به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در دو بخش منتشر میشود. (بخش دوم)
در لشکر 93 به فرماندهی سعیده شاهرخی در داخل یکی از توالتهای آن عکسهای مسعود و مریم رجوی را میچسبانند و در زیر آن مینویسند: "یک روز در هفته تعطیل باید گردد." منظور نویسنده یا نویسندگان شعار این بوده که باید حداقل یک روز افراد تعطیل و در اختیار خود باشند. پس از اینکه گزارش ماجرا سریعاً به دست رجوی میرسد، به دستور او عذرا علوی طالقانی جانشین فرمانده کل ارتش آزادیبخش اقدام به فراخوانی و تجمع کلیه نفرات لشکر 93 میکند... درب توالت فوقالذکر از پاشنه توالت کنده شده و در حالیکه همچنان عکس مسعود و مریم رجوی بر روی آن نصب شده بود، به داخل سالن نشست آوردهاند. عذرا علوی طالقانی بعد از توضیحات اولیه، این سئوال را برای حاضرین مطرح کرد که: "مگر شما دستتان برای انتقاد کردن!! بسته است؟" سپس وی بعد از چند توپ و تشر دستور داد که به همه کاغذ و قلم بدهند تا کلیه افراد متن نوشته شده در پشت درب توالت را روی کاغذ بنویسند. سپس دستخطها را جمعآوری میکنند تا از روی دستخطها فرد شعارنویس را شناسایی کنند.(صص285-284)
تابستان 1370 بود و من هنوز به ستاد امنیت منتقل نشده و در ستاد حفاظت بودم. در یکی از نشستها وجیهه کربلایی که مسئولیت نشست را برعهده داشت، گفت: "موارد مشکوکی در سازمان مشاهده شده که باید کلیه افراد حفاظت به این مسئله توجه، و هوشیاری امنیتی و حفاظتی لازم را داشته باشند، زیرا تعدادی نامه مشکوک از یک ستاد به ستاد دیگر خطاب به افراد مختلف نوشته شده و در آنها توهین و شعار و تهدیدات امنیتی علیه رهبری وجود داشته است." سپس وجیهه کربلایی نتیجهگیری کرد: "بنابراین دیگر ارسال نامههای پستی فقط با نام و امضای مسئول ستاد و بالاترین رده تشکیلاتی (هیئت اجرایی) امکانپذیر است و هر کس نامهای دارد، باید از طریق سلسله مراتب تشکیلاتی به بالاترین مسئول ستاد یا لشکر خود برساند تا از کانال وی نامهاش ارسال شود." بدین ترتیب "ستاد امنیت" توانست با خلق این سناریو و جلوه دادن یک تهدید امنیتی دروغین، یک تهدید تشکیلاتی و سیاسی واقعی را از پیش روی سازمان بردارد و عملاً تنها کانال باقی مانده ارتباطات خانوادگی و دوستی و ابراز محبت که از طریق نامه صورت میگرفت، بدین ترتیب قطع شد.(ص287)
عبدالوهاب فرجی با نام تشکیلاتی افشین اهل شهرستان جهرم بود. وی یک تیپ ورزشکار و نظامی بود که در سازمان به "فرمانده افشین" معروف بود. وی بعد از شروع مبارزات مسلحانه در 30 خرداد 1360 به تهران منتقل و یکی از فرماندهان ارشد عملیاتی تهران شد... وی بعد از تشکیل ارتش آزادیبخش به دلیل داشتن تفکر "جنگ چریکی" و نپذیرفتن "جنگ کلاسیک" مدتی تحت برخورد قرار گرفت و سپس آن شد که رجوی میخواست.(ص288)
بعد از صحبت عبدالوهاب فرجی و سؤالی که برای پیشبرد بحث مطرح کرد، صمد فخری شروع به صحبت کرد و گفت: "من با هیچ کدام از مسئولینم مثل حسن راحت نیستم و بعضی مشکلات و انتقادات خودم را فقط برای حسن میتوانم، بنویسم و یا صحبت کنم و ..." در هر صورت این یکی از اتهامات و انتقادات علیه من شد که تو با تحت مسئولین خودت رابطه عاطفی برقرار میکنی و اعضای سازمان را بجای اینکه به "مسعود و مریم" وصل کنی به خودت وصل میکنی.(ص289)
... با قاطعیت میتوان گفت که بیش از 95% اخبار و اطلاعات سازمان از اخبار علنی در روزنامههای رژیم جمهوری اسلامی استخراج میشد و 5% باقی مانده را از کانالهای اطلاعاتی دیگر بدست میآورد... بیاد دارم یک روز خبری را ابراهیم ذاکری به نشست "ستاد امنیت" آورده بود که فردی به نام آقامحمدی به نمایندگی از سپاه پاسداران به کردستان عراق رفته است. سازمان قصد داشت در این مورد اطلاعیهای را صادر کند. البته در حال حاضر "آقامحمدی" به دلیل اینکه قائممقام رادیو و تلویزیون میباشد فرد شناخته شدهای برای افکار عمومی است، ولی سال 1370 اسم وی در رسانهها کمتر مطرح بود.(ص291)
من با حضور در "ستاد امنیت" و در دسترس بودن منابع مطالعاتی و اطلاعاتی کمکم احساس میکردم که سازمان همه مسائل را به اعضا و حتی مسئولین سازمان اطلاع نمیدهد... اعضا و مسئولین سازمان بر اساس اخبار گزینش شدهای که از طریق تشکیلات در اختیارمان قرار میگرفت، این تصور را پیدا کرده بودیم که سازمان مسئله اصلی و روی میز همه دولتها و پارلمانها و ملتها میباشد و همه جهان در حال حمایت از مشی "خشونت طلبانه و مسلحانه" سازمان برای سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی هستند و همین فردا است که رژیم با استراتژی "مبارزه مسلحانه" سرنگون شود. مسعود رجوی اعضا و مسئولین سازمان را به این باور رسانده بود که واقعاً ما یک "دولت" هستیم و باید با تمام دولتها ارتباط برقرار کنیم..."اگر ما دولت هستیم که هستیم!! باید با تمام دولتها و تمام احزاب حاکم و غیر حاکم ارتباط داشته باشیم. حال چه احزاب راست در حاکمیت باشند چه چپ." ادامه این استدلالها و توجیهات هماکنون به رابطه مستقیم با حزب لیکود اسراییل و گرفتن پول از آنها نیز رسیده است، البته سازمان مدعی است که هنوز با حزب لیکود و دولت اسرائیل به طریق رسمی و علنی رابطه برقرار نکرده است.(ص293)
اکبر معینی از اعضای قدیمی سازمان و زندانیان سیاسی رژیم شاه میباشد... بعد از شروع استراتژی "مبارزه مسلحانه" و با اوج گرفتن دستگیریها در سال 1361 به پاکستان منتقل شد. وی در پاکستان یک سال تحت برخورد قرار گرفت، ولی پس از یکسال دوباره فعال شدو در "انقلاب ایدئولوژیک" سال 1364 عضو مرکزیت سازمان شد. ولی مجدداً بعدها تحت برخورد تشکیلاتی قرار گرفت و رده و مسئولیت تشکیلاتی وی تنزل پیدا کرد...(ص294)
بسیاری از اعضای سازمان نیز حداقل بخاطر اشتیاق صحبت تلفنی با خانوادههایشان، تشویق به این کار میشدند و این فرمها را که به نام "فرم سرنخیابی" معروف بود، پر میکردند. "ستاد داخله" سازمان نیز بعد از بررسی فرمهای پر شده، تماس اعضا و مسئولین سازمان را برای جذب اعضای خانواده و خویشاوندانشان در برنامه قرار میداد... در این شرایط عضو سازمان مطابق با خط برخوردی که تشکیلات مشخص کرده بود، به عضو خانوادهاش میگفت: "من خیلی دلم برای تو تنگ شده، آیا تو دلت برای من تنگ نشده!؟ نمیخواهی پیش من بیایی!؟" بدین ترتیب با این پرسشها فرد را تحت تاثیر مسائل عاطفی قرار میدادند و از فرد بدون اینکه به مسائل سیاسی و استراتژیک سازمان اطلاع و اشرافی داشته باشد، جواب مثبت میگرفتند. سپس بعد از مدتی فرد را از ایران به ترکیه یا پاکستان میآوردند و از طریق پاسپورتهای جعلی ایرانی و یا پاسپورتهای عراقی به بغداد منتقل میکردند، ولی هنگامیکه بعد از مدتی فرد میخواست از عراق خارج شود، به وی اجازه خروج نمیدادند و به او میگفتند: تو اطلاعات ارتش آزادیبخش را بدست آوردهای. اصلاً چه شد که تو به عراق آمدی!!؟ حتماً رژیم تو را فرستاده است و...
فرد مقابل نیز در چنین شرایطی جا میخورد و میترسید و بدین ترتیب مانع خروج فرد از عراق میشدند. البته تعدادی نیز با همین شیوه و بطور موقت از موضع استیصال و درماندگی جذب سازمان میشدند.(صص303-302)
یکی دیگر از دلایلی که اجازه تماس تلفنی اعضا و مسئولین سازمان با خانوادههایشان از طرف رهبری سازمان داده میشد، جاسوسی و کسب اطلاعات برای رژیم صدام حسین از طریق خانوادهها بود... بدین ترتیب که "استخبارات" عراق از طریق مهدی ابریشمچی "پرسشهای اطلاعاتی" مورد نیاز ارتش عراق را در مورد شناسایی محل پلها، تأسیسات آب و برق، کارخانهها و مراکز اقتصادی و نظامی ایران را به مسعود رجوی میداد و سپس رهبری سازمان نیازهای اطلاعاتی "استخبارات" عراق را به ستاد اطلاعات سازمان ارجاع میداد. "ستاد اطلاعات" نیز بعد از کار اطلاعاتی بر روی سئوالات، اقدام به تهیه پاسخهای آن میکرد.(ص304)
در سازمان دو نفر به نام "مسعود خدابنده" فعالیت میکردند که هر دو نفر از مسئولین ارشد سازمان بودند. اتفاقاً نام تشکیلاتی هر دو نفر نیز رسول بود. یکی از آنها به "رسول حفاظت" معروف بود که از اعضای هیئت اجرایی و از بنیانگزاران انجمن دانشجویان مسلمان انگلستان بود که خوشبختانه توانست با تشخیص انحرافات موجود در مناسبات سازمان مجاهدین از این تشکیلات جدا شود و هماکنون از فعالین و منتقدین برجسته فرقه مجاهدین میباشد...(ص305)
به نظر من دیدگاه عقبمانده آقای رجوی در مورد "زن" را دقیقاً باید در ازدواج وی با خانم فیروزه بنیصدر مشاهده کرد. در این ازدواج آنچه که اهمیت ندارد و به آن توجه نمیشود، نقش "زن" و فیروزه بنیصدر در این ازدواج میباشد که به عنوان یک وسیله برای اهداف و مقاصد شخصی و سیاسی آقای مسعود رجوی مورد سؤاستفاده قرار گرفت و هنگامیکه آقای دکتر بنیصدر به درستی ملاقات مسعود رجوی و طارق عزیز را برخلاف مصالح ملی ایران تشخیص داد و به اتحاد سیاسی خود با سازمان مجاهدین پایان داد، آقای مسعود رجوی نیز از خانم فیروزه بنیصدر جدا شد.(ص307)
هادی شمسحائری از مسئولین سابق سازمان مجاهدین خلق میباشد که فعالیتهای سیاسی خود را از سال 1339 آغاز کرد و در تظاهرات پانزده خرداد 1342 مورد اصابت گلوله مامورین رژیم شاه قرار گرفت. وی در سال 1344 به اتهام عضویت در حزب ملل اسلامی دستگیر و به چهار سال زندان محکوم شد. او بعدها به عضویت سازمان مجاهدین خلق درآمد و در سال 1355 مجدداً بازداشت و به پانزده سال زندان محکوم شد که با سقوط رژیم شاه از زندان آزاد شد. وی بعد از انقلاب 22 بهمن 1357 فعالیتهای سیاسی خود را با سازمان مجاهدین ادامه داد و در سال 1364 به عضویت شورای مرکزی درآمد و از معاونین مرکزیت سازمان شد. وی در سال 1370 به دلیل مخالفتهای سیاسی و ایدئولوژیک خواستار جدایی از سازمان مجاهدین جدا شد و به همین دلیل به مدت سه ماه در زندان سازمان بسر برد و سپس به اردوگاه رمادی فرستاده شد. هماکنون دو فرزند ایشان به عنوان گروگان در دست سازمان مجاهدین در عراق، به سر میبرند. از ایشان تاکنون دو کتاب تحت عناوین "ارتجاع غالب در رقابت با ارتجاع مغلوب" و "مرداب" به چاپ رسیده است.(ص310)
من با توجه به موضوع کارم در سازمان، تا به حال متن بسیاری از مکالمات تلفنی کادرهای "بخش اخباری" را با مقامات درجه 2و 3 رژیم، و نتایج تخلیههای اطلاعاتی صورت گرفته را خواندهام. شیوه کار بدین ترتیب است که کادرهای "بخش اخباری" خود را یکی از عناصر درجه 2 یا 3 رژیم جمهوری اسلامی جا میزنند و فرد مقابل (یکی از مقامهای سیاسی یا اقتصادی یا انتظامی یا نظامی جمهوری اسلامی) هم باور کرده که آن طرف خط تلفن فلان مقام درجه 2 یا 3 سیاسی یا نظامی رژیم میباشد و با پرسش و پاسخ فرد مقابل تخلیه اطلاعاتی میشود.(ص311)
اطلاعات نقل شده از طرف سازمان مجاهدین در مورد سایتهای هستهای جمهوری اسلامی، آمیخته با دروغ، و ترکیبی از اطلاعات گرفته شده از سرویس امنیتی اسراییل، اطلاعات کسب شده از طریق تلفن به وسیله بخش اخباری سازمان، و اطلاعات علنی بود.(ص314)
اکبر معینی از اعضای قدیمی سازمان است که تا سال 1366 عضو مرکزیت بود. وی بعد از "انقلاب ایدئولوژیک" تحت برخورد قرار گرفت و دیگر در موضع و رده تشکیلاتی قبلی کار نمیکرد. وی مدتی نیز در سال 1366 مسئولیت "بخش اخباری" در آلمان را به عهده داشت، و حالا در "ستاد امنیت" تحت مسئولیت میرحسین موسویسیگارینیا قرار داشت. وی تعریف میکرد: "که تاکتیک تخلیه اطلاعاتی از طریق تلفن را خود برادر (مسعود رجوی) کشف کرده است."(ص315)
من از طریق مطالعه آرشیو مکالمات تلفنی "بخش اخباری" متوجه شدم که مکالماتی وجود دارد که دو طرف "مکالمه تلفنی" هویت واقعی همدیگر را تشخیص میدادند، ولی به مکالمه تلفنی ادامه میدادهاند... سازمان میتوانست با القا و دادن اطلاعات غلط به رژیم موجب شک و تردید و انرژیگیری خطی از سرویس اطلاعاتی رژیم شود، ولی یک هدف تشکیلاتی را هم در این رابطه دنبال میکرد. من از چند مورد اطلاع دقیق دارم که سازمان آگاهانه اسم و موقعیت تشکیلاتی افراد مسئلهدار خود را که حتی هنوز در مناسبات تشکیلاتی سازمان حضور داشتهاند، به وزارت اطلاعات رژیم جمهوری اسلامی اطلاع میداده است. وزارت اطلاعات رژیم نیز از موضع منافع خودش اقدام به پیگیری و پخش خبر میکرد.(ص316)
سازمان در این مرحله از موضع تهاجمی با عضو منتقد برخورد میکرد و به شکلی که انگار از مسئله هیچ اطلاعی ندارد، خبر نقل شده از جانب رژیم را مقابل عضو منتقد میگذاشت و از موضع بالا میپرسید: "این خبر چگونه به دست رژیم رسیده است!؟" در این شرایط عضو یا مسئول منتقد کاملاً در موضع تدافعی قرار میگرفت و مجبور میشد بعد از یک دوره سکوت و انفعال و اعتراض تشکیلاتی، به موضعگیری در مقابل خبر پخش شده از جانب رژیم بپردازد و خطوط سیاسی و استراتژیکی سازمان را تأیید کند.(ص316)
مهدی تقوایی به بحث "طلاقهای اجباری" در سال 1368 انتقاد داشت و تحت برخورد قرار گرفته بود. وی مراحل اولیه جدایی را طی میکرد و در آستانه جدایی کامل از سازمان قرار داشت... در این شرایط سازمان مجاهدین خلق در پوشش یکی از مخالفین سازمان، از طریق "بخش اخباری" به "وزارت اطلاعات" رژیم جمهوری اسلامی تلفن میزند و اطلاع میدهد که یکی از مسئولین سازمان به نام مهدی تقوایی در زندان زیر شکنجه قرار دارد و... رژیم جمهوری اسلامی نیز خبر زندانی شدن مهدی تقوایی را در رسانههای خود پخش کرد. سازمان نیز بلافاصله مطالب منعکس شده توسط رژیم را جمعآوری کرد و توسط ابراهیم ذاکری و محمدعلی جابرزاده و زهره بنیجمالی در مقابل مهدی تقوایی میگذارند و او را تحت فشار قرار میدهند که رژیم این خبر را از کجا! و چگونه! بدست آورده است؟ ناخودآگاه در این شرایط مهدی تقوایی در موضع تدافعی قرار میگیرد و بطور مستقیم و غیر مستقیم، میخواهد اثبات کند که پخش این خبر به وی ربط ندارد و... در نهایت مهدی تقوایی مجبور شد در مصاحبهای با "رادیو مجاهد" شرکت کند و مواضع سیاسی و استراتژیکی سازمان را تأیید و وجود زندان و شکنجه را تکذیب کند... سازمان همین تاکتیک را در مورد محمود احمدی نیز اجرا کرد. وی که تحت برخورد تشکیلاتی قرار داشت و رده وی از عضویت در دفتر سیاسی به معاون مرکزیت تنزل پیدا کرده بود با همین تاکتیک سازمان مجبور شد که مصاحبهای با "نشریه مجاهد" انجام دهد و در مدح و ستایش آقای رجوی سخن بگوید و انگیزه انشعاب و جدایی خود از سازمان را تکذیب کند.(صص318-317)
یکی دیگر از شیوههایی که سازمان در ارتباط با وزارت اطلاعات استفاده میکرد، به دام انداختن، یا به کشتن دادن افرادی بود که از سازمان جدا میشدند. سازمان بعد از یک دوره طولانی که اعضای منتقد و معترضش را در مقابل درخواست عضو معترض که خواستار خروج از زندان یا سازمان بود، مطرح میکرد: یا سازمان و عراق را انتخاب کن یا ایران و رژیم جمهوری اسلامی را؟! این یکی از پیچیدهترین تاکتیکهای مسعود رجوی برای جلوگیری از ریزش نیرو در درون سازمان مجاهدین بود. شیوهای بغایت ناجوانمردانه و خائنانه که در بخش مربوط به خاطراتم در زندان ابوغریب به آن خواهم پرداخت.(ص319)
مادر حسین و مهشید در سازمان به نام "مادر فرزانهسا" معروف بود. وی در سال 1369 به هیچ عنوان مایل نبود که در عراق باقی بماند. ولی سازمان میخواست او را نیز مانند تعدادی دیگر از مادران اعضای سازمان در عراق نگه دارد. من چندین بار با مادر حسین فرزانهسا صحبت کرده بودم، وی تقریباً به دلیل دنیا دیدگی و شجاعت جلوی حرفهای سازمان کم نمیآورد و همچنان مایل نبود که در عراق بماند و با سازمان اختلاف پیدا کرده بود که سرانجام سازمان مجبور شد او را به فرانسه منتقل کند.(ص326)
روال کار بخش "ضاد" بدین ترتیب بود که هر فرد جدیدالورود باید حداقل به 50 الی 60 پرسش، پاسخ کتبی میداد. به نظر من سازمان تجربه ساواک را در امر استخدام و پرسنلی بکار میگرفت. فرد تازه وارد باید در فرمهای مختلف، زندگینامه شخصی و سیاسی خود را به ترتیب از زمان تولد و کودکی تا جوانی و زمان نگارش بیان میکرد. همچنین به ترتیب نام و آدرس کلیه شهرها، محل سکونت، محل تحصیل در دبستان و دبیرستان، و شماره تلفنهای خانواده و اقوام خود را مینوشت... اگر فرد یک تیپ سیاسی بود، سازمان روی وی بطور جدی مکث میکرد و رسیدگی به پرونده او به یک مدار تشکیلاتی بالاتر میرفت...(ص328)
مسعود رجوی روی شخصیت و اندیشه دکتر علی شریعتی بسیار حساسیت و از رشد تفکر او در سازمان هراس داشت... در سال 1365 بحث "شریعتی زدایی" در پایگاههای سازمان در شهرهای کرکوک و بغداد آغاز شد. ابتدا رجوی در نشست با تعدادی از اعضای شورای مرکزی مستقر در پاریس نیروهای سیاسی- مذهبی موجود در جامعه ایران را به ترتیب زیر تقسیمبندی کرد: 1- گرایشات خرده بورژوازی سنتی با تمایلات فئودالی به نمایندگی آیتالله خمینی. 2- گرایشهای بورژوازی با تمایلات ملی، مذهبی به نمایندگی مهندس بازرگان و نهضت آزادی. 3- گرایش خرده بورژوازی مترقی با تملایات روشنفکرانه مذهبی به نمایندگی اندیشه شریعتی. گروههای "جنبش مسلمانان مبارز"، "جاما" و "آرمان مستضعفین" نیز در این محور جای میگرفتند. 4- گرایش انقلابی و ضد استثماری با شاخص جامعه بیطبقه توحیدی به پرچمداری محمد حنیفنژاد و سازمان مجاهدین.
رجوی در تحلیل خود از بین مجموعه نیروهای سیاسی، مذهبی، اندیشه شریعتی را "پیچیدهتر" از بقیه قلمداد میکرد که میتواند بخاطر شعارهای فریبنده، مردم را به دنبال خود بکشاند... اعضای سازمان موظف بودند که در نشستهای جمعی، تفکر شریعتی را نقد کنند و تأثیرات اندیشه شریعتی را بر روی خود و همچنین کُند کردن مبارزه مسلحانه بیان کنند. یکی از طرفداران جدی دکتر علی شریعتی که با سازمان و شورای ملی مقاومت همکاری میکرد، زندهیاد مجید شریف بود. او به همین دلیل و بحث "شریعتی زدایی" از سازمان مجاهدین و شورای ملی مقاومت جدا شد. سازمان نیز علیه وی موضعگیری کرد و وی را "مزدور رژیم" لقب داد.و شگفت اینکه همین "مزدور رژیم!!" توسط باند سعید امامی در قتلهای زنجیرهای به قتل رسید.(صص330-329)
آقای حسن صادقیان از اعضای قدیمی سازمان مجاهدین... بعد از 30 خرداد 1360 توسط رژیم جمهوری اسلامی دستگیر شد. وی حدود پانزده سال به اتهام همکاری با سازمان در زندانهای رژیم جمهوری اسلامی در حبس بود. همسر اول وی بعد از حدود 10 سال به دلیل اینکه دیگر دوری حسن را بیش از این نمیتوانست تحمل کند، از وی طلاق گرفت. سرانجام حسن صادقیان بعد از پانزده سال حبس، در سال 1375 از زندان رژیم جمهوری اسلامی آزاد شد و بعد از حدود یک سال با یکی از هواداران مجاهدین ازدواج کرد. او بعد از چند ماه به همراه همسرش برای پیوستن به مجاهدین با پیک سازمان به عراق آمد. ولی او بعد از پانزده سال سپری کردن زندان، باید در محل "بخش پذیرش" به سازمان تازه پاسخ میداد که چرا هنوز زنده است؟ که همین مسئله منجر به جدایی وی از سازمان و انتقال وی به زندان ابوغریب شد. سازمان نیز همسرش را که یک تیپ عادی هوادار محسوب میشد، به زور و با فریب و نیرنگ در عراق نگاه داشت و برای بار دوم حسن صادقیان را بدینگونه از همسرش جدا کردند.(ص332)
سازمان بدین ترتیب فرد را در جایگاه تدافعی قرار میداد، تا فرد با دستهای خودش لباس "قهرمان" را از تنش در بیاورد و بر تن رجوی کند. سازمان برخلاف سرودی که ساخته بود، احتیاج به "قهرمانان در زنجیر" نداشت. سازمان مجاهدین بعد از سال 1364 فقط یک قهرمان داشت و اساساً انقلاب ایدئولوژیک در سال 1364 شکل گرفت تا فقط یک "قهرمان" وجود داشته باشد و همه اعتراف کنند، تنها "قهرمان" دوران مسعود رجوی است و بس.(ص333)
من مثل بقیه بچهها بسیار کنجکاو بودم که پیگیری و پرسش ابراهیم ذاکری در مورد حماد شیبانی از اعضای سازمان چریکهای فدایی خلق برای چیست؟ پیش خود حدس میزدم حتماً سازمان میخواهد حماد شیبانی را نیز مانند مهدی سامع به سازمان وصل کند... ابراهیم ذاکری مجبور شد توضیح بیشتری بدهد. او گفت: "نه، وی احتمالاً در اردن است و بریدهها را از شهر رمادی به اردن و سپس به اروپا میفرستد. ما دنبال عکس وی هستیم و میخواهیم آن را به سیستم شریف بدهیم."(ص336)
مهدی سامع یکی از اعضای سازمان چریکهای فدایی خلق میباشد که کار سیاسی خود را با گروه بیژن جزنی آغاز کرد. وی از همان آغاز و بعد از 22 بهمن 1357 از گرایشهای رادیکال و مسلحانه تبعیت میکرد. وی در جریان جنگهای خیابانی که در سال 1358 در منطقه گنبد برپا شد، یکی از اعضای تیم مذاکره کننده با دولت مهندس بازرگان بود. مهدی سامع در جریان انشعاب سازمان چریکهای فدای [فدایی] خلق در سال 1359 و شکلگیری جناح اکثریت و اقلیت، به گروه اقلیت پیوست. وی بعد از 30 خرداد 1360 با طرح ایده تشکیل "جوخههای رزمی" در نشریه اقلیت از "مبارزه مسلحانه" مجاهدین حمایت کرد و در سال 1362 از سازمان چریکهای فدایی خلق (اقلیت) جدا شد و به سازمان مجاهدین و شورای ملی مقاومت پیوست. وی با کمکهای مالی و تشکیلاتی سازمان مجاهدین توانست چندین نفر از اعضای سابق سازمان چریکهای فدایی را متشکل، و سازمان چریکهای فدایی خلق (پیرو برنامه هویت) را تشکیل دهد. وی هماکنون یکی از متحدین سازمان مجاهدین میباشد.(ص336)
ابراهیم ذاکری میخواست عکس و مشخصات حماد شیبانی را از طریق مهدی ابریشمچی در اختیار ابوسیف نماینده سرویس اطلاعاتی عراق قرار دهد. سپس ابراهیم ذاکری ادامه داد: "حماد شیبانی از بریدهها سوءاستفاده مالی و سیاسی میکند و حتی از بعضی زنهای بریده سؤاستفاده جنسی کرده است."(لازم به یادآوری است که اتهامات نسبت داده شده به آقای حماد شیبانی مربوط به سازمان است، و من به عنوان یک عضو منتقد و جدا شده، از زحمات آقای شیبانی برای کمک به اعضای جدا شده سازمان در سال 1370 تشکر میکنم. نگارنده)(ص337)
شهر رمادی در بخش مرکزی و استان الانبار عراق و در فاصله 150 کیلومتری بغداد واقع شده است. اردوگاه رمادی نیز در فاصله چند کیلومتری این شهر بود. این اردوگاه محل اسکان خانوادههای کرد ایرانی در عراق بود که از ابتدای جنگ بین ایران و عراق، آواره و بیخانمان و اسیر شده بودند. بعد از عملیات باصطلاح "فروغ جاویدان" در مرداد 1367 و سپس شروع بحثهای "انقلاب ایدئولوژیک و طلاقهای اجباری" و همچنین حمایت سازمان از حمله صدام حسین به کویت، ریزش نیروهای سازمان افزایش پیدا کرده بود. سازمان ابتدا اعضای معترض خود را در کرکوک و زندان دبس- در قرارگاه عسگریزاده- زندانی کرد، ولی بعد از چند ماه آنها را در یک اقدام بسیار عجیب به اردوگاه رمادی فرستاد که در آنجا شرایط و وضعیت بسیار بدی داشتند. البته اساساً شرایط اعضای جدا شده مجاهدین در رمادی قابل مقایسه با شرایط بسیار وحشتناک اعضای جدا شده در زندانهای انفرادی سازمان، یا زندان ابوغریب عراق در سالهای بعد نبود..."جواد قندی نام تشکیلاتی مجید دادوند یکی از اعضای جدا شده سازمان بود. وی اهل ایلام بود. او در سال 1361 به عراق آمد. در سال 1363 یکی از دستهای او بر اثر انفجار مواد انفجاری قطع شده بود. وی سال 1369 از سازمان جدا شد که مجدداً به دلایل مختلف به سمت سازمان بازگشت، ولی سازمان از وی خواست که به عنوان "شاخک اطلاعاتی" و "نفوذی" بین اعضای جدا شده، سازمان در شهر رمادی عراق باقی بماند."(صص339-338)
باید در فرصت مناسب از انگیزههای مسعود رجوی از انتصاب بهشته شادرو و مژگان پارسایی، در حالیکه آنها هیچگونه سابقه سیاسی در رژیم شاه نداشتند و در 22 بهمن 1357 هر کدام حداکثر 10 الی 11 سال سن داشتند، به عنوان مسئول اول سازمان پرده برداشت. اگر مسعود رجوی طرفدار دو آتشه حقوق خانمها هست، چرا زنان با سابقه مجاهدین که هر کدام سالها در زندانهای رژیم شاه بودهاند به این مقام منصوب نمیشوند؟ چرا افسانه زهری، زهرا تیفتکچی، فاطمه رمضانی، شهین بدیعزادگان، شمسالحاجیه سعادتی و... به عنوان مسئول اول سازمان انتخاب نشدند؟(ص345)
حدس زدم که موضوع "نشست" به بحثهای استراتژیکی سازمان مربوط میشود. «معمولاً در نشستهای محدود شورای مرکزی که تقریباً همه از مسئولین شناخته شده سازمان بودند، محوطه انتهای نشست را برای ایستادن و قدم زدن، و گذاشتن چای و میوه خالی میگذاشتند.»... مسعود رجوی به طرف تابلوی بزرگ سالن رفت و دو تا فرضیه استراتژیکیای که نوشته بود را به تابلویهای (چشمانداز یا فرضیه) شماره 1 و شماره 2 نامگذاری کرد... در تابلوی شماره یک مفهوم جرقه چنین بود که سازمان روی روابط و اختلافات سیاسی، مرزی و تاریخی ایران و عراق به شیوههای مختلف "تنش" ایجاد میکند. سپس بعد از یک مرحله "تنش" را تبدیل به "جرقه" و در نهایت جرقههای کوچک تبدیل به جنگ مجدد ایران و عراق خواهد شد. سپس سازمان میتواند در زیر چتر جنگ و درگیریهای نظامی در مناطق مرزی ایران و عراق، ارتش آزادیبخش با توجه به تجربیات عملیات باصطلاح "فروغ جاویدان" به سمت تهران حرکت خواهد کرد. این استراتژی بر روی پایههای تحلیلی سازمان در انتهای دهه 1370 استوار شده بود که اعتقاد داشت، آتشبس بطور واقعی در سال 1367 بین ایران و عراق صورت نپذیرفته است... در این تابلو [شماره2] پایههای استراتژیکی سازمان برروی جنبشها و اعتراضات مردم در داخل شهرها شکل میگرفت، که نیروی پیشتاز اقدام به سازماندهی جنبشهای اعتراضی کارگران، دانشجویان، کارمندان و فرهنگیان میکند و در نهایت به سمت قیام هدایت میشود... مسعود رجوی تقریباً بدون طرفداری خاصی نسبت به دو فرضیه استراتژیکی که بر روی تابلو نوشته بود، آنها را توضیح میداد و نکات مثبت و منفی هر کدام را بیطرفانه توضیح میداد. من با دیدن فرضیههای استراتژیکی مطرح شده، و فضای موجود در نشست احساس کردم که پرسشهای نهفته و خود سانسور شده من و دیگران فرصت طرح پیدا کردهاند. بحث و فضای حاکم بر نشست بسیار جدی و دمکراتیک به نظر میرسید... افراد مختلف با بلند کردن دست به اظهارنظر میپرداختند و فرضیه استراتژیکی خود را انتخاب، و در تأیید آن استدلالهای سیاسی و استراتژیکی خود را بیان میکردند. مسعود رجوی هم اسامی آنها را زیر هر کدام از تابلوها و فرضیههای استراتژیکی مینوشت. جالب این بود که برخلاف نشستهای گذشته که همه با تشخیص اینکه نظر سیاسی و استراتژیکی مسعود رجوی در مورد شقها و چشماندازهای مختلف چه هست و چه خواهد بود، از بیان دیدگاههای خود منصرف و به خود سانسوری روی میآوردند؛ برای اولین بار در یک "فرضیه استراتژیک" مریم جای میگرفت و در فرضیه دیگر استراتژیکی فهیمه اروانی مسئول اول وقت سازمان قرار داشت. در یک تابلوی استراتژیک محمدعلی جابرزاده، عباس داوری، شهرزاد صدرحاج سیدجوادی بودند و در تابلوی دیگر مهدی ابریشمچی، افسانه شاهرخی و سیدالمحدثین قرار داشتند.(صص353-348)
بعد از پایان صحبت من نیز مسعود رجوی موضعگیری خاصی در مقابل صحبتهای من نکرد... افراد دیگر هم به اظهارنظرهای مختلف پرداختند. اما از اواسط نشست من احساس کردم که بعضی افراد از یک طرف استراتژی وقت سازمان- یعنی تابلوی استراتژیک شماره 1 که به "جرقه و جنگ" معروف بود- را تأیید میکردند، ولی از طرف دیگر شمشیرهایشان را نیز بیرون کشیده بودند تا برروی افرادی که به حمایت از تابلوی شماره 2، و جنبشهای سیاسی و اجتماعی پرداخته بودند، بکشند. ابراهیم ذاکری و مهوش سپهری سردمداران این جریان بودند. آنها میگفتند: "کسانی که استراتژی فعلی سازمان را نقد میکنند و خودشان را پشت استراتژی دیگر و بحث تکیه بر جنبشهای سیاسی و اجتماعی مخفی میکنند، خود را فریب میدهند. اگر به عمق دیدگاههای آنها توجه کنیم، خواهیم دید که از حضور در عراق خسته شدهاند..." مسعود رجوی نیز کمکم نظر واقعی خودش را به تابلوی "جرقه و جنگ" آشکار میکرد و به صورت غیرمستقیم شمشیر ابراهیم ذاکری و مهوش سپهری را در مقابل منتقدین استراتژی سازمان تیز میکرد... مسعود رجوی نیز در انتهای نشست دیدگاههای واقعی خودش را بیان کرد و گفت: "خارج شدن از عراق، یعنی مرگ سیاسی و نظامی سازمان. هر استراتژی و تابلویی که ما را از ارتش آزادیبخش دور کند، ما را به نابودی و اضمحلال نزدیک خواهد کرد."(صص356-354)
بعدها متوجه شدم اساساً این نشست و راه انداختن فضای باصطلاح دمکراتیک و طرح دو فرضیه استراتژیکی، یک فریب و تاکتیک تشکیلاتی بوده است تا رجوی بتواند به عمق دیدگاههای سیاسی و استراتژیک اعضای شورای مرکزی سازمان و مسئلهدار بودن آنها پی ببرد، تا افرادی که با حضور در عراق مخالف میباشند را بدین ترتیب شناسایی کند.(ص357)
معمولاً نوشتن نامه به خانوادهها در سازمان مرسوم نبود. البته نوشتن نامه بطور رسمی ممنوع نبود، ولی آن چنان فضای تشکیلاتی منفی ایجاد میشد، که فرد از نوشتن نامه پشیمان میشد... ولی یک بار بطور سیستماتیک از طریق سازمان بحثی انتقادی در درون تشکیلات شکل گرفت، مبنی بر اینکه: چرا از نوشتن نامه برای خانوادهها و نثار عاطفههایتان دریغ میکنید!؟ چرا خانوادههایتان را در نگرانی عزیزانشان نگاه میدارید!؟ سپس سازمان بدنبال انتقال این بحث، کلیه اعضا و مسئولین سازمان را موظف کرد که باید در ماه آینده و هنگام عید نوروز برای خانوادههای خود نامه بنویسند و این مسئله را جبران!! کنند. اعضا و مسئولین سازمان نیز خوش باورانه از فرصت استفاده کرده و برای خانوادههای خود نامههای گرم و صمیمانه نوشتند و آنچه از عشق به آنان در دل داشتند در خطوط نامه نمایان کردند و برای ارسال به مسئولین خود دادند. من هنگامیکه در "ستاد امنیت" بودم، متوجه شدم که این نامهها همه بدون استثنا به "ستاد پرسنلی" و سپس "ستاد امنیت" منتقل شدهاند و چند تیم تحت مسئولیت موسوی سیگارینیا اقدام به بازخوانی نامهها کردهاند... حتی افرادیکه زمینههای کم رنگ جدایی از سازمان، در درون آنها شکل گرفته بود، از این طریق شناسایی میشدند.(صص359-358)
--------------------------------------------------
نقد و بررسی دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران
«آنوقتها، در زمستان 1362 وقتی از گردنههای کردستان بالا میرفتم تا دوباره به سازمان مجاهدین برسم، نمیدانستم روزی خواهد رسید که متوجه شوم کوهها و گردنههای کردستان، همان بلندیهای کوههای الموت در «روستای کازرخان» قزوین بوده که من را به «قلعه رجوی» میرسانده است. قلعهای که «تروریستهای حشیشی» پرورش میداد تا رهبر فرقه را چیزی بالاتر از خلیفه و شاه یعنی «سیدنا» و «سید رجالالعالمین» بخوانند.» (ص88)
طرح چنین قیاسی با سایر مسائل و رخدادهای تأسفبار تاریخی از سوی یکی از اعضای سازمان مجاهدین خلق یعنی آقای محمد حسین سبحانی- که بعد از سالها تحمل زندان انفرادی و شکنجه از حصار تشکیلاتی در عراق رهایی یافته است- میتواند نقطه عزیمت به بحثی تاریخی باشد، هرچند معتقدیم چنین قیاسی صرفاً بخشی از اعوجاجات و معضلات مبتلابه این سازمان را به تصویر میکشد. در نگاهی گذرا به آنچه بعد از پیوند خوردن مجاهدین خلق با بیگانگان (از صدام حسین تا...) رخ نموده، مکانیزمی بسیار پیچیدهتر را برای تابع ساختن نیروها در برابر اراده رأس تشکیلات شاهدیم. به همین دلیل نیز در تحلیل عواملی که یک سازمان مبارز و ضدنظام سلطه را دچار یک چرخش 180 درجهای نموده و به نقطه مقابل شرایط آغازین آن سوق داده است با نظرات متنوعی مواجهیم. برخی، مبانی نظری و سیر فکری این گروه را عامل اصلی چنین سقوطی عنوان میکنند. جماعتی، نقش محوری را به خصلتهای فردی مسعود رجوی میدهند و ... در نهایت برخی نیز همچنان که در کتاب خاطرات آقای سبحانی آمده ترفندهای خاصالخاص تشکیلاتی را عامل باقی ماندن اعضا و سمپاتها در سازمانی با شکل و شمایل کنونی میدانند.
متأسفانه از آنجا که بسیاری از صاحبنظران و محققان و صاحبان قلم، بعد از پیوند خوردن گروه رجوی با دیکتاتور بغداد و سپس با نژادپرستان حاکم بر فلسطین اشغالی، این گروه را کاملاً مضمحل شده و منفور در افکار عمومی ارزیابی کردند، در مقام تجزیه و تحلیل همه جانبه این پدیده بسیار پندآموز در تاریخ معاصر کشورمان برنیامدند، در حالی که به نظر میرسد شناخت دقیق و جامع عواملی که این گروه را از اوج عزت به حضیض ذلت کشاند برای همه نسلهای این مرز و بوم و حتی سایر ملتهای مبارز میتواند راهگشا و پندآموز باشد.
در این مختصر از دو جنبه فکری و سازمانی به این گروه مینگریم؛ زیرا معتقدیم مسائل تشکیلاتی را میبایست از گرایشهای فکری آن کاملاً تفکیک کرد هرچند از تأثیرات متقابل آنها بر یکدیگر هم نباید غافل شد.
سیر گرایشهای فکری سازمان مجاهدین خلق: همانگونه که میدانیم، نیروهای بنیانگذار این سازمان به سبب انتقاد از گرایشهای سیاسی و فکری جبهه ملی و سپس نهضت آزادی، از آنان منفک شدند و تشکیلات مستقلی را بنا نهادند؛ بنابراین روند تحولات اندیشهای و نظری در این سازمان را میتوان از زمان عضویت در نهضت آزادی تا به امروز در پنج مقطع کاملاً متمایز از هم تفکیک کرد: 1- اعتقاد راسخ به اسلام همراه با علم زدگی و علمی پنداشتن مبانی نظری غرب سرمایهداری. 2- اعتقاد به اسلام همراه با علم زدگی و علمی پنداشتن مبانی نظری مارکسیسم. 3- وحدت عملی با نیروهای مارکسیست و غلتیدن در وادی التقاط. 4- پذیرش کامل مبانی نظری مارکسیسم و اعلام رسمی خروج از اسلام. 5- قرار گرفتن در وادی نفاق بعد از مشاهده از دست دادن پایگاه اجتماعی.
هرچند در این نوشتار قصد پرداخت مشروح به سیر تحولات فکری این سازمان را نداریم، اما باید بر این نکته تأکید داشت در آن سالها که جوانانی پاک سرشت و اسلام خواه پا در میدان مبارزات مسلحانه حرفهای برای ایجاد جامعهای توحیدی نهادند، به دلیل دور نگه داشته شدن دین از حوزه اداره جامعه، فهم و درک پاسخ اسلام به بسیاری از نیازهای بشری کار بسیار سختی را میطلبید. واقعیتهای تاریخی به خوبی حکایت از آن دارد که جوانان بنیانگذار سازمان مجاهدین خلق تلاش زیادی برای انطباق استنتاجات خود با مبانی اسلامی داشتند، اما علاوه بر ضعف ارتباط با حوزههای دینی، دو عامل مهم موجب شد تا این حساسیت درست، در مسیر خود تداوم نیابد؛ اول اینکه این جوانان غیرتمند و انقلابی - چه قبل و چه بعد از انشعاب از نهضت آزادی - به اقتضای شرایط آن دوران متأثر از جو علم زدگی شدید بودند. نباید فراموش کرد که نظریه پردازان نظامهای سرمایهداری و مارکسیسم با سوءاستفاده از چنین فضایی همه نظریههای خود را در حوزه علوم انسانی به عنوان «علم» از موضعی بالا و برتر دیکته میکردند. متاسفانه روشنفکران دینی در مجامع اسلامی نیز بعضاً مسائل ماوراءالطبیعه و اندیشه دینی مبتنی بر وحی را با چنین «علمی» محک میزدند. باید اذعان داشت احساس مرعوب بودن در برابر جو علم زدگی تبعات بسیاری را در دوران گذار اسلام از انزوا به متن جامعه به بار آورد و این مسائل، محدود به سازمان مجاهدین خلق نبود. در این دوران همزمان با تلاشهای قابل تقدیر روشنفکران وارسته و متعهد به مبانی فکری این مرز و بوم برای احیای اندیشه دینی، برخی نیز ملاک سنجش باورهای مذهبی یا تبیین مبانی دینی را آنچه به عنوان علم عرضه میشد، قرار داده بودند. تاثیر این فضا بر مجاهدین خلق بویژه بعد از روی آوردن بنیانگذاران آن به مبارزه مسلحانه تمام وقت و مطالعه گسترده در جنبشهای مارکسیستی جهان، کاملاً محسوس است.
عامل دومی که موجب شد تلاش رهبران سازمان برای دور نشدن از مبانی اسلامی به تدریج کمرنگ شود، وحدت عملی با گروههای مارکسیستی بود. به منظور تحقق چنین وحدتی، سازمان مطالعاتش را صادقانه؟! به برنامههای مطالعاتی گروههایی چون فدائیان خلق نزدیک ساخته بود تا قرابتهای لازم به وجود آید.
اعتقاد به وحدت بین نیروهای ضد امپریالیستی و پرهیز از هر عاملی که این جبهه را ضعیف سازد موجب افراطهایی در این زمینه شده بود. در همین چارچوب، به تدریج عمده برنامه مطالعاتی خانههای تیمی سازمان را مطالعه آثار نظری مارکسیستی یا منعکس کننده تجربیات جنبشهای مارکسیستی، تشکیل داد. یکی از اعضای مجاهدین خلق در خاطرات خود در این زمینه میگوید: «پس از ایجاد ارتباط رسمی با سازمان و شروع زندگی پنهان، سپاسی آشتیانی ارتباط خود را با ما قطع کرد و فرد دیگری به نام حبیب را به عنوان رابط سازمان به ما معرفی کرد. پس از چند روز، سازمان دو نفر را با نامهای مستعار خسرو و پرویز به عنوان هم تیمی روانه خانه امن ما کرد ... تیم 5 نفری ما برنامههای فشرده خود را با مسئولیت حبیب آغاز کرد. از جمله این برنامهها خواندن کتاب و نقد آن بود. کتابهایی مانند «چین سرخ»، «زردهای سرخ»، «خرمگس»، «مردی که میخندد»، «مبارزات»، «چهگوارا»، «الفبای مارکسیسم» و... را در همین دوران خواندیم و نقد کردیم.» (خاطرات احمد احمد، به کوشش محسن کاظمی، انتشارات سوره مهر، سال 83، ص319)
این در حالی بود که به اعتراف نیروهای سازمان، چریکهای فدایی خلق به مبانی وحدت از طریق تبادلات فکری پایبند نبوده و هرگز حاضر نمیشدند کتب و آثاری را که دارای گرایش اسلامی بود، در خانههای تیمی در دسترس اعضای خود قرار دهند: «مدتی که مصطفی نزد ما بود معتقد بود که فداییها اشتباه میکنند؛ ما بیست جلد از کتاب امام حسین به چریکهای فدایی دادیم، چرا که دستاوردهایمان را منتقل میکردیم، اما چریکها گفته بودند این کتابها را نباید کادرها بخوانند؛ چرا که ایدئالیستی است». (از نهضت آزادی تا مجاهدین، خاطرات لطفالله میثمی، انتشارات صمدیه، ج2، ص376)
همان گونه که ملاحظه میشود چریکهای فدایی خلق در چارچوب این وحدت و همکاریهای متقابل هرگز حاضر نبودهاند مطالعه کتابهای مذهبی را به اعضای خود تجویز کنند. به طور قطع آنها نیز اگر اجازه میدادند آثار اسلامی در خانههای تیمیشان مورد مطالعه قرار گیرد تردید نسبت مبانی مارکسیستی در میان اعضایشان ایجاد میشد. برای نمونه، تشریح اسلام برای خسرو گلسرخی در زندان موجب تغییر اساسی در نگرش وی میشود: «گلسرخی در زندان شماره 3 قصر با کاظم ذوالانوار همبند بود. کاظم خیلی با او کار کرده بود، حتی خطبههای نهجالبلاغه را برایش خوانده بود. گلسرخی میگفت: «دنیای جدیدی در برابر چشمانم گشوده شد و اینها چیزهای خیلی جالبی است.» خودش احتمال میداد که آزاد شود. یک روز مهندس عبدالعلی بازرگان تعریف میکرد که وقتی با گلسرخی قدم میزدم، میگفت: این روشنفکران ما خیلی ذهنی هستند. اگر من آزاد بشوم، اولین کاری که میکنم، میگویم روشنفکران باید نسبت به اسلام تجدید نظر کنند.» (همان، ص344)
اگر نوعی مرعوب بودن بر نیروهای مذهبی علم زده حاکم نمیشد، نه تنها همه نیروهای سازمان در معرض آموزشهای مارکسیستی قرار نمیگرفتند بلکه روند تاثیرگذاری در این ائتلاف تشکیلاتی معکوس میشد. این در حالی است که مجاهدین خلق از برخوردهای غیراصولی تشکیلاتی چریکهای فدائی خلق با خود مطلع بودند: «بنا بود یک اعلامیه مشترک از جانب فداییها و مجاهدین منتشر شود. ما هم لیست انفجارها را نوشتیم، فداییها دو تا از انفجارات ما را ننوشتند. انفجارات خودشان را هم خیلی بیشتر اغراق کردند. خلاصه خیلی مسئله شد. یادم هست سید میگفت ما از اینها خیلی کلک خوردیم.» (همان، ص352)
با وجود چنین شناختی از فدائیان خلق که به هیچ اصل تشکیلاتی و اخلاقی در چنین وحدتی پایبند نبودند مجاهدین خلق همچنان در یک پروسه تدریجی، تمامی خواستههای آنان را تحقق میبخشیدند: «به خاطر حفظ وحدت در چنین سازمان و نظامی، باید آموزشهای دینی و قرآنی را کنار بگذاریم که در این باره همه کادرها در آن نشست اتفاقنظر داشتند. جایگزین آن نیز آموزشهای علمی، نظیر «دیالکتیک محصول علم» خواهد شد یا این که کادرها- با آن نیت پاکی که دارند- به تفکر بپردازند؛ نتیجه آن هر چه باشد، چیز خوبی خواهد شد... در نشست کرج همه بودند. بهرام آرام، تقی شهرام، وحید افراخته، مجید شریف واقفی، علیرضا سپاسی و ناصر جوهری، همه کادرها حضور داشتند. بدین سان بود که اعضای سازمان- که همه مذهبی بودند و عامل به احکام- به قرائتهای مختلف از قرآن پی بردند و صادقانه به دلائلی که گفته شد، آموزشهای قرآنی را کنار گذاشتند. همزمان با کنار گذاشتن آموزشهای قرآنی، هویت قرآنی نیز کنار گذاشته میشد و آموزشهای عملی جایگزین میگردید و به تدریج «دیالکتیک محصول علم» جای خود را به «دیالکتیک مارکسیستی» میداد. همزمان کتابهای مارکسیستی ترجمه شده و به وفور در دسترس بود.» (همان، ص386)
ظاهراً در چارچوب وحدت با گروههای چپگرا این میزان عقب نشینی نیز رضایت خاطر چریکهای فدایی خلق را که از مرعوب بودن نیروهای سازمان در برابر نظریههای به اصطلاح علمی! وقوف یافته بودند، فراهم نمیکرده است: «مثلاً بحث بود که در اعلامیهها آیه بگذاریم یا نگذاریم. آیهای که الله داشته باشد موجب بحث فلسفی میشود. سید میگفت: «از اشکالاتی که فداییها به ما میگیرند این است که میگویند آیهای که در ابتدای بیانیه و آیه و اسم الله که در آرم مجاهدین است، موجب بحثهای فلسفی میشود و وحدت استراتژیک را تضعیف میکند.» تدریجاً از همین جا خودکمبینی سید شروع شد که ما جبههای داریم علیه امپریالیزیم و صهیونیزم و دربار. نیروهای ضدامپریالیست باید اتحاد داشته باشند و درگیر بحثهای فلسفی نشوند. میگفتند چون الله هم یک مقوله فلسفی است، بنابراین باید کوتاه آمد.» (همان، ص398)
این وحدت یکجانبه و از موضع مرعوبیت در برابر مارکسیستها با چنین باوری که آنها دارای اندیشهای عملی هستند، در مورد نیروهای داخل زندان نیز صادق بود: «در این زندان [عشرتآباد] یک کمون بزرگ بود که همه بچههای مجاهد و فدایی و گروه توفان و برخی مائوئیستها و خیلی از منفردین در آن شرکت داشتند.» (همان، صص145)
در حالی که شخصیتهایی چون آیتالله طالقانی و سایر نیروهای مسلمان هرگز حاضر نبودند با مارکسیستها وارد یک کمون شوند، نیروهای مجاهدین خلق بیاعتنا به این شخصیتها- که برای استفاده تبلیغاتی همواره آنان را با عنوان «پدر» خطاب میکردند- حتی با منفورترین نیروهای مارکسیست یعنی مائوئیستها نیز همراه میشدند اما حاضر نبودند در جمع نیروهای مسلمان قرار گیرند.
تغییر و تحولات تشکیلاتی در سازمان مجاهدین خلق: از آنجا که «روزهای تاریک بغداد» عمدتاً از بُعد تشکیلاتی به مسائل گروه رجوی میپردازد، این گونه به نظر میرسد که دیگر مسائل نظری چندان اهمیتی نداشته یا از اولویتی در این گروه برخوردار نبوده است. البته این واقعیت را باید پذیرفت که بعد از حذف فیزیکی بسیاری از نیروهای قدیمی و باسابقه سازمان (به صور مختلف ازجمله اعزام به عملیات مرصاد, ادعای خودکشی و...) حتی تظاهر به مبانی اولیه مورد احترام سازمان نیز ضرورت خود را از دست دادند. البته در این حال سازمان مجاهدین خلق به دلائل مختلف برای جذب نیروی جدید ناگزیر از آن است که خود را به عنوان یک تشکیلات معتقد به اسلام معرفی کند. در واقع مسئولان کنونی این گروه بر این واقعیت به خوبی واقفند که اگر نیرویی با گرایش چپ خواستار ملحق شدن به یک سازمان مارکسیستی باشد هرگز مجاهدین خلق را با فراز و فرودهای فراوان در مبانی نظری، انتخاب نخواهد کرد بلکه به گروهی خواهد پیوست که از ابتدا سوابق روشنی در جریان چپ داشته باشد. از اینرو تشکیلات مجاهدین خلق بنا را بر این میگذارد تا همچنان پوسته نازکی از اسلام را برای خود محفوظ دارد و بدینوسیله بقاء خود را تضمین نماید. البته این ضرورت تشکیلاتی بدان معنی نیست که کنترل نیروها و حفظ آنها بر اساس اندیشه و اعتقادات دینی است, بلکه همانگونه که از خاطرات همه افرادی که از زندانهای رجوی در بغداد گریخته و به کشورهای اروپایی پناهنده شدهاند برمیآید، این امر با ترفندهای متنوع تشکیلاتی ممکن بوده است.
تشکیلات مجاهدین خلق در ابتدا بر اساس قوتهای شخصیتی نیروهای مؤسس آن شکل میگیرد و اعتماد و اعتقاد به تقوای این افراد شاخص موجب گسترش سریع این سازمان میشود. بعدها که سازمان در اوج برنامههای مطالعاتی و خودسازی به فاز نظامی کشانده میشود و ضربات متعددی را متحمل میگردد, دیگر آن شاخصهای اولیه برای احراز صلاحیت راهیابی به کادر مرکزی محفوظ نمیماند. رشد افراد در ساختار مخفی هرم تشکیلات- که غیر قابل اتکا بودن خود را در جریان رخدادهای سال 54 روشن ساخت- تنها مسیر راهیابی به مرکزیت سازمان بود. لازم به یادآوری است که طی همین سالها اعتقاد به روشن بودن سیر مراحل رشد افراد وجود داشته است لذا با وجود خفقان حاکم در زندانها مکانیزم انتخابات برای تفویض مسئولیتها به افراد به رسمیت شناخته شده بود: «بعد که بهمن بازرگانی به جمع اضافه شد, آن دو با هم همکاری میکردند. اما پس از این که عده بچهها زیاد شد و تقریباً همگی به زندان آمدند, مسعود تا اندازهای زیر سئوال رفت... کسانی چون کاظم شفیعیها و فتحالله خامنهای معتقد بودند که رهبری بیرون زندان ارتباطی با درون زندان ندارد و باید در رهبری تجدید نظر شود. بچهها دیگر رهبری ثابت را قبول نداشتند. بنابراین انتخاباتی برگزار شد و فتحالله خامنهای, کاظم شفیعیها و موسی خیابانی برای نوبت اول برای مرکزیت زندان انتخاب شدند و مسعود یک رای آورد.» (همان، ج2،ص195)
در آن ایام در زندان که فضای نسبتاً آزادتری وجود داشت رجوع به آراء عمومی مبنای انتخاب کادر رهبری قرار میگیرد و البته مسعود رجوی به هیچ وجه رای نمیآورد. علت رای ندادن تودههای عضو سازمان به رجوی را آقای لطفالله میثمی دو عامل میداند: 1- غرور بیش از حد 2- ضعف نشان دادن در بازجویی و لو دادن نیروهای سازمان. براساس این روایت، غرور مسعود رجوی اعتراض کادر رهبری را نیز در پی داشته است: «حنیفنژاد گفته بود که غرور مسعود بالاخره ضربه خواهد زد و این را اعضای شورای مرکزی شنیده بودند... مسعود که در جمع چهل نفره عرصه را بر خود تنگ دید, گفت: نمیدانم چرا بیشتر مشهدیها مغرورند و من چهارمین مشهدی هستم که مغرورم. اولی دکتر شریعتی, دومی جلال فارسی و سومی امیر پرویز پویان»... وقتی او مجبور میشد که غرورش را بشکند, به دنده دیگری میافتاد؛ گریه, مظلومیت و خودکم بینی... نظیر وقتی که در زندان قصر در سال 1351 در انتخابات رای نیاورد و احساس کرد جو اکثریت بچهها علیه اوست.» (همان, ص76)
ایشان همچنین در فراز دیگری در این زمینه میگوید: «ولی مسئلهای که همه چیز را تحتالشعاع قرار داده بود, اختلاف مسعود و اصغر [بدیع زادگان] بود... مسعود در لبنان, حالت طلبکاری داشت. به ایران آمد, باز هم مسئلهاش حل نشد. همان طور که گفتم, در زندان, بازجوییهای خودش و نیز مقاومت اصغر را دید که گرچه بدنش سوخته بود ولی چیزی نگفت؛ بسیار متاثر شد و گریه کرد.» (همان, ج1 ص371)
حتی سازمان قبل از آغاز مبارزه مسلحانه نسبت به رشد غیرمنطقی افراد در تشکیلات حساس بوده و مراقبتهای ویژهای را اعمال میکرده است: «حنیفنژاد میگفت: ارشد مسعود بادکنکی است. در اثر زیادی مطالعه, غرور پیدا کرده است.» بعدها که به لبنان رفته بودند, در پایگاه, اختلاف اصغر و مسعود به حدی رسیده بود که با هم حرف نمیزدند و یکدیگر را تحمل نمیکردند. حنیف میگفت: «... غرورش کار دست ما میدهد.» (همان, ج ا، ص338)
بعد از سرنگونی رژیم پهلوی و رانده شدن آمریکا و انگلیس و تغییر اساسی در فضای سیاسی کشور, هر تشکلی علیالقاعده میبایست با اتکا به رای اعضای خود، مسئولان سازمانیاش را تعیین میکرد, اما در مورد سازمان مجاهدین این موضوع صدق نکرد. این گروه با وجود معرفی کاندیدا در سراسر کشور برای انتخابات اولین مجلس بعد از انقلاب، ترجیح داد رهبری سازمان همچنان در چارچوب روابط مشخص، رقم بخورد و به قواعد پذیرفته شده و ضوابط حزبی تن ندهد. اینکه مسعود رجوی چگونه توانست بعد از انقلاب در راس سازمان مجاهدین قرار گیرد از حوزه این تحلیل خارج است زیرا از یک سو اطلاعات لازم در این زمینه در اختیار نیست و از دیگر سو آنچه که برای ما در این بحث اهمیت دارد اینکه وی هرگز از سوی اعضای سازمان انتخاب نشده است. بعد از انقلاب که عمده فعالیتهای این گروه علنی شد در هیچ مقطعی حتی در خارج کشور (فرانسه وعراق) مکانیزم رجوع به افکار عمومی و آراء اعضا برای تعیین مسئولیتها در تشکیلات، مورد توجه مسئولان آن قرار نگرفته است.
بطور معمول تشکیلاتی که مسئولان آن به طریقی غیر از انتخابات، قدرت را در دست گرفته باشند علیالقاعده در مسیر شخصیت دادن به اعضا حرکت نخواهد کرد و مکانیزمی بر آن حاکم خواهد شد که هرگز قدرت دستاندرکاران مورد مناقشه قرار نگیرد. مسعود رجوی که رای نیاوردنش در انتخابات تعیین کادر مرکزی زندان، میزان مقبولیت وی را در میان اعضا مشخص ساخته بود به تدریج تشکیلات را به سویی سوق داد که رای گیری معنایی در آن نداشته باشد و نیروهای سازمان در برابر کادرهای باسابقهتر دچار احساس خودکمبینی شوند و این تصور را از ذهن دور کنند که در رای و نظر دارای حقوقی مساویند. آقای لطفالله میثمی در خاطرات خود در این زمینه میگوید: «در ارتش، بین افسران و درجهداران و سربازان به طور آشکاری، تبعیض و اختلاف وجود داشت... متاسفانه سازمانهای روشنفکری هم دچار این عارضه هستند و در آنها، رهبران نسبت به تودهها، جایگاه برتری دارند. سازماندهی رجوی در زندان، همین گونه بود.» (همان، ج1، ص266)
بعدها به ویژه در دورانی که سازمان مجاهدین خلق در کنار صدام مأوا میگزیند، فقط با پدیده اختلاف شدید بین شأن و منزلت تودههای سازمانی و افراد در راس تشکیلات مواجه نیستیم بلکه نیروهای عادی سازمان با توسل به شیوههای بسیار پیچیده به انحاء مختلف بیهویت میشوند تا صرفاً به عنصری تابع مبدل گردند. هرچند برای شناخت دقیق این روشها نیاز به تحقیقاتی جامع خواهد بود اما آنچه بعضاً در خاطرات اعضا در این زمینه آمده به شدت منزجر کننده است. برای نمونه از جمله شیوههایی که برای در هم شکستن شخصیت اعضای سازمان بکار گرفته میشود، قرار گرفتن اعضا در اختیار سازمان استخبارات عراق قبل از پیوستن به نیروهای سازمان در عراق و نیز بعد از مسئلهدار شدن نسبت به عملکردهای مسعود رجوی است. آقای محمدرضا اسکندری که بعد از گریختن از چنگال تشکیلات رجوی، به هلند پناهنده شد در این زمینه مینویسد: «ما به مدت چندین هفته در آنجا زندانی بودیم. افراد استخبارات (سازمان امنیت عراق) از زندانیها بیگاری میکشیدند. یک روز یک افسر عراقی پیش من آمد و گفت برو بیرون و ماشین مرا بشوی... دو نفر از ما بیش از 5 سال از عمر خود را در زندانهای رژیم سپری کرده بودیم. وقتی این زندان را با زندانهای جمهوری اسلامی مقایسه میکردیم، میدیدیم که علاوه بر شکنجههای وحشتناک عراقیها، محیط و ساختمان زندانهای ایران مناسبتر از این زندانها و غذای زندانهای ایران بهتر از آن چیزی بود که عراقیها به عنوان غذا به ما میدادند... در رمادیه ما را تحویل زندان دادند... اتاق آنقدر کوچک بود که باید بطور شیفتی میخوابیدیم. عدهای از زندانیان که وضع بهتری داشتند زندانیان بیبضاعت را به نوکری خود استخدام کرده بودند. در این زندان افراد کم سن و سال مورد تجاوز زندانیان عراقی قرار میگرفتند. هیچ شرم و حیا و ملاحظات عرفی و اجتماعی در زندان وجود نداشت. بعضیها جلو چشم بقیه مورد تجاوز قرار میگرفتند.» (بر ما چه گذشت، خاطرات یک مجاهد، محمدرضا اسکندری، انتشارات خاوران، سال 2004، فرانسه، صص5-53)
شاید تصور شود که علت گرفتاری آقای اسکندری در بند استخبارات صدام، ورود بدون هماهنگی وی به عراق باشد اما اینگونه نبود چراکه ورود وی به خاک عراق با هماهنگی کامل صورت پذیرفته بوده است: «در ادامه موفق شدیم که یک هسته انتقال نیرو به عراق سازماندهی نمائیم. ارتباط ما با سازمان برقرار گردید. این هسته حدود یک سال فعال بود، در نهایت به فرمان سازمان، سایر اعضاء هسته ایران را ترک و به عراق عزیمت کردند... اگر سازمان مجاهدین در پیامهای خود مراحل وصل نیرو، بخصوص گرفتار شدن افراد در ابتدای ورود به عراق در چنگال سازمان امنیت آن کشور را بازگو میکرد، هیچ دیوانهای حتی ایدئولوژیکترین هوادار سازمان مجاهدین هم حاضر به پذیرش این ریسک خطرناک نمیشد... هر نیرویی پس از گذراندن این مراحل ذلتبار و دردآور، آمادگی بیشتری برای پذیرش روابط نابرابر و خفتبار سازمان مجاهدین میداشت. به عبارت دیگر سازمان مجاهدین قبل از اینکه نیروئی به آنها وصل شود مرگ را به او نشان میداد تا به تب راضی شود.» (همان، صص50-48)
بنابراین انتقال نیروها با هماهنگی کامل بوده است اما اینکه چرا مسعود رجوی ترجیح میداده تا این نیروها قبل از ورود به اردوگاههای سازمان، مدتی طولانی در زندانهای عراق بسر برند و انواع تحقیرها را از بیگاری تا تجاوز تحمل کنند، به همان بحث مورد اشاره باز میگردد؛ چنین نیرویی بعد از پیوستن به جمع سازمان دارای شخصیت درهم شکسته و تابع است. چنین افراد تحقیر شدهای کمتر در برابر تصمیمات تشکیلاتی که در تعیین مدیریت آن هیچگونه نقشی نداشتهاند، جرأت ابراز وجود پیدا میکنند و این همان چیزی است که امثال مسعود رجوی (که بدون مراجعه به آراء عمومی سالها در راس یک تشکیلات مانده است) خواستار آنند.
آقای اسکندری همچنین در مورد افرادی که در انتقاد به تصمیمات سازمان و نحوه اداره تشکیلات خواهان جدایی و خروج از عراق بودند میگوید: «در چند ماهی که در زندان اسکان بودیم هر روز شاهد ورود نفرات جدیدی بودیم که به تشکیلات رجوی پشت کرده بودند. هر روز خبر از کتک کاری و اذیت و آزار افرادی میرسید که در لشکرهای رجوی خواستار جدایی بودند. پس از این که فرقه رجوی نتوانست ما را قانع کند که به ارتش رجوی برگردیم، یک شب رضایی فردی به نام مهدی خداییصفت را فرستاده بود که به ما ابلاغ نماید که چارهای جز رفتن به رمادی نداریم...»(همان، ص129)
آقای اسکندری در ادامه در مورد شرائط حاکم بر رمادی میگوید: «از همین زمان بود که جهنم رمادی شروع شد و به قول رهبر نوین انقلاب آقای مسعود رجوی ما به جایی رفتیم که هر روز صد بار از خدا تقاضای مرگ مینمودیم. همان جایی که دختران معصومی که به عشق رهایی مردم و میهن به سازمان مجاهدین پیوسته بودند مورد تجاوز قرار گرفتند و حتی به خود فروشی هم تن دادند.» (همان، ص134) براساس این روایت، سازمان مرتب نیروهای مسئله دار شده خود را مدتی به رمادی انتقال میداده تا آمادگی لازم را برای پذیرش نحوه اداره تشکیلات بیابند و به اصطلاح بازسازی شده و مدیریت مسعود رجوی را پذیرا شوند: «تجاوز عراقیهای وابسته به استخبارات به کودکان و زنان و دختران یک امر عادی بود... مدام افرادی از تشکیلات سازمان را به رمادی میآوردند و پس از چند ماه که زیر نظر بودند به قرارگاه برمیگرداندند.» (همان، صص7-136)
البته بر اساس روایت آقای سبحانی این گونه تحقیرها در درون سازمان نیز نسبت به نیروهای منتقد به عملکردها صورت میگرفت: «رفیعینژاد در بین آقایان یکی از سردمداران اصلی ترویج فرهنگ لومپنیزم در سازمان بوده است. محسن هاشمی یکی از اعضای سابق سازمان برایم در زندان ابوغریب تعریف میکرد: نادر رفیعی نژاد برای تحقیر و خرد کردن وی در زندان به او گفته است که «خواهرت را جلوی چشمهایت لخت میکنم و بعد... لازم به یادآوری است که خواهر محسن هاشمی در همان وقت عضو سازمان و در حال فعالیت در عراق بود. بعدها این برخورد نادر رفیعینژاد توسط محسن هاشمی به فهیمه اروانی گفته میشود و او با تظاهر به ناراحتی میگوید: من این مسئله را دنبال میکنم.» (ص122) همچنین در فرازی دیگر در این زمینه مشخص میشود که سازمان با علم به مسائلی که بر سر نیروهای منتقد بر عملکرد مسعودی رجوی- بعد از انتقال به زندانهای عراق میآید- اقدام به این کار میکرده است: «وی عبارات و کلماتی را علیه زنان معترض سازمان بکار برده است که قلم نیز از نوشتن آن شرم دارد، ولی باید نوشت مهوش سپهری برای ترساندن زنان معترض در سازمان مجاهدین، با اشاره به زندان ابوغریب عراق به آنها میگفت: آهان حالا دیگه دلتون مرد عراقی میخواهد.» (ص128)
از جمله شیوههای دیگری که مسعود رجوی برای افزایش تبعیت پذیری در میان نیروهای معمولی در سازمان به کار برده است میتوان از حذف فیزیکی اعضای باسابقه و همردیف خودش در تشکیلات نام برد. در این چارچوب، برخی بظاهر از طریق خودکشی در زندان و برخی نیز به صورت مشکوک در عملیاتها از میان برداشته شدند. بدین ترتیب با حذف نیروهای باسابقه و مطلع از سوابق سازمان، به طور کلی سطح اطلاع و بینش سیاسی در میان اعضای جدیدتر تنزل چشمگیری مییابد و طبعاً اداره تشکیلات سهلتر میشود: «خیلی از بچههای قدیم بخاطر بالا رفتن جو خفقان احساس میکردند که سازمان قصد سر به نیست کردن آنها را دارد. یکی از این افراد مجید دادوند معروف به جواد قندی بود.» (برما چه گذشت؛ خاطرات یک مجاهد، محمدرضا اسکندری، انتشارات خاوران، پاریس، سال 2004، ص127) آقای سبحانی نیز در خاطراتش در این زمینه مینویسد: «تاکنون در زندانهای سازمان مجاهدین چند مورد قتل صورت گرفته و خبر آن نیز به بیرون درز کرده است از جمله قتل پرویز احمدی و قربانعلی تراب.» (ص49)
همچنین در فرازی دیگر در مورد پرویز یعقوبی میگوید: «آقای پرویز یعقوبی از اعضای اولیه سازمان مجاهدین میباشد که به دلیل انحرافات سیاسی و استراتژیکی مسعود رجوی با او اختلاف پیدا کرد... یعقوبی در سال 1358 کاندیدای سازمان برای انتخابات مجلس شورای ملی بود. جالب است که سازمان مجاهدین تا آن مقطع وی را «مجاهدی با کوله باری از سی سال تجربه انقلابی و مبارزاتی» معرفی میکرد و یکی از مسئولین ارشد سازمان در فاز سیاسی (1357 تا 1360) محسوب میشد. اما بعد از انتقادش به مسعود رجوی، خائن و مزدور و بریده لقب گرفت.» (ص111)
در جریان عملیات مرصاد که بسیاری از صاحبنظران به آن به دیده تردید مینگرند، معتقدند مسعود رجوی اصولاً با طراحی چنین عملیاتی که از هیچگونه منطقی برخوردار نبود توانست با کمترین هزینه سیاسی عمده اعضای باسابقه سازمان را حذف فیزیکی کند. افراد مطرحی که عمدتاً همطراز مسعود رجوی بودند در این عملیات در خط مقدم عملیات گمارده شدند تا کشته شدن آنها قطعی باشد. حتی فردی چون ابوذر ورداسبی که یک پای وی در جریان درگیری با نیروهای ساواک در قبل از انقلاب دچار معلولیت شده بود به عنوان یک نیروی عادی نظامی بکار گرفته شد تا صدایشان برای همیشه خاموش شود. ورادسبی بعد از جریانات تغییر مواضع ایدئولوژیک سازمان، ضمن نگارش کتابی در نقد تشکیلات تحت عنوان «جزمیت حزبی»، از مجاهدین خلق فاصله گرفت اما متاسفانه سازمان با ترفندهای مختلف و از طریق همسرش توانست وی را مجدداً به خدمت گیرد. وی در عراق ازجمله منتقدان رجوی بود و به همین خاطر نیز به چنین سرنوشت شومی دچار گردید.
آقای سبحانی در خاطرات خود به مواردی از حذف فیزیکی نیروهای باسابقه سازمان در عملیات مرصاد اشاره میکند: «بدون تردید یکی از حلقههای پنهان و ناشناخته در مناسبات و روابط درونی سازمان مجاهدین، چگونگی حذف و حبس و سرانجام به مسلخ فرستادن علی زرکش فرد شماره 2 سازمان در عملیات فروغ جاویدان میباشد.» (ص252) مسعود رجوی خود در اطلاعیهای در تاریخ 30 فروردین 61 که بعد از کشته شدن موسی خیابانی منتشر میکند در مورد زرکش مینویسد: «او (زرکش) قائممقام کلیهی مسئولیتهای سیاسی، نظامی و تشکیلاتی اینجانب در داخل کشور - چه در سطح سازمان مجاهدین خلق ایران و چه در رابطه با شورای ملی مقاومت- میباشد.» (نشریه انجمنهای دانشجویان مسلمان- اروپا و آمریکا، شماره 26، اردیبهشت 61) سعید شاهسوندی که او نیز با هدف حذف فیزیکی به عملیات مرصاد گسیل شده بود به شدت مجروح گشته و بعد از مدتها معالجه به فرانسه رفت در کتاب «اسناد مکاتبات من و مسعود رجوی» خبر صادر شدن حکم اعدام علی زرکش از سوی مسعود رجوی در سال 65 و سپس تخفیف آن به حبس را منتشر میکند. در نهایت علی زرکش با چنین ترفندی از میدان برداشته میشود. آقای سبحانی همچنین از افراد دیگری یاد میکند که با همین شیوه قربانی میشوند تا مسعود رجوی بتواند مادامالعمر در راس سازمان باقی بماند: «مهدی کتیرایی از اعضای اولیه سازمان مجاهدین و از زندانیان سیاسی رژیم شاه بود. وی بعد از 22 بهمن 1357 از مسئولین «نهاد کارگری» و «بخش اجتماعی» سازمان بود. وی معاونت محمد ضابطی را در ستاد فرماندهی تظاهرات 30 خرداد 1360 در تهران برعهده داشت... مهدی کتیرایی بعد از «انقلاب ایدئولوژیک سال 1364 عضو دفتر سیاسی سازمان مجاهدین بود که با تشکیل ارتش آزادیبخش در سال 1366 به علت مخالفت و انتقاد خطی با آن تحت برخورد تشکیلاتی قرار گرفت و چند رده تشکیلاتی تنزل پیدا کرد و سرانجام بازداشت شد. وی در عملیات باصطلاح «فروغ جاویدان» به سرنوشت علی زرکش و مسعود عدل و منصور بازرگان و مهین رضایی دچار شد.» (ص261)
از جمله ترفندهای دیگر تشکیلاتی مسعود رجوی برای مهار نیروها و قرار دادن آنها در موضع ضعف و حقارت، وضع قوانین مغایر با طبیعت انسان و شرع مقدس است که در این زمینه بویژه میتوان از صدور دستور طلاق اجباری یاد کرد. در سال 68 به یکباره اعلام شد کلیه افراد باید ارتباط خانوادگی خود را قطع کرده و پس از آن که از همسرانشان اطلاق گرفتند، حلقههای ازدواج خود را به همراه نامهها و عکسهای خانوادگی و نیز لباسهایی که یادآور خاطرات دوران تأهل است، به سازمان تحویل دهند: «من و افسانه بعدها در عراق، شال آقاجون را به عنوان یادگاری پیش خودمون نگه داشته بودیم. ولی فکر میکنم افسانه در بحث طلاقهای اجباری و باصطلاح انقلاب ایدئولوژیک آن شال را به همراه دیگر خاطراتی که از من یا خانواده من داشت به سازمان تحویل داده بود... من و افسانه مثل تمامی اعضای سازمان عشق و عاطفه را در تضاد با مبارزه و فعالیت سیاسی نمیدیدیم. ولی کارکردهای یک فرقه ایدئولوژیک و مذهبی به مرور از ما انسانهایی ساخته بود که عشق و عاطفه را باید درون خود میکشتیم.» (ص106)
مسعود رجوی با حرام کردن یک امر فطری – که دقیقاً در تعارض با آموزههای دینی است به بهانه مبارزه – چه دستاوردهایی را در جهت تحکیم موقعیت خویش کسب میکند؟ اولاً همه کادرها بعد از مدتی در این رابطه دچار لغزشهایی میشوند و از آنجا که ناگزیرند در روند انتقاد از خود، بروز این گونه ضعفها را به صورت مکتوب به مافوق خود گزارش کنند، امکانی فراگیر در جهت تحقیر نیروها فراهم میآید. ثانیاً مسعود رجوی که خود از این گونه احکام مستثنی است و دستکم همسر رسمی دارد، روز به روز فاصله بیشتری با سایر اعضا مییابد زیرا آنان با بروز هر ضعف در مورد جنس مخالف، تحقیر میشوند در حالی که مسعود رجوی با در اختیار گرفتن اینگونه اعترافات از دیگران، از موضع قوت بیشتری برخوردار میگردد. ثالثاً کشتن عواطف در انسانها، آنها را به تدریج تبدیل به افرادی نامتعادل و درونگرا میسازد. همچین از آنجا که شخصیت افراد با تعلقات عاطفی آنها رابطه تنگاتنگی دارد از میان بردن همه تعلقات سازنده به بهانه مبارزه، در واقع افرادی بیهویت را در اختیار سازمان قرار میدهد. رابعاً معلوم نیست چرا آقای سبحانی طلاقهای اجباری را که کاملاً مغایر شرع مقدس اسلام است به مذهب نسبت میدهد. آیا نسبت دادن چنین ترفندهایی به اسلام غیرمنصفانه نیست؟ چگونه میتوان تصمیمات مسعود رجوی که خود نه تنها عامل به چنین احکامی نیست بلکه به مارکسیست بودن خویش معترف است به نام مذهب ثبت کرد.
شرع مقدس ضمن تشویق و ترغیب مردم به ازدواج هرگز اجازه انتشار خبر بروز یک ضعف اخلاقی که در خلوت افراد صورت گرفته است را به کسی نمیدهد. البته خطاهای آشکار شده که مستلزم مجازات است مقوله دیگری است. اما براساس آنچه در این خاطرات آمده است، بعد از طلاقهای اجباری، اعضا موظف بودهاند هرآنچه در ذهنشان نیز نسبت به جنس مخالف میگذشته است را نیز به مسئول مافوق گزارش کنند. همچنین هر یک از آنان وظیفه داشتهاند در صورت مشاهده بروز اینگونه احساسها در سایر اعضا، نسبت به گزارش آن اقدام نمایند: «مریم اکبرزادگان یک عکس از مراسم ازدواج مسعود رجوی و مریم رجوی در 30 خرداد 1364 در شهرک اوور-سور- واز-پاریس را زیر شیشه میز کار خود قرار داده بود تا هر لحظه به فکر!! خواهر مریم و برادر مسعود باشد و... البته تا اینجا اشکالی وجود نداشت، تازه خیلی هم مثبت بود. ولی اشکال کار این بود که در گوشه عکس مسعود و مریم که زیر شیشه میز کار مریم اکبرزادگان قرار داشت تصویر کوچکی هم از محمدرضا وشاق از مسئولین حفاظت دیده میشد.
لازم به یادآوری است که محمدرضا وشاق شوهر مریم اکبرزادگان بود و یک شیر پاک خوردهای!! این نکته ظریف و عکس مورد نظر را دیده و برای سازمان گزارش کرده بود. سازمان هم این عکس را نشانهای از عمق نداشتن کینه و نفرت مریم اکبرزادگان از همسرش محمدرضا وشاق میدانست. ابراهیم ذاکری خطاب به مریم اکبرزادگان استدلال میکرد که: اگر تو هنوز بین خودت و همسرت «نخ» نداری چرا از میان عکسهای مختلف مسعود و مریم از این عکس استفاده کردهای؟ ولی این انتقاد را مریم اکبرزادگان قبول نمیکرد و میگفت: گذاشتن این عکس اتفاقی بوده است و من اصلاً حواسم به گوشه عکس نبوده و تمام توجهام!! به مسعود و مریم بوده است و...» در همین حال که هر کس به نوبت از برخوردهای مریم اکبرزادگان انتقاد میکرد، بهروز کاظمی هم جهت خودشیرینی، گفت: فشل بودن در چهره مریم اکبرزادگان فریاد میزند» (صص3-201) به این ترتیب شخصیت همه افراد سازمان به بهانههای واهی در هم میشکند الا مسعود رجوی که هر روز خود را در قلهای دست نیافتنیتر قرار میدهد. این که اجازه داده میشود افرادی که براساس تمایلات مشروع و منطقی، به همسرشان ابراز علاقه میکنند از سوی سایر اعضا تحقیر شوند یک شیوه غیرانسانی است که کارکرد آن صرفاً تنزل دادن شخصیت همه اعضا بجز مسعود رجوی است.
مسئله حائز اهمیتتر در این زمینه وجود تناقضات در رفتارهای سازمان نسبت به مسائل جنسی اعضا است. از یک سو مسعود رجوی برای متنبه کردن اعضایی که کمترین انتقادها را نسبت به تصمیمات وی دارند، آنها را به مراکزی گسیل میدارد که مورد بدترین و تحقیرآمیزترین تجاوزات قرار میگیرند. از سوی دیگر با محروم ساختن آنان از روابط خانوادگی و عاطفی مترصد آن میماند تا تمایلی از آنان به جنس مخالف بروز کند، آنگاه با جنجال بسیار به تحقیر آنان بپردازد. دست یازیدن به این گونه اعمال غیرانسانی در هر دو وجه آن با هدف افزایش فاصله شخصیتی اعضا و رهبری سازمان صورت میگیرد: «علینقی حدادی معروف به «فرمانده کمال» از مسئولین قدیمی سازمان و از زندانیان سیاسی رژیم شاه بود که مسئول شاخه استان سمنان در سازمان مجاهدین بود. همسر وی زهره اخیانی نیز از مسئولین قدیمی و عضو فعلی شورای رهبری میباشد که بعد از بحثهای انقلاب ایدئولوژیک به اجبار از یکدیگر طلاق گرفته بودند. ماجرا بدین ترتیب بود که علینقی حدادی که بنظر میرسد با توجه به طلاقهای اجباری، تحت فشارهای جنسی قرار داشته است، در سال 1373 بطور پنهانی در اتاق کارش با یک زن در حال رابطه جنسی دیده میشوند. دو نقل قول در این مورد وجود دارد، یکی اینکه وی با همسرش در حال رابطه زناشویی بوده است. نقل قول دوم این است که وی با یک (یکی) از فرماندهان لشکر تحت فرماندهیاش در حال رابطه جنسی بودهاند. در هر صورت این مطلب به مسعود رجوی گزارش میشود. او نیز در اولین اقدام سریعاً دستور میدهند بنگالی (اتاق پیشساخته) که محل این خیانت! بوده، با جرثقیل و یک کمرشکن به پشت میدان تیر قرارگاه اشرف منتقل شود، و سپس با تانک زرهی محل جرم! له شود. رجوی همزمان با این کار دستور دستگیری علینقی حدادی را صادر میکند که وی هنگام انتقال به زندان، یا در ساعات اولیه زندانی شدن با قرص سیانور اقدام به خودکشی میکند.» (صص7-226)
شاید قبل از افشا شدن اینگونه تدابیر شیطانی توسط اعضایی که توانستند به سختی از حصار سازمانی بگریزند و به کشورهای اروپایی پناهنده شوند، پنداشته میشد که سازمان مجاهدین به لحاظ قوت و استحکام تشکیلاتی خود توانسته است برای چندین سال جماعتی تحصیلکرده را با شعارهای تکراری و غیرقابل تحقق در عراق نگهدارد. اما وقتی در این تشکیلات آهنین تأملی عمیقتر میکنیم با زندانهای درهم تنیدهای مواجه میشویم که به صورت حصار در حصار جوانان جذب شده را با وعده تحقق عدالت و برابری، در برگرفته است و در این میان زندان فیزیکی مملوسترین آنهاست.
این جوانان جویای عدالت اما به سوی سراب رفته، قبل از وادار شدن به خودکشی حتی جرات نمیکنند اعتراض خود را صریحاً اعلام دارند که اگر اقدام به طلاقهای اجباری ازجمله ضروریات مبارزه است چرا مسعود رجوی که خود را سمبل مبارزه معرفی میکند علاوه بر سؤاستفاده غیررسمی از زنان رها شده از قید خانواده، باید رسماً همسر مهدی ابریشمچی (مریم عضدانلو) را همچنان در اختیار داشته باشد؟ اما همانگونه که اشاره شد تحقیرهای تدریجی اعمال شده بر اعضا، وضعیتی را به وجود آورد که آنان مسعود رجوی را پدیده متفاوتی پنداشته تا جایی که حتی نباید جرات اظهار نظر در مورد رفتار و اعمال او را به خود بدهند.
البته مسعود رجوی از طریق درگیر کردن اعضای سازمان با ابتداییترین نیازهای بشری و حاد کردن نحوه مواجهه با این نیازها، به اهداف دیگری نیز دست یافته است. سازمان مجاهدین که روزی خود را پیشتاز مبارزه با امپریالیزم و سرمایهداری غرب معرفی میکرد، در آستانه پیروزی انقلاب با طرح این ادعا که رهبری انقلاب اسلامی قادر نیست مبارزه با آمریکا را رهبری کرده و به نتیجه برساند، از پیوستن به صفوف مردم خودداری ورزید و در مراحل بعد نیز به طرق مختلف به کارشکنی پرداخت و نهایتاً خود را برای درگیر کردن تمام عیار انقلاب اسلامی آماده ساخت. اما همین سازمان تحت رهبری مسعود رجوی به فاصله چند سال به یک تشکل تامین کننده اطلاعات برای رژیم صهیونیستی تبدیل میشود: «مسعود رجوی اعضا و مسئولین سازمان را به این باور رسانده بود که واقعاً ما یک دولت هستیم و باید با تمام دولتها ارتباط برقرار کنیم... اگر ما دولت هستیم که هستیم باید با تمام دولتها و تمام احزاب حاکم و غیرحاکم ارتباط داشته باشیم. حال چه احزاب راست در حاکمیت باشند چه چپ... ادامه این استدلالها و توجیهات هم اکنون به رابطه مستقیم با حزب لیکود اسرائیل و گرفتن پول از آنها نیز رسیده است، البته سازمان مدعی است که هنوز با حزب لیکود و دولت اسرائیل به طریق رسمی و علنی رابطه برقرار نکرده است.» (صص3-192)
آقای سبحانی در فرازی دیگر از همکاری مسعود رجوی با سرویس امنیتی اسرائیل یعنی موساد پرده برمیدارد: «اطلاعات نقل شده از طرف سازمان مجاهدین در مورد سایتهای هستهای جمهوری اسلامی، آمیخته با دروغ و ترکیبی از اطلاعات گرفته شده از سرویس امنیتی اسرائیل، اطلاعات کسب شده از طریق تلفن به وسیله بخش اخبار سازمان، و اطلاعات علنی بود.» (ص314)
آیا تغییر جهت 180 درجهای سازمان جز از طریق حذف فیزیکی بسیاری از نیروهای برجسته و باسابقه در عملیات مرصاد و وادار ساختن برخی دیگر به خودکشی و در نهایت ساکت کردن تعدادی به سکوت از طریق در اختیار داشتن نقطه ضعفهایی از آنان ممکن بود؟ چه کسی تصور میکرد یک سازمان روشنفکری چنین جهنمی را برای اعضای خود رقم زند؟ آیا ضربه پذیری جامعه ما از این جهت، مقولهای درخور مطالعه نیست؟ اعضای مجاهدین خلق در قبل از انقلاب، افرادی عادی و معمولی نبودند بلکه عمدتاً نیروهای تحصیل کرده و دارای اطلاعات سیاسی وسیع و از زبدگان جامعه به شمار میآمدند. اما جامعه نمونهای که مسعود رجوی در اروپا و به طور کلی در خارج کشور ایجاد نموده بیانگر این واقعیت است که ایران رها شده از دیکتاتوری شاه میتوانست سریعاً به وادیای سوق یابد که کمترین انتقاد در آن تحمل نشود. جا دارد محققین به انتقاد علی زرکش یا نویسنده همین خاطرات توجه کنند. این افراد هرگز به خود جرات کمترین انتقاد را به مسعود رجوی نمیدادند. انتقاد آنها از مشی سازمان هم مقوله پیشپا افتادهای بیش نیست. عدم تحمل اینگونه انتقادات در جامعه نمونه برخی روشنفکران جای تامل بسیاری دارد: «در لشکر 93 به فرماندهی سعید شاهرخی در داخل یکی از توالتهای آن عکسهای مسعود و مریم رجوی را چسباندند و زیر آن مینویسند: «یک روز در هفته تعطیل باید گردد». منظور نویسنده یا نویسندگان شعار این بوده که باید حداقل یک روز افراد تعطیل و در اختیار خود باشند. پس از اینکه گزارش ماجرا سریعاً به دست رجوی میرسد، به دستور او عذرا علوی طالقانی جانشین فرمانده کل ارتش آزادیبخش اقدام به فراخوانی و تجمع کلیه نفرات لشکر 93 میکند... درب توالت فوقالذکر از پاشنه توالت کنده شده و در حالیکه همچنان عکس مسعود و مریم رجوی بر روی آن نصب شده بود، به داخل سالن نشست آوردهاند. عذرا علوی طالقانی بعد از توضیحات اولیه، این سئوال را برای حاضرین مطرح کرد که: «مگر شما دستتان برای انتقاد کردن!! بسته است؟» سپس وی بعد از چند نوبت توپ و تشر دستور داد که به همه کاغذ و قلم بدهند تا کلیه افراد متن نوشته شده در پشت درب توالت را روی کاغذ بنویسند. سپس دست خطها را جمعآوری میکند تا از روی دستخطها فرد شعارنویس را شناسایی کنند.» (ص285)
در آخرین فراز از این نوشتار باید اذعان داشت پرداختن به ترفندهای تشکیلاتی سازمان مجاهدین خلق همچون سوءاستفاده از زنان در تشکیلات و... از حوصله این بحث خارج است اما جا دارد تاریخپژوهان به منظور انتقال تجربیات تاریخی به نسلهای آینده عواملی را که توانست قشری از فرهیختگان جامعه را اینچنین به بند کشد احصاء کنند و مشخص سازند چگونه سازمان و تشکیلاتی که جمعی از جوانان پاکباخته ایجاد کردند تا ضمن ارتقاء منزلت انسانی خویش بتوانند آن را در مسیر خدمت به بشریت به کار گیرند، به قلعهای آهنین مبدل شد تا اطلاعات مورد نیاز را برای ضد بشریترین رژیمها مانند اسرائیل تامین کند.
همچنین این نکته میبایست مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرد که چرا اعضایی از سازمان که به اروپا پناهنده میشوند عملکرد مسعود رجوی را به اسلام نسبت میدهند در حالی که وی ازجمله اولین پنهان کنندگان گرایش سازمان به مارکسیسم بوده و در زندان نیز نزد خواص به مارکسیست شدن خویش معترف است: «مسعود رجوی هنگامی که در زندان قصر با مارکسیستها بحث میکرد، میگفت که مارکسیسم علم مبارزه است و شما این علم را تنها از طریق ما که مذهبی هستیم میتوانید در جامعه گسترش دهید.» (از نهضت آزادی تا مجاهدین، خاطرات لطفالله میثمی، انتشارات صمدیه، سال 82، ج2، ص206) در این فراز رجوی معتقد است با توجه به مذهبی بودن جامعه باید در پوشش مذهب به ترویج مارکسیسم پرداخت. مسعود رجوی همچنین در زندان، نیروهای سازمان را که مارکسیست شده بودند به پنهان کاری دعوت کرده و آنها را وامیدارد تا با نماز خواندن تظاهر به اسلام نمایند: «بهمن بازرگانی مشکلات اعتقادیاش را با مسعود رجوی و موسی خیابانی و چند نفر دیگر در میان گذاشته بود. او گفته بود من دیگر از نظر فلسفی، مسلمان نیستم و نمیتوانم نماز بخوانم. تظاهر به نماز هم نفاق است. مسعود رجوی به او گفته بود که تو فعلاً نماز بخوان، ولی تا سه سال اعلام نکن که مارکسیست شدهای. جالب این که بهمن را مجبور کرده بودند که پیشنماز هم بایستد.» (همان، ص198)
آقای میثمی در ادامه میافزاید: «بهار سال 55، یک روز در حالی که در محوطه زندان قدم میزدیم، به پرویز [یعقوبی] گفتم که باید مسعود را محاکمه کرد چون اگر او در جمع هفتاد نفره زندان قصر، ماجرای نماز نخواندن بهمن را به بچهها میگفت و او را مجبور به نماز خواندن نمیکرد...» (همان، ص199) بنابراین بنیان گذاشتن نفاق در سازمان، مورد اعتراض افرادی چون آقای میثمی نیز بوده است. این شیوه رجوی موجب شد که نیروهای غیرمعتقد به اسلام بتوانند برای فریب تودهها تبحر زیادی در ظاهرسازی کسب کنند؛ هنری که توانسته حتی افرادی چون آقای سبحانی را به این باور برساند که رجوی با اتکاء به احکام اسلامی و دینی سازمان را اداره میکند. رجوی که باور خود را به پنج دوره ماتریالیسم تاریخی در جزوه خویش به صورت آشکار در زندان بیان کرده بود طی یک گفتوگوی خصوصی با آقای سید کاظم بجنوردی به مارکسیست بودن خود اذعان مینماید: «بر سر رهبری زندانیان سیاسی بین دو گروه مجاهدین خلق به رهبری مسعود رجوی و چریکهای فدایی خلق به رهبری بیژن جزنی رقابت شدیدی بود... بعد از شرکت در جلسه مسعود آمد و گزارش جلسه را داد و گفت: «جزنی پیشنهاد کرد خودش نماینده مارکسیستها باشد و من- رجوی- نماینده مسلمانها؛ من نپذیرفتم و به جزنی گفتم ما هم مارکسیست هستیم! من از این حرف مسعود خیلی تعجب کردم و پرسیدم: جداً گفتی مارکسیست هستی؟ گفت: بله، من واقعاً هم مارکسیست هستم.» (مسی به رنگ شفق، سرگذشت و خاطرات سید کاظم موسوی بجنوردی، به اهتمام علیاکبر رنجبر کرمانی، تهران، نشر نی، 1381، ص149)
بنابراین دور از انصاف است که عملکرد سازمان مجاهدین خلق بعد از مارکسیست شدن به اسلام نسبت داده شود در حالی که افرادی چون رجوی از تظاهر به اسلام صرفاً به منظور جذب نیرو بهره میگیرند.
خاطرات آقای سبحانی همچنین دارای برخی لغزشهای قلمی است از جمله اینکه آقای احمد رجوی برادر کوچکتر مسعود تحصیلات پزشکی خود را در فرانسه تمام نکرد بلکه وی دوره پزشکی عمومی را در پاکستان به پایان برد و در سال 55 برای دوره تخصصی به انگلیس رفت و در شهر میدلزبارو به تحصیل پرداخت. همچنین ادعا شده است: «آقای دکتر بنیصدر به درستی ملاقات رجوی و طارق عزیز را برخلاف مصالح ملی ایران تشخیص داد و به اتحاد سیاسی خود با سازمان مجاهدین پایان داد.» (ص307) این در حالی است که آقای بنیصدر در خاطرات خویش به صراحت به موافقت خود با ملاقات طارق عزیز با مسعود رجوی در محل منزل خویش اذعان دارد: «ترتیب اینکه چه جوری بیاید اینجا راجع به ملاقات، در کجا باشد بالاخره گفتم: اگر من بخواهم موافقت کنم، فقط به یک ترتیب میشود موافقت کرد و آن ترتیب هم این است که یک فاتح، یک شکست خورده را میپذیرد. اینها متجاوزند و در تجاوزشان هم شکست خوردهاند و گرنه به سراغ ما به اینجا نمیآمدند... ملاقات شما (رجوی) با او، حداکثر نیم ساعت بیشتر طول نکشد. گفت: بسیار خوب.»(درس تجربه، خاطرات ابوالحسن بنیصدر اولین رئیس جمهوری ایران، به کوشش حمید احمدی، چاپ آلمان، سال 80، ج1، ص380) همچنین این مسئله عامل جدایی بین مسعود رجوی و بنیصدر نبود بلکه انتشار یک مقاله انتقادآمیز از عراق در نشریه آقای بنیصدر موجب میشود که رجوی به ائتلاف خویش با وی پایان دهد: «به هر حال آن وقت [20 اسفند 1362] آقای رجوی نامهای به من نوشت در 14 صفحه و به قول خودش پایان داد به این همکاری، مقالهایست در نشریه انقلاب اسلامی [به تاریخ 17 اسفند 1362] من هیچ اطلاعی از آن مقاله نداشتم... تحت عنوان «دروغهای طارق عزیز» و این را مجوز کردند برای پایان دادن به همکاری با من. این هم میزان رعایت آزادی است از دید این آقایان که: گنه کرد در بلخ آهنگری، به شوشتر زدند گردن مسگری» (همان، ص382) بنابراین آقای بنیصدر چندان بیتمایل به داشتن روابط با دیکتاتور بغداد نبود بلکه این مسعود رجوی است که افتخار در خدمت صدام درآمدن را به تنهایی از آن خود میسازد. صرفنظر از اینگونه خطاهای محتوایی، خاطرات آقای سبحانی میتواند مرجع مناسبی برای محققان و پژوهشگران و حتی علاقمندان به شناخت بهتر این سازمان که به سختی اطلاعات از درون حصار آهنی آن به بیرون راه مییابد، باشد.
با تشکر
دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران