تاریخ انتشار : ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ - ۱۲:۰۵  ، 
کد خبر : ۱۳۸۱۵۹

گزیده‌ای از کتاب «ناگفته‌ها» (بخش دوم)


به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در سه بخش منتشر می‌شود. (بخش دوم)

جلسه سوم؛ نوار شماره پنج: 15 نوامبر 1978 مطابق با 24 ابان 1357
 مرحوم نواب را دستگیر کردند و بعد هم یک تظاهراتی بچّه‌ها جلوی شهربانی و بعد از جلوی شهربانی به توپخانه و ناصریه و توی بازار بوجود آوردند، و در همان روز بود که ایشان را از شهربانی منتقل کردند به قصر، همان جایی که آقای واحدی و بچه‌های دیگر بودند. بعد از دستگیری ایشان، بچه‌هایی را که گرفته بودند خرده خرده شروع کردند به آزاد کردنشان، از جمله آقای واحدی، آسیدهاشم، کرباسچیان، ذوالفقاری، علی احرار، رضا قدوسی، اینها یک تعدادی بودند که تقریباً از شب عید باقی مانده بودند، فرستادند دادگاه و دادگاه هم اینها را یکی سه ماه، سه ماه و خرده‌ای تقریباً محکوم کرده بود، که کشیده بودند حبسشان را و آزاد شده بودند.(ص104)
 اواخر مرداد ماه سال 30 بود که اعلام میتینگی می‌شود باز از طرف فداییان اسلام برای مسجد شاه. از طرف دولت دستور داده می‌شود که در مسجد شاه را ببندند و چون قرار بود که از سرچشمه، محلّی که مرحوم واحدی اینها بودند، از آنجا اینها حرکت بکنند و بعد بیایند به جمعیّت ملحق بشوند، دم سرچشمه کامیونهای پلیس اینها را محاصره می‌کنند که اوّل پامنار به زد و خورد منجر می‌شود. سرتیپ‌ همایونفر که رئیس پلیس بود، آنجا توسط یکی از برادرها زخمی می‌شود... 38 نفر آن روز بازداشت شدند، از جمله آسید هاشمی حسینی و چند تا از روحانیون دیگر هم بودند. به مجرد اینکه اینها را می‌برند شهربانی، یک روز یا دو روز نگذشته، اینها را به دو قسمت تبعیدشان می‌کنند. سید محمّد واحدی و آسیدهاشم حسینی را به بندرعباس، بقیه را به یزد و کرمان.(ص106)
 در این اثنی، یواش یواش دوره شانزدهم به پایان می‌رسید و انتخابات دوره هفدهم شروع می‌شد. در انتخابات اینها می‌روند از آقای سیدمحمّد تقی خوانساری که مریض بوده و آمده بود بیمارستان پهلوی، یک نامه می‌گیرند... کلیشه کردند و چاپ کردند، بعد یکی یکی مقایسه کردند. آیا دکتر مظفر بقایی است که معاصی کبیره انجام نمی‌دهد و اصراری به معاصی صغیره ندارد، یا حسین مکی؟ آیا حسین مکی است یا حائری‌زاده؟ یکی یکی این وکلای اقلیت را تطبیقشان دادند...(ص107)
 در همین اثنی بود که خبر ترور فاطمی هم [وقتی] ما زندان بودیم به ما منتقل شد که فاطمی توسط عبدخدایی ترور شده. خوب، این برای خود ما یک مقدار سئوال بود، چطور شده که اینها فاطمی را زده‌اند... پرسیدیم که چی شده؟ گفتند طبق اطلاعاتی که بچه‌ها بدست آورده‌اند تمام این مسائل، چه زد و خورد داخل زندان، چه مسئله آن شب که پلیس به ما حمله کرده و اینها، و حتی جریان پرونده مرحوم نواب که همین جور مسکوت گذاشتند، اطلاعی که بچّه‌ها پیدا کرده‌اند به دست فاطمی بوده، این بود که بچّه‌ها این کار [را] کرده‌اند. که اتفاقاً من این دفعه که زندان بودم با آیت‌الله طالقانی راجع به این مسئله صحبت می‌کردم، خود آقای طالقانی هم این مسئله را تأیید می‌کرد. می‌گفت فاطمی یکی از آن کسانی بود که با مرحوم نواب یعنی با فداییان سخت مخالف بود.(ص116)
 روز 25 تیر 1331 که وقتی که ما از زندان آمدیم بیرون، دیدیم که مسئله قوام مطرح است و قوام معرفی شده و مصدق استعفا داده و قوام هم معرفی شده به مجلس، امّا هنوز رأی اعتماد نگرفته... روز 29 تیر، کاشانی یک اعلامیه‌ای داد بیرون و به حساب حکم اعدام قوام را صادر کرد و کشتنش را واجب دانست. و برای یک تعطیل عمومی، روز 30 تیر را همه آنها اعلام کردند که تعطیل عمومی سراسری. در روز 30 تیر ساعت 5/9-9 صبح شکاریها آمدند بالا و از بالا شروع کردند تیراندازی کردن به مردم. شاهپور غلامرضا خودش در یک قسمتی از میدان بهارستان (را) فرماندهی داشت. بعد از آن کشتار 30 تیر، بعدازظهر30 تیر بود که سرهنگ سیامک که بعد هم جزو افسران به حساب توده‌ای از آب درآمد، از توی تانکش می‌آید بیرون و به جمعیّت ملحق می‌شود. به مجرد اینکه این خبر به شاه می‌رسد که از افسران هم و سربازها خلاصه‌اش به مردم پیوسته‌اند، فشار می‌آورد به قوام و استعفای قوام را می‌گیرد که ساعت 5 بعدازظهر روز 30 تیر قوام استعفا می‌دهد و دو مرتبه از مصدق دعوت به عمل می‌آید...(صص119-118)
 چون در هر حال فاطمی و سایر دوستانش، اینها سمت مذهبی که نداشتند، سمتشان یک سمت سیاسی بوده و با یک دید خاصّی نسبت به فداییان اسلام، از جهت اینکه یک گروه خاصی هستند متعصّب، یک گروهی هستند به حضور شما عرض کنم که مثلاً بدون برنامه‌های صحیح حکومتی و فقط حادثه می‌آیند خلق می‌کنند، برنامه و چیزی ندارند، یا حداقل اینکه رقیبی برای خودشان تشخیص می‌دادند، این بود که خیلی صریح مخالفت می‌کردند... وقتی ماها آمدیم بیرون یک مقدار مخالفت شد اصلاً با این طرز فکر و این عمل، و حتی در موقعی این کار می‌شود که خود مرحوم نواب هم در زندان بوده و ملاقات نداشته و بدون اینکه از خود مرحوم نواب هم در این باره مشورت بکنند و از ایشان اجازه‌ای گرفته باشند، این کار تنها و تنها به دست مرحوم واحدی انجام شده بود... از ویژگیهایی که مرحوم واحدی داشت، یک مقدار این بود که مستبدالرأی بود و بدون اینکه در یک کاری با دیگر برادران مشورت بکند، خودش هر تصمیمی می‌گرفت.. بعد از آزادی مرحوم نواب عده‌ای از برادرها می‌روند و از ایشان می‌خواهند که آقای واحدی را بفرستند برود قم، نباشد دیگر در تهران. ایشان هم موافقت می‌کند، ولی آقای واحدی عوض اینکه برود قم، می‌آید یک برنامه‌ای که مصادف بود با ماه مبارک رمضان در مسجد جامع برقرار می‌کند... نتیجتاً 9 نفر از بچّه‌ها برای خاطر اینکه اینجا یک وقت تضادی ایجاد نشود، زد و خوردی نشود، دو دستگی سه دستگی بوجود نیاید، این 9 نفر حاضر می‌شوند که استعفا بدهند و از صفوف فداییان اسلام خودشان را سوا بکنند و تو روزنامه [های] اطلاعات و کیهان، استعفاشان را اعلام می‌کنند. از جمله خود اینجانب که اینجا نشسته‌ام.(صص120-119)
 *حضار: دلیل اینکه فداییان اسلام در 30 تیر مداخله نکرده بودند چی بوده است؟
**حاج‌مهدی عراقی: خوب، فداییان [اسلام] در این موقع دیگر تقریباً یک گروه مخالف دولت بودند، بحثی نبود در آن... باتومهای مصدق هم که جایش خوب نشده بود، عقلائی نبود که بیایند از مصدق دفاع بکنند.(ص121)
 *حضار: این 9 نفر چه کسانی بودند و در چه سالی این [انشعاب] اتفاق افتاد؟
**حاج مهدی عراقی: در سال 32 که ایشان [مرحوم نواب] مرخص شد، دو ماه سه ماه بعد از آزادی مرحوم نواب، این جریان اتفاق افتاد. این 9 نفر اینها بودند: حاج ابوالقاسم رفیعی مدیر انتظامات فداییان اسلام، احمد شهاب، اصغر علی حکیم، غلامعلی صداقت، فکر می‌کنم حاج هاشم هم بود. حضار: اینها خیلی بیشتر هستند، صد تا بیشتر هستند. چون هر روز یک اعلامیه‌ای داده می‌شد و اعلام می‌کردند ما دیگر رابطه‌ای با فداییان اسلام نداریم... حاج مهدی عراقی: نه، هم‌چنین چیزی نمی‌شود. فقط، بعد از این جریان زدن علاء بود که چون بگیربگیر بود، ریختند [شمار زیادی] از بچه‌ها را می‌گرفتند، یک مشت از ترسشان تند تند برداشتند اعلام کردند که ما نیستیم، ما نبودیم، ما استعفا داده بودیم، که یک وقت حکومت نظامی سراغشان نرفته باشد [نرود].(ص122)
 تعداد معمولی که دست‌اندرکار این جریانات بودند، در حدود 150-140 نفر ممکن است بگوئیم بودند. اما از جهت سمپاتی بخواهیم حساب کنیم جلساتی که اینها داشتند چندین هزار نفر همیشه در جلسات علنی که یک وقت صحبت می‌شد و به اسم فداییان قرار می‌گرفت، وجود داشتند. حضار: در تظاهرات چقدر شرکت می‌کردند؟ حاج مهدی عراقی: تظاهرات، دو سه دفعه من که یادم هست توی مسجد شاه خیلی بودند، 20 هزار تا 30 هزار تا جمعیّت بودند.(ص123)
 *حضار: قبل از اینکه برسیم به 28 مرداد، این جریان اسیدپاشی به صورت خانمهای بی‌حجاب چی بوده است؟
**حاج مهدی عراقی: دروغ است و همچنین چیزی وجود نداشته، شایعه می‌کردند. حضار: توی جراید آن زمان پر است از این مطالب... امّا، سئوالی که کردید راجع به مجمع مسلمانان مجاهد و شمس قنات‌آبادی، این سئوالی بود که کردید. این را باید بیائیم برگردیم به عقب. در سال 25 وقتی مرحوم نواب می‌رفت قم و می‌آمد، با یک مشت طلبه‌های جوان که آنجا آشنا می‌شده، از جمله این آقای شمس‌ قنات‌آبادی است... در یکی از میتینگها که مسجد شاه اینها می‌دادند این هم می‌آید جلوی در مسجد شاه برخورد می‌کند با مرحوم نواب، می‌گوید پسرعمو اجازه بدهید من هم یک چند کلمه‌ای صحبت کنم... خلاصه‌اش شمس شروع می‌کند به صحبت کردن...(ص124)
 خرده خرده از آنجا خانه کاشانی و شمس را معرفی‌اش می‌کند به کاشانی. بعد از اینکه بچه‌های قم، طلبه‌ها می‌آیند اعتراض می‌کنند به مرحوم نواب که این آدم سالمی نیست و آدم کثیفی است، تو آورده‌ایش توی دست و بالت. بعد ایشان می‌گوید که حالا ممکن است تغییر کرده، ممکن است توبه کرده باشد، حالا اگر که اینجاست کار خلافی کرد که ما جلویش را می‌گیریم. اگر، نه که [هیچ]. خرده خرده آنجا می‌ماند و چون فداییان اسلام یک تشکیلات زیرزمینی و مخفی بودند، با پیشنهاد این شمس می‌گوید که اگر صلاح بدانید ما یک تشکیلات علنی به نام مجمع مسلمانان مجاهد تأسیس بکنیم که در کارهای علنی، همین بچه‌ها در این لباس ظاهر بشوند و این کار هم می‌شود دیگر. مجمع مسلمانان مجاهد در سال 27 تقریباً تأسیس می‌شود با موافقت نواب. تا آخرین روزی که به حساب کاشانی بود، شمس با کاشانی کار می‌کرد و از آن روزی هم که به حساب مرحوم نواب با کاشانی اختلاف پیدا کرد، شمس طرف کاشانی بود.(صص125-124)
 بعد از جریان 28 مرداد، همین‌طور که اکثر سازمانها و گروهها، دیگر بروز و ظهوری به طور کلّی نداشتند، فداییان اسلام هم تقریباً به همین صورت بود. کاری که می‌خواست یک کار سر و صداداری باشد، نداشتند، تا مسئله تقریباً «سنتو» پیش می‌آید، به حساب پیمان بغداد، سال 34.(ص125)
 کرباسچیان بعد صفش را سوا می‌کند، و بعد می‌رود حزب خلق را به وجود می‌آورد، که البته تقریباً با زاهدی هم یکی دو تا ملاقات می‌کند، ولی آن هم خلاصه‌اش یخش نمی‌گیرد دیگر، ول کرد و رفت دنبال کار و کسب خودش.(ص126)

جلسه سوم؛ نوار ششم: 15 نامبر 1978 مطابق با 24 آبان 1357
 بعد از جریان تقریباً 28 مرداد، سال 33 آن موقع بود که سه تا پیشنهاد توسط این امام جمعه می‌آیند به ایشان می‌دهند از طرف شاه... سه تا پیشنهاد به این صورت بود، مبلغ 100 هزار تومان وجه نقد می‌آورد برای ایشان، این 100 هزار تومان را می‌گذارد جلو (به این صورت)، بعد می‌گوید که شاه سلام رسانده و سه تا پیشنهاد داده که هر کدام که شما می‌خواهید قبول کنید؛ پیشنهاد اوّل اینکه در یکی از کشورهای اسلامی هر کدام که شما مایل باشید به عنوان سفیر به آن کشور می‌فرستیم. پیشنهاد دوّمش این بوده که ما منزل شما را، البته یک منزلی برای شما در نظر بگیریم و آنجا را به اصطلاح محل جلوس بکنیم و دستور می‌دهیم که اوامر و دست‌خط شما را بخوانند و ماهی ده هزار تومان هم حق سفره مرتب به شما بدهند. خلاصه خطّ شما، خط ما باشد دیگر، کاری به کار ما به قول بعضیها نداشته باشید. پیشنهاد سوم اینکه اگر این دو تا پیشنهاد را بپذیرید، تقریباً با همکاری همدیگر و یا با نظر ما یک حزب بزرگ اسلامی در اینجا به وجود بیاوریم و خرج حزب هم هرچی بشود، ما می‌دهیم... سیّد یک خرده نگاهش کرد و گفت خدا را به حق جدّم قسم می‌دهم که زبانت ای ناصح از پی گردنت در بیاید، خجالت نمی‌کشی من را به درگاه معاویه دعوت می‌کنی...(صص129-128)
 این ذوالقدر نزدیک به دو سه ماه بود که آنجا سرو کله‌اش پیدا شده بود و از آنجا آمده بود در اطرافش خیلی صحبت می‌کنند، می‌گویند این کار توسط بختیار انجام شده بود، یکی از افرادی بوده که مأموریت به او داده بودند بیاید آنجا. اینکه صبح تا غروب غلام خانه‌زاد شده بود توی خانه سیّد، و همه‌اش نماز می‌خوانده و گریه می‌کرده که خلاصه‌اش من می‌خواهم بروم شهید بشوم. و یک کفن برای خودش درست کرده بود، روی کفن هم آیات قرآن زیاد نوشته بود. تا اینکه مسئله زدن علاء پیش می‌آید. این خیلی اصرار می‌کند که من می‌خواهم بروم این کار را بکنم و همین کار را هم می‌کند. البته، اینجا بعضیها نظرشان این است که وقتی که او می‌خواهد برود این کار را بکند اسلحه‌اش را عوض می‌کنند، اسلحه‌ای که بچه‌ها در اختیار ذوالقدر گذاشته بودند غیر از آن اسلحه‌ای بوده که ذوالقدر حسین علاء را با او می‌زند. این به اصطلاح فشنگهایش بادی بوده که اثر نمی‌کند و بعد هم که خود ذوالقدر را می‌گیرند، ذوالقدر آنجا اعترافاتی می‌کند و حتی در برخوردشان یکی دو دفعه توهین هم می‌کند به مرحوم نواب...(صص130-129)
 وقتی که علاء تیر می‌خورد و طوری نمی‌شود و 24 ساعت بعد حرکت می‌کند برای بغداد، مرحوم واحدی به اتفاق اسدالله خطیبی حرکت می‌کنند بروند بغداد که همان‌جا علاء را بزنند. شب می‌رسند اهواز، در اهواز یک مسجد بوده که شب می‌روند توی مسجد، آنجا نماز بخوانند، یک افسری بود که وقتی ما زندان بودیم به نام خاکی... آنجا نمی‌دانم معاون شهربانی، چی بوده که می‌آید گشت، وقتی می‌آید گشت تصادفاً سر می‌کند توی مسجد، موقعی سر می‌کند توی مسجد که مرحوم واحدی داشت سرحوض وضو می‌گرفت، می‌بیند و می‌شناسد... می‌آید تماس می‌گیرد، (تماس می‌گیرد) با تهران و می‌گوید واحدی اینجاست. می‌گویند بگیرید او را... [او را] یک راست می‌برند اتاق بختیار، به مجرد اینکه داخل اتاق می‌شود، بختیار شروع می‌کند فحش دادن، فحش مادر به او می‌دهد، مادرفلان دست از این کارهایتان برنمی‌دارید. آن هم می‌گوید مادر من زهراست، مادرفلان خودت هستی و صندلی که آنجا بوده بلند می‌کند که ول کند برای بختیار، بختیار هم از همان پشت میزش بلند می‌شود و اسلحه را می‌کشد و سه تا تیر به او می‌زند و جابجا می‌کشد او را توی دفتر خودش.(صص131-130)
 بعد مرحوم نواب با سید محمّد واحدی و عبدخدایی و خلیل طهماسبی، چهارتایشان می‌آیند خانه آقای طالقانی. سه روز منزل آقای طالقانی بودند، بعد متوجه می‌شوند که انگار خانه تحت نظر است، آن کلفت آقای طالقانی که می‌آید برود بیرون، می‌گوید دو سه نفر بودند هِی تو کوچه سر می‌کردند و می‌دیدند و چه می‌کردند. اینها حساب می‌کنند که آنجا نباشند بهتر است. از منزل آقای طالقانی می‌آیند خانه مجید ذوالقدر (که این ذوالقدر با آن ذوالقدر هیچ ارتباطی ندارد) که این وکیل دادگستری بود البته. باز اینجا هم یک حدسهایی هست که می‌گویند چون 150 هزار تومان جایزه برای دستگیری مرحوم نواب معین کرده بودند، این آقای ذوالقدر خلاصه‌اش طمعش می‌شود و خودش می‌رود آنها را لو می‌دهد...(صص132-131)
 مرحوم نواب که با هر کدام از بچّه‌ها برخورد کرده بود، به همه‌شان گفته بود که شما، هرچی گفتند، بگوئید مربوط به فلان کس است، شما کاری نداشته باشید... می‌گوئید... قبل از اینکه من بخواهم محاکمه بشوم باید خود رضاخان محاکمه بشود و او غیرقانونی بوده. بعد راجع به زدن رزم‌آراء و زدن دیگران صحبت می‌کند، از او توضیح می‌خواهند. وابسته بودن رزم‌آراء و خائن بودن رزم‌آراء را از یک طرف مطرح می‌کند و از طرف دیگر هم فتوای قتلش را از جهت سیاسی و از جهت دینی منتسب می‌کند و جبهه ملی و آیت‌الله کاشانی، که البته کاشانی می‌آید انکار می‌کند، می‌گوید من چنین حرفی نزده‌ام... حضار: آیت‌الله کاشانی را همان یک روز نگهداشته بودند؟ حاج‌مهدی عراقی: نه، کاشانی دو سه روز بوده که بعد ولش می‌کنند.(صص133-132)
 *حضار: فداییان اسلام، جزوه تعلیماتی، ایدئولوژیکی در سطح مردم داشتند؟
**حاج مهدی عراقی: نه، همین جریان معمولی بود بین خودشان. یک جزوه‌ای هم دارند که به حضور شما عرض کنم «مقدمه‌ای بر حکومت اسلامی» که در سال 1329 تقریباً آبان ماه 29، یک روز تقریباً ساعت 12 تا 2 بعدازظهر نزدیک به 1000 نسخه از آن را در تهران و شهرستانها برای رجال فرستادند، یعنی تقسیم کردند. حضار: آن کتابی را که گفتید [مقدمه‌ای بر حکومت اسلامی] چه کسی نوشته؟ حاج مهدی عراقی: خود سیّد دیگر!... هان، حاج‌آقا روح‌الله را می‌گویند که وقتی که مرحوم نواب اینها را می‌خواستند اعدام بکنند، حاج آقا روح‌الله می‌آید می‌رود منزل آقای بروجردی... که خلاصه‌اش یک کاری بکند، ولی نقل قول می‌کنند که ایشان با چشم گریان از منزل آقای بروجردی خارج می‌شود... حضار: آیت‌الله منتظری در آن موقع کجا بودند؟ حاج مهدی عراقی: آیت‌الله منتظری، آن موقع طلبه بودند و درس می‌خواندند و فعالیتی نداشتند.(صص138-137)
 بعد از جریان خلیل، خوب پرونده مرحوم نصرت‌الله قمی را، نصرت‌الله قمی اینها 12 نفر دانشجو بودند که با همدیگر هم قسم می‌شوند که بیایند زنگنه را بزنند و بعد هم هر 12 نفر قبول بکنند که تا نصرت‌الله این کار را می‌کند... نصرت‌الله این کار را می‌کند، اسلحه‌ را می‌اندازد زمین و یک وقت متوجه می‌شود که هیچکس نیست، خودش هست و خودش. هر 11 رفیقش (فلنِگُ) گذاشتند و در رفتند... حضار: زنگنه چه کار کرده بود؟حاج مهدی عراقی: رئیس دانشگاه بود. از مهره‌های اینتلیجنت سرویس بود. حضار: چه سالی زده بودند؟ حاج مهدی عراقی: بعد از جریان مرحوم خلیل بود، بعد از زدن رزم‌آراء، حالا دیگر چندم ماه بود (نمی‌دانم).(ص141)
 اگر این فاصله‌ای که استعمار تا آن روز بین قشر روشنفکر و مذهب ایجاد کرده بود، این فاصله امروز هم حاکم بود، باز هم امروز آن‌جور که باید و شاید این جنبش اسلامی نمی‌توانست نضج بگیرد، این یک واقعیتی است که باید بپذیریم. اگر که حرکت خود حاج آقا، اگر که فرهنگ انقلابی خود دکتر شریعتی، دکتر شریعتی یک روشنفکری هست که می‌آید دفاع از مذهب می‌کند و فرهنگ انقلابی مذهب را به جهان عرضه می‌کند. اگر نبود، امروز هم همان جریانات [حاکم] بود.(ص146)
 در سال 38 همانطور که در کتاب «مأموریت برای وطنم» نوشته بود که ما این برنامه انقلاب سفید را در سال 38 می‌خواستیم پیاده کنیم، ولی برخورد کردیم با مخالفت یک فرد غیرمسئول که منظورش بروجردی بوده. می‌آیند به بروجردی می‌گویند که همچنین برنامه‌ای ما داریم، بروجردی مخالفت می‌کند. می‌گویند که ما مجبوریم این کار را بکنیم. بعد می‌گوید پس من می‌روم به نجف، پاسپورت مرا بدهید و من بروم به نجف. می‌گویند پاسپورت را هم برایش می‌فرستند، ولی چون مردم متوجه می‌شوند بعدازظهر یا غروب همان روز قم تعطیل می‌شود و خبرش قبل از اینکه به تهران برسد و تهران هم شروع به عکس‌العمل بکند، شاه منصرف می‌شود.(ص139)
 من یادم هست وقتی که بروجردی فوت کرد، ما رفته بودیم قم، یک عده‌ای هم از امامزاده قاسم شمیران آمده بودند با آن پیشنمازشان ((حاج آقا حسین رسولی)) وقتی که از او سئوال کردند که به نظر شما کی الآن عَلَم است و ما از کی باید تقلید کنیم؟ گفت اگر حمل بر بعضی چیزها نکنید، من اعلمتر از حاج آقا روح‌الله سراغ ندارم... تا اینکه در جریان اعلامیه راجع به انجمنهای ایالتی و ولایتی، خوب اعلامیه‌ای که ایشان می‌داد هرکس می‌خواند یک مقدار اثر می‌گذاشت روی آن. خوب، می‌گذاشت پهلوی یکدیگر، یک اعلامیه گلپایگانی داده، یک اعلامیه شریعتمداری داده، یک اعلامیه هم فرض کن آقا نجفی داده، یک اعلامیه خوانساری داده، یک اعلامیه هم حاج آقا روح‌الله داده، اصلاً متنش، کلماتش، گفتارش اینها، همه‌اش فرق داشت. با دادن این اعلامیه‌ها و حاج آقا روح‌الله خرده خرده توی مردم کوچه و بازار هم یک مقدار آشنایی پیدا کردند، جا افتادند.(صص151-150)
 یک جمعه‌ای بود، تقریباً هفت هشت تا اتوبوس از [بازار] تهران حرکت کرد و ما هم با یکی دو تا سواری بودیم، رفتیم قم، خوب، رفتند خانه آقای نجفی یک مقدار آنجا صحبت شد و خانه شریعتمداری، خانه گلپایگانی و آخرین جایی که رفتیم خانه حاج آقا روح‌الله بود... بعد سئوال شد از ایشان که حاج‌آقا وظیفه ما چیست در این جریان و چکار باید بکنیم؟ ایشان فرمودند که شما فقط روشن کردن مردم را وظیفه دارید، هیچ وظیفه‌ای دیگر ندارید. که اینها برنامه‌هایی دارند، فقط مردم را روشن کنید که آماده باشند، آگاه باشند، بگوئید که اینها با اسلام شما طرف هستند... وقتی بلند شدیم دو مرتبه ایشان تأکید کردند شما هستید که باید به مردم آگاهی بدهید، غیر از آگاهی دادن به مردم وظیفه دیگری ندارید.(ص151)
 وقتی که مدتی می‌گذرد، پاکروان که رئیس ساواک بود می‌رود پهلوی حاج آقا، یعنی پهلوی همه آقایان می‌روند از جمله آقای خمینی. این 6 ماده را مطرح می‌کنند: مسئله اصلاحات ارضی، اصلاحات قانون انتخابات، ملّی شدن جنگلها، سپاه دانش، سهیم شدن کارگران در سود ویژه. راجع به اصلاحات ارضی حاج آقا می‌گوید که ما نمی‌دانیم که این حرفهایی که ما می‌زنیم به گوش شاه می‌رسد یا نمی‌رسد؟... پاکروان می‌گوید که نه، شما خاطر جمع باشید حتی یک نقطه‌اش هم نمی‌افتد... ایشان می‌گوید که ما نمی‌دانیم از این تقسیم اراضی که شما می‌خواهید صحبت بکنید، منظورتان این است که در جامعه اصلاحاتی به وجود بیاید یا افساداتی می‌خواهد به وجود بیاید. اگر شما می‌خواهید اصلاح بکنید جامعه را، تولید جامعه بالا برود، درآمد مردم بالا برود، این کاری که شما می‌خواهید بکنید نتیجه‌اش این است که دو سال دیگر ما دست گدایی به سوی آمریکا دراز کنیم. اگر مأموریت این شکلی است، خوب این را بگوئید. اگر که نه، واقعاً دلتان می‌خواهد خدمتی کرده باشید به طبقه زحمتکش و دهقان، من به عنوان حاکم شرع، اکثر این مالکین دهات را مالک نمی‌دانم، اموالشان را مصادره می‌کنیم و می‌دهیم دست خود رعیت، بدون اینکه از آنها پولی گرفته باشیم... اگر که این را قبول ندارید، شما الحمدالله از جهت زمین غنی هستید. کشور ایران مثل اروپا نیست که خاک نداشته باشد، موات دارید. شما آب و بذر و گاو، یعنی همین تراکتور باشد، بدهید به خود رعیت و اقساط 15 ساله از او بگیرید و زمینهای موات هم در اختیارش بگذارید و تقسیم‌بندی بکنید، به هر خانواده که بنا بر نسبت عائله‌ای که دارد یک مقدار از این زمینها در اختیارش بگذارید، این رعیتی که امروز هست خودش به صورت یک مالک درمی‌آید. مالک امروز، به این فکر می‌افتد یا باید زندگی رعیتش را تأمین بکند مطابق اینهایی که آمده‌اند زمین گرفته‌اند، یا اینکه اگر نخواهد بکند نمی‌تواند دست از ملکش که بردارد، مجبور [است] که بردارد مکانیزه‌اش بکند، وقتی مکانیزه‌اش کرد، پس رقابت می‌افتد بین مالک قدیم و مالک جدید که همان رعیت دیروز بوده...(صص153-152)

جلسه سوم؛ نوار شماره هفت: 15 نوامبر 1978 مطابق با 24 آبان 1357
 ...و یک کشور صادر کننده مواد غذایی خواهیم شد. ولی، اگر شما این کار را نکنید اختلاف اینجا بین رعیت و مالک ایجاد می‌شود و خود این رعیت هم الان شما بذری ندارید به او بدهید، گاوی هم که ندارید به او بدهید و مالکی هم وجود ندارد، و از این‌ور هم بدهکارش کرده‌اید که باید بیاید قسط بپردازد. این خرده خرده، اصلاً این را می‌فروشد چون نمی‌تواند روی آن کار کند، می‌آید تو شهر. وقتی فروخت و آمد تو شهر، این از گردونه خارج می‌شود و بعد از دو سال حتی این محصولی هم که داریم از بین می‌رود. این یک طرف قضیه است.(ص154)
 وقتی رفراندوم را اعلام می‌کنند، حاج آقا از تمام به حساب مراجع قم و مدرسین دعوت می‌کنند در خانه‌اش, می‌گوید که این دیگر دولت علم نیست, این خود باباست. حالا دولت علم را ماها برداشتیم, نامه به این نوشتیم و از این خواستیم که فشار بیاورد به دولت این تصویب نامه‌اش را به حساب برگرداند و بگیرد. 17 نفر در منزل آقا جمع بودند. بعد از صحبتهای زیادی که آقا می‌کند و می‌گوید که این اوّل دولت را جلو فرستاد این مسائل را مطرح کرد که ببیند عکس‌‌العمل ماها چیست, عکس‌العمل مردم چیست, بعد این را پس گرفت که بفهمد با چه نیرویی خلاصه‌اش بیاید و برخورد بکند... خوب, آن پیروزی قبلی یک مقدار به قول بعضیها آنها را شیرشان کرده بود, گفتند نه, هستیم, ایستاده‌ایم, مجبور می‌شوند عقب‌نشینی کنند. یک اعلامیه‌ای می‌آید بیرون که 17 تا امضاء داشته, اولین اعلامیه‌ای است که مخالفت با رفراندوم بوده. اعلامیه‌ای که ایشان نوشتند, آنجا امضاء شد، و امضاء کردند, همه امضاء کردند. اعلامیه از در خانه آمده بود بیرون, رفته بود برای زیر چاپ. آقایان می‌روند منزل, بعد از یک ساعت, نیم ساعت کمتر یا بیشتر, چندتاشان فرستاده بودند که امضاهایشان را پس بگیرند و بعد آقا گفتش که اعلامیه اینجا نیست رفته, من که اوّل گفتم. در هر حال اعلامیه بعدی که می‌خواستند باز بدهند, 17 تاشان شد دوازده تا, اعلامیه بعدی شد هشت تا, همین جور به تدریج حل می‌شد.(صص155-154)
 توی همین جریانات بود که یک روز می‌روند در خانه خوانساری که خوانساری را از خانه بیاورند بیرون, بیاید مسجد. و همین جریانات, تظاهرات و این چیزها علیه رفراندوم به حساب. ناگفته نماند که بهبهانی هم در اینجا بی‌نقش نبوده, چون بهبهانی در هر حال یک آدم وابسته‌ای بود و بارها هم حاج آقا تأکید می‌کردند که بهبهانی (سید محمد پسر سید عبدالله بهبهانی) را کاریش نکنید که رو قوز بیافتد.(ص156)
 شاه تصمیم می‌گیرد که یک مسافرتی به قم بکند و چندین دفعه پیشنهاد می‌شود به آقایان که به حساب آقای بروجردی, فرض کن که شاه می‌آید یک ملاقاتی شما با شاه بکنید, بلکه یک سری مسائل حلّ بشود. آقایان هیچکدام حاضر نمی شوند که ملاقات بکنند. و می آیند از طرف ساواک قم شروع کنند به طاق نصرت زدن برای آمدن شاه. بچه های قم طاق نصرتها را آتش می زنند, (آتش می زنند) و تظاهرات و مخالفت و اینها و اینها با آمدن شاه. نتیجه‌اش این می‌شود که یک مشت اوباش و اراذل از تهران توسط شرکت واحد می‌برند آنجا و چند تا دکان را آتش می‌زنند...(صص157-156)
 تا اوّل فروردین سال 42 که مصادف می شود با وفات امام جعفر صادق علیه السلام. جمعیّت زیادی از اطراف و اکناف خلاصه‌اش آمده بودند قم, هم به مناسبت وفات از یک طرف و همین هم به مناسبت مسائل روز که از طرف علما اعلام شده بود که ما عید نداریم. و حاج آقا هم یک اعلامیه داده بود بیرون در آن موقع که آن تکّه «تقیّه حرام است ولو بلغ ما بلغ» اخطار کرده بود که همه روحانیون به حساب و اهل علم که خلاصه‌اش اگر کسی تقیّه بکند فعل حرامی را انجام داده, باید حرفش را بزند.(ص157)
 در حدود 20 تا 25 تا اتوبوس از تهران به حساب صورت ظاهر از دهقانان بودند یا شرکت واحدیها بودند, ولی در اصل گارد جاوید بودند. آمده بودند که قم را به هم بریزند و یک چشم زخمی و یک چشم زهری هم از آقایان بگیرند. خانه حاج آقا, وقتی که مشغول صحبت و سخنرانی و اینها بودند, تعدادی از اینها آمدند در داخل خانه. اولین نفری که شروع کرد به شعار صلوات دادن, در بغلش یکی از بچه ها نشسته بود که جلوی دهنش را می گیرد و از در حیات بیرونش می‌کند... از آنجا بچّه ها گفتند که برویم مدرسه فیضیه, مجلسی بود که از طرف گلپایگانی. وقتی ما آمدیم مدرسه فیضیه, در قسمتی که کتابخانه هست, منبر آنجا بود. آل طه بالای منبر بود, بعد آمد و شیخ انصاری رفت بالای منبر, همان شیخ انصاری معروف. وقتی که آن مشغول صحبت بود از این پائین وقتی ما نگاه کردیم دیدیم که جمعیتی که اینجا نشسته, آثار کلاه‌هایی که خطی که دور سرشان بود, معلوم بود که اینها کلاه دار هستند و کلاه‌شان را برداشته‌اند, جا خطش هست, و بعد هم شروع کردند آتش سیگار برای همدیگر انداختن, سیگار پرت کردن, صلوات فرستادن و از این کارها. شیخ هم آن بالا, بنده خدا دست و پا می‌زد...(ص158)
 وقتی ما رسیدیم دم دالون مدرسه فیضیه, جمعیّت مثل یک آبی که از یک لوله تنگ می‌خواهد بیرون بیاید, چطور پلوق پلوق می‌زند می‌آید بیرون, جمعیّت همین جوری می آمد بیرون. سرهنگ مولوی هم با لباس شخصی (خود) دم در ایستاده بود, یک چوب بلند هم دستش بود, هر کی می‌آمد می‌زد توی سرش می‌گفت بگو جاوید شاه. توی خیابان هم از این چوب به دستها و چماق به دستها ایستاده بودند و جاوید شاه, جاوید شاه می‌گفتند.(ص160)
 اینها وقتی که می‌بینند که نمی‌توانند مسلّط بشوند رو بچه طلبه‌ها, می‌آیند از توی خیابان نردبان می‌گذارند می‌روند پشت‌بام بالایی که مسلّط بشوند رو سر بچه‌ها. از آنجا شروع می کنند بچه‌ها را زدن و نردبان گذاشتند و آمدند پائین. خلاصه‌اش تمام این حجرات را هر چه در آنها وسائل بوده, کتاب, نمی‌دانم قرآن, زیلو همه را یا پاره می‌کنند یا آتش می‌زنند, یا به حضور شما عرض کنم که آدم اگر آن تو بوده سر و کله اش را می‌شکنند, در به داغون می‌کنند تا ساعت 11-5/10 شب. که دیگر, فردا وقتی هر کسی می‌رفت مدرسه فیضیه یک دانه چیز سالم آنجا پیدا نمی شد. عمامه خونی بود, یک لنگه کفش بود, نمی دانم قرآن‌های پاره پاره شده بود...(صص161-160)
 فردا صبح که شد, یک روحیه به حساب بدی به طلبه‌ها دست داده بود, یعنی یک مقدار ترس و وحشت طلبه‌ها را گرفته بود. چون به تاکسیها گفته بودند که طلبه‌ها را سوار نکنید و این گارد جاویدیها توی خیابان بودند, هر جا طلبه [ای] را می‌دیدند یا می‌زدند, یا به حضور شما عرض کنم اذیتشان می‌کردند, اینها هم جمع شدند خانه آقا.(ص161)
 ایشان آمد و شروع کرد صحبت کردن و یک مقداری از دیکتاتوریها و جنایتهای بنی‌امیه و بنی‌عباس گفتن که با مسلمانها و سادات علویه چه کردند و اینها ثابت کردند که شاه‌دوستی یعنی غارتگری, شاه‌دوستی یعنی چپاولگری, چون آنها هم جاوید شاه می‌گفتند دیگر. شاه‌دوستی یعنی جنایت, قتل, چه و چه و چه, یک سری از این مطالب. و بعد از این صحبتها, گفتش که من به شما قول می‌دهم که پیروزی با ماست, چون ما حق هستیم و اینها باطلند و شکست قطعی از آنها است. البته بعد از این, یک ساعت, یک ساعت و خرده ای حاج آقا صحبت کرد. بعد از صحبتهای حاج آقا, اصلاً یک دمی به همه دمیده شده بود, یک روحیه‌ای خاصی بخصوص طلبه‌ها پیدا کردند و با صلوات و از این چیزها از خانه خارج شدند.(ص162)
 ساعت تقریباً 4-5/3 بود که یک جمعیّتی هم خانه آقا بود. تلفن کردند که دو مرتبه این گارد جاویدیها آمده‌اند توی خیابان هر چه طلبه است می‌زنند, مردم عادی را هم می‌زنند که بگو جاوید شاه. حاج آقا فرمودند که شماها از خانه بروید بیرون کسی اینجا نباشد. ما بچه‌ها را این جوری تقسیمشان کردیم از دم دارالتبلیغ گفتیم که 5 متر به 5 متر یا 3 متر به 3 متر بایستید تا در خانه آقا. چند تا از طلبه‌ها را هم گذاشتیم توی بیرونی، بقیه طلبه‌ها را هم گفتیم بروید, تقسیمشان کردیم, نصفشان خانه هادی خسروشاهی که پشت خانه آقا بود. نصفشان [را] هم فرستادیم خانه محمود آقا بروجردی که داماد آقا است. گفتیم اگر یک وقت اتفاقی افتاد, اینها آمدند این طرفها, آخرین نفر اینها که آمد از اولین نفر شما به حساب رد شد, آن حرکت کند بیاید... در همین گیرودار که ما دستانمان یک خرده خاکه ذغالی شده بود, آمدیم یواشکی سر حوض که دستانمان را بشوئیم, حاج آقا از این اتاق آمد برود توی آن اتاق، دید ما دو نفری توی حیاطیم. گفت اینجا چکار می‌کنید شما؟ گفتیم بودیم دیگر حاج آقا. گفت مگر من نگفتم بروید؟ گفتم که شما گفتید, امّا وظیفه ما چیه؟ گفت وظیفه را من تعیین می‌کنم. گفتم تشخیص آن هم با ماست حاج آقا. البته, تا وقتی من گفتم که تشخیص آن هم با ماست خودم گریه‌ام افتاد و حاج آقا هم هیچی نگفت, سرش را انداخت پائین رفت. در همین موقع بود که گفتند که اینها دارند می‌آیند.(ص163)
 یک محوطه‌ای است نرسیده به خانه آقا که بعضی وقتها چادر هم می‌زدند برای تکیه مانندی, برای روضه‌خوانی. اینها دم این تکیه که می‌رسند یک سه راهی تقریباً همین جور جاوید شاه جاوید شاه می‌گویند و می‌آیند جلو, به همین سه راهی که می‌رسند خلاصه‌اش دیگر ادامه نمی‌دهند, سر و ته کردند برگشتند که بچه‌ها آمدند گفتند آره تا اینجا اینها آمدند, از اینجا هم برگشتند رفتند. آن شب هم ما تا ساعت تقریباً 12 در خانه آقا بودیم... رفتیم از آقا خداحافظی کردیم, به بچّه‌ها هم گفتیم که ما می‌رویم تهران, اگر فردا اتفاقی افتاد شما یک تلفن به ما بزنید که ما چند تا اتوبوس می‌شویم, راه می‌افتیم تا ببینیم چی می‌شود... صبح رئیس شهربانی این تاکسیها را خواسته, شوفرهای تاکسی را خواسته برایشان صحبت کرده, حرف زده, گفته که خلاصه اگر شما سوار کنید, اِلتون می کنم، بِلتون می کنم, تهدید. هنوز صحبتش تمام نشده بود که می‌آیند به او می‌گویند که آقای خمینی شما را خواسته. این از آنجا می‌آید پهلوی آقا. آقا تهدیدش می‌کند, می‌گوید که یک همچنین چیزی شنیده‌ام, تو دستور داده‌ای؟ اگر این جور باشد من الان تلفن می‌کنم از تهران صد سواری بیاید افتخاراً طلبه‌ها را سوار کند و این ور و آن ور ببرد. او دست و پایش را گم کرده و می‌گوید نه! همچنین چیزی نیست و خلاف به عرضتان رساندند. می‌گوید خلاصه‌اش یک همچنین چیزی است, اگر تا ظهر به من گزارش بدهند که یک همچنین چیزی وجود داشته باشد, من این کار را می‌کنم. رئیس شهربانی بلند می‌شود می‌آید دو مرتبه شوفرهای تاکسیها را می‌خواهد آنجا, حرفهای صبح را پس می‌گیرد. (پس می‌گیرد) می‌گوید که, نَه, سوار بکنید.(ص164)
 خود من در یکی از این شاخه‌ها بودم, مرحوم آقای صادق امامی و حاج هاشم امانی هم در یکی از این شاخه ها بودند. ولی خوب ما سابقه رفاقتمان از خیلی عقبتر بود. بعضی وقتها کار به جایی می‌رسید که حتی کار همدیگر را هم می‌خواستیم خنثی بکنیم. فی‌المثل امروز قرار بود بازار تعطیل بشود, ما [هم] می خواستیم تعطیل بشود, (اما) چون به حساب مبدع این کار ما بودیم, آن گروه می‌آمد این کار را خنثی می‌کرد, می‌گفت نه, آقا گفته تعطیل نشود. برای خاطر اینکه چون این کار به دست آن نشده بود. یکی دو دفعه نمونه این شکلی هم داشتیم. خلاصه, یک دعوتی شد از مرحوم حاج صادق و بعضی از دوستانش, صحبتهایی که! ما کردیم با همدیگر ضررات این جدائی را وقتی بیان کردیم برای همدیگر, جفتمان احساس کردیم که باید این جدایی از بین برود و به صورت ائتلاف در بیاید. ولی این فکر هم برای ما پیش آمد که خوب, غیر از ما یک گروه دیگری هم هستند که دارند این کارها را انجام می‌دهند, بهتر این است که از نمایندگان آن گروه هم دعوت بکنیم, بتوانیم سه گروه با یکدیگر کار بکنیم. خوشبختانه وقتی از نمایندگان آن گروه هم دعوت کردیم, چون یک مقدار هم بعضیهاشان لطف داشتند به ماها و علاقه‌مند بودند و شناختی هم داشتند, وقتی فوائد این جریان را برایشان تشریح کردیم, آمادگی خودشان را اعلام کردند که در یک جبهه واحد کار بکنیم و این شد که به نام جمعیتهای مؤتلفه اسلامی انجام شد, به حساب این سازمان بوجود آمد... این مؤتلفه یک سازمان نیمه مخفی و نیمه علنی بود, به این صورت بودند. خوشبختانه یا متأسفانه به طور کلی تیپ روشنفکر تو ماها نبود... وقتی آمدیم خدمت حاج آقا جریان را برای ایشان گفتیم, ایشان هم تأیید فرمودند و هر کسی هم که می‌رفت از حاج آقا سئوال می‌کرد, ایشان می‌فرمودند که مسلمان باید تشکیلاتی باشد, مسلمان بدون تشکیلات ارزشی ندارد. خوب, وقتی که این سازمان مقدماتش فراهم شد, یک اساسنامه‌ای برای خودشان نوشتند و یک آئیننامه.(صص166-165)
 پس, مؤتلفه در بعد از فروردین سال 1342 به وجود آمد و شروع کرد به کار کردن. حرکات اصلیش در مرحله اول اجرای نظریات روحانیت بود, بخصوص حاج آقا. بعد هم خودش اگر نظریاتی داشت می‌آمد نظریاتش را در اختیار حاج آقا می‌گذاشت و اگر ایشان تأیید می‌کرد که فرض کن عمل می‌کرد. حالا, (به صورت) یک وقت می‌خواسته یک میتینگی بدهد, یک وقت می‌خواسته اعلامیه‌ای بدهد, چیزی بدهد, قبلاً یک مشورتی هم با حاج آقا می‌کرد در خط باشند... حضار: مؤتلفه فقط با حاج آقا خمینی ارتباط داشتند؟ حاج مهدی عراقی: به عرضتان برسانم که آقایان دیگر, آقای شریعتمدار بود, امّا وقتی ما می‌خواستیم برویم یک اعلامیه از آقای شریعتمدار بگیریم, یواش یواش جانمان داشت به لبمان می‌رسید... آقا نجفی هم بنده خدا عین بره موم بود. هر وقت ما کاری داشتیم می‌گفتیم این کار را بکن, می‌گفت چشم.(صص169-168)
 حضار: جلسات مؤتلفه چه تعداد بود؟ حاج مهدی عراقی: می‌توانم بگویم مراحل آخری که تقریباً نزدیک به گرفتاری ما بود. در حدود 500 جلسه ما داشتیم, و 5 هزار تا عضو می‌شده که 500 جلسه می‌توانیم بگوئیم در تهران و شهرستانها داشتیم که سیصد و خرده‌ای از آن در تهران بود. حضار: در این 5 هزار عضو, پلیس توانست رخنه کند؟ حاج مهدی عراقی: خوشبختانه, طی این مدت یک نفر, یک دفعه, نه پلیس توانست رخنه کند و نه پلیس توانست کشف کند و این حرفی بود که خود این ناصر مقدم که الان رئیس ساواک هست, آن موقع هم رئیس سازمان امنیت تهران بود, گفتش که دو سال و خرده‌ای در این مملکت, نزدیک به سه سال همه حرکتها ایجاد شد, همه هم با دست این گروه بود, بدون اینکه ما سرنخی از آنها بدست آوریم.(ص170)
 حضار: عضو زن نداشتید؟ حاج مهدی عراقی: نه! عضو زن هیچی نداشتیم. چون تصمیم نداشتیم و به اندازه کافی عضو مرد داشتیم و کاری هم نمی‌خواستیم بکنیم که احتیاج به عضو زن داشته باشیم. چرا, مثلاً خانواده‌های ما اکثراً اعلامیه‌هایی را که می‌آوردیم, آنها در خانه می‌نشستند دسته‌بندی می‌کردند, چهار تا می‌کردند... حضار: فداییان اسلام هم به همین نحو بود, عضو زن نداشت؟ حاج مهدی عراقی: عضو زن, نداشتند. البته آنها در بعضی از وقتها از بعضی از خواهران استفاده می‌کردند برای حمل اسلحه. برای اینکه احتمال می‌دادیم که فرض کن یک برادری که الان با اسلحه برود آنجا, [ممکن بود] مورد سوءظن قرار بگیرد, قبل از عمل گیر بیفتد, او می‌رفت آنجا, موقع عمل که بود آن خواهر نزدیکش بود, متوجّه می‌شد اسلحه را تحویلش می‌داد.(ص172)
 اوّل چیزی که بود ما می‌دانستیم فلسفی در تهران به حساب شیخ‌الواعظین است, باید یک جوری بکنیم فلسفی را بیاوریمش توی کار که اگر فلسفی بیاید تو کار, قهراً یک مشت آخوندهایی که, یعنی واعظینی که وابسته به فلسفی هستند آنها هم, بله می‌آیند تو کار. یک مشت هم از آخوندهایی که خودشان تو کار هستند و دیگر احتیاجی نیست. این است که ما از حاج آقا خواهش کردیم که یک نامه برای فلسفی شما بنویس, همین که نامه بیاید او یک مقدار تحریک می شود. یعنی, علّتش هم این بود قبل از اینکه نامه را آقا بدهد, یک [روز] جمعه یک تعدادی در حدود 20 تا 25 نفر ما رفتیم خانه فلسفی و خود فلسفی را خواستیمش, از توی آن اتاق عمومیش آمد بیرون. صحبت کردیم, مسئله مدرسه فیضیه را مطرح کردیم, مسئله مبارزه را مطرح کردیم. دیدیم که یک مقدار سختش است بیاید تو کار...(ص173)
 [فلسفی] گفت آخر شما منظورتان این است که ما همه‌اش بیائیم راجع به حاج آقا روح‌الله صحبت بکنیم. گفتم کی ما همچنین حرفی زدیم تو همه‌اش راجع به حاج آقا روح‌الله صحبت کنی, تو راجع به خدا بیا صحبت بکن. این یک مقدار نرم شد. بعد این شد که آمدیم پهلوی حاج آقا و گفتیم که فکر می‌کنیم شما باید یک نامه بنویسید برای فلسفی که این خلاصه‌اش آن خودخواهی و غرور این, یک مقدار با این چیزها ارضا بشود. همین شد که چند تا از این سردمداراها را حاج آقا نامه‌ای داد و یک تقدیری هم از فلسفی کرد و گردنش گذاشت که راجع به مدرسه فیضیه خلاصه‌اش تو هم صحبت بکن. یک مشت مداحهای سرشناس هم که خود ماها می‌شناختیم راه افتادیم دیگر.(ص174)
 خود ما هم یک سری پلاکارد دادیم آماده کردند, علیه اسرائیل داشت, به نفع روحانیت و از این چیزها یک مقدار, علیه آمریکا و اینها. ولی یک حساب اینجا ما می‌کردیم که روز عاشورا از آن محلّی که ما می‌خواهیم راه بیفتیم دو دسته معروف هم از آن محلّه راه می‌افتد: یکی دسته‌ای که مربوط به مرحوم طیب بود, یکی هم دسته‌ای که مربوط به حسین رمضان یخی بود. که حساب می‌کردیم دولت یک وقت ممکن است از وجود اینها استفاده بکند. نقشه کشیدیم کلاً بیائیم برویم هم طیب را ببینیم و هم حسین رمضان یخی را ببینیم. برای دیدن مرحوم طیب, برادری دارد که با خود ما همکار است, به حساب او هم کوره‌پزه به اسم مسیح خان. مسیح خان را دیدیم با او صحبت کردیم و گفتیم که ما منزل آقا بودیم و آنجا به مناسبتی صحبت شد و اسم داداش وسط آمد (طیب خان وسط آمد) به اینکه بچه ها گفتند که این دسته ای که روز عاشورا ما می‌خواهیم راه بیاندازیم ممکن است طیب خان اینها بیایند و نگذارند و به هم بزنند, و آقا در آمد گفتش که نه, اینها علاقه‌مند به اسلام هستند و اینها هم اگر یک روزی یک کارهایی کرده‌اند, آن عِرق دینیش بوده, روی به حساب توده‌ایها و کمونیستها و اینها آمده‌اند یک کارهایی کرده‌اند. اینها کسانی هستند که نوکر امام حسین هستند, در عرض سال همه فکرشان این است که محرمی بشود, عاشورایی بشود به عشق امام حسین سینه بزنند... همانجا که نشسته بود یک تلفن کرد به طیب, بعداز احوال‌پرسی و اینها گفتش که داداش یک چند تا هستند بعدازظهر می‌خواهند بیایند تو را ببینند. گفت باشد. من خانه هستم... رفتیم جریان را عین همین برایش گفتم. گفتم که آره این شکلی است. گفتش که اینها عید هم از ما می‌خواستند استفاده بکنند ((همان جریان مدرسه فیضیه بود)). جریان به هم زدن قم هم در قبل از مدرسه فیضیه, آمدند به سراغ ما و ما به آنها جواب ندادیم. شما خاطر جمع باشید که اینها تا حالا چندین بار سراغ ما آمده‌اند و ما جواب رد به آنها داده‌ایم, حالا هم همین جوره. همان جا دست کرد یک صد تومان داد به اصغر- پسرش- گفت می‌روی عکس حاج آقا را می‌خری می‌بری تو تکیه به علامتها, نمی‌دانم چیزهای تکیه‌شان عکس حاج آقا را همه را هم آویزان کردند. خوب, از این خیالاتمان یک مقدار راحت شد.(صص176-175)
 بعد آمدیم یک پیشنهاد هم به آقا دادیم به اینکه علی رغم این رفراندومی که اینها کردند, برای خاطر اینکه ثابت بکنیم عملاً رفراندوم اینها باطل بوده و ساختگی بوده, حاج آقا اگر شما موافقت بکنید یک حساب جاری در بانک صادرات ما به اسم شما باز بکنیم و بعد هم اعلام بکنیم که برای خرج مدرسه فیضیه هر کسی از ده تومان، یک تومان، پنج تومان مسئله تعداد مطرح است نه مسئله پول برای اینکه الآن شما امر بفرمایید ممکن است یک کسی بیاید 10 میلیون تومان هم بدهد برای ساختن مدرسه فیضیه آن مطرح نیست مسئله تعداد [مطرح است.] حاج آقا یک فکری کردند و گفتند که اشکالی ندارد، اما با آقای شریعتمداری هم صحبت کنید. گفتیم باشد چشم. خلاصه‌اش آمدیم رفتیم پهلوی شریعتمداری و به شریعتمداری هم گفتیم. گفتند ایشان [حاج آقا] موافقت کرده‌اند؟ گفتیم آره، موافقت کرده‌اند. گفتش باشد... با رئیس بانک ((نمی‌دانم فتاحی بود نمی‌دانم خلاصه‌اش کی بود)) صحبت کرد. و او گفت این یک مسئله امنیتی است و نمی‌شود کاریش کرد و ممکن است دردسر برای ما ایجاد بکند. خلاصه‌اش دو تا سه نفر از تاجرهای مهم بازار را که می‌توانستند اثر توی بانک داشته باشند، آنها را هم غیرمستقیم کیش کردیم و رفتند جلو و قرار شد که در تهران چهار [شعبه باز باشد.](صص177-176)

جلسه چهارم؛ نوار شماره هشت: 21 نوامبر 1978 مطابق با 30 آبان 1357
 گفتیم برای خاطر اینکه پلیس یا دولت نتواند از وجود بعضی افراد استفاده بکند و آنها را تحریکشان بکند که در آن روز عاشورا که ما برنامه داریم، آنها بیایند و این برنامه را بهم بزنند، یک ملاقات با مرحوم طیب کردیم و یک ملاقات هم با حسین رمضان یخی، که از این دو نیرو تقریباً راحت شدیم... همانطوری که قبلاً باز صحبت کردیم منابر و تکایا، گوینده‌هایی که صحبت می‌کردند یک مسئله واحد بود، آن هم مسئله فیضیه. و نوحه‌هایی که به حساب خوانده می‌شد در ایام عاشورا باز هم در اطراف مسئله فیضیه و در اطراف طلبه‌هایی که کتک خورده بودند. و خود آقای خمینی هم برای روز عاشورا برنامه‌ای برای ایشان تنظیم شد که بیایند در مدرسه فیضیه سخنرانی بکنند. صحبت شده بود که بلکه آقای شریعتمدار [ی] هم در آن روز در این اجتماع شرکت بکنند. ایشان جواب مثبت یا منفی این جریان را ندادند تا ظهر یا ساعت یک بعدازظهر عاشورا و در آن موقع که همه وسائل آماده شده بود و آقا هم قصد حرکت کردن و آمدن به مدرسه [فیضیّه] را داشت، ایشان مخالفت کردند و حتی توصیه هم کردند که مثلاً آقای خمینی هم نرود.(ص178)
 ولی، آن پیش‌بینی که ما کرده بودیم که احتمالاً دولت بخواهد از وجود یکی دو تا از این افراد سرشناس استفاده بکند، پیش‌بینی‌مان درست بود، و یک نفر دیگری هم توی اینها وجود داشت که ما آن را جزو حساب نیاورده بودیم به نام ناصر جگرکی از گردن‌کلفتهای به حساب باغ‌فردوس و چهارراه مولوی است. هنوز ما از ساعت حرکتمان یک مقدار وقت مانده بود که خبر آوردند که این فرد با تعدادی نزدیک به 200 الی 300 نفر از الواتهای آنجا که سرهایشان را هم همه تراشیده و به قول خودشان از این تیغ کشها، دارند می‌آیند. که خوب، برنامه‌اش روشن بود، اینها می‌خواهند بیایند و یک حادثه‌ای خلق کنند، یا حداقل اینکه اجتماعی که به وجود آمده به هم بزنند تا پلیس بتواند دخالت بکند. در همان موقع آن کسی که مسئول به حساب نظم این اجتماع بود دستور می‌دهد که راه را باز کنید، بگذارید اینها بیایند تو. هیچ مقاومتی با آنها نکنید.(ص179)
 گوینده شروع کرد دستش را حرکت داد که همه سکوت کردند و شروع کرد به صحبت کردن. تقریباً به این مضامین که: اجتماعی که امروز در اینجا تشکیل شده مربوط به یک گروه و دو گروه نیست، مربوط به یک صنف و دو صنف نیست، مربوط به یک طرف و دو طرف نیست، مربوط به یک شهر و دو شهر هم نیست، نمایندگانی از اصناف، طبقات مختلف، شهرهای مختلف در اینجا جمع شده‌اند و در این اجتماع یک برنامه واحد دارند. حتی کسانی بوده‌اند که خواسته‌اند مجالس و محافل خودشان را تعطیل بکنند و به این اجتماع امروز بپیوندند، ولی از آنها خواسته شده که در همان نقطه و مکانی هم که هستند اجتماع خودشان را داشته باشند و نماینده‌هایشان را بفرستند اینجا. و ما به دنیا اعلام می‌کنیم این اجتماعی که اینجا هست نمایندگان ملت ایران هستند که در اینجا جمع شده‌اند. و خوشبختانه برادر عزیز ما آقای ناصرخان که اینجا تشریف آورده‌اند با دوستانشان، اینها روی به حساب برنامه‌های سنواتیشان مجلس داشتند، تکیه داشتند، برنامه داشتند و اینها آمدند از نزدیک اظهار وفاداری دارند می‌کنند، و ما از لطفی که کرده‌اند تشکر می‌کنیم، و به همین اندازه ممنون هستیم از آنها و می‌خواهیم که به حساب برگردند به همان تکایا و مجلسی که دارند، آن برنامه همیشگی خودشان را انجام بدهند و تشکر از آنها کرد. به مجرد اینکه این صحبت تمام شد، دو مرتبه دم داده شد و کوچه باز کردند و اینها در برابر یک امپاس [بن‌بست] اخلاقی گیر کردند و نتوانستند از خودشان عکس‌العملی نشان بدهند و از در مسجد بیرون رفتند.(ص180)
 جمعیّت آن روز [را] دو روایت در اطرافش گفتند؛ یکی در حدود 70 هزار نفر و یکی هم در حدود 120 هزار نفر که اینها حرکت کردند از مسجد حاج ابوالفتح که میدان شاه بود به طرف سرچشمه و مجلس. دم مجلس یکی از بچه‌ها به نام محمدعلی جلالی شروع کرد به صحبت کردن. به اندازه یک ربع بیست دقیقه‌ای آنجا صحبت کرد. بعد دو مرتبه حرکت کردند به طرف مخبرالدوله. در مخبرالدوله دو نفر صحبت کردند، مرتضی زمردیان صحبت کرد در اطراف بازداشت مهندس بازرگان و آیت‌الله طالقانی که در آن موقع بازداشت بودند، بخصوص آیت‌الله طالقانی را که سه روز بود ول کرده بودند... برادر دومی که صحبت کرد در اطراف رفراندوم و بطلان رفراندوم را اعلام کرد و صحبتهایش قریب به این مضامین بود... از مخبرالدوله حرکت کردیم و دم عوض شد، دم مربوط به آقای خمینی شد: خمینی خمینی خدا نگهدار تو- بمیرد بمیرد دشمن غدّار تو یا دشمن خونخوار تو... درست ساعت 12 بود که ما مقابل دانشگاه بودیم. در بالاسر دانشگاه هم دو نفر صحبت کردند؛ یکی شیخ‌الاسلامی بود که از بچه‌های نهضت بود، یک هم از بچه‌های خود ما بود که صحبت کرد. آنجا هم اعلام همبستگی خودشان را با دانشجوها کردند.(ص181)
 وقتی از طرف سی متری ما آمدیم پائین، ماشینها آمدند کاخ را از سه چهار طرف محاصره کردند. مردم وقتی رسیدند چهارراه پهلوی، دم کاخ یک قدم می‌رفتند جلو و دو قدم برمی‌گشتند و همین شعار را با مشت می‌گفتند: خمینی خمینی خدا نگهدار تو- بمیرد بمیرد این دشمن خونخوار تو، و دستشان را به طرف کاخ دراز می‌کردند. یک افسر آنجا ایستاده بود و می‌گفت والله به حضرت عباس امروز هیچکس اینجا نیست، بروید و داد نزنید و بچه‌ها برمی‌گشتند می‌آمدند جلو. نزدیک ساعت 2-5/1 بعدازظهر بود که بچه‌ها رسیدند بازار و توی مسجد شاه قعطنامه‌ای داشتند 6 ماده... ولی بعد از اینکه ما متفرق شدیم یک چند نفری آنجا اعلام می‌کنند که بعدازظهر ساعت 5 همین‌جا.(ص182)
 دو مرتبه فردا صبح از مسجد شاه یک جمعیّتی نزدیک به هزار، هزار و پانصد نفر کمتر و بیشتر در این حدود راه می‌افتند به طرف میدان سپه، از میدان سپه خیابان لاله‌زار و شاهرضا، باز دانشگاه. ولی شعار همین‌جور که گفتم یک مقدار تغییر کرده بود و بیشتر روی مسائل مصدق و این چیزها دور می‌زد. ظهر ما شنیدیم که شب هم قرار است اینها بیایند بروند مسجد هدایت، تلفنی با آقای طالقانی صحبت کردیم و گفتیم یک همچنین جریانی است، احتمال دارد که خلاصه‌اش دست خود ساواک تو این جریانات باشد، برنامه‌ای دارند، از این جهت شما یک مقدار روی این مسئله دقت داشته باشید. وقتی ما با آقای طالقانی صحبت کردیم، آقای طالقانی گفت خود من متوجه این جریان هستم و شب نمی‌روم مسجد و به خادم هم گفته‌ام در مسجد را ببندد. بعدازظهر به حساب روز یازدهم می‌روند به خادم می‌گویند چرا نزدیک غروب در مسجد را باز نمی‌کنی؟ می‌گوید آقا گفته که در مسجد را باز نکن. می‌گویند آقا بلانسبت فلان کرده، دو تا فحش هم می‌دهند و یک چک هم می‌زنند توی گوش خادم و می‌گویند برو در را باز کن... یک کسی هم بلند می‌شود آنجا یک سخنرانی می‌کند. از در مسجد می‌آورند آنها را بیرون ساعت 8-5/7 بعدازظهر که می‌خواهیم برویم به طرف کاخ گلستان باز امشب هم. اینها را راهنمایی می‌کنند توی خیابان لاله‌زار، از لاله‌زار می‌آورند آنها را توی میدان سپه، وقتی داخل میدان سپه می‌شوند، می‌بینند که دور تا دور میدان سپه محاصره است.(صص183-182)
 خوب، همان شب اینها را می‌گیرند و شروع می‌کنند یک سری وعاظ را جمع کردن، یعنی از ساعت 9 شب. قم می‌آیند آقای خمینی را می‌گیرند، مشهد حاج آقا حسن را، شیراز هم آقای محلاّتی را. صبح ساعت 5 خبر دستگیری آقای خمینی به تهران رسید. هر کدام از بچّه‌ها مأموریت پیدا کردند که در یک قسمت از شهر، مردم را وادار به بستن و تظاهرات بکنند. عدّه‌ای از بچّه‌ها مأموریت پیدا می‌کنند که میدان را تعطیل بکنند. ابتدا می‌آیند میدان سبزی، میدان سبزی را تعطیل می‌کنند، از میدان سبزی می‌آیند میدان بارفروشها که مغازه مرحوم طیب هم آنجا بود. خلاصه می‌آیند در دکان طیب، طیب خودش نبود، پسرش بود، جریان را برای او می‌گویند و او هم تلفن کرد با باباش صحبت کرد توی خانه، گفت آمده‌اند خلاصه می‌خواهند میدان را تعطیل بکنند و جریان هم این شکلی است. گفت که اشکالی ندارد، بگو تعطیل کنند. همین خبر که از در دکان طیب منتقل شد، گفت تعطیل بکنند، بچه‌ها دیگر ریختند وسط میدان، بعضیها تو ماشین بودند، داشتند بار می‌فروختند، همه از ماشینها آمدند پائین و چوب به دست خلاصه راه افتادند و میدان تعطیل شد... با چوب و چماق می‌آیند کلانتری 6 و کلانتری 6 را هم تقریباً می‌گیرند... نزدیکیهای ساعت 5/11-11 بود که دو تا کامیون چترباز دم اداره تبلیغات پیاده شد، پیاده شدند و از همان‌جا شروع کردند به تیراندازی. خوب، نصف مردم فرار کردند و نصف مردم باز مقاومت کردند. پشت سر اینها ژاندارمری آمد. چون اینها در آن موقع نیروی نظامی در مرکز نداشتند... بعدازظهر بچه‌ها تصمیم گرفتند که به بعضی وسائل مثل اتوبوسهای شرکت واحد یا ماشینهای خودروی سربازها آسیب برسانند. خوب، با این وسایل اولیه، بنزین و این چیزها چند تا اتوبوس را آتش زدند و چند تا جیپ ارتش را آتش زدند، از این کارها یک مقدار کردند. تقریباً 15 خرداد که همان روز 12 محرم بود، غروب فروکش کرد، یعنی آن عکس‌العملی که بخواهد به طور استمرار باشد، نبود.(صص184-183)
 از روز شانزدهم بگیر و بگیر راه افتاد. یک سری زیادی از روحانیون را گرفتند و چند تا از بازاریهای سرشناس را گرفتند و توی میدان هم شروع کردند کسانی را که به حساب می‌شناختند، گرفتند. مرحوم طیب هم تلفن می‌کند به نصیری که آن وقت هم رئیس شهربانی بوده و هم به حساب سرپرست فرماندار نظامی، می‌گوید شب توی خانه من نریزید، اگر کاری دارید من شنبه صبح در حجره‌ام هستم، همان وقت بیایید هر جا خواستید من می‌آیم. اینها هم همین کار را کردند. شنبه ساعت ده تقریباً چهار تا کامیون سرباز و دو تا لندرور می‌روند، طیب هم در دکان نشسته بود، این را می‌گیرند و چند تا هم تیر هوایی در می‌کنند، طیب را برداشتند بردند. خوب، آقای خمینی گرفته شد و یک کشتار هم شده بود، آخوندهایی هم که گوشه و کنار بودند که از اوّل با این حرکتها مخالف بودند، یک مقدار زبانشان دراز شد که خوب، جواب این خونها را کی می‌دهد؟ این همه کشته دادیم چه فایده؟(ص185)
 سال 1339 که فرح می‌خواهد این پسر را به حساب بزاید، می‌آید به حضور شما عرض کنم جنوب شهر که بگوید ما خلاصه‌اش طرفدار مردم جنوب شهر هستیم. یک بیمارستانی است که آنجا به نام بیمارستان حمایت مادران. خوب، این به حساب برای بچه‌های پائین [شهر] یک افتخاری بود که مثلاً شاه و یا خانواده سلطنت به اینها داده بودند که آمده بود ولیعهد به حساب در جنوب شهر متولد شده... نصیری یک مقدار پلیس بیشتری آنجا گذاشته بود، مأمور زیادتری گذاشته بود. طیب به نصیری می‌گوید که این مامورین [خودت را] از اینجا جمع کن، مأمورینی که تو اینجا داری توهین به بچه‌های جنوب شهر است، برای خاطر اینکه هرکدام اینها خودشان یک پلیس هستند برای شاه، فدایی شاه هستند... روز دوّم و سوّمی بوده که از تولّد این پسره گذشته بود، خود شاه می‌آید آنجا. شاه که می‌آید، طیب همان‌جا جلوی نصیری این حرف را به شاه می‌زند... همان‌جا شاه به نصیری می‌گوید و نصیری هم پلیس را جمع می‌کند. از اینجا شروع می‌شود اختلاف بین نصیری و طیب. خوب، یک مقدار بعد از جریان 28 مرداد که اینها به حساب از عاملین 28 مرداد بودند طیب اینها، امکاناتی دستگاه در اختیار اینها گذاشته بود، از جمله دستگاه به حساب پخت موز. یک دستگاهی داشت طیب، موز که برایش می‌آمد، روزی سه چهار کامیون موز می‌آمد بدون به حساب سود بازرگانی و بدون این‌ور و آن ور، می‌آمد می‌رفت توی این دستگاه پخته می‌شد و می‌فروختش. روزی 15-10 هزار تومان همین جوری پول تو جیب این ریخته می‌شد. خرده خرده شروع کرد با نفوذی که نصیری توی دستگاه داشت و ایادی و دوستان ارتشی سازمانیش، یک مقدار چوب گذاشت لای چرخ طیب.(صص186-185)
 خرده خرده وضع طیب از آن حالت به حساب اولیش خارج می‌شود، از جهت اقتصادی بخصوص. یکی دو تا به حساب قسمت از بارهایی که برایش می‌آمده خراب درمی‌آیند، اینکه یک مقدار بدهی بالا می‌آورد. وقتی بدهی بالا می‌آورد، آنجا از یکی از بچه‌های میدان یک مقدار پول دستی می‌گیرد، یک چک هم مثلاً به او می‌دهد 200 هزار تومان، 300 هزار تومان و این حرفها. پول را می‌گیرد، البته او هم نزول خوار بوده و نزولش را از این می‌گرفته. یک دو ماهی که می‌گذرد این نزولش را نمی‌دهد و او هم فشار می‌آورد، می‌گوید نه، نمی‌دهم... او هم یک مشت رفیق داشته همین ناصر جگرکی که اسمش بود و امیر رستمی ((آن کسی است که افشار طوس را بردند تلو و ناخنش را کشیدند و کشتند، رئیس شهربانی مصدق)) اینها یک روز توی خیابان سیروس دم محله جهودها خلاصه‌اش می‌پیچند جلوی ماشین طیب با قمه حمله می‌کنند به طیب و می‌زنند به کتفش، تا طیب از تو ماشین می‌آید بیرون که دست به اسلحه کند، آنها فرار می‌کنند، اما کتفش خیلی به حساب زخمش شدید بود. حضار: طیب اسلحه داشت؟ حاج مهدی عراقی: آره، شاه به طیب یک اسلحه داده بود.(ص187)
 اینها می‌روند چک را می‌گذارند به اجراء، از طریق اجراء می‌آیند طیب را می‌برند دادگستری... حکم بازداشت طیب آنجا صادر می‌شود، روز پنجشنبه بوده و خلاصه‌اش طیب‌خان را می‌فرستند می‌رود این زندان رفتن طیب دو روز هم بیشتر طول نمی‌کشد، شنبه یا یکشنبه می‌آید پائین. از آنجا دیدش اصلاً نسبت به اینها برمی‌گردد. برمی‌گردد، می‌گوید من این به حساب شتری را که بردند بالا، باید بیاورمش پائین. این تو فکرش بوده، عقب موقعیت می‌گشته که بتواند یک جوری تلافی بکند. این بوده که برای سال 42 آن حادثه مدرسه فیضیه را از وجود طیب می‌خواستند استفاده بکنند، طیب جواب منفی می‌دهد و قبول نمی‌کند. حضار: طیب از چه سالی رفت زندان؟ حاج مهدی عراقی: این مربوط به سال 39 یا 40 است.(ص188)
 وقتی که می‌گیرند و می‌برند او را [طیب]، دو سه روز اوّل گذشته، بعد می‌برند او را پهلوی نصیری- این و حسین آقا مهدی را- هر دوتایشان را می‌برند پهلوی نصیری. یک مینوتی آنجا نوشته شده بود که به او می‌گویند که این مینوت را اینجا بخوان و برو، که تقریباً مسئله این بوده که یک پولی آقای خمینی داده به من که من بیایم اگر یک همچنین اتفاقی افتاد، ایشان را گرفتند، من بیایم یک همچنین حادثه‌ای را خلق بکنم و من هم آمده‌ام مثلاً یکی 25 زار داده‌ام و مردم هم این کارها را کرده‌اند. وقتی می‌گذارند و می‌گویند این حرف را بزن، قبول نمی‌کند. نصیری تهدیدش می‌کند و این هم فحشش می‌دهد نصیری را. طیب را می‌آورند، حسین آقا مهدی هم قبول نمی‌کند، آن تعلیمی که دستش بوده می‌زند تو گوش حسین آقا مهدی که مدّتها بوده از گوش این چرک می‌آمده. این شد که از همان‌جا که طیب را می‌آورند پائین، می‌برند خلاصه‌اش زیر شکنجه، خیلی شلاقش زده بودند، این قِلفتی پوست پشتش کنده شده بود... در دادگاه اوّل، طیب و هفت هشت تا از رفقایش به اعدام محکوم می‌شوند، بقیه 15 سال، 10 سال و 5 سال و این چیزها. پرونده البته 17 نفر بودند، پرونده‌ای که برای اینها تشکیل می‌شود، آن متهم ردیف اولش را اینها نمی‌توانند پیدا بکنند هرچی می‌گردند، و بعد پرونده آن را سوا می‌کنند، و خود طیب که متهم ردیف دو بوده متهم ردیف یک می‌شود در اینجا. در دادگاه اوّل، طیب اینها که به اعدام محکوم می‌شوند، بعد از مدّتی دادگاه دومشان تشکیل می‌شود، رئیس دادگاهش یک سرلشگر بوده که الان اسمش را نمی‌دانم چی است، یادم رفته، این خودش بلند می‌شود می‌آید می‌رود تحقیق. دو ماه و یا سه ماه تمام به شکلهای مختلفی می‌رفته تحقیق می‌کرده که ببیند اصلاً این حادثه به چه صورتی بوده، طیب دخالتی داشته یا افرادی که توی این پرونده هستند، کاره‌ای بوده‌اند... این تحقیقات خودش را ارائه می‌دهد و طیب به سه سال و حاج اسماعیل رضائی را به دو سال و یکی دیگرشان هم به یک سال و بقیه را هم همه تبرئه. قبل از اینکه این حکم قرائت بشود، نصیری تلفن می‌کند به دادگاه، نظر را می‌خواهد و می‌گویند نظرشان به این صورت [است] چهار نفر به حساب موافق که یکی خود رئیس دادگاه بوده، یک نفر فقط با این نظر مخالف بوده. نصیری می‌گوید نه، این حکم را صادر نکنید، برای خاطر اینکه اگر این‌جوری شود، جواب این خونها را کی می‌خواهد بدهد، 15 خرداد باید به حساب یکی گذاشته شود. می‌گوید نه، من نمی‌توانم این کار را بکنم. تلفن می‌زند به شاه، با شاه صحبت می‌کند و شاه هم تلفنی با دادگاه تماس می‌گیرد و نتیجتاً این می‌شود که حاج اسماعیل رضائی و طیب به اعدام و 5 الی 6 نفر هم تبرئه و بقیه هم 10 سال، 15 سال و 8 سال و از این صحبتها تقسیم شدند.(ص190)

جلسه چهارم؛ نوار شماره نُه: 21 نوامبر 1978 مطابق با 30 آبان 1357
 به این فکر افتادند که یک شبه انقلاب به وجود بیاورند برای جلوگیری از آن انقلاب اولیه، انقلابی که می‌خواهد به وجود بیاید. خوب، این احتیاج به یک مقدمه داشت و می‌دانستند که آقای خمینی زمینه‌اش توی مردم چی است و با بازداشت و دستگیری ایشان قهراً یک عکس‌العملی در مردم ایجاد می‌شود و چون این حرکت یک حرکت نارس است و هنوز پخته نشده می‌توانند زود بکوبند و روح یأس و ناامیدی و بدبینی در اثر کشتار زیادی که می‌کنند، در مردم ایجاد می‌شود و برای مدتی حداقل دیگر این حرکت ادامه پیدا نمی‌کند و اینها با خیال راحت می‌توانند به حکومتشان ادامه بدهند. این شد که در روز 15 خرداد، بخصوص از بعدازظهر شروع کردند به یک کشتار بدون حساب. مثلاً عده‌ای از ورامین حرکت می‌کنند و می‌آیند که اکثرشان هم کفن‌پوش بودند در حدود 300 الی 350 نفر دم باقرآباد ورامین، اینها همه را می‌بندند به رگبار مسلسل و آنها را می‌کشند که یک مشت از ترسشان می‌روند توی قناتها و تعدادی از جنازه‌ها هم توی قناتها ریخته شده بود و بعد هم با لودر می‌آیند جنازه‌ها را در کمپرسی می‌ریزند و می‌برند چال می‌کنند. در خود شهر قم هم روز عاشورا (روز 15 خرداد) کشتار خیلی زیادی شده بود.(ص192)
 خوب، بعد از 15 خرداد این تشکیلات شروع به فعالیت کردند، بدین صورت که اول کاری که کرد عده‌ای را پیک فرستاد به شهرستانها و با علمای مشهور هر شهری صحبت کرد و تشویق نمود آنها را برای مهاجرت به تهران که در اینجا تمرکز پیدا کنند و اقدام بکنند برای آزادی آقای خمینی. و این شد که عده‌ای از آقایان نزدیک 70 الی 80 نفر از شهرستانها از جمله آقای میلانی، شریعتمداری و اینها همگی مهاجرت کردند و آمدند تهران... آقای میلانی یکی از افرادی بود که وقتی آمد موضع خیلی خوبی داشت که واقعاً امیدوار کننده بود، ولی چند روزی نگذشت که آقای شریعتمداری هم آمد و نفس آقای شریعتمداری خورد به آقای میلانی و عین کوه یخ کرد او را. یعنی همه فکرهایی که ما می‌کردیم که اقلاً بعد از نبود آقای خمینی ما بتوانیم با آقای میلانی یک سری کارها انجام بدهیم، ولی متأسفانه نشد.(ص193)
 برخورد می‌کنیم به ماه مبارک رمضان همان سال، بچه‌ها برای خاطر اینکه محفلی داشته باشند و بتوانند از آنجا کارهایی انجام بدهند، گفتند ما مسجد جامع را می‌رویم می‌گیریم و برنامه دو بعدازظهر یعنی بعد از نمازظهر آنجا برقرار می‌کنیم و یک سری هم طلبه‌های جوان را از قم دیده بودند و آمده بودند اینجا و یک سری مجلس برای آنها درست کرده بودند که راجع به مسائل روز بتوانند صحبت کنند. ولی به حساب سنگر اصلی خود مسجد جامع شده بود و چند نفر هم سخنگو برایش تعیین شده بود که اگر هر کدام را گرفتند روز بعد جلسه تعطیل نشود و سخنگوی بعدی برود منبر. برنامه صحبت هم همه‌اش در اطراف جنبش بود... گوینده اوّلی که ما برای مسجد جامع‌ آورده بودیم، شیخ علی اصغر مروارید بود... روز سیزدهم یا چهاردهم که ایشان را گرفتند، فردای آن روز یک منبری دیگر رفت، گلسرخی بود رفت منبر. یکی دو روز بود که گلسرخی رفته بود منبر که سرو کلّه سیدعبدالرضا حجازی پیدا شد و این با یک واسطه تماس گرفت و پیغام داد که من حاضرم بروم منبر. یک مقدار زیادی با او صحبت شد و شرایط را برای او گفتم و قبول کرد و گفت من همه‌اش را به جان می‌خرم. از روز هفدهم حجازی آمد منبر، ولی پلیس همه اطراف را محاصره می‌کرد که بتواند جلوگیری کند از رفتن منبری به داخل مسجد، ولی یک وقت ساعت یک بعدازظهر که نماز تمام می‌شد، متوجه می‌شد که منبری بالای منبر است و خود این برایش ناراحت کننده شده بود.(ص194)
 در تاریخ 14 فروردین 1343 شب چهاردهم یا شب پانزدهم بود، آقا را از خیابان دولت، چهارراه قنات شمیران، سوار ماشین می‌کنند و یک راست می‌برند دم حرم قم پیاده‌اش می‌کنند که خوب یک عده‌ای هم آنجا آقا را می‌بینند و می‌شناسند و خبر می‌رسد به قم که آقای خمینی را آزاد کرده‌اند. فردا صبح خبرش به تهران رسید که آقای خمینی آزاد شده، خوب از تهران و شهرستان جمعیت حرکت کرد به طرف قم. از جمله تعدادی از بچه‌های ما بودند که رفتند قم و ده پانزده روز که این ایاب و ذهاب بود، اداره منزل آقا در اختیار بچه‌های ما بود. مدرسه فیضیه هم، طلبه‌ها تصمیم گرفتند یک جشنی به مناسبت آزادی آقای خمینی تشکیل بدهند... در آنجا آقای مروارید صحبت کرد، آقای خزعلی صحبت کرد، آشیخ علی حجتی هم یک قطعنامه 12 ماده‌ای را آنجا خواند که فردایش آشیخ علی را گرفتند، بعد گفتند این قطعنامه را کی نوشته؟ او هم گفته بود آقای خمینی نوشته...(صص199-198)
 روزنامه اطلاعات یک مطلبی می‌نویسد به نام تفاهم روحانیت و دولت، که آقای خمینی می‌فرستد عقب مسعودی که این تفاهم چیست و کجاست؟ بگو این تفاهم را‌!... خلاصه او هم پیغام می‌فرستد که این مربوط به ما نیست و مقاله... از طرف ساواک آمده. آقای خمینی فشار می‌آورد که بایستی این را خودت توی روزنامه بنویسی و تکذیب کنی، اگر نکنی من ترا تکذیب می‌کنم. خلاصه می‌افتد روی عزّ و التماس که ما تقصیر نداریم و از طریق ساواک بود. در این گیرودار، سرهنگ مولوی می‌آید آنجا ((رئیس سازمان امنیت تهران بود)) و به آقا می‌گوید که من فکر می‌کنم که صلاح بر این باشد که شما دست از این اعتراض و تکذیب کردن روزنامه اطلاعات بردارید... قرار بر این شد که در اولین روزی که آقا می‌خواست درس را شروع کند عوض درس این مسئله فتوی را مطرح کند... در یک سخنرانی دو ساعت و نیمه که آن روز آقا در مسجد اعظم داشت، حمله می‌کند و بعد هم این‌جور نتیجه می‌گیرد که هر کسی خلاصه می‌خواهد با شما بسازد، مردم او را از این مملکت بیرونش می‌کنند، مردم راه خودشان را پیدا کرده‌اند، اگر خمینی با شما ساخته غلط کرده، خمینی کِی با شماها ساخته؟!(صص200-199)
 خوب، بچه‌ها مقدمات دسته روز عاشورا را فراهم کردند، این دفعه از مسجد شاه قرار شده بود راه بیفتیم بیائیم خیابان سیروس و از آنجا هم بیائیم مجلس و از آنجا برویم به طرف دانشگاه. عکسهای بزرگی از حاج آقا انداخته (شده بود) و آماده شده بود و پلاکاردها هم همان پلاکاردهای سال گذشته یک مقدارش بود. البته جمعیّت مطابق جمعیّت سال گذشته نبود به طور کلی. ما رسیدیم دم مسجد سپهسالار که پلیس از دو طرف ما را محاصره کرد و زدو خورد شد بین بچه‌ها و پلیس که یکی دو تا از بچه‌ها یک مقدار مواد آتش‌زا درست کرده بودند که انداختند توی یکی دو تا از جیپهای پلیس و آنها را آتش زدند و یک بسته از آنها بود که آتش نگرفته بود و فقط دود از آن بلند می‌شد و اینها آن بسته را انداختند توی یک دانه قوطی و درب آن را بستند وبردند شهربانی که ببینند این چیه. ولی دو تا از جیپهایشان آتش گرفت. البته توی آن درگیری و زد و خورد 38 نفر دستگیر شدند که از جمله خود من بودم.(صص201-200)
 قرار شده بود حاج آقا یک اعلامیه به مناسبت 15 خرداد صادر کنند. سه روز یا چهار روز به 15 خرداد مانده بود، حاج آقا فرستاد عقب یکی دو تا از بچه‌ها، وقتی رفتند آنجا گفت که یک چیزی من نوشته‌ام پیش مصطفی است بروید ببینید. ما رفتیم دیدیم دو تا اعلامیه نوشته شده، یک از آنها خیلی تند است و یکی از آنها هم نسبتاً سطح آن پائینتر است از جهت حاد بودن. و بعد گفتند که من این اعلامیه را نوشتم دادم بردند و آقایان هیچکدام حاضر نشده‌اند امضاء بکنند، دومی را هم نوشته‌ام باز هم حاضر نشده‌اند، نمی‌دانم چکار کنم... گفتند از این جهت شما خیالتان راحت باشد، ما جوری برنامه را تنظیم می‌کنیم که حداقل یک روز یا دو روز قبل از 15 خرداد اعلامیه به دست مردم برسد.(ص201)
 ما اعلامیه را گرفتیم و آمدیم... فردا صبح دو تا از برادران را فرستادیم رفتند مشهد و قرار شد که یکی از آنها با همان هواپیمایی که می‌رود برگردد، و یکی هم با ترن بیاید، در ضمن تلفنی هم با ما تماس بگیرند که ببینیم چه شد. اینها رفتند و اعلامیه را داده بودند به آقای میلانی و امضاء کرده بود، بعد هم داده بودند حاج آقا حسن هم امضاء کرده بود... به مجرد اینکه رسید، ما نامه را برداشتیم و رفتیم قم ((البته ماشین کرایه بود)). آقای میلانی دو تا نامه نوشته بود، یکی برای آقای خمینی و یکی هم برای شریعتمداری. ما فوراً نامه را گذاشتیم جلوی آقا با امضاء. آقا فرمودند که تلفن بزنید به آقای شریعتمداری یا ایشان تشریف بیاورند اینجا، یا من بروم خدمتشان. حاج آقا مصطفی خدا بیامرز گفت که احتیاج ندارد، من خودم می‌برم و می‌دهم... ما بردیم پیش آقای نجفی و ایشان زود امضاء کرد... آقای شریعتمدار [ی] گفت خبرهای موحشی رسیده که من صلاح نمی‌دانم که خود حاج آقا هم این اعلامیه را بدهد. خلاصه اینکه اعلامیه را امضاء نکرده، داد دست حاج آقا مصطفی و برداشت آورد.(صص203-202)
 رفتیم ساعت دو بعد از نیمه شب رسیدیم چاپخانه تا صبح تقریباً ساعت 6 اعلامیه را از چاپخانه خارج کردیم. سر ساعت 8 فردی بود به نام آقای مصدقی که بیشتر رساله‌ها و کارهای چاپی آقا با او بود، از طرف ساواک می‌ریزند و مصدقی را می‌گیرند و می‌برند پهلوی مولوی و او هم هفت هشت تا فحش و کتک و چک به او می‌زند و می‌گوید که دیشب ساعت یازده یازده و نیم اعلامیه از منزل آقای خمینی آمده بیرون بگو ببینم چاپخانه‌اش کجاست؟ می‌گوید به پیر و پیغمبر من اصلاً روحم خبر ندارد... خبر دادند که ریخته‌اند در چاپخانه قم و گفته‌اند که اعلامیه آقا زیر چاپ است و همه چاپخانه را زیر و رو کرده‌اند که از تهران گفته‌اند زیر چاپ نیست و اینجا زیر چاپ است. چند تا از بچه‌ طلبه‌ها را آقا به همراه آقا مصطفی فرستاد و ما اعلامیه‌ها را تحویل آنها دادیم، قریب 30 هزار اعلامیه برای آقا آورده بودیم...(ص204)
 پانزده خرداد هم یک نقطه عطفی بود تقریباً در تاریخ مبارزات ایران, بخصوص در داخل تشکیلات خود ما, بعد از آن کشتار و ناراحتی که برای مردم پیش آمد... طرح یک شاخه ای به نام شاخه نظامی [که] در درون سازمان بوجود بیاید, مطرح شد. بچه‌ها موافقت کردند, البته صورت آن را نیز این طوری تنظیم کردیم که اگر یک وقت اتفاقی و حادثه‌ای افتاد و کسی لو رفت, این کسانی که مسئول این شاخه هستند, مسئولیتش را خودشان مستقیم بپذیرند و بگویند ما این پیشنهاد را کردیم, ولی سازمان قبول نکرد ما انشعاب کرده‌ایم از سازمان. با این طرز قرار موافقت کردند... خوب, اوّل چیزی که ما به فکرمان می‌رسید که در مبارزات احتیاج داریم, مسئله نارنجک بود و به حساب وسایل احتراقی و آتش‌زا... چون من توی کار معدن هم بودم, یک مقدار دینامیت ما می‌گرفتیم برای کار معدن, خوب از خود دینامیت ما می‌توانیم استفاده بکنیم.(ص205)
 نسبتاً این شاخه نظامی چه بسا که رشدش بهتر از خیلی کارهای دیگرمان شده بود. اولاً فکر کرده بودیم افرادی که برای کار نظامی انتخاب می‌شوند حداقلش این باشد که از جهت ایدئولوژی در یک سطحی باشند که بتوانند در هر مرحله‌ای از عمل خودشان دفاع بکنند, یعنی تطبیق دادن عمل با ایدئولوژی. دوم اینکه باز حداقلش این باشد که از اوضاع و احوال جاری مملکتشان با اطلاع باشند, اگر که در مراحل بازجویی یا بازپرسی, اینها به پست افرادی بخورند که بخواهند روی اینها اثر بگذارند یا عمل اینها را تقبیح بکنند اینها بتوانند در آن مرحله هم از جهت سیاسی- اجتماعی و هم از جهت ایدئولوژی از عمل خودشان دفاع بکنند.(ص206)
 در همین اواخر شهریور یا تقریباً اواخر مهر بود که یکی از رفقایی که ما در مجلس داشتیم به ما اطلاع داد که یک لایحه‌ای دولت می‌خواهد بیاورد در مجلس و مصونیت بدهد به 1700 مستشار آمریکایی که بعداً به همین نام لایحه کاپیتولاسیون مشهور شد. این مسئله آمد با آقا مطرح شد, آقا این جوری قبول نکردند, گفتند تا مدرک نباشد ما نمی‌توانیم روی آن حرفی بزنیم, شما [اگر] بتوانید, مدرکش را تهیّه بکنید, تا این شد که لایحه آمد در مجلس و عدّه‌ای مخالفت کردند با لایحه, ما فرستادیم صورت جلسه‌ای که در مجلس بود از روی آن صورت جلسه, به حساب فتو[کپی] کردند, عین صورت جلسه را خارج کردیم هم از مجلس شورا و هم از مجلس سنا. جفت این صورت جلسه را در اختیار آقا گذاشتیم. که آقا دو کار انجام دادند؛ یکی آن اعلامیه کاپیتولاسیون را دادند و یکی هم گذاشتند روز چهارم آبان که به حساب شاه جلوس داشت, آن سخنرانی ضد کاپیتولاسیون را علیه شاه کرد.(ص207)
 شب نهم آبان آقا را می‌گیرند که روز نهم آبان ما متوجه شدیم که ایشان را گرفته‌اند. برعکس سال گذشته که وقتی ایشان بازداشت شد, سازمان مسئولیت پیدا کرده بود در به حرکت درآوردن مردم و تظاهرات, امسال به تمام افراد دستور داده شد که هیچ نوع حرکتی از خود نشان ندهند. دلیلش هم این بود که حداقل اگر بخواهد حرکتی بشود باید از سال گذشته یعنی 15 خرداد خیلی شدیدتر باشد, هرچقدر که شدتش کمتر باشد باعث شکست حاج آقا است و اگر که هیچی نشود دال بر اینکه برنامه‌ای در کار است, دستگاه بیشتر متوحش می‌شود... خوب, ایشان را تبعید کردند به ترکیه... از همان روز اولی که حاج آقا گرفته شد و تبعید شد, برنامه ترور منصور طرح ریزی شد.(ص208)
 ما متوجه شدیم روز پنجشنبه منصور دو جا می‌خواهد برود؛ یکی افتتاح شرکت تعاونی ارتش بود, یکی هم آمدن به مجلس. که شب پنجشنبه مسئول تنظیم برنامه از جهت کارهای نوشتنی و تنظیم برنامه ها با مرحوم حاج صادق امانی ما بود, که اینها جلسه‌ای در شب پنجشنبه داشتند یک قطعنامه‌ای در 6 ماده تنظیم می‌شود که به امضای چند تا از برادران می‌رسد که علت عمل بیان بشود توی آن, که چرا ما این کار را کردیم و هر کدام از این برادران که موفق بشوند این کار را در آن روز انجام بدهند, آن قطعنامه که به امضای او هست پخش بشود. و علاوه بر اینها مرحوم بخارایی خودش هم در حدود نیم ساعت صحبت می‌کند و خطاب می‌کند به نسل جوان و جوانان...(ص210)          ادامه دارد ...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات