او، که حداقل دو نسل از ایرانیان آن را به یاد دارند، به هنگام مرگ، با بیست و چند کیلو وزن، پوستی بود بر استخوان ... سرطان غدد لنفاوی، شاه را به تحلیل برده بود.(ص29)
و چه تشابه شگفتی بین سرنوشت و پایان پسر و پدر وجود داشت که هر دو در یک قاره، آفریقا و هر دو در حضیض و هر دو در غربت و هر دو در تنهایی جان و جهان را به جهان آفرین تسلیم کردند و از خود یاد و خاطرهای برجای گذاشتند که میتواند و باید عبرتآموز همه کسانی باشد که تا در مسند قدرت استوارند، چنان از بازیهای روزگار غافل و بری هستند که گویی عمرشان و قدرتشان ابدی و ازلی است.(ص30)
من اوج آن مرد را که در پاسارگاد در کنار آن ساختمان سنگی بازمانده از سالهای هخامنشی، محکم و استوار گفت: «کوروش آسوده بخواب که ما بیداریم...» را دیدهام و نیز ذلت و تنهایی او را در غربت مراکش و باهاماس و مکزیک و در لحظه تمامیت سقوط و حضیض آن در قاهره.(ص31)
مادرم نیز از خانوادههای دریابیگی و قطبی است و اساساً راهیابی من به دربار و ورود به حلقه نزدیکان شاه و شهبانو ابتدا به سبب خویشاوندی مادرم با شهبانو فرح بود، بدین ترتیب که مادرم با فرح دختر خاله بود.(ص33)
پدرم شادروان محمدعلیمسعود انصاری، همانطور که گفتم، دیپلمات بود و سالها در این کشور و آن کشور به سفارت و یا مقامات دیگر میرفت... بدین ترتیب که مرا از همان سنین کودکی به پدربزرگ مادریم - مرحوم جواد دریابیگی- و مادر بزرگم- خانم فاطمه قطبی- که خاله خانم فرح دیبا و شهبانوی بعدی بود- سپردند. در حقیقت من در خانه پدربزرگ و مادربزرگ زندگی میکردم تا بزرگ شدم... (ص37)
... در سال 1355 یعنی دو سال قبل از انقلاب بود. یک روز علیاحضرت به عیادت به خانه ما آمد. مرحوم دریابیگی در حالتی بود که میتوان گفت در یک قدمی مرگ قرار داشت... رو به شهبانو کرد و گفت: هویدا مملکت را از بین برده، اینها پایههای مملکت را خراب کردهاند... شهبانو دفاع میکرد و ضمن اینکه میگفت شما بیمار هستید و به خودتان فشار نیاورید، اضافه کرد که این طورها که شما فکر میکنید نیست، همه چیز درست است و کارها خوب پیش میرود و چیزی هم از مملکت خراب نشده تا چه برسد به پایههایش.(ص42)
... در سفر شاه به فرانسه دوشیزه فرح دیبا که در آن موقع در پاریس درس آرشیتکت میخواند، وسیله اردشیر زاهدی و شهناز و با تمهید مقدماتی به شاه معرفی و مورد پسند قرار گرفت... (ص43)
... یکی دو سال که از ازدواج آنها گذشت پای من هم که نوجوانی بودم و خصوصیات اخلاقی خودم را داشتم به دربار باز شد و مخصوصاً تابستانها شاه و شهبانو به قصر تابستانیشان در نوشهر میرفتند. یکی از کسانی را که حتماً با خود میبردند من بودم. در حقیقت من تنها خویشاوند مادری فرح بودم که در جمع یاران نزدیک خانواده سلطنتی بودم... (ص44)
در سالهای قدرت شاه نام بعضی از افراد به عنوان آدمهای درباری زیاد شنیده میشد و در اخبار و روزنامهها میآمد. اینها افرادی بودند که سمت رسمی داشتند و صاحب مقامات مملکتی بودند که به لحاظ شغلشان با شاه در ارتباط بودند... (ص45)
... اما ارتباط اینها و ملاقاتها و دیدارهایشان صرفاً در چهارچوب برنامهریزیهای تشریفاتی و ساعات معینی که برای آنها تعیین میشد صورت میگرفت و جز این اوقات دیگر با دربار و فضای آن ارتباطی نداشتند... در مقابل این افراد کسان دیگری بودند که از نظر اهمیت شغلی در مراتب پائینتری قرار داشتند اما اینها از دوستان نزدیک شاه به شمار میرفتند... البته این آدمهایی که در حلقه روابط شخصی و در جمع یاران خصوصی شاه و فرح قرار میگرفتند، در نظر زعمای قوم و مقامات درجه اول که از این روابط آگاه بودند دارای منزلت و موقعیت خاص میشدند و حرفشان بسیار خریدار داشت... (ص46)
... نزدیکان خانواده سلطنتی و مشخصاً شاه و شهبانو، که من از آن اطلاع داشتم و خود من هم یکی از آنها بودم، به دو دسته تقسیم میشوند: یکی محارم سیاسی و دیگری یاران بزم و مهمانیها و مجالس بسیار خصوصی. گروه دوم بیشتر به وسیله و بر اثر آشنایی با شهبانو به دربار راه پیدا کرده بودند... (ص47)
... برادران رشیدیان از عوامل انگلیس در ایران بودند و در سالهای حکومت مصدق نیز نقش مخالف نهضت ملی را داشتند و از جمله کسانی بودند که در کودتای 28 مرداد به سپهبد زاهدی کمک کردند و از عوامل مهم سقوط مصدق به شمار میرفتند. برادران رشیدیان در سالهای رونق اقتصادی به کار بانکداری مشغول بودند و بانک تعاونی و توزیع را تأسیس کرده بودند... (ص48)
... «فلیکس آقایان» رئیس فدراسیون اسکی و یکی از دوستان نزدیک شاه، در کار واردات شکر دست داشت و وزارت بازرگانی هم طبعاً به علت موقعیتی که داشت همراهیهای لازم را با او میکرد و سالها واردات شکر به کشور با نظر و به دست «آقایان» صورت میگرفت...... پرویز بوشهری (شوهر سوم اشرف) میل کرد در این کار هم وارد شود، اما به سد فلیکس آقایان برخورد... در این کار شاپور رپورتر نیز با او همراه بود و بدین ترتیب دو فرد با نفوذ از حلقه دوستان خصوصی دربار شاخ به شاخ شدند. در آن هنگام مهدوی وزیر بازرگانی بود و ماحصل مبارزه این دو نفر این شد که بعضی از اسرار پشت پرده مربوط به واردات شکر از پرده بیرون افتاد و کار به بازرسی و تهیه گزارش رسید... اما چون کسی زورش به فلیکس آقایان و پرویز بوشهری، که عاملان اصلی بخور بخور بودند نمیرسید، دو تن از معاونین وزارت بازرگانی را دراز کردند و از کار برکنار کردند... (ص49)
... منظور اینکه درگیری دو تن از افراد با نفوذ دوستان حلقه خصوصی شاه و فرح پیامدهایی به دنبال داشت که در آن روزها مردم نمیدانستند منشأ این خبرها و حوادث در کجاست.(ص50)
... تا علم زنده بود و وزارت دربار را به عهده داشت، چندان موافقتی با راه و رسم شهبانو نداشت. اساساً تربیت و روحیه سنتی علم با شیوه زندگی مدرن (نوگرا) و شبه روشنفکری فرح فرق داشت... (ص53)
... برای ایفای نقش رهبری حزب اقلیت، یعنی حزب مردم، در مواقع لازم از او (یحیی عدل) استفاده میشد و تا زمان دبیر کلی مهندس عامری در حزب مردم پروفسور عدل معمولاً یک ژوکر حزبی به حساب میآمد و سابقه امر به زمانی بر میگشت که علم از رهبری «حزب مردم» که خود آن را در برابر «حزب ملیون» دکتر اقبال تأسیس کرده بود، کنار رفت و شاه پروفسور عدل را برای خالی نبودن عریضه به دبیر کلی حزب مردم انتخاب کرد تا ظاهر حزببازی در قالب حزب اقلیت و اکثریت حفظ شود... (ص55)
... علی پهلوی، پسر علیرضا پهلوی، که در سقوط مشکوک هواپیما کشته شد، با کتی عدل مناسباتی داشت و هر دو مذهبی شده بودند. علی، که شایعات مربوط به مرگ مشکوک پدرش او را ناسازگار با محیط دربار بار آورده بود... به مذهب... گرایش یافت. کتی عدل هم تحت تاثیر شوهرش حجت فرزند سرلشکر حجت به خواست خدا سخت مذهبی شده بود. البته وی قبل از ازدواج در سانحه سقوط از کوه فلج شده بود و به همین سبب پس از ازدواج سخت دلبسته و پیرو شوهرش، که دارای اعتقادات سخت مذهبی بود، شد. به هر حال سرانجام کتی به اتفاق حجت تصمیم به تشکیل یک گروه برای مبارزه مسلحانه گرفتند و اسلحهای تهیه کردند و در اطراف قزوین به کوه زدند و مثل چریکها در غار زندگی میکردند حجت در یک درگیری مسلحانه در تهران کشته شد. کتی نیز در درگیری مسلحانه با ژاندارمها که برای دستگیری او به غار حمله کردند کشته شد. علی نیز دستگیر شد و به دستور شاه به زندان افتاد... (ص56)
... یکی از نزدیکترین دوستان شاه را باید همین امیرهوشنگ دولو دانست که معروف بود در معاملات قاچاق تریاک و خاویار و خیلی کارهای دیگر دست دارد... آن طور که گفته میشد وسایل بزم و زنبازی شاه را فراهم میکرد. دولو مخصوصاً در سفرهای زمستانی شاه به سن موریتس سویس همراه همیشگی بود و هر جا هم که میرفت بساط تریاک و منقل او به راه بود و یک بار هم در فرودگاه زوریخ نزدیک بود به اتهام قاچاق تریاک دستگیرش کنند که شاه شخصاً او را با خود به داخل هواپیما برد و غائله موقتاً خوابید، اما خبر آن درز پیدا کرد و بالاخره به دستور شاه و از طریق دیپلماتیک اقدام گردید و پرونده مختومه شد. دولو به علت نزدیکیاش به شاه یکی از با نفوذترین آدمها به شمار میرفت و با وجودی که هیچ وقت شغل رسمی و طراز اولی نداشت و در ظاهر حکم پیشخدمتی شاه را داشت، با این همه از هر وزیر و وکیلی نفوذش بیشتر بود... (ص57)
ابوالفتح محوی ... ساکن سویس بود... وی دلال اسلحه بود و از همین راه ثروت کلانی به دست آورد. گفتنی اینکه در سالهایی که درآمد نفت سیلآسا به کشور سرازیر شد و بخش مهمی از این درآمد صرف خرید اسلحه میشد خیلیها و از جمله همین محوی، از راه واسطگی و دریافت حق دلالی و به قول معروف کمیسیون به ثروتهای کلان رسیدند. ظاهراً خود شاه هم از دریافت کمیسیون البته به طور غیرمستقیم ابایی نداشت... (ص57)
... معروف بود امکانات زنبازیهای شاه را او فراهم کند... وی هنوز هم در ژنو زندگی میکند و اخیراً بنیادی هم به نام «بنیاد محوی» درست کرده است و ظاهراً هدف بنیاد معرفی و بزرگداشت فرهنگ ایران است... معروف است که او مشغول داد و ستد با نظام جمهوری اسلامی است و ظاهراً از این طریق سود سرشاری میبرد...(ص58)
... اشرف چندان با فرح روابط نزدیک نداشت و اساساً رفتارهای روشنفکر مابانه فرح را دوست نمیداشت... راه و روش خود شاه را برای مملکتداری در باطن خوش نداشت و شاه هم... حوزه فعالیتهای او را محدود نگه داشته بود و تنها در مسائل مربوط به «سازمان شاهنشاهی» و «سازمان زنان» و اساساً کارهای غیرسیاسی بود که اجازه فعالیت به اشرف داده میشد... (ص58)
... نکته دیگر درباره رجال و شخصیتهایی که مجموعاً و مخصوصاً از دهه چهل به بعد، مقامات بالای مملکت را به عهده گرفتند، اینکه اینان عموماً آدمهایی بودند که تربیت غربی و مخصوصاً آمریکایی داشتند و ایران و فرهنگ ایران را نمیشناختند... آنها نوعاً کم ظرفیت و میشود گفت از نظر فکر و جهانبینی و تعقل سیاسی آدمهای درجه دومی بودند که مشاغل درجه اول را اشغال کرده بودند و اساساً هیچ شخصیتی از مکتب حکومتی شاه برنخاست که در دوره بحران و مخصوصاً در سال 57 بتواند با درایت و تعقل و واقعبینی با آن طوفان مقابله کند.(ص59)
... وقتی که اوضاع برگشت راه خود را در پیش گرفتند و کسی نماند که به فکر مملکت و شاه باشد و همه میخواستند گلیم خود را از آب بیرون بکشند... این از نظر سیاسی در نیمه دوم سال 57 فضایی را در دربار به وجود آورد که تقریباً سررشته کارها را به دست فرح و اطرافیانش انداخت... (ص60)
... بر سر اعمال نظر و نفوذ در دانشگاهها بین علم و هویدا اختلاف و رقابت بود و هر کدام از این دو قطب قدرت برای سپردن کار ریاست دانشگاهها به طرفداران خود تلاش و مقدمهچینی میکردند. بخشی از کارهای انقلاب فرهنگی هم توسط قسمت اجتماعی دربار و وسیله دکتر محمد باهری معاون کل دربار انجام میگرفت که همه ساله گزارش مشروحی به کنفرانس میداد. از طرف دیگر من هم که کار دانشگاهی داشتم و گرفتاریها را میدانستم مسائلی را که مقامات میخواستند پنهان کنند با شاه در میان میگذاشتم. از آن جمله گاهی شلوغی دانشگاهها را خود رؤسای دانشگاهها، در رقابتهایی که با هم داشتند، به راه میانداختند که من این نکتهها را بیپرده به شاه میگفتم و گاهی اعلیحضرت مطالبی را که از زبان من شنیده بودند بدون اینکه اسم ببرند، در کنفرانس رامسر مطرح میکردند... (ص72)
... در این سفر چند ملاقات برای من دست داد که در زندگیم اثر فراوان گذاشت. یکی ملاقات با آیتالله محمد غروی بود، که باصطلاح مراسم و مناسک حج تمتع را انجام میداد و ما هم اقتدا میکردیم. شخصیت و زهد و پاکی آقای غروی در من اثر زیاد گذاشت. ملاقات دیگر با امیر سلیمانی، از اقوام غلامرضا پهلوی، که در جنوب شهر تهران یک خانه بزرگ قدیمی داشت... (ص73)
... در فرصتی که در این سفر پیش آمد مسئله روابط غیرعادی فرح با جوادی را با خانم دیبا در میان گذاشتم و این را بیشتر یک مسئله فامیلی میدانستم که صلاح را در آن دانستم که آن را با خالهام درمیان بگذارم. خانم دیبا حقاً ناراحت شد و ظاهراً بعد از این سفر، با عتاب و خطاب مسئله را با فرح در میان گذاشته بود... (ص74)
...امور روحانی حج غلامرضا را شخصی به نام (مهدی) روحانی انجام میداد و مرتب از غروی سؤال میکرد که چه بکند و عجبا که ایشان حالا در پاریس مدعی رهبری مذهبی شیعیان اروپاست و خودش را هم آیتالله میداند….. علم به عنوان وزیر دربار و یکی از محارم و نزدیکان شاه در تعیین و انتصاب بسیاری از سناتورهای انتصابی که نیمی از اعضای مجلس سنا را تشکیل میدادند سهم اساسی داشت و مؤثر بود.(ص75)
... رئیس کل تشریفات یعنی هرمز قریب... سالهای سال این سمت را به عهده داشت و در این اواخر معلوم شد از آن آدمهای زد و بندچی روزگار بوده است و در تمام فعالیتهای نان و آبدار دست و سهم داشته است و حتی معلوم شد که در اعطای نشانهای درباری هم با گرفتن حق و حساب اعمال نفوذ میکرده است و خلاصه کلام آن قدر افتضاح کار بالا گرفت که ناگزیر برکنارش کردند و به عنوان سفیر! او را به رم فرستادند که... (ص76)
... سهراب محوی و کیوان خسروانی هم گاهگداری در مهمانیها بودند که این سهراب محوی صدای خوبی هم داشت که میخواند و البته معروف هم بود که مرد میطلبد و داستان ازدواجش هم با پسر تیمسار صفاری بنام بیژن صفاری معروف است که بگذریم.(ص81)
... تابستان 1972بود، مشاور سفیر آمریکا در ایران که با ملک حسین به علت سوابق خدمتش در کشورهای عربی دوست بود، همراه او به نوشهر آمد. این آقای مشاور سفیر آن طور که خودش و دیگران میگفتند، زمان کودتای ناصر و سایر افسران مصری علیه ملک فاروق در سفارت آمریکا در مصر خدمت میکرده است. زمان سقوط ملک فیصل و کودتای عبدالکریم قاسم نیز در عراق بوده و هنگام جنگ اعراب و اسرائیل در سال 1967 نیز در اردن خدمت میکرده است و خلاصه کلام اینکه در هر موقع که وی در یکی از کشورهای خاورمیانه به عنوان دیپلمات به کار مشغول بود یک اتفاق مهم سیاسی دگرگون کننده به وقوع پیوسته بود. این شخص که متوجه روابط خصوصی من با ملک حسین و نیز حالت بیتعارف و رکگویی من در محیط دربار شده بود با من خیلی گرم گرفت و بالاخره هم اظهار علاقه کرد که در تهران او را بیشتر ببینم و پیشنهاد کرد که با او همکاری نزدیک داشته باشم. حقیقت این است که من هم تعصب خودم را داشتم و از پیشنهاد او هم جا خوردم و هم کمی به من برخورد؛ طوری که جواب تند دادم و درگیر شدیم و او هم دیگر دنبال قضیه را نگرفت… (ص87)
…این پادشاه سابق یونان که دوست خانوادگی خانواده سلطنتی ایران به شمار میرفت دید و بازدیدهایش منحصراً با هدف وقتگذرانی صورت نمیگرفت، بلکه قصد انتفاع و استفاده هم در بین بود و هم او از موقعیتش برای کسب و کار و تجارت و راستش را بخواهید نوعی دلالی استفاده میکرد و شاه به دولت توصیه میکرد که در بعضی از خریدهایش از خارج، پادشاه یونان را هم دخیل سازند... ولیعهد سابق ایتالیا، ویکتور امانوئل، هم که هنوز مدعی تاج و تخت این کشور بود از رفت و آمدهایش به دربار ایران نظر استفاده مالی داشت. همچنان که در امضاء قرارداد یک بیلیون دلاری مربوط به بازسازی و توسعه بندرعباس و تبدیل آن به یک بندر بزرگی که یک پروژه مهم و پرخرج بود و به همین سبب نام طرح را «شه بندر» گذاشته بودند. نقش داشت و توانست کار را به نفع کمپانیهای ایتالیایی تمام کند... (ص89)
... شاه تا حدودی دست اشرف را از مسائل سیاسی کوتاه کرده بود، اما این طور نبود که او یکسره دست روی دست گذاشته باشد ...حتی در کابینه همیشه چند نفری بودند که به اعتبار نزدیکی با اشرف موقعیت خود را حفظ میکردند... بر سر تعیین وزیر علوم و آموزش عالی مدتها بین فرح و اشرف جنگ درگرفته بود. مجید رهنما با وجودی که با هویدا دوست نزدیک بود، با این همه به اعتبار نزدیکیاش با اشرف به این سمت انتخاب شده بود... (ص90)
سال 1356 در ایران سال زیر ساخت حوادث تازه و دگرگون شدن فضای سیاسی بود؛ سالی که مسئله حقوق بشر مثل بختک نظام شاهنشاهی را از هر سو زیر فشار قرار داده بود. در آمریکا کارتر به کاخ سفید آمده بود و دمکراتها که هیچ وقت با شاه رابطهای گرم نداشتند، نغمه عدم رعایت حقوق بشر در ایران را ساز کرده بودند و به تعبیر دیگر تاریخ دوران جاناف کندی به گونهای دیگر تکرار میشد.(ص93)
... برنامهای که منصور متعهد به انجام آن بود با نخستوزیری هویدا و روی کار آمدن یاران کانون مترقی به اجرا درآمد و این برنامه چیزی جز آن نبود که مملکت بر اساس الگوی آمریکایی و نسخهای که پیچیده بودند اداره شود. مجریان این برنامه نیز به قول معروف تکنوکراتهایی بودند که اگر از نظر علم و فن عالم دهر هم بودند ولی تنها چیزی که نمیشناختند و بعد از پانزده شانزده سال مدیریت هم نشناختند، ایران و فرهنگ ایران و مردم ایران و اقتضای تحول بر اساس روح و جوهر و خصوصیات و خلقیات و زمینههای مذهبی جامعه ایرانی بود. این تصادفی نبود که در محافل و مجامع و حتی در طنز بعضی طنزنویسان ایرانی از آنها به عنوان رجال «ماساچوستی» و یا «کتسه چاکی» اسم برده میشد و به همین نام نیز خوانده میشدند. (ص94)
... که او[محمدرضا] در آغاز و در جریان نخستوزیری امینی تسلیم حوادث شد و قبول کرد که باید رفرمی ایجاد شود، اما بعدها که در آمریکا زمام کار به دست جمهوریخواهان افتاد و نیکسون بر سر کار آمد با توجه به سابقه نزدیکیاش با شاه و اعتمادی که جمهوریخواهان به او داشتند، مجدداً محمدرضا شاه در موقعیت اول قرار گرفت و عوامل و رجال مورد نظر آمریکا نیز یکسره تحت فرمان و مطیع بیچون و چرای خود شاه شدند. در حقیقت از آن به بعد این خود شاه بود که با آمریکاییها ارتباط مستقیم داشت و حتی دورانی فرا رسید که هیچکس جرئت نداشت بدون اطلاع شاه با یک مقام خارجی تماس بگیرد... (ص95)
... که این سالها، دوران آدمهای متوسط و بیاعتقاد و به تعبیر دیگر دوران کوتولههای سیاسی بود. دیگر از رجال استخواندار و میهنخواه که حتی در موقعیت وابستگی باز هم برای اداره کشور به اصولی مبتنی بر واقعیات درون جامعه پایبند بودند اثر و خبری نبود... (ص96)
... در سال 56 نیز که باز یک رئیسجمهور دمکرات در آمریکا روی کار آمد، مجدداً زمزمه لزوم تغییر و تحول در شکل سیاسی ایران مطرح شد... این مسئلهای بود که حتی خود شاه هم ناگزیر شده بود که آن را بپذیرد و یقیناً برکناری هویدا از نخستوزیری و روی کار آمدن کابینه جمشید آموزگار، که با شعار فضای باز سیاسی به صحنه آمد، همه از دلایل فشار خارجی و لزوم دگرگون شدن اوضاع بود... (ص97)
... در ظاهر و در پشت درهای دربار نه به آنچه در بیرون میگذشت توجه زیادی میشد و نه اینکه شکلگیری فعالیتهای مخالفین دغدغه خاطری به وجود میآورد. شاه و دربار بر آن بودند که با توجه به پیشرفتهایی که در مملکت صورت گرفته کسی با اساس نظام تقابلی ندارد و این مخالفتها هم عادی و گذرا و نتیجه فضای بازسیاسی است و مشکل اساسیای ایجاد نخواهد کرد که بخواهد کل رژیم را در معرض خطر قرار دهد.(ص99)
... شاه در اولین روزهای بازگشتش از نوشهر، در یک مصاحبه مطبوعاتی که منحصراً روزنامهنگاران داخلی در آن شرکت داشتند حضور یافت و این برای اولین بار بود که شاه اجازه داده بود یک کنفرانس مطبوعاتی عام، که در آن از خبرنگاران خارجی خبری نبود، برپا گردد و تقریباً اجازه داده شده بود که سؤالها به اصطلاح فیالبداهه باشد و از پیش به خبرنگاران دیکته نشده باشد. این مصاحبه که باز در فاصله اندکی تکرار شد حکایت از این ژست میکرد که فضا باز است و اولاً روزنامهنگاران داخلی هم به عنوان سخنگویان مردم و افکار عمومی به حساب میآیند و درثانی آزادند که هر سؤال و مطلبی را که مایل هستند بیدغدغه خاطر مطرح سازند... (ص100)
در همین سال اتفاق دیگری هم افتاده بود و آن سفر شاه به آمریکا برای دیدار کارتر بود. در آن سفر، آنطور که لابد همه به خاطر دارند، مخالفین رژیم که بیشتر از جوانان دانشجو و اعضای کنفدراسیون دانشجویی بودند تمام نیروی خود را برای تظاهرات علیه شاه در واشنگتن گرد آورده بودند... (ص101)
... شدت تظاهرات مخالفین، که تا یک قدمی دیوارهای کاخ سفید جلو آمده بودند، به حدی رسید که پلیس ناگزیر به استعمال گاز اشکآور شد و آن منظره معروف در نوارهای ویدئو و فیلم ضبط شد که شاه و فرح در حالی که اشک از چشمانشان جاری بود، دستمال به دست میخواستند صورت و چشمان خود را پاک کنند... فیلم آن برای نخستین بار و همراه با سایر فیلمها و خبرهایی که از سفر شاه و شهبانو در تلویزیون ایران نشان میدادند به نمایش گذاشتند. پخش این فیلم به ظاهر خبری که در زمان مدیر عاملی رضا قطبی صورت گرفت، در داخل انعکاس پرمعنایی یافت که پیش از آن سابقه نداشت.(ص102)
... طوفان سال 57 در گرفت. معلوم شد که واقعاً از تنها امری که [آموزگار] سر در نمیآورد همان سیاست است. این مطلب را هم خود شاه در کتاب «پاسخ به تاریخ» متذکر شده و انتخاب آموزگار را به نخستوزیری از اشتباهات خود دانسته است. گو اینکه در همین کتاب برکناری بعدی او را نیز اشتباه تلقی کرده... (ص105)
... هویدا ظاهراً بعد از سیزده سال نخستوزیری هنوز از آن سمت سیر نشده بود و با رقیب دیرین که اینک جای او را در کاخ نخستوزیری گرفته بود بر سر عناد بود و چون در مقام وزارت دربار به هر حال هنوز اهرم قدرتی را به دست داشت شروع به کارشکنی در کار دولت آموزگار کرد..... نامه معروفی که به امضای «رشیدی مطلق» در روزنامه اطلاعات منتشر شد و تظاهرات خونین قم را به پا کرد و در حقیقت اولین شعله انقلاب را روشن ساخت ... منشاء نگارش این نامه دفتر مطبوعاتی هویدا بود... (ص106)
خلعتبری وزیر امور خارجه از سفارت ایران در عراق گزارشی دریافت میکند مبنی بر اینکه آیتالله خمینی ضمن مسئلهای از مسائل رساله عملیه خود سلطنت را غیر شرعی اعلام کرده و این نظر تازه در چاپ جدیدی از توضیحالمسائل ایشان چاپ و نشر شده است... شاه که از دریافت چنین گزارشی سخت عصبانی شده بود به وزیر دربار دستور میدهد که در رد و ذم آیتالله خمینی مطلبی نوشته و به روزنامهها داده شود...آن نامه به دستور هویدا و به وسیله نیکوخواه و بدون اطلاع دولت و وزارت اطلاعات تهیه شد و چون سابقه نداشت که دربار مستقیماً مطلبی را برای چاپ به روزنامهها بدهد برای چاپ آن از طریق وزارت اطلاعات اقدام شد... (ص107)
اما در آن زمان هویدا این اعتقاد را نداشت که در مملکت امکان شورش و تظاهرات و حرکتی که بخواهد اساس رژیم را به مخاطره بیندازد وجود دارد... (ص108)
... گفتم این کارهایی که میکنید عاقبت خوشی ندارد و میبینید که رفتهرفته دارد دامنه تشنجها وسیع و گسترده میشود. هویدا با همان ژستهای همیشگیاش بدون اینکه در صدد تکذیب برآید گفت: خیالت راحت باشد، این حوادث زودگذر است و در ایران دو نفر هم با هم جمع نمیشوند که اتفاق و اتحادی داشته باشند... (ص110)
... به گمان آنها نه آخوند آدم بود و نه مردم! و سرانجام هم در حالی که دولت و دربار در خواب غفلت بودند موج مخالفتها هر روز بالا گرفت و کار بدانجا رسید که دولت آموزگار نتوانست در برابر امواجی که برخاسته بود مقاومت و مقابله کند... (ص111)
به یاد دارم که اولین اقدام ایشان تغییر تاریخ شاهنشاهی و بستن کازینوها و حمله به «حزب رستاخیز» و این اقدامات و مطالب بود و علاوه بر اینها البته سخنان تحبیبآمیز نسبت به جامعه روحانیت و عجبا که کازینوهائی که دولت شریفامامی دستور بستن آن را میداد خود تا دیروز به عنوان مدیر عامل بنیاد پهلوی بر آن ریاست میکرد و همگان میدانستند که چه کازینو آبعلی و چه کازینو رامسر و غیره کلاً به خود بنیاد پهلوی تعلق داشت.(ص114)
... زمانی که حادثه هفده شهریور پیش آمد و تیراندازی و کشت و کشتار روی داد حقیقت این بود که مخالفان تا حدودی ماستها را کیسه کردند و ظاهر کار این بود که این ضربه همه را به جای خود نشانده و اوضاع رو به آرامش است و احیاناً ضربههای بعدی هم برای ساکت کردن اوضاع در پیش است... (ص115)
... دولت شریف امامی که آمده بود مملکت را آرام کند اوضاع را بد و بدتر از پیش کرد و آن حرکتها و تشنجهای گاه و بیگاه دوره آموزگار به تشنج و اعتصاب و تظاهرات سازمان یافتهای تبدیل گردید که دیگر مقاومت در برابر آن ناممکن مینمود و البته جریان سفر آیتالله خمینی از نجف به پاریس پیش آمده بود و قرار گرفتن ایشان در مرکز توجه وسایل ارتباط جمعی دنیا و اعلامیههای پیدرپی و نوار سخنان ایشان که با تیراژ وسیع و از شبکه مساجد و تشکیلاتی که روحانیت به وجود آورده بود در سطح مملکت پخش میشد و فلجی که اعتصابها به وجود آورده بود و بالاخره هم شریف امامی در چنبره این حوادث تاب ماندن را از دست داد و سقوط کرد.(ص116)
روزی که قرار بود ازهاری به نخستوزیری منصوب شود و به همین علت هم به دربار احضار شده بود. در سرسرای کاخ سعدآباد با یکی از مقامات دربار رودررو میشود و به سابقه آشنایی قبلی پس از احوالپرسی میگوید: فلانی دیدی چه خاکی به سرم شد! و وقتی که آن مقام درباری با تعجب از ارتشبد جویا میشود که ماجرا چیست؟ ازهاری با نگرانی و آشفتگی جواب میدهد که: اعلیحضرت احضار فرمودهاند که فرمان نخستوزیری را به من بدهند! (ص118)
اما در سال 57 و مخصوصاً از تابستان این سال به بعد، معلوم بود که این سالی دیگر است و من به وضوح در پشت پرده میدیدم که آن اراده و تصمیم لازم برای مقابله با طوفانی که برمیخاست وجود ندارد. ابتدا که اصلاً جریان را جدی تلقی نمیکردند و هر پیشامدی را به حساب عوارض باز شدن فضای باز سیاسی مملکت میگذاشتند و بعد که طوفان شدیدتر شد هر پایانی را برای آن متصور میشدند. الا اینکه کل نظام سقوط کند. زمانی هم که متوجه شدند قضیه جدیتر از این حرفهاست دیگر کار از کار گذشته بود و اساساً اراده قوی و برنامه لازم هم برای جلوگیری از پایان محتوم آن طوفان وجود نداشت... (ص119و120)
... اما حقیقت این بود که در آن سال وضع داشت عوض میشد و روحانیت در صف اول حرکتها قرار میگرفت. صحبت آیتالله خمینی هم، که هنوز مثل دوران شریف امامی و زمان سفرش به فرانسه موقعیتش در راس همه مخالفان تثبیت نشده بود، به پیش میآمد اما همراه نام آیتالله خمینی نام آیتالله شریعتمداری و سایر آیات عظام و مراجع تقلید هم به گوش میرسید. معمولاً اعلامیههایی که در قم صادر میشد با امضای آیتالله شریعتمداری و آیتالله گلپایگانی و آیتالله مرعشی بود. اما در میان این سه تن آیتالله شریعتمداری ممتازتر و مشخصتر بود... (ص122)
... مرتبه دومی که به خانه آیتالله رفتم مقارن زمانی بود که عدهای، که حتماً مأمورین امنیتی بودند به خانه ایشان هجوم برده و خساراتی وارد کرده بودند... در این رفت و آمدها یک بار شاه میخواست که شریعتمداری به نفع او اعلامیه بدهد. شریعتمداری جواب داد شاه باید اصلاحات لازم را انجام دهد تا ما در تایید آن اعلامیه بدهیم... بعد اضافه کرد: با بستن دهان مردم و جلوگیری از فعالیتهای سیاسی مردم در این سالها مانع رشد مردان سیاسی شدهاند لذا امروز کسی نیست که به شاه نزدیک باشد و مرد میدان این ایام حساس باشد. یک بار هم به خود من پیشنهاد کردند کار آزاد را رها کنم و چند ماهی آموزشهای لازم را نزد ایشان ببینم و بعد وارد کار سیاست بشوم.(ص125)
... به هر حال جان کلام ایشان این بود که: نترسید تا تابستان همه چیز تمام میشود و با اطمینانی که میدادند مرا آرام میکردند. اما تابستان که تمام شد و بحران ادامه پیدا کرد به ایشان گفتم: مگر قرار نبود تا پایان تابستان همه چیز درست شود؟ گفت: عجب است که چنین شده است، فشارهایی روی من است که دست من هم برای عمل باز نیست. به مناسبتی از ایشان پرسیدم کارهایی که آیتالله خمینی میکند بعضی با اسلام نمیخواند. جواب داد: از شتر پرسیدند گردنت کج است و جواب داد کجای این هیکل ما راست است و بعد اضافه کرد چون من شوخ هستم آخوندها میگویند شریعتمداری به درد نمیخورد ولی شوخ بودن کار بدی نیست.(ص126)
... پس از هرج و مرجی که در زمان دولت شریف امامی پیش آمد گفت به شاه بگویید باید محکم گرفت. ما آزادی میخواستیم نه هرج و مرج، ولی از محکم کردن قصدشان سرکوب و کشتار نبود... در این شرایط و با آنکه بعد از سپری شدن تابستان کم کم معلوم شده بود که اصل و اساس برنامهریزیها برای مخالفت و تظاهرات از جای دیگری، که بیشتر مربوط به آیتالله خمینی بود، صورت میگیرد، من همچنان رابطه خود را با آقای شریعتمداری حفظ کردم...(ص127)
به هر حال ایشان خواستار اصلاحات، اما نه از طریق انقلاب و برهم خوردن نظام، بلکه در آرامش و به دست خود نظام بودند... میشود گفت که بین شاه و شریعتمداری تفاهمی به وجود آمده بود... قبل از بالا گرفتن موج انقلاب به من گفتند که خیال دارند حزبی به نام «حزب اسلامی» تأسیس کنند... من عذر خواهانه گفتم: کمی صبر کنید اوضاع آرام شود و دولت نظامی هم برداشته شود. ولی آیتالله جواب داد: اعلام حکومت نظامی را به شاه تبریک بگو البته باید خیلی مواظب باشند کسی کشته نشود... (ص128)
... بالأخره بعد از پیروزی انقلاب براساس همان فکر اولیه ایشان حزب مورد نظرشان یعنی «حزب جمهوری خلق مسلمان» را تأسیس کردند.(ص129)
... در آن موقع تعدادی عکسهای خانواده سلطنتی و هنرمندانی که در مهمانیهای آنها شرکت میکردند از طرف برخی از کمیتههای شمیران، که به این عکسها در خانههای والاحضرتها و کاخها دسترسی پیدا کرده بودند در اختیار چند مجله ... قرار گرفته بود و آنها را مجبور کرده بودند آن عکسها را چاپ کنند و این عکسها هم برای مردم کنجکاو که میخواستند ببینند پشت پرده افسانهای دربار چه میگذشته است جالب آمده ... با این همه برای این طرف قضیه ناراحت کننده بود. من به وسیله تلفن از آیتالله (شریعتمداری) خواهش کردم دستور بدهند که جلو چاپ این عکسها گرفته شود و به همین ترتیب هم عمل شد و از چاپ آن عکسها جلوگیری شد.(ص130)
... پس از سقوط آموزگار از نخستوزیری و روی کار آمدن شریف امامی و برکناری هویدا از وزارت دربار این گروه یاران فرح بودند که به رهبری خودش و به مباشرت نزدیک رضا قطبی در دربار فعال مایشاء شده و خود را برای ایفای نقش مهمتر آماده میکردند.(ص131)
... نمونه کار و طرز عمل این مشاوران را باید تهیه متن نطق معروف «من صدای انقلاب شما را شنیدم» دانست. بعدها که رژیم سقوط کرد و شاه در تبعید و از این کشور به آن کشور رانده شد خود من بارها شاهد درگیری شاه و فرح بر سر این نطق و مجموعه مسائل و عملکرد اطرافیان فرح و مخصوصاً گروهی که در اواخر تشکیل شده بود، بودم... (ص133)
حکومت نظامی تشکیل شده بود و سربازان و تانکها در خیابانها بودند. گاهی هم برخوردهایی پیش میآمد. اما در حقیقت دست و پای حکومت نظامی را بسته بودند و در این کار دوستان و یاران شهبانو نقش اساسی داشتند. آنها بدین وسیله میخواستند اساساً نقشی را که ارتش میتوانست بازی کند خنثی کنند. البته در ظاهر این شخص شاه بود که نمیتوانست به صورت قاطع دستور بدهد که ارتش و حکومت نظامی به وظایفش عمل کند اما در حقیقت و در پشت پرده دربار، این فرح و یارانش بودند که از روحیه ضعیف شاه استفاده کرده و او را وادار به عدم قاطعیت میکردند و اگر یک بار هم شاه میخواست دستور قاطع بدهد به هر ترتیب که بود جلو آن را میگرفتند... (ص134)
... اساساً نحوه برخورد حکومت نظامی که در آن موقع همه شاهد آن بودیم نشان میداد که دست و پای آن بسته است. میشود حدس زد همانهایی که مانع دستگیری هزار تن از مخالفان شدند و با نخستوزیری اویسی مخالفت کردند سرانجام با همین بستن دست و پای حکومت نظامی، اویسی را مجبور به استعفا و ترک کشور کردند، اما سیاست خنثی کردن ارتش با رفتن اویسی متوقف نماند و ادامه یافت….(ص135)
مسئله دستگیری رجال و وزیران پیشین نیز مسئلهای است که منشأ اصلی آن را باید در دربار و بر اساس طرز تفکر یاران فرح دانست. بر اساس این شیوه تفکر میبایست رجال پیشین دستگیر میشدند تا رضایت مردم جلب شود و اوضاع آرام گردد و در آرامش بتوان چهره لیبرال فرح را جانشین چهره خشن و دیکتاتور پیشین دربار ساخت... البته جدا از این امر نباید از روابط شخصی شهبانو با کاخ سفید و خانم کارتر و اساساً محافل آمریکایی از طریق تماس با مؤسسه آسپن (ASPEN) و سفر مرتب او به آمریکا بیتوجه گذشت، تا آنجا که گاه شهبانو تنها به آمریکا میرفت و کارتر را تنهایی میدید. در آن موقع امیدوار بود از این کانالها در موقع معین حمایت لازم را دریافت کند که به هر حال روند و شتاب حوادث نگذاشت این نقشهها عملی شود... (ص136)
...البته پدر قطبی یعنی مهندس محمدعلی قطبی حقیقتاً یکی از آدمهایی بود که از وابستگی فرح کمال استفاده را میکرد. او یک دفتر ساختمانی داشت که پروژههای بزرگ و نان و آبدار را از وزارتخانهها به چنگ میآورد، به علاوه در کارهای پولساز دیگر هم خود را وارد میکرد. همچنانکه با مشارکت ارتشبد خاتم شوهر فاطمه و فرمانده نیروی هوایی که در سقوط کایت کشته شد واردات گوشت یخزده را به دست داشت... (ص139)
قبل از اینکه بختیار به نخستوزیری برسد بر اساس اندیشه و تفکر یاران فرح باب مراوده و مذاکره با دشمنان دیروز، که هرگز رفت و آمدی به دربار نداشتند باز شده بود آنها چنین وانمود میکردند که گره کار به دست مغضوبین و خانهنشینهای گذشته که به ملیگرایی شهرت دارند باز میشود. دیدارهای دکتر کریم سنجابی و دکتر صدیقی و بالاخره شاهپور بختیار با شاه... (ص141)
... امروز میدانیم که برنامه فرح و شیوه عمل او، در زمانی که دربار به خلأ قدرت دچار آمده و او و دوستانش دربار مدار شده بودند با شکست روبرو شد و حتی نخستوزیری بختیار نیز نتوانست بر موج حادثه فائق آید. اما اگر حاصل این شیوه عمل را بخواهیم به درستی بررسی کنیم به این نتیجه میرسیم که مجموعه آن اقدامات به جای حفظ نظام، سقوط آن را تسریع کرد و به آن سرعت بخشید. بستن دست و پای حکومت نظامی و اساساً خنثی کردن نقش ارتش، دستگیری دولتمردان پیشین، ممانعت از نخستوزیری اویسی، ممانعت از دستگیری سران مخالف، دور کردن رجالی که هنوز و همچنان به شاه وفادار بودند از گرد او، تهیه آن متن معروف «صدای انقلاب شما را شنیدم» و بالاخره پیشنهاد نخستوزیری بختیار و سپردن کارها به دست او، هیچ یک نتوانست به نظام تصویر لیبرال بدهد. بلکه به عکس در بحبوحه بحران هر یک از این اقدامات نتیجه معکوس بخشید و مخالفان را جریتر کرد و در نهایت سقوط رژیم را تسریع کرد...(ص 141و142)
... یک روز خانم لیلی امیر ارجمند خطاب به شاه گفت: میخواهیم بخشنامه کنیم که دخترانی را که با روسری به کتابخانههای کانون پرورش فکری و کودکان میآیند راهشان ندهند. شاه البته جوابی نداد ولی من گفتم حالا چه وقت این طور تصمیمات است... خانم به شاه گفت: این احمد با آزادی زنان مخالف است. شاه گفت: احمد راست میگوید. خانم ارجمند گفت: مگر خودتان این آزادی را به زنان ندادهاید. شاه جواب داد: این آزادی که من به شما دادهام پدرتان را درمیآورد و خودتان متوجه نیستید... (ص143)
تظاهرات عید فطر که از قیطریه شروع شد و آن انبوه جمعیت غیرمنتظره و شعار حکومت اسلامی که همراه آن انبوه جمعیت بود و اساساً سازماندهی بیچون و چرایی که آن جمعیت را به قیطریه کشانده و سپس در ردیفهای منظم به راهپیمایی در خیابانها آورد زنگ خطر بزرگی بود و تنها چند روز گذشت که جمعه 17 شهریور پیش آمد و آن تظاهرات و برخورد در میدان ژاله و صدای گلولهها و خونی که بر آسفالت خیابانها ریخته شد. این نیز دومین زنگ خطر بود و تازه شاه دانست که مردم علیه او هستند. این، روحیه شاه را یکسره دگرگون کرد و حتی میشود این لغت را به کار برد که آن مرد با همه ابهت و قدرتی که به آن تظاهر میکرد یکسره شکست.(ص145)
این تنها خود شاه بود که باید قاطعیت نشان میداد، اما وی چنان در تار و پود افسردگی و شوک روحی قرار داشت که حاضر به هیچ نوع عکسالعملی نبود. این مسئله واقعاً درست است که او برای ترک کشور روزشماری میکرد و میخواست خودش را از آن شرایط که هرگز انتظارش را نداشت خلاص کند...(ص147)
از شخص و اشخاص مطلع و نزدیکان شنیدم که هنگامی که شاه قصد ترک ایران را داشت، شهبانو مایل بود که خودش در تهران بماند ،اما شاه با این امر مخالفت کرد و او ناگزیر و برخلاف میل باطنیاش همراه شاه تهران را ترک گفت. بیتردید نظر فرح این بود که بماند تا شاید بتواند نخستوزیری بختیار را جا بیندازد…..اگر شهبانو ناگزیر شد که همراه شاه تهران را ترک کند، دو تن از مهمترین مشاوران و اعضای تیمش که در تهیه و اجرای برنامههای او نقش اساسی داشتند در تهران ماندند. این دو نفر یکی رضا قطبی بود و دیگری فریدون جوادی که به دولت بختیار که در حقیقت زاییده برنامهریزی خود آنها بود امید داشتند. به همین علت هم در حالی که همه بستگان و نزدیکان درباری کشور را ترک گفتند این دو تن ماندند تا اینکه دولت بختیار، آن طور که میشد حدس زد، ساقط شد و آنها بعد از پیروزی انقلاب ناگزیر به اختفا پناه بردند. بعدها شهبانو برای خروج این دو نفر از کشور سه میلیون دلار هزینه کرد... (ص152)
... مهمترین پیامد (انقلاب 57) را باید در حوادثی دانست که هزار فامیل حکومتگر ایران را از بیخ و بن داغان و پراکنده نمود. در حقیقت و روشنتر نتیجه انقلاب را نباید منحصراً در پایان سلطنت پهلوی خلاصه نمود... (ص153)
... روشنتر اینکه حکومت واقعی ایران از دوره قاجار و در مواردی حتی قبل از آن، همواره در دست تعدادی از افراد خانوادههای معین قرار داشت و حتی انقلاب مشروطیت نیز نتوانست بر این درخت کهن خراشی وارد سازد. فرمانفرماها و بختیاریها و قوامها و علمها و اعلمها و دولوها و پیرنیاها و اتابکیها و قراگوزلوها و اردلانها و زنگنهها و افشارها و عضدها و فیروزها و امینیها و متین دفتریها و هدایتها و بیاتها و غیره و غیره قدرت واقعی را در دست داشتند. نه رضا شاه توانست و نه فرزندش محمدرضا شاه که آنها را از صحنه قدرت خارج کند. اگر به فهرست وزیران و امیران و نمایندگان پارلمان و سمتهای بالای مملکتی در تمام دوره پنجاه ساله پهلوی نگاه کنیم بندرت به اسمی بر خواهیم خورد که به نوعی با هزار فامیل بستگی و رابطه نداشته باشد. این درخت سهمگین سایهاش همچنان برقرار بود و همه چیز را در یُد قدرت خود گرفته بود... (ص154)
روزی که شاه با معدود همراهانش و به ترتیبی که میدانیم تهران را ترک کرد، آن طور که بعدها شنیدم، قصد اصلیش این بود که بعد از توقف و اقامتی کوتاه در مصر راهی آمریکا شود، اما ظاهراً مقامات آمریکایی روی خوش به این سفر نشان ندادند شاه ناگزیر از مصر به مراکش رفت.(ص160)
... ملک حسن مودبانه عذر شاه را خواست و گفت کنفرانس اسلامی در پیش است و شما باید بروید. بعد یک هواپیمای جمبوجت 747 در اختیار گذاشت که شاه و همراهانش را به باهاماس ببرد و برد.(ص162)
... شاه پس از توقف کوتاهی در باهاماس به مکزیک رفت. در مکزیک چون بیماریش رفته رفته به وخامت میگرایید بعد از اقداماتی که به وسیله دوستان آمریکایی ایشان صورت گرفت برای معالجه به نیویورک پرواز کرد. سفر ایشان به نیویورک مقارن شد با جریان گروگانگیری و شاه زیر فشار مقامات آمریکایی ناگزیر شد که به پاناما برود... (ص163)
... در غربت اشخاصی بودند که شاه تحمل دیدن آنها را نداشت و از آن میان مخصوصاً باید از رضا قطبی نام برد. چون بسیاری از نزدیکان شاه مثل خود او معتقد بودند که قطبی و همفکرانش که دوستان شهبانو نیز بودند چپ یا کمونیست هستند و میگفتند که آنها با عدم شناخت فرهنگ مردمی و روحیات عامه مخصوصاً در رادیو و تلویزیون دست به کارهایی زدند و بعد در جریان 57 هم که مشیر و مشار شدند راه و روشی را انتخاب کردند که در سقوط رژیم بسیار مؤثر بوده است... (ص165)
مسئله مهم دیگری که هنگام اقامت شاه در مکزیک پیش آمد و فوقالعاده موجب تکدر و افسردگی بیش از پیش ایشان شد، ماجرای روابط فرح و جوادی بود که از پرده بیرون افتاد و به گوش شاه رسید. (ص166)
... (شاه) بیش از اندازه به خارجیها اهمیت میداد و در وجودش ترس مبهمی از سیاستهای خارجی وجود داشت که نمیتوانست و نتوانست بر این ترس فائق آید. او باطناً با انگلیسیها بد بود، اما در عین حال از عملکرد آنها وحشت داشت و از مرداد32 به بعد همان روحیه ترس و تسلیم محض را نسبت به آمریکاییها داشت. حتی در سالهایی که ظاهراً در اوج قدرت بود و خود سکان همه چیز را به دست داشت و هیچ یک از رجال جرئت نداشتند به ظاهر رابطهای با سفارتخانهها داشته باشند، باز این خود او بود که نظر سفیران آمریکا و احیاناً انگلیس برایش وحی مُنزل به شمار میرفت. در جریان انقلاب هم که روحیه خودباختگی بر او مسلط شد تنها نظر آمریکا و انگلیس و سفیران آنها برایش مهم بود که چه سرنوشتی برایش در نظر گرفتهاند! (ص172)
وقتی ملکه مادر در نیویورک فوت کرده بود، برای کفن و دفن او احتیاج به دوازده هزار دلار پول نقد بود که هیچ کس از افراد خانواده حاضر به پرداخت آن نبود و هر کس به دیگری حواله میداد. کار افتضاح چنان بالا گرفت که آرمائو از یاران راکفلر و دوست خانوادگی پهلویها از نیویورک با من تماس گرفت و بالاخره من پول لازم را حواله کردم تا بعد تکلیف پرداخت آن روشن شود... (ص174)
خست پهلویها در آن حد بود که در خارج حتی به کسانی که عمری را به آنها خدمت کرده بودند حاضر به کمک نبودند و از آن جمله تیمسار ایادی که البته خودش در ایران ثروت کلان داشت، اما چون این ثروت بیشتر به صورت زمین و خانه و تأسیسات بود نتوانسته بود آن را خارج کند و در خارج از کشور وضع روبراهی نداشت. خانواده پهلوی حاضر به کوچکترین کمک به او نشدند... (ص175و176)
پهلویها علاوه بر خست، عموماً نمک ناشناس و ضمناً ترسو هستند. از آدمهای فاسد هم خوششان میآید و محبتی نسبت به آدمهای سالم ندارند. مردم را هم داخل آدم حساب نمیکنند. عموماً هم خارجیپرست هستند و در برابر خارجی به گونه عجیبی مرعوب و مجذوبند و اگر یک ایرانی درباره مسئلهای هزار دلیل منطقی بیاورد به مجردی که یک نفر خارجی اظهارنظر غیرمنطقی درباره آن مسئله بکند آنها تمام استدلال شما را فراموش میکنند و فقط به همان نظر خارجی میچسبند. البته در این مورد فرح با دیگران فرق میکند... (ص178)
... من هم معطلی را جایز ندانستم و با اولین پرواز از مکزیک راهی نیویورک شدم و یک سر به سراغ تیمسار اویسی رفتم. بعد از مذاکرات مقدماتی و اینکه شاه راضی شده و تصمیم به عمل گرفته، گفتم باید مسئله را جدی گرفت و دست به کار شد. (ص181)
در آن موقع خود اویسی تا حدودی نقش فعال داشت و برآوردهایی هم برای مقابله با نظام جدید ایران کرده بود. در گفتگوهای آن روز هم ضمن موافقت با نظر شاه گفت: برای شروع عملیات ما به حدود 40 میلیون دلار پول احتیاج داریم به اضافه اجازه مقامات آمریکایی، حقیقت این بود که اویسی بدون اجازه آمریکاییها به قول معروف جرئت نداشت که یک قدم بردارد.….پس از نیویورک به پاریس رفتم در آنجا ضمن تماس قرار ملاقاتی با بختیار گذاشته شد و به دیدار ایشان رفتم و کل ماجرا و نظر شاه را با ایشان درمیان گذاشتم. ضمناً گفتم که قبلاً در آمریکا با نصر و نهاوندی و اویسی و انصاری ملاقات کردهام و مختصری از مطالب مورد مذاکره با آقایان را برای بختیار بیان کردم. بختیار نیز نظرش را بازگو کرد و گفت: افراد خانواده سلطنتی و یاران آنها عموماً فاسد و آلوده هستند و اگر قرار است که من در شورای مورد نظر شاه شرکت داشته باشم باید رهبری مرا بپذیرند و همه از جمله تیمسار اویسی از من فرمان بگیرند.(ص182)
اما مهمتر از آن اقدام برای تأمین بودجهای بود که بتواند برای برنامههای آتی پشتوانه مالی لازم را تأمین کند. راستش در آن موقع کشورهای ثروتمند عرب و مشخصاً عربستان سعودی این آمادگی را داشتند که نیاز مالی ما را برآورده سازند. من با توجه به سابقه دوستی و مراوده با ملک حسین تصمیم سفر به اردن و دیدار با ایشان گرفتم و از پاریس یکسر راهی امان شدم. در پایتخت اردن ملک حسین کمال استقبال و محبت را کرد ... من جریان گروه را با او در میان گذاشتم. ایشان گفتند من حتی حاضرم کت خودم را بفروشم و برای شما پول تهیه کنم و گفت: هفته آینده به سعودی میروم و مسئله تو را مطرح میکنم. خلاصه قول مساعد داد.(ص183)
... شاه پس از شنیدن گزارشی که به اطلاعش رساندم گفت: در مورد پول درخواست اویسی، من در حال حاضر پولی ندارم. در مورد شرایط دیگران هم به نظر من اینها همهاش بهانه است. به هر حال بهتر است تشکیل شورا را فراموش کرده و هر کس به هر شکلی که میتواند و برایش مقدور است فعالیت کند تا ببینیم چه کسی جلو میافتد و موفق است تا من او را و طرحش را حمایت کنم. بعد اضافه کرد: با این همه به خانواده ابلاغ کنید که از این پس در سیاست دخالت نکنند. (ص185)
ماجرای گروگانگیری و بحران عظیمی که به وجود آمد باعث شد که مستقیم و غیر مستقیم از شاه خواسته شود که آمریکا را ترک کند. ناگزیر شاه از آمریکا به پاناما رفت و...(ص187)
... در این موقع عراقیها فعالانه با مخالفین جمهوری اسلامی تماس برقرار کرده بودند و از آن جمله با تیمسار اویسی و شاهپور بختیار و کمک مالی قابل توجهی هم در اختیار این دو نفر قرار داده بودند...(ص188)
... و فکر میکردم که اگر به پاریس بروم و شاهد جنب و جوش و فعالیت اویسی باشم میتوانم در بازگشت، خبرهای امیدوار کنندهای برای شاه بیاورم. اما افسوس که سفر پاریس و دیدن شکل مبارزاتی گروهی که در اطراف تیمسار اویسی گرد آمده بودند مرا کاملاً ناامید ساخت.(ص188و189)
…انصاری به من گفت . وقتی به قاهره رسیدم بپرسم وجستجو کنم که آیا شاه در مورد مسائل و آینده ایران و ولیعهد وصیتی هم کرده یا نه؟ من وقتی به قاهره رسیدم مترصد بودم که ببینم وصیتنامه ای درکار هست یا نه، وعجبا که فهمیدم وصیتنامه ای در کار نیست.به همین علت هم فرح دست به کار شد که متنی به نام وصیتنامه سیاسی شاه تهیه شود و مأموریت و انجام کار را به عهده دکتر منتصری یکی از اشخاص مورد اعتماد و علاقه فرح سپرده بودند…. حاصل کار آنها همان متنی است که امروز به عنوان وصیتنامه سیاسی شاه معروف شده …. متن بیشتر احساساتی و عاطفی است تا سیاسی ، فاقد رهنمودهایی است که معمولاً وصیتنامه یک رهبر سیاسی را از دیگران متمایز می کند…. (ص193)
در نهم آبان ماه آن سال رضا پهلوی که بیست بهار را پشت سر گذاشته بود براساس قانون اساسی گذشته، که از نظر آنها هنوز معتبر مینمود، طی تشریفاتی در قاهره خود را پادشاه ایران اعلام کرده بود، تا تخت طاووس را که چند ماه بیتاجدار مانده بود تختنشینی باشد. (ص199)
از مرگ شاه نزدیک به یک سال گذشته بود که رضا به من تلفن کرد و طی صحبتی گفت: «احمد بیا مرا از اینجا نجات بده.» با آنکه اعلام سلطنت کرده بود اما او بازی نبود. مادرش به دید یک بچه در او مینگریست... (ص200)
... بدین ترتیب، شش میلیون و یکصد هزار دلار پرداختی سعودیها سرمایه اولیهای شد که رضا خواست با آن پول برای او به کار تجارت بپردازم، در آغاز امر از او پرسیدم آیا یقین دارد که پولی را که سعودیها دادهاند میتواند صرف امور تجاری و شخصی خود کند؛ گفت ملک حسن گفته است که سعودیها این پول را دادهاند که هرگونه که خودم میخواهم آن را خرج کنم.(ص212)
... در نقاط مختلف جهان فعالیتهایی زیر عنوان سلطنتطلبی و نجات ایران انجام میشد، که اکثر اوقات رضا حتی در جریان آن فعالیتها نبود. اما به هر حال هر جا سخن از براندازی جمهوری اسلامی و بازگشت سلطنت بود مشروعیت آن به وی باز میگشت. بودجه این فعالیتها نیز عموماً از جانب سازمان سیا، اشرف و یا کشورهای عربی تامین میگردید، که از میان کشورهای عربی در حقیقت عراق و تا حدودی سعودیهای تأمین کنندگان اصلی این بودجه بودند.(ص215)
... عراق از اویسی میخواست که به بخشی از خاک ایران که گرفته بود برود و دولت مستقل اعلام کند، اما اویسی با تمام حمایتش از عراق جرئت این کاررا نداشت، و صدام که او را ترسو و بیعمل دید از او روی گردانید…. (ص216).
... قرار بود که مقداری پول توسط خانواده پهلوی در اختیار او (سپهبد سعید رضوانی) گذاشته شود، و آنان این پول را از ثروت خود به او بدهند یا از طریق دولتهای حامی خودشان تهیه کنند، و سپهبد رضوانی با این پول از اسرائیلیها اسلحه، مشاور و طرح بخرد، که من در جزئیات کار قرار نداشتم، اما جالب آن بود که اسرائیلیها تنها کشور دوستی بودند که به جای کمک به خاندان پهلوی از آنها پول هم میخواستند و حتی در این شرایط و به هنگام دربدری خاندان پهلوی باز هم یک قران مفتی به کسی نمیدادند. از سوی دیگر خاندان پهلوی و رضا هم اهل این مخارج نبودند و حاضر نبودند ثروت خود را در راه کسب قدرت صرف کنند. لذا پس از مدتی رضوانی ناامید شده و فعالیتهایش را بیثمر یافت... (صص 216و217)
... خوشحال بودم که اویسی در کشاکش مبارزه با چنان مرضی نمیداند که رضا چند روز پس از مریضی او از من خواسته بود که حقوق وی را قطع کنم و تنها با پافشاری من بود که چنین نشد...کارمل لو، آرایشگر ایتالیایی خانواده که سالها در خدمت این خانواده کار کرده بود، چند سال قبل روزی از کمر درد نالید و اظهار داشت که قادر نیست کار کند. اولین عکسالعمل رضا آن بود که از من خواست حقوق او را قطع کنم. به او بگویم که چون کمرش درد میکند و قادر به انجام کار نیست اخراج است... (ص224)
در کنار رقابتی که در دربار کوچک رضا بر سر تمایل به امینی یا اویسی در جریان بود، گروه سیاسی که خود او تشکیل داده بود هر روز ضعیفتر و کمرنگتر میشد و بیشتر از نظر او میافتاد. همان گونه که گفته شد، پس از آن جلسه در سوئیس در اوایل پاییز 1981، دیری نکشید که معینیان گروه را ترک گفت. با رفتن او هلاکو رامبد رئیس دفتر شد؛ مردی که با تمام جدیتش قدرت فرماندهی و رهبری نداشت و چنانکه بعدها خواهم گفت با زبان رضا نیز آشنا نبود. تازه او جدیترین فرد گروه بود، دیگران یا فقط اهل حرف بودند و یا کاری نمیتوانستند انجام بدهند… چنان شیرازه گروه از هم پاشیده بود که حتی چند بار که رامبد از آنها دعوت کرد که برای ارائه گزارش فعالیتها و روشن کردن حساب پولهایی که گرفته بودند به پاریس بیایند به لطایفالحیل از آمدن سرباز زدند.(ص225)
... «جبهه نجات» با تمام اختلافات شخصیت و بینش... در یک مسئله اشتراک نظر داشتند و آن کوشش و پیگریشان بود که کاری کنند تا شاید بتوانند آیتالله خمینی را بر سر خشم بیاورند و در مورد رضا سخنی بگوید، تا از حمله او به مدعی سلطنت ایران حربه تبلیغاتی بسازند و او را مدعی نیرومندی برای حکومت جمهوری اسلامی قلمداد کنند که آیتالله هیچ توجهی نمیکرد و تنها سخنی که درباره رضا گفت به وی نصیحت کرد که مثل یک بچه خوب دنبال درسش برود و فریب اطرافیانش را که میخواهند پولهای او را به جیب بزنند نخورد...(ص227)
... پس از غیبت دو سه هفتهای معمول و رفتن به آمریکا، که خانواده من و دفتر فعالیتهای تجاریمان در آنجا بود، موقع بازگشت متوجه شدم که رضا سخت خودش را گرفته و برخلاف معمول همیشه که با هم بسیار دوستانه و خودمانی صحبت میکردم انتظار دارد جلوی او تعظیم و تکریم کنم. من که انتظار این توقع بیجا را نداشتم به اعتراض گفتم: این مسخرهبازیها چیست؟ او در پاسخ گفت که فرانسویها دیروز به او گفتهاند که باید خودش را بگیرد و رفتاری درخور یک شاه داشته باشد... به خصوص چند سال بعد، در ایام برگزاری مجالس مربوط به انتخابات «شورای مشروطیت» که مجالس رونق گرفت و متملقین بسیاری روی دست یکدیگر بلند شدند و ارتشیان و امراء سابق بر مبنای همان عادت دیرینه خود، با او چون پدر و پدربزرگش با القاب بسیار سخن گفتند، شخصیت متزلزل او به تکبر و نخوت میل کرد... (ص231)
... از طریق رائد با ملک فهد تماس گرفته شد. ایشان هم روی خوش نشان داد و موافقت کرد که با رضا رابطه دوستانه برقرار کند و حتی گفته بود که چون رضا پهلوی، با وجود ایمان به دین اسلام اطلاعات مذهبی کافی ندارد، برای ایشان که میخواهد روزی پادشاه یک کشور اسلامی بشود لازم است که بیشتر با اسلام و موازین اعتقادی آن آشنا شود. لذا معلمی هم برای او در نظر میگیرند که او را با اسلام و دستورات آن آشناتر کند.(ص236)
... من امیر متقی را از ایران میشناختم... به هر حال حسن شهرتی نداشت و معروف بود که یکی از چند تن دلال محبتهای اصلی شاه است. بارها وقتی در میهمانیهای دربار برای نمایش قدرت شاه را به گوشهای میبرد و مدتی طولانی با او به نجوا سخن میگفت، اهل مجلس میگفتند که دارد در مورد خانم جدیدی که برای شاه پیدا کرده صحبت میکند... (ص237)
... همین امید خاندان پهلوی به گرفتن کمک از اعراب، بازار دلالان و شیادان را که در سالهای اول داغ بود هنوز هم گرم نگه داشته است. ... در سال 82 با شیخ زائد آل نهیان، سلطان امارات، تماس گرفته شد و قرار شد که در ماه ژولای شخصی به نام قطب برای ترتیب امور با دفتر رضا تماس بگیرد. این شخص مراجعه کرد و مبلغ پنجاه هزار دلار خواست تا با آن چرخهای دستگاه اداری را روغن بزند و هر چه زودتر پول قابل ملاحظهای برای رضا بیاورد، اما نه تنها پولی آورده نشد، بلکه پنجاه هزار دلار هم از جیب رضا پهلوی رفت. با سلطان عمان هم تماس گرفته شد. ولی او با آنکه تخت و تاجش را مدیون شاه بود، و بیش از همه انتظار میرفت که کمک کند روی خوش نشان نداد... (ص238)
... یک مرتبه هر سه(رضا پهلوی، شاهپور بهرامی وآهی)ٍ بلند شدند و خود را روی پرتوی انداختند و شروع به تکان تکان دادن پائین تنه خود کردند. من که از این شوخی متهوع عصبانی شده بودم فریاد زدم که بس است خجالت بکشید. رفتم جلو و با خشونت دست رضا را گرفتم و او را از پشت پرتوی بلند کردم. (ص239)
... از سال 1982 رضا درس خواندن را شروع کرده بود. وی که با مرگ پدرش درس خود را در کالج شهر ویلیامز تاون نیمه تمام رها کرده بود، بار دیگر به کمک کاظمیان در دانشگاه U.S.C لسآنجلس در رشته سیاسی نامنویسی کرد و از طریق مکاتبهای برای گرفتن لیسانس اقدام نمود. چون آهی و کاظمیان در تهیه تکالیف به او یاری میکردند این کار برایش آسانتر شده بود.(ص241)
در چنین جوی گهگاه بعضی به فکر ایجاد حرکت سیاسی هم میافتادند. از جمله کاظمیان در آمریکا در پی برنامه فعالیتی بود و در سفری که در سال 1983 رضا به آن سرزمین کرد. وی را به آقای مرین اسموک، که از افراد بسیار با نفوذ آمریکا بود و درسازمان «سیا» و نزد مقامات تصمیمگیری نفوذ بسیار داشت، معرفی کرد این آشنایی و دوستی مقدمه ریختن طرحی برای سقوط دولت جمهوری اسلامی شد... پس از مدتی مسئول طرح ابراز داشت که ادامه کار فایدهای ندارد و این جوان اهل این کارها نیست و علاقهای هم به بازگشت به ایران ندارد و تلاشها وقت تلف کردن است... (صص243و244)
... باید بگویم که این خستها در مورد خرج کردن برای شخص خودش صادق نبود و اگر خودش (رضا پهلوی) چیزی را میخواست در فکر پول آن نبود و در حالی که از آشپزش میخواست غذای خودش را از خانهاش بیاورد و یا اگر میتوانست پول رستوران را به گردن دیگران میانداخت، یک قلم حدود سیصد و پنجاه هزار دلار بابت صورت حساب رستوران خودش و نزدیکانش، برای حدود دو ماه سفر تابستانی در سال 1982 در سوئیس میپرداخت. (ص247)
... آهی مدعی بود که چون او (منصور رفیعزاده) با سازمان «سیا» کار میکند حضورش مفید است. به همین سبب یک بار در ژوئن 1982 مبلغ سی و پنج هزار دلار گرفت. ولی چون تمام اطرافیان رضا به شدت به او (منصور رفیعزاده) بدبین بودند و معتقد بودند فرد بدنامی است و از گذشتههای او و کارش در ساواک بد میگفتند جای پایش محکم نشد. حتی آهی هم پس از مدتی که متوجه شد دوستی با او ممکن است به نفع او نباشد، از حمایت شدید خود از او دست برداشت... (ص252)
... با اعراب نمیجوشید و آن رابطه بسیار صمیمی اولیه که ملک حسن را «عمو» خطاب میکرد و مرتب به دیدار او میرفت به سردی گراییده بود. به طور کلی هیچ یک از اطرافیان رضا با اعراب میانه خوبی نداشتند و آنان را از خود پایینتر و بیفرهنگتر میدانستند و با آنکه بیشترین کمک را در جهان از اعراب گرفته بودند...... موج نارضایتی مسلمانان متعصب هم در مراکش بالا گرفته بود و با علاقهای که این افراد به آیتالله خمینی و جمهوری اسلامی داشتند حضور رضا و یارانش در آنجا برای ملک حسن دردسری بود...(ص245)
(بدنبال) ترور تیمسار اویسی در پاریس... رضا بر آن شد که خود را از فضای خطر دور کند و به جایی برود که مسلمانان متعصب کمترین میدان عمل را داشته باشند و جمهوری اسلامی از محدودترین امکانات برخوردار باشد. این کشور مسلماً جایی بهتر از آمریکا نمیتوانست باشد... با ترور تیمسار اویسی به سرعت چمدانها بسته شد و در ظرف یکی دو ماه تمامی دفتر و سازمان مدعی سلطنت ایران به کشوری که چه از نظر جغرافیایی و چه از نظر سیاسی بیشترین فاصله را با ایران داشت انتقال یافت. (ص255)
... حتی میدانم بارها سلطنتطلبان و رجال نظام گذشته، که از ضعف و بیعملی رضا سرخوردهاند و در او (علیرضا) شخصیت محکمتری سراغ دارند به او پیشنهاد کردهاند که اگرمدعی سلطنت شود از او حمایت خواهند کرد ولی او نپذیرفته و گفته من با برادرم نخواهم جنگید. (ص257)
به هر حال رابطه رضا و شاهپری (نامزد علیرضا) ادامه یافت و این امر چنان علیرضا را ناراحت کرد که گویا اقدام به خودکشی هم کرد. از آن طرف این شیرینی به دهن رضا سخت مزه کرده بود و حتی میخواست با دختر ازدواج کند... (ص258)
امینی... مدعی شده بود که با بخشی از روحانیون و دستاندرکاران جمهوری اسلامی در رابطه است و از طریق آنان اطلاعات دست اولی را که سازمان «سیا» راساً نمیتواند به دست بیاورد تهیه خواهد کرد، که البته با سوابق امینی و نزدیکی وی با بخشی از نیروهای مذهبی تا حدودی قابل قبول به نظر میرسید. به خصوص که آمریکائیان مثل بسیاری از ایرانیان چنان با اسلام و ساخت نظام حکومتی ایران و ملایانی که بر سر کار بودند بیگانه بودند که هر کس با کمی زرنگی و رابطه به آسانی میتوانست گنجشک را رنگ کرده و به جای قناری به آنها بفروشد…. ولی با گذشت زمان و آزمودن اطلاعات داده شده از سوی جبهه نجات آمریکاییان متوجه شدند که امینی و یارانش از گود بیرون هستند و اطلاعاتشان غلط، دست دوم و بیارزش است... ماهی یکصد و هشتاد هزار دلار پولی که سازمان «سیا» به آنها میدهد حیف و میل میشود. (ص267)
از آنجا که سازمان «سیا» بر آن شده بود که رضا پهلوی و دفترش را رسماً و به طور کامل در اختیار بگیرد، بودجه خاصی برای آن دفتر تعیین کرد. برای پوشش کار آهی شرکتی در پاناما تأسیس کرد که دارای حسابی در سوئیس بود. بدین ترتیب از آغاز این سال سازمان «سیا» ماهیانه حدود یکصد و پنجاه هزار دلار به حساب شماره kredit swiss, FED104759021واقع در ژنو برای فعالیتهای سیاسی دفتر رضا واریز کرد. بودجهای که به همین مبلغ تا سال 1989 ادامه داشت. به پاس همین بودجه و هدف خبررسانی بود که در سال 1990 رضا پهلوی خود از این نقشش پرده برداشت و در صحبتی که به مناسبت دهمین سال (تولد) حکومت جمهوری اسلامی در لندن ایراد کرد و در بسیاری از روزنامههای جهان و عموم رسانههای فارسی زبان نقل شد، اعلام کرد که وی تا به حال چندین مورد نقشههای خرابکارانه ایادی جمهوری اسلامی را در آمریکا و اروپا کشف و به مقامات امنیتی این کشور خبر داده است و حتی با آنها در دستگیری عدهای از پاسداران، که نقشه حمله به پایگاههای نظامی آمریکا را داشتند همکاری کرده است.(ص269)
همزمان با تصویب این بودجه سر و کله یار دیرین سازمان «سیا»، که گفته میشود برای سازمان امنیتی اسرائیل «موساد» کار میکند، یعنی معاون معروف ساواک پرویز ثابتی، پیدا شد. البته وقتی میگویم سرو کله او پیدا شد... که از این بودجه ماهیانه پنجاه هزار دلار سهم ثابتی شد تا شبکه جاسوسی در ایران شکل دهد و یا شبکه موجود خود را توسعه بخشد. که البته با موقعیت پیشیاش، که به او امکان شناسایی افراد قدیم ساواکی یا همکاران ساواک را در ایران میداد و همچنین با همکاری که با موساد میکرد، مناسبتترین فرد در این مورد بود. (ص270)
اشرف پهلوی... وارد کار شد و یک میلیون و سیصد هزار دلار هم او به بودجه عملیات کمک کرد و بدین ترتیب بودجه فعالیت سیاسی دفتر رضا را قوت بخشید، گفتنی است که ثروت اشرف حداقل تا پیش از آنکه تمام ثروت شاه به ورّاث او انتقال یابد، از تمامی افراد این خاندان بیشتر است. وی که سالها پیش از همه در خارج سرمایهگذاری کرده و ماجرای فعالیتهای وی در قاچاقفروشی و غیره زبانزد خاص و عام است، آنچنان ثروتی دارد که این ارقام برای او به حساب نمیآیند... (ص271)
... با نمایان شدن اولین شکافها در سقف سلطنت، که حتی شاه و نزدیکانش هم با تمام غفلتشان آن را دیدند و خطر فرو ریختن کاخ حکومت را احساس کردند، (اشرف) به برادرش پیشنهاد کرد که در ایران بماند و در کنار او دو نفری برای حفظ تاج و تخت بجنگند. اما شاه که روحیه او را نداشت و از بدنامی او هراس داشت و میدانست با بالا گرفتن ماجرا حضور اشرف، با آن گذشته و ماجراهای مرد بارگی فراوان و فساد مالی و قاچاق و بیپرواییهای اخلاقیش، نقطه ضعف بزرگی خواهد بود این پیشنهاد را نپذیرفت و به او گفت: بهتر است هر چه زودتر از کشور خارج شوی، زیرا تو مرکز حملات قرار خواهی گرفت و این به ضرر همه ما تمام خواهد شد... (ص272)
با ورود پول سازمان «سیا» قلم سرنوشت رقم دیگری در کتاب زندگیم زد و به خواست خدا نخستین طلیعههای رستگاری در زندگیم درخشیدن گرفت. از پذیرش حسابداری این پول خودداری ورزیدم و برآن شدم که حسابم را از این پول جدا کنم. از همان اول گفتم من نمیخواهم با پول «سیا» و حسابداری آن کاری داشته باشم. به همین سبب قرار شد از آن پس دو حساب جدا با دو حسابدار متفاوت در دفتر رضا عمل کنند: یکی حساب سیاسی با مسئولیت آهی که پول سازمان «سیا» و اشرف و هر پول دیگری که در این زمینه ممکن بود برسد به آن واریز میشد و از آن مخارج فعالیتهای سیاسی تامین میگردید. به طور کلی «سیا» و سازمانهای اداری آمریکا مثل عربستان سعودی عمل نمیکردند. بودجهای که داده میشد حساب و کتابی داشت...... برخی از افراد مثل فروغی از اینکه مستقیماً حقوقشان از سازمان «سیا» پرداخت شود ناراضی بودند. به این ترتیب با آنکه آهی حقوق آنها را پرداخت میکرد اینان ظاهراً میتوانستند خود را راضی کنند که از شخص رضا پهلوی پول میگیرند و حقوقبگیر سازمان «سیا» نمیباشند. (ص273)
به هر حال پول «سیا» و کمک اشرف تحرک جدیدی را سبب شد و به فکر تشکیل «شوراهای مشروطیت» که برای مدتی پس از این رضا و اطرافیانش را سرگرم داشت، جامه عمل پوشاند؛ نظری که از جانب رضا و مشاور اعظم او فروغی مطرح شد و با همکاری دیگر مشاوران سیاسی او شکل عمل به خود گرفت…. عنوان «شورای مشروطیت» خود به تنهایی نشانگر تحولی در شیوه عمل قدیم بود. بدین معنی که دیگر قرار نیست شاه قدرت مطلقه باشد و رضا فردی است آزادیخواه و آزاداندیش که میخواهد کارها را از طریق شورایی اداره کند و به جای آنکه چون پدرش یک تنه سکان کشتی مبارزه و بعدها حکومت، را به دست بگیرد، از مردم هر منطقه میخواهد که خود نمایندگانی را برگزینند تا...(ص275)
... جالبتر آن که بارها از افراد به ظاهر روشنفکر و اهل قلم، نه تنها نظامیان و امرای سابق، میشنیدم که میگفتند شاه باید با قاطعیت برخیزد و قدرت را بگیرد. آنان میگفتند اگر این بار موفق شویم نمیگذاریم نفس از این مردم نادان درآید و بر آن بودند که این مردم نادان را اگر آزاد بگذارند، در نهایت به سوی حکومتی چون حکومت جمهوری اسلامی روی خواهند آورد... درست است که رضا حکومت را میخواست، اما از هر مبارزه عملی و حضور در میدان جنگ هراس داشت. همان طور که بارها تشریح شد، هر بار که طرحی به مرحله جدی و لزوم دخالت مستقیم او و گرفتن رهبری جنگی آن میرسید واپس میزد. (ص276)
اما به زودی معلوم شد که این خانه از پایبست ویران است و همان ذهنیتی که در نظام گذشته عمل میکرد بر کارها حاکم شده است. دستهبندی، توطئه، تهیه صورت کاندیداهای مورد نظر در مجالس شبانه رجال و فردا صورت اسامی از پیش نوشته شده را به دست این و آن دادن، اتهام، اعمال نفوذ، تقلب در آراء و حتی تهدید و فحاشی نسبت به این و آن. جلسات انتخاباتی یکی پس از دیگری آشفته میشد و حتی رجال در رستوران کلبه شهر واشنگتن و رستورانهای شهرهای لسآنجلس و کالیفرنیا و غیره به یکدیگر فحش ناموس میدادند... (ص277)
... گنجی در نهان با شوراهای مشروطیت سر ناسازگاری داشت و آن را رقیبی برای فعالیتهای خود میدانست. رقابتی که بعدها بیشتر آشکار شد و علت مخالفت پنهانی و سعی او در تضعیف شوراهای مشروطیت بهتر دانسته شد. معلوم گردید که او در نظر دارد با استفاده از سازمانی که «سیا» به طور مستقل از رضا پهلوی ایجاد کرده کم کم به استقلال خود دست یابد و با استعدادی که دارد و امتحان خوبی که در خدمتگزاری به آمریکا نشان داده در آینده خود مدعی قدرت شود. همانطور که در همین اواخر در سال 1989رادیو درفش کاویان خبر داد که مردم ایران در تظاهرات خود بر علیه جمهوری اسلامی فریاد «زنده باد گنجی» به جای «زنده باد رضا پهلوی» سر دادهاند. (ص278و279)
... هنگامی که گنجی دفتر «جبهه نجات» در حومه پاریس را تصرف کرد، از آنجا که بسیاری از اموال دفتر به نام اسلام کاظمیه خریداری شده بود، کاظمیه به پلیس فرانسه شکایت کرد که شخصی به نام گنجی به طور غیر قانونی دفتر شخصی او را تصاحب کرده... روزنامه لوموند در مقالهای دعوای نخستوزیر و وزیر سابق نظام شاهنشاهی را به مسخره گرفت و همگان دانستند که مدعیان سلطنت چنان دست در گریبان یکدیگر انداختهاند که نمیتوانند دستی به یاری مدعی سلطنت ایران دراز کنند. (ص279)
بهار 86 فرا رسید درس یاسمین تمام شد و زمان پیوند همسری فرا رسید. با آنکه اویسی خود معرف یاسمین بود اما نمیخواست ازدواج به آن زودی سر بگیرد. زیرا میدانست وجود همسر، با توجه به ضعف رضا در مقابل زن، از قدرت او خواهد کاست... (ص285)
ازدواج عاقد میخواست و عباس مهاجرانی به توصیه اردشیر زاهدی برای این منظور در نظر گرفته شد... مهاجرانی میگفت با توجه به حساسیت جمهوری اسلامی و خطری که برای همکاری آشکار او با خاندان پهلوی و خواندن صیغه عقد مدعی تاج و تخت دارد انتظار دارد که یک خانه به عنوان حقالزحمه برای او خریده شود.(ص286)
راستش را بخواهید به نظر من رضا را اطرافیانش به فشار مدعی سلطنت نگه داشتهاند و اگر او را به حال خود بگذارند هیچ علاقهای به بازگشت به ایران ندارد چه رسد به سلطنت آن و ترجیح میدهد به دنبال زندگی راحت شخصی خود برود و به همین سبب هم بارها و بارها در جمع نزدیکان خود میگفت: «بابا ولم کنید من نمیخواهم پادشاه بشوم.»(ص290)
... به یاد دارم که من و دیگر نزدیکان همیشه به شوخی میگفتیم که بهتر است انقلاب و بازگشت به ایران را به بعد از فصل فوتبال موکول کنیم چون رضا در این فصل آمریکا را نمیتواند ترک کند و یا به ایران فکر کند و بالاخره اگر دالاس، تیم محبوب او، میباخت دیگر در آن روز با او حرف معمولی هم نمیشد زد، چه رسد به سخن سیاسی و مسائل مبارزه و این نوع حرفها. ... در این سفر رضا اصرار داشت که برای گرفتن کارت سبز، یا اجازه اقامت دائمیش در آمریکا، از طریق وکیل اقدام کند. وقتی من متذکر شدم که این کار درستی نیست، در جواب من گفت: «من نمیفهمم چه مشکلی دارد، آمریکاییها که از نظر سیاسی حرفی ندارند، و حاضرند برگ اقامت دائم به من بدهند.» من ناچار شدم کلی با او صحبت کنم تا متوجهاش سازم که مشکل توافق آمریکاییها نیست بلکه مسئله بر سر ادعای سلطنت ایران داشتن است و اینکه مدعی تاج و تخت پادشاهی ایران نباید به دنبال گرفتن مجوز اقامت دائمی در آمریکا باشد. مزید بر آن چون رضا به نوعی جوان باهوشی است، به خوبی میداند گرفتن حکومت محتاج تحمل سختیها و صرف پول زیاد و پذیرش خطر بسیار است که هیچ کدام با روحیه رضا جور در نمیآید.(ص291)
... در سال 86 چند تن از دوستان، که بهتر است نامشان را ذکر نکنم، از طریق نیکسون و یارانش به فکر پیاده کردن طرحی ضربتی برای گرفتن حکومت ایران افتادند. نخست به دیدار نیکسون رفتند... با حمایت جان کانلی و جمعی از مقامات نظامی آمریکا طرحی با عنوان «کیش» تهیه شد. بر طبق طرح قرار بود که با حمایت نیروهای آمریکا در منطقه رضا غافلگیرانه در جزیره کیش پیاده شود و به جمهوری اسلامی اعلام جنگ کند. البته نیروهای هوایی عربستان سعودی و ناوگان آمریکا در منطقه نیز از او پشتیبانی کنند.(ص293)
... پس از آن که مراحل تصویب و برنامهریزی اولیه طرح تمام شد و برای نخستین بار آن را با رضا در میان گذاشتند، وی بیآنکه در مورد طرح و جزئیات و اهدافش بپرسد اولین سؤالی که مطرح کرد این بود که خوب برای فرار چه فکری کردهاید؟... (ص294)
... رضا که اسیر تخیلاتش شده بود گفت:« پدر و پدربزرگ من که کار مهمی نکردند، این منم که باید کار اصلی را انجام دهم و میبایست ایران را از دست چنین نظامی نجات بدهم» بیژن که با شناخت از روحیات رضا تاب این همه رجزخوانی را نداشت به او گفت: «قربان، پدربزرگ شما اسب قشو میکرد و از آنجا خود را به مقام شاهی رسانید، شما چه کردهاید که چنین ادعایی میکنید؟» (ص295)
در همین ایام ماجرای «ایران گیت» هم بر ملاشد و اطلاعات افشا شده ضربهای سخت بر روحیه رضا وارد آورد. او کم کم متوجه میشد که در صحنه سیاست آمریکا، اندیشه گردانندگان امور نه بر امکان سقوط جمهوری اسلامی ایران، بلکه بر تلاش ایجاد رابطه و انجام معامله با آن بود... آمریکا پیش از سال 1985 که برای او بودجه عملیاتی تعیین کرده بود، متوجه عمق ریشههای مردمی دولت جمهوری اسلامی شده و به وسعت و توان نیرویی که بخش بزرگی از جهان را به حرکت در آورده پی برده بود و آن بنا را محکمتر از آن یافته بود که با عملیات از سر تفنن رضا فرو ریزد...(ص296)
... از جمله شاه به همراه اثاثیه خود چهار جعبه جواهرات آورد، که استوار شهبازی، که همراه خانم دیبا، مادر فرح جواهرات را برای امانت سپردن به بانک سوئیس برده بود، به من گفت که جواهرات در چهار جعبه بزرگ، هر یک به اندازه نیم قد انسان، بود. البته این جواهرات خود شاه و فرح بود، والا والاحضرتها جواهرات خود را به طور جداگانهای آورده بودند... به هر حال، شمس پیش مادر رفته و از ناداریی گلایه کرده بود، ملکه مادر هم مقداری جواهر به او داده بود. زمانی که شاه در باهاماس بود شمس جواهرات را نزد برادر آورده و به او به مبلغ ده میلیون دلار فروخته بود. شاه هم هفت میلیون دلار به او نقد داده و سه میلیون دلار بقیه را حواله به فروش جواهرات کرده بود. (ص301)
یاسمین که در دانشگاه جرج واشنگتن درس سیاست میخواند با همکلاسی خود تا نیمههای شب به مجالس رقص میرفت و توجهی نداشت که این مسئله چقدر از نظر ایرانیان ناپسند است و کمتر ایرانی میپذیرد که همسرش شب تا دیر وقت با یک مرد غریبه در خارج از منزل به سر برد. (ص307)
دیدار با روزولت بسیار ناامید کننده بود. وی رک و بیپرده به رضا گفت در شرایط موجود هیچ شانسی برای او نیست و هرگونه قصد گرفتن حکومت از جانب وی امری واهی است. در پایان هم به علت ملاحظات سیاسی و جلوگیری از قطع رابطه و امید، امکان هرگونه عملی را به مرگ آیتالله خمینی موکول کرد؛ یعنی به زمانی که بیشتر نیروهای سیاسی فکر میکردند با شکسته شدن ستون این خیمه و وجود اختلاف شدید حکومتگران ایران با یکدیگر، اوضاع از هم فرو خواهد پاشید.(ص310)
... به همین سبب هم وقتی فروغی اصرار میکرد که هر کاری خرج دارد و برای پادشاه شدن هم باید خرج کرد، او ترجیح میداد خانه چند میلیون دلاری بسازد و صدها هزار دلار خرج تزئین آن کند ولی حاضر نبود برای گرفتن قدرت پول خرج کند... (ص314)
... آشنایی قریشی با جامعه آمریکایی سبب میشد که دامنه ارتباط دفتر رضا با مطبوعات این دیار گسترش یابد و حضور رضا را در رسانههای غربی افزایش دهد و این چیزی بود که رضا به مراتب بیشتر از عملیات جنگی دوست میداشت. به همین سبب هم با آمدن قریشی محور حرکت به جای طرح و نقشه، مصاحبه و اعلامیه دادن مرتب شد؛ یعنی آنچه رضا عاشقش بود: سرو صدا و فعالیت سیاسی و بدون دردسر و پذیرش خطر، نشستن جلو دوربین و ژست آزادیخواهی گرفتن و یا پشت تریبون رفتن و سخنرانی کردن.(ص318)
لذا به فکر برگزاری جلسه ای در غرب آمریکا ، که مرکز اصلی طرفداران سلطنت است افتادند. باز اشرف بر روال همیشه بودجه اصلی کار را تأمین کرد و یک میلیون دلار به دفتر رضا داد. مسئله خرید نفت ارزان از عمان نیز ظاهراً حل شد و آنگونه که شنیدم از قرار معلوم سلطان عمان مقداری نفت با قیمتی کمتر از قیمت بازار جهانی در اختیار رضا گذاشت که از فروش آن سود قابل ملاحظهای نصیب رضا شد.(ص320)
... در حالی که غلامرضا افخمی از یاران فرح بود، مهناز همسرش در حلقه نزدیکان اشرف بود و به همین سبب اگر غلامرضا از طریق وابستگی به فرح به سرعت ترقی کرد، همسرش نیز با اتمام تحصیلات در خارج از کشور از گرد راه نرسیده با حمایت اشرف سرپرست سازمان زنان شد و بعد هم به مقام وزیر مشاور در امور اجتماعی و رئیس سازمان زنان دست یافت. در خارج از کشور نیز آن دو همچنان روابط قدیم خود را حفظ کردند. غلامرضا از طریق فرح به دفتر رضا آمد و مهناز به ریاست بنیاد مطالعات ایران؛ که اشرف با وقف چند میلیون دلار ایجاد کرده بود دست یافت. (ص322)
... بلکه به دنبال تماس با نیروهای سیاسی غیر سلطنتطلب نیز برآمدند. از جمله با «سازمان فدائیان خلق» تماس گرفتند و با نشان دادن در باغ سبز، از مجموعهای که از نظر فکری سر خورده و در هم ریخته و از نظر مالی نیازمند بود، تایید ضمنی برای سلطنت و مشروعیت حضور آن گرفتند. اکنون رضا در سخنرانیهای خویش صحبت از حق انتخاب مردم میکرد و مدعی شد که در ایران پس از سقوط ملایان مردم باید بگویند که سلطنت را قبول خواهند داشت و یا آن را رد میکنند. البته این سخن از سویی با ادعای او که خود را از همین حال پادشاه ایران میخواند و سالها قبل هم سلطنت خود را اعلام کرده در تضاد بود و از سویی فریاد بسیاری از سلطنتطلبان دو آتشه را درآورد و در نشریاتشان به رضا اعتراض کردند که چگونه سلطنت را که «ودیعهالهی» است و حقی است که به ارث به او رسیده به انتخاب مردم میخواهد واگذار کند. (ص324)
اما اخراج نوروزی و بویژه شهبازی از نظر اخلاقی و مراعاتشان و لوازم شاهزادگی واقعاً فاجعهآمیز بود. این دو که رضا را از کودکی بزرگ کرده بودند چنان به او علاقه داشتند که برای رضایت خاطر وی وجود خویش را به حساب نمیآوردند... اما ماجرای شهبازی و عشق او به رضا و خانوادهاش افسانهای مینمود. وی که از کودکی محافظ شخصی رضا بود چنان عشق به وی را در دل جای داده بود که او را چون فرزندی و پارهای از جانش دوست میداشت و به یک اشارت او حاضر بود جان خود را در راه او و خانوادهاش فدا کند... (ص325)
از سویی یاسمین هم امثال شهبازی و نوروزی را مزاحمی برای زندگی خود میدانست. زیرا حضور این افراد در خانه یعنی اطلاع یافتن ایرانیان از وضع زندگی درون خانه. این افراد فرهنگ ایرانی داشتند و رفتار او را نمیپسندیدند... (ص327)
به هر حال، در نیمه اول 1989 رضا به بهانه آنکه پول ندارد عذر اینان را خواست و شهبازی با آنکه تمام زندگیش در معرض خطر قرار گرفته بود لحظهای نیندیشید که چگونه اگر رضا پول ندارد، به جای نگهبانان ایرانی خود محافظین آمریکا استخدام میکند... در اینجا بود که برای اولین بار یکی از اعضاء خانواده شهبازی چشمان او را به حقیقت باز کرد و با تماسی که با مؤسسه (آمریکایی تأمین کننده محافظ) مزبور گرفت معلوم شد که محافظین آمریکایی بدون اسلحه ساعتی سیوپنج دلار و به صورت مسلح ساعتی چهل دلار حقوق میگیرند، که این بیش از سه برابر حقوقی بود که به او و امثال او پرداخت میشد... (ص328)
پس از آن دیدار (با رضا پهلوی) برای مدتها شهبازی تعادل روانی خود را از دست داد و دنیا را برای خود تما م شده میدید، غریقی که حتی تخته پاره امید و ایمانی هم در این دریای بیرحمیها برایش به جای نمانده بود….بدینسان بود که طنز دیگری در زمانه سروده شد و کسی که جان خود را در راه شهریار خود هیچ میانگاشت، برای تأمین زندگیاش ناگزیر شد به مقامات حقوقی آمریکایی شکایت برد تا حقوق بازنشستگی و مزایای بیکاری یک درجهدار نیروهای مسلح شاهنشاهی ایران را از مدعی سلطنت ایران بگیرد. (ص331)
--------------------------------------------------
نقد و نظر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران
احمدعلیمسعود انصاری گرچه در سالهای پایانی انقراض حکومت پادشاهی در ایران به دربار راه یافت در حلقه خواص دربارجای گرفت، اما خاطرات وی به دلیل ورود سریع او به بازیها و جناحبندیهای درباریان تا حدودی با اهمیت ارزیابی میشوند. این اهمیت زمانی بیشتر خودنمایی میکند که او را یکی از حلقههای اتصال بین محمدرضا پهلوی و ورثه وی بدانیم. در یک نگاه کلان به کتاب «پس از سقوط» چنین استنباط میشود که چارچوب مناسباتی که این خاطرات در آن به رشته تحریر در آمده با شرایط نگارش خاطرات علی شهبازی(محافظ مخصوص محمد رضا پهلوی) کاملاً مشابه است، چرا که از یک سو اختلافات مالی شدید با رضا پهلوی پای هر دو را به محاکم قضایی در آمریکا کشانید تا از این طریق حقوق خود را دریافت دارند و از سوی دیگر تضادهای داخلی بازماندگان محمدرضا، هر دو را به استفاده از خاطراتشان علیه یک جریان دربار سوق داده است. مسعود انصاری که پایش به واسطه خویشاوندی با فرح دیبا به خلوت دربار باز شد، بسرعت از اطرافیان فرح فاصله گرفت و بهتر آن دید تا برای حفظ جایگاه خود به پهلوی ها نزدیک شود. بعد از فرار شاه و اطرافیانش از ایران و بویژه بعد از مرگ وی، تضادهای درباریان قوت گرفت تا آنجا که رسماً هر جناح، دیگری را عامل تسریع کننده سقوط رژیم پهلوی معرفی میکرد(برخی خاطرات دقیقاً در این چارچوب نگاشته شدند). در واقع عناصر شاخص هر جریان افرادی را تشویق کردند تا خاطرات خود را با جهتگیری علیه جناح مقابل، عرضه دارند. بر همین منوال، انصاری در کتاب «پس از سقوط» همانند علی شهبازی تمامی هّم خود را مصروف به زیر سؤال بردن عملکرد فرح دیبا و اطرافیان روشنفکر وی در سالهای پایانی حکومت پهلوی کرده است. بیجهت نیست که این کتاب در مورد عملکرد اشرف و اصولاً فعالیتهای پولسازی وی مانند بدستگیری مافیای توزیع مواد مخدر در ایران و... کاملاً سکوت کرده است. هر چند مدارک مشخصی در این زمینه در دست نیست، اما برخی قرائن دلالت بر آن دارند که این کتاب نیز در چارچوب تعارضات بین اشرف و فرح دیبا به نگارش درآمده است. انصاری علاوه بر دوری جستن از فرح در ایران، بعد از افراد خاندان پهلوی، در خارج کشور به یکی از منتقدان جدی وی تبدیل شد، علاوه بر این به عنوان مسئول مالی دربار کوچک مدعی سلطنت، بیارتباط با اشرف نبود، زیرا اشرف در کتاب سازمان اطلاعاتی آمریکا از جمله حامیان مالی طرحها و برنامههای مختلف برای بازگردانیدن سلطنت به ایران بود.
بسیاری از نسبتهایی که انصاری متوجه فرح میسازد کاملاً بیپایه است، از جمله اینکه وی در پی کودتا علیه همسرش بود و بدین منظور تلاش داشت هنگام فرار شاه در ایران بماند تا مقدمات بدستگیری قدرت را فراهم آورد. این در حالی است که بیاراده بودن حکومت پهلوی در برابر تصمیمات بیگانگان حاکم بر ایران در آن ایام غیرقابل انکار است. اگر شاپور بختیار به عنوان نخستوزیر انتخاب میشود بر اساس یک اراده داخلی نیست، بلکه بدان لحاظ است که آمریکاییها بصراحت تمایل خود را در زمینه این گونه تغییرات و رفرمها به محمدرضا منتقل میسازند. بنابراین بزرگنمایی جایگاه قدرت فرح پهلوی به منظور مقصر جلوه دادن وی در سقوط پهلوی ها، از سوی هیچ پژوهشگری در عرصه تاریخ پذیرفته نخواهد شد. به عکس، فرح دیبا صرف نظر از برخی وابستگیهای افراطی فرهنگی به غرب، همواره وجهه ضد مردمی پهلوی ها را در جامعه تا حدودی ترمیم میکرده است.پس ریشههای این سرنگونی را باید در نوع روی کار آمدن پهلوی ها و عملکردشان در 57 سال حکومت با حمایت همه جانبه آمریکاییها و انگلیسیها جستجو کرد. متأسفانه آقای انصاری ترجیح داده است در زمینه جزئیات رفتار پهلوی ها به عنوان عناصر بیاراده در برابر بیگانگان مسلط بر ایران صرفاً به کلی گوییهایی بسنده کند. به عنوان نمونه، وی در ارتباط با محمدرضا با همین رویکرد دچار تعارض و دوگانگی میشود؛ زیرا از یک سو انتقاداتی تحت عناوینی چون «بیگانهپرستی» و «داخل آدم ندانستن مردم» به وی وارد میسازد و از سوی دیگر در برخی از فرازهای خاطرات خود از تشویق شاه برای برخورد شدیدتر با قیام مردم سخن به میان میآورد و تقصیر عدم قاطعیت شاه را به گردن اطرافیان فرح دیبا میاندازد و آنها را مورد سرزنش قرار میدهد.
انصاری در این کتاب ترجیح می دهد که برخی مسائل را نیز در پرده ابهام بگذارد. برای مثال سقوط هواپیمای علیرضا پهلوی را صرفاً «مشکوک» خوانده و تلاش علی پهلوی را برای انتقامجویی از عمویش «محمدرضا» این گونه بیان میکند: «علی پهلوی، پسر علیرضا که در سقوط مشکوک هواپیما کشته شد، با کتی عدل مناسباتی داشت و هر دو مذهبی شده بودند. علی، که شایعات مربوط به مرگ مشکوک پدرش او را ناسازگار با محیط دربار بار آورده بود…» (ص56)
اینکه چه عاملی موجب شده است تا آقای انصاری در مورد آنچه شناخت مردم را نسبت به پهلوی ها عمیقتر میکند این گونه مجمل سخن گوید به اشاره به آن پرداختیم، اما همین اشاره به مشکوک بودن این حادثه برای تحقیق کافی است تا با مراجعه به سایر منابع تاریخی به لایههای زیرین حوادث دست یابیم. چنانکه خانم تاج الملوک در این باره میگوید: «متأسفانه پس از درگذشت جانگداز جگر پارهام شایعات ناجوانمردانهای را به سر زبانها انداختند و گفتند علیرضا در یک توطئه خانوادگی جان باخته و محمدرضا او را به هلاک رسانده است.» (کتاب ملکه پهلوی، ص38) اما توضیحات بیشتر این خانم در ادامه اظهاراتش برای توجیه اینکه هیچگونه تهدیدی از جانب علیرضا برای سلطنت محمدرضا وجود نداشت تا موجب قتل وی شود، واقعیت را روشنتر میسازد: «ما سال 1330به بعد که چند بار موقعیت سلطنت به خطرافتاد و مشاهده کردیم محمدرضا در برابر فشارهای روزافزون سیاسیون مخالف اظهار خستگی و عجز میکند، به علیرضا پیشنهاد کردیم که جانشین محمدرضا بشود، اما علیرضا جداً امتناع میکرد و حتی کار به جایی رسید که سفیر انگلستان به علیرضا پیشنهاد کرد خود را برای جانشینی برادرش آماده کند، اما علیرضا خیلی تند با سفیر انگلستان برخورد کرد و پایش را در یک کفش کرد که برادرش باید در مقام سلطنت باقی بماند.» (کتاب ملکه پهلوی، ص 39)
این توضیحات خانم تاجالملوک هر چند به منظور ابهام زدایی از حادثهای که منجر به حذف علیرضا از معادلات دربار شد بیان شده است، اما در واقع وجه مشکوک بودن این واقعه را تقویت میکند. بنابر اعتراف کسی که در آن زمان پرقدرتترین عنصر دربار بود و فرزند جوان تاجدارش را هدایت میکرده است، پهلوی ها در زمینه ناتوانی و عجز محمدرضا به وحدت نظر رسیده بودند. از طرفی، انگلیسیها نیز به عنوان حامی خارجی آنان در مورد جایگزینی علیرضا اتفاق نظر داشتهاند؛ بنابراین برای محمدرضا که قطعاً تمایلی به رها کردن تاج و تخت نداشته، یک انتخاب بیشتر متصور نبوده است. اما اینکه چرا آقای انصاری این گونه فرازهای مهم تاریخ پهلوی را به صورت مجمل مطرح میسازد بحثی است که پاسخ آن را باید در انگیزههای وی از بیان خاطراتش جستجو کرد. متأسفانه کتمان واقعیتها یا سرپوش گذاشتن بر برخی ازآنها از سوی آقای انصاری منحصر به مسائل خانواده پهلوی نیست. وی برخی فعالیتها را که محوریت آن را (دستکم به ادعای خویش) به عهده داشته نیز به صورت جامع و کامل بیان نمیکند. برای نمونه انصاری خود را برای مدتها رابط بین شاه و «آیتالله کاظم شریعتمداری» معرفی میکند، اما حاضر نمیشود از تدابیر دربار و ساواک برای مطرح کردن ایشان به عنوان رهبر مطالبات مردم، سخنی به میان آورد. «آیتالله شریعتمداری» که در جریان قیام خونین 15 خرداد سال 42 همراهیهایی با نهضت اسلامی مردم کرد، بعد از تبعید امام خمینی(ره) از ایران به سرعت به دربار نزدیک شد و پس از آن به صورت مستمر امکاناتی را از اوقاف دریافت داشت. توجه ویژه دربار به آقای شریعتمداری در سال 56 بدین منظور بود که وی را پرچمدار خواستههای مردم برای تغییر و تحول در جامعه گرداند. ترفندهای مختلفی در این زمینه از سوی ساواک به کار گرفته شد که از آن جمله، حمله به منزل ایشان در قم توسط نظامیان بود. در این زمینه مادر فرح دیبا در کتاب خاطرات خود میگوید: ... «چند روز بعد اطلاع رسید که مأموران حکومت نظامی به خانه شریعتمداری در قم حمله کرده و عدهای را در حیاط منزل مصدوم کردهاند. محمدرضا از این خبر عمیقاً متأسف شد و از سپهبد ناصر مقدم (رئیس ساواک) توضیح خواست. مقدم توضیح داد که این حمله به درخواست مهندس حسن شریعتمداری فرزند ارشد آیتالله صورت گرفته است.» (کتاب «دخترم فرح»، ص363)
انصاری که ارتباط مفید! خود را با آقای شریعتمداری حتی از بعد از پیروزی انقلاب اسلامی حفظ کرد و از آن منتفع میشد ترجیح میدهد برخی از این مسائل را بیان نکند. از جمله کارکردهای شریعتمداری برای خانواده پهلوی جلوگیری از افشاگریها در بعد از انقلاب است. انصاری در این کتاب اذعان میدارد که حتی بعد از فرار از ایران خواستههایی در این رابطه از آقای شریعتمداری داشته که ایشان نیز به نحو احسن به انجام رسانده است. به طور طبیعی رسانههای نوشتاری بعد از سقوط پهلوی اقدام به انتشار اطلاعاتی در مورد این خانواده همراه با تصاویر به دست آمده میکردند که ظاهراً این افشاگری مطبوعات بر فراریان از وطن بسیار گران آمده؛ زیرا تا آن زمان به دلیل حاکمیت جو خفقان و سانسور شدید هر چند مردم به طور کلی و مبهم از فساد و وابستگی رژیم پهلوی خبر داشتند، اما از جزئیات مناسبات و روابط حاکم بر ساختار سیاسی ناشی از حکومت پهلوی ها بیاطلاع بودند. اعتراف انصاری در این زمینه مشخص میسازد که جریانی در داخل کشور وجود داشته که در هماهنگی کامل با خارج کشور از عمیقتر شدن آگاهی مردم درباره این مقطع تاریخی که در واقع زمام امور ابتدا در دست انگلیسیها و پس از کودتای 28 مرداد در کنترل آمریکاییها بوده است، جلوگیری کند.
انصاری در این مورد میگوید: «در آن موقع تعدادی عکسهای خانواده سلطنتی و هنرمندانی که در میهمانیهای آنها شرکت میکردند از طرف برخی از کمیتههای شمیران، که به این عکسها در خانههای والا حضرتها و کاخها دسترسی پیدا کرده بودند در اختیار چند مجله... قرار گرفته بود و آنها را مجبور کرده بودند آن عکسها را چاپ کنند و این عکسها هم برای مردم کنجکاو که میخواستند ببینند پشت پرده افسانهای دربار چه میگذشته است جالب آمده... با این همه برای این طرف قضیه ناراحت کننده بود. من به وسیله تلفن از آیتالله (شریعتمداری) خواهش کردم دستور بدهند که جلو چاپ این عکسها گرفته شود و به همین ترتیب هم عمل شد و از چاپ آن عکسها جلوگیری شد.»(ص130)
از جمله مسائل دیگری که به صورت ناقص در این کتاب بیان شده است فعالیتهای نظامی با محوریت محمدرضا و سپس رضا، تحت حمایت مستقیم آمریکا و شیوخ عرب و بویژه صدام برای براندازی جمهوری اسلامی است. انصاری که اذعان دارد بشدت مشوق محمدرضا برای پذیرش محوریت فعالیت نظامی به منظور هموار سازی راه بازگشت به ایران بوده، ترجیح داده است که فعالیتهایی که برخورداری وی از عٍرق ملی را زیر سؤال میبرد کمرنگ سازد یا از کنار بگذرد. حال آن که بر هیچ تاریخ نگاری پوشیده نیست که میزان امکان دهی عراق به مخالفان و معارضان دولت آمریکایی به روی کار آمده در ایران بیش از همه کشورهای عربی وابسته به آمریکا بود و صدام چنین کاری را برای جلب نظر واشنگتن به منظور پذیرش رژیم بعثی به عنوان آلترناتیو رژیم شاه برای ژاندارمی منطقه می کرد. آقای انصاری در حالی که کمکهای سخاوتمندانه سایر شیوخ عرب را به شاه فراری بر میشمرد در مورد امکاناتی که عراقیها اعم از مالی ونظامی و یا سکنا دادن در مناطق سوق الجیشی مرزهای ایران در اختیار ساواکیها و افسران هوادار شاه، قرار میدهند، سخنی به میان نمیآورد. به هرحال، همین حد از اعترافات نیز مشخص میسازد که خانواده پهلوی حتی برای بر پا کردن مجدد تاج و تخت خود حاضر نبودند از میلیاردها دلار ثروتی که به صورت پول نقد و جواهرات از ایران خارج کرده بودند، هزینه کنند. خست و پولپرستی آنان موجب می شود که هر نوع پذیرش ذلت را مجاز بدانند.
این کتاب علی رغم گزیده گوییهای خود در مورد حمایتهای خارجی از شاه فراری، این واقعیت را بخوبی مشخص میسازد که با وجود بیماری شدید محمدرضا، همه امکانات برای بازگردانیدن وی به تاج و تخت به کار گرفته میشوند، اما چند عامل این فعالیتها را محکوم به شکست میکنند:1- اهل بزم بودن خانواده پهلوی و اطرفیانشان 2- فساد نهادینه شده در میان نیروهای عمل کننده 3- تمایل شدید به اینکه سیا، شیوخ عرب و صهیونیستها پیشتاز مقابله با نظام اسلامی باشند و در صورت موفقیت، آن گاه اهل دربار شاهنشاهی به ایران بازگردند.
انصاری اشارههای فراوانی در این کتاب دارد که وی به محمدرضا و پس از وی به رضا تأکید میکرده است که هیچ طرح براندازی بدون حضور آنها مشروعیت نخواهد داشت، اما با این وجود از آنجا که پهلوی ها تربیت شده بودند که بدون محوریت آمریکاییها هیچگونه تصمیمی اتخاذ نکنند به طور طبیعی چنین عناصری در شرایط بحران هرگز قادر به اتخاذ تصمیم نبودند. مطالعه در احوالات شاه بخوبی این واقعیت را روشن میسازد که وی قبل از مواجهه با هر موضوع مهمی حتماً میبایست ابتدا از نظرات سفرای انگلیس و آمریکا مطلع میشد. بنابراین، به اعتراف انصاری علیرغم همه تلاشهای پیدا و پنهان آمریکاییها اصولاً پهلوی ها قابلیت و آمادگی ورود به یک عرصه پرتلاطم را نداشتند و حاضر نبودند زندگی مصرفی و بیدغدغه خود را حتی برای مدت کوتاهی ترک گویند و این تنگنا پاسخ لازم به علت بسیاری از سردرگمیها در واشنگتن و لندن در چند سال پایان حکومت پهلوی در ایران است.
با تشکر
دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران