به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در سه بخش منتشر میشود. (بخش اول)
زندگینامه
محمدمهدی ابراهیمعراقی در سال 1309 در جنوب تهران متولد شد. تحصیلات دوران ابتدایی را در دبستان حافظ و دوران متوسطه را ابتدا در دبیرستان مروی و سپس در دبیرستان دارالفنون سپری ساخت. در سال آخر دبیرستان به دلیل مشکلات اقتصادی ترک تحصیل و به فعالیت اقتصادی آزاد پرداخت. عراقی در دوران تحصیل در دبیرستان با نواب صفوی آشنا شد و به روایتی یکی از دلائل به پایان نرساندن سال آخر تحصیلات متوسطه فعالیتهای سیاسی در پانزده سالگی و در قالب مبارزات فداییان اسلام بوده است. در شانزده سالگی به عضویت مرکزیت این سازمان درمیآید. همزمان با آغاز حرکت مردم برای ملی کردن صنعت نفت به عنوان رابط بین آیتالله کاشانی و دکتر مصدق عمل میکرد. در جریان تشکیل جبهه ملی، به درخواست دکتر مصدق به همراه جمعی از فداییان اسلام وی را برای تحصن در دربار یاری میدهد. بعد از نخستوزیری دکتر مصدق و تیره شدن روابط جبهه ملی با فداییان اسلام و دستگیری نواب، عراقی از ملّیون فاصله میگیرد. وی سپس در جریان اعتراض به دستگیری رهبر فداییان و تحصن به همراه 52 نفر، دستگیر و بعد از هفت ماه حبس، در تاریخ 25 تیرماه 1331 آزاد شد. در جریان اوجگیری اختلافات بین آیتالله کاشانی و دکتر مصدق که منجر به کودتای آمریکایی 28 مرداد 1332 گردید، نواب صفوی اعلام بیطرفی نمود اما عراقی با این نظر مخالف بود. همزمان با این ایام ازدواج کرد و در این ایام هزینههای زندگی او از مالکیت کوره آجرپزی «اتم» تأمین میشد.
عراقی بعد از رحلت آیتالله بروجردی برای تحقیق در زمینه انتخاب مرجع تقلید جدید مدتی به قم رفت و به مطالعه در احوالات مجتهدین مطرح پرداخت. در این ایام بود که مجذوب فضل و تقوای آیتالله خمینی شد و از آن پس همه فعالیتهای خود را با محوریت ایشان پی گرفت. در سال 1342 به فکر تشکیل یک سازمان برای ایجاد هماهنگی در نیروهای مذهبی عمدتاً در بازار تهران افتاد که پس از گفتوگوهای فراوان، جمعیت هیأتهای مؤتلفه شکل گرفت. وی در جریان قیام 15 خرداد 1342 نقش بسیار مؤثری ایفا کرد و توانست در شکلگیری شخصیت جدید طیب تأثیر بسزایی داشته باشد. بعد از اعدام انقلابی حسنعلی منصور که واکنشی از سوی مؤتلفه به تبعید امام بود، شهید عراقی به همراه جمعی از یاران تشکیلاتی خود در 19 اسفند 1343 دستگیر شد و ابتدا به اعدام و سپس با یک درجه تخفیف به حبس ابد محکوم گردید. همزمان با آغاز اعتراضات مردمی در نیمه دوم سال 1355 به همراه جمعی آزاد شد و فعالیتهای سیاسی خود را از سر گرفت. وی به دنبال هجرت امام از عراق به فرانسه با نظر آیتالله بهشتی به پاریس رفت اما پس از چندی برای کمک به ساماندهی تظاهرات تاسوعا و عاشورای 1357 به ایران بازگشت. عراقی بعد از پیروزی انقلاب مدتی به حکم امام عضویت شورای مرکزی بنیاد مستضعفان و سپس به اتفاق آقای مهدیان، سرپرستی روزنامه کیهان را به عهده گرفت. وی در مؤسسه کیهان مشغول خدمت بود که در چهارم شهریور سال 1358 به همراه فرزندش حسام بعد از خروج از منزل توسط گروه فرقان (این گروه به طور غیرمستقیم توسط مجاهدین خلق هدایت میشد) آماج گلوله قرار گرفته و به شهات رسید.
---------------------------------------------------
جلسه اول، نوار شماره یک: 8 نوامبر 1978 مطابق با 17 آبان 1357
مصدّق در این موقع طرحی به مجلس میدهد که هیچ دولتی بدون موافقت وکلای مجلس شورای ملی حق امتیاز به غیر را ندارد. این طرح در سال 1323 در مجلس تصویب میشود. ولی، نماینده دولت شوروی در سفارت شوروی کنفرانس مطبوعاتی تشکیل میدهد و دفاع میکند از پیشنهاد امتیاز خود، یعنی قراردادشان، و ادعا میکند که ملّت ایران با این پیشنهاد ما موافق است، و این دولت دستنشانده امپریالیسم است که مخالف این پیشنهاد میباشد، چون منافع ملت دوست [و] همسایه خودمان را در نظر گرفتیم که این پیشنهاد را دادهایم.(ص19)
سیدمجتبی میرلوحی، محصلی بود در دبیرستان صنعتی، این سید مجتبی، همان میرلوحی کسی است که بعدها به نام نواب صفوی مشهور میشود. همانطور که در قبل گفتم، در دوران بچگی عشق و علاقه زیادی به درس علوم قدیمی و روحانیت داشته، ولی متأسفانه در بچگی چون پدرش را از دست میدهد و در منزل دائیش پرورش پیدا میکند، دائیش هم که یک قاضی دادگستری به نام صفوی بود مخالفت میکند و نمیگذارد که در کانال روحانیت به لفظ قدیم رشد پیدا بکند و نتیجتاً این، علاوه بر این که درس علوم جدید را میخواند، در مسجدی که توی همان خانیآباد بوده شروع میکند به درس قدیم خواندن. در سال 1321 که درس او تمام میشود، به حساب در خرداد 1322، چون رشتهاش رشته صنعتی بوده در شرکت نفت استخدام میشود. بعد از مدت کوتاهی از تهران به آبادان انتقال مییابد...(ص20)
شش ماهی از ورود ایشان نگذشته بود که یک حادثهای در شرکت نفت اتفاق میافتد. یکی از این به حساب متخصصین انگلیسی، یکی از کارگران ایرانی را میزند که سروصورتش خونی میشود. خوب، این خبر به گوش ایشان میرسد و شب با بچّهها جلسهای تشکیل میدهند و قرار میشود که دعوتی بشود و تراکتی پخش شود بین بچّهها که صبح قبل از اینکه بچّهها سرکار حاضر بشوند، توی پالایشگاه جمع بشوند... پلیس و نظامیها که قبلاً آنجا آماده شده بودند دخالت میکنند چند تا تیر هوائی میزنند و چند نفری را میگیرند. اما سید از این وسط فرار میکند و به خانه یکی از دوستانش [میرود]، و شب هم توسط یکی از قایقها یا لنجها از آبادان به طرف بغداد میرود و از آنجا هم میرود نجف. در آنجا [نجف] مشغول خواندن درسش بوده که یکی از این کتابهای کسروی به دستش میرسد که توهین به امام جعفر (ع) کرده بود. بعد از مطالعه کتاب، کتاب را پهلوی دو تا از مراجع نجف میآورد و نظر آنها را میخواهد. یکی علاّمه امینی صاحب کتاب الغدیر، و یکی هم حاج آقا حسین قمی که هر دو تا از اساتید ایشان بودند.(ص21)
آقای قمی وقتی کتاب را مطالعه میکند، حکم ارتداد نویسنده کتاب را اعلام میکند. اما، آقای امینی متوجه میشود که منظور سیّد از این سئوال چیست. توصیه میکند که شما بهتر است به دَرسَت اینجا ادامه بدهید، چون آدم خوش استعدادی بود در کارش. بعد، ایشان اصرار میکند که در هر حال شما نظرتان را بگوئید و ایشان نظرش را نمیگوید و اصرار داشت که ایشان به درسش ادامه بدهد. ولی، سیّد وسائلش را جمع میکند و حرکت میکند به طرف تهران.(ص22)
در تهران هم محافل مذهبی فقط به صرف اینکه در منابر علیه کسروی صحبت میکردند، یا به حضور شما عرض کنم که حکم تکفیر فلان و این حرفها بود، کسی نرفته بود آنجا با او، دو به دو یا در یک مجمع عمومی صحبت کند. تا اینکه سیّد به تهران میآید، (میآید تهران) با چند تا از آقایان تماس میگیرد، صحبت میکند که ما یا یک دعوتی بکنیم در یک مجمع عمومی همه مردم هم باشند... به منزل آقای طالقانی میآید، با آقای طالقانی یک مقدار صحبت میکند و آقای طالقانی هم یک مقدار تشویقش میکند، و قرار میگذارد که من میخواهم بروم توی کلوپ کسروی، آنجا با او صحبت کنم و همین کار را هم میکند. [کسروی] کلوپی داشت در خیابان حشمتالدوله. یک روز تنها میآید کلوپ کسروی. البته ساعت 2-5/1 بعدازظهر بود.(ص23)
تا ساعت هفت بعدازظهر میشود و میروند در سالن سخنرانی و کسروی هم میآید، معرفیش میکنند به کسروی، و بعد میرود پشت تریبون قرار میگیرد، از همان حرفهایی که برای بچهها زده، به خود کسروی هم میگوید... کسروی شروع میکند به صحبت کردن، یک چند آیهای از قرآن میخواند که البته عوضی بود، یعنی جعل کرده بود آیاتی از قرآن. حالا به یک اعتباری خواسته یک محکی بزند، ببیند سیّد مایهای دارد یا ندارد، متوجه میشود یا نمیشود. سید فوراً اعتراض میکند و میگوید این قرآن، شما این آیات را هرجا است بردار بیاور. میگوید [کسروی] که نه، شوخی کردم همچنین چیزی نیست. بعد، همین مسائل اجتماعی را سیّد در اطرافش صحبت میکند که شما در برابر این چه استدلالی دارید الان که ما امروز از هر وقت بیشتر احتیاج به وحدت داریم و جامعه را با هم متحدشان کنیم. کسروی در برابر این استدلالات، مسائل فرعی و یا جنبی و یا مثالهایی که روی مذهب سنتی که در جامعه حاکم بود، یا انحرافاتی که به اسم دین در داخل دین شده بود، از اینها مثال میزند. میگوید ما باید اول اینها را حل بکنیم و آنها را درست بکنیم، بعد بیائیم سر این مسائل اجتماعی. اصلاً مذهب نمیتواند نقشی داشته باشد، کما اینکه قبل از مشروطه هم حکومتهایی که اینجا بود حکومت مذهبی بوده دیگر، نتوانسته نقشی داشته باشد.(صص25-24)
البته، چند روزی در اطراف اینها صحبتها را ادامه میدهند و نتیجه این میشود که از این کانال به جایی نمیرسند، از این طریق به جایی نمیرسند، بین بچههایی که آنجا نشسته بودند دو دستگی ایجاد میشود. و سیّد آخرین روزی که از جلسه میآید بیرون، میگوید من به تو اعلام میکنم که از این ساعت من وظیفهام نسبت به تو تغییر میکند و از طریق دیگری من با تو برخورد میکنم...(ص25)
در 23 اردیبهشت ماه سال 1324، در یک روز بعدازظهر، کسروی که ساعت 5/1 الی 2 بعدازظهر به طرف خانهاش میرفته است، در میدان حشمتالدوله [سیّد] هدف گلولهاش قرار میدهد. ولی، چون اسلحهاش خیلی قراضه بوده، گلوله اوّل را که میزند، گلوله دوّم گیر میکند توی آن، هرچه تکانش میدهد گلوله درنمیرود. خلاصه، میپرد کلّه کسروی را میگیرد و با ته هفتتیر توی سرو کلهاش میزند، که بعد هم پلیس میرسد، میگیرد او را و میبرد به شهربانی. کسروی میرود مریضخانه، اما چند روزی میماند و از مریضخانه خارج میشود...(صص26-25)
در حدود دو ماه سیّدآنجا میماند و بعد هم با قید کفیل او را آزاد میکنند. سیّد وقتی بیرون میآید به فکر این میافتد که یک محفلی، یک سازمانی، یک گروهی، یک جمعیّتی را بوجود بیاورد برای مبارزه. این فکر به نظرش میآید که از وجود افرادی (من) باید استفاده بکنم که تا الان این افراد مخلّ آسایش محلاّت بودهاند.مثل این اوباشها که توی محلاّت هستند، گردنکلفتها، لاتها به حساب آنها که عربدهکشهای محلاّت بودهاند. حالا چرا این فکر را میکند؟ اولاً میگوید یک انسانهای منحرفی را من آمده باشم اصلاح کرده باشم، این یک فکرش بوده. و فکر دومش هم این بوده که خود سالم شدن اینها که هر کدام یک موقعیت محلّی دارند، این باعث سئوال میشود که آخر چطور شده این تا دیروز این شکلی بوده، مثلاً حالا امروز این شکلی شده. بعد، متوجه تعلیمات میشوند... دوستانی که به دور مرحوم نواب جمع شده بودند، اکثر آنها مرحله اوّل از این جور افراد بودند. ولی، مراحل بعدی بچههائی بودند که نسبتاً متدین بودند، از خانوادههای متدینی بودند.(ص26)
در تاریخ 23 یا 24 اسفند ماه سال 1324 که چهار تا از برادران به نام سیدحسین امامی، سیدعلی امامی، جواد مظفری و علی فدائی، در موقعی که شکایتی شده بود علیه کسروی در دادگاه، در دادگستری بازپرس احضار کرده بود کسروی را، او با منشیاش و گارد محافظش میآید در دادگستری... یکی دو تا از برادرها که در ارتش بودند از این موقعیت استفاده میکنند، موقعی که کسروی میرود داخل اطاق بازپرسی بشود، اینها از لباسهایشان استفاده میکنند میآیند مأمور در اطاق بازپرس را رد میکنند، میگویند شما نمیخواهد اینجا بایستید، بروید. اینها که وقتی رد میشوند و میروند، این چهار نفر هم میآیند توی اطاق. خود آن افسرها هم میروند. میروند توی اطاق؛ خلاصهاش شروع میکنند حمله کردن به کسروی، دو تیر به او میزنند، آن منشی میآید تیراندازی بکند که یک تیر هم میزنند به منشی.(ص27)
نتیجتاً با مشورتی که قضات دادگستری میکنند، این میشود که تعدادی بروند آنجا به عنوان شریک جرم، که تعداد اینها بیاید بالا، که وقتی هم بروند دادگاه مثلاً یکی دو ماه، یکی سه ماه حبس برای آنها بنویسند. چهار تا چهار تا میروند آنجا خودشان را معرفی میکنند، میگویند ما بودیم، نشانی هم میدهند. عین نشانی هم برای همدیگر که ما بودیم این کار را کردیم که در حدود صد یا صد و خردهای نفر میشوند. وقتی هم آنها را میبرند به دادگاه، به هر کدام سه ماه، سه ماه و چند روز (به آنها) حبس میدهند و از زندان میآیند بیرون.(ص28)
آمریکائیها خیلی ناراحت شدند. دیدند که انگلیسیها یک سهمی دارند، روسها هم که دارند سهمشان را میگیرند، اینها سرشان بیکلاه است. به شاه فشار آوردند، شاه هم به آمریکائیها قول داد که اگر قوام امتیاز نفت شمال را به آنها بدهد، ما هم بلوچستان را در اختیار شما میگذاریم، شما آنجا در اکتشافات نفتی شرکت بکنید و مال خودتان باشد.(ص30)
بعد از انتخابات، لایحه امتیاز نفت شمال میرود در مجلس، وقتی که این را مطرح میکنند، وکلا دولت را استیضاح میکنند؛ راجع به حقوق از دست رفته ما از شرکت نفت، چون تا سال 1320 اصلاً در هیچ جا پروندهای به نام اینکه دولت ایران از شرکت نفت ایران- انگلیس پولی گرفته باشد، نداریم. اصلاً همچنین چیزی نداریم در هیچ جا، دفاتر دارائی بگوئیم، وزارت امور خارجه بگوئیم، همچنین چیزی اصلاً نداریم. بعد از اینکه، هرچه ادعا میکردند که این پول ما چه شده؟ میگفتند ما راجع به اسلحه، دادهایم به ایران، پول اسلحه است که دادهایم به ایران. و چون که جزء بودجه مملکت هم نبوده، بعد از شهریور 1320 بود که پول نفت جزء بودجه کشور شد، قبلش مربوط به رضاخان بوده و هر چه بود در اختیار خود او بود.(ص31)
وقتی که متفقین میآیند اینجا، مرحوم کاشانی را میگیرند و به اراک تبعیدش میکنند. غیر از کاشانی یک تعداد زیادی بودند که از جمله همین سپهبد زاهدی. سپهبد زاهدی از جمله بازداشت شدگان متفقین بود. اینها تا سال 1325 تقریباً اینجا زندانی بودند، سال 1325 آزاد میشوند. خوب، کاشانی سابقه مبارزه داشته، بخصوص در عراق علیه انگلستان زیاد مبارزه کرده و در میدان جنگ هم بوده و پایش هم تیر خورده بود... نتیجه این شد که [نواب] گفت بیایم مرکز بهتر میتوانم کار بکنم. [بعد از چند ماه حضور در میان عشایر] بعد از آمدن، مصادف میشود با آزاد شدن مرحوم کاشانی. خلاصهاش با کاشانی میروند صحبت میکنند و نظرات خود را به کاشانی میدهد، که اگر تو آماده باشی ما یک مبارزهای را شروع کنیم برای ایجاد یک حکومت اسلامی، کاشانی موافقت میکند، این به حساب میثاق و پیوند، مصادف میشود با اوایلی که هژیر آمده بود روی کار.(ص32)
حضار: حاج آقا شما از چه سالی با حاجآقا نواب بودید؟ حاج مهدی عراقی: من از سال 1324. مسئله فلسطین پیش آمد. تظاهراتی به رهبری کاشانی و کارگردانی مرحوم نواب در ایران بوجود آمد و یکی دو تا میتینگ هم در مسجد سلطانی و مسجد شاه دادند و از دولت خواستند که خلاصهاش اینها حرکت بکنند به طرف فلسطین و چند جا محلهای اسمنویسی بوجود آوردند. از جمله آنها اتحادیه مسلمین در خیابان خیام که در منزل خود کاشانی بود. حضار: اتحادیه مسلمین مال کی بود؟ حاج مهدی عراقی: حاج سراج انصاری بود و حاج آقا رضا فقیهزاده در آنجا دستی داشت.(ص33)
بعد از مذاکرات زیادی که با دولت کردند، اوّل قرار بود که یک پایگاه یا دو تا پایگاه در اختیار اینها بگذارند در اینجا که یک مقدار جوانها که اسمنویسی کردهاند بروند تمرین بکنند و آمادگی داشته باشند برای میدان جنگ. یکی دو ماهی اینها را معطّل کردند، بعد که اینها منصرف شدند و با خود فلسطینیها تماس گرفتند، قرار شد در همان قسمتهای فلسطین اینها بتوانند بروند آنجا تمرین کنند برای میدان جنگ. و نهایت امر این شد که دولت ایران اجازه حرکت نداد به آنها و نگذاشتند بروند. بعد از اینکه این عمل اتفاق افتاد، هر روز تظاهراتی علیه دولت میشد، هر روز به عناوین مختلف.(صص34-33)
نقشه میکشند برای ترور او [محمدرضا پهلوی] اگر این کشته شد که خوب، «علیرضا» میشود رئیسجمهور و رزمآراء هم میشود نخستوزیر. اگر کشته نشد، عامل جوری تهیه بشود که این دو نیروی فعالی که الان در ایران هستند، یکی نیروی مذهبی به رهبری کاشانی و مرحوم نواب و یکی هم حزب توده، این دو نیرو را خنثی کنند. رزمآراء در اینجا دست اندرکار میشود. حضار: نقشه کی بوده است؟حاج مهدی عراقی: نقشه غرب. عواملی که در حزب توده داشته مثل مصطفی لنگرانی، با اینها تماس میگیرد، اینها ناصر فخرآرائی را به او معرفی میکنند که عضو جوانان توده بوده است. بعد، ناصر... یک چند روزی هم آنجا دور و بر کاشانی میپلکیده، بعد، از کاشانی تقاضا میکند که یک کاری برای او در نظر بگیرد. میگوید چه کاری باشد؟ میگوید اگر بشود در یکی از روزنامهها استخدام بشوم، خبرنگار بشوم. معرفی میکند او را به روزنامه پرچم اسلام. پس، ناصر دو تا ارتباط پیدا کرد، یعنی همان نظری که داشته: یکی با گروه مذهبی که رهبریش با کاشانی بوده، یکی هم که پرونده حزب توده را داشته یا سازمان جوانان حزب توده را داشته است. روز 15 بهمن، وقتی شاه میرود، مصادف بود با روز سالگرد فوت ارانی. اکثر اعضاء حزب توده در تهران نبودند و سر مزار بودند.(ص34)
روز شانزدهم، صبح حزب توده منحل اعلام میشود و کلوپ و باشگاهش و حزبش را چپاول میکنند و به تاراج میبرند. شب 16 بهمن هم میریزند خانه کاشانی، یک تانک میآید در خانه و کاشانی را با پیراهن و زیرشلواری- سرتیپ دفتری که رئیس شهربانی بوده- میگیرد و یک چک هم توی گوشش میزند و میفرستد به قلعه فلکالافلاک در خرمآباد. از صبح بگیربگیر راه میافتد... آقا شیخ عباس علی اسلامی را گرفتند، حاج آقا رضا فقیهزاده را گرفتند، شیخ مهدی شریعتمداری، مرحوم سیدعبدالحسین واحدی... اینها تقریباً سرشناسها بودند. یک مشت افراد دیگری هم بودند توی اینها.(ص35)
جلسه اوّل؛ نوار شماره دو: 8 نوامبر 1978 مطابق با 17 آبان 1357
در همین موقع مرحوم نواب چهل نفر از دوستانش را میفرستد قم، منزل آقای بروجردی و متحصّن میشوند برای اینکه مرحوم کاشانی را از آنجا خارجش بکنند. دو سه روز میگذرد. تا دو سه روز اول کسی سراغ اینها نمیآید که اصلاً شما برای چی آمدهاید؟ چکار دارید؟ چرا آمدهاید. اینجا؟ بعد از دو سه روز (که روز سوم یا چهارم بوده) که آقای بروجردی میآید، بچّهها مشغول قرآن خواندن بودهاند. وقتی ایشان وارد میشود، میگوید من فکر کردم که من مردهام که شما قرآن میخوانید. که مورد اعتراض یکی از بچّهها قرار میگیرد که کتاب قرآن، کتاب قانون اساسی ماست... کارش به جائی رسیده که خلاصهاش باید سر قبرها که خوانده شود هیچی، و کسی هم که بر مسند پیامبر نشسته، چنین داعیهای دارد. خیلی آنجا حمله میکند به بروجردی و بعد یکی دیگر از بچهها به نام محمدی اردهالی بلند میشود با یک زبان چرب و نرمی خلاصهاش ترمیم میکند که اینجا منزل نایب امام ماست... بعد از رفتن ایشان، دور خانه محاصره میشود و دیگر بچّهها بیرون هم نمیتوانستند بیایند که برای خودشان هم غذا تهیه کنند.(ص36)
کاری که اینجا انجام میشود (که) کاشانی را از قلعه فلکالافلاک به لبنان میفرستند... این اواخر مجلس دوره پانزدهم بود. شاه که نیروهای مخالفش را تقریباً از بین برده بود و حزب و جمعیتی نبود که بتواند جلویش بایستد، خواست پایههای حکومتش را محکمتر بکند، به فکر افتاد که مجلس مؤسسانی را تشکیل دهد و چند ماده به مواد قانون اساسی یا متمّم قانون اساسی اضافه کند. یکی به حساب فرمانده کل قوا بود که تا آن موقع در اختیار شاه نبود، این را نمایندگان ملت تفویض کنند به شاه. یکی مسئله مجلس سنا بود... یکی هم انحلال مجلسین بود که از اختیاراتی بود که به شاه داده بودند... سال 1328 بود. یک ماده که به حساب از همه مهمتر و خطرناکتر بود، الغاء رسمیت مذهب جعفری بود. وقتی که این خبر به مرحوم نواب میرسد پانزده تا نامه برای این پانزده وکیل به حساب انتصابی یا انتخابی با جوهر قرمز مینویسد، که خلاصهاش، اگر حاضر بشوید و به این ماده رأی بدهید، با یک رأی هم از بین خواهید رفت.(ص37)
بعد از تصویب این چهار ماده، اولین فرمانی که صادر شد فرمان انتخابات مجلس سنا بود. بچّهها شروع کردند فعالیت (کردند) برای مرحوم کاشانی. یک اعلامیهای مرحوم نواب داد به این عنوان که: مجلس سنا و هیچ مجلسی بدون حضور حضرت آیتالله کاشانی رسمیت ندارد، آری رسمیت ندارد و بر همه مسلمین فرض است که در انتخابات شرکت کنند و رهبر تبعیدی خود را به وطن برگردانند. خوب، فعالیت شدیدی شد و کاشانی هم انتخاب شد، ولی شاه با انتخابش مخالف کرد و اظهار کرد که ایشان بهتر است در مجلس شورا که نماینده مردم هستند، انتخاب بشوند... کاشانی از آنجا نامهای میفرستد برای مرحوم نواب برای انتخابات مجلس شورا و اسم چند نفر را هم ذکر میکند، همین چند نفری که بعد موسوم میشوند به اقلیت در مجلس، که مصدق، دکتر بقائی، حائریزاده، شایگان، حسین مکّی، عبدالقدیر آزاد و نریمان [بودند].(ص38)
در ضمن یک نامهای هم [مصدق] برای مرحوم نواب مینویسد که شما دوستانتان را بفرستید اینجا، من با آنها کاری دارم. صبح جمعه بود، تعدادی از بچهها رفتند خانه مصدق... وقتی مصدق آمد، یک فردی شروع کرد به شعار دادن و صلوات فرستادن. مصدق گفت: سکوت شعار ماست. هر کسی که سکوت نکند از ما نیست... وقتی آمدیم دم کاخ، آن افسری که مأمور کاخ بود آمد جلو، گفت اینجا چه کار دارید؟ مصدق گفت: اینجا خانه ملّت است، ملت آمده در خانه خود. رفت تو برگشت، هژیر آمد. هژیر آمد و گفت چه کار دارید؟ مصدق به هژیر گفت: ای هژیر تو هژیر نیستی، تو اجیری. بروید به شاه بگوئید که اینجا خانه ملّت است، ملّت میخواهد بیاید داخل... هژیر رفت و باز دو مرتبه برگشت، گفت همانی که اول گفتم، شاه گفته نمایندههای خود را انتخاب بکنید. که آنجا در حدود 20 نفر انتخاب شدند. مصدّق، شایگان، حائریزاده، عبدالقدیر آزاد، مکّی، عمیدنوری، جلالی نائینی و یک تعدادی دیگر بودند. و قرار شد که یک چند نفری هم رابط باشند بین متحصّنین و بیرون، که بیایند ببینند کاری، چیزی اگر داشته باشند آنجا. حاج ابوالقاسم رفیعی مدیر انتظامات فداییان اسلام بود، قرار شد با یکی دیگر از بچهها ساعت 5 بعدازظهر بیایند و با اینها تماس بگیرند. ساعت 5 ایشان میآید، میگویند بروید ساعت 6 بیایید. وقتی یک ساعت، یک ساعت و نیم دیگر میآید، مینوت تأسیس جبهه ملی را از آن تو میآیند میدهند به دست حاجابوالقاسم رفیعی، که با موافقت شاه جبهه ملی در ایران بوجود میآید.(صص40-39)
وقتی این مینوت را که آوردند و دادند دست نواب که ببرند و چاپش بکنند، ایشان ناراحت شد و منع کرد بچهها را از این کار و گفت تشکیلات و حزب و جبههای که با موافقت پسر رضاخان بوجود آمده باشد، برای ما ارزش ندارد. هر چه بدبختی است از اینجاست، کانون فساد اینجاست. ما با کاشانی صحبت کردیم که این کانون فساد را برداریم... ولی، با اصراری که به حساب بچّهها داشتند بخصوص که الان میخواهد یک حرکتی بوجود بیاید، اگر از همین جا این حرکت پاره بشود ممکن است ضررهایش بعد متوجه ما بشود، اینکه حالا شما نظارت داشته باش بر اینها که اگر خواست کار خلافی انجام بشود، آن موقع مخالفت بکنی. تا ساعت یک و دو نیمه شب این موضوع مورد بحث بود. یک عده موافق، یک عده مخالف، نهایت امر نتیجه به اینجا رسید که مرحوم نواب گفت که من دستور چاپ آنرا نمیدهم، خودتان هر کاری که میخواهید بکنید. ولی، از طریق دیگری که با بچههای دانشگاه تماس گرفته بودند، قرینهای هم در اختیار آنها گذاشته بودند و بچّهها آنرا چاپ و منتشر کردند.(صص41-40)
انتخابات دوره شانزدهم بود و رسیدیم به آنجائی که دکتر بقائی با وزارت کشور صحبت کرد و موافقت کردند که سازمان نظارت بر آزادی انتخابات را تشکیل بدهند، و در حدود 50 نفر اسمنویسی کردند که یک تعدادی در حدود 25 تا 26 نفر از بچههای فداییان بودند، بقیه هم از بچههای دانشگاه بودند. سه تا حوزه در قسمت جنوب و سه تا حوزه در قسمت غرب تهران در اختیار بچهها بود... کاندیداهای دولتی برای خودشان یک مشت از افرادی را آورده بودند و گذاشته بودند پای صندوقها که میرفتند از دهات اطراف یا شناسنامههایی که صاحبشان مرده بود میدادند به اینها و میآمدند اینها رأی میدادند... دو نفر را گذاشته بودند از طرف به حساب (لیست) باند دولتی در مسجد ترکهای بازار پای صندوق، به نامهای ایرج بلالی و مهدی سخنائی، این دو نفر یک تعداد آرای نوشته شده در جیبشان بود، وقتی این گروهها، این دهاتیها را میآوردند، اینها یکی یکی رأیها را میدادند به اینها و میبردند و میانداختند توی صندوق. از این لاتها و اوباشهای محلاّت جمع میشدند از این چیزها هم میآوردند و از این کارها میکردند.(صص42-41)
یک برخورد هم در مسجد حاج حسن شد، یک دانشجویی رفته بود روی چهارپایه ایستاده بود برای بچّهها صحبت میکرد، شعبان جعفری [شعبان بیمخ] با دار و دستهاش آمدند تو، تا رسید گفت او پول گرفته، بکشیدش پائین. او را کشیدند پائین. حضار: شعبان جزو ملّیون بود؟ حاج مهدی عراقی: نه خیر، جزو باند دولتی بود، برای دولتیها کار میکرد، برای سید محمد صادق طباطبایی، محمد علی مسعودی، خسرو هدایت، فتحالله فرود، رشیدیان، خلاصهاش برای ده، یازده تا [کار میکرد]. همچنین سه چهار دقیقه از این مطلب نگذشته بود که بچهها رسیدند، یک جیپ زیر پایشان بود که مرتب در گردش بودند. رسیدند و گفتند (به او) که جریان این جوری است. یکی از بچّهها فوراً رفت دو سه تا از آن فحشهای چارواداری نثار شعبان کرد: مرتیکه برو مثلاً فلان کارت را انجام بده، کار تو به اینجا رسیده که بیایی توی مسجد و جلوی کار انتخابات [را بگیری] و بچّهها را از چهار پایه بکشی پائین؟! چون او هم دید که (تعداد) بچّهها زیاد هستند، صلاحش نبود آنجا حرفی بزند، رفت بیرون و چند دقیقهای طول نکشید و یکی از نوچه (هایش) را فرستاد. او هم آمد یک خرده قلدورن و اُلدورن کند که یک فصل کتک تمیز تو مسجد خورد و از در مسجد رفت بیرون.(ص43)
دو یا سه روز بیشتر به آخر قرائت باقی نمانده بود که یک روز 2 بعدازظهر بود، دیدیم پشتبام شبستان مسجد خیلی شلوغ است. بچّهها رفتند ببینند چه خبر است، دیدند که پلیسها از توی کوچه نردبان گذاشتهاند، آمدهاند بالا، دارند صندوقها را از این سوراخهای بالای شبستان (دارند) عوض میکنند. خلاصه زنگ مدرسه را زدند جمعیّت ریخت و نگذاشتند صندوقها عوض بشود. در این گیرودار مکّی هم رسید، بگیر بگیر هم شروع شد، پلیس ریخت و مکّی را گرفت و هفت هشت تا از بچّهها را هم گرفتند... شبانه هم صندوقها را از شبستان مسجد سپهسالار منتقل کردند به فرهنگستان- دانشکده منقول و معقول- بعد هم، فردا در روزنامهها نوشتند به مناسبت ایام سوگواری، چون مصادف با ایام عاشورا بود و همیشه از طرف دربار آنجا 3 روز روضهخوانی میشود، ما صندوقها را به فرهنگستان منتقل کردیم. ولی، متأسفانه از روز بعد این بچهها که کارت ورودی داشتند هیچکدام را راه ندادند در فرهنگستان.(ص44)
بله، به عرضتان برسانم که خرده خرده وکلای ملّیون جای خود را دادند به وکلای دولتی: سید محّمد صادق طباطبایی شد اول، محمدعلی مسعودی دوم و خسرو هدایت سوم، همین جوری آمدند و کاشانی شد چهلم و مصدّق شد سیام، آن یکی شد پنجاهم... از توی زندان، بقایی و اینها هم که در بیرون بودند پیغام داده بودند برای مرحوم نواب که خلاصهاش اگر نجنبید اینها انتخابات را تمام کرده و برای دو سال دیگر کلاهمان پس معرکه است.(ص44)
روز دوازدهم محرم که روز آخر روضهخوانی بود در مسجد سپهسالار، هژیر که وزیر دربار بود از طرف دربار آنجا دستههایی که میآمدند، بلند میشد یک طاقه شالی میانداخت گردن سردسته، همین موقع که مشغول پذیرایی از این کارها بود، مرحوم امامی که در یک گوشه ایستاده بود او را هدف گلوله قرار میدهد... هژیر کشته شد و فردا هم یک اعلامیه از طرف فداییان اسلام منتشر شد به عنوان هدف امامی که یکی از آنها ابطال انتخابات بود... بعد از اعلامیهای که فداییان دادند، مرحوم امامی را شهربانی شب و روز از او بازجویی میکنند، تا بلکه بتوانند از او اعترافاتی بگیرند علیه مرحوم نواب. در عین حالی که انگشتهای دست او به حساب ناخنهایش را کشیده بودند، ولی کوچکترین اعترافاتی نسبت به هیچکس نداشت، و خودش همه مسئولیت را به عهده گرفته بود.(ص45)
بعد از این کار، دولت اعلام کرد که انتخابات تهران باطل شده، انتخابات تهران که باطل میشود، انتخابات سایر شهرها انجام شده بود و مجلس افتتاح شد. بعد از این جریان، یعنی بین این دو انتخابات، انتخابات اوّل که بعد بیائیم به انتخابات دوّم برسیم، یک مسئله دیگری پیش میآید. شاه که از یک قدرت به حساب ممتازی برخوردار شده بود، با تشکیل مجلس مؤسسان و عجالتاً بودن مجلس سنا، و در مجلس شورا هم که از یک اکثریت قریب به اتفّاقی تقریباً طرفدار خودش برخوردار بود، به این فکر میافتد که جنازه بابایش را وارد کند و بیاورد. مدّتها بود که مقبره را ساخته بود، ولی جرأت آوردنش را نداشت... وقتی این خبر به گوش مرحوم نواب میرسد، حرکت میکند و میرود قم. بعد از درس بروجردی در مدرسه فیضیه، آنجا شروع میکند به سخنرانی کردن، از مظالم و جنایتهای رضاخان صحبت کردن...(صص47-46)
حرکت هر روز موجش زیادتر میشد تا اینکه خرده خرده از داخل مدرسه تجاوز میکند به بیرون، به داخل شهر. مردم هم به اینها میپیوندند، و این آمادگی در آنها ایجاد میشود که به هر نحوی که شده جلوگیری کنند و نگذارند جنازه رضاخان وارد قم بشود. دشمن در هر حال به این فکر میافتد این مقاومت، این تظاهرات را به نحوی بشکند، خوب، سه راه هم که بیشتر نداشته: یا باید با زور این کار را انجام بدهد، یا باید با زر این کار را بکند، یا با حیله و تزویر، یکی از این سه کار.(صص48-47)
[رژیم] بهترین کاری که میتوانست بکند این بود که یک مشت عواملی که دور و بر بروجردی داشت عواملش را به حرکت درآورد. اینها خرده خرده شروع میکنند در گوش بروجردی صحبت کردن و ذهن بروجردی را نسبت به این مسائل خراب کردن: که عدهای هستند در اینجا، بعد از رفتن شما هر روز تظاهرات راه میاندازند، مسائل سیاسی ]را] میآیند مطرح میکنند، مخالف شما هستند، مخالف حوزه هستند... بروجردی در روز چهارشنبه تقریباً 20 اردیبهشت ماه وقتی سر درس حاضر میشود، عوض اینکه شروع کند به درس دادن، مسائلی که خرده خرده به او گفته بودند و در او مؤثر واقع شده بود، مطرح میکند... اینهایی که این کار را میکنند چون دشمن من هستند، یعنی دشمن امام زمان (ص) هستند، یعنی دشمن پیغمبر هستند، دشمن خدا هستند. و حکم تکفیرشان را میدهد، از منبر هم میآید پائین. آنهایی که این مقدمات را چیده بودند، مقدمات دیگری هم فراهم کرده بودند، یک مشت چوب و از این چیزها فراهم کرده بودند در این حجرات... مرحوم واحدی وقتی که روی چهارپایه ایستاده بود و مشغول صحبت کردن بود، یک گردی میپاشند توی دهانش و سر و رویش هم میپاشند و بعد هم با چوب حمله میکنند، که آسید هاشم نعلینش یک طرف، عمامهاش یک طرف و عبایش هم یک طرف... واحدی را میآورند بیمارستان فوراً شستشویش میدهند، چون گرد سمّی بود که پاشیده بودند به دهانش.(صص49-48)
این خبر ظهر منتقل شد به تهران، تقریباً دو بعدازظهر. مرحوم نواب تصمیم گرفت که شب بیاید به قم... هنوز (نمازشان) تمام نشده بود، در خانه را میزنند. در خانه را که باز میکند میبیند که چند تا از بچّهها از تهران آمدهاند و گفتند که ما آمدهایم شما را ببریم. چرا؟ دیشب متوجه شدیم که شما آمدهاید قم، آقایان جبهه ملی، بقایی، مکّی، حائریزاده و اینها در یک جلسه جمع بودهاند به اتفاق تصمیم گرفتهاند که شما از قم برگردید و گفتهاند که ما الان دستمان زیر ساطور است و صلاح این نیست که ما با دربار مخالفت بکنیم... نتیجتاً بعد از اصرار زیاد، سیّد را آنها برداشتند و آوردند تهران.(ص49)
ایشان [نواب مجدداً] برمیگردد به قم و بچههای بیرون و غیرطلبه را خبر میکنند و فردا صبح خیلی مجهز میآیند داخل مدرسه میشوند. یک سخنرانی میکند و مقدار زیادش علیه بروجردی، و بعد هم رو به حضرت معصومه میایستد، میگوید: عمّهجان تو گواه باش که من اتمام حجّتم را کردم و به آنچه که وظیفه خودم تشخیص میدادم، انجام دادم.(ص50)
ما وقتی از پاچنار رسیدیم به چهارراه گمرک، دیدیم در حدود پنج صف تقریباً جلوی ما جمعیّت ایستاده. از شب جمعیّت رفته آنجا خوابیده یا نشسته که جنازه را تماشا کند، اما از سیّد خبری نبود که چی شده، چرا نیامده؟ خلاصه رفتیم چهار کُنج میدانگاهی را نگاه کردیم دیدیم نه، نیست، یک ربع، بیست دقیقهای گذشت چند تا از برادران دیگر آمدند... یک تعدادی هم مخالف بودند توی کار، چون احتمال زیاد میدادند که به نتیجه نرسد. در همین گیرودار جنازه آمد و 12 نفر از افسران درجه بالا و امراء که جنازه روی دوش اینها بود، بعد هم شاه وسط بود و برادرانش اینور و آنور بودند و پشت سرش هیئت وزراء بود که علی منصور نخستوزیر بود، بعد هم وکلای مجلسین و این چیزها بودند. از آنجا که رد شد، جنازه را گذاشتند توی یک ماشین دیگر و اینها هم سوار ماشین شدند و رفتند. بعد، ما پرسیدیم جریان چی شد؟ سیّد چرا نیامد؟(صص52-51)
خوب، بعد از این جریان، انتخابات دوره دوم شانزدهم تهران خرده خرده شروع میشود ولی، این دفعه دیگر دکتر بقائی خودش در زندان است و دیگر دوستانش هم که میروند از وزارت کشور اجازه همان نظارت را بگیرند، نمیدهند. امّا، خوب بچّهها ول کن نبودند، کار خودشان را میکردند. در این انتخابات که یک هفته طول کشید، بچّهها خیلی از خودگذشتگی نشان دادند، چون آنها مجهّز شده بودند که بتوانند رأی بیاورند و از گوشه و کنار شهر، خلاصهاش دهات اطراف میرفتند و رعیّتها را میآوردند. کاری که ما اینجا طرح کردیم، این شد که به آن معتمد محلّی که نماینده ما بود پای صندوق گفتیم که افرادی که میآیند اینجا رأی میدهند دو صورت باید نوشته شود: یا شناسنامهای که دارند مال این ناحیه باشد، یا حداقل یکی از کسبه این محل معرّف باشد. اگر غیر از این، کس دیگری آمد شما رأیش را قبول نکن. البته، این با مخالفت نمایندههای (به حساب) دولت مواجه شد، امّا ما مصرّ بودیم و نگذاشتیم.(ص53)
جلسه اوّل؛ نوار شماره سه: 8 نوامبر 1978 مطابق با 17 آبان 1357
آرایی که در صندوقهای لواسانات ریخته بودند با کم و زیادش تقریباً مطابق آرایی بود که در تمام صندوقهای تهران ریخته شده بود و اگر آن میخواست بیاید جزو آراء تهران، حدّاقل نصفی از ملّیون نمیتوانستند انتخاب شوند. این شد که تصمیم گرفته شد برای ابطال صندوق لواسانات یک میتینگی داده شود در جلوی خیابان ارک، جلوی فرمانداری یعنی وزارت کشور. دولتیها برای خاطر اینکه این میتینگ به نتیجه نرسد از وجود اوباشها و لاتها استفاده میخواستند بکنند. یک تعدادی که سرشان به تنشان نمیارزید شب میبرند خانه بیوک صابر، آنجا به آنها مشروب میدهند، مستشان میکنند و صبح میآورند با ماشین ولشان میکنند در همین میدان ارک. و یک تعدادی هم که از سردمداران محلاّت بودند مثل حسین آقا مهدی، حسین مهدی قصاب، جلال، حسین رمضان یخی، به حضور شما عرض کنم که اینها بیایند و مثلاً به هم بزنند... حضار: این میتینگ از طرف چه کسانی بود؟ حاج مهدی عراقی: از طرف ملّیون، جبهه ملّی و کسانی که در نهضت هستند. خوب، عدهای از رفقای خود ما با این به حساب جاهلها و گردن کلفتها آشنا بودند، دیدند صلاحشان نیست که اینجا روبرو بشوند و برخورد بکنند. گفتیم که بهتر است قبل از اینکه این میتینگ شروع بشود ما یک طرحی بریزیم و اینها را از معرکه ردشان بکنیم بروند.(ص56)
خلاصهاش، قریب به این مضامین حاجابوالقاسم شروع کرد با او صحبت کردن، جریانات را تشریح کرد که مدّتی است که انگلیسیها آمدهاند این کارها را کردهاند و نفت ما را بردهاند، حکومتها را تغییر دادهاند، چه کردند و چه کردند، همیشه شماها بودهاید که جلوی اجنبی را میگرفتهاید. یک خرده به قول بعضیها هندوانه زیر بغل حسین آقا مهدی گذاشتیم. گفت حالا میگویی چکار کنیم؟ گفتیم که صلاحت این است نباشی داداش، با بچّهها برو. گفت چشم، ما میرویم.(ص57)
اینجا ما دو تا سخنگو داشتیم: یکی حسین مکّی بود صحبت کرد، یکی هم مرحوم فاطمی بود. صحبت مکّی که تمام شد، فاطمی شروع کرد به صحبت کردن و تشریح کرد: اولاً آمار دقیقی که مردم لواسانات بودند کلاً. مثلاً حساب کرد در حدود 100 هزار نفر جمعیّت داشته سرتاسر این شمیرانات و لواسانات که آراءشان میآمده جزو آراء تهران. از این 100 هزار نفر طبق آمار، دو سوّم آن زیر سنّ قانونی هستند که بتوانند در انتخابات شرکت بکنند. میماند یک سوم. از این یک سوم هم فرض میگیریم که نصفش هم بانوان باشند که نمیتوانند در انتخابات شرکت کنند. باز میشود به حضور شما عرض کنم که 30 هزار تا، نصفش میشود 15 هزار تا. ما فرض میگیریم که - سابقه ندارد هیچ جای دنیا- افرادی که قانوناً میتوانند در انتخابات شرکت بکنند صددرصد همه شرکت بکنند... باز میشود 15 هزار نفر. این 100 هزار تا، 80 هزار تا رأی از کجا آمده است ریخته شده این تو (به طور کلی)؟ در همین وسطها بود که خلاصهاش بعد گفت که دشمنان ما، دشمنان ملت برای خاطر اینکه ما این حرفهایمان را نتوانیم به گوش جهانیان برسانیم، یک مشت کسانی را که سواد ندارند، آگاهی ندارند، اغفالشان کردهاند و رفتهاند اینها را از حال عادی خارجشان کردهاند، حتی چند نفر از آنها را که الان دور و ور من هستند، که یارو پرید میکروفون را از دست حسین فاطمی گرفت، و خلاصهاش زد و خورد شروع شد. بچهها هم حسابی تمیز اینها را گذاشتند میدان سپاه و از هر طرف که میرسید میزدند آنها را... البته میتینگ به هم خورد و فردایش هم فرمانداری اعلام ابطال صندوق لواسانات را کرد... به سلامتی وکلای اقلیت و وکلای جبهه ملّی همگی آنها انتخاب شدند و رفتند مجلس.(صص58-57)
قرار شد که از طرف رئیس مجلس دعوتی بشود از آیتالله کاشانی که در خارج از کشور به طور تبعیدی به سر میبرد. در مرحله اوّل کاشانی امتناع کرد از آمدن، بعد عدّهای از دوستان و رفقا رفتند در آنجا و با او صحبتی کردند و بعد دعوت را پذیرفت. در موقعی که کاشانی خواست بیاید، یک استقبال خیلی پرشوری، از کاشانی به عمل آمد. بازار بسته شد. از مسیر راهش، اوّل میدان سپه تا درب منزلش چندین طاق نصرت زده شد. در توی فرودگاه عده زیادی از وکلا از جمله خود مصدّق به استقبال آمده بودند. و قرار هم بر این بود که مصدّق و کاشانی هر جفتشان در یک ماشین سفید شیری رو باز کروکی بنشینند و این مسیر را با هم بیابند. ولی، مصدّق بعد از ملاقات با کاشانی حالش به هم میخورد و خلاصهاش روال همیشگیش بوده، خود کاشانی توی ماشین مینشیند...(صص59-58)
کاشانی هم بعد از اینکه یکی دو روز گذشته بود، بلند شد از استقبال مردم تقدیر کرد... ما اولین کاری که داریم ملّی شدن صنعت نفت است. نفت را باید خودمان استخراج بکنیم و اختیارش دست خودمان باشد، حتی اگر که دولت انگلستان حاضر شود که 90 درصدش را به ما بدهد و ده درصد برای خودش، باز ما حاضر نیستیم. چون او به عنوان یک مشتری با ما رفتار نمیکند، او نظر استعماری دارد و بر تمام شئون مملکتی ما میخواهد دخالت داشته باشد. در خرداد ماه 1329 بود. بدون مقدمه علی منصور استعفاء میدهد و رزمآراء مأمور نخستوزیری میشود.(ص59)
رزمآرا قبل از اینکه روی کار بیاید با هرسه دولت استعمارگر به توافق رسیده بود... برای خاطر اینکه صداقت گفتار خودش را هم به روسها ثابت کرده باشد، وسایل فرار سران حزب توده را از زندان مهیّا و آماده میکند... به انگلیسها هم قول داده بود که نمیگذارم نفت ملّی بشود، البته ممکن است تغییراتی در وضع قرارداد بدهم. که بعداً به این مطالب میرسیم که میآید پیشنهاد 50 به 50 را هم در مجلس مطرح میکند. به آمریکا هم قول داده بود که از جهت نفتی، اگر که ما نتوانستیم تغییری در وضع شرکت نفت بدهیم، سرزمینهایی که شرکت نفت الان از آن استفاده میکند، ما از شرکت نفت میگیریم و در اختیار کمپانیهای نفتی تو میگذاریم. مضافاً بر اینکه ارتش خودمان را با اسلحه تو مجهّز میکنیم.(صص60-59)
این را میگفتیم که جبهه ملّی معتقد به این بود که نمیتواند متکاش [متکی به] خود ملّت باشد. تنها باید یک متکایی غیر از ملّت داشته باشد. وضع آمریکا هم در آن روز مثل امروز نبود، یک استعمار نوئی بود که یواش یواش داشت به قول بعضیها از توی تخم درمیآمد بیرون و تا اندازهای هم چون قبلش به عنوان یک کشوری بود که خودش انقلاب کرده بود، از زیر استعمار خودش را بیرون آورده بود و داعیه این را هم داشت که من طرفدار ملتهایی هستم که میخواهند از زیر استعمار بیرون بیایند. در هر حال، جبهه ملّی این جور بیان میکرد که با روسها که نمیتوانیم کنار بیائیم، چون از جهت مسائل داخلی زمینه ندارند... انگلیس هم که آن روز به عنوان یک ابرقدرت میانهحالی بود، آنهم که 50 سال ملّت را بیچاره کرده بود، همه حرکتها علیه انگلستان شده بود. خوب، پس با او هم که نمیتوانستند کنار بیایند؛ مجبور بودند که در پشت پرده خرده خرده با آمریکا لاس بزنند، و آمریکا هم یک مقدار از آنها طرفداری بکند.(ص61)
وقتی رزمآرا میآید توی مجلس، تلفنهای وکلا به کار میافتد و جریان را اطّلاع میدهند و یک مشت بچهها هم که کارت گرفته بودند و کارت داشتند میروند در صف تماشاچیها، خرده خرده از بچههای بازار و از اینور و آنور به اندازه هزار نفری با کم و زیادش جمع میشوند در مجلس برای اینکه رزمآراء که میخواهد از مجلس خارج شود علیه او تظاهرات بکنند... چون یک تعداد محدودی وکلا بیشتر نمیتوانستند کارت برای دوستانشان بدهند به عنوان تماشاچی. یک 60 تا 70 تایی و 50 تایی شده بودند... شعار «دیکتاتور را بیرون کنید!» از آن بالای صف تماشاچیان شروع شد. رئیس مجلس که سردار فاخر بود، دو سه دفعه اخطار کرد به تماشاچیها که اگر تظاهرات بکنید، بیرونتان میکنیم. امّا، بچهها توجه نداشتند و کار خودشان را میکردند، البته، باز مصدّق آنجا حالش به هم خورد و آب برایش آوردند.(ص62)
وقتی که [رزمآرا] میآید بیرون، مصادف میشود با تظاهرات بچّهها. بچّهها به ماشین او حمله میکنند که نزدیک بود ماشینش چپ بشود. نقطه مقابل، از آنور از کلانتری یک مقدار زیادی پلیس با اسب آمده بودند و با شمشیر به بچّهها حمله میکنند. زد و خورد میشود بین بچّهها و آنها و نزدیک به 38 نفر بازداشت شدند... کاشانی تلفن میکند به شهربانی. سرتیپ دفتری هم رئیس شهربانی بود، اخطار میکند به آنها که باز شماها چکمههایتان را به پا کردهاید. روز اوّل حکومت شماست، خلاصه دست به ضرب و جرح بچّهها کردهاید؟! مردم کردهاید؟! اگر این بچّهها را ولشان کردید که کردید، وگرنه خودم حرکت میکنم میآیم آنجا... بچّهها را سوار دو تا اتوبوس میکنند از توی خود شهربانی اینها شعار علیه حکومت رزمآراء و به نفع کاشانی، جبهه ملّی و اینها (شعار) میدهند. و از توی شهربانی یک ماشین جیپ با دو تا موتور سیکلت سوار، اینها را اسکورت میکرد، دو تا اتوبوس هم پشت سرش، اینها آمدند اوّل غروب خانه کاشانی. یک سرهنگی بود از شهربانی آمد و دست کاشانی را ماچ کرد و گفت این امانتیهای خود را تحویل بگیرید.(ص64)
چند روزی بود که از حکومت رزمآراء میگذشت که یک شب عدّهای از اوباش را جمع میکند [سرتیپ] دفتری توی دفترش در شهربانی. البته، سرپرستی همه اینها را هم، آن مصطفی پادگان به عنوان مصطفی دیوانه، که قبلاً هم صحبتش بود، به عهده داشت. از اینها میخواهد که میروید امشب چاپخانه موسوی توی کوچه خدابندهلو توی ناصریه که روزنامه شاهد در آنجا چاپ میشده، آنجا را به هم بزنید.(ص64)
فردا، در بیانیهای که باز بقایی داد، دعوت بیشتری از مردم کرد که از خانه دکتر مظفر بقایی دفاع کنید. خوب، جمعیّت به طرز جالبتری و زیادتری به طور کلی آمد، هم توی کوچه و هم داخل منزل. و از طرف دستگاه هم سرگرد اردلان، رئیس کلانتری 9 با تعداد زیادی در حدود 200 تا 250 نفر مأمور آمدند توی کوچه که دو طرف در را اینها محاصره کردند. البته، مأمورین توی کوچه ایستادهاند، افسران دم در هستند و تعدادی نزدیک به 70 تا 80 نفر داخل خود چاپخانه هستند، نزدیک به 400 تا 500 نفر هم توی کوچه. بعدازظهر که شد، پیشنهاد شد به دکتر بقایی که ما مثل دیشب در برابر عمل انجام شده قرار نگیریم، بهتر این است که بیائیم و بنشینیم صحبت کنیم که چکار بکنیم، اگر یک همچین حادثهای مثل دیشب اتفّاق افتاد. دکتر بقایی هم خودش پسندید و آمد توی جلسه. هنوز جلسه رسمیت پیدا نکرده بود، یعنی مسئلهای مطرح نشده بود که تلفن زنگ زد. بقایی تلفن را برداشت، بعد از سلام و علیک، یک وقت ما متوجه شدیم که به زبان انگلیسی یا فرانسه، خلاصه به زبان خارجی صحبت میکند. صحبت او که تمام شد و گوشی را که گذاشت زمین، بچههایی که تقریباً وابسته به فداییان اسلام بودند بالاتفاق از جا بلند شدند و گفتند که پس ما از اینجا میرویم، چون اینجا جای ما نیست. دکتر بقایی گفت چه شده؟ چرا؟ اعتراض کردند به نحوه برخورد بقایی، گفتند یا اینهایی که اینجا هستند مورد اعتماد هستند یا مورد اعتماد نیستند. اگر مورد اعتماد هستند، شما حق نداشتید غیر از زبان مادری صحبت دیگری بکنید.(ص66)
تا اینکه یک روز رزمآراء آمد یک سخنرانی در مجلس کرد در رابطه با لایحه نفت، چون از دوره پانزدهم یک لایحه در مجلس مانده بود به نام لایحه گس- گلشائیان. گس یکی از نمایندههای شرکت نفت بود که در زمان هژیر آمده بود. و گلشائیان هم وزیر دارائی هژیر بود که نشسته بودند با همدیگر توافق کرده بودند. یک لایحهای به حساب خودشان تنظیم کرده بودند که جبران گذشته بشود. رزمآراء آمد در صحبتش دفاع کرد از این لایحه، بعد هم تهدید کرد که خلاصهاش کاری نکنید که قبل از اینکه به تهدید برسد، یک مسئلهای را هم گفت، گفت هنوز ما لیاقت لولهنگسازی را نداریم، 50 سال است فرم لولهنگی که داریم میسازیم، هیچ ترقی نکرده، همان فرمی بوده که هست. ما چطور میتوانیم بیائیم خودمان صنعت نفتمان را اداره بکنیم. دست از این بچّهبازیهای خود بردارید، یک خرده سرعقل بیائید، سرفکر بیائید. آخرش هم تهدید کرد که اگر خلاصهاش این کارهای عوامفریبانه ادامه پیدا کند، من ناچار میشوم که مسجد شاه را توی سر کاشانی و مجلس را هم توی سر اقلیت خراب بکنم.(ص70)
وقتی رزمآراء از این حرکت [یعنی] از انحلال مجلسین ناامید میشود، به فکر توطئهای میافتد به نام کودتا. چون هم رئیس دولت بود و هم زمینهاش در ارتش خیلی زیاد بود. سرهنگ قوامی را که از نزدیکانشان بود، مأمور تهیّه وسایل کودتا میکند، که بعد از کشتن رزمآراء سرهنگ قوامی بازداشت میشود و 500 هزار تومان حق حساب میدهد که به حساب پروندهاش را به نام پرونده اختلاس تنظیم کنند... جبهه ملّی متوجه این نکته میشود و کاری هم از دستش دیگر ساخته نبوده است. چون 12-10 نفر که بیشتر توی مجلس نبودند... احتمال میدادند که رزمآراء اگر بخواهد کودتا بکند، حتی اگر یک کودتای ضدمجلسی- نه ضد رژیمی بکند- جان همه اینها در معرض خطر میباشد. پیغام میدهند برای مرحوم نواب که وضع بدین صورت است.(ص72)
مرحوم نواب دعوتی از اینها میکند، در 15 یا 16 بهمن در منزل حاج احمد آقائی، آهنفروش معروف توی بازار. اینها همهشان میآیند. جبهه ملّی به غیر از مصدق، مرحوم فاطمی، وقتی که میآید میگوید من اصالتاً از طرف خودم هستم و وکالتاً از طرف مصدق، چون ایشان کسالت داشتند... سیّد در آن شب در دو وهله صحبت میکند، یکی قبل از شام؛ یکی بعد از شام. یک سری از مسائل را شروع کرد برای اینها گفتن. بعد هم دست آخر در آمد گفت که البته اینها به عنوان نظریه است که من دارم میگویم، هر کدامش میبینید که فایده ندارد و اشتباه است، بخصوص به شما میگویم آقای بقایی، شما که دکتر فلسفه هستی، خودمانی بگویم یعنی یک دکتر چاخان هستی، میتوانی برای یک آب توی جوی سه روز صحبت بکنی. خلاصهاش، اگر مطلب من قابل قبولت نیست، همین جا رد کن.(صص74-72)
بقایی، فاطمی، سیدمحمود نریمان، عبدالقدیر آزاد، حائریزاده، [کریم] سنجابی، شایگان، مکّی، اینها بودند که تقریباً خودم یادم هست. بعد از اینکه، اینها به این صورت جواب دادند دو مرتبه سیّد اضافه هم کرد که تنها سدّ راه حرکت ما یا راه اجرای این برنامهها، وجود آخرین تیر ترکش انگلستان، یعنی رزمآراء است. اگر رزمآراء از سر راه برداشته بشود ما به پیروزی نزدیک هستیم، چه بسا پیروزی را در دو قدمی خودمان میبینیم و به یاری خدا این کارها را انجام خواهیم داد. سیّد، دو مرتبه برای اتمام حجّت رو کرد به آنها و گفت، هان رزمآراء رفت- بینک و بینالله- وجداناً برای اینکه فردا دعوا نشود، من و رفقایم هیچ چیز نمیخواهیم. ما افتخار میکنیم که سُپور یک مملکت اسلامی باشیم... امّا، شما قول میدهید وجداناً اگر جنوب شهر رفته باشید این پابرهنهها، گرسنههای جنوب شهر، من هر وقت در این بازار رد میشوم، میبینم یک ماشین که میایستد برای دو تا بار، سی تا حمّال دنبالش میدوند، واقعاً خجالت میکشم... وجداناً آن مردم آبادان را شما بروید که ذخائر نفت ما الان زیرپای آنهاست و چه وضع بدبختی هم دارند. اگر دلتان برای اینها سوخته و تصمیم گرفتهاید برای آنها یک خدمتی بکنید، حداقل اینکه یک حکومت که در آن عدالت باشد، بوجود بیاورید. بگوئید. اگر نه، همین الان بیائیم صفهایمان را از همدیگر جدا بکنیم و یا بگوئید بابا ما نمیتوانیم، ما تا این حدّش را بیشتر نمیتوانیم، ما هم تکلیفمان روشن باشد.(صص75-74)
یک ملاقاتی بین باز مرحوم نواب و کاشانی به عمل آمد خانه حاجابوالقاسم رفیعی. طرز اطاق خانه حاج ابوالقاسم جوری بود که دو تا اطاق، تو کله همدیگر میخورد و یک پرده وسطش بود. مرحوم نواب به ما گفت که چون دیگر هرچه باشد، این از هم لباسیهای خود من است، من نمیخواهم جلوی روی شما بعضی حرفها که به او بزنم خجالت بکشد. حالا اگر میخواهید شما بشنوید، بروید پشت پرده بنشینید، بگذارید ما حرفهایمان را با این یکسره بکنیم. کاشانی آمد، دو تایی گرفتند نشستند و شروع کرد در وهله اوّل حمله زیادی به کاشانی کردن که تو به عنوان یک مجتهد، به عنوان یک رهبر مذهبی در ایران نمایش داده شدهای و جلوه کردهای، ولی، متأسفانه نه توی خانهات، نه دور و بر تو اصلاً نمود مذهبی ندارد. از فلان کشور اسلامی بلند میشوند میآیند به عنوان اینکه کاشانی یک مجتهد سیاسی و دینی است، حداقل باید توی خانه تو چهار تا اسلامشناس وجود داشته باشد، که اگر مسائلی از اسلام آنجا مطرح شد بتواند بگوید. یا دور و بر تو افرادی باشند که سابقه بد نداشته باشند. حتّی تو قدرت این را نداری که پسرت را نگهش داری. ما این قهوهخانه بغل در خانه تو را، برادرهای من میروند به او میگویند این صدای موسیقیت را خفه کن، اینجا منزل آقای کاشانی است، میگوید کاشانی راست میگوید جلوی پسرش مصطفی را بگیرد...(صص76-75)
کاشانی باز شروع کرد از خودش صحبت کردن که من دیگر عمرم را کردهام، من که شهوت ندارم، من که مقام نمیخواهم، من که چیزی نمیخواهم، فلان نمیخواهم. تنها مسئلهای که اینجا مطرح است 7 نفر باید زده بشوند تا ما بتوانیم برنامهمان را پیاده بکنیم. اولیش رزمآراء است، دفتری، دکتر فلاح، دکتر طاهری، دو سه تا دیگر که من الان یادم نیست. گفت 7 نفر باید زده بشوند. بعد، باز مرحوم نواب به آنها اضافه کرد و گفت آقاجون فرض کن رزمآراء رفت، فردا دو مرتبه مسئلهای پیش نیاید که حالا این بگذار باشد برای بعد. مسئله فرهنگ، رأس همه اینهاست. بعد از مسئله نفت، فرهنگ را باید خیلی در آن دقّت بکنید، برای خاطر اینکه کمونیستها الان رخنه کردهاند، چون این فرهنگ، یک فرهنگ اصیلی نیست، فرهنگ استعماری است...(ص76)
تصمیم میگیرند که یک مشت اوباش را بفرستند بیایند روز جمعه میتینگ را در موقع سخنرانی بلا هم بزنند. ساعت 2 بعدازظهر که اعلام برنامه میشود. یکی از بچهها شروع میکند به قرآن خواندن، بعد آقای واحدی [که] سخنران به حساب جمعیّت بود، شروع میکند به صحبت کردن. هنوز یک 8-7 دقیقهای از صحبت مرحوم واحدی نگذشته بود که اینها شروع میکنند بعضی از آنها دست به عربده کشیدن و چاقو کشیدن و این حرفها که مردم را متفرق بکنند. بچهها هم چون قبلاً آمادگی داشتند با چوب حساب اینها را میرسند که یکی از آنها میافتد توی حوض. هوا هم نسبتاً سرد بود- زمستان بود دیگر، اسفندماه بود- یک کتک تمیزی هم با لباس تر میخورد که بعد میگویند وقتی از مسجد شاه بیرونش کردند، طرف بازار حلبی سازها آنجا پلیس تحویلش گرفت، وقتی برد مریضخانه، توی مریضخانه به حساب [از دنیا] رفت... در قطعنامهشان هم اخطار به تمام وکلا که اگر یک نفر شما در موقعی که لایحه ملی شدن صنعت نفت در مجلس مطرح میشود، یک رأی مخالف بدهد، با یک رأی ملت از بین خواهید رفت.(صص79-78)
علیرغم این اخطارها، رزمآراء روز یکشنبه میرود توی مجلس و یک سخنرانی میکند و سخت تهدید میکند که میگوید ما به آنجایی رسیدهایم که حرفهایی که دیروز زدهایم، امروز عملیش بکنیم، یعنی در هرحال مجلس را ببندیم. با این تهدید رزمآراء و با مقدماتی هم که چیده شده بود، اقلیت وحشت همه وجودش را گرفته بود. ولی، در طی این مدّت، فرض کنید یک ماه یا کمتر، بچهها نتوانسته بودند یک جای مناسبی رزمآراء را دسترسی به او داشته باشند. تا اینکه روز دوشنبه، شب سهشنبه در [روزنامه] اطلاعات اعلام شد چون آیتالله فیض فوت کرده بود، روز چهارشنبه از طرف دولت در مسجد سلطانی مجلس ختمی به مناسب فوت حضرت آیتالله فیض برقرار است و دولت شخصاً حضور به هم میرسانند. خوب، این دیگر یک مژده بسیار خوبی بود برای بچّهها. درست من یادم است، آن شب تا نزدیکیهای ساعت چهار پنج بعد از نصف شب بچهها از عشقشان نمیخوابیدند. خیلی شادی میکردند آن شب.(ص79)
جلسه دوم؛ نوار شماره چهار: 12 نوامبر 1978 مطابق با 21 آبان 1357
از رجال و علماء و وکلا و وزراء آمده بودند و منتظر رزمآراء بودند که خبر رسید رزمآراء دارد میآید، حامل اسلحه البته در آن روز یک خواهری بود که در موقعی که رزمآراء نزدیک شد، اسلحه منتقل شد به خلیل، قبل از آن، خلیل اسلحه در اختیارش نبود. رزمآراء از جلوی خلیل رد میشود و خلیل پایش را میگذارد وسط راهرو، چون تعدادی هم دنبال رزمآراء بودند، او 3 تا تیر پشت سر هم میزند. آنقدر هم سریع این 3 تا تیر را میزند که وقتی آن گارد محافظش شروع میکند به تیراندازی کردن، پلیس خیال میکند که او زده است، میریزند سر او و یک فصل کتک تَر و تمیز یارو را میزنند... خلیل هم اسلحه را میاندازد... و از درب طرف بازار زرگرها میرود بیرون، ولی به مجرد اینکه داخل بازار میشود شروع میکند به تکبیر الله اکبر گفتن و به حضور شما عرض کنم که اعلام کردن که کشتیم دشمن ملت ایران را، برقرار باد اسلام، برقرار باد حکومت اسلامی، نابود باد دستنشاندگان استعمار، نابود باد دستنشاندگان طاغوت و یک سری از این شعارها میدهد و البته میگیرند او را در آنجا.(ص80)
مرحوم نواب یکی دو نفر میفرستد پهلوی روزنامه باختر امروز که مال فاطمی بود. یکی دو نفر را هم میفرستد روزنامه شاهد و شعارهایی که خلیل داده بود و مسائلی که خلیل در رابطه با او خلاصهاش مبادرت به این کار کرده بود، در اختیار این دو تا روزنامه میگذارد و میگوید سعی کنید که این مطالب در توی روزنامه گنجانده بشود و مسئله دیگری خلاصهاش به اسم خلیل نوشته نشود. ولی، متأسفانه شب که باختر امروز درآمد، یک کلام شعار اینکه راجع به اسلام که خلیل گفته باشد، نوشته نشده، فقط راجع به ایران و زنده باد ایران، یکی از افراد ملّیون خلاصهاش علی رزمآرا را هدف سه گلوله قرار داد و در بین راه میگفت زنده باد ایران. روزنامه بسوی آینده هم و روزنامههای چپی هم فردا صبح نوشتند که یک کارگر نجّار خلاصهاش ژنرال علی رزمآرا را هدف گلوله قرار داد. هیچی، آنها هم از کانال پرولتاریایی خلاصهاش قضیه را بررسی کرده بودند. [روزنامه] شاهد هم شروع کرد به حضور شما عرض کنم که همین از زاویه ملّی و ملّیگری و خلاصهاش از این جریانات. حالا هدف او دارد این وسطها گم میشود اصلاً، و فوراً هم اعلام کردند که فردا بعدازظهر در بهارستان میتینگ است.(ص82)
وقتی بچهها رفتند بالا و یکی یکی چشم آقای بقایی و آقای مکّی و آقای علیزاده و شمس قناتآبادی و این چیزها، خلاصهاش به اینها افتاد، یک خرده همدیگر را نگاه کردند، یک خرده رنگهایشان پرید و گفتند چیه؟ خبریست؟! گفتیم آره، خبری هست. چه خبری؟ این میتینگ به افتخار خلیل طهماسبی تشکیل شده و اولین گویندهاش هم بایستی از جانب فداییان اسلام باشد. گفتند نمیشود. گفتیم خوب، اصلاً میتینگ نمیشود. گفتیم یا باید این کار بشود یا اصلاً ما نمیگذاریم که اینجا میتینگ برگزار شود، هرکاری هم میخواهید بکنید. تلفن کردم به کاشانی که بابا جریان این جوری است و کاشانی گوشی را گرفت با آن آقای آسید هاشم حسینی که قرار بود او آنجا صحبت بکند، یک مقدار صحبت کردند و آخرش آسیدهاشم عصبانی شد و گوشی را قطع کرد. دو مرتبه کاشانی زنگ زد، پرسید دیگر چه کسانی هستند؟ گفتند تعدادی هستند از جمله مثلاً اسم ما را هم بردند. گفت گوشی را بدهید دست فلان کس. ما گوشی را گرفتیم و گفت چیه؟ باز بیسواد بازی در آوردهاید! چکار دارید میکنید؟ گفتم هیچی آقا، آقا خلیل یک کاری کرده، حالا هم اینها میخواهند بهرهبرداری بکنند، حدّاقلش این است که ما باید هدف خلیل را اینجا بگوئیم دیگر.(ص83)
خلاصهاش، یکی از برادران به نام آقای سیدجلال که صدای خیلی خوبی هم داشت، صوت خیلی خوبی هم داشت ما گذاشتیم یک چند آیهای اوّل قرآن خواندند، بعد چون روی آسیدهاشم مخالفت کردند... حاج ابوالقاسم رفیعی وقتی که رفت پشت میکروفون قرار گرفت و سلامی از طرف رهبر فداییان اسلام خطاب به ملّت کرد که به شما فرستاده و یک احساسات شدیدی در مردم ایجاد شد و شروع کردند به دست زدن که بعد ایشان دستش را بلند کرد و گفت که شعار ما صلوات است. درود بر خاندان رسالت است که مردم [نیز] صلوات فرستادند... صحبت ایشان که تمام شد ما همه از بالا آمدیم پائین و پخش شدیم تو جمعیّت که به موقعش اعلامیه را پخش کنیم...(ص84)
وقتی رفتیم آنجا، دیدیم که کاشانی گفته ما الان یک اعلامیه مینویسیم و پخش میکنیم که این اعلامیه امروز از طرف فداییان اسلام نبوده، خود شهربانی این اعلامیه را داده است. گفتم آقا این درست نیست (که) خود شهربانی که میداند این اعلامیه را نداده است، بعد حمل بر این میشود که اینها یک اعلامیه دادهاند و از اعلامیه خودشان هم ترسیدهاند، دارند تکذیبش میکنند وحمله را شروع میکنند و این درست نیست. ما خودمان را به مرحوم نواب رساندیم و گفتیم بابا جریان این شکلی است، یک همچین برنامهای کاشانی ریخته. ایشان هم چهار نفر به اتفاق آسیدهاشم حسینی فرستاد خانه کاشانی که به کاشانی بگویید که به جدّم اگر که دست به این کار بکنی به سرنوشت رزمآراء دچار میشوی، حواست جمع باشد!(ص85)
بهبودی از طرف دربار مأموریت پیدا میکند و میآید با فریدونی که با مرحوم نواب آشنایی داشت، میآیند و جای مرحوم نواب را پیدا میکنند و خلاصه ملاقات میکنند. مرحوم نواب میگوید باشد، سه روز به ما وقت بدهید ما کابینهای که میخواهیم معرفی میکنیم. فوراً از بچهها میخواهد که بیوگرافی این اعضای جبهه ملّی را، سوابقشان را خلاصهاش در اختیار ایشان بگذارند. توسط همین فریدونی که توی وزارت کشور بود، سوابق اکثر این آقایان جبهه ملّی را در عرض یک روز، کمتر یا بیشتر در اختیار ایشان میگذارد و ایشان در بررسیهائی که میکند [میبیند] پرونده سید محمود نریمان از همه اینها درخشانتر بود و زندگی ظاهریش هم از همه اینها به حساب عابدیتر [عادیتر] بوده، چون یک خانه اجارهای داشته، خانمش هم محجوب بوده و زندگیش هم خیلی ساده بوده، درویشی بوده خلاصهاش. فوراً فرستاد عقب سیدمحمود نریمان گفت پسرعمو ((چون ایشان از تکیه کلامهایش این بود: هرکس که سیّد بود میگفت پسر عمو)) برنامه ما، حرف ما، همان است که آن شب با همدیگر زدیم. این پسره فرستاده و من هم به او قول دادهام تا روز چهارشنبه صبح معرفی بکنم، تو برو، دوستانی که میخواهی با آنها کار کنی انتخاب بکن، بیا اینجا برنامه را تنظیم میکنیم.(ص86)
روز چهارشنبهای که قرار بود بهبودی بیاید و نتیجه به حساب مذاکراتش را با مرحوم نواب، جوابش را بگیرد یا حداقل اینکه کابینه را صورتش را بدهد، ببرند، همان روز صبح روزنامهها نوشتند حسین علاء قبول زمامداری کرد. این شد که مرحوم نواب یک اعلامیه داد توی روزنامه کیهان، اطلاعات، نبرد ملّت، اصناف [به این مضمون]: حسین علاء زمامداری ملت مسلمان ایران از آن تو و امثال تو نیست، فوراً برکناری خود را اعلام کن.(ص87)
این روز پنجشنبه 29 اسفند که فردایش اوّل فروردین روز عید نوروز 1330 است. شب عید نوروز ریختند در حدود 60-50 تا از بچهها را گرفتند. خوشبختانه، مرحوم نواب و واحدی اینها را نتوانسته بودند، یعنی آنجایی که آنها بودند نتوانسته بودند بگیرند. بعد، کاشف به عمل آمد، تمام مراکزی که اینها داشتند، خانههایی که بودند، تقریباً توسط همین برو بچههائی که طرفدار کاشانی و جبهه ملی بودند در اختیار پلیس گذاشته شده بود... این بگیربگیر ادامه پیدا کرد تا روز 14 یا 15 فروردین که اولین کسی که روز 14 فروردین ما دیدیم او را، کاشانی بود توی باغ دکتر طرفه- دامادش- در شمیران. که وقتی که ما رفتیم با او صحبت کردیم که آخر این چه وضعش است، این چه جورش است؟! گفت سید محمّد آن تلفن را بردار بیاور و تلفن را برداشت و آورد، از توی تلفن که داشت [صحبت] میکرد با سرتیپ حجازی ((همان ارتشبد حجازی که خودکشی کرد یا خودکشی شد به قول آن برادر)) او رئیس شهربانی بود، از طرز گفت و شنودشان ما فهمیدیم که یک مقدار زرگری است... گفت بروید بچّهها را ولشان میکنند.(ص88)
در روز سهشنبهای که تقریباً میتوانیم بگوئیم 12 یا 13 فروردین بود، مرحوم نواب و واحدی و آسید هاشم و حاجابوالقاسم رفیعی و 12- 10 تا خلاصه از این بر و بچهها، دولاب توی یک خانهای بودیم... ما سه تایی از در خانه آمدیم بیرون، از در خانه که آمدیم بیرون، یک نیم ساعتی نگذشته بود... میبینند پشت بام و اینها پر از مأمور تفنگ بدست است و ریختهاند و اخطار میکنند دستهایتان را بگذارید روی سرتان. بیائید بیرون. آقای واحدی هم از توی اطاق میگوید ما نمیآییم بیرون، شما اگر راست میگوئید بیایید بیرون.(ص89)
اینها را بردند، (بردند) آسیدهاشم و کرباسچیان و واحدی را انداختند توی سه تا [سلول] مجردی که بالایش توالت بود. طبقه بالا توالت بود و خودشان نقل میکردند که اصلاً میچکید وقتی که ادراری، چیزی میکردند از بالا. توی تاریکی نه میتوانستند نماز بخوانند، نه میتوانستند... مثلاً بخوابند، مجردی بود که طیّب هم در این جریان بعد از 15 خرداد توی همان مجردی انداخته بودند... بعد از سه روز یا چهار روز یک پاسبانی یک نامهای از واحدی میآورد در مکان حاجابوالقاسم رفیعی که خود رفیعی هم نبود، میدهد به داداشش، پاسبان هم شفاهاً گفته بود که آره، اینها در اینجا هستند، گفتهاند که اگر میشود فقط اینها جای ما را عوض کنند که ما بتوانیم نمازمان را درست بخوانیم حداقل. این شدکه دو مرتبه ما رفتیم پهلوی کاشانی، به کاشانی گفتیم که جریان این شکلی است. کاشانی در ازای جواب ما درآمد و گفت که من برای اینها دعا میکنم، چهارقل میخوانم، به حضور شما عرض کنم که لباس دادهام برایشان بردهاند و آنها پس دادهاند و گفتهاند این را بده به بچههایت بپوشند، ما نمیخواهیم! این درست است؟! گفتم حالا که جای این حرفها نیست آقا، الان اینها نردبان شدهاند و شما از این نردبان رفتهاید بالا و به آنجائی که میخواستید برسید، رسیدهاید، یک لگد هم زدهاید و نردبان را پرت کردهاید.(ص90)
بعد از این تلفنی که شد، کاشانی گفت که بروید و اینها را در عرض فردا یا پس فردا ولشان میکنند. آمدیم به مرحوم نواب گفتیم که جریان این شکلی است و خلاصه این دو سه روزه [آزادشان میکنند]، گفت دروغ میگوید... بعد از سه روز یا چهار روز به ما خبر دادند که 360 هزار تومان برای اینها قرار صادر کردهاند...(ص91)
رفتیم سراغ این ابراهیم کریمآبادی، او هم با مرحوم شمشیری خیلی رفیق بود، به مرحوم شمشیری گفت که یک سندی، چیزی فردا بیاور، برویم بچهها را از آنجا درشان بیاوریم. شمشیری هم قبول کرد... قرار را فکّ کرد و ما فوراً رفتیم یک مأمور ابلاغگیر آوردیم و یک، ده بیست تومان هم به منشی دادیم که زودتر بنویسد و این مأمور را هم برداشتیم که چون پنجشنبه بود، زودتر برویم حکم را به زندان ابلاغ بکنیم... رفتیم شهربانی. یک سرتیپی بود آنجا به نام سرتیپ نخعی، رئیس همین قسمت قضایی شهربانی بود... گفتش که من خیلی متأسفم از شما. گفتم چرا تیمسار؟ گفت این حکم یک مقدار دیر آمده، قبل از اینکه حکم بیاید، این آقایان در کمیسیون تشدید مجازات وزارت کشور محکوم شدهاند هر کدام به سه سال تبعید و به حساب حبس غیرقانونی.(صص93-92)
رفتم آنجا، البته یک چند نفری هم بودند، میراشرافی آنجا بود، پسرشان سیدمحمد بود، دکتر شروین بود. یک میزی گذاشته بودند توی حیاط و چند تا صندلی و مبل و اینها بود، نشسته بود کاشانی و ما وارد شدیم... دیگر، من از بس که ناراحت بودم، گفتم که آقا یک دفعه ما آمدیم پهلوی شما برای این بچهها که بگوئیم چرا این کارها را کردید، دستور دادید آنها را گرفتند. بعد، آمدیم گفتیم که بابا اینها را چرا گرفتید، دستور دادید انداختنشان توی [سلول] مجردی که بالای سرشان هم توالت بود. آمدیم گفتیم که بابا یک کاری بکن که اینها را جایشان را تغییر بدهند، چون میدانستید که ما هیچی نداریم، دستور دادید که برای اینها قرار صادر کنند. حالا که رفتیم قرار دادیم، دستور دادید که اینها را تبعیدشان بکنند... خلاصه کاشانی یک مقدار ناراحت شد. ناراحت شد و تلفن را خواست و دو مرتبه با حجازی صحبت کرد، صحبت کرد و قول داد که خاطرجمع باشید اینها را آزادشان میکنم. گفتم به جدّت آقا اگر اینها تبعید بشوند، خلاصهاش سید بیکار نمینشیند، توی همین خانه حسابت را میرسد، حالا میخواهی قبول کن میخواهی قبول نکن.(صص94-93)
روز شنبه صبح من تلفن کردم به سرتیپ نخعی که ببینیم جریان به کجا کشیده و چکار کردهاند. گفت من به شما تبریک بگویم که دستور تشکیل جلسه را دو مرتبه دادهاند به وزارت کشور که لغو بکنند این حکمشان را و بچهها را نمیبرندشان و همان شب جمعه اینها را منتقل کردهاند به قصر.(ص94)
علاء آمد و گفت که نه، من نمیتوانم اجراء کنم این لایحه را. که توی مجلس یک مقدار راجع به این مسئله صحبت شد، که مصدق گفت خوب تو نمیتوانی، یک کس دیگری بیاید که بتواند. جمال امامی هم از این فرصت استفاده کرد، گفت تو چرا کنار گود را گرفتی نشستی و همهاش میگویی لنگش کن؟! راست میگویی بیا وسط خودت قبول مسئولیت بکن. که مصدق هم قبول کرد، قبول کرد و حکومت مصدق از نمیدانم چندم خرداد ماه [سال] سی شروع شد... علیرغم تمام این ناراحتیهایی که برای ما (ها) وجود داشت و برای مرحوم نواب، به مجردی که مصدق آمد روی کار مرحوم نواب دستور داد به همه بچهها که... شما مخالفت نکنید اصلاً، تا آنجا که بتوانید تأیید کنید... در اولین هفتهای که مصدق آمد روی کار، جلسه ما شب شنبه خیابان خیام کوچه گذرقلی بود. از بعدازظهر، آن منطقه و آن کوچه و آن خانه محاصره شد و پیغام دادند که خلاصه شما احتمال گرفتنتان هست و کسی را هم نگذاشتند برود تو تا ساعت هشت، هشت و نیم. شب آنجا محاصره شد و جلسه آن شب تشکیل نشد.(ص95)
مصدق رفت مجلس، در یک نطقی در سخنرانی تشریح کرد که فداییان اسلام یک روز کسروی را کشتند برای خاطر اینکه از جهت فکری و دینی با همدیگر در تضاد بودند. فداییان اسلام هژیر را کشتند برای خاطر اینکه در انتخابات شرکت کرده بود و میخواست مسیر انتخابات را منحرف بکند. فداییان اسلام رزمآراء را کشتند برای اینکه عامل مستقیم استعمار بود و میخواست جلوگیری کند از ملّی شدن صنعت نفت. حالا این سؤال مطرح است که فداییان اسلام چرا میخواهند مرا بکشند؟ چیزی که اصلاً مطرح نبود. ما متوجه شدیم یک توطئهای خلاصه توی کار است. این شد که مرحوم نواب یک اعلام میتینگ میدهند که بیاید به نطق مصدق جواب بدهد. ولی، مسجد شاه را درش را میبندند و جلوگیری میکنند از میتینگ. ولی در هر حال در تهِ خیابان ناصریه جلوی مسجد شاه، در آن محوطه میتینگ تقریباً برگزار میشود و پیام مرحوم نواب آنجا خوانده میشود... بعد از این میتینگ خبر میدهند که یک روزنامهای به نام روزنامه مرد رزم که روز پنجشنبه منتشر میشد، یک کلیشهای درست کرده که البته یک زن و مرد آمریکایی در حال دانس دادن بودند و یک شنلی هم پوشانده بودند، لخت هم بودند. کلّه این مرد را برداشتهاند، کلّه مرحوم نواب را به حساب روی این مونتاژ کردهاند و این کلیشه را درست کردهاند. البته چاپخانهاش را نگفته بودند... معلوم شد که توی چاپخانه «زندگی» اول خیابان فردوسی، آنجا قرار است چاپ بشود.(ص96)
از نزدیک غروب که شد، خرده خرده بچههای حزب زحمتکشان و بچّههایی که توی خانه کاشانی بودند، آنجا سروکلهشان پیدا شد. نگو، خبر دادهاند که بچههای فداییان [اسلام] آمدهاند اینجا و میخواهند جلوگیری بکنند از چاپ روزنامه، آنها هم به حساب خودشان آمده بودند آنجا که دفاع بکنند و روزنامه چاپ بشود.(ص97)
این چیزهایی که اینها تنظیم کردهاند، اگر بر فرض هم زیر چاپ نباشد، اینها را برداریم ببریمشان، به هم بزنیم اصلاً. در ضمن هم دیدیم حالا اگر ما بخواهیم این کار را بکنیم، باید یک دعوا هم بکنیم با این بچّههای حزب زحمتکشان، دوستان آقای بقایی... این امیر زرین کیا که معروف شد به امیر مو بور، نمیدانم اسمش را شنیدهاید یا نه؟ این هم از چاقوکشهای حزب زحمتکشان بود که بعد هم توی دو سه روزه 25 تا 28 مرداد، دو سه تا از این تودهایها را به قول یارو گفتنی شکمهایشان را سفره کرده بود، از این لاتها شده بود...(ص99)
بعد از این جریان، دو تا مصاحبه مرحوم نواب میکند. یکی با مجله ترقی، یکی هم با خبرنگار به حساب یونایتدپرس، یوسف مازندی. که البته تیتر مجله ترقی که پشت خود مجله ترقی هم در یک طرف مصاحبه مرحوم نواب را انداخته بود با عکس خود مرحوم نواب، در یک طرف هم عکس مصدق را انداخته بود در موقعی که خم شده بود دست ثریا را دارد ماچ میکند. بعد روی عکس نواب یکوری نوشته بود، این جملهای که مرحوم نواب گفته بود: مصدق و کاشانی و اعضای جبهه ملّی به خون فرزندان رشید اسلام به حکومت رسیدند و چنان جنایتی نمودند که روی جنایتکاران عالم را سفید نمودند.(صص101-100)
بچّهها مأموریت پیدا میکنند میروند در خانهاش، از خانه میکشندش بیرون و تهدید به قتلش میکنند و خودش این مسئله را بیان میکند، میگوید از من خواستهاند که من این کار را بکنم، من هم چون احتیاج به آگهی و این چیزها دارم برای نشر روزنامهام، آنها هم کمک از جهت کاغذ به من کردند، هم از جهت آگهی و در ضمن این مقاله را هم از من خواستند که بنویسم... حضار: مقاله را از طرف کی به او داده بودند؟ حاج مهدی عراقی: تقریباً آن چیزی که او میگفت از طرف بقایی (و اینها) بوده.(صص102-101)
یکی از مأمورین کارآگاهی آن روز، یعنی اطلاعات آن روز، ایشان را میبیند و میشناسد. خرده خرده تعقیب میکند ایشان را تا خیابان ژاله، خیابان ژاله، تلفن میزند به شهربانی، سر ژاله ایشان را محاصره میکنند. حضار: مسلح بوده [نواب صفوی]؟ حاجمهدی عراقی: نخیر... البته یک مشت افراد کاسب وآنهایی که آنجا بودند و ایشان را میشناختند، میآیند جلوگیری بکنند که ایشان را نگیرند، یک درگیری میشود، ولی خود مرحوم نواب خواهش میکند از مردم که متفرق بشوند، چیزی نیست. ایشان را میگیرند میبرند توی کلانتری چهاردهی [14] که الان هست (آن موقع بود) و از آنجا هم منتقلش میکنند به شهربانی. باز روزنامهها، آن روز نوشتند که رهبر فداییان اسلام دستگیر شد و خلاصهاش فکر میکردند حالا رهبر فداییان اسلام را که دستگیر کردهاند، یک مشت پول و چک و اسناد و به قول بعضیها گفتنی از این چیزها هم ممکن است همراهش وجود داشته باشد. بعد وقتی که بازرسی بدنی از او کرده بودند، آنجا سهزار و ده شاهی پول خرد بوده، یک دانه هم قرآن و یک تسبیح. (این را هم) عین این را روزنامههای آن (روز) وقت هم هست، که این مطلب را نوشته بودند.(ص103) ادامه دارد ...