علی هاشمی
دکترای تخصصی مدیریت و عضو کمیسیون سیاسی، دفاعی و امنیتی مجمع تشخیص مصلحت نظام
ارائه مطلب در رابطه با ضرورت های برنامه ریزی راهبردی و نیز شیوه های تدوین و اجرای آن در محیط های امنیتی چندان تازگی ندارد. لذا بنده تلاش می کنم بخشی از مهم ترین ملاحظات پیرامون موضوع را مطرح کرده و زمینه های فکری برای بهبود تلاش های راهبردی در این زمینه را فراهم آورم. محور این مقاله بیشتر پیرامون ملاحظاتی است که از «درونی و جمعی» بودن ماهیت حرکت راهبردی در محیط های امنیتی ناشی می شوند. به جهت اهمیت مولفه های شناخت فردی (نظیر باور، تجربه و تعهد) و گروهی (نظیر اعتماد، حس سازی، مشارکت و انجام)، ملاحظات خود را ذیل تاکید «شناختی» ارائه خواهم کرد.
اهمیت ایجاد «نگرش» و «منش» راهبردی در مقابل «راهبردسازی» بر کسی پوشیده نیست.
متفکران کنونی علوم راهبردی بر این اجماع دارند که تفسیر راهبرد به عنوان «جهت دهنده هنجاری» یا «الزام آور» دیگر نه تنها کافی نیست، بلکه می تواند منشاء بسیاری از ناکارآمدی ها و ناکامی ها در تدبیر حرکت های راهبردی باشد، چرا که همین «الزام» و «اجبار»، منشاء بسیاری از «مانع تراشی ها» و «بی انگیزگی ها» است و از درونی شدن راهبردها جلوگیری می کند. نتیجه این اتفاق نیازی به بیان ندارد؛ راهبردی که در گروه مخاطب درونی نشود، هیچ گاه با کنترل های بیرونی و رسمی تماماً به اجرا در نخواهد آمد. این مساله در سازمان های امنیتی، نظامی و انتظامی ظهور دوچندان دارد، چرا که در این محیط ها نقش «افراد» و ملاحظات ادراکی و رفتاری ایشان در اخذ و اجرای تصمیمات بسیار پررنگ است. نمونه یی از این چالش در رابطه با چشم انداز امنیتی کشور مشهود است. تردیدی وجود ندارد که رهبر معظم انقلاب پیش و بیش از تدوین و ابلاغ چشم انداز 20ساله کشور و اجزای آن دغدغه چشم اندازسازی داشته اند. اگرچه نقش سند چشم انداز را نمی توان در ایجاد چشم انداز مشترک انکار کرد، اما باید تاکید داشت این نقش لازم است نه کافی. تاکید بنده چیزی بیشتر از فرهنگ سازی برای ترویج چشم انداز است. مقصود از چشم اندازسازی این است که مدل وضعیت مطلوب نظام امنیتی کشور باید با «مطلوب» ذی نفعان، نخبگان و زحمت کشان این عرصه تطابق داشته باشد، یا به بیانی با مطلوب ایشان تعامل کرده و به یک همگرایی در چشم اندازهای خرد و بخشی دامن زند؛ اتفاقی که هنوز پس از گذشت چندین سال از ابلاغ سند شاهد آن نبوده ایم. به همین دلیل ملاحظه مذکور از مهم ترین چالش های حرکت راهبردی کشور علی الخصوص در بخش امنیت است. ضروری است این چالش را به سطوح دیگر مولفه های راهبردی نیز تسری دهیم، چرا که این «درونی سازی» فراتر از چشم انداز، برای ادراک وضعیتی، دکترین، اهداف و راهبردها و سایر مولفه های راهبردی کشور نیز یک چالش اساسی است.
لازم است در ابتدا چارچوبی برای لایه بندی این مولفه های راهبردی ارائه شود. این چارچوب هرمی از لایه های معماری سازمانی براساس نگرش آقای زکمن الهام گرفته است.(نمودار شماره1)
در بالای هرم، مولفه های زمینه یی قرار می گیرند، که در کل بیانگر ادراک وضعیتی و دانش زمینه یی هستند. این سطوح از مولفه ها، محرک های حرکت راهبردی را مشخص کرده و به «چرایی» آن پاسخ می گویند. در سطح دوم، مولفه های مفهومی قرار می گیرند. این سطح، بیانگر عناصری است که به تبیین وضعیت مطلوب و مقصد حرکت راهبردی می پردازند. در این سطح به پرسش «چه» در رابطه با مقاصد راهبردی پاسخ گفته می شود. چشم انداز، آرمان و اهداف در این سطح قرار می گیرند. در سومین سطح، مولفه های منطقی قرار می گیرند. این مولفه ها به «چگونگی» حرکت راهبردی بین وضع موجود و مطلوب پاسخ می گویند؛ البته پاسخی انتزاعی و مستقل از دامنه. در کل سه سطح نخست سطوح تجریدی هستند و مولفه هایی را در خود جای می دهند که بیشتر ذهنی بوده و عمیقاً نیازمند «درونی» و «اجتماعی» شدن هستند. به همین دلیل بر این سه سطح تمرکز می شود. در سطوح زیرین که همگی اجرایی هستند و مبتنی بر دامنه مدل های محیطی، ابزاری و انتقالی توسعه می یابند که به ترتیب سوالات «چه کسی»، «با چه ابزاری» و «چه زمانی» را در رابطه با حرکت راهبردی پاسخ می گویند. مولفه های راهبردی این سطوح مواردی چون ساختار سازمانی، سامانه ها و فناوری ها و برنامه های کوتاه، میان و بلندمدت را شامل می شود. روشن است این مولفه ها به دلیل ماهیت اجرایی کمتر به «نهادینگی» و «اجتماعی شدن» نیاز داشته و می توانند از طریق ابلاغ و کنترل رسمی سطح مطلوبی از کارایی را فراهم آورند.
باید توجه داشت همه مولفه های سطوح تجریدی در یک سامانه مدیریت راهبردی باید براساس ملاحظات شناختی فراهم شوند. تنها در این صورت می توان امیدوار بود تدابیر راهبردی از یک خرد جمعی حکایت کرده و قلب ها و ذهن ها در جهت مطلوب همگرا شوند. در ادامه قصد دارم مولفه های شناختی در یک سامانه مدیریت راهبردی را برشمرم. پیش از آن تاکید می شود مبانی ذکرشده در گستره همه موضوعات و تدابیر راهبردی کشور قابل تامل است لیکن به جهت حضورم در بخش امنیت ضرورت این موارد را برای ساماندهی امنیتی و اطلاعاتی بیشتر می دانم؛ سامانه هایی که داده، ستانده و ماهیت رفتارهای آنها از جنس آگاهی، تفسیر و مشتقات و لوازم آنها است.
مولفه های مورد بحث براساس هرم راهبردی طبق نمودار زیر است. (نمودار شماره2)
مفهوم شناختی متناظر در سطح زمینه حس سازی است. حس سازی یک مولفه شناخت گروهی است و به مجموعه یی از اقدامات و شرایط اشاره دارد که افراد یک گروه را نسبت به وضعیت موجود خود و محیط پیرامونی آگاه می سازد؛ آگاهی واقع بینانه، تجربی و پیش رونده یی که در سطح گروه به یک درک مشترک تبدیل شده است. تاکید می شود این مولفه افراد یک گروه را در یک نقطه مشترک (یا حداقل متقارب) عزیمت قرار می دهد.
در رابطه با بخش امنیت، به جرات می توان عنوان کرد هنوز پاسخ مشترکی به این پرسش که «ما کجا هستیم» وجود ندارد. در رابطه با سایر بخش ها هم گمان نمی کنم چنین حس و درک مشترکی وجود داشته باشد. بدون حس سازی و فراهم آوردن این شناخت جمعی هیچ یک از تدابیر راهبردی ما از نفوذ کافی در بدنه جامعه و مجریان برخوردار نخواهد شد. چالش بسیار مهم کشور و علی الخصوص دستگاه های امنیتی در این رابطه این است که ادراک وضعیتی افراد عمدتاً ناشی از برداشت های ذهنی است و با واقعیت تفاوت بسیار دارد. البته منشاء بسیاری از واگرایی ها در تحلیل وضع موجود هم همین ذهنی گرایی است. این چالش اساسی بی تردید می تواند همواره ما را در یک پراکندگی نامبارک نگه داشته و موجب افتراق و واگرایی سایر تدابیر راهبردی باشد. منزل هایی که بر «پی» و «زمین» نامناسب بنا می شوند هیچ گاه استحکام نخواهند داشت.
در رابطه با سطح مفهوم مولفه شناخت جمعی چشم اندازسازی است، که مفهوم آن روشن تر است. پیشتر هم اشاره شد که اگر در مورد مقصد به یک توافق و تصویر مشترک نرسیم، هر کدام به سویی رفته و به تنهایی حتی قادر به دستیابی به مقاصد خرد و فردی هم نخواهیم بود. این تصویر باید آنقدر واضح، انگیزاننده و فراگیر باشد که هم افزایی را در گستره کشور به اوج برساند. البته باید به این نکته توجه اساسی کرد که نمی توان همه مقاصد را در کنار هم جمع کرد. هنر چشم اندازسازان این است که منافع فردی، سازمانی و ملی را هم راستا ساخته و بیشترین انطباق را بین آنها ایجاد کنند.
در آخرین سطح انتزاعی، مولفه شناختی دیگری قرار می گیرد که از آن به «دکترین پردازی» یاد می کنم. درباره این مولفه آخر باید توضیحات بیشتری ارائه شود، تا دچار خلط مطلب نشود.
در اینجا مقصود از دکترین، شعار، دستورالعمل، نظریه یا آموزه نیست. در واقع جوهر و مغز مفهوم دکترین در اینجا مدنظر است. این جوهر، فلسفه یی عملگرایانه است که نقش آفرینی برای حل یک مساله را هدایت می کند. با این تعبیر، ریشه دکترین در ذهن افراد قرار داشته و آموزه ها و نظریات، ساقه های این درخت هستند. مولفه های راهبردی سطح منطق را می توان برگ و میوه این درخت در نظر گرفت. با این بیان هدف از دکترین پردازی این است که فلسفه نقش پذیری افراد در فرآیند مدیریت راهبردی و نیز مسیر حرکت افراد را به سمت مقاصد بنمایانیم. بدون انجام این مهم، مسیر بین وضع موجود و مطلوب با گام ها و خواسته افراد تطابق نداشته و حرکت جمعی به سمت مقاصد میسر نخواهد شد. دستاورد دکترین پردازی شاهراهی را پیش رو قرار می دهد که برای افراد و بخش های مختلف باندهای عبوری متناسب با توان و ظرفیت شان فراهم می آورد. البته باید توجه داشت دکترین پردازی فرآیندی متعهد به خلاقیت و ابتکار جمعی است؛ و به این دلیل مانع ایجاد راه های خلاقانه و بهتر نخواهد بود.
برای باز کردن ملاحظات فوق به مجال بیشتری نیاز است. بنده در این مجال هدف خود را این قرار داده ام که ملاحظات فوق را مطرح ساخته و باب گفت وگو را باز کنم. متفکران علوم شناختی، نگرش راهبردی و مدیریت دانش، ابزارها و راهکارهایی را برای تحقق موارد سه گانه فوق مطرح ساخته اند که باید آنها را سنجید و به کار بست. همین مفاهیم به گونه های دیگر در دیگر حوزه های اندیشه نظیر «سازمان یادگیرنده» و «رفتار سازمانی» نیز مطرح می شود.
در انتها تاکید می کنم هر سه مولفه ذکرشده روندهایی مستمر، پویا و پیش رونده هستند که به طور دائم نگرش فردی، جمعی و ملی را در رابطه با حرکت راهبردی به سمت آرمان ها هم راستا می سازند. بنابراین می توان این دیدگاه را ضامنی برای حفظ پویایی فکری در جامعه به شمار آورد. جابه جایی هدف و مسیر در این رویکرد به سادگی میسر خواهد شد، به گونه یی که تغییرات کاملاً از اراده و بینش جمعی افراد یک جامعه برآمده و قائم بر افراد و نگرش های سلیقه یی نباشد.