گلناز مقدمفر - کارشناس ارشد مسائل ایران
در آثار نظریه پردازان سکولار قرن بیستم، رویکرد انسان شناسی تکامل گرا به چشم می خورد، اما به طور کلی بین سکولاریزاسیون و انسان شناسی تکامل گرا از دو جهت تفاوت وجود دارد:
حاشیه ای شدن: غیر علم (science-non) از بین نمی رود بلکه اهمیت گذشته خود را از دست می دهد.
سکولاریزاسیون را پیامد شکلی از شناخت ماکس وبر می داند و آن را نتیجه استعداد ذهنی انسان نمی داند.
ویژگیهای جامعه سکولار
توقیف مالکیت و تسهیلات موسسات دینی به دست نیروهای سیاسی است.
تغییر از کنترل دینی به کنترل سکولار در زمینه فعالیت ها و کارکرد هایی که قبل از این برعهده دین بوده است.
انحطاط در نسبت زمان، انرژی و منابعی که انسان ها به علایق مافوق تجربی اختصاص می دهند.
افول نهادهای دینی.
- از میدان بدرکردن رفتار و نیز فرایض دینی از طریق مطالبه این که دقیقا مطابق با معیار فنی عمل شود.
- جایگزینی تدریجی آگاهی خاص دینی (که اتکا به مناسک، افسون ها یا نمازها را نیز در برمی گرفت) با خواسته های دنیوی.
- رها ساختن تفسیرهای عرفانی، شاعرانه و هنری از طبیعت و جامعه به نفع توصیف امر واقع، و همراه با آن، جدایی دقیق تمایلات ارزشی و عاطفی از جهت گیری های شناختی و اثبات گرا.
سکولاریزم
دو اصطلاح “سکولار” و “لائیک” چه در زبان فارسی و چه در زبان های اروپایی، در بسیاری از موارد به صورت مترادف به کار برده می شوند، هرچند گاهی برای اصطلاح سکولار معنای وسیع تر از لائیک در نظر گرفته می شود. لائیک در زبان فارسی به “عرفی”، “غیردینی”، “غیرمقدس”، “دنیوی” ترجمه شده است.به هر حال نه تنها در زبان فارسی این اصطلاحات دقیق تعریف نشده و برداشت های نسبتا گوناگونی از معانی آن ها وجود دارد، بلکه در غرب هم تعریف آن ها، به ویژه سکولاریزم، بحث برانگیز و غیر روشن است. زیرا کاربرد و تعریف آن ها، در طول زمان تغییر کرده و مثل بسیاری از مفاهیم علوم انسانی تعریف آن ها با توجه به حرکت تاریخی و جغرافیایی معلوم می شود.
به طور کلی کاربرد این دو اصطلاح به ویژه سکولاریزم در سیاست، حقوق، فلسفه، جامعه شناسی و دین با توجه به روند تاریخی آن ها قابل بررسی است و گفته شده است که مفهوم سکولار در طول تاریخ خود همیشه با نوعی ابهام و به صورت بحث برانگیزی به کار برده شده است.
سکولاریزم در جامعه شناسی به طور کلی یعنی کاسته شدن نقش نهادهای مذهبی در اداره امور جامعه، و واگذاری اداره نهادهای اجتماعی به دولت و سازمان های غیردینی و عرفی. این اصطلاح نخستین بار در مذاکراتی که منجر به صلح وستفالی در1648 شد توسط یک فرانسوی به کار رفت صلحی که به سی سال جنگ های خونین میان فرقه های مسیحی در اروپا پایان بخشید. در آن جا این اصطلاح در مورد سرزمین هایی به کار رفته که اداره آن از کلیسا به مقامات دولتی واگذار شد. سرزمینهایی که پیشتر برای جبران خسارت به کلیسا داده شده بود.
اما اصطلاح سکولار از دیرباز به معنی دنیوی، در مقابل (sacred) مقدس، درزبان های اروپایی به کار می رفت و همین معنی نیز همیشه با این اصطلاح، در هر تعریف خود، به نوعی همراه بوده است، با جدا شدن قلمرو علم از دین، و تجربی شدن علم، اصطلاح سکولار در مورد علوم تجربی به کار رفت. یعنی علومی که دیگر علوم الهی و با سرچشمه متافیزیکی نیستند. بعدها که نهادهای اجتماعی ای چون آموزش، سیاست نیز از قلمرو دین خارج شدند و راه مستقل خود را پیمودند. این اصطلاح به صورت صفت برای آن ها نیز به کار رفت.با گذشت زمان این اصطلاح حتی در مورد افراد هم به کار گرفته شد. وقتی می گویند فلان شخص یا جمع سکولار است یعنی مذهب اشتغال فکریش نیست و در مراسم اصلی زندگی چون مرگ، ازدواج و تولد کمتر و کمتر به تشریفات دینی اهمیت می دهد.به دیگر سخن اصطلاح سکولار در مورد افراد یا نهادهایی به کار برده می شود که اصل را بر دستاوردهای عقلی انسان، تا امور مقدس و ماورا الطبیعه می گذارند، لذا معنی آن بیشتر “غیردینی” است تا ضددینی. هر چند تنها در آمریکا این مفهوم نزد عموم به معنی ضد دینی به کار برده می شود. همان معنی ای که پاره ای از ایرانیان و مردم اروپا از اصطلاح “لائیک” در نظر می آورند.
سکولاریزم، که در موارد مختلف و دانش های گوناگون با کاربردهای مختلف به کار برده می شود، در رابطه با دین به این معنی به کار می رود که دیگر دین نیروی حاکم و تعیین کننده زندگی جامعه نیست، بلکه دین نیز یک تخصص یا یک نهاد در کنار دیگر نهادها و تخصص های موجود در جامعه است، در مورد چگونگی روند سکولار شدن جوامع اروپایی و در نهایت جوامع انسانی، جامعه شناسان مختلف تئوری های مختلفی ارائه کرده اند اما می شود گفت اساس تمام نظرات آنان پیرامون نظرات دو جامعه شناس است: ماکس وبر و دورکهایم.
دورکهایم
دورکهایم اصطلاح (differentiation) تفاوت گذاری را در این مورد به کار می برد و می گوید جوامع انسانی به تدریج امور دنیوی خود را که در آغاز همه به دست دین بود و از این رو مقدس انگاشته می شدند، در اختیار خود می گیرند. نهادهایی چون تعلیم و تربیت، حقوق، علوم گوناگون. با این تصرف کردن و در اختیار گرفتن، بشر این نهادها را از قلمرو مقدس به قلمرو غیرمقدس و یا ناسوتی (profane) انتقال می دهد.او معتقد است: “دین پیش تر همه چیز جامعه را در بر می گرفت، هر امر اجتماعی دینی بود، و این دو اصطلاح به صورت مترادف به کار برده می شدند. اما کم کم مسائل سیاسی، اقتصادی و علمی قلمرو خود را از قلمرو دین جدا کردند... خدا قبلا در تمام روابط بشر حاضر بود، اما در طول زمان از آن پا پس می کشد و به تدریج جهان را به انسان و درگیری هایشان وامی گذارد. حتی اگر بخواهد هم مسلط باشد تسلطی از راه دور و از بالا است... وی به تدریج فضای بیشتری را به عملکرد آزادانه بشر می دهد. این روند در نقطه خاصی از تاریخ اتفاق نمی افتد، بلکه می توانیم از همان آغاز تحولات جوامع شاهد آن باشیم. لذا این امر به شرایط توسعه و رشد جوامع بستگی دارد. اما روی هم رفته هر روز از تعداد آن دسته از باورها و احساسات گروهی، که به آن اندازه متمرکز و توانمند باشند که بتوانند ویژگی های یک دین را پیدا کنند، کاسته می شود. می توان گفت میانگین فشردگی وجدان عمومی به طور فزاینده ای کم می شود. این قلمروها که از مذهب مستقل می شوند به طور روزافزایی ناسوتی می شوند.”
وبر
ماکس وبر نیز از همین تحول و روند آن در جوامع انسانی سخن می گوید، وی بر آن است که جوامع از دوران جادویی- مذهبی به سوی دوران عقلانی حرکت می کنند، اگر در جامعه جادویی- مذهبی منظور اصلی از کار ارضای ارزش هاست در جامعه عقلانی اعمال و کارهای انسان ها برای دستیابی به اهداف معینی است. و در راه دستیابی به این اهداف نیز به حداکثر کارآیی اندیشیده می شود و احساسات و عواطف دخالت داده نمی شوند. سود و ضررها عقلانی سنجیده شده و بر آن مبنا عمل می شود. لذا چنین جهانی افسون زدایی شده (disenchanted) می شود.
شاینر به جای افسون زدایی، اصطلاح (transposition) جابجایی را به کار می برد، وی بر آن است که جوامع انسانی این روند را در شش مرحله می پیمایند:
1 . افول دین.
2 . هم رنگی و هم دلی دین با این جهان.
3 . جدا شدن و یا عدم درگیری جامعه و دین.
4 . جابجایی باورهای دینی و نهادها.
5 . غیرقدسی شدن جهان.
6 . تغییرات اجتماعی.
بدین ترتیب می توان گفت که در نهایت تمام این افراد یک مفهوم را بیان می کنند. این که جوامع از دوران قدسی و اسرارآمیز و جادویی بودن به سوی دوران دنیوی و عقلانی شدن حرکت می کنند و انسان ها کم کم به این نتیجه می رسند که جهان و امور آن را از زاویه نیروهای ماورا الطبیعه توجیه و تعبیر نکنند، بلکه برای درک دنیا و انجام کارهای اجتماعی دنیایی به عقل و اندیشه خویش تکیه کنند و نهادهای لازم را جهت اداره امور زندگی، به کمک عقل و تدبیر و درایت خویش، ایجاد کنند و به جای مراجعه به تعالیم و متون مقدس و یاری خواستن از نیروهای متافیزیکی، به عقل خودشان برای حل و اداره اموراتشان مراجعه کنند.این غیرقدسی شدن جهان و سکولار شدن امور سیاسی در غرب طی یک روند چند قرن صورت گرفت. رنسانس، جنبش پروتستانیسم، عصر روشنگری، و از همه مهم تر انقلاب صنعتی از عوامل اصلی سکولار شدن این جوامع هستند. با آن که همه جوامع غربی کم و بیش این روند را در شکل خود یکسان پیموده اند، اما در زمینه سیاسی، یعنی جدا شدن قلمرو دین و حکومت، راه ها و شیوه های گوناگونی را برگزیده اند، و هر یک به دلایل خود و تحت تاثیر شرایط خاص خود به آن روی کرده اند.همین تفاوت در انگیزه ها و اختلافات در شرایط تاریخی و اجتماعی، عملکردها و نتایج مختلفی را به بار آورده است. به طوری که در صحنه عمل و در واقعیت اجتماعی آن چه که در یک جامعه ممکن است سکولار انگاشته شود و در جامعه دیگر آن را کاملا با اصل سکولار بودن جامعه در تضاد می دانند و مردم جامعه دوم بر آن هستند که عملی که مردم جامعه اول می کنند ناقض اصل دخالت دین در حکومت است.
نقد سکولاریزم
یکی از رایج ترین نقدها به سکولاریزم به عنوان یک فلسفه، انتقاد از تاکید سکولاریزم بر زندگی این جهانی به جای حیات اخروی یا سعادت روح بشر است. طبق اصول سکولارها، کنش ها و باورهای ما باید بیشتر و مهم تر از هر چیز بر اساس پیامدهای حاضر این کنش ها بر زندگی خودمان و دیگر انسان ها باشد.
البته این دیدگاه کاملا مخالف آموزه های بسیاری از ادیان جهان است، ادیان نیز به بهبود زندگی بشر علاقمند هستند، اما علاقمندیشان بسیار متفاوت با علاقه سکولار است. دغدغه اصلی ادیان، سرانجام روح یا جوهر غیرمادی دیگری است که فراتر از وجود مادی ما می انگارند. بنابراین انگیزه های دنیوی و مادی را ناکافی و نامناسب می دانند.
یک نقد دیگر این است که سکولاریزم نمی تواند مبنای محکمی برای اخلاقیات فراهم کند. به گفته ناقدانی که این ایراد را پیش می کشند، اخلاقیات نیازمند پذیرش اصول یا ارزش های ماوراطبیعی، ابدی و مطلق است و فلسفه های ماتریالیستی یا این جهانی نمی توانند چنین اصولی را تامین کنند. هنگامی که نظام های سیاسی و اجتماعی از چنین اصول و ارزش هایی رویگردان شوند، در قلمرو اخلاق نیز حرفی برای گفتن ندارند و نظام اجتماعی فاقد اخلاق به هرج ومرج، فساد، بی بندوباری و نابودی می انجامد.
ایراد دیگری که مطرح می شود این است که فرآیند سکولاریزاسیون موجب می شود که مردم از ریشه های دینی و فرهنگی خود بیگانه شوند. عموما این ایراد از جانب مسیحیان محافظه کار مطرح می شود، اما مسلمانان و یهودیان محافظه کار هم چنین ایرادی به سکولاریزم گرفته اند. زوال سیطره دین در جامعه سکولار باعث می شود که مردم هرچه کمتر مجال یابند تا سنت دینی و تعالیمی را بیآموزند که میراث فرهنگیشان است و این مسئله منجر به زوال فرهنگ بومی می شود.