* آقای مهندس میرحسین موسوی تا قبل ار انتخابات دهم ریاستجمهوری برای عموم متدینین جامعه و بهخصوص جوانان نسل سوم ارزشی بهعنوان نخستوزیر دوران پرتلاطم جنگ، شخصیتی قابل احترام بودند که دوران حضرت امام(رحمهاللهعلیه) را درک کرده و با اصول اعتقادی و رفتاری ایشان آشنا هستند. تصور جوانان از مهندس موسوی شخصیتی متین و منطقی بود که خود را ملزم به چهارچوب قانون اساسی در جمهوری اسلامی دانسته و هیچگاه از این فضا خارج نخواهد شد.
شاید ما او را با همان چهرهی آرام و بهظاهر انقلابیش که البته در این اواخر تغییرهایی کرده بود، میشناختیم و هیچگاه تصور نمیکردیم قرار است ارزشهای انقلاب توسط او و اطرافیانش نادیده گرفته شود و بهحرمتها از طرف همین افراد جسارتها شود.هر چند در تمام این ایام نیروهای دلسوز و متعهد نسبت به سکوت هنرمند گوشهگیر، انتقادات جدی داشتند اما شاید این سکوت را بهمعنای سرخوردگی او از وضع موجود در دوران شانزده سالهی سازندگی و اصلاحات تعبیر کرده و هنوز او را در جرگهی نیروهای انقلاب میدیدند.
البته عملکرد ایشان در فرهنگستان هنر نیز سؤالاتی را ایجاد کرد که بعضاً بیپاسخ ماند. اما آنچه در این روزها چه قبل از انتخابات و چه بعد از آن اتفاق افتاد، پرده از چهرهی برخی کنار زد و بدنهی جامه را با واقعیاتی تلخ و انکارناپذیر درمورد ایشان روبرو نمود.
امروز این سؤال اصلی برای نسل سوم پرسشگر و جویای حقیقت مطرح است که آیا نیروهای اصیل انقلابی که سالها در دوران مسئولیت مهندس با او همکار بوده و در کنارش فعالیت کرده بودند، مانند جوانان و عموم مردم از وقایع اخیر متعجب شدند یا از جمعبندی احوالات سید سبزرنگ این واکنشها را از طرف او پیشبینی می کردند؟
** نکاتی که شما فرمودید برای ما بهعنوان افرادی که سالها با آقای موسوی کار کرده بودیم هم تا حدی تعجب برانگیز بود. ما تصور نمیکردیم ایشان بهسمتی برود که این اتفاقات تلخ رقم بخورد. بنده در مورد شخصیت ایشان این جمعبندی را نداشتم تا زمانی که بهخاطراتی از قبل و شواهدی از دوران همکاری با ایشان بازگشتم که در ذهنم باقیمانده بود و آنگاه توانستم پارهای از مسائل را تحلیل نمایم. از این تحلیل نتیجه گرفتم که در گذشته استعدادهایی در شخصیت ایشان وجود داشته که منجر بهشرایط فعلی گردیده است.
البته شاید تحلیل شخصیت مهندس مقداری مشکل باشد چرا که موضعگیریهای او حتی در دوران اصلاحات هم بعضاً ضدونقیض بودند. خاطرم هست در دورانی که دومخردادیها سرکار بودند، چندباری ایشان در دانشگاه تهران سخنرانی کردند و بهظاهر موضع ضدآمریکایی گرفتند که در همان ایام تعدادی از روزنامههای زنجیرهای وابسته بهجریان اصلاحات نیز بهشدت از او انتقاد کردند و ایشان بلافاصله مجدداً بهحالت سکوت بازگشت.
درخصوص رفتار آقای موسوی قبل از داغ شدن صحنهی انتخابات اینگونه بهنظر میرسد که او در ابتدا میخواست وانمود کند که من اصلاحطلبی هستم که مرتباً به اصول رجوع میکنم و اصول هم برایم اهمیت دارد و بهنوعی تلاش میکرد بهمخاطب روشنفکر خود بگوید که بیان چنین مطالبی در مورد اصول گناه نیست.
مجموعهای هم که خاستگاه و مورد تمایل ایشان بود جمعیت توحید و تعاون است که برخی دوستان مانند آقایان بهشتی و تاجیک در آن فعالیت میکردند و بهظاهر جمعی معتدل و منطقی بهنظرمیرسید. در جمعیت توحید و تعاون طی مطالعاتی اجمالی در واقع آسیبشناسیهایی نسبت بهوضعیت جامعه انجام شده بود. مهندس موسوی حتی در بعضی از سخنرانیهای خود نیز به این جمعیت اشاره و گفته بود که من یک هستهی پاک مدیریتی دارم که مرکزیت آن در حلقه توحید و تعاون شکل گرفته است.
اما وقتی بهطور جدی وارد صحنهی اجرایی تبلیغات انتخاباتی شدیم، بهیکباره رویکرد ایشان تغییر و از فضای اصولگرایانه فاصله گرفت. این رویکرد حتی هیچ تناسبی با فضای موجود در جمعیت توحید و تعاون که بسیار مورد تأیید و علاقهی ایشان بود نیز نداشت، در آن فضا دیگر خبری از شخصیتهایی مانند سیدحسن خمینی که در جلسات اولیه جمعیت شرکت میکردند، نبود بلکه اینبار شخصیتههای تند و افراطی حزب مشارکت و سازمان مجاهدین که بعضاً از طرف خود اصلاحطلبان نیز طرد شده بودند، به مهندس نزدیک شدند.
بههمین دلیل از این پس فضای موجود در شخص ایشان و ستاد منتسب به ایشان، فضای تخریب رئیسجمهور فعلی بود. مواردی همچون انتساب دروغگویی بهدولت، مردمفریبی، زیرسؤال بردن مطلق سیاست خارجی تحت عنوان اینکه آبروی ایران از بین رفته و قانونشکنی که منجر به دیکتاتوری میشود، تقریباً محورهایی بود که در ستاد انتخاباتی و سخنرانیهای شخص ایشان به کرات مشاهده میگردید. در همان دوران بنده حدس زدم این رویکرد نشان از تأثیرگذاری افراد و تند و افراطی دومخردادی در اطراف آقای موسوی دارد.
آنها در آن روزها فکر میکردند این حرکت و این فضا جوابگو خواهد بود و میتواند برای جریان راکد اصلاحات موفقیتآمیز باشد. اما پس از انجام مناظره با آقای احمدینژاد این موازنه بههم خورد و با شکست مواجه شد. در واقع پس از مناظره، آقای موسوی بهصورت علنیتر بهسمت اردوگاه آقایان هاشمی و خاتمی متمایل شد.
این آقایان هم در بین مردم سابقهای داشتند که باعث شد مسیر انتخابات تا حدود زیادی عوض شود. در واقع موسوی از آن پس نمایندهی این جریانفکری شد که البته وضعیت مشخصی داشت. نظرسنجیها پس از مناظره بهوضوح نشانگر تضعیف شدن جریان کاندیدای سبز بود.
اکنون اگر بخواهیم سؤال شما را پاسخ دهیم، واقعیت این است که بنده حتی پس از اتفاقاتی مانند سوءاستفاده از رنگ سبز و بعضی از این مسائل، باز اوضاع را حمل بر صحت نموده و سعی میکردم خود را اینگونه توجیه کنم که اینهمان میرحسینی است که میگفت معتقد به اصول میباشد و امیدوار بودم این مواضعش را اصلاح کند و این اتهامات سنگینی را که به دولت نهم و رئیسجمهور وارد میکند، تغییر دهد. اما متأسفانه این اتفاقات تلخ تا آخر هم اصلاح نشد. در این مرحله زوایای تاریخی موضوع اهمیت پیدا میکند، شاید امروز استعفای آقای موسوی از نخستوزیری برای بنده بسیار معنیدار باشد.
* شما در سخنانتان اشاره به استعدادهایی منفی در وجود آقای موسوی داشتید که ختم به اتفاقات اخیر شد. لطفاً در مورد این زمینهها و استعدادها در شخصیت ایشان بیشتر توضیح دهید.
** اگر توجه داشته باشید در حین انتخابات رویکرد تبلیغاتی ایشان یک رویکرد تخریبی و بسیار منفی بود. ایشان از همان ابتدا براین شایعهی بیاساس و بیمنطق که قرار است تقلب شود، صحه گذاشتند. آقای موسوی در آن ایام یک مصاحبهای انجام دادند و اعلام کردند که ما در مرحلهدوم انتخابات پیروز میشویم.
بهفاصله یکمدت کوتاه که این رویکرد تخریبی را پی میگیرند مجدداً مصاحبه میکنند که ما در همان دور اول برنده میشویم! در آخرین ساعات روز 22 خرداد هم مصاحبه کرده و خود را پیروز انتخابات اعلام مینمایند و از هوادارانشان میخواهند که جشن پیروزی بگیرند. شما این موارد را در کنار مصاحبه نشریه تایم با ایشان در یک روز قبل از انتخابات بگذارید. از ایشان سؤال میشود این جوانهای برانگیخته را میخواهید چکار کنید؟ جواب میدهد: این حلقهی اول است و این تغییرات ادامه دارد!
اکنون من میخواهم استعفای ایشان در دوران حضرتامام را در کنار قراین فعلی قرار دهم. استعفا از طرف ایشان، آنهم در آن ایام خاص و آن وضعیت حساس دوران جنگ همیشه برای بنده سؤال برانگیز بود. در کنار این مسائل حمایت بینظیر حضرتامام از ایشان نیز فضا را طوری رقم زده بود که کمتر کسی فکر میکرد میرحسین موسوی بدون اطلاع امام استعفا دهد!
* جناب آقای مهندس! لطفاً کمی در خصوص دلایل حمایتهای حضرت امام از آقای موسوی توضیح دهید.
** بله، این نکته بسیار حائز اهمیت است و باید برای جوانان و نسل سوم ما موشکافی شود. در دور دوم ریاستجمهوری مقاممعظمرهبری، ایشان به این نتیجه رسیدند که مدیریت آقای موسوی ضعیف است و او نمیتواند دولت را اداره نماید. از همین جهت قصد داشتند، نخستوزیر دیگری را معرفی کنند و در این مورد با حضرتامام هم هماهنگیهایی را انجام داده بودند. در همان ایام فرماندهی سپاه، آقای محسن رضایی در جلسهای با حضرتامام مطرح میکند که ما تصور و تحلیلمان این است که اگر آقای مهندس موسوی نخستوزیر باشد بهنفع جنگ است، همزمان از مجلس سوم هم عدهای به حضرتامام نامه مینویسند و اعلام میکنند نظر ما این است که اگر آقای موسوی نخستوزیر بمانند بهتر است.
در این شرایط حضرتامام هم در واقع با تغییر ایشان مخالفت میکنند. نکتهی مهم درخصوص این بحث آن است که امام در آن شرایط مسئلهی اول کشور را جنگ میدانستند و درخصوص باقیماندن میرحسین موسوی بهعنوان نخستوزیر هم مصلحت جنگ را در نظر گرفتند. البته رهبرکبیر انقلاب هیچگاه در این مورد حکم حکومتی صادر نکردند بلکه نظر شخصی خود را مطرح فرمودند و حضرت آیتالله خامنهای هم باتوجه به روح ولایتپذیری بالای خود بهمحض اطلاع از موضع امام، از نظر ایشان تبعیت کرده و موسوی را مجدداً به مجلس معرفی نمودند.
میخواهم بگویم که آقای موسوی چنین حمایتی را از امام دارند. یعنی 8 سال نقدها را تعطیل میکنند برای اینکه ایشان بتواند در زمان جنگ کار کنند و کشور را اداره نمایند و مهمتر از آن زمانیکه شخصیت برجستهای مانند مقاممعظمرهبری قصدبرکناری او را دارد، امام مخالفت کرده و او ابقاء میگردد.
حال این شبهه مطرح است که باتوجه به آن حمایت بینظیر حضرتامام چهطور آقای موسوی زمانی که میخواهند استعفا دهند، بدون کوچکترین هماهنگی و اجازه از حضرتامام متن استعفایش را در روزنامه جمهوری اسلامی چاپ میکند و حتی خود را ملزم نمیداند که قبلاً موضوع را با امام مطرح نماید؟!
اینجاست که آن سؤال بزرگ در ذهنهای ایجاد میشود؟ آقای موسوی اگر شما اعتقاد به ولایت و امام داشتید که اینهمه از شما حمایت کردند و حتی معروف به نخستوزیر امام بودید، چهطور میشود که وقتی میخواهید استعفا بدهید، یک کلمه با امام در میان نمیگذارید؟!
* از این سؤال به چه نتیجهای میرسیم؟
** عرض بنده این است که اگر کسی نسبت به ولایتفقیه اعتقاد دارد و آن حمایت را از ولایت در مورد خود میبیند، حق این است که اگر میخواهد تصمیم مهمی مانند استعفا بگیرد با مقام ولایت در میان گذاشته و ولیفقیه، بزرگترین حامی خودش را در جریان بگذارد نه اینکه امام را در مقابل عمل انجام شده قرار دهد. اینکار یعنی اینکه مشکلاتی در خصوص ارتباطات اعتقادی شخص با ولایتفقیه وجود دارد.
*درهمین حوزهی بحث ارتباط دولت مهندس موسوی با حضرت امام ابهامات دیگری نیز وجود دارد، از جمله آنکه بهصراحت میتوان گفت دولت آقای موسوی هیچکدام از تئوریهای اقتصادی حضرتامام را اجرا نمیکرد. امام در آن دوران بارها بهسپردن امور اقتصادی به مردم تأکید داشتند و این تأکیدات درحالی انجام میشد که میرحسین موسوی بر رویهی اقتصاد دولتی خود اصرار میورزید. در مورد این تناقضات نیز توضیحاتی بفرمایید.
** این یکی دیگر از اشکالات وارد به دولت آقای موسوی است. در هشتسالی که آقای موسوی نخستوزیر بودند ملاقاتهای مکرری را با حضرتامام داشتند، در بیش از شش موردش امام تذکر میدهند که: من گفتم مشارکت مردم و بعد گلایه میکنند که چرا اتفاق نیفتاد؟ در مورد مشارکت مردم در آموزش و پرورش، دانشگاهها، بازرگانی و تجارت خارجی، کشاورزی، صنعت و ... امام تذکراتی میدهند. اصولاً امام از همان اول هم اجازه نمیدهند که تجارت خارجی در انحصار دولت باشد.
یعنی آن برداشت از اصل 44 که تجارت خارجی را جزء وظایف بخش دولتی میآورد و از همان اوایل شورای نگهبان مخالفت میکند و امام هم از موضع شورا حمایت میکنند. یا مثلاً چند مدرسهی اسلامی و غیرانتفاعی را میخواستند تعطیل کنند، جلوی آن گرفته میشود. در این ملاقاتها کاملاً میشود لحن گلایهآمیز حضرتامام را متوجه شد. یعنی ایشان برای چندمینبار تذکر میدهند و هیچ ترتیب اثری از طرف دولت داده نمیشود.
بد نیست اینجا من به این نکته اشاره کنم که درون دولت اول آقای موسوی دو موضع اقتصادی پدید آمد: یک موضع را ما و دوستانمان از جمله آقای توکلی داشتیم که مردم باید در اقتصاد مشارکت داشته باشند و نظر امام هم همین بود و رویکرد دوم نظر آقای موسوی و دوستانشان مانند آقایان نبوی و سلامتی بود مبنیبر اینکه برای ایجاد عدالت در جامعه باید اقتصاد دولتی داشت.
آقای مهندس موسوی در آن دوران در اختلافنظر بین دوستان ما و طیف مخالف، آنطرف یعنی طیف مجاهدین انقلاب از جمله آقایان بهزاد نبوی و سلامتی و ... را انتخاب کردند و در دولت دوم خود، ایشان ما را معرفی نکردند. امروز هم میبینیم که آقای موسوی دم از گروهی پاک که همان جمعیت توحید و تعاون است میزند اما در عمل رویکردهایی را که انتخاب میکند، همان رویکردهای طیفهای تند دولت آن زمان است که آن موقع مجاهدین بودند و بعد مشارکت هم به آنها اضافه شد. بدنهی تشکیلاتی و برنامهریزی ستادهای آقای میرحسین و در واقع ابتکار عمل ایشان در اختیار همین گروهها و اعضاء قرار میگیرد.
* سؤال مهمی که اکنون مطرح میشود این است که فضای سیاسی آن زمان چه بود که با اینکه امام چنین نظراتی را داشتند و نخستوزیر هم عمل نمیکرد، با این وجود آن گروه معروف میشود به خط امام ولی گروهی که شما جزء آن بودید و نظراتتان هم نزدیک به امام بود گاهی حتی متهم به ضدامام بودن میشود؟!
** آن زمان اینگونه استدلال میکردند که امام از دولت حمایت میکند و چون اینها ضددولتاند پس ضد امام هستند؛ درحالیکه حمایت امام بهخاطر مصلحت جنگ بود و بارها دیدگاههای اقتصادی خود را مطرح کرده بودند. این نکته، مهم است که آن موقع فضای جامعهی ما فضای چپزده مارکسیستی بود، در هر صورت ما همسایهی جنوبی شوروی بودیم و در کشور ما تودهایها، کمونیستها و مارکسیستها بهخصوص در دانشگاهها محلی از اعراب داشتند و در سطح جامعه برداشت از عدالت تا حدودی برداشت چپی بود. آن دوران عدالت بهمعنای تساوی بین همه کس و همه چیز بود. در فرهنگ منافقین هم همین ادبیات را مشاهده میکنیم. در هر صورت در جامعهی ما بهخصوص در بین طبقات روشنفکر یک چنین تلقی، یعنی یک برداشت چپگرایانه از عدالت وجود داشت.
* آن گروهها معمولاً از مناسباتی که با حضرتامام داشتند بهره گرفته و در مقاطع مختلف از آن استفادهی ابزاری مینمودند. ولی با اینکه افرادی مثل شهید لاجوردی و آقای عسگراولادی ارتباط خیلی نزدیکی با امام داشتند و حضرت امام هم لطف خاصی نسبت به ایشان داشتند، رویهی اخلاقی آنها این بود که خودشان را خرج امام کنند نه اینکه امام را خرج خودشان. یا مثلاً شما وقتی اندیشهی اقتصادی حضرتامام را میخواستید اجرا کنید چرا از شما آن حمایتی که باید انجام شود، صورت نگرفت؟
** اینجا همان بحث اولویتبندی مسائل مطرح است. یعنی ما میدیدیم کسی نمیتوانست اولویتهای امام را تغییر دهد، ایشان اگر در مورد مسئلهای به قطعیت میرسیدند، آنرا عمل میفرمودند. مثلاً قبل از پیروزی انقلاب یکعده دنبال این بودند که با بعضی از مراجع درگیر شوند. حضرتامام بهشدت اینها را نهی میکرد. ایشان هیچوقت اجازه ندادند قبل از انقلاب با آقای شریعتمداری برخورد شود. همیشه سعی میکردند بهنحوی این افراد را در چهارچوب انقلاب حفظ کنند.
یا در دوران جنگ هیچ اولویتی را امام جای آن نمیگذاشتند و با وجود اینکه دیدگاه اقتصادی ایشان مشارکت مردم بود و دولت هم این نظر را اجرا نمیکرد اما جنگ اولویت داشت و امام اجازه نمیدادند که ذهنها روی مسائل دیگر متفرق شود و نمیخواستند مسئله دیگری این اهمیت را تحتالشعاع قرار دهد. البته شخص ایشان نقدهایشان را به دولت در این زمینه بیان میکردند اما باتوجه بههمان دیدگاهی که آقای رضایی بهعنوان یکی از فرماندهان جنگ مبین آن بودند، نمیخواستند که آن بچههایی که در جبهه دلشان به دولت آقای موسوی گرم بود، این دلگرمی را از دست بدهند.
* یکی از مسائل دیگری که شاید بتواند زوایای مختلف شخصیت و تفکرات مهندس موسوی را بازگو نماید، اختلافات آن دوران جامعهی مدرسین با دولت وقت بود. ظاهراً جامعهی مدرسین نیز در مسائل اقتصادی نظرات خاص فقهی داشته که دولت به آنها توجه نمیکرده است و این اختلافات بهجایی میرسد که نمایندگان جامعه از جلسات شورای اقتصاد طرد میشوند.
** نکتهی مهم این است که شاید بتوان دولت مهندس موسوی را اولین دولت پس از انقلاب نامید که فرصت پیدا کرد وارد حوزهی برنامهریزی شود، تا قبل از آن دولتهای جمهوری اسلامی عموماً درگیر مسائل امنیتی و نظامی و تلاش در جهت تثبیت حاکمیت بودند، دولتی مانند بنیصدر هم که وضعیت مشخصی داشت. در هرصورت دولت آقای موسوی بهصورت عملی وارد برنامهریزی در حوزههای مختلف مدیریتی گردید و اینجا در واقع نقطهی آغاز برخی از اختلافات بود.
در آن مقطع بحث این بود که برنامهریزی ما باید با برنامهریزی دیگران متفاوت باشد یعنی باید با رعایت احکام اسلامی و شرعی و رعایت توضیحالمسائل حضرتامام این کار انجام شود. ما میگفتیم قانونی که تدوین میشود باید از اول ملاحظات شرعی را در آن رعایت کنیم اما طیف مخالف که از آقای موسوی و شخصیتهای تند جریان چپ تشکیل میشد، میگفتند : نه، ما هرچه به ذهنمان برسد مینویسیم و مسئلهی شرع به ما مربوط نیست. این قانون میرود مجلس و در شورای نگهبان از لحاظ شرعی بررسی میگردد. ما اینکار را اتلاف وقت و منابع میدانستیم و این موضوع یک اختلاف دیدگاه جدی را ایجاد کرد.
درهمان دوران مطرح گردید که در جلسات سازمان برنامه و بودجه و شورای اقتصاد نمایندگانی از جامعهی مدرسین حضور داشته باشند که موازین شرعی مسائل را بررسی نمایند. آقایان آذری قمی، راستی کاشانی و کریمی جهرمی افرادی بودند که از طرف جامعهی مدرسین در جلسات دولت حضور داشتند. آنزمان ما هم با این دوستان ارتباط نزدیک داشتیم. یعنی من و آقای توکلی که آن موقع وزیر کار بود، مرتب در جلسات شرکت میکردیم و با آنها هماهنگ بودیم.
بحث دیگری که آنزمان مطرح شد، بحث احکام اولیه و احکام ثانویه بود و آقایان در دولت یک جملهای پیدا کرده بودند که اگر ضرورت ایجاب کند میشود از احکام اولیه به احکام ثانویه رفت و احکام اولیه را رعایت نکرد. اینها میگفتند راجع بهقانون کار، ما کاری به شرع نداریم بلکه ضرورت میسازیم تا جامعه به این نتیجه برسدکه برود بهسراغ احکام ثانویه. این بهخصوص در مورد قانون کار مطرح بود و تشکل خانهی کارگر را که بهجا مانده از حزب جمهوری اسلامی بود و از نظر تفکر هم به آقای موسوی نزدیک، وادار میکردند که یکسری اعتراضها و تظاهراتی انجام دهند و استدلال میکردند که حالا ضرورت دارد و باید برویم سراغ احکام ثانویه.
درهرصورت در ان مقطع وضعیت بهگونهای پیش رفت و اداره شد که نمایندگان جامعهی مدرسین به این نتیجه رسیدند حضورشان در جلسات کارساز نیست و خودشان از این حضور انصراف دادند. شاید این نکته هم مهم باشد که در آن دوران جریان رسانهای هم کاملاً با دولت هماهنگ بود. رئیس سازمان صداوسیما در آن مقطع آقای محمدهاشمی رفسنجانی بود که کاملاً با مواضع دولت هماهنگ و همراه بود و روزنامههای تأثیرگذار مانند کیهان نیز در اختیار همین جریان بودند. این فشار رسانهای تاحدی اعمال شد که حتی اعضای داخل کابینهی آقای موسوی هم تحت همین تهاجمات مجبور به خروج از دولت شدند. آقایان توکلی و عسگراولادی در همین اثناء استعفا دادند و با خارج شدن آنها از دولت، جامعهی مدرسین نیز حضور خود را کمرنگ کرد.
* آیا در همین فضا شما و دوستانتان بهدنبال تأسیس روزنامهی رسالت رفتید؟
** بلی، ما در آن دوران هیچ رسانهای در اختیار نداشتیم و جریان رسانهای کشور کاملاً یکسویه و در اختیار دولت بود. هیچ شخص و جریانی اجازه مطرح کردن کوچکترین انتقادی را نداشت و دولت بههچوجه انتقادات را برنمیتابید. حتی در آن دوران فقط روزنامههایی که مدافع دولت بودند به جبههها فرستاده میشدند و بهعنوان مثال هیچگاه روزنامهی رسالت به دست رزمندگان نمیرسید، چون جزء روزنامههایی بود که از دولت در عملکرد اقتصادی انتقاد میکرد. البته برخلاف آنچه مطرح میشود، این موضوع از طرف حضرتامام مطرح نشده بود بلکه تنها تشخیص عدهای از فرماندهان سپاه بود که بهشدت مدافع دولت بودند. در آن فضا سعی شد این موضوع به امام نسبت داده شود که شخص مرحوم حاجاحمدآقا خمینی مسئله را تکذیب کرده و گفتند امام در اینخصوص منعی ندارد.
*یکی از نکات مهم دیگر، اختلافات رئیسجمهور و نخستوزیر در آن مقطع است. ریشهی این اختلافات به کجا بازمیگشت؟
** نکتهی اول این بود که مقام معظم رهبری درخصوص مدیریت آقای موسوی انتقادات جدی داشتند، ایشان معتقد بودند مهندس موسوی ضعف مدیریت داشته و قادر به کنترل مناسب دولت و کشور نیست.
نکتهی بعدی ریشه در همان مسائل اقتصادی داشت، حضرت آیتالله خامنهای نظرات اقتصادی هماهنگ با نظرات حضرت امام داشتند و طبعاً با مواضع اقتصادی دولت مخالف بودند و در این حوزه هم با آقای موسوی اختلافات جدی داشتند. حضرت آقا اخیراً و در یکی از فرمایشاتشان درخصوص اصل 44 نیز فرمودند: که از همان زمان این دیدگاهها را داشتهاند.
*ارتباط مجلس و دولت در آن زمان چگونه بود؟ باتوجه به اینکه آقای هاشمی رفسنجانی در آن مقطع رئیسمجلس بودند و ظاهراً جزء مدافعین سرسخت دولت!
** ارتباط مجلس و دولت ارتباط خوبی بود، آقای هاشمی در دورانی که رئیسمجلس و از سوی دیگر در جنگ جانشین حضرت امام بودند، همواره در خطبههای نماز جمعه از مواضع اقتصادی دولت دفاع میکردند. یعنی حتی زمانی که حضرت امام هم بحث مشارکت مردم را مطرح میفرمودند، ایشان در نمازجمعه مسائل را توجیه میکردند و اگر به خطبههای آن زمان ایشان نگاه کنید، میبیند که جهت اقتصادی ایشان با جهت اقتصادی دولت آقای موسوی کاملاً تطبیق داشته و در حمایت از آن است. بعد از اتمام جنگ و ریاستجمهوری آقای هاشمی هم تیم اقتصادی دولت مهندس موسوی با تغییرات بنیادی در نظرات خود بههمراهی و هماهنگی با آقای هاشمی میشتابد و خود مهندس هم میشود مشاور رئیسجمهور.
*البته در همان دوران شخصیتهایی مانند شهیددیالمه اختلافاتی با مهندس داشتند، یا حتی برخی نیروهای مطرح انقلابی مانند شهید آیت از دوران حزبجمهوری با ایشان مخالف بودند.
** درخصوص شهید دیالمه بنده خیلی حضور ذهن ندارم، چون مدت فعالیت سیاسی ایشان بسیار کوتاه بود اما اجمالاً نسبت به آقای موسوی و خانم رهنورد انتقاداتی داشتند، اما درخصوص مرحوم شهید آیت هرچند بنده از ابتدا عضو حزب نبودم اما از اختلافات ایشان با مهندس موسوی در جلسات حزب مطلع بودم، بهعنوان مثال یکی از نقاط افتراق آقایان در آن دوران بحث مرحوم مصدق بود.
*باتوجه به مرور تاریخی که انجام شد و باتوجه به استعدادهایی که در وجود مهندس موسوی وجود داشته و شما بهبرخی از آنها اشاره فرمودید، چگونه میتوان عملکرد ایشان در دوران نخستوزیری زمان جنگ و مواضعشان در انتخابات دهم را جمعبندی کرد؟
** قبلاً هم اشاره کردم که ما این روز را پیشبینی نمیکردیم. ما پیشبینی نمیکردیم که آقای موسوی پس از سخنرانی حکیمانهی مقاممعظمرهبری در نمازجمعه، باز بیانیه صادر کند و فصلالخطاب بودن سخنان رهبری را رعایت نکند. ما فکر نمیکردیم ایشان نسبت به سخنان حضرت آقا موضع منفی بگیرند و تا این حد قانونگریزی کنند! شاید ما در ابتدای امر هیچکدام از مواضع تند و افراطی او را پیشبینی نمیکردیم اما اکنون که با فراغبال موضوعات را بررسی و شواهد تاریخی را مرور میکنیم، میبینیم که بله از همان دوران نخستوزیری استعدادها و نشانههایی در شخصیت مهندس وجود داشت که ایجاد این نتایج از آنها خیلی هم دور از ذهن نیست.
عمل نکردن به فرمایشات صریح حضرتامام، عدم هماهنگی با ایشان در مهمترین امور مانند استعفا، عدم توجه به اصول اولیهی شرعی در تنظیم قوانین و وجود افراد منتسب به جریان تند و افراطی جناح چپ در حلقهی اولیه پی مدیران ایشان، همه و همه استعدادهایی است که در شخصیت جناب آقای مهندس میرحسین موسوی وجود داشته، جهت بهرهبرداری و سوءاستفاده در شرایطی مانند شرایط فعلی.
* بهعنوان آخرین سؤال، رأی مردم در 22 خرداد را چگونه تحلیل میفرمایید و اکنون و پس از گذشت تمامی تلخیها و ناهنجاریها چه کارهایی باید انجام شود؟
** متأسفانه این انتخابات تاحدودی جامعهی ما را قطببندی کرد. پایگاه اصلی رأی آقای احمدینژاد طبقهی متوسط و ضعیف جامعه بود البته ایشان در بین نخبگان دانشگاهی هم رأی خوبی داشتند عمده دانشجوهای بسیجی و جامعهی اسلامی دانشجویان و... از طرفداران ایشان هستند. ولی قشری که یک مقدار تفکر روشنفکری غربگرایانه دارند، تقریباً با آقای احمدینژاد و دولت ایشان مرزبندی پیدا کردند.
آقای احمدینژاد شعار و عملشان بهگونهای بود که طرفدار مستضعفان و طبقهی متوسط و پایین جامعه بودند و بودجهها را بهسمت اجرای عدالت بردند و اگر به ترکیب آرای ایشان دقت کنید، میبینید که بیشترین درصد رأی ایشان مربوط به روستاها و شهرهای کوچک است. این موضوع یک پدیدهی جدید است و باعث شد یکطرف این قطببندی، اشرافیت جامعه و طبقهی مرفه دارای قدرت و ثروت و طرف دیگر این قطببندی متدینین اعم از طبقات مستضعف و متوسط یعنی کسانیکه خالص و مخلص و خطولایتی هستند قرار گیرند.
اما نکتهی مهم این است که دولت آقای احمدینژاد نمیتواند فقط طرفدار طبقات مستضعف و متوسط جامعه باشد بلکه باید نمایندهی همه اقشار جامعه باشد. باید این مسئله را بهنوعی ترمیم کنیم که طیفی از نخبگان و روشنفکران که یکسری گرایشهای خاص خودشان را دارند، فکر میکنند جایگاهی در دولت ندارند و صدایشان شنیده نمیشود. ایشان رئیسجمهور همه مردم و اقشار است و این رابطه نباید دوقطبی گردد بلکه باید ترمیم شود.