جبار پورحسینی: دیوید مک للان مینویسد: ایدئولوژی مبهمترین مفهوم در همه علوم اجتماعی است. از ایدئولوژی تعاریف و تعابیر متعددی شده است؛ یک نظام عقیدتی سیاسی، عقاید طبقه حاکم اندیشههای سیاسی که مظهر یا بیانگر منافع طبقاتی یا اجتماعی است، یک مجموعه عقاید آرمانی و بسیار سازمند، یک مجموعه از عقاید سیاسی عملمدار، یک آیین سیاسی که مدعی انحصار درک حقیقت است و یک مجموعه افکار رسما تایید شده که برای مشروعیت بخشیدن به نظام حاکم به وجود آمده است. میبینیم که تعاریف و تعابیر زیادی از واژه ایدئولوژی شده است.
واژه ایدئولوژی را نخستینبار در طول انقلاب فرانسه در سال 1796 آنتوان دستوت دوتراسی (Antoine destutt tracy) (1836-1754) به کار برد. به نظر او ایدئولوژی که لفظا از 2 کلمه «ایده» و «لوگی» تشکیل شده است، اشاره به «علم افکار جدید» دارد. «علم افکار جدید» یا «دانش ایدهها» دانشی بود که رسالتی داشت و مقصود از آن خدمت به انسانها و حتی نجات آنان از جهل با رهاندن ذهنهای آنها از پیشداوریها و آماده کردن آنان برای پذیرش فرمانفرمایی عقل بود (داریوش آشوری، دانشنامه سیاسی، ص 53). دوتراسی پیشبینی میکرد که چون همه شکلهای تحقیق، مبتنی بر عقاید هستند از این رو ایدئولوژی نهایتا به عنوان سرور علوم شناخته خواهد شد. وی 5 ویژگی را برای مفهوم ایدئولوژی برشمرد: «1- شامل نظری کم و بیش جامع درباره انسان و جامعه و جهان خارج است. 2- نظریه و برنامهای کلی درباره سازمان سیاسی – اجتماعی دارد. 3- رسیدن به این برنامه مبارزهای دربر دارد. 4- نه تنها در پی انگیزش مردم در جهت هدفهای خویش است، بلکه به دنبال یافتن هواداران وفادار است و گاه «سرسپردگی» میطلبد. 5- خطاب آن به عامه مردم است اما نقش خاصی در رهبری به روشنفکران میدهد.» (داریوش آشوری، دانشنامه سیاسی، صص 54-53).
بنابراین میتوان نتیجه گرفت از آنجایی که انواع مختلف «ایسم»ها متعلق به قرن نوزدهم و بیستم هستند (مثلا نازیسم، فاشیسم، سوسیالیسم و انواع ناسیونالیسم) بنابراین کلمه ایدئولوژی قدیمیتر از این ایدئولوژیهاست و از آن زمان که ایمان این جهانی جای ایمان دینی و عمل اجتماعی و سیاسی جای نظر فلسفی را گرفت، این ایدئولوژیها پا به عرصه وجودی گذاشتند. کارل مارکس نخستین اندیشمندی بود که کاربرد ایدئولوژی را به عنوان یک واژه سیاسی کلیدی متداول ساخت. کاربرد واژه ایدئولوژی نزد مارکس واجد چند خصیصه بود: نخستین ویژگی ایدئولوژی نزد مارکس این است، این واژه از لحاظ موضوعی موجب استمرار یک جهانبینی گمراهکننده و کاذب میشود. بعدها انگلس این خصوصیت ایدئولوژی را در قالب «آگاهی کاذب» False consciousness معرفی کرد و هربرت مارکوزه نیز در مکتب فرانکفورت بحث حیلتسازی از دانش را که فرآیند کودنسازی در جامعه را ایجاد میکند برای ایدئولوژی سرمایهداری به کار برد. ویژگی دوم ایدئولوژی نزد مارکس این است که این واژه نشانگر منافع و نظرگاه اجتماعی طبقه حاکم است. جلوهگر بودن قدرت خصوصیت سوم ایدئولوژی است که این کار را ایدئولوژی از طریق حاکم کردن عقاید طبقه سرمایهدار در یک عصر انجام میدهد و به نوعی بر تضاد طبقاتی، طبقه سرمایهداری و طبقه پرولتاریا سرپوش میگذارد.
چهارمین ویژگی ایدئولوژی نزد مارکس این است که مارکس معتقد است ایدئولوژی یک پدیده دائمی نیست، بلکه موقت است و تداوم آن به دوام نظام طبقاتی مولد آن بستگی دارد. نهایتا مارکس در رابطه با ایدئولوژی به این نتیجه میرسد که طبقه پرولتاریا به ایدئولوژی نیازی ندارد، چرا که تنها طبقهای است که از توهمات بینیاز است. مارکسیستهای بعد از مارکس با تعابیر جدید از ایدئولوژی به دگردیسی معنایی این واژه پرداخته و لنین در «چه باید کرد» بر این اعتقاد میشود که همه طبقات اجتماعی دارای ایدئولوژی هستند و عقاید پرولتاریا را در قالب «ایدئولوژی سوسیالیستی» توصیف کرد. رفته رفته مفهوم و کاربرد ایدئولوژی نزد مارکسیستها در قرن بیستم به معنای عقاید مشخص یک طبقه اجتماعی خاص به کار رفت. مفهوم مارکسیستی ایدئولوژی با آنتونیو گرامشی (Antonio Gramsci) وارد مرحله جدیدی شد.
بحث سلطه (hegemony) ایدئولوژی متولد شد و گرامشی آن را به عنوان ابزار مشروعیتبخشی نظام سرمایهداری معرفی کرد. رویکرد سنتی مارکسیستی با مفهوم سلطه فرهنگی گرامشی انعطافپذیر شده و با بازنگری مواجه شد. دیگر زیربنای صرف اقتصادی جهت انقلاب پرولتاریایی کافی نبود، بلکه طبقه کارگر در ابتدا باید سلطه ایدئولوژیکی بورژوازی را در هم شکند و در حوزههای مختلف هنر و ادبیات، جامعه، نظام تعلیم و تربیت، رسانههای گروهی و همه حوزههای عمومی بویژه نهادهایی که در جامعهپذیر کردن سیاسی- فرهنگی مردم نقشآفرینی میکرد، حضور فعال و موثر یابد. بدین شکل گرامشی مکتب دیترمنیستی مارکسیسم را تعدیل کرد و بر مبارزه ایدئولوژیکی با بورژوازی تاکید داشت (نک: حسین بشیریه، تاریخ اندیشههای سیاسی در قرن بیستم، صص 141-135).
هربرت مارکوزه در کتاب انسان تک ساحتی (1964) به خصلت «توتالیتر» ایدئولوژی نظام سرمایهداری که به تولید «نیازهای کاذب» میپردازد و انسانها را به یک مصرفکننده حریص تبدیل میکند، اشاره دارد. او معتقد است ایدئولوژی بورژوایی واضع و پیشبرنده فرآیند «کودنسازی» در جامعه است. (نک: نیکلاس آبرکرامبی و استفن هیل، فرهنگ جامعهشناسی، ترجمه حسن پویان و نیز مایکل ایچ. لسناف، فیلسوفان سیاسی قرن بیستم، ترجمه خشایار دیهیمی).
با ظهور رژیمهای توتالیتر بین 2 جنگ جهانی مفهوم ایدئولوژی وارد مرحلهای جدید شد. خصلت سرکوبگر ایدئولوژیهای فاشیسم، نازیسم و فالانژیسم ویژگی جدید منحصر به فردی به مفهوم ایدئولوژی بخشید. در این کاربرد ایدئولوژی به نظامهای «بسته» تفکر که مدعی انحصار حقیقت نزد خود هستند و با تفکرات مخالف با خشونت رفتار میکنند، اطلاق میشد. همین فرآیند در دوران جنگ سرد امتداد یافت و تقابل ایدئولوژی لیبرال – دموکرات با ایدئولوژی کمونیسم در این قالب بازسازی شد که نهایتا با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی مفهوم ایدئولوژی وارد فضای جدیدی شد و نظام دیگری به نام «نظام نوین جهانی» متولد شد که بنابراین تئوری ایالات متحده آمریکا رهبری حکومت بر جهان را برعهده داشت.
فرانسیس فوکویاما نیز نظریه پایان تاریخ را که متضمن همین نکته است، مطرح کرد. اما درباره مفهوم ایدئولوژی نخستینبار دانیل بل Danial Bell بود که بحث پایان ایدئولوژی را در کتابی به همین نام(1960) پیشبینی کرده بود. وی در سالهای پس از جنگ دوم جهانی فرآیندی را پیشبینی کرده بود که رهیافتهای عقلگرا درباره حل مسائل اجتماعی و سیاسی کمتوان میشود و عقاید سیاسی در قالب ایدئولوژی موضوعیت خود را از دست میدهد. فرانسیس فوکویاما با مقاله پایان تاریخ خود برخلاف دانیل بل معتقد بود، لیبرالیسم غرب بر رقبای خود یعنی ایدئولوژیهای فاشیسم و کمونیسم و نازیسم فائق آمده و دیگر رقیبی برای او نمیتوان یافت و نهایتا با روی کار آمدن شکل دیگری از «پایان گرایی» (endism) که همزمان با فروپاشی خصوصیات اساسی جامعه مدرن بود، معتقد به فروپاشی موضوعیت مسلکها و آیینهایی شدند که در جامعه مدرن تولید شده بود. این رهیافت نظری از طریق اندیشههای پسامدرنیسم مطرح شد و انتشار یافت.
مفهوم بنیادین پسامدرنیسم توسط ژان فرانسوالیوتار در مقالهای به نام «موقعیت پسانوگرایی»(1984) اینچنین خلاصه شد: «شک کردن به روایتهای بزرگ» بر طبق این تفکر آیینهای مرسوم و سنتهای ایدئولوژیکال بزرگ بر پایه نظریههای جهانی تاریخ که جامعه را بهعنوان یک کلیت یکپارچه معنادار به شمار میآورد بنا شده است و لذا این نظریهها «روایتهای بزرگ» نامیده میشود که در عصر پسامدرنیسم همه این روایتهای بزرگ باید مورد بازنگری قرار گیرد. البته درست است که در مکتب پستمدرنیسم ادعاهای مربوط به پایان مدرنیسم، پایان تاریخ، پایان ایدئولوژی و بحث مرگ ایدئولوژیهای گوناگون یا اتمام نوع برخورد ایدئولوژیکال در جهان را مطرح میکنند اما خود آنها نیز در قالب یک ایدئولوژی مطرح شدهاند، چرا که اگر ایدئولوژی را یک مجموعه خاص از عقاید و ارزشهای سیاسی که در رقابت مستمر با رقیبانش است و نهایتا درصدد نوعی پیروزی خود بر رقیبانش برمیآید در نظر بگیریم، اساسا هر یک از این نظریات مذکور نیز همین فرآیند و هدف را به تصویر میکشد و دنبال میکند.
فرجام سخن
امروزه مفهوم ایدئولوژی که با واژهسازی آنتوان دستوت دوتراسی در 1796 رسما متولد شد در مکاتب گوناگون تفاسیر مختلفی میشود. لیبرالها بویژه در فضای جنگ سرد مفهوم ایدئولوژی را بهعنوان یک نظام عقیدتی که مدعی کشف انحصاری حقیقت است و غالبا این ادعای کاذب را با رنگ و لعاب علمی به جامعه عرضه میکند به شمار میآوردند. از اینرو لیبرالها ایدئولوژی را مفهومی ذاتا توتالیتر و سرکوبگر محسوب میکنند و مصادیق عینی آنها نیز ایدئولوژیهای کمونیسم و فاشیسم است. محافظهکاران نیز معمولا ایدئولوژی را همچون نماد استکبار خردگرایی به شمار میآورند. آنها معتقدند ایدئولوژیها عبارتند از نظامهای فکری پیچیده که بسیار خطرناکند و خالی از هرگونه حقیقت هستند. محافظهکاران معتقدند که ایدئولوژیها برای خود اصول و اهدافی را تعیین میکنند و برای رسیدن به آن اهداف که عموما غیرعقلانی و دستیافتنی هستند از طریق سرکوب و ابزارهای سختافزارانه عمل میکنند. لیبرالها مکاتبی مثل سوسیالیسم و فاشیسم را بهعنوان مکاتبی که آشکارا جنبه ایدئولوژیکال دارند، معرفی میکنند.
سوسیالیستها نیز با الگو گرفتن از اندیشههای مارکس راجع به ایدئولوژی، آن را مجموعهای از عقایدی که برتضادهای جامعه طبقاتی سرپوش میگذارد، میدانند. آنها ایدئولوژی را واجد آگاهی کاذب در جامعه که موجب عدم تحرک سیاسی طبقات فرودست میشود، معرفی میکنند و نهایتا یک رابطه تساوی بین لیبرالیسم و ایدئولوژی طبقه حاکم بیان میدارد به عبارت دیگر لیبرالیسم یعنی ایدئولوژی طبقه حاکم، اما بعدها مارکیستهای متاخر، یک برداشت بیطرف از مفهوم ایدئولوژی را مطرح کردند و آن را در قالب عقاید مشخص هر طبقه اجتماعی از جمله طبقه پرولتاریا بسط و گسترش دارند. فاشیسم و نازیسم که به تعبیر خودشان ترجیح دادند عقاید خود را در قالب یک«جهانبینی» عرضه کنند تا یک فلسفه نظاممند شده، غالبا ایدئولوژی را مردود میشمرند، چرا که ایدئولوژی را یک شکل بیش از حد نظاممند شده، عقلانی شده و برداشت متصلب فهم سیاسی که مبتنی بر علل مطلق است، میدانند. بومگرایان (ecologists)- بومگرایی دانش مربوط به مطالعه روابط میان موجودات زنده و محیطزیست است و بر شبکهای از روابط که همه شکلهای حیات را حفظ میکند، تاکید میورزد- همه مسلکهای سیاسی را بهعنوان یک «ابر ایدئولوژی صنعتی کردن» (superideology of industrialism) به شمار میآورند.
آنها معتقدند که ایدئولوژی در فرآیند «شدن» با پیوند با «انسانگرایی» (humanism) تباه میشود. لیبرالیسم و سوسیالیسم نمونه بارز آن هستند. و نهایتا دینگرایان که دغدغه بازسازی اجتماعی براساس ارائه برنامه برگرفته شده از اصول دینی را دارند همه ایدئولوژیهای غیردینی را به علت نداشتن بنیانهای اخلاقی مردود شمرده و درصدد معرفی ایدئولوژی در قالب تبلور کلام وحیانی خداوند[تشریع] در چارچوب یک برنامه اجرایی برای جامعه هستند. «دینگرایی در اسلام به معنای یک ایمان قوی و خدشهناپذیر به عقاید اسلامی بهعنوان اصول بسیار مهم حیات اجتماعی و سیاسی و نیز اخلاق فردی است. دینمحوران اسلامی مایلند که برتری دین بر سیاست را برقرار کنند، یک دینسالاری (theocracy) که توسط پیشوایان دینی رهبری شود، نه به وسیله مقامات غیرمذهبی و نیز اجرای شریعت (قانون اسلامی) براساس اصول بیان شده در قرآن (اندر وهی وود، درآمدی بر ایدئولوژیهای سیاسی، ص 517). میتوان نتیجه گرفت که ایدئولوژی از مفاهیمی است که در اواخر قرن بیستم و بیست و یکم در قالب دگردیسی مفهومی در چارچوب یک گسست پارادایمی وارد مرحله پسامدرنیسم شده است و نوع بقای خود را در فضایی دیگر بازتولید کرده و هنوز به انحای گوناگون به حیات خود ادامه میدهد.