل نداد. او انسان صلح‌جویی است. این من بودم که می‌خواستم بکشم. به این دلیل مجبور به ترک کشور شدم. شاه به من گفت دیگر نمی‌خواهم کسی را بکشی. قبلاً هرگز نفهمیده بودم که او اینقدر انسان بزرگی است.(ص395)
 هنگامی که بعداً خود شاه تلاش کرد، اویسی را به همکاری در نقشه اشرف برای تطهیر نامش متقاعد نماید، فشار بر تیمسار باز هم بیشتر شد. شاه با چرب زبانی به اویسی گفت: «شما همیشه یک میهن‌پرست بوده‌اید. برای کشور زحمات زیادی کشیده‌اید و به خاطر شهرت زیادی که طی بیست‌ سال گذشته در ایران کسب نموده‌اید، اظهارات شما برای ما بی نهایت ارزشمند است. آیا شما با تیمسارهای دیگری که حاضر باشند، در یک مصاحبه با باربارا والترز شرکت کنند و اظهارت مشابهی بنمایند صحبت کرده‌اید؟»(ص396)
 بعد از مدتی، برخی از نزدیکان شاه نزد من آمدند و پرسیدند که چرا به دیدن شاه نرفته‌ام. صادقانه به آنها گفتم: «نمی‌خواهم ایشان را در حال درد و رنج کشیدن ببینم... هنگامی که وارد اتاق شاه شدم تعظیم کردم و مؤدب منتظر ماندم. شاه به من اشاره کرد و من هم کنار تخت او رفتم. شاه به قدری تغییر کرده بود که به زحمت می‌شد او را شناخت. علی‌رغم میل باطنی خود، شروع به گریه کردم. با دیدن اشکهای من شاه نیز به گریه افتاد. بعد از مدتی که هر دو به حالت اولیه خود برگشتیم. شاه تعارف کرد تا بنشینم.»(ص398)
 شاه پرسید: «خبر تازه‌ای از ایران داری؟ دلم خیلی برای سه تیمسار می‌سوزد، رؤسای ساواک وحشیانه کشته شدند.»... با اجازه ملوکانه اعلیحضرت، من قبلاً در مورد این موضوع با دکتر بقایی صحبت کرده‌ام. اما به اعتقاد او این تیمسارها نمی‌توانند [آیت‌الله]خمینی را سرنگون نمایند و حتی اگر یکی از آنها بتواند این کار رابکند قدرت را در اختیار ولیعهد قرار نمی‌دهد. بلکه عنوان شاه را بر روی خودش می‌گذارد.» شاه به آرامی گفت: «سی‌سال دکتر بقایی نظرات خوبی به من ارائه داد و من هرگز به آنها گوش ندادم. مشاوران من از او خوششان نمی‌آمد و او را نزد من بد جلوه می‌دادند. حال برای تعمق در مورد نصایح او خیلی دیر شده.»(صص 400ـ 399)
 می‌توانی بروی، اما لطفاً باز هم به دیدن من بیا. اگر به دکتر بقایی تلفن کردی، سلام مرا هم به او برسان. (ص401)
 ... در نوامبر 1978، یک دیپلمات ایرانی به نام ناصر قوش‌بگی که در واشنگتن مستقر بود، برای ماموریتی عازم تهران شد... وقتی از او پرسیدم در قاهره چه کار می‌کرده گفت که یک جعبه کتاب از تهران به آن جا آورده است. من تعجب کرده بودم که چه دلیلی دارد یک دیپلمات، آن هم در این اوضاع و احوال یک جعبه کتاب تحویل بگیرد. او که منظور مرا گرفته بود، گفت که شاه تصمیم گرفته بود استخوانهای پدرش را از مقبره او خارج نماید. چرا که از حوادث احتمالی آینده می‌هراسید. آنها با نبش قبر، استخوانها را خارج کرده‌ و یک تاج گل به جای آن گذاشته و مجدداً قبر را بسته بودند. این استخوانها در جعبه‌ای که روی آن نوشته شده بود «کتاب» قرار داده شده بودند. به او گفتم: «این خبر تکان‌دهنده‌ای است. چرا شاه این کار را کرد؟» «او از سایه خودش هم می‌ترسد. او آینده‌ای برای خود یا خانواده‌اش نمی‌بیند».(ص403)
 به گفته تیمسار پاکروان، بعد از برکناری امینی (نخست‌وزیر وقت) شاه پیشنهادی مطرح نمود که به موجب آن در صورتی که سیا می‌خواست از چیزی در مورد ایران مطلع شود می‌‌توانست اطلاعات مورد نظر را از شاه بپرسد. در عوض سیا موظف بود در مورد ایرانی‌ها جاسوسی نکند و با هیچ گروه مخالف آنها تماس نداشته باشد. متاسفانه سیا به سهم خود، این قرارداد را رعایت کرد. عدم تماس با مردم ایران اشتباه فاحشی بود؛ سیا در مورد واقعیات کشور در بی‌اطلاعی باقی می‌ماند.(ص405)
 بعضی از کارمندان ساواک و برخی مقامات دولتی، علت طولانی شدن مأموریت مرا این می‌دانستند که من آدم سیا هستم. طی دوران خدمتم من سه رئیس ساواک و آمدن و رفتن هشت سفیر را دیدم.(ص406)
 هیچ ایرانی به موقع برای کمک قدم پیش نگذاشت، زیرا در صورتی که شاه یا ساواک در می‌یافتند که آنها اطلاعات در اختیار سیا قرار می‌دهند، دچار دردسر می‌شدند... طی شش ماه قبل از سقوط شاه هنگامی که با سیا تماس روزانه داشتم از این که دریافتم از بین سیاستمداران و مقامات عالی‌رتبه دولت، تنها عده انگشت شماری از ارائه اطلاعات به سیا کوتاهی کرده‌اند، حیرت کردم. هیچ کدام اینها قبلاً به فکر انجام این کار نیفتاده بودند. اما هنگامی که شاه به دردسر افتاد همه برای همکاری با سیا هجوم آوردند. (ص407)
 قبل از این ماجرا، به خاطر آن که احتمال گروگانگیری آمریکایی‌ها در صورتی که آمریکا به شاه اجازه ورود می‌داد، قوی بود من ارتباطاتم را با سیا دو چندان کرد. به سازمان التماس کردم تمامی پرسنل و اسناد محرمانه را از سفارت خودشان در تهران خارج کنند... (ص408)
 ... این اسناد هرگز از سفارت خارج نشدند و این لکه سیاه در عملکرد دولت آمریکا در نسلهای آینده، به صورت عقده در خواهد آمد و تلاشهای این کشور را برای جمع‌آوری اطلاعات ناکام می‌گذارد. (ص411)
 طی چند روز بعد وزارت خارجه آمریکا نومیدانه تلاش نمود کشوری را بیابد که به شاه پناهندگی بدهد. من از طریق سیا فهمیدم که، همیلتون،‌ رئیس دفتر کارتر،‌ به تگزاس فرستاده شده بود تا به اطلاع شاه برساند که مصالح عالیه ایالات متحده ایجاب می‌کند که وی آمریکا را ترک نماید. شاه عصبانی شده از او پرسیده بود که آمریکا کجا را برای او در نظر گرفته است. در جواب به وی گفته بودند که با بررسی‌هایی که وزارت خارجه با تقریباً تمامی کشورهای دنیا صورت داده،‌ هیچ کشوری حاضر به پذیرفتن وی نیست. (ص415)
 از بخت بد شاه بعد از 12 ژانویه 1980، هنگامی که حکام جدید ایران از دولت پاناما درخواست دستگیری وی را نمودند، جو سیاسی این کشور رو به وخامت گذاشت. شاه نه از تقاضای دولت ایران بلکه از تردید و دودلی دولت پاناما، حیرت زده شد. دولت پاناما به جای بی‌اعتنایی به درخواست‌های ایران مردد شده بود و شایعاتی بر سر زبانها پیچید که آنها در مورد قرارداد استرداد شاه مشغول مذاکره با تهران هستند. (ص417)
 در 24 مارس، درست بیست‌وچهار ساعت قبل از تسلیم درخواست رسمی دولت ایران به مقامات پاناما، شاه و خانواده‌اش مخفیانه از پاناما خارج شدند و به مصر بازگشتند. طعمه از چنگ تهران درآورده شده بود، اما سفر پرماجرای شاه به نقطه آغازین آن ختم شده بود. در 27 جولای 1980، چهار ماه بعد از ورود به مصر، محمدرضا شاه پهلوی مرد. (ص418)
 هنگامی که من چند ماه پس از مرگ شاه در قاهره بودم، برای عرض ادب نزد فرح رفتم. طی چند سال گذشته من در موقعیتهای فراوانی توانستم او را در دیدارهای رسمی‌اش از آمریکا مشاهده نمایم. (ص419)
 او [فرح] سپس زاهدی را مورد انتقاد قرار داد و ادعا کرد که تقصیر عمده مشکلات شاه به گردن اوست، چرا که عادت به دروغگویی داشت. او می‌خواست به اطلاع واشنگتن برساند که زاهدی نماینده خاندان سلطنتی نیست و هر آن چه که می‌گوید، صرفاً نظر شخصی وی می‌باشد. من به او گفتم که مقامات آمریکایی می‌دانند که زاهدی تنها نظرات خودش را بیان می‌کند، اما به او اطمینان دادم که پیغامش را مجدداً به آنها می‌رسانم.(ص421)
 در ماه مه سال، شاهزاده رضا مرا به ویلای خود در رباط مراکش دعوت کرد، هنگامی که در کنار ساحل نشستیم او به طور خصوصی به من گفت: «من می‌خواهم یک خبر به کلی سری را برای شما فاش کنم.» من که حسابی کنجکاو شده بودم گفتم: لطفاً حرف بزنید.» آیا می‌دانستی پدرم، وزیر دربارش (اسدالله علم) و پزشک او همگی بر اثر یک بیماری –سرطان لنف- مردند؟(ص423)
 من همچنین اطلاع داشتم که سیا فعالانه تلاش می‌کند که پسر شاه را به قدرت برساند. به سیا و نقاط ضعف آن و نیز مردم ایران که از این سازمان به شدت می‌ترسیدند و آن را مسبب مصائب خود می‌دانستند اندیشیدم. (ص424)
 ...آیا شاه تصورش را هم می‌کرد که یک روز در چنین محلی دفن شود. این که تمام کاخهای باشکوه، گلهای رز زیبا، جواهرات نفیس جای خود را به مقداری گل سفید و پژمرده و یک قالیچه خاک‌آلود ایرانی (که روی قبر او پهن شده بود) می‌دهد؟ (ص430)
 در مارس 1986، به دنبال اطلاعاتی که سیا در مورد این کتاب دریافت نمود یکی از مامورین عالی رتبه این سازمان که از زمان قطع روابطم با سیا در سال 1983وی را ندیده بودم، ملاقاتی را با من در نیویورک سیتی ترتیب داد.(ص432)
 سرانجام او به هدف اصلی ملاقات پرداخت. اداره او در مورد کتاب من خیلی نگران بود و چون او یکی از دوستان قدیمی من بود، داوطلب شده بود تا وظیفه واسطه‌گری بین من و سازمان را به عهده گیرد و مانع از وقوع اشتباهات بزرگ من شود. (ص433)
 سپس به معلم خودم، دکتر بقایی که خوشبختانه در آن زمان به آمریکا سفر نموده بود، تلفن و وی را به خانه‌ام دعوت کردم. خیلی دلم می‌خواست با او حرف بزنم. او قبلاً دست‌نویس‌های مرا خوانده و آنها را تصحیح نموده بود و من به دانش‌ و راهنمایی او نیاز داشتم. به وی توضیح دادم: «من دو راه روشن پیش رو دارم، یا پول کلانی بگیرم و اجازه دهم آنها هر چقدر دلشان می‌خواهد آن را سانسور کنند،‌یا خطر به قتل رسیدن توسط سیا را پذیرا شوم.» (ص438)
 هنگامی که حزب جمهوری‌خواه‌ برگ ریگان – بوش را رو کرد، سازمان از این نامزدها (به عنوان رئیس‌جمهور و معاون او) حمایت کرد. بعد از انتخابات این دو، در چهارم نوامبر 1980 میز ایران در سیا آنها را به عنوان رؤسای خود و جیمی کارتر را به عنوان یک آدم بی‌عرضه محسوب کردند. بنابراین تعدادی از عوامل سیا که یکی از آنها صادق قطب‌زاده بود، توجیه شدند تا [آیت‌آلله] خمینی را ترغیب نمایند که تا زمانی که ریگان سوگند ریاست‌جمهوری یاد نکرده، گروگانها را آزاد ننماید. (ص444)
 سیا به دنبال رهبران گروههای مخالف بود و به زودی با شاپور بختیار در فرانسه، تیمسار غلامعلی اویسی در آمریکا، دکتر علی امینی در فرانسه، دریادار مدنی در آلمان، تیمسار جم در انگلستان و رضا پهلوی در مراکش ارتباط برقرار نمود... رژیم [آیت‌الله] خمینی آمریکا را به شدت تحقیر نموده بود. موضع حمایتی آمریکا از حقوق بشر بر همه معلوم بود و ظهور ایران به عنوان پایگاه آموزش تروریست‌ها تیتر داغ روزنامه‌ها بود. (ص445)
 مامورین سیا تصریح کردند که بدون صدور دستور رئیس جمهور در این عملیات ضد [آیت الله] خمینی شرکت نخواهند کرد. در سپتامبر 1981 چنین دستوری با محدودیت یک سال صادر شد. این احتیاط از این جهت به خرج داده شد تا اگر سیا نتوانست سقوط [آیت الله] خمینی را دراین محدوده زمانی پیش ببرد برای صدور دستور دیگری به رئیس جمهور رجوع کند. سیا به ما مخبران محرمانه گفت که اگر در طی این مدت هیچ یک از گروههای مخالف غالب نشود، آمریکا چاره ای جز صلح کردن با [آیت الله] خمینی پیش رو ندارد.(ص446)
 در سال 1982، یک مأمور عالی رتبه ک.گ.ب که در پوشش دیپلمات روس در ایران فعالیت می کرد اما در واقع مسئول میز ایران در ک.گ.ب به غرب پناهنده شد. وی بعد از بارجویی شدن توسط سازمانهای اطلاعاتی آمریکا و انگلیس گنجینه ای از اطلاعات درست را در مورد مسؤولین، اعضا، طرحهای بلند مدت و سایر مسائل حزب توده فاش نمود.(ص452)
 [آیت‌الله] خمینی 444 روز دیپلماتهای آمریکایی‌ را گروگان نگاه داشت. سپس پنجاه و دو جلد از اسناد کشف شده در سفارت آمریکا منتشر شدند. هنگامی که نسخه‌هایی از این اسناد در کنار خیابانهای تهران به بهای ده سنت به فروش رسید،‌ آمریکا بیشتر خوار و خفیف گردید. (ص452)
 در بهار سال 1982، تیمسار اویسی از منابع نزدیک به‌ [آیت الله] خمینی به دست آورد که نشان می داد در سال 1981، دولت آمریکا، پیشنهاد فروش تسلیحات به رژیم [آیت الله] خمینی نموده است.دولت ریگان به امید ایجاد رابطه با ایران، از طریق سیا، چندین پیشنهاد ارائه نمود. اما [آیت الله] خمینی با گفتن این که نیازی به خرید سلاح از آمریکا (شیطان بزرگ) ندارد، پیشنهادهای مذکور را رد کرده بود.(ص455)
 از سال 1982 تا سال 1986، برخورد آمریکا با ایران به شدت متشنج شد. دولت ریگان اطلاعات ضد [آیت الله] خمینی را در اختیار عراق قرار می داد و از اف.بی آی می‌خواست افرادی راکه در آمریکا به ایران سلح می فروشند، دستگیر نماید.(ص466)
 از سال 1984، [آیت الله] خمینی هرگز نگذاشت که تعداد گروگانهایش در بیروت از هفده نفر کمتر شود. گاهی اوقات رژیم آیت الله خمینی یک یا تعداد بیشتری از گروگانها را با سلاح معامله می کرد، اما بلافاصله تعداد دیگری را به عنوان جایگزین به گروگان می گرفت.(ص472)
 در اولین ارسال مستقیم سلاح به ایران در 16 فوریه 1986 به ایران، پنتاگون هزار موشک ضد تانک تاو را، که بیشتر از کل تولید سالانه آمریکا بود،‌ به ایران منتقل نمود. سیا این محموله را با هواپیما به اسرائیل و اسرائیلی‌ها نیز آنها را به تهران بردند. در همین حال، نمایندگان کادر رئیس‌جمهور آمریکا در ایران، متعاقب وعده‌های دال‌ بر روابط دوستانه‌تر، موافقت‌ نمودند سلاح‌های آمریکایی پیشرفته دیگری برای استفاده ایران در جنگ طولانی‌اش با عراق در اختیار [آیت‌الله] خمینی قرار دهند. این کار هنگامی صورت می‌‌گرفت که آمریکا اطلاعات ماهواره‌ای جاسوسی خود را در زمینه تحرکات نظامی ایران در اختیار عراق می‌داد. (ص480)
 یک هدف فرعی این تماسها، که بعداً بیشتر علنی شد، ایجاد روابط بهتر بین واشنگتن و عناصر میانه‌رو در تهران و تسهیل روابط دوستانه بین دو کشور در صورت مرگ یا سقوط [آیت‌الله] خمینی بود. اما در واقع هیچ یک از جناحهایی که با آنها تماس گرفته شد میانه‌رو نبودند. (ص481)
 … هنگامی که همه زبان بازیها و تماسهای دوستان پایان یافت، نمایندگان دولت به انگیزه‌های واقعی خود پرداختند و گفتند: «این چیزی است که رئیس جمهور ما خواهان آن می‌باشد. ما صداقت خود را ثابت نموده‌ایم. شما سلاحها را دریافت کردید. حالا شما با آزاد نمودن بقیه گروگانها صداقت خود را اثبات کنید.»… او (منتظری) با علم به این که اسرائیلی‌ها در حال کمک به آمریکا جهت آزادی گروگانها هستند به یکی از مشاوران خود گفت: «آشی را که آمریکا بپزد و اسرائیل آن را تزیین کند من نمی‌‌خورم!» منتظری بی‌درنگ همه قرار و مدارها را با گروه مخفی رئیس‌جمهور آمریکا به [آیت‌الله] خمینی گزارش داد.(ص482)
 رفسنجانی، با زیرکی به کادر سیا اعتماد نکرد و از روی وظیفه [آیت‌الله] خمینی را در جریان همه ملاقاتها قرار داد. [آیت‌الله] خمینی به رفسنجانی نگفت که منتظری نیز با آمریکایی‌ها درتماس است و از آن طرف به منتظری نگفت که رفسنجانی هم با آمریکایی ها در ارتباط است. وقتی منبع من این مطلب را به من گفت، فهمیدم که [آیت‌الله] خمینی در حال اجرای یک بازی ایرانی است. (ص483)
 در 23 مه 1986 تنها چهل و شش روز قبل از این اظهارات، مک فارلین و نورث و سایر اعضای کادر رئیس‌جمهور، سوار هواپیمایی مملو از قطعات یدکی موشکهای ضدهوایی هاوک شدند و به سوی تهران پرواز کردند. تقدیر این بود که این سفر تبدیل به یک سفر تاریخی شود. علاوه بر محموله هواپیما، که سلاحهای پیشرفته را در برمی گرفت، این گروه حامل هدایای ویژه‌ای از سوی ریگان برای [آیت‌‌الله] خمینی بود: یک کیک، دو آیه قرآن، یک پیام شفاهی، یک انجیل امضاء شده توسط ریگان و دو اسلحه کمری. بر روی کیک یک کلید بود و مفهوم این کلید آن بود که خواست دولت آمریکا گشودن باب مذاکره مستقیم با ایران است ... مضمون آیات قران مربوط به سوره جمعه، آیه‌های 6 و 7 بود. (ص485)
 اما به نظر آنها مضحک‌ترین قسمت هدایا انتخابات آیاتی از قرآن بود که یهودیان را به خاطر آن که خود را قوم برگزیده خداوند می‌خوانند مورد نکوهش قرار می‌دهد. کاخ سفید چطور می‌تواند چنین پیامی را به [آیت‌الله] خمینی بدهد و در همان حال روابط آمریکا با اسرائیل را محترم بشمارد؟ نتیجه «حمالی این هدایا» توسط کادر رئیس جمهور آمریکا به ایران این شد که مقامات ایران اعتقاد پیدا کردند که ریگان یا خر است یا سعی دارد آنها را خر کند. فرستاده‌های رئیس‌جمهور، به جای استفاده از هویت و ملیت واقعی خود، با گذرنامه‌های ایرلندی که توسط اداره جعل سیا تهیه شده بود به ایران سفر کردند. مثلاً گذرنامه جعلی مک فارلین نشان می‌داد که او با اسم سین دلوین در حال سفر است. اگر این آقایان واقعاً می‌خواستند باب مذاکرات مستقیم را با ایران بگشایند، چرا از حمل گذرنامه واقعی خودشان واهمه داشتند؟(ص486)
 دولت ریگان ادعا می‌‌کرد که به دنبال گفتگو با میانه‌رو‌ها در رژیم [آیت‌الله] خمینی بوده است، حال آن که بدبختانه تعداد بسیار معدودی عنصر میانه‌رو در رژیم [آیت‌الله] خمینی وجود دارد. حتی اگر هم ادعای دولت درست بود و امکان ایجاد تماس با میانه‌رو‌ها وجود داشت، کادر رئیس‌جمهور خام‌تر از آن بود که بتواند این عناصر را پیدا کند و یا برخورد موفقی با آنها داشته باشد. تنها افرادی که کادر رئیس‌جمهور توانست با آنها تماس بگیرد، نخست‌وزیر آیت‌الله خمینی، یعنی میرحسین موسوی، رئیس‌مجلس او – رفسنجانی- و قائم‌مقامش – منتظری – بود. مسلماً هیچ یک از این افراد دیدگاههای میانه‌روی از خود نشان نداده‌اند... (ص494)
 در 13 نوامبر 1986 ریگان به طور زنده از دفتر خود در کاخ سفید برای مردم آمریکا سخن گفت. در بخشی از صحبت‌های وی آمده بود: «ما به مدت هجده ماه یک ابتکار دیپلماتیک محرمانه را با ایران دنبال می‌کردیم. ایالات متحده با کسانی که مردم ما را در لبنان در اسارت خود دارند سازش نکرده و نخواهند کرد. آمریکا سلاحهایی آمریکایی را با گروگانها مبادله نکرده و نخواهد کرد... در جریان مذاکرات محرمانه، من اجازه انتقال مقدار کمی تسلیحات دفاعی و قطعات یدکی برای سیستمهای دفاعی ایران را صادر نمودم... از زمان شروع تماسها با ایران، هیچ مدرکی دال بر دخالت دولت ایران در اقدامات تروریستی علیه آمریکا وجود نداشته است... انقلاب ایران یک واقعیت تاریخی است،‌ اما بین منافع ملی اساسی ایران و آمریکا ضرورتی به وجود تعارض دائمی نیست.» (ص496)

---------------------------------------------------------

نقد و نظر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران
کتاب خاطرات آقای منصور رفیع زاده به دلیل مسئولیتهای بسیار کلیدی و حساس وی در تشکل «پر رمزو راز» حزب زحمتکشان، ریاست ساواک در آمریکا (از ابتدای تشکیل تا اضمحلال آن)، ارتباطات گسترده با همه اعضای خانواده پهلوی و از همه مهمتر عضویت در سیا (CIA)، سؤالات فراوانی را به ذهن خوانندگان در مورد تاریخ معاصر متبادر می سازد. در این میان محتملاً اولین سؤالی که حتی ذهن غور کننده در کتاب را نیز به خود مشغول می‌دارد، این است که چرا نویسنده خاطرات، بدون هیچ‌گونه ملاحظه‌ای و بصراحت، عضویت خود را در سیا آشکار می‌سازد؟ از نگاه یک خواننده تیزبین، رفیع‌زاده در صورت مخفی نگاه داشتن وابستگی‌اش به یک سازمان اطلاعاتی بیگانه، قادر بود بیش از آن چه به قلم آورده است، بیان دارد. لذا برای پیدا کردن پاسخی مقرون به حقیقت برای این سؤال اساسی، ابتدا باید دریافت کدام مسئله بااهمیت‌تری موجب شده است تا نویسنده با اعتراف به جاسوسی برای بیگانگان، خود را در معرض نگاه نفرت‌آمیز نسل حاضر و نسلهای آینده قرار دهد. به عبارت دیگر، باید گفت منافع و مصالحی مشخص، رفیع‌زاده را واداشته تا رسماً اعلام کند قبل از درآمدن به استخدام ساواک، جاسوسی برای سازمان اطلاعاتی آمریکا را پیشه خود ساخته است. بی‌تردید در مورد چرایی این مسئله، هر پژوهشگر تاریخ به یک جمعبندی خواهد رسید. نگارنده این سطور نیز معتقد است خط تبلیغاتی‌ای که در نگارش این کتاب دنبال شده، افشای ارتباط رفیع‌زاده را با سیا، ضروری ساخته است. برای تحلیل دقیق این موضوع باید توجه داشت که در ماههای پایانی عمر رژیم پهلوی که دیگر همه کارشناسان سیاسی امکان آشتی ملت بپاخاسته ایران را با محمدرضا ناممکن ارزیابی می‌نمودند، یک خط تبلیغاتی در غرب بر محور جداسازی کارنامه شاه از عملکرد دولتهای حامی وی و در رأس آنها، آمریکا شکل گرفت. پذیرش عمومی این خط تبلیغاتی قطعاً به سهولت امکان نداشت، چرا که طی چندین سال ملت ایران و جهانیان شاهد و ناظر شکنجه و قتل منتقدان و کشتار دسته جمعی تظاهر کنندگان و مخالفان استبداد بودند و آمریکا را صرفاً در پیدایش حاکمیت استبدادی از طریق کودتا دخیل نمی‌پنداشتند، بلکه بحق بر این باور بودند که رژیم پهلوی بدون حمایت کاخ سفید قادر به ارتکاب چنین اعمال ضدانسانی و تخریب بنیادهای استقلال کشورنبود. بنابراین باید با تلاش همه جانبه اینگونه وانمود می شد که دستگاه اطلاعاتی آمریکا توسط سیستم اطلاعاتی شاه گمراه می‌شده است! به عبارت دیگر، مردم باید می‌پنداشتند که واقعیتهای تلخ ناشی از خودکامگی و درنده‌خویی شاه، هرگز به اطلاع تصمیم سازان در ایالات متحده نمی‌رسیده و تداوم حمایت بی‌دریغ آنان از دستگاه استبداد حاکم در تهران ناشی از نوعی بی‌اطلاعی بوده است! البته اقناع افکار عمومی در این زمینه چندان سهل نبود، لذا بی‌جهت نیست که در عمده آثاری که در این ایام، یعنی بعد از سقوط پهلوی، در غرب به نگارش درآمده، نویسندگان آنها به سبب ناتوانی در تطهیر رژیم دست نشانده غرب در ایران، به القای این موضوع ‌پرداخته اند. برای نمونه ویلیام شوکراس در کتاب «آخرین سفر شاه» در حالی که اطلاعات قابل توجه و ارزشمندی در مورد فساد و تباهی در دربار پهلوی ارائه می‌دهد، اما تلاش دارد خواننده را قانع سازد که اطلاعات غرب در مورد ایران از فیلتر شاه می‌گذشت و وی قادر بود آن گونه که خود تمایل داشت در آن دخل و تصرف کند. متاسفانه باید اذعان کنیم که محکوم کردن هدف‌دار جنایات شاه و حتی بیان برخی ناگفته‌ها در مورد میزان انحطاط محمدرضا پهلوی، تا حدودی در جلب اعتماد مخاطبان مؤثر افتاد و زمینه القای فریب خوردگی آمریکا توسط شاه را اندکی فراهم آورد.
اگر بپذیریم خاطرات منصور رفیع‌زاده با همین هدف به نگارش درآمده است، قطعاً ـ همان گونه که در کتاب آمده ـ وی می‌بایست عضویت خود را در سیا آشکار می‌ساخت؛ زیرا به زعم طراحان کتاب در این صورت خواننده می‌تواند مطلب مورد بحث را بپذیرد. در واقع، رفیع‌زاده در این کتاب به عنوان یک عامل سیا، بِکَرات و به صورت غیرمتعارف ادعا می‌کند که مسئولان این سازمان در جریان رخدادها و تحولات اجتماعی و سیاسی ایران نبوده اند. بنابراین به طور مشخص هدف آن است که رفیع‌زاده از جایگاه یک عامل سیا سخن بگوید تا چنین دروغی برای خواننده قابل پذیرش شود. البته یادآوری این نکته ضروری است که دستگاه اطلاعاتی آمریکا به دلیل معطوف داشتن همه توجه و توان خود به دربار و روشنفکرانی که تربیت شده غرب بودند، از بسیاری از واقعیتهای ایران به دور ماند، اما آن چه را که کتابهایی از این دست درصدد القای آنند کاملاً در جهت عکس این نکته است. یعنی برای تطهیر آمریکا این ادعا را مطرح می‌سازند که سیا از عملکرد شاه اطلاع نداشته است، در حالی که دربار و نهادهای وابسته به آن همچون لانه امنی برای جاسوسان رنگارنگ بودند. خانم تاج‌الملوک، مادر شاه، در خاطرات خود در این ارتباط می‌گوید:‌« یک پدر سوخته دیگری بود به نام شاپورجی که با پررویی به محمدرضا می‌گفت من قبل از اینکه تبعه ایران باشم نوکر ملکه انگلستان هستم! ما از امثال این آدمها که جاسوس و نوکر آشکار و یا پنهان انگلیسی‌ها و آمریکایی‌ها بودند دور و برمان زیاد داشتیم. گاهی به محمدرضا می‌گفتم چرا با علم به اینکه می‌دانی این پدرسوخته‌ها نوکر اجنبی هستند آنها را اخراج نمی‌کنی؟ محمدرضا می‌گفت: چه فایده‌ای بر اخراج آنها مترتب است؟ اینها را اخراج کنم دهها نفر دیگر را اطرافم قرار می‌دهند. بگذارید اینها باشند تا خیال دولتهای خارجی از حسن انجام امور در ایران راحت باشد!» (کتاب ملکه پهلوی ،ص383) و یا در مورد شاکله سیستم اطلاعاتی شاه می‌گوید: «البته شما می‌دانید که ساواک را خود آمریکایی‌ها درست کرده بودند… محمدرضا خصوصی به من می‌گفت همین رئیس ساواک و معاون او و مدیران ارشد همه‌شان با آمریکایی‌ها ارتباط دارند… بعضی وقتها هم می‌آمدند قدرت‌نمایی می‌کردند. مثلاً در حالی که ما نمی‌دانستیم محمدرضا بیماری معده دارد، سفیر کبیر انگلیس می‌آمد و پیشنهاد می‌کرد اعلیحضرت برای معاینه پزشکی و معالجه پزشکی و معالجه به لندن برود!» (کتاب ملکه پهلوی، ص388)
بنابراین ادعای بی‌اطلاعی آمریکا از عملکرد شاه و درباریان در ایران، با وجود بی‌اساس بودن، در مقطعی با تبلیغات حساب شده و انتشار کتابهای متعدد، تا حدودی و به صورت موقت از حامیان محمدرضا رفع مشکل ساخت و فرصتی را برای آنان فراهم کرد تا از طریق سازمان دادن مجدد به نیروهای فرهنگی وابسته به آمریکا در ایران حتی عملکرد محمدرضا پهلوی را نیز در تاریخ به گونه دیگری به ثبت رسانند. از این رو امروز دیگر خطی که در کتب منتشره در اوایل سقوط رژیم پهلوی دنبال می‌شد پی‌گرفته نمی‌شود، بلکه رسانه‌های غربی و نیروهای وابسته فرهنگی به آنها در داخل ایران، از دوران سلطه‌ آمریکا بر ایران کاملاً دفاع می‌کنند و بدین ترتیب عملکرد استعمارگر خارجی و استبداد داخلی (به عنوان دو پدیده که ارتباط تنگاتنگی با هم دارند) موجه جلوه گر می‌شود.
در این جا صرفاً به یک نمونه از چگونگی بازسازی تشکیلات فرهنگی وابسته به غرب در داخل کشور اشاره می‌کنیم: «نوری‌زاده، یکی از این روزنامه‌نگارانی که در حال حاضر در لندن زندگی می‌کند...به دخترم (فرح دیبا) پیشنهاد کرد که هزینه تأسیس چند روزنامه و مجله را در ایران بپردازد زیرا بسیاری از روزنامه‌نگاران گروه رستاخیز و روزنامه‌های اطلاعات و کیهان، پاکسازی شده و بیکار هستند... فرح، نوری‌زاده را به آدرسی در تهران حواله کرد و ما به زودی شاهد راه‌اندازی چند روزنامه و مجله بودیم که علناً با جمهوری اسلامی و حکومت روحانیون مخالفت می‌کردند.» (کتاب دخترم فرح، صفحات 476-475)
به طور کلی در دو دهه گذشته اهتمام به سرمایه‌گذاری در این زمینه را در مراکز مختلف داخلی و خارجی می‌توان شاهد بود. حتی آقای رفیع‌زاده در این کتاب معترف است که اشرف با پرداخت پول قابل توجهی به اویسی، وی را واداشت تا در مصاحبه‌ای با مطبوعات غربی، مسئولیت همه کشتارها را شخصاً برعهده گیرد و رسماً اعلام دارد که شاه از قتل‌عام تظاهرکنندگان و مخالفان بی‌خبر بوده و او بدون مشورت با شاه چنین تصمیماتی را اتخاذ می‌کرده است.
به این ترتیب سیاست تبلیغاتی آمریکا را در مورد حکومت پهلوی ‌باید به سه دوران کاملاً متمایز از یکدیگر تقسیم کرد، زیرا آثاری که در هر یک از این مقاطع منتشر می‌شوند دارای ویژگیهای متفاوتی‌اند: 1ـ دوران سلطه‌ کامل آمریکا بر ایران بعد از کودتای 28 مرداد 2ـ ایام اوج‌گیری نهضت ضداستبدادی و ضداستعماری ملت ایران که منجر به سقوط دولت وابسته شد 3ـ مقطع بازسازی نیروهای وابسته فرهنگی به دنبال سقوط رژیم پهلوی.
بدون شک اگر خاطرات رفیع‌زاده در مقطع سوم نگاشته می‌شد، اثری بود کاملاً متفاوت از آن چه عرضه شده است و هرگز در آن، شاه مظهر همه پستیها و زشتیها و به عنوان دیکتاتور قرن عنوان نمی‌شد، زیرا با همه تلاشها برای جداسازی حساب وی از آمریکا، در نهایت، او با کودتای آمریکایی به قدرت بازگشته بود.
نکته جالبتر در خاطرات رئیس‌ ساواک در آمریکا، برخورد فرصت طلبانه وی با موقعیت ایجاد شده، است. به زعم او، حال که قرار است آمریکا تطهیر شود چرا مولود آمریکا یعنی ساواک (که خود عضو برجسته‌ای از آن بوده) تطهیر نشود؟ لذا وی با استفاده از این فرصت چهره‌ای از ساواکیهای برجسته ترسیم می‌کند که مضحک می‌نماید. رفیع‌زاده خاطراتی را از گفتگوهای خود با روسای ساواک نقل می‌کند که طی آن اشخاصی چون پاکروان، نصیری و مقدم به صورت شخصیتهای آزاد اندیشی ظاهر می‌شوند که نه تنها هیچ‌کدام با جنایات شاه موافق نیستند بلکه در جایگاه مدافعان سرسخت دمکراسی آمریکا، هرآن مترصدند تا از شرایطی که شاه آنها را گرفتار آن ساخته، رهایی یابند.
همچنین نویسنده در حالی که معترف است حتی مکالمات تلفنی شاه با دخترش توسط مأموران ویژه شنود می‌شد، ادعا می کند که در دوران رؤسای مختلف ساواک، از آمریکا با تهران تماس می‌گرفته و همچون یک مخالف جدی شاه با آنان گفت‌وگو می‌کرده است. البته معلوم نیست آقای رفیع‌زاده چه تصوری از خوانندگان کتابهای تاریخی و خاطرات دارد که در مورد شخص خود پا را به مراتب از این هم فراتر نهاده و ادعا می‌کند اصولاً انگیزه ورودش به ساواک، مبارزه با شاه و تلاش برای سرنگونی حکومت استبدادی پهلوی ها بوده است!
در مورد ماهیت آقای رفیع‌زاده و چگونگی ارتباط وی با پهلوی ها حتی بعد از سرنگونی آنها از قدرت، خانم فریده دیبا می‌گوید: «شعبان (جعفری)... شروع به تضرع و زاری کرد که با خود از ایران چیزی نیاورده و در اینجا به گدایی افتاده است! رضاجان به منصور (رفیع‌زاده) گفت 5 هزار دلار به شعبان بدهید... منصور رفیع‌زاده هم که از صاحب منصبان عالی‌رتبه ساواک بود ، سالها در غربت به ما خدمت کرد. رفیع‌زاده از جان و دل رضاجان را دوست داشت. رفیع‌زاده مرد ثروتمندی بود و زندگی خوبی در آمریکا برای خود دست و پا کرد، اما متأسفانه پسر ارشدش ناخلف از آب درآمد و به خاطر تصاحب پولهای پدر، یک شب سر او را برید.» (کتاب دخترم فرح، ص506)
البته آقای احمدعلی مسعود انصاری در کتاب «پس از سقوط» شناخت دقیقتری از آقای رفیع‌زاده به خوانندگان می‌دهد. براساس اطلاعات وی، رئیس ساواک در آمریکا حتی بعد از سقوط پهلوی‌ها تلاش می‌کرده تا همچنان در خدمت آنان باشد اما ظاهراً وجهه رفیع‌زاده موجبات بی‌اعتباری بیشتر برای پهلوی‌ها می‌شده است: «... آهی مدعی بود که چون او (منصور رفیع‌زاده) با سازمان «سیا» کار می‌کند حضورش مفید است. به همین سبب یک بار در ژوئن 1982 مبلغ سی و پنج هزار دلار گرفت. ولی چون تمام اطرافیان رضا به شدت به او (منصور رفیع‌زاده) بدبین بودند و معتقد بودند فرد بدنامی است و از گذشته‌های او و کارش در ساواک بد می‌گفتند، جای پایش محکم نشد. حتی آهی هم پس از مدتی که متوجه شد دوستی با او ممکن است به نفع او نباشد، از حمایت شدید خود از او دست برداشت...» (کتاب پس از سقوط،ص252)
صرفنظر از چگونگی ارزیابی درباریان فراری از آقای رفیع‌زاده، آن چه در همه این اقوال و روایتها مشترک است تلاش وی برای حفظ ارتباط با پهلوی‌ها و رساندن مجدد آنان به قدرت و سلطنت حتی بعد از مرگ محمدرضا است. ناسازگاری ادعای او مبنی بر تلاش برای سرنگونی پهلوی‌ها از ابتدای ورود به ساواک ـ که به صورت مکرر در این کتاب مطرح شده ـ با این واقعیت، بیانگر عمق دروغ پردازیهای این خاطره پرداز مدعی است.
رفیع‌زاده همچنین فصل مشبعی از کتاب را به بیان ماجرای مک‌فارلین اختصاص داده است. در این بخش ظاهراً سیا و آمریکا به دلیل تغییر سیاستهایشان در قبال انقلاب اسلامی ایران مورد نقد قرار گرفته‌اند، اما در واقع طراحان کتاب با این شیوه خواسته‌اند افتضاح سیاسی‌ مقامات کاخ سفید را متوجه ایران سازند. بدین منظور نویسنده کتاب سخاوتمندانه در این ارتباط نسبتهای فراوانی را متوجه مسئولان از جمله آقای منتظری، هاشمی و... می‌نماید که به دلیل سست بودن اساس آن، تأمل خواننده را برنمی‌انگیزد.
اما آن چه در این کتاب می‌تواند نظر تاریخ پژوهان کشور را به خود جلب کند جایگاه مهم رفیع‌زاده در تشکیلات بسیار پر رمز و راز حزب زحمتکشان است. بیان سوابق حزبی از سوی نویسنده تا حدودی موجب افشای روابط مثلث «زحمتکشان»، « ارتش شاهنشاهی» و «سیا» می شود. البته بعد از کودتای 28 مرداد ارتش جای خود را به ساواک داد. هر چند رفیع زاده می خواهد این گونه وانمود سازد که روابطش با سیا موجب حفظ موقعیت وی به عنوان مسئول ساواک در آمریکا از سوی همه رؤسای ساواک شد، اما در بیان داستان برخوردش با نصیری به عنوان رئیس جدید ساواک، دچار غفلتی شده و نقش تعیین کننده مظفر بقایی را آشکار ‌ساخته است.
به طور کلی مظفر بقایی و حزب وی در پوشش مبارزات ضدانگلیسی و با نفوذ در جرگه مبارزان واقعی، نقش تعیین کننده‌ای را در جایگزین کردن آمریکا به جای انگلیس داشتند. حتی براساس برخی اسناد،‌ بقایی در ایام نفوذ در میان مبارزان و قبل از روشن شدن ماهیتش در جریان کودتای 28 مرداد، نقش قابل ملاحظه‌ای در حذف فیزیکی عوامل قدرتمند لندن در ایران ایفا می‌کند. البته بخشی از کشاکش قدرت بین انگلیس و آمریکا از طریق عوامل محلی آنها در ایران آشکار شد. به عنوان نمونه مهدی بهار با نگارش کتاب «میراث خوار استعمار» عوامل آمریکا را به مردم شناساند و متقابلاً اسماعیل رائین با نگارش کتاب «فراموشخانه یا فراماسونری» فعالیت شبکه جاسوسان انگلیسی را در ایران مختل ساخت، اما فعالیتهای عوامل پشت‌ پرده‌ای چون بقایی حتی تا به امروز چندان آشکار نشده است. جالب این که نویسنده کتاب «اسناد خانه سدان» یعنی آقای رائین صرفاً از کمکهای فراوان آقای دکتر بقایی تشکر می‌کند.
بقایی در جریان نهضت ملی شدن صنعت نفت بدون هماهنگی با دکتر مصدق و به کمک رئیس شهربانی وقت «زاهدی»، عنصر دیگر وابسته به آمریکا، همه اسناد خانه رئیس شرکت نفت ایران و انگلیس، یعنی آقای نورمن‌ریچارد سدان را خارج می‌سازد و طی آن به لیست همه حقوق بگیران و عوامل و مرتبطین با دولت انگلیس در ایران دست می‌یابد. در آن ایام، که نفت ایران به ثمن بخس به تاراج می‌رفت، شرکت نفت ایران و انگلیس با اتکا به پشتوانه مالی اموال به غارت رفته، در واقع به شیوه‌های مختلف بر ایران حکومت می‌کرد که یکی از آن شیوه‌ها، قرار گرفتن عمده شخصیتهای سیاسی و فرهنگی کشور در لیست حقوق بگیران نماینده انگلیس در ایران بود.
دستیابی آمریکائیها به چنین منبع غنی اطلاعاتی از طریق بقایی، موجب شد که تمامی شبکه نفوذ انگلیس در ایران برای آنان شناسایی شود. جالب است بدانیم بخشی از این اسناد از طریق بقایی در اختیار دکتر مصدق قرار گرفت و همین اسناد در دادگاه لاهه ثابت نمود که انگلیسی‌ها در همه امور ایران به صورت کاملاً غیرقانونی دخالت می‌کرده‌اند.
بنابراین نقش بقایی در برقراری ارتباط نزدیک با همه جریاناتی که با تفکرات و گرایشهای مختلف، خواهان پایان دادن به حاکمیت استعماری انگلیس در ایران بودند، بسیار روشن است، اما زمانی که بعد از پیروزی ملت ایران بر انگلیس و خلع ید شرکت نفت ایران و انگلیس، نیاز شدید به وحدت بود تا ایران توسط ایرانی اداره شود، نقش مرموز بقایی آغاز شد و توانست به کمک شبکه اطلاعاتی آمریکا اختلافات داخلی را تشدید و به خصومت تبدیل کند و زمینه پیاده شدن کودتای آمریکایی و در نهایت جابجایی قدرت مسلط بر ایران را فراهم آورد. علی شهبازی در خاطرات خود از دوران بازداشت بقایی توسط دولت مصدق می‌نویسد: «در همین حال دیدم که دکتر بقایی هم که به وسیله چهار سرباز و یک افسر مراقبت می‌شود به طرف پادگان می‌رود. گروهبان مرتضوی که یک درجه دار با احساس و وطن‌پرست بود به قول سرهنگ کسرایی خفه نشد و این بار یک چهارپایه زیر پای خود قرار داد و با صدای بلند شعار داد: زنده باد دکتر بقایی، مرد شماره یک مخالف دولت! برخلاف سرهنگ کسرایی، دکتر بقایی ایستاد و وقتی که شعار دادن گروهبان مرتضوی تمام شد، با صدای بلند گفت: سرکار بگو زنده باد شاه، مرگ بر مصدق خائن، نوکر انگلیسی‌ها.» (کتاب محافظ شاه، ص60)
بنابر این بقایی حتی در بازداشت نیز تحرکات خود را به منظور بازگردانیدن عامل بیگانه یعنی شاه به کشور متوقف نساخته بود و به تحریک نیروهای ارتشی برای کودتا می‌پرداخت. با وجود چنین کارکردهایی، بعد از کودتا چهره بقایی به عنوان یک چهره منتقد حفظ شد، اما ارتباطات وی با سیا و ساواک از طریق عناصر بلندپایه حزب زحمتکشان تشکیلاتی‌تر شد و گسترش یافت. به عبارت دیگر، منصور رفیع‌زاده از طرف حزب به آمریکا اعزام شد تا به سهولت با سیا کار کند و از سوی دیگر به عنوان یک مقام بلندپایه ساواک، قدرت تاثیر‌گذاری حزب زحمتکشان را فزونی بخشد.وی با برخورداری از اطلاعات وسیع و روابط تعیین کننده موجب می شد در هر مقطعی که منافع آمریکا به خطر می‌افتاد، بقایی به سرعت وارد عمل شود و مشکل را برای آمریکائیان در ایران رفع و رجوع کند. به عنوان نمونه، در جریان قیام مردم در 15 خرداد 42 که روحانیت و مردم در دفاع از مرجعیت به میدان آمدند، وی توانست بسرعت در صفوف روحانیت تزلزل ایجاد نماید و برخی از شخصیتهایی را که ابتدا در حمایت از امام به پاخاسته بودند از ادامه کار منصرف سازد. البته چنان چه اشاره شد، خاطرات رفیع‌زاده به عنوان یک عضو برجسته حزب زحمتکشان صرفاً تا حدودی ارتباطات این حزب را مشخص می‌سازد و الا در مورد عملکرد مظفر بقایی و گروهش سخن بسیار است، هرچند تاکنون از آن غفلت شده و باید به منظور شفاف سازی تاریخ معاصر عنایت بیشتری به این حزب پر رمز و راز مبذول داشت.
در آخرین فراز این مقال توجه به این نکته خالی از لطف نیست که رفیع‌زاده به دلایل مختلف به هر وادی سرک می‌کشیده است.وی در میان خاطره نویسان تنها کسی است که وارد حصار آهنی تشکیلات اشرف می‌شود و اشاره‌ای به فعالیتهای گسترده این همزاد محمدرضا دارد. انجام عملیات تروریستی حتی در خارج کشور برای حذف مخالفان و به طور مستقل از ساواک، مقوله‌ای است که رفیع‌زاده از آن مطلع بوده، اما صرفاً به یک مورد آن اشاره می‌کند؛ زیرا وی به دلیل برخورداری از عنایات «ویژه» اشرف، نخواسته است بیش از این در مورد عملکرد این زن در داخل و خارج کشور سخن بگوید. به عبارت دیگر، رفیع‌زاده یعنی مطلع‌ترین فرد از عملکرد شبکه آهنی اشرف، ترجیح داده همچنان از این اطلاعات خود استفاده مادی ببرد کما این که به نظر می‌رسد وی برای نگارش این کتاب نیز مبلغ قابل توجهی از سازمانی که به آن تعلق دارد، دریافت کرده باشد. اما سرانجام عمری خیانت از طریق حزب زحمتکشان، ساواک و در خدمت سرویس اطلاعاتی بیگانه بودن می تواند درس گرانسنگی باشد که می بایست توسط تاریخ پژوهان به خوبی تبیین شود. با قتل مشکوک منصور رفیع زاده در واقع اطلاعات فراوانی دفن شد و این پاداش شاید تنها راه بستن چنین پرونده پر حجمی از سوی سرویسهای جاسوسی بوده باشد.

با تشکر
دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات