رویدادهای اخیر در هندوراس و ایران، که دولت های منتخب مردم را در مقابل طرفداران دخالت نظامی و سیاسی غرب قرار داده، نشان از آن دارد که غرب برای سرنگون کردن این دولتها تلاش می کند. این سیاست در واقع بخشی از استراتژی بزرگتر کاخ سفید برای عقبنشاندن دولتها و نهضتهای مخالف امریکا محسوب می شود که در دوران جورجبوش برای اجرا بر روی آن توافق شد.
باراک اوباما نیز با اتخاذ شیوهای که یادآور سیاستهای جنگ سرد نوین رونالد ریگان است، بودجه نظامی را به شدت افزایش داده ، به گسترش واحدهای جنگی اقدام و مناطق جدیدی را برای دخالت نظامی انتخاب کرده است. از سوی دیگر اوباما از کودتای نظامی در مناطقی که به طور سنتی تحت کنترل امریکا بوده پشتیبانی کرده است اما سیاست وی برای عقب نشاندن دولتهای مخالف در موقعیت بینالمللی و داخلی متفاوتی صورت می گیرد.
در تشریح یکی از مهمترین نکات این موقعیت باید گفت که اوباما بر خلاف ریگان، با یک رکود عمیق اقتصادی، کسری مالی و تجاری عظیم، کاهش نقش امریکا در اقتصاد جهانی و از دست دادن سلطه سیاسی در بسیاری از مناطق از جمله امریکای لاتین، خاورمیانه و آسیایشرقی مواجه است.
در حالی که ریگان با رژیم کمونیستی در حال انقراض اتحاد شوروی سر شاخ بود، اکنون اوباما با یک مخالفت فزاینده جهانی شامل دولتها و جنبشهای مذهبی و حتی غیرمذهبی، ناسیونالیسم، اندیشه های لیبرال دموکرات و سوسیالیسم منتخب مردم مواجه است که بر مبارزات داخلی خود متکی هستند.
استراتژی اوباما از همان مواضع اولیهاش با تأکید بر سلطه مجدد امریکا بر خاورمیانه، برنامه افزایش حضور نظامی در افغانستان و گسترش میلیتاریسم نظامی در پاکستان و بیثبات کردن دولتها از طریق دخالت عمیق طرفداران خود در ایران و هندوراس مشهود بود.
در افغانستان، اوباما نیروهای نظامی امریکا را بیش از دو برابر کرده و تعداد آنها را افزایش داده است. در اوایل ژوئیه2009، فرماندهان نظامی او دست به بزرگترین تهاجم نظامی در عرض دهها سال گذشته در استان جنوبی هلمند افغانستان زدند تا مقاومت و حاکمیت مردمان محلی را نابود کنند.
در پاکستان نیز، مثلث اوباما- هیلاری کلینتون (وزیر امور خارجه امریکا)- ریچاردهالبروک (نماینده امریکا در مسائل افغانستان و پاکستان) توانست با موفقیت، حداکثر فشار را بر دولت زرداری وارد آورد و آن را وادار به انجام یک حمله نظامی بزرگ در مناطق مرزی شمال غرب پاکستان کند. در عین حال هواپیماهای امریکا و کماندوهای نیروهای ویژه، به طور روزمره، روستاها را بمباران کرده و به رهبران محلی پشتون، که مظنون به حمایت از طالبان هستند، حمله میبرند.
همچنین در عراق، استراتژیست های امریکا با دست زدن به یک بازی جدید در حال تغییر نقشه شهر بغداد هستند تا نشان دهد که پایگاههای نظامی امریکا در شهر بغداد واقع نیستند و این کار خود را باز گرداندن نظامیان به پادگانها جلوه دهند. سرمایهگذاری چندین میلیارد دلاری دولت اوباما در تأسیس زیرساختهای نظامی بلند مدت و گسترده ازجمله ساخت پایگاهها، فرودگاهها و مجموعههای نظامی دیگر نشانگر برنامه امریکا برای حضور دائمی در عراق است و نه وفاداری به وعده خود برای خروج نظامیان طبق برنامهای مدون.
ایران و هندوراس؛ تلاش برای پیشبرد یک عملیات مخفی
از سوی دیگر در حالی که اجرای یک انتخابات که نتیجه آن با انتخاب نامزدهای دستنشانده و از پیش تضمین شده، به یک هنجار در افغانستان و عراق تبدیل شده و حضور نظامیان امریکا در این دوکشور اقدامات استعماری را تضمین کرده اما در ایران و هندوراس اوضاع فرق می کند. واشنگتن در ایران و هندوراس متوسل به اجرای عملیات مخفی شده تا رؤسایجمهور این کشورها را -که در مقابل سیاست اوباما و عقبنشینی در مقابل امریکا مقاومت میکنند- دچار بیثباتی کند و یا به کلی سرنگون نماید.
عملیات سری و نه چندان مرئی در ایران در به چالش کشیدن نتیجه یک انتخابات زمانی تجلی یافت که با تظاهرات خیابانی به دور محور این ادعا دنبال شد که پیروزی رئیسجمهور ضدامپریالیست محمود احمدینژاد حاصل تقلب در انتخابات است .
رسانههای جمعی غربی نیز در طول تبلیغات انتخاباتی نقش عمدهای بازی کردند و منحصراً در یک اقدام مشخص پوشش مثبتی به کاندیداهای مخالف دولت و پوشش منفی به رئیسجمهور حاکم دادند. این رسانههای جمعی یکسره به پخش اخبار و تبلیغات به نفع تظاهرات مخالفان پرداختند و دست به پخش اخبار گزینهای و صحنههایی زدند که انتخابات و مقامات منتخب را غیرقانونی جلوه میداد و با این کار اتهام «تقلب» را بازتاب میدادند.
این اقدامات تبلیغاتی بود که امریکا با هدف بیثبات سازی ایران اجرا کرد و چنان پرحجم بود که حتی در میان بخشی از گروههایی که «چپ» نامیده میشدند بازتاب مثبتی داشت. اما این گروهها، این واقعیت را نادیده گرفتند که امریکا بودجه عظیمی برای گروههایی که در خیابانها تظاهرات میکردند و سیاستمدارانی که پشت این قضایا بودند تخصیص داده و آنها را هماهنگ کرده است.
همچنین خبرنگاران آزاد نو محافظهکار، و یا چپ دائمالسفر، مانند ریس ارلیک نیز از دیدگاه خود درباره این فعالیتهای بیثباتساز امریکا به عنوان جنبش دموکراتیک مردم علیه تقلب در انتخابات دفاع کردند.
رهبران سیاسی و تحسینکنندگان امریکایی این پروژه بیثبات سازی، در ارائه پاسخ به چند سؤال در این باره ناتوان ماندند:
در وهله نخست آنها از پاسخ به این واقعیت فرو ماندند که چند هفته پیش از انتخابات، تحقیق موشکافانه ای که توسط دو مؤسسه آمارگیر و محقق امریکایی انجام شده بود، نشان میداد که نتیجه انتخابات، حتی در استانهای متعلق به قومیتها که اپوزیسیون مدعی تقلب در آنها بود، با نتیجه حاصل از رأی گیری بسیار نزدیک بود.
دوم آنکه هیچ یک از منتقدان 400میلیون دلاری که دولت بوش به تأمین هزینه «تغییر رژیم »، بیثابتسازی و عملیات برون مرزی تروریستی اختصاص داده بود را مورد بحث قرار ندادند. بسیاری از افراد و NGOهای جامعهمدنی که در تظاهرات ها شرکت داشتند از بنیادها و NGOهای امریکا پول دریافت داشته بودند.
سوم آنکه اتهام تقلب در انتخابات بعد از شمارش آرا اعلام شد و در تمام ایام قبل از روز اخذ رأی، بخصوص زمانی که اپوزیسیون اعتقاد داشت که در انتخابات پیروز خواهد شد، نه دانشجویان معترض و نه رسانههای جمعی غربی و نه خبرنگاران آزاد، هیچ کدام، از قریبالوقوع بودن تقلب چیزی نگفتند. در سراسر روز اخذ رأی، که با حضور ناظران احزاب مخالف بر سر یکایک صندوقها انجام شد، هیچ گزارشی مبنی بر مزاحمت برای رأیدهندگان یا ارتکاب به تقلب توسط هیچ رسانه، هیچ ناظر بینالمللی و یا پشتیبانان چپگرای اپوزیسیون مطرح نشد.
ناظران احزاب مخالف بر شمارش آراء نظارت داشتند و در واقع، به استثنای یک ادعای مشکوک توسط خبرنگار آزاد «ریس ارلیک»، هیچ رسانه جهانی ادعایی مبنی بر پر کردن صندوقها از آرا گزارش نداد. حتی ادعاهای ارلیک نیز، به اقرار خودش، متکی به «اظهاراتی لطیفهگونه » از طرف منابع ناشناس در میان آشنایانش در اپوزیسیون بوده است.
چهارمین مسئله نیز آن است که در طول یک هفته تظاهرات در تهران، رهبران امریکا، اتحادیه اروپا و اسرائیل اعتبار نتیجه انتخابات را زیر سوال نبردند. در عوض، آنها فقط برخورد با تظاهراتکنندگان را محکوم کردند. واضح است که سفارتخانههای آنها کاملاً مطلع و منابع اطلاعاتی آنان ارزیابی دقیقتر و نظام یافتهتری در مقایسه با تبلیغات رسانههای جمعی در مورد آرا و ترجیحات رأیدهندگان ایرانی ارائه داده بودند. اپوزیسیون ایرانی مورد حمایت امریکا قرار بود عملیات بیثبات سازی را در انتخابات و خیابانهای ایران، تا حد ممکن انجام دهد.
هدف از عملیات بیثبات سازی، عقب راندن نفوذ ایران در خاورمیانه، تحلیل بردن مخالفت ایران با دخالت نظامی امریکا در خلیج فارس و اشغال عراق و بالاتر از همه چالش ایران با قدرت نظامی اسرائیل در منطقه بود. تبلیغات و سیاست ضد ایرانی سالهاست که به طور روزمره از جانب نهاد امریکایی طرفدار قدرت یافتن اسرائیل در حال انجام است. این نهاد مرکب از 51رئیس سازمانهای عمده یهودی امریکا، با بیش از یک میلیون عضو و چند هزار کارمند تمام وقت، چندین سرمقالهنویس و مفسر خبر که بر صفحات نشریات با نفوذ واشنگتنپست، والاستریت ژورنال ، نیویورکتایمز و همچنین مطبوعات دیگر سلطه میرانند، می باشد.
از سوی دیگر قرار بود واشنگتن با به قدرت رسیدن مخالفین، آنها را در جهت حرکت به طرف اتحاد با متفقین استراتژیک امریکا زیر فشار قرار دهد. بر اساس این برنامه آنها سپس، سیاست خود را با سیاست امریکا و منافع استعماری اسرائیل تطبیق داده، حمایت از سوریه، حزبالله، حماس، ونزوئلا و مقاومت عراق را قطع کرده و رژیمهای دستنشانده سعودی، عراق، اردن و مصر را در آغوش بگیرند. به عبارت دیگر، سیاست عقبراندن ایران به نحوی طراحی شده بود که این کشور را به اتحادیه سیاسی دوران پیش از سال 1979 (پیش از انقلاب سال 1357) باز گرداند.
تحمیل رژیمهای دستنشانده
سیاست عقب نشاندن رژیمهای منتخب و منتقد و تحمیل رژیمهای دستنشانده مطیع به کشورها در موردی دیگر در کودتای نظامی اخیر در هندوراس تجلی یافته است. استفاده از فرماندهی عالی در ارتش هندوراس و پیوندهای دیرپای واشنگتن با الیگارشی محلی، که کنترل کنگره و دیوان عالی کشور را در اختیار دارد، این فرایند را تسهیل نموده و دیگر نیازی به دخالت مستقیم امریکا نخواهد بود- همانگونه که این امر در مورد کودتاهای اخیر دیگر هم صادق است.
برعکس مورد هائیتی، که تفنگداران نیروی دریایی امریکا، فقط یک دهه قبل، برای سرنگون کردن رئیسجمهور منتخب «برنارد آریستید » در آن دخالت کردند، و همچنین حمایت آشکار از کودتا علیه رئیسجمهور «هوگو چاوز» در سال 2002 و در موردی اخیر، که در سپتامبر 2008 کودتایی را علیه رئیسجمهور منتخب بولیوی، «اوو مورالس»، تأمین بودجه و سرهمبندی کردند، شیوه دخالت در هندوراس چندان واضح نبود و این واقعیت به آنها اجازه داد تا به نحوی قابل باور آن را انکار کنند.
کودتای مورد حمایت امریکا در هندوراس از سوی دیگر نشان داد که بر خلاف سالهای دهه 1980 که رئیسجمهور رونالد ریگان به گرانادا و رئیسجمهور جورج بوش (پدر) به پاناما حمله کرد، اوضاع و شکل سیاسی امریکای لاتین (و سایر نقاط جهان) به نحوی اساسی تغییر کرده است.
تلاشی برای بیثباتسازی
از سوی دیگر باید گفت کودتای هندوراس و تلاشهای بیثبات سازی در ایران که توسط امریکا تأمین مالی شده دارای نقاط اشتراک زیادی هستند. هر دو این اقدامات علیه فرایندهای دموکراتیکی انجام شدند که طی آن، منتقدین سیاستهای امریکا، نیروهای اجتماعی طرفدار امریکا را شکست دادند.
در حقیقت مجریان سیاست عقبنشاندن اوباما در پی پیاده کردن سیاستی بر آمدند تا تلاش نخبگان را برای تصرف قدرت، مشروعیت بخشند. این نخبگان در ایران روحانیون مخالف بودند و در هندوراس ژنرالها و الیگارشی آن کشور.
همچنین در هر دو کشور هندوراس و ایران، اهداف سیاست خارجی واشنگتن یکسان بود: یعنی «عقبراندن» رژیمهایی که رهبران آنها قیمومت امریکا را رد کردند.
در خاورمیانه نیز، بیثبات کردن نظام ایران توسط اوباما برای این است که سوریه و سایر منتقدان سیاست امپریالیستی امریکا را مرعوب نماید و به اسرائیل (و نهادهای قدرت صهیونیستی در امریکا) اطمینان دهد که ایران در صدر لیست برنامه «عقبرانی» امریکا قرار دارد.
سیاستهای «عقبرانی» اوباما، از لحاظ بسیاری از جوانب مهم آن، مشابه اقدامات رئیسجمهور «رونالد ریگان» (89 ـ 1981) است. ریاستجمهوری اوباما، درست مانند ریاست جمهوری ریگان، درست در زمان عقبنشینی، افول قدرت و بالا گرفتن سیاستهای ضد امپریالیستی اتفاق میافتد.
همچنین سیاستهای اوباما برای «عقب نشاندن» مخالفین نمیتواند از سیاست اقتصادی «چماق بزرگ» برای جلب حمایت رژیمهای موجود در خاورمیانه و آسیا استفاده کند. بر خلاف ریگان، اوباما نمیتواند هویج اقتصادی را با چماق نظامی ترکیب کند. اوباما باید به استفاده از نظامیگری پرهزینه و کمتر مؤثر اتکا کند، آن هم در زمانی که سایر کشورهای جهان نه علاقه و نه اراده لازم برای استفاده از نیروهای نظامی در منطقهای دارند که نه تنها اهمیت اقتصادی زیادی ندارد بلکه کشورها به سادگی میتوانند با امضای توافقنامههای اقتصادی به آن بازارها دسترسی پیدا کنند.
در اینجا باید گفت که استراتژی جهانی عقبرانی اوباما، همچون بومرنگ کمانه کرده، حتی در همان مراحل اولیه اجرایش، به سوی خود او بر گشته است. در افغانستان لشگرکشی عظیم و تهاجم تودهای به نقاط قوت طالبان به هیچ پیروزی نظامی و حتی مقابله نظامی منجر نشده است. طالبان دست از مقابله کشیده با جمعیت محلی قاطی شده و انتظار میرود که به جنگی مطول و نامتمرکز و درگیریهای کوچک فرسایشی دست زند که هدف آن گرفتار نمودن چند هزار نیرو در دریایی از افغانهای مخاصم، تحلیل بردن اقتصاد امریکا و افزایش تلفات است که هیچ نتیجهای نداشته و نهایتاً صبر و تحمل مردم امریکا را که اکنون در گرداب بیکاری فرو رفته و سطح زندگی آن به سرعت در حال سقوط است، به آزمایش گذارده و آنها را به ستوه آورد.
آنچه که مشاوران سیاست خارجی اوباما قادر به درک آن نیستند این است که آنها دیگر نمیتوانند هیکل «خپل و گنده» خود را از نو جمع و جور کنند، اینکه آنها دیگر نمیتوانند به ایام ریگان، بمباران یکجانبه عراق، یوگسلاوی و سومالی و غارت امریکای لاتین در زمان (ریاستجمهوری) کلینتون باز گردند.
هیچ منطقه، اتحادیه و یا کشور مهمی از امریکا در اشغال مسلحانه و استعماری کشورهای حاشیهای مانند افغانستان و پاکستان و یا حتی کشورهای مهمی مانند ایران پیروی نخواهد کرد؛ حتی اگر آنها به تحریم اقتصادی، جنگهای تبلیغاتی و تلاشهای بیثباتسازی امریکا علیه ایران بپیوندند.
هیچ کشور امریکای لاتین دیگر هیچ کودتای نظامی امریکا علیه یک رئیسجمهور منتخب، حتی رژیمهای پوپولیست ملی را، که از خطوط سیاسی و اقتصادی امریکا عدول کنند، نمیپذیرد. وحشت فراوان و تنفر و انزجار از کودتاهای مورد حمایت امریکا از خاطرات طبقاتی و سیاسی امریکای لاتین سرچشمه میگیرد که کابوسهای زمان دیکتاتورهای نظامی مورد حمایت امریکا را به یاد میآورند.
تهاجم نظامی اوباما، استراتژی «عقبرانی» او برای بازیابی مجدد قدرت امپراتوری امریکا، افول جمهوری امریکا را تشدید کرده است. انزوای دولت او به طور فزایندهای از اتکای او به طرفداران سفت و سخت اسرائیل مشهود است که کابینه او و کنگره را پر کردهاند و همچنین از اتکای او به کارشناس طرفدار اسرائیل در رسانههای جمعی معلوم است که استراتژی «عقب راندن» را با اشغال سرزمین فلسطین توسط اسرائیل و تهدید نظامی ایران مترادف میدانند.
استراتژی «عقب نشاندن» کمانه کرده است، اوباما، بجای اینکه جایگاه امپراتوری را از نو تصرف کند، امریکا، و به همراه آن، مردم امریکا را در گرداب فقر بینوایی و بیثباتی فرو برده است.