تاریخ انتشار : ۲۰ اسفند ۱۳۸۸ - ۰۸:۴۶  ، 
کد خبر : ۱۳۸۳۸۸

عدم تعهد ملّی و حزبی

محمد نهاوندی‌فر اشاره: در حالی که میرحسین موسوی، همواره سعی دارد خود را نخست‌وزیر موفق دوران دفاع مقدس نامیده و از عملکرد چپ‌گرایانه خود در حزب و روزنامه جمهوری اسلامی،به شدت دفاع نماید؛‌ اما افرادی که در آن دوران مدیریت و مواضع سیاسی موسوی را از نزدیک لمس کرده و با آن برخورد داشته‌اند، بعضاً نظراتی کاملاً متفاوت دارند. یکی از این افراد علیرضا اسلامی فرزند شهید محمد صادق اسلامی است که از دوران نوجوانی به‌دلیل فعالیت‌های مبارزاتی بسیار وسیع پدرش، زندگی گره خورده با انقلاب داشته و خود نیز در طول سال‌های پس‌از انقلاب در سمت‌های گوناگون، مشغول فعالیت بوده است. ایشان در حال اخذ دکترای امنیت ملی می‌باشند و از رفتارهای حزبی و برخوردهای اجرایی مهندس موسوی خاطراتی دارند که در ذیل به‌بخشی از آن‌ها اشاره شده است:

*قبل از شروع بحث لطفاً مختصری در مورد سوابق مبارزاتی شهید اسلامی توضیح بفرمایید.
**پدر بنده تقریباً از سال 1326 در گروهی به‌نام "شیعیان" با مرحوم حاج صادق امانی فعالیت‌های خود را آغاز کردند. دفتری در ضلع جنوبی پارک شهر داشتند که در آن علیه بی‌دینی فعالیت می‌کردند و سعی در گسترش اسلام داشتند. ایشان در ادامه مبارزات خود، به‌همراه شهید رجایی، شهید درخشان و دیگر دوستان با نهضت آزادی به‌ عنوان یک شاخه مسلمانان جدا شده از جبهه ملی همکاری می‌کردند. بعد از شروع نهضت امام، ایشان و بقیه همرزمانشان به صف مجاهدین خط امام پیوستند. شهید اسلامی عضو شورای مرکزی مؤتلفه شدند. مؤتلفه اسلامی به دستور امام و در منزل ایشان شکل گرفت. اینها از امام خواستند در صورت نبود ایشان، کسی رامعرفی کنند تا با ایشان هماهنگ باشد. امام پس از بررسی افراد مختلف در جواب فرمودند من به شهید بهشتی و شهید مطهری اطمینان دارم و آقای انواری و آقای مولایی. این چهار نفر بعنوان شورای فقهای مؤتلفه بودند.رابط اینها با بیت حضرت امام، خود حاج آقا مصطفی بود که به طور مستقیم توسط آقای عسگراولادی رابطه برقرار می‌شد که ایشان از جمله طلبه‌هایی بودند که با آقایان خرازی و استادی همدوره بودند و در درس خارج امام هم شرکت می‌کردند. شورای مرکزی حزب مؤتلفه مرکب از دوازده نفر بود که از سه گروه ترکیب شده بود.یکی فعالان مسجد شیخ علی مثل شهید صادق امانی، شهید اسلامی، مرحوم حاج حسین رحمانی و شهید سید اسدالله لاجوردی.یک گروه از مسجد امین‌الدوله بودند مثل آقای عسگراولادی و آقای حاج حبیب‌الله شفیق و توکلی و گروهی دیگر از مسجد اصفهانی‌ها مثل آقای میر محمد صادقی و آقای میر فندرسکی و مرحوم آقای بهادران. شهید اسلامی در جریان ترور حسنعلی منصور به دلیل فعالیت سیاسی، همراه دیگر اعضای مؤتلفه دستگیر شدند. ایشان دو سال در زندان بودند. بعد از آزادی همکاری خود را با مؤتلفه ادامه دادند. مدتی نیز با مجاهدین خلق همکاری کردند تا در سال 56 متوجه انحراف این گروه شدند و به آگاه‌سازی دوستان پرداختند. ایشان یکی از افراد هسته مرکزی مبارزات مردمی بعد از سال 56 بودند. انقلاب که پیروز شد ایشان در کمیته استقبال از امام بودند. سپس عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی شدند و مسئول امور استان‌های حزب. سپس از طرف شهید رجایی به‌عنوان وزیر بازرگانی معرفی شدند که بنی‌صدر قبول نکرد. نهایتاً به عنوان سرپرست و سپس معاون پارلمانی وزارت بازرگانی منصوب شدند. شهید اسلامی آدم عجیبی بود. نصفی از درآمدش را در راه خدا برای مبارزات می‌گذاشت و هیچ ابایی هم نداشت. مثلاً برای ختم حاج آقا مصطفی در مسجد ارک ایشان رفت از علما یکی یکی امضاء گرفت، بعد رفت کلانتری و گفت مسئولیتش با من. همان جلسه‌ای که در مسجد ارک آقای روحانی منبر رفتتند و لفظ امام را به کار بردند و ریختند و گرفتند و زدند. در راه امام یک آدم واقعاً جان باخته‌ای بود. ساواک هم دنبالش بود. یک کتابی هم چاپ شده با عنوان شهید صادق که اسناد مبارزاتی ایشان در ساواک است. ایشان اهل تشریفات نبود. با یک دوچرخه رفت و آمد می‌کرد. بعد هم که به وزارت رفت یک شورلت ایشان را می‌برد و می‌آورد. هیچ‌وقت برای خانواده استفاده نمی‌کرد. راننده فقط ایشان را می‌آورد و می‌برد. ما را هم اینطور تربیت کردند. برادر من از نردبان افتاده بود و دستش شکسته بود. من آن زمان در دادستانی بودم و یک ماشین پژو در اختیارم بود. مادرم گفتن: او را به دکتر ببر. گفتم: بیت‌المال است نمی‌برمش. من آدم خوبی نیستم که بخواهم جانماز آب بکشم، اما می‌خواهم بگویم این فرهنگ در خانواده ما بود. آن جلساتی که با شهید بهشتی داشتند و آقایان شفیق، رجایی، رفیق‌دوست، محمود کریمی، بادام‌چیان، فقیهی، مقصودی، رسایی و دکتر توحیدی بودند، گاهی جلسه‌شان منزل ما می‌افتاد. پس از آن بحث‌هایی که انجام می‌دادند، یک غذای مختصر ساده‌ای مثل نان و پنیر و گردو یا پنیر و سبزی با هم می‌خوردند و جلسه‌شان تمام می‌شد.
*شورای مرکزی حزب چگونه تشکیل شد و افراد براساس چه معیارهایی انتخاب شده بودند؟
**برای پاسخ این مطلب باید بازگردیم به آن گروهی که گفتند قبل از اتقلاب با هم ارتباط داشتند و هسته مرکزی مبارزات مردمی و راهپیمایی‌ها بودند. مثلاً مسئول انتظامات راهپیمایی‌ها ابوی ما بود. در خانه ما جلسه سرگروه‌ها تظاهرات شکل می‌گرفت. انتظامات 40 تا فرمانده داشت. مثلاً یکی از سرگروه‌های انتظامات راهپیمایی‌ها، شهید بروجردی بود. افراد دیگری مانند آقایان ذوالقدر و سعید حجاریان نیز بودند. اینها می‌آمدند و جلساتی در منزل ما تشکیل می‌دادند و تظاهرات را زیر نظر این مرکزیتی که عرض کردم اداره می‌کردند. یکی از تصمیماتی که گرفتند این بود که حزبی را تشکیل دهند. چون معلوم نبود که انقلاب پیروز بشود، برای اینکه ساواک حساس نشود اسمی برای تشکیلاتشان انتخاب نکردند. تمام اعلامیه‌هایی که زیرش نوشته می‌شد "زنده و برقرار باد حکومت عدل اسلامی"، مال این گروه است. بعد تصمیم گرفتند که به سه گروه تقسیم شوند تا اگر گروه اول لو رفت و دستگیر شد، گروه دوم بیاید و ادامه دهد، و اگر گروه دوم لو رفت، گروه سوم بیاید. آقای عسگراولادی مأمور شدند تا بروند خدمت حضرت امام در پاریس و با ایشان راجع به تشکیل حزب صحبت کنند. حالا این هم داستانش مفصل است اما در این حد می‌گویم که امام می‌فرماید:بمان با هم می‌رویم ایران.
وقتی که آمدند ایران، مجدداً راهپیمایی و نهایتاً در 22 بهمن که انقلاب پیروز می‌‌شود، دوباره اینها می‌روند پیش امام و می‌گویند قرار بود بیایید ایران درباره تشکیلات صحبت کنیم. امام می‌فرمایند، منعی ندارد شما حزب را ایجاد کنید. لذا آقای خامنه‌ای و آقای باهنر دو سه روزی آمدند منزل ما، زیرکرسی می‌نشستند و اساسنامه حزب را آنجا ‌نوشتند. حزب که اعلام شد، معرفی‌ها شروع شد. شهید بهشتی می‌خواستند از اقشار مختلف در این حزب حضور داشته باشند. مثلاً چون آقای موسوی‌اردبیلی پایگاهشان در مسجد امیرالمؤمنین خیابان کارگر شمالی بود و یک ارتباطی داشتند با بعضی از تیپ‌های مختلف دانشجویی وروشنفکر‌ مآب، این تیپها جذب بحث‌های ماتریالیست ایشان می‌شدند. ایشان بعضی را معرفی می کردند. چون خود شهید بهشتی هم با دانشجویانی مثل دکتر غفوری‌فرد، دکتر عباسپور و دیگران ارتباط داشت اینها را ایشان آورد. از طرفی هم با مؤتلفه‌ای‌ها ارتباط داشت و افرادی پیشنهاد می‌شدند.
*گویا گزینش خیلی خاصی نبوده است.
**نه عرض کردم. کاملاً توافقی بود. مثلاً یک لیست تهیه می‌کردیم می‌گفتیم 10 تا از اینها باشد، 10 تا از آنها. از اشخاصی مثل دکتر‌ آیت، دکتر‌ پیمان هم دعوت کردند. حتی از بنی‌صدر هم دعوت کردند. او گفت قطب‌زاده هست، من نمی‌آیم.بعضی‌ها نیامدند، بعضی‌ها یک جلسه آمدند. ترکیب خاصی که امروز ما حساب کنیم نبوده است. به این علت بود که اشخاص مختلفی آمدند. در نهایت رأی‌گیری کردند واین سی نفر انتخاب شدند.
*با توجه به اینکه شما در آن زمان در دادستانی فعال بودید، لطفاً مقداری در مورد جریان مقابل حزب و چگونگی شکل‌گیری آن توضیح بفرمایید.
**یک جریانی به نام جریان بنی‌صدر بود. علی‌رغم تذکرات و بیانات حضرت امام که به‌صورت سخنرانی و غیر صریح قبل از انتخابات بیان شده بود، که به کسانی رأی بدهید که بشناسید، از خارج نیامده باشند و غیره، مردم این پیام را متوجه نشدند. بنی صدر آمد و سوار بر موج شد و با سخنرانی‌ها و جاذبه‌هایی که داشت، نهایتاً موفق شد در انتخابات ریاست جمهوری پیروز شود. امام هم رأی مردم را تنفیذ کردند و با ملت حرکت کردند. شاید از این تعبیر قرآن استفاده کردند که خداوند به حضرت موسی‌(ع) خطاب می کنند: (( فما اعجلک عن قومک یا موسی)) (چرا از قومت جلوتر حرکت می‌کنی). چرا که امام خودشان با بنی‌صدر مخالف بودند لکن می‌خواستند مردم خود به این نتیجه برسند. روحانیت مبارز تهران هم همراه و همگام شد یا به‌دلیل مصلحت و یا از روی وظیفه مثل شهید محلاتی که از طرف امام مأمور شده بود تا با نزدیک شدن به بنی‌صدر تا آنجا که می‌شود اعمال او را کنترل کند. من کتابی نوشتم به نام (عدم انسجام ملی) که تحلیل جریان بنی‌صدر است و به این مسائل در آنجا اشاره شده است. بنی‌صدر یک دفتر هماهنگی با مردم داشت و یک دفتر ریاست جمهوری. گاردی هم ایجاد کرده بود به‌عنوان گارد ریاست جمهوری. گروهک‌ها با او خیلی هماهنگ بودند. مثل حزب رنجبران و سازمان مجاهدین‌خلق و در کل اکثریت قریب به‌اتفاق افرادی که در دفترش بودند، افراد شایسته‌ای نبودند و معمولاً سابقه‌دار بودند. روزنامه‌ای داشت به‌نام انقلاب اسلامی و در آن یادداشت‌هایی می‌نوشت با عنوان گزارش به مردم، به بهانه بیان خاطرات روزانه‌اش که بوسیله ‌آن جامعه را ملتهب می‌کرد. روزنامه‌های زیادی به این فضا دامن می‌دزند. شهید قدوسی من را خواستند و گفتند: امام فرموده‌اند این روزنامه‌ها را جمع کنید. من هم با چند شرط قبول کردم و اینها با حکم دادستانی جمع شدند. موضوع نخست وزیری هم یک موضوع اختلاف بود. چون مجلس و بنی‌صدر و حزب هر کدام یک نظر داشتند و رسیدن به وحدت خیلی سخت بود. تا اینکه شهید رجایی انتخاب شد. از طرفی در سال 59 جنگ شروع شد. بحث شکنجه زندانیان مطرح شد لذا به دستور امام گروهی برای بررسی شایعه شکنجه تشکیل شد که شهید محمد منتظری، آقای بشارتی، آقای دادگر و چند نفر دیگر عضو آن بودند. اینها هم پس از بررسی گفتتند، مسئله‌ای نبوده و یک تخلفات جزئی صورت گرفته که رسیدگی شد. موضوع دیگر ماجرای نوار آیت بود. یکی از منافقین از طرف بنی‌صدر مأمور می‌شود تا با شهید آیت صحبتی کند و مخفیانه صدای ایشان را ضبط می‌کند. پس از انجام این کار، بعضی قسمت‌های متن نوار موجود را سانسور کردند و با عنوان طرح توطئه توسط حسن آیت انتشار دادند. اینها یک سناریو علیه شهید آیت و حزب بود مبنی بر این که اینها چماقدارند، قدرت طلبند و .... موضوع دیگر غائله چهارده اسفند بود که در دانشگاه تهران رخ داد و هر کس ریش داشت و یا عضو کمیته و سپاه و حزب بود، می‌گرفتند و می‌زدند. البته قبل از آن هم بنی‌صدر در میدان شهدا و یا میدان آزادی مراسمی داشت که مثلاً روز عاشورا که جمعیت سوت و کف می‌زدند. مطلب دیگر اغتشاش گروهک‌های مسلحی بود که یا از پادگان‌ها اسلحه برداشته بودند و یا از خارج می‌آورند. بعنوان مثال: ما در گمرک فرودگاه مهرآباد یک محموله‌ای گرفتیم که برای بنی‌صدر آمده بود که در آن چند جعبه اسلحه کلاشینکف، کلت و مقداری صدا خفه‌کن بود.
*این واقعه برای چه زمانی است؟
**مربوط به قبل از درگیری‌ها است. این نشان‌دهنده برنامه‌مند بودن آنها در این زمینه بود. کسانی که از قبل از انقلاب عضو مجاهدین خلق(سازمان منافقین) بودند در بعضی از جلسات خصوصی‌شان در زندان‌ها گفته بودند که ما بالاخره روزی با این روحانیت جنگ می‌کنیم. در طول این مدت ظاهراً خود را همراه نشان دادند تا وقت آن برسد. موضوع دیگر رسیدن مناففین به بن‌بست بود که اعلام کردند وارد فاز نظامی می‌شوند. 15/3/60 توقیف روزنامه بنی‌صدر بود که انقلاب اسلامی نام داشت. 20/3/60 عزل بنی‌صدر از فرماندهی کل قوا توسط امام بود که یکی از عوامل اصلی آن تنش بوجود آمده بین ارتش و سپاه بود. 25/3/60 شهید بهشتی لایحه قصاص را تهیه و مطرح کرد که جبهه‌ملی عدم انسانی و اسلانی بودن این لایحه را مدعی شد. امام اطلاعیه‌ای مبنی بر ارتداد جبهه ملی صادر فرمودند، زیرا ایشان کسی که منکر یکی از ضروریات دین شود را کافر می‌دانستند. از طرفی به نهضت آزادی نیز اولتیماتوم دادند که اگر از اینها برائت نجویند آنها را هم مرتد اعلام خواهند کرد.29/3/60 طرح عدم کفایت سیاسی بنی‌صدر در مجلس مطرح شد. امام ملت را به آگاهی و هوشیاری دعوت کردند و فرمودند خبرهایی هست.30/3/60 پس از تصویب عدم کفایت سیاسی بنی‌صدر، از بعد از ظهر اغتشاشات و آتش زدنها در تهران شروع شد. بنی‌صدر در منزلی که متعلق به یکی از اقوامش در خیابان شریعتی بود پنهان شد. شهید قدوسی به ما گفتند: بروید و او را کنترل کنید. من گفتم: دستگیرش کنیم؟ ایشان فرمودند: نه امام فرموده‌اند تا مجلس او را عزل نکرده، اقدام نکنید و فقط مراقب او باشید. بعد سپاه از ما تحویل گرفت و او هم فرار کرد. اگر کسی واقعاً وقایع آن ایام را بررسی کند خواهد دید که با وجود این فضای ملتهب در جامعه و هدایتی که جبهه متحده ضده انقلاب از خارج می‌شد، امام چه رهبری مقتدرانه‌ای را انجام دادند. بحث کسالت و فوت امام و جانشینی ایشان برای بنی‌صدر مطرح بود، به همین علت بنی‌صدر دستور داد سران نظام را ترور کنند. حزب جمهوری روزهای یکشنبه جلساتی داشت هم برای شورای مرکزی و هم برای نمایندگان سه قوه. این جلسات مکرر به پا شده بود و مسئولیت تهیه کارت و دعوت از افراد بر عهده محمدرضا کلاهی عنصر نفوذی سازمان مجاهدین خلق(منافقین) بود. وی همه را برای جلسه هفتم تیر دعوت می‌کند و بر حضور آنها تأکید می‌کند. حتی شهید اسلامی را به اصرار به داخل جلسه فرستاده بود.
*اعضای حزب به چند دسته تقسیم می‌شدند و اختلاف آنها از کجا ناشی شد؟
**حزب سه گروه بودند که این دسته‌بندی تقریباً پس از هفتم تیر شکل گرفت. یکی جریان مبارزین قبل از انقلاب بودند. مثل مؤتلفه و اشخاصی چون آقایان عسگراولادی، بادامچیان و لاجوردی، حاج سعید‌ امانی و حائری زاده. گروه دیگر دانشجویان و روشنفکرانی بودند که سابقه مبارزه طولانی نداشتند، مثل آقایان میر‌حسین موسوی، محجوب، فرشاد مؤمنی، زورق و محمدرضا بهشتی. اینان کسانی بودند که در دو سه سال اخیر به انقلاب پیوسته بودند و اصلاً سنشان به مبارزان قدیمی نمی‌خورد. گروه سوم هم میانه‌رو بودند. اشخاصی مثل آقایان فرزاد‌ رهبری، شمسایی، حسین‌ سبحانی و میر‌محمدی و به تعبیر مقام معظم رهبری طایفه‌‌ی سوم. البته اختلافات از اول شکل گیری در حزب بود ولی زمینه بروز و ظهور نداشت. مثلاً پدر من نامه‌ای دارند که در آن نوشته‌اند: چون آقای میرحسین موسوی که سر دبیر روزنامه جمهوری اسلامی‌اند، مقالاتی راجع به مصدق و ملی‌گرایی می نویسند، این روزنامه ارگان حزب جمهوری اسلامی نیست و من به این دلیل استعفاء می‌دهم. اما چون در آن زمان درگیری اصلی با بنی صدر و منافقین بود، این مسائل پر‌رنگ نبود و شهید بهشتی سعی در اتحاد نیروها داشتند. اما پس از انفجار وقتی اولین کنگره حزب در جماران در اردوگاه شهید باهنر برگزار شد چون بعد از حادثه هفتم تیر بود، باز هم اختلافات خیلی قوی نبود ولی در کنگره دوم حزب که در مدرسه شهید مطهری برگزار شد، بدنه حزب را طرفداران نیروهای مبارز اصیل تشکیل می‌دادند. به نظر من آقای هاشمی رفسنجانی اینطور احساس کردند که اگر الآن رأی گیری کنند شورای مرکزی یک دست از این گروه می‌‌شود لذا پیشنهاد دادند که برای حفظ وحدت، همان شورای مرکزی سابق ابقا شود. یعنی رأی‌‌گیری که طبق روال باید انجام می‌شد، انجام نشد و این اختلافات بود تا سال 66 که حزب تعطیل شد و از جانب دیگر هم در نخست‌وزیری ادامه پیدا کرد.
*پیشنهاد آقای موسوی برای نخست‌وزیری به خصوص در دور دوم چه فراز و نشیب‌هایی به‌همراه داشت؟
**آقای خامنه‌ای که دور اول رئیس‌جمهور شدند، آقای ولایتی را مطرح کردند. آقای ولایتی رأی کافی نیاورد. سپس آقای میرسلیم مطرح شد و بعد از ایشان آقای موسوی. در دور دوم ریاست جمهوری آیت‌ا... خامنه‌ای، ایشان قصد شرکت نداشتند امام گفتند بر شما واجب است، نامزد ریاست جمهوری شوید. ایشان عرض می‌کنند: من به شرطی قبول می‌کنم که نخست‌وزیر جدید معرفی کنم و امام این شرط را پذیرفتند. آقا در فرودگاه مشهد به خبرنگاران گفتند: به زودی نخست‌وزیری جدید را معرفی می‌کنم. اما وقتی برگشتند تهران ایشان می‌روند خدمت امام و می‌گویند: اگر شما حکم بدهید من ایشان را قبول می‌کنم. امام قبول نمی‌کنند. آقا می‌گویند: فتوا بدهید من مقلد شما هستم و عمل می‌کنم. امام باز هم نمی‌پذیزند. به نقلی آقای خامنه‌ای می‌گویند: من نگران قیامت هستم. امام می‌فرمایند: به اجداد مطهرتان اقتدا کنید که دو نفر از آنها همین رویه را داشتند. لذا حجت بر آقا تمام شد و آقای موسوی را معرفی کردند.
*علت این تغییر نظر امام چه بود؟
**بخشی این علت را آقای محسن رضایی گفتند: که من دو بار وساطت آقای موسوی را نزد امام کردم. چرا که اگر ایشان عوض شود روحیه رزمنده‌ها ضعیف می‌شود. برای اینکه مقداری فضای آن ایام ملموس شود چند مثال عرض می‌کنم: در حوزه اقتصاد آقای عسگراولادی رفته بودند خدمت امام و از ایشان راهنمایی خواسته بودند، امام یک فرمول کلی می‌دهند و می‌فرمایند: هر کاری که مردم در توانشان است، خودشان انجام دهند و هر کاری که مردم نمی‌توانند، دولت انجام دهد و در سایر کارهای بینابین مشترک باشند. آقای عسکراولادی برای اجرای این امر با مخالفت دولت و اشخاصی چون آقایان میرحسین موسوی و بهزاد نبوی مواجه می‌شود. آقای بهزاد نبوی در آن زمان وزیر مشاور در امور اجرایی و رئیس بسیج اقتصادی بودند. مثلاً اعلام کردند خروج برنج از استان‌های شمالی ممنوع. هر کسی 10 کیلو برنج می‌آورد با او برخورد می‌کردند. می‌گفتتند: برنج باید در استان بماند. پس این دید بسته اقتصادی مربوط به آقای عسگراولادی نبود، این دید دولت و شخص آقای موسوی بود. در آن زمان مجلس از آقای عسگراولادی که وزیر بازرگانی بودند سؤال کردند که چرا 70 کشتی باری در اسکله‌ها متوقف است؟ من در آن زمان برای تحقیق به استان‌های جنوبی و جزیره قشم رفته بودم و خودم 70 کشتی را شمردم. ایران به خاطر اینکه ظرفیت کافی برای تخلیه نداشت، هزینه توقف برای تخلیه بار به اینها می‌پرداخت. ما با ارز حدود هفت تومان دفاع از کشور را آغاز کردیم و با این شرایط آقای عسگر‌اولادی با اعتبارات و فعالیتی که کرده بود، توانسته بود این مقدار کالا بیاورد تا ما در شرایط جنگی که هستیم، بتوانیم تأمین شویم چرا که تحریم هم بودیم و باید برای ادامه دفاع امکانات می‌داشتیم. من در جبهه با پسر آقای عسگراولادی همسنگر بودم. بنده خدا جرأت نمی‌کرد بگوید من پسر فلانیم. آقایان پرورش، ناطق‌نوری، عسگر‌اولادی، مرتضی نبوی، ولایتی و توکلی شده بودند انجمن اسلامی هیئت دولت آقای موسوی که می‌خواستند استعفا بدهند که امام نپذیرفتند. آقای عسگراولادی گفتند: به خاطر من فشار به مردم زیاد است، اجازه بدهید من بروم و امام اجازه دادند و فقط ایشان استعفاء داد.
مثال دیگر اینکه، روزنامه رسالت که چند فقیه آن را تأسیس کرده بودند و تلاش فراوانی در تقویت فضای مذهبی و اصولگرایی جامعه داشت، مقالاتی را با موضوع نقد بحث بودجه از آقای احمد‌ توکلی به چاپ می‌رساند. از طرف دولت رفتند و اعتراض کردند که اینها دارند اسناد محرمانه را غیررسمی پخش می‌کنند. لذا امام انتشار روزنامه رسالت را در جبهه ممنوع کردند تا مبادا روحیه رزمندگان آسیب ببیند. در مورد جریان مک فارلین وقتی که هشت نفر از نمایندگان اصولگرای مجلس از آقای ولایتی که عضو حزب هم بود، سؤال می‌کنند که داستان چه بوده و توضیح می خواهند، امام فرمودند: فاین تذهبون. آنها معروف شدند به اصحاب ثمانیه.
ما در چنین فضایی بودیم و دید حضرت امام هم این بود که آنچه که موضوع اصلی جامعه است یعنی جنگ، باید محور باشد و بقیه باید کنار برود. لذا پس از اینکه آقا به امر امام، آقای موسوی را به مجلس معرفی کردند، مجلس از امام کسب تکلیف کرد که وظیفه ما چیست؟ امام فرمودند: شما به تکلیف نمایندگی‌تان هر طور که اقتضا می‌کند عمل کنید. آقای آذری قمی مقالاتی را نوشتند تحت عنوان امر مولوی و ارشادی و منظورشان این بود که در اینجا نظر امام ارشادی بوده نه مولوی چون فرموده‌اند به خودتان واگذار است. افراد مختلف در مجلس استدلال‌هایی آوردند و سر‌انجام 99 نفر به نخست‌وزیری آقای موسوی رأی منفی دادند.
*لطفاً در مورد قضیه 99 نفر بیشتر توضیح دهید و اینکه علیرغم مخفی بودن رأی‌گیری چگونه اسامی آنها مطرح شد؟
**در مورد این قضیه خوب است از کسانی که در مجلس بودند بپرسید اما باید بگویم همانطور که می‌دانید طبق آیین‌نامه مجلس چند نوع رأی‌گیری کتبی وجود دارد. اول رأی علنی که کتبی می‌دهند و اسم در آن قید می‌شود. دوم رأی مخفی که رأی را در گلدان می‌اندازند ولی درج نمی‌کنند اما برای اینکه اختلاف نشود می‌گفتند، اسم یا شماره یا امضایتان را پای برگ رأی بنویسید تا یک نفر دو رأی نیاندازد. حالا اینکه آیا کسانی این اسامی را در آوردند و یا براساس نظرات افراد، رأی را حدس زدند، سؤالی همیشگی بوده است و یکی از کسانی که این سؤال را مطرح می‌کرد، آقای بادامچیان بود. ایشان می‌گفت: شما از کجا می‌دانید من رأی منفی داده‌ام، شاید من دستور امام را گوش داده و رأی مثبت داده باشم. آیا سندی دارید؟ پس از این قضیه با اعضای شورای مرکزی حزب و مؤتلفه خدمت آقا رسیدیم. در آن مجلس آقا فرمودند: اینها 99 نفر نبودند بلکه 100 نفر بودند. یعنی من هم جزء آنها هستم. سپس اختلاف بین انتخاب وزرا شروع شد. از جمله کسانی که آقا باوزارت آنها موافق نبودند، آقای بهزاد نبوی بود که آقای موسوی هم بر وزارت ایشان اصرار داشت و به آنجا کشیده شد که آقای موسوی قهر کرد. در نتیجه با اینکه امام هم در ابتدا با نخست‌وزیری آقای موسوی موافق نبودند اما به جامعه نگاه می‌کرند لذا اگر امام نخست‌وزیری ایشان را نمی‌پذیرفتند آیا حزب یا مجلس یا جبهه‌ها با آن فضایی که ترسیم شد، توانایی پذیرفتن این مطلب را داشتند.
*شما فضای جامعه و عملکرد پس از انتخابات ایشان را چطور می‌بینید؟ آیا هزینه‌ای که دادیم، دستاوردی هم داشت؟

**در مورد آقای موسوی، من کار عاقلانه‌ را برای ایشان در این می‌د‌یدم که ایشان بیاید تبریک بگوید و کنار برود. حالا تا روز اول و دوم هرچه شد یا حداکثر تا جمعه، ولی بعد از جمعه باید می‌آمد و می‌گفت چون رهبری گفته و چون قانون داریم ما به شورای نگهبان سپردیم تا ببینیم چه کار می‌کنند. این رأیی که داشت اگر هرچه زودتر این کار را می‌کرد، بیشتر می‌شد. می‌رفت دور آینده و دو دوره رئیس‌جمهور می‌شد. ایشان اصلاً عقل به خرج نداد و به تعبیر امام، گرک‌هایی که اطرافش بودند ایشان را آوردند در یک فضایی و سوارش شدند. فکر کردند حالا دیگر کار تمام شد! ما یک 7 تیر دادیم تا چهره لیبرالیسم و منافقین کشف شد. حالا با یک خسارتجانی و مالی محدود ماهیت اینها معلوم شد. سر جریان بنی‌صدر هم این‌طور شد. پدرم بازرگان را می‌شناخت ولی وقتی امام فرمودند که واجب است، بروید در حمایت از بازرگان تظاهرات و راهپیمایی کنید، گفتند چشم. از طرف حزب‌الله راهپیمایی به راه انداختند، تا وقتی برسد. آنجا که ولی‌شان چیزی را می‌گفت اطاعت می‌کردند، اینطور نبودند که اطاعت نکنند تا به این بحران الآن برسد. می‌خواهم بگویم اینها آن زمان هم مطرح بود و زمان می‌خواست تا ماهیتشان مشخص بشود. من در کتاب اپوزیسیون که نوشتم عرض کردم معیارهای شناخت احزاب چیست؟ 10 تا معیار دادم و در مورد منافقین مطالعه موردی کردم. اگر اینها موجب آگاه‌سازی شود مفید است. البته گفتار انسان باید محکم باشد و بتواند پایش بایستد و روز قیامت جواب دهد.
ایشان به نظر من الآن مقابل نظام ایستاده و پا جای پای بنی‌صدر گذاشته با این تفاوت که بنی‌صدر رئیس جمهور شد با یازده میلیوم رأی و ایشان 33 درصد رأی آورد و رئیس جمهور نشد و با آن بیانیه‌ها سقوط کرد. خیلی حیف بود برای خودش. یعنی من تعجب کردم از این سوابقش و این رفتارها و برنامه ‌های دوران نخست‌وزیری‌اش که حالا البته باید تقاص بی‌اخلاقی خود را پس بدهد. در این چند سال آقای خاتمی احساس خطر نکرد؟ ما در دستورات دینی خود به عنوان آثار وضعی اعمال داریم. بعضی از اعمال در دنیا یک آثار وضعی دارند. این دروغ‌ها و بعضی تهمت‌ها که به دولت زد آثار وضعی دارد.
*به نظر شما آیا اغتشاشات زمان بنی‌صدر با اغتشاشات بعد از انتخابات قابل قیاس است؟
**جریان اغتشاشگر بعد از انتخابات را می‌توان با جریان میلیشیای منافقین تطبیق داد، از آن رو که هر دو شورش کور بودند. هر دو جریان تشکیل شده بودند از مجموعه افرادی که پس از آموزش‌های لازم با تحریک عده‌ای از جوانان می‌خواستند اصل نظام را از بین ببرند. اگر بخواهیم سازمان مجاهدین انقلاب را با سازمان مجاهدین خلق مقایسه کنیم، به نظر من اینها با هم تفاوت‌هایی دارند. هم از لحاظ نیروی انسانی و هم از لحاظ شیوه و عملکرد. ولی شهید لاجوردی مجاهدین انقلاب را منافقین پس از انقلاب می‌دانند.
برای اثبات این مطلب بخشی از وصیت‌‌نامه ایشان را با هم می‌خوانیم:«خدایا تو شاهدی چندین بار به عناوین مختلف خطر منافقین انقلاب را (همان‌ها که التقاط به‌گونه منافقین خلق سراسر وجودشان را و همه ذهن و باورشان را پر کرده و همانا ریاکارانه برای رسیدن به مقصودشان دستمال ابریشمی بسیار بزرگ، به بزرگی مجمع‌الاضداد به‌دست گرفته‌اند؛ هم «رجایی» و «باهنر» را می‌کشند و هم به سوگشان می‌نشینند؛ هم با منافقین خلق پیوند تشکیلاتی و سپس.... ! برقرار می‌کنند هم آنان را دستگیر می‌کنند و هم برای آزادیشان و اعطای مقام و مسئولیت به آنان تلاش می‌کنند و از افشای ماهیت کثیف آنان سخت بیمناک می‌شوند. هم در مبارزه علیه آنان (و در حقیقت برای جلب رضایت مسئولین و نجات بنیادی آنان) خود را در صف منافق‌کشان جا می‌زنند و هم در حوزه‌های علمیه به فقه و فقاهت روی می‌آورند تا مسیر فقه را عوض کنند.) به مسئولین گوشزد کرده‌ام، ولی نمی‌دانم چرا ترتیب اثر نداده‌اند؟ گرچه نسبت به برخی تا اندازه‌ای می‌دانم چرا. به مسئولین بارها گفته‌ام که خطر اینان(منافقین انقلاب) به مراتب زیادتر از خطر منافقین‌خلق است. چرا که علاوه بر همه شیوه‌های منافقانه منافقین، سالوسانه در صف حزب اللهیان قرار گرفته و کم کم آنان را در صفوف آخرین و سپس به صف قاعدین و بازنشستگان سوقشان داده و صفوف مقدم را غاصبانه به تصرف خود درآورده‌اند. به‌گونه‌ای که عملاً عقل و اراده منفصل برخی تصمیم گیرندگان قرار گرفتند و در عزل و نصب‌ها و حفظ و ابقاءها دست به تخریب می‌زنند و اعمال قدرت می‌کنند.»
ایشان تعبیرشان این بود البته در آن زمان. چون الآن این‌ها سه گروه شدند و نمی‌توان همه را با یک چوب راند ولی چون ایشان منافق‌شناس خبره‌ای بودند، تحلیلشان این بود که مجاهدین پس از پیروزی انقلاب بشدت خطرناک هستند و مسئولین باید یک ضربه‌ای بخورند تا تازه بفهمند که این‌ها چه کسانی هستند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات