
زندگینامه
تاجالملوک، فرزند تیمورخان آیرملو (از افسران قزاق) در اردیبهشت 1276 ه.ش در بادکوبه (باکو) به دنیا آمد. چند سال قبل از پیروزی بلشویکها و سقوط تزار روسیه، پدرش مأمور خدمت در دیویزیون قزاق شد و تاجالملوک و دو خواهرش به همراه پدر و مادر، در غیبت تنها برادرشان - که در قفقاز گم شده بود- به ایران آمدند. وی در فروردین 1294 با رضاخان میرپنج که به سبب نجات دادن جان پدرش در جبهه بادکوبه به خدمت شخصی وی درآمده بود، ازدواج کرد. حاصل این ازدواج، تولد محمدرضا، اشرف، شمس و علیرضا بود، و حاصل ازدواجهای بعدی رضاخان با توران امیرسلیمانی و عصمت دولتشاهی (هر دو از قاجار) نیز غلامرضا (فرزند توران) و احمدرضا، عبدالرضا، حمیدرضا، محمودرضا و فاطمه (فرزندان عصمت) شد.
تاجالملوک در مارس 1979 (1358) در بیمارستان مرکزی نیویورک درگذشت و جنازه همسر پهلوی اول به سبب امتناع فرزندانش از پرداخت هزینه دفن، توسط شهرداری نیویورک در یک گور دستهجمعی در کنار افراد معتاد، ولگرد، بیخانمان و جنازههای فاقد هویت دفن گردید.
---------------------------------------------------
پدر مرحومم افسر عالی رتبه دیویزیون قزاق بود. در آن موقع ایران ارتش منظم نداشت و تزار روسیه یک لشگر از قزاقها را به واسطه درخواست شاه قاجار به ایران فرستاده بود... افرادی که در این لشکر خدمت میکردند عموماً از اتباع قفقازیه بودند، ولی فرماندهی آنها با افسران روس بود.(ص21)
پدر بنده چند سال قبل از پیروزی بالشویکها و سقوط تزار مأمور خدمت در دیویزیون قزاق شد و ما به اتفاق او به ایران آمدیم... حالا تاریخها درستوحسابی یادم نیست که بگویم چه روز و چه ماه و حتی چه سالی پایمان به ایران رسید.(ص22)
یک روز مرحوم پدرم به خانه آمد و اطلاع داد لشکر قزاقهای وفادار به تزار در ایران تقویت شده و انگلیسیها اسلحه و قوای زیادی به آن ملحق کرده و قصد حمله به قفقازیه و بازگرفتن منطقه را دارند و او هم باید همراه لشکر روسهای سفید به بادکوبه برود. (ص25)
پدرم همراه قزاقها و انگلیسیها رفت و چند ماهی در جبهههای متفرقه جنگید و خسته و کوفته به ایران بازگشت. او در مراجعت اطلاع داد که یک سرباز در جبهه جان او را از مرگ حتمی نجات داده است. این سرباز فداکار کسی نبود الا «رضاشاه» همسر آینده بنده. پدرم در طول اقامت در جبهه جنگ با انقلابیون روسیه (در اطراف بادکوبه) از این سرباز خوشش آمده و او را به خدمت شخصی خود گرفته بود. رضا اگر چه در ایران متولد و بزرگ شده بود اما او هم از یک خانواده مهاجر بادکوبهای بود.. (ص26)
چون پدرم میرپنج بود و رضا یک آدم با درجه پائین جرئت نمیکرد قدم جلو بگذارد و از من خواستگاری کند. چند ماهی نگذشت که با حمایت پدرم رضا در کار خود ترقی کرد و فرمانده یک گروه از قزاقها شد. حالا یادم نیست مثلاً چه درجهای گرفت و یا چه شد و چه نشد. فقط میدانم که از قزاقی ساده درآمده بود. (ص27)
رضا در نوجوانی مدتها شاگرد مسگری بوده و بعدها چند شغل دیگر را هم تجربه میکند که آخر سر جزو ابواب جمعی اصطبلخانه سفارت انگلستان میشود و در آنجا اسبها را تیمار میکرده است. (ص33)
موقعی که رضا سردار سپه شد وضع زندگی ما کمی بهتر شد. رضا یک نفر را برای خدمتکاری به منزل آورد که همین آقای «سلیمان بهبودی» بود... رضا میگفت به روی این مردم نباید خندید؛ زیرا ذاتاً سؤاستفاده جو هستند و به محض اینکه آدم را شل ببینند سوار آدم میشوند! (ص35)
این پسر عزیزم (علیرضا) در سال 1333 شمسی موقع پرواز با یک فروند هواپیمای داکوتا دچار سانحه شد و ضمن سقوط در کوههای اطراف تهران جان شیرین را از دست داد و من بدبخت را برای تمام عمر داغدار کرد. علیرضا در موقع فوت حدود 31 سال سن داشت. متأسفانه پس از درگذشت جانگداز جگر پارهام شایعات ناجوانمردانهای را بر سر زبانها انداختند و گفتند علیرضا در یک توطئه خانوادگی جان باخته و محمدرضا او را به هلاکت رسانده است.(ص38)
ما از سال 1330 به بعد که چند بار موقعیت سلطنت به خطر افتاد و مشاهده کردیم محمدرضا در برابر فشارهای روزافزون سیاسیون مخالف اظهار خستگی و عجز میکند به علیرضا پیشنهاد کردیم که جانشین محمدرضا بشود، اما علیرضا جداً امتناع میکرد. حتی کار به جایی رسید که سفیر انگلستان به علیرضا پیشنهاد کرد که خود را برای جانشینی برادرش آماده کند، اما علیرضا خیلی تند با سفیر انگلستان برخورد کرد و پایش را در یک کفش کرد که برادرش باید در مقام سلطنت باقی بماند.(ص39)
عصمت زن بیوفایی بود. موقعی که رضا به جزیره موریس تبعید شد عصمت را هم همراه خود برد، اما عصمت بیوفایی کرد و پس از یکی ـ دو ماه او را رها کرد و به ایران بازگشت.(ص42)
من شخصاً در بعضی از مسائل به تقدیر اعتقاد دارم. شما ملاحظه بفرمایید چطور «رضا» به عنوان یک سرباز ساده تحت امر پدر من قرار میگیرد و بازی روزگار او را در مسیر زندگی من قرار میدهد و ما با هم ازدواج میکنیم. (ص46)
رضا تحت تعلیمات بعضی رجال قدیمی نظیر «مؤیدالملک» و اسماعیلخان مرات خیال میکرد برای ولیعهد باید حتماً از یک خانواده سلطنتی زن بگیرد تا شأن ولیعهد حفظ شود! «اسماعیل مرات» بعد از کودتای 1299 به رضا تعلیم خط و روخوانی فارسی میداد و برای رضا کتاب تاریخ میخواند. (ص50)
در این ازدواج عشق و علاقه بین زوجین مطرح نبود. اصلاً عروس و داماد یکدیگر را ندیده بودند (در سال 1317 ازدواج محمدرضا با فوزیه خواهرملک فاروق پادشاه مصر به خواست انگلیس صورت گرفت.) (ص51 )
برای آماده شدن غذای عروسی بهترین آشپزها به خدمت گرفته شدند که چندین نفر آنها از آشپزهای آلمانی و فرانسوی بودند. تا آن زمان در این مملکت یک چنین جشن ملی برگزار نشده بود...(ص53)
فوزیه یک قدری اُمل بود و در میهمانیها حاضر نمیشد با میهمانان محمدرضا برقصد. شما میدانید که غربیها رسمشان است که در میهمانیها و مجالس جشن با همسران یکدیگر چند دور میرقصند. محمدرضا از فوزیه میخواست تا به دعوت میهمانان خارجی پاسخ مثبت بدهد و با آنها برقصد، اما فوزیه با آنکه در یک خانواده سلطنتی بزرگ شده بود قدری «امل» بود و حاضر نمیشد با میهمانان محمدرضا برقصد.(ص57 )
موقعی که مرحوم شوهرم در تبعید درگذشت، انگلیسیها اجازه ندادند جنازه او به تهران آورده شود.(ص 58)
از بازیهای جالب دیگر روزگار اینکه ما تا آخرین روزی که در ایران بودیم به نوعی با خانواده و فامیل ثریا مربوط بودیم. مثلاً همین آقای شاپور خان بختیار که محمدرضا حکم نخست وزیریاش را داد پسرخاله ثریا بود.(ص64)
مرحوم آقای محمدعلی فروغی (بود که) خیلی باسواد بود و علاوه بر اینکه طرف مشورت رضا قرار میگرفت، ساعتها مینشست و برای رضا از تاریخ گذشته ایران تعریف میکرد و حتی او را تعلیم خط میداد و سواد میآموخت ... فروغی علت همه بدبختی ایرانیان را اعراب پیرامون ایران میدانست و با آنکه خودش را مسلمان میدانست اما میگفت: چندان به اسلام اطمینان ندارد.(ص88)
حسینقلیخان اسفندیاری، شوهر خواهرم هم که پزشک مخصوص رضا بود اعتقادی به حرفهای مذهبی نداشت و حتی با عزاداری امام حسین (ع) هم مخالف بود و میگفت درهیچ کجای دنیا، مردم برای دشمنان خودشان عزاداری نمیکنند... رضا این حرفها را میپسندید و میگفت من نمیفهمم چرا مردم برای عربها عزاداری میکنند.(ص 89)
من و رضا اصلاً آذربایجانی (تبعه جمهوری آذربایجان) بودیم . البته من در باکو متولد شده بودم، اما رضا در ایران به دنیا آمده بود.(ص91)
این حرفها باعث میشد که بچههای من از دین و مذهب و عربها متنفر شوند و من خیلی آشکار و واضح نتایج این بدبینی را در آنها میدیدم. باز هم از بازی روزگار بود که رضا با آن که از عربها تنفر داشت و آنها را دشمنان تاریخی ایران میدانست برای محمدرضا زن عرب گرفت... یک بار که در سعدآباد نشسته بودیم، رضا در حضور فوزیه ... و در حضور مادر و خواهران او در مورد سرنوشت مشترک ایران و مصر و هجوم عربها به این دو کشور صحبت کرد که مادر فوزیه برآشفته شد و به رضا گفت از این حرفها نزند و از خدا بترسد، تا آن تاریخ هیچ کس جرئت نکرده بود برخلاف نظر و رأی رضا حرف بزند. من از شهامت مادرزن محمد رضا خیلی خوشم آمد.(ص92)
در آن موقع هیتلر اکثر نقاط تحت سلطه انگلستان و فرانسه را در آفریقا و آسیا فتح کرده و دست استعمارگران انگلیسی، فرانسوی، بلژیکی و دیگران را از کشورهای دیگر قطع کرده بود. هیتلر قدرت آلمان را افزایش داده و این کشور تبدیل به مملکت درجه اول جهان شده بود. ... رضا هم که از دخالتهای انگلستان در امور ایران به تنگ آمده بود به طرف آلمانیها گرایش و علاقه پیدا کرد و طی چند سال روابط ایران و آلمان خیلی صمیمانه شد.( ص94)
ما برای هیتلر چند هدیه برده بودیم که عبارت بود از دو قطعه قالی نفیس ایرانی و مقداری پسته رفسنجان. هیتلر خیلی از نقش قالیها و بافت و رنگ آنها خوشش آمد. روی یک قالی که در تبریز بافته شده بود عکس خود هیتلر بود. هیتلر هم متقابلاً سه قطعه عکس خود را امضاء کرد و به من و دخترانم داد. دیلماج سفارت گفت: «آقای هیتلر میگویند متأسفانه پیشوای آلمان مثل شاه ایران ثروتمند نیست و نمیتواند متقابلاً هدیه گرانقیمت به ما بدهد و از این بابت معذرت میخواهند!» (ص 96)
در آن موقع محمدرضا جوان بود و انگلیسیها و آمریکاییها همچون ایران را اشغال کرده بودند خود را حاکم ایران میدیدند و حاضر نشدند به دیدن محمدرضا بیایند، بلکه محمدرضا را وادار کردند تا به دیدن رئیسجمهوری آمریکا و نخستوزیری انگلستان برود...(ص98)
وقتی مجلس کمی گرم و دوستانه شد محمدرضا کمی اینپا و آنپا کرد و گفت: «آیا دولت اتحاد شوروی و عالیجناب استالین با سلطنت من مخالف هستند؟!» استالین گفت: امپریالیستها تا روزی که یک قطره نفت در ایران و خاورمیانه موجوداست این منطقه را رها نخواهند کرد و اتحاد شوروی قصد ندارد با امپریالیستها وارد جنگ شود. بنابراین با حکومت شاه جوان هم مبارزه نخواهد کرد. ما معنای این حرف را خوب نفهمیدیم و فکر کردیم که استالین ما را به عدم مداخله شوروی در امور ایران مطمئن کرده است، اما بعداً مرحوم قوامالسلطنه به ما گفت استالین خیلی صریح شاه جوان را عامل امپریالیستها معرفی کرده...(ص102)
البته روسای ممالک آمریکا و انگلستان به ملاقات محمدرضا نیامدند و توهین آنها بزرگتر از حرفهای سرد استالین بود.(ص103)
بنده باید اضافه کنم که اگر استالین نبود سرنوشت ایران هم عوض نمیشد. چون رضا با آلمانها متحد شده بود و هیچ فکر نمیکردیم آلمانها شکست بخورند.(ص104)
موقعی که به دستور رضا مسئولیت مذاکرات با شرکت نفت انگلیسی به عهده تیمور گذاشته شده و تیمور متصل بین تهران و لندن در مسافرت بود کیف دستی او در خارج از کشور ربوده شده به دست انگلیسیها افتاد و آنها با توجه به اسنادی که از کیف دستی تیمور به دست آورده بودند فهمیدند وزیر دربار ایران برای اتحاد شوروی جاسوسی میکند!(ص107)
... در مورد بلبلخانم که همسر زیبای وکیلالملک بود باید بگویم با تیمور (وزیر دربار رضاخان) رابطه نامشروع داشت و تیمور در برابر وکیلالملک با همسر او معاشقه میکرد.(ص108)
... حتی خود کاراخان که کمیسر روابط خارجی اتحاد شوروی بود به تهران آمد و تقاضای استخلاص تیمور را کرد که رضا نپذیرفت و دستور داد او را راحت کنند. بعد از آنکه محمدرضا به سلطنت رسید از خانواده تیمور استمالت و دلجویی کرد و ترتیبی داد که پسر تیمور نماینده مجلس شورای ملی شود!(ص109)
فکر کودتا بر علیه احمد شاه قاجاررا سید ضیاء در مغز رضا انداخت. قبل از کودتا، یک شب رضا درحضور من به پدرم گفت: آقاجان! سیدضیاءالدین مدیر روزنامه رعد به من پیشنهاد کودتا کرده و میگوید وجود آدم محکم و استواری مانند شما در صدر یک حرکت ضربتی ایران را از دست خانواده ضدایرانی قاجار نجات خواهد داد»... پدرم که آدم دنیا دیدهای بود و در ارتش تزار خدمت کرده و رتبه بالای نظامی داشت به رضا گفت: «سیدضیاء اگر حرفی میزند، حرف خودش نیست حرف انگلیسیهاست.»... سیدضیاء از موقعی که پایش به خانه ما باز شد لاینقطع تعریف انگلیسیها را میکرد و میگفت، انگلیسیها بسیار باوفا هستند.(ص 110)
سید ضیاءزبان انگلیسی میدانست و متصل به انگلستان مسافرت میکرد یا به دهلی میرفت... با ژنرال آیرونساید انگلیسی مثل برادر بود و چند بار ژنرال را به خانه ما در چهارراه حسنآباد آورد... رضا میگفت من به این آدم اعتماد ندارم و نمیدانم بین او و انگلیسیها چه قرار و مداری هست. مطمئن نیستم که همه چیز را به من بگوئید! همین طور هم بود سیدضیاءالدین آدم مرموزی بود. بعد از اینکه کودتای اوت 1299 پیروز شد سیدضیاءالدین تصمیم گرفت رضا را کنار بگذارد، اما موفق نشد.( ص 111)
سیدضیاءالدین پس از کودتا حدود یک ماه، یک ماه و نیم در ایران بود و چون دایره اختلاف او با رضا بالا گرفت مجبور شد مملکت را بگذارد و برود فلسطین. فلسطین در آن موقع تحت اداره انگلستان بود. سیدضیاء در فلسطین زندگی اشرافی داشت و رضا هم برایش مقرری در نظر گرفته بود که مرتباً دریافت میکرد.(ص112)
موقعی که در شهریور 1320 ایران را تصرف کردند انگلیسیها به رضا حکم کردند از میان سیدضیاء، قوامالسلطنه و یا فروغی یک نفر را به نخستوزیری انتخاب کند. رضا سیدضیاء و قوام را رد کرد و فروغی را پذیرفت.( ص113)
فروردین یا اردیبهشت 1327 بود که برایم خبر آوردند سیدضیاء هر هفته جلسه مطبوعات ضد دیکتاتوری را در هتل ریتس برگزار میکند و چرندیاتی هم در مورد چگونگی به سلطنت رسیدن رضا میگوید. با علیرضا و اشرف عقلهایمان را روی هم ریختیم و تصمیم گرفتیم بدون اطلاع محمدرضا یک گوشمالی به سیدضیاء بدهیم. علیرضا چند نفر از آشنایان خود را مأمور این کار کرد و آنها از قصابخانه یک عده آدم گردن کلفت اجیر کردند تا با چاقو و ساطور مجلس توطئه سیدضیاء را به هم بریزند. این عده یک روز که سیدضیاء ضیافت ناهار برقرار کرده و روزنامهچیهای هوچی را گرد خود جمعآورده بود به هتل «ریتس» ریختند و عدهای را مضروب و مصدوم ساختند.(ص114)
سیدضیاء، به واقع یک نوکر وفادار انگلیسیها بود... یک اخلاق حسنه هم داشت که دروغ نمیگفت. مثلاً آشکارا میگفت که پول و سرمایه راهاندازی و اداره روزنامه رعد را انگلیسیها به او دادهاند.(ص115)
انگلیسیها که میترسیدند مردم شرق طرفدار «لنین» بشوند افسران خود را به ایران فرستاده و آنها چند لشکر بزرگ از سربازان فراری تزار درست کرده و خودشان فرماندهی آنها را عهدهدار شده و از طریق ایران، علیالخصوص از طریق آذربایجان قوا و اسلحه به قفقاز میفرستادند تا جلوی بالشویکها را بگیرند.(ص117)
پدرم که آدم دانایی بود میگفت این حرفها حقیقت ندارد (نفوذ و فعالیت مارکسیستها در تهران) و حتی معتقد بود اعلامیهها و شب نامهها را هم خود انگلیسیها درست میکنند و هدفشان این است که در ایران، قشون نظامی بیاورند... این حرف را بعدها سیدضیاءالدین تأیید کرد و گفت: «اعلامیهها و شب نامهها در هندوستان چاپ میشد و به سفارت انگلیس در تهران میآمد تا در تهران پخش شود... اما بعداً بعضی رجال طرف مشورت انگلیسیها این نقشه را نپسندیدند و گفتند چون مردم ایران علاقه به انگلیسیها ندارند اگر سرباز انگلیسی و هندی در تهران و ولایات ببینند با آنها از در جنگ و مقاتله درخواهند آمد...(ص120)
خلاصه خدمتتان عرض کنم اگر رضا کودتا نمیکرد و قدرت را در دست نمیگرفت حتماً مردم شورش میکردند و کاخ احمدشاه و خانه متمولین و اغنیا را غارت میکردند.(ص121)
اولین حزب کمونیست ایران قبل از روی کار آمدن رضاشاه پهلوی درست شد؛ یعنی 3 سال قبل از کودتای اوت 1299. خود جواد پیشهوری که در زمان قوامالسلطنه برای مذاکره به تهران آمده بود برای من داستان تشکیل حزب کمونیست ایران را تعریف کرد.(ص123)
انگلیسیها به موقع آستینها را بالا زدند و در افغانستان امان ا.. خان را سر کار آوردند و در ترکیه کمال آتاتورک را به قدرت رساندند و در ایران هم دولت ضعیف ایران را، که نمیدانم وثوق الدوله نخست وزیر بود یا کس دیگری، کنار گذاشتند و به سیدضیاء امر کردند دولت تشکیل بدهد.(ص 125)
حرکت قوای تحت امر رضا به تهران با اطلاع همه رؤسای قزاقخانه و اولیای امور بود. یک اعتراضاتی به دولت وجود داشت و با فشار رضا و حمایت سفارت انگلستان، دولت رفت و سیدضیاء، صدراعظم شد. هیچ قرار و مداری برای برکناری احمد شاه در کار نبود . او آدم ضعیفالنفس و مقداری هم ترسو بود. خودش نیامد و در فرنگ ماند. (ص126)
رضا با توجه به روابط حسنهای که با فرماندهان روس قزاق و با سفارتخانههای خارجی داشت توانسته بود تعدادی اسلحه اتوماتیک (مسلسل) و تفنگهای سرپر و توپهای سنگین هم تهیه کند. این دسته حقیقتاً تنها دسته آبرومند در قشون ایران بود و شاه هم از ترس و خوفی که از این دسته منظم قشون داشت به آنها میرسید. (ص133 )
خود رضا مدتهای مدیدی قراول سفارتخانه انگلیس بود و چون آدم باهوشی بود از انگلیسیها آداب آموخته بود. پس ملاحظه میکنید رضا همه امتیازات لازم را داشت تا او را مسئول حفظ نظم و ترتیب پایتخت کنند. اول هم بنابر کودتا نبود. بنا بر نظم و ترتیب بود.(ص134)
ستاد کل قوای بریتانیا هم در گراند هتل قزوین بود. رضا هم به این ستاد میرفت و با افسران انگلیسی رفاقت و صمیمیت زیادی به هم رسانده بود... رضا دو نفر رفیق انگلیسی معتبر داشت که یکی از آنها ژنرال «آیرونساید» بود و دیگری سرهنگ «اسمایس» که من این دو نفر را هم قبل از سلطنت رضا در منزل خود پذیرایی کردم و هم...(ص 136)
یک روز رضا آمد و خبر داد که ژنرال دیکسن انگلیسی با همه افسران طراز اول صحبت کرده و او را برای فرماندهی قشون پسندیده و انتخاب کرده است. حالا یک عده پیدا نشوند و این حرف مرا مدرک قرار بدهند و بگویند رضا آدم انگلیسیها بود و چه و چه و ...اصلاً و ابداً رضا آدم انگلیسیها نبود. بلکه آن موقع حکومت ایران و دولت ایران و شاه ایران، یعنی احمدشاه جمیعاً دستنشانده انگلستان و حقوق بگیر انگلیس بودند.(ص 137)
اواخر بهمن ماه سال 1299 بود که شنیدم انگلیسیها رضا را در رأس قشون گذاشته و او را فرمانده کل قزاقها کردهاند.. پس ملاحظه میفرمایید تا اینجای کار صحبت از کودتا نبود و فقط سیدضیاء بود که صحبت از کنارگذاشتن احمدشاه و اعلام جمهوری مثل ترکیه میکرد.(ص138)
بعد سیدضیاء ترتیباتی برای ملاقات رضا با امرای انگلیسی مثل آیرونساید و دیکسن و الباقی داد. (رضا زیاد در مورد ملاقاتهای خودش با انگلیسیها به من معلومات نمیداد.) (ص 139)
بعدها در زمان حکومت محمدرضا فهمیدیم که «سلیمان بهبودی» که آشپز ما بود آدم سفارت انگلیس بوده است. خاناکبر، سردار اسعد بختیاری، شاپورجی، و خیلیهای دیگر که مورد اعتماد رضا بودند با انگلیسیها سروسرّ داشتند و درباره رضا به انگلیسیها معلومات میدادند. سلیمان بهبودی که در زمان سردار سپهی رضا آشپز ما بود و بعدها تا مقام معاون وزارت دربار رشد وترقی کرد...(ص142)
احمدشاه که در پاریس روزگار خوشی داشت و ماه به ماه مستمری چهل هزار تومانی خود را دریافت میکرد به کلی ایران را فراموش کرده و به یکی ـ دو نفر از نزدیکانش که مسئولیت او را به عنوان شاه مملکت گوشزد کرده و خواستار برگشتن او به ایران شده بودند گفته بود: «کلم فروشی در پاریس به پادشاهی در ایران شرف دارد. مجلس شورای اسلامی که وضع را اینطور دید ماده واحدهای را از تصویب گذراند و با تغییر سلطنت قاجار آن را به رضا تفویض کرد.(ص 148)
دیدم محمدحسن میرزا ولیعهد سابق، دکتر اعلمالملک و بوذرجمهری در داخل محوطه ایستادهاند و صحبت میکنند. از سرتیپ مرتضی خان پرسیدم موضوع چیست؟ مرتضیخان (یزدان پناه) گفت: بحث پول است. ولیعهد میگوید من پول برای خروج از کشور ندارم. گفتم: برو موضوع را به رضا اطلاع بده و بگو تاجالملوک میگوید تا آنجا که میتوانی به این بدبخت کمک کن. مرتضیخان رفت و پس از مدتی برگشت و گفت: اعلیحضرت رضاخان پهلوی 5 هزار تومان انعام مرحمت فرمودهاند تا محمدحسن میرزا بتواند با آن خود را به عراق عرب و بعد هم به اروپا رسانده و به احمدشاه ملحق شود.(ص152)
بعد مجلس مؤسسان تشکیل شد و قانون اساسی نوشتند و خیلی زود مردم رژیم جدید را باور کردند. آن موقع رضا حکم رئیس موقتی کشور را داشت. رضا داخل کالسکه شیشهای شیکی که شش اسب کهر آنرا میکشیدند از کاخ بیرون آمد و به محوطه مجلس مؤسسان رفت. (ص154)
آن گاه رضا با متانت و آهستگی بر تخت نشست و یک ملای سالخورده و نخستوزیر، تاججدید را به او تقدیم کردند. رضا مانند ناپلئون تاج سلطنتی را با دستان خود بر سر گذاشت. سپس خطابههایی قرائت شد و بدون اجرای تشریفات مذهبی ( که رضا قلباً با آن مخالف بود) مراسم پایان یافت. (ص156)
سفارتخانههای روس و انگلیس هم یک میهمانی تشریفاتی خیلی با عظمت به افتخارتاجگذاری رضا برگزار کردند. چند هواپیمای انگلیسی هم بر فراز تهران مانور هوایی دادند که خیلی مورد توجه مردم تهران قرار گرفت. ... یادم هست چند هفته بعد از آنکه رضا شاه رسماً شاه ایران شد با هم صحبت میکردیم. رضا به شوخی گفت: «تاجی جان! اگر میدانستم شاه شدن در این مملکت اینهمه آسان است خیلی زودتر شاه میشدم!» (ص157)
تنها عمارات معمور و زیبا و دیدنی متعلق به قاجار و رجال بود.رضا بعد از آنکه شاه شد همه این کاخها را خراب کرد و جای آنها کاخ دادگستری و اداره مالیه (وزارت دارایی) و عمارات جدید ساخت! (ص163)
من گاهی اوقات با رضا دعوا میکردم که این ساختمانهای نفیس را خراب نکند. رضا میگفت هر چه که مردم را به یاد دودمان قاجاریه بیندازد باید خراب شود تا جلوی چشم مردم نباشد! (ص164)
موقعی که رضا شاه، شد یک اتومبیل جدیدی خریداری کرد. اتومبیل را به بندر انزلی آوردند و از آنجا به وسیله چند رأس قاطر بکسل کرده و از راه رشت - قزوین به تهران رساندند. (ص165)
با آنکه نفت از مملکت ایران به انگلستان میرفت، اما قیمت نفت در ایران ده برابر قیمت نفت در انگلستان بود.(ص167)
کدخدای این دهات را هم روس و انگلیس انتخاب میکردند و احدی حق دخالت در امور دهات زرگنده و قلهک و امثالهم را که تیول سفارتخانههای خارجی بودند نداشت.(ص169)
قوامالسطنه بعد از سیدضیاءالدین نخستوزیر شد و تصور میکرد چون او نخستوزیر است و رضا وزیر جنگ (عضو کابینه) پس رضا باید از او حرفشنوی داشته باشد(!) و همین امر سبب بروز اختلاف و کدورت میان قوامالسطنه و رضا گردید.(ص185)
...قوام خیلی زود فهمید که او اسماً رئیس الوزراء است و رئیس الوزرای واقعی «رضا» میباشد!... قوامالسطنه که از نوکران قاجارها بود زیربار دستورات رضا نمیرفت و تمرّد میکرد. قدرت رضا و اینکه اکثریت مجلس با او همراه بودند قوامالسطنه را در موضع ضعف انداخته و به اشاره رضا کابینهها میآمدند و میرفتند.(ص186)
البته ما هم طرفداران زیادی داشتیم و از فردای دعوای محمدرضا با قوامالسطنه عدهای از روزنامهنگاران شروع به حمله علیه قوام کردند. عباس خلیلی سرمقالههای تندی را در روزنامه اقدام بر علیه قوامالسلطنه شروع کرد و روزنامه آتش هم اقدام به چاپ کاریکاتورهای زننده علیه قوام نمود. ما دوستانی داشتیم که خود را در زمره نزدیکان قوام وارد کرده و برایمان اخبار موثق میآوردند.(ص194)
موسویزاده فوراً طرح حکومت نظامی را تنظیم و عصر در جلسه هیئت وزیران تحت ریاست قوام که در محل باغ ییلاقی سفارت آلمان تشکیل میشود مطرح مینماید! (ص 195)
در میان هشتاد نفر نمایندگان عضو حزب دمکرات ایران اشخاص برجستهای بودند که خیلی اظهار وفاداری نسبت به قوامالسلطنه میکردند. در میان این عده سردار فاخر حکمت - حائریزاده - شیخالملک اورنگ - ملکالشعرای بهار - دکترعلی امینی - دکتر عبده - سیدهاشم وکیل - ابوالقاسم امینی - علی اقبال - دکتر مظفر بقایی - مهندس رضوی و عبدالرحمنفرامرزی بیشتر جلب نظر میکردند و قوام اعتبار انتخابات دوره پانزدهم را در گرو حیثیت این اشخاص میدانست.(ص201)
در هر حال پس از اینکه مجلس پانزدهم افتتاح شد، نمایندگان عضو حزب دمکرات ایران تمام هم خود را مصروف پیروزی کاندیدای ریاست مجلس کردند و به شدت به انتخاب سید حسنتقیزاده که از طرف نمایندگان آذربایجان (و عباس مسعودی مدیر روزنامه اطلاعات) کاندیدا شده بود مبارزه کردند و بالاخره موفق شدند سردار فاخر مملکت را با 71 رأی به ریاست مجلس شورای ملی برسانند...(ص204)
اگر مرحوم مؤتمن الملک نبود کار محمدرضا و قوام به جاهای خطرناک میرسید. علاقه محمدرضا به مؤتمنالملک بحدی بود که شخصاً به خانه او میرفت ... قوامالسطنه هم اعتقاد عجیبی به مؤتمنالملک داشت. او که به رجال قدیم و جدید اعتنایی نداشت اغلب اوقات به منزل مؤتمنالملک (پیرنیا) میرفت و بیشتر اوقات هم در مسائل مملکتی از او مشورت میگرفت.(ص207)
...پس از درگذشت پیرنیا در مجلس ماده واحدهای با قید دو فوریت به اتفاقآراء تصویب شد و به عنوان سند خدمتگزاری مؤتمنالملک به خانواده آن مرحوم اهداء گردید.... ما از این قبیل افراد صاف و صادق و سالم و پاک که هیچ نظری جز خیر و صلاح کشور نداشتند هم دوروبر خودمان داشتیم. اما البته اکثریت با آدمهای سالوس و سیاس و حقهباز بود!(ص208)
بر عکس تصور عامه مردم ما در تمام عمر خود در اضطراب و نگرانی بودیم... من همیشه نگران محمدرضا و سایر فرزندانم و نوههایم بودم. یک روز در زمان مصدق محمدرضا آمد و گفت به دستور نخستوزیری تانکهای جلوی کاخ را جمع کرده و بردهاند، و اگر مردم به کاخ حمله کنند هیچ کس نمیتواند جلودار آنها باشد. (ص209)
البته مطالب و اشعار میرزاده (عشقی) فقط بر علیه نهضت جمهوریخواهی بود و به شخص «رضا» هیچ کاری نداشت. در سال 1303 که نهضت جمهوریخواهی خیلی طرفدار پیدا کرده بود عشقی روزنامه با قطع بزرگ به سبک روزنامههای عثمانی در میآورد و در آن با جمهوری مخالفت جدی نشان میداد و مستقیم به جمهوری و جمهوریخواهان حمله می کرد. در سیزدهم سرطان 1303 دو نفر وارد منزل عشقی شده و به او طپانچه میاندازند. (ص215)
یک عده هم میگفتند نقشه این کار را محمد قوام (قوامالسلطنه) کشیده تا عشقی را که محبوبیت زیاد بین مردم دارد مقتول ساخته و گناه آن را به گردن «رضا» بیندازند و مردم را علیه رضا بشوراند! (ص216)
رضا در اوایل آدم کمسوادی بود... با آنکه مدت کمی در نزد وزیر مختار انگلیس، به عنوان رئیس محافظین سفارت انگلیس، خدمت کرده بود مقداری هم انگلیسی میدانست. روخوانی فارسی را هم بلد بود. یعنی خیلی خوب و آسان اعلامیهها را میخواند، اما دستخط نداشت. بعد از آنکه به تهران قوا کشید و سردار سپه شد، فوراً متوجه نقص و کم و کسری مهم خود شد. (ص221)
پس این ضعف از رضا نبود که سواد نداشته، بلکه قوت او بوده که علی رغم بیسوادی به آن مقام رفیع رسید و فرمانده کل قشون(سردار سپه)شد. (ص222)
رضا آنطور که عادتش بود اجازه میدهد هر کسی به فراخور حالش حرفی بزند و تملقی بگوید، وقتی همه حرفهایشان را میزنند و مسابقه تملقگویی تمام میشود! رضا چند فحش رکیک به آنها داده، میگوید: پدر سوختهها! اگر انوشیروان عادل بود به خاطر این بود که در کنارش افرادی مثل «بوذرجمهر حکیم» بودند. در حالی که اطراف من شما فلانفلان شدهها هستید! (ص224)
رضا میگفت اسلام دین و آیین عربهای بیابانگرد است و قبل از اینکه عربها خداشناس شوند، ایرانیها خداشناس بوده و پیامبر خودشان را داشتهاند. (ص241)
اگر چه در این ایام مستخدمین دولت اکثراً روزه میگرفتند، ولی شبنشینی و بیداری تا صبح و مجالس قمار به راه بود... البته دیگر در مسجدها قالیچههای جانماز اعیان و اشراف پهن نمیشد، زیرا متوجه شده بودند رضا برخلاف قاجارها میل دارد ایران را به درجه ممالک پیشرفته اروپایی برساند و بساط این گونه تظاهرات مذهبی را جمعآوری نماید!(ص242)
بعدها که حکومت قوت و قدرت و قوام زیادتری پیدا کرد، اظهار داشت که میخواهد جلوی این آخوندبازیها را بگیرد . در اینجا او سیاست مخصوصی را به کار بست و دستور داد تا توپ افطار و سحر را بیترتیب و نامنظم در کنند ... توپ افطار را نیم ساعت بعد از مغرب و توپ سحر را یکی ـ دو ساعت جلوتر از طلوع فجر میانداختند. (ص243)
رضا که میدانست اگر مدرس در مجلس حضور داشته باشد شروع به آنتریک علیه او خواهد کرد به طرفدارانش دستور میدهد مدرس را به بهانه مذاکره با وی (رضا) به خانه قوامالدوله (محمدقوام - قوامالسلطنه بعدی) بکشانند و در همان جا سرش را گرم کنند تا جلسه مجلس تمام شود! (ص245)
من اوایل همراه با رضا به خارج میرفتم ولی مجبور شدم او را تنها بگذارم و به مملکت برگردم. (ص276)
البته از چند ماه قبل رضا در صحبتهای خصوصی گفته بود که انگلیسیها فشار میآورند که ایران از بیطرفی خارج شده و به آلمان اعلان جنگ بدهد! (ص279)
بنده حالا برای اولین بار برای اطلاع تاریخنویسها عرض میکنم که رضا حاضر شده بود برای حفظ مملکت و جلوگیری از اشغال کشور، اتباع آلمان را اخراج کند و به متفقین اجازه بدهد از طریق بندر شاهپور در خلیج فارس راه آهن ایران را مورد استفاده قرار داده و نیرو و مهمات به بندر شاه در ترکمن صحرا برسانند. (ص280)
از “یادداشتهای رضا شاه”
بولارد (سفیر انگلیس) مجدداً به سر حرفهای اولیه خودش برگشت و گفت: حالیه مهمترین فکر دولت انگلستان کمک رساندن به شوروی است و ما برای رساندن کمکهای عاجل به شوروی سه راه در پیش داریم. اول راه «ولادی وستک» است. راه دوم راه «آرخا نگلسک» است. سوم راه «ایران» است که بهترین و برجستهترین راه به حساب میرود، چون متفقین میتوانند کمکهای خود را اعم از قوای نظامی و البسه و غذا و سایر مایحتاج و ملزومات در بنادر خلیج فارس پیاده کرده...(ص285)
«امروز دریفوس سفیر کبیر دولت آمریکا شرفیاب شد و مطالبی اظهار داشت. منظور از ملاقات این بود که دنبال حرفهای همکار انگلیسی خود را بگیرد و ما را وادار به اعلان جنگ با آلمان کند. ( ص286)
من نمیفهمم چطور انگلیسیها و آمریکاییها با آلمان از در جنگ درآمدهاند؛ در حالی که آلمان دارد با بالشویکها میجنگد تا بساط کمونیستها را جمعکند... امروز از سفارت آلمان شرفیاب شدند. آقای مایر هم بود که خیلی به او علاقه دارم. مرد نظامی استخوانداری است! حرفهایی که زدند خوشایند نبود و فوقالعاده نگرانم کرد. از برلن چند تلگراف رمز داشتند. خلاصه کلامشان این بود که با دست خودمان راه آهن و پلها و تونلها و مستحدثاتی را که با تحمل بدبختی زیاد ساخته بودیم منفجر و غیر قابل استفاده بکنیم تا به دست نیروهای متفقین نیفتد.(ص289)
اینطور که آلمانها اطلاع میدهند قوای متفقین نقشه دارد به ایران حمله کند، گفتم اگر چنین بود مأموران سرحدی ما مطلع میشدند. آلمانها گفتند مأموران شما معتاد به افیون هستند و در خواب غفلت به سر میبرند. اگر چه خودم را از این حرف ناراحت نشان دادم، اما از شهامت و راستگویی اعضای سفارت آلمان خوشم آمد. این حرف درست است. (ص290)
پایان یادداشتهای رضا شاه
... اما متأسفانه این ارتش در همان ساعات اولیه حمله متفقین تار و مار شد. فرماندهان ارتش در سرحدات که دیده بودند توان مقاومت در برابر قوای متفقین را ندارند خودشان از جلو فرار کرده و سربازها هم از پشت سرشان! (ص292)
رزم آرا و سرتیپ عبدالله هدایت هم با شدت و حرارت استدلال میکنند که ارتش ایران حتی نمیتواند یک ساعت مقاومت کند! رضا کمی بحث و تحقیق و سئوال و جواب میکند و متوجه میشود که فرماندهان ارتش در تمام این سالها برای اینکه اسلحهها کثیف نشوند و یا معیوب نشوند و مهمات خرج و حیف و میل نشود چوبدستی به جای تفنگ به دست سربازها میدادهاند و سربازها با چوبدستی و تفنگهای بدلی مشق میکردهاند. (ص293)
رضا به نصرالله انتظام ـ رئیس کل تشریفات شاهنشاهی ـ دستور میدهد فوری فروغی را مطلع کند. موقعی که انتظام سراغ فروغی میرود … (فروغی) به انتظام میگوید همین الساعه داشتم با سفیر انگلستان حرف میزدم کار اعلیحضرت شاه تمام شد. باید برود!... میگوید به تبعید.. فروغی با آنکه به شدت بیمار بود همراه انتظام به کاخ آمد و با رضا ملاقات کرد. قبل از اینکه رضا حرفی به فروغی بزند فروغی میگوید که شوروی و آمریکا ابراز علاقه کردهاند که در ایران جمهوری اعلام شود و بساط سلطنت پهلوی جمع شود، اما انگلستان به نفع سلطنت پهلوی موضعگیری کرده و شخص چرچیل گفته است که جمهوری برای ایران زود است. حالیه انگلیسیها قصد اخراج اعلیحضرت (رضاشاه) را دارند. بنابراین خوب است برای حفظ پرستیژ خود اعلیحضرت شاه به نفع فرزندشان از سلطنت کنارهگیری کنند و اینطور نباشد که انگلیسیها اقدام کنند! (ص294)
...چون مأموران خفیه اداره کارآگاهی خبر آوردند که قبلاً «اسمیرنوف» سفیر شوروی و سررید بولارد (سفیر انگلستان) و «دریفوس» سفیر آمریکا به خانه فروغی رفته و با او مذاکرات مفصل به عمل آورده و فروغی را به قبول نخست وزیری و تشکیل کابینه ترغیب... (کردهاند) (ص295)
... به طوری که تهران تبدیل به یک شهر سرسامزده شد و شایعه قحطی، بمباران شهر و تجاوز سربازان آمریکایی و انگلیسی به زنها و دخترها پس از رسیدن به تهران، چنان باعث پانیک شد که نمونه آن را نمیتوان در تاریخ به یاد آورد. (ص295)
در دولت سهیلی که سمت وزیر امور خارجه به عهده ساعد مراغهای بود (بولارد سفیر انگلیس) به سراغ او رفته و صورت اسامی پنجاه نفر از شخصیتهای ایرانی را در اختیار او قرار داده و درخواست کرده بود به وسیله مقامهای امنیتی اقدام به دستگیری و اخراج آنها از کشور شود!... بعد از رفتن رضا از ایران به جای 50 نفر، یکصد و هشتاد نفر را دستگیر کردند! (ص299)
برای رفع احتیاجات متفقین چارهای جز چاپ و انتشار اسکناس جدید نبود و چاپ اسکناس هم مستلزم کسب اجازه از مجلس و وضع قانونی خاص بود... بولارد سفیر انگلیس در تهران هم مرتباً فشار به دولت وارد میساخت و تحویل وجوه مورد تقاضای قشون متفقین را درخواست میکرد و هر چه برای او استدلال میشد که لایحه در مجلس شورای ملی در دست رسیدگی است به خرجش نمیرفت تا اینکه قرار شد جلسهای با شرکت ... بولارد در حالی که پا را روی پای خود انداخته بود، در صورتی که سایرین (بخصوص قوام السلطنه) با رعابت نزاکت و رفتار و آداب و رسوم متداوله در چنین مجالسی نشسته بودند با عصبانیت و برافروختگی زیاد مشت روی میز میکوبد و اظهار میدارد: «شما مثل زنها پشت سر نمایندگان مجلس، خود را پنهان و مخفی میکنید! اینها کی هستند که شما برای آنها اهمیت قائل میباشید؟» (ص300)
هدف انگلیسیها از خارج کردن رضا از ایران دو مطلب بود. مطلب اول این بود که نمیخواستند رضا به دست روسها بیفتد. رضا به واسطه آنکه ضد بالشویک بود مورد تنفر شورویها قرار داشت شورویها چون در جنگ بیست و دو میلیون آدم از دست داده بودند خیلی با آلمانها دشمنی داشتند و این لجاجت آنها شامل متحدان آلمان نازی هم میشد و چون رضا را متحد آلمان میدانستند طبعاً با رضا هم بد بودند انگلیسیها میترسیدند روسها رضا را بگیرند و اعدام کنند و آنها هم دچار مخاطره شوند. (ص302)
رضا موضوع مردم ایران را مطرح کرده و گفته بود مردم ایران نسبت به مداخلات خارجیها حساس هستند و در صورت حمله به ایران مردم بر علیه انگلیسیها برانگیخته خواهند شد. بولارد در جواب گفته بود: برای انگلستان رضایت یا نارضایتی مردم ایران مهم نیست و اصولاً اظهار نظر افکار عمومی ملت ایران اهمیتی ندارد! (ص304)
من حالا در این سن زیاد حرفهایی که رضا برای روزولت نوشته بود یادم نیست. میدانم که این نامه را علی منصور تهیه و رضا امضاء کرده بود. چند روز بعد در یفوس جواب روزولت را آورد. روزولت با آن همه اظهار علاقه به آزادی و حقوق ملل با رویه تجاوزگرانه شوروی و انگلستان موافقت کرده و متذکر شده بود که متفقین کمال حسن نیت و علاقه را نسبت به استقلال و امنیت ایران دارند و هدف آنها این است که با اشغال ایران مانع تازهای در مقابل پیشرفت نازیها به سوی خاورمیانه به وجود بیاورند... یادم هست که رضا دو ـ سه روز بعد از اشغال ایران به من گفت: «تاجی جان! ما خبط بزرگی کردیم که «پلورسک» را منهدم نساختیم. ما باید از همان اواسط مرداد ماه که زمزمه حمله به ایران را شنیده بودیم اقدام به نابود ساختن راهآهن میکردیم.(ص305)
همان طور که در کتاب «زندگانی پرماجرای رضاشاه کبیر» آمده است: رضا با موافقت انگلستان به قدرت رسید، اما در شروع سلطنتش متوجه قلدری و زورگوییهای انگلستان گردید و کمکم از انگلستان دور شد. (ص306)
زضا می گفت: من سالها به این قرمساق هادادم خوردند وخوابیدند برای اینکه یک روز در برابر دشمن مقاومت کنند، اما آنها حتی یک دقیقه هم تحمل نکردند و قبل از رسیدن نیروهای متفقین به ایران ارتش را مرخص کردند! (ص307)
یکی از دلایلی که موجب شد رضا تصمیم به ترک ایران بگیرد اخبار مربوط به رسیدن قوای شوروی به دروازههای تهران بود رضا در دوران قزاقی همراه با روسهای سفید با بالشویکها جنگ کرده بود و سوابق زیاد ضد شوروی داشت.(ص308)
به قم که رسیدیم اطرافیان توصیه کردند شب را در قم بخوابیم و فردا صبح حرکت کنیم. رضا که همیشه از ملایان (روحانیون) قم بدش میآمد و آخوندها(روحانیون) را تحقیر میکرد از ماندن در قم ابراز انزجار کرد و حاضر نشد در قم از ماشینها پیاده شویم... رضا زرتشتی نبود. اوایل تظاهر به دینداری میکرد، اما بعدها از دین و مذهب اسلام رویگردان شد و میگفت: اسلام دین اعراب بادیهنشین است، چه دخلی دارد به ایرانیها! (ص312)
کنسول انگلستان در کرمان شخصی به نام «فالکر» بود و منشی کنسولگری هم یک ایرانی به نام محمدگلهداری بود. محمدگلهداری روز اول مهر ماه به ملاقات من آمد و اطلاع داد که کشتی بندراکه در بندرعباس لنگر انداخته بیش از سه روز در بندر نخواهد ماند و اگر اعلیحضرت و همراهان خودشان را به بندرعباس نرسانند و کشتی برود در این شرایط جنگی معلوم نیست کشتی بعدی چه موقع برسد. …روز سوم مهرماه 1320 با آنکه رضا همچنان از گوش درد و تب رنج میبرد روانه بندرعباس شدیم...(ص315)
گفت در فکر مملکت و زحماتی هستم که طی بیست سال کشیدم تا آن خرابه را به پایه ممالک مترقی برسانم... ناراحتی زیاد رضا از بیوفایی مردم بود. باید عرض کنم مردم نه تنها از استعفای رضا و رفتن او از مملکت ناراحت نشدند و در برابر مداخله متفقین برای مجبور کردن به استعفا عکس العمل نشان ندادند بلکه در کمال چشم سفیدی ابراز خشنودی و خوشحالی هم میکردند. (ص317)
در این مسافرت کلارمونت اسکرین از کارکنان کنسولگری انگلیس در کرمان که خیلی روان فارسی صحبت میکرد همراه ما بود... چون خیلی با ما خودمانی شده بود یک شب رضا روی عرشه کشتی از او پرسید چرا انگلیسیها مصراً از او خواستند تا خاک ایران را ترک کند. اسکرین گفت: این کمترین تنبیهی است که لندن برای اعلیحضرت رضا شاه در نظر گرفته است. (ص319)
در طول سفر کلارمونت اسکرین خیلی معلومات به ما میداد، تا اینکه یک روز رضا به او گفت به خدا قسم که اگر مثل تو یک نفر در دربار خود داشتم سرو کارم به امروز نمیکشید. (ص319)
رضا مطابق عادت مألوف صبحها که از خواب بلند میشد به اندازه یک پشت ناخن تریاک استعمال میکرد و ایضاً شبها هم! ملوانان هندی که با تریاک آشنا بودند وقتی بوی تریاک از کابین رضا بیرون میزد پشت در کابین ازدحام میکردند تا از بوی تریاک کیفور شوند! کاپیتان انگلیسی و یکی دو صاحب منصب عمده هم که با رضا طرح دوستی ریخته بودند به کابین او میرفتند و یکی دو بست میزدند. فایده این مسافرت یکی هم این بود که چند نفر از خدمه کشتی «بندرا» تا رسیدن ما به مقصد، تریاکی شدند. (ص321)
... وقتی مطلب را به اطلاع رضا رساندم رضا گفت اگر بهار موریس این است خدا به داد ما برسد در تابستان موریس! اگر میدانستم انگلیسیها ما را به یک همچی جایی میآورند هرگز ایران را ترک نمیگفتم! (ص323)
«جم» از خدمه سیاه تحقیقات مفصل کرده و فهمیده که در اینجا بعضی از اشراف انگلیسی برای تفریح به جنگل رفته و جای حیوان آدمهای سیاه را شکار میکنند... (ص334)
یک واقعه دیگر هم این بود که یکی از روزنامههای ژوهانسبورگ مقاله سراپا فحش و اهانتآمیزی درباره رضا نوشت و خواستار اخراج او از ژوهانسبورگ شد. (ص337)
دولتهای خائن و ضد پهلوی به بهانه اینکه مردم نمیخواهند جنازه رضا به ایران بیاید جلوی انتقال جسد به ایران را گرفتند، تا سرانجام در دولت منصورالملک (پدر حسنعلی منصور) جنازه به تهران آمد. (ص342)
من در تهران که بودم به طور مرتب هر روز یک مقدار تریاک استعمال میکردم و یک گیلاس هم کنیاک با غذای روزانه میخوردم اما این برنامه چهل ساله من در خارج به هم ریخت... من این عادت را از رضا گرفتم. محمدرضا هم از بین مشروبات، کنیاک را ارجح میداند. در بین بچههای رضا، غلامرضا و حمیدرضا تریاکی حرفهای شدند. (ص346)
به جهنم (!) که مردم سلطنت ما را نمیخواهند. قابل نبودند(!)... مردم ما ندید بدید هستند و محمدرضا را متهم به مالاندوزی میکنند. از نظر حکومت هم ،حکومت بر مردم عامی و نمکنشناس و برای به هر جهت ایران اصلاً و ابداً لطفی ندارد.(ص349)
حرفهای نامربوط و شایعات ناپسند علیه ما میساختند. به زندگی خصوصی ما دخالتهای ناروا میکردند (که حتی ما اجازه نداشتیم یک گیلاس کنیاک بخوریم!) (ص350)
حالا آدم اگر در انگلستان شاه باشد یک چیزی، اما شاه بودن در مملکت ایران و یا افغانستان دو قران نمیارزد! اول از همه اینکه مردم حسود هستند و نمیتوانند بهتر از خودشان را ببینند... چند شب پیش که رضا جان نوه بهتر از عمرم ! به دیدنم آمده بود به او گفتم: رضا جان! گور پدر سلطنت و مملکت و این قبیل حرفها (!) الحمدلله پول داری، زیاد هم داری، برو دنبال تجارت و سعی کن به جای اینکه سلطان ایران بشوی سلطان سلاطین شرکتهای نفتی و کارخانهداران طراز اول دنیا بشوی!...(ص352)
سلطان خوب است مثل سلطان ژاپن که مردم مثل بت او را میپرستند و حکم او را مثل حکم خدا میدانند، نه اینکه در مملکت ایران بیایند و اسائه ادب کنند و بگویند: مرگ بر شاه! بیچاره محمدرضا به اتفاق هویدا رفته بود بالای سر تظاهر کنندگان میدان شهیاد (آزادی کنونی) و آنجا آن قدر صدا زیاد بود که از داخل هلیکوپتر شنیده بود مردم میگویند مرگ بر شاه! (ص353)
خوش به حال این اروپاییها و این آمریکاییها. ملاحظه میکنید چقدر آزاد هستند. زنهایشان لخت و عور کنار دریا واستخر وپلاژ تفریح میکنند و از مشروبات هرچه بخواهند میخورند و به انواع تفریحات دسترسی دارند آن وقت در این روزنامهها و مجلهها که از تهران میآید مینویسند ملکه مادر یک گیلاس کنیاک میخورده است! (ص355)
... خودشان گاهی که بیوه میشوند چند بار شوهر میکنند، ولی من را به همین علت که مثلاً با ملکپور ازدواج کرده بودم لعن و نفرین میکردند! یا دخترم (اشرف) را چون از «قوام» اکبیری (!) طلاق گرفته بود مورد اعتراض قرار می دادند! به شوهر شمس میگفتند ویلونزن کافه شاهآباد! من آقا راست بگویم خیلی از این مردم بدم میآید! (ص 356)
این خبرهای مربوط به اعدام روسای دولتهای گذشته و ماموران دولتی و ارتشی و مستخدمان ساواک و دربار هم روی من اثرات بدی گذاشته است. همین آقای ارتشبد نصیری چه گناهی داشت که او را اعدام کردند.(ص357)
ایادی همیشه به من اطمینان خاطر میداد که جای نگرانی نیست و موضوع مریضی محمدرضا به خاطر شیطنتهای زیاد او وضعف قوه باء است! خدا لعنت کند اسدالله علم را که بساط شیطنت برای محمدرضا درست میکرد و باعث تحلیل رفتن قوه پسرم میشد. (ص359)
…مثلاً متوسل به آقای دولو میشدند. دولو خیلی با محمدرضا صمیمیت داشت یا متوسل به زن ودختر خود میشدند. از همه قرمساقتر همین آقای عباس قرهباغی بود که من به او میگفتم عباس پشکل! خیلی امثال عباس پشکل(!) بودند که درجههایشان را زنانشان یا دخترانشان از محمدرضا، گداییمیکردند... اسدالله علم هم قرمساق بود و واسطه آشنایی محمدرضا با دختران و زنان رجال و امرای ارتش میشد.(ص361)
ناگفته نگذارم که محمدرضا در برابر دختران موطلایی تسلیم محض بود. یک بار که در جوانی با هواپیمای آلمانی مسافرت میکرد عاشق میهمانداران موطلایی هواپیمایی لوفت هانزا شده بود. این شرکتهای هواپیمایی زیباترین دخترها را میهماندار خودشان میکنند و همین مسئله مدتها موجب بدبختی محمدرضا شده بود و پولهای زیادی را صرف میهمانداران لوفتهانزا میکرد و یک قسمت از دربار مسئول دعوت وپذیرایی از این میهمانداران بود!... خلاصه محمدرضا و فرح با هم توافق کردند که به خاطر مصالح مملکت از هم طلاق نگیرند ولی من بعد با هم کاری نداشته باشند و فقط دوست باشند و بس ! محمدرضا با این تصمیم آزادی خودش را به دست آورد و فرح هم کار خودش را میکرد. (ص364)
محمدرضا با فرح ازدواج کرد به واسطه پااندازی اردشیر زاهدی. این اردشیر زاهدی از آن نخالههای روزگار بود…. کارش چه بود؟ همین که دور و بر محمدرضا بچرخد و در تهیه اسباب لهو و لعب و عیش و عشرت برای محمدرضا با علم و دولو رقابت کند. فرح را او پیدا کرد و به محمدرضا معرفی کرد. (ص365)
من تعجب میکنم که چرا فرح نسبت به طلا (گیلدا آزاد) سختگیری میکرد. او خودش را روشنفکر میدانست. محمدرضا در مجالس با زنهای این و آن و دخترهای این و آن میرقصید و آنها را در آغوش میگرفت و میبوسید و فرح میدانست که محمدرضا به عنوان شاه مورد توجه زیاد است و خیلیها آرزو دارند مورد علاقه او باشند و محمدرضا علاوه بر او با زنان دیگری هم رفت و آمد دارد، اما او نسبت به این یک دختر فوقالعاده حساس شده بود. (ص 366)
رضا آمده بود شاه یک ملت بیسواد و عامی و فاقد هرگونه فرهنگ شده بود.(ص375)
همان روزنامهها که از دربار مقرری میگرفتند و برای نشان دادن مراتب سرسپردگی خودشان از هم سبقت میگرفتند شروع به هتاکی کردند. حتی عباس مسعودی که سرمایهاش را رضا از پول شخصی خودش داده بود و همه چیزش از رضا بود در روزنامهاش رضا را متهم به غصب زمین و اراضی و املاک مردم کرد.(ص 376)
...این عباس مسعودی اولها یک بچهای بود که سیدضیاء (طباطبایی) پیدا کرده بود و خیلی او را دوست داشت. مثل ناصرالدین شاه که ملیجک داشت. سیدضیاء هم چندین ملیجک داشت. از جمله یکی هم همین عباس مسعودی بود... آن موقع دستگاه استخبارات خوبی در ایران نبود. اما سیدضیاء فهمیده بود که عباس مسعودی اطلاعات و اخبار مربوط به انگلیسیها و ملاقاتهای او را به روسها میداده است. (ص 378)
بعد رضا عباس مسعودی را میخواهد و به او میگوید تو آدم با استعداد و باهوش و ذکاوتی هستی، اما وطنخواه نیستی! آدم و طنخواه نمیرود برای خارجیها روزنامه در بیاورد و افکار بالشویکی را تبلیغ کند. مسعودی میگوید قربانت گردم پول ندارم. اگر پول داشتم خودم یک روزنامه آبرومند در میآوردم صد پله بهتر از روزنامه اطلاعات سفارت روس!... شاید شما ندانید که پول تأسیس روزنامه کیهان را هم پسرم داد و مصباحزاده با پول محمدرضا روزنامهدار شد (!) اما بعد همین روزنامهها مطالب و حرفهای مخالفان پهلوی را چاپ کردند! (ص379)
یک پدر سوخته دیگری بود به نام «شاپورجی» که با پررویی به محمدرضا میگفت من قبل از اینکه تبعه ایران باشم نوکر ملکه انگلستان هستم! ما از امثال این آدمها که جاسوس و نوکر آشکار و یا پنهان انگلیسیها و آمریکاییها بودند دوروبرمان زیاد داشتیم... محمدرضا میگفت چه فایدهای بر اخراج آنها مترتب است؟ اینها را اخراج کنم دهها نفر دیگر را اطرافم قرار میدهند. بگذارید اینها باشند تا خیال دولتهای خارجی از حسن انجام امور در ایران راحت باشد... آمریکا برای دادن کمکهای اقتصادی شرط میگذاشت که باید فلان شخص بشود رئیس سازمان برنامه و بودجه، اصلاً خدمت شما عرض کنم که این سازمان برنامه و بودجه در ایران وجود نداشت و آمریکاییها آن را درست کردند. مثلاً ارتش ایران احتیاج به توپ و تانک داشت میگفتند میدهم به شرط آنکه فلان کس بشود رئیس ستاد ارتش. (ص383)
(قرهباغی) مدتها مأمور اداره اسواران گارد بود و ما رفتیم در مانژ فرحآباد که متعلق به گارد جاودان بود آنجا اسبسواری میکردیم و این عباس قرهباغی همیشه بوی پهن و پشگل و سرگین اسب و استر میداد. در بین افسران هم جزو بیسوادها بود. محمدرضا دست این آدم را گرفت و او را بالا کشید و کرد رئیس ستاد بزرگ ارتش. (ص384)
یک روز محمدرضا که خیلی ناراحت بود به من گفت: مادرجان! مرده شور این سلطنت را ببرد که من شاه و فرمانده کل قوا هستم و بدون اطلاع من هواپیماهای ما را بردهاند ویتنام. آن موقع جنگ ویتنام بود و آمریکاییها که از قدیم در ایران نیروی نظامی داشتند هر وقت احتیاج پیدا میکردند از پایگاههای ایران و امکانات ایران با صلاحدید خود استفاده میکردند و حتی اگر احتیاج داشتند از هواپیماها و یدکیهای ما استفاده میکردند برای پشتیبانی از نیروهای خودشان در ویتنام. حالا بماند که چقدر سوخت مجانی میزدند و اصلاً کل بنزین هواپیماها و سوخت کشتیهایشان را از ایران می بردند... همین آقای ارتشبد نعمتالله نصیری که ما به او میگفتیم نعمت خرگردن! و یک گردن کلفتی مثل خر داشت (!) میآمد خدمت محمدرضا و گاهی من هم در این ملاقاتها بودم، میگفت آمریکاییها فلان پرونده و فلان پرونده و فلان اطلاعات را خواستهاند. محمدرضا میگفت بدهید. (ص387)
البته شما میدانید که ساواک را خود آمریکاییها درست کرده بودند... محمدرضا خصوصی به من گفت همین رئیس ساواک و معاون او و مدیران ارشد همهشان با آمریکاییها ارتباط دارند... بعضی وقتها هم میآمدند قدرتنمایی میکردند. مثلاً در حالی که ما نمیدانستیم محمدرضا بیماری معده دارد، سفیر کبیر انگلیس میآمد و پیشنهاد میکرد اعلیحضرت برای معاینه پزشکی و معالجه به لندن برود! (ص388)
...خوب است بعد از این مرا به حال خودم راحت بگذارید و بروید سراغ دیگران! من درست نمیدانم چهچیز را بگویم و چه چیز را نگویم. میترسم بعد بیایند بگویند چرا این حرفها را گفتید! حالا یک چیزی بوده و گذشته. ( ص389)
خود رضا میگفت اشتباه احمدشاه این بود که مرا فرمانده قشون کرد. اگر مرا رئیس بلدیه یا رئیسحکومت تهران یا ناظم دارالحکومه میکرد و قدرت نظامی را که اول قدرت است به من نمیداد افراد ابن الوقت و فرصتطلب فوراً دور من جمع نمیشدند و اسباب سلطنت مرا فراهم نمیآوردند. (ص395)
هویدا یک آدم بخصوصی بود. به آدم که دست میداد دستش مثل پنبه نرم بود! اصلاً حالت مردانگی در او نبود.البته میگفتند او خنثی است ! من شخصاً از این حالت او چیزی دستگیرم نشد، ولی در جلسات میهمانی و جشنها گاهی به او برخورد میکردم میدیدم طرف خانمها نمیرود و بلکه با پیشخدمتها و مردان گردنکلفت گرم میگیرد. (ص401)
محمدرضا که به زمین و زمان مشکوک بود میگفت این آدم (هویدا) از همان جوانی که در اروپا بوده به استخدام سازمانهای جاسوسی درآمده و عضویتش در حزب کمونیست لهستان هم یک نوع ماموریت بوده و بس ! البته هویدا خیلی مورد حمایت دولتهای آمریکا، انگلستان و فرانسه بود و علیالخصوص در بین اسرائیلیها فوقالعاده محبوبیت داشت. در واقع باید بگویم که یک قهرمان برای یهودیهای فلسطینی بود... محمدرضا میگفت او(هویدا) عضو یک سازمان قوی مربوط به یهودیها بوده است. من اسم این سازمان را نمیدانم، اما همین سازمان بود که مملکت اسرائیل را درست کرد. (ص402)
من حالا روی هویدا چندان اصرار ندارم، اما حسنعلی منصور با یک سری برنامهها و طرحهایی که آمریکاییها دستش داده بودند آمده بود تا شاه ایران را مثل پادشاه انگلستان بیقدرت و تشریفاتی کند. (ص404)
تاریخ ایران صدر اعظمها داشته مانند امیرکبیر، مانند احمد قوام، مانند مصدق... مصدق آدمی بود که اعصاب امپراطوری انگلستان را به هم ریخت و آمریکا و انگلیس را گرفتار کرد. (در ماجرای نفت). آنها کجا و این هویدا کجا. تنها هنر هویدا این بود که با چیزی به نام «مخالفت» و ابراز نظر مخالف آشنا نبود. هر که بالاتر از او قرار داشت حرفش حجت بود و می پذیرفت و تأیید میکرد. در برابر محمدرضا و ما و حتی نوههای من خاضع و خاشع بود و دست علیرضا که کوچکترین نوه من و فقط 4 سال داشت را میبوسید و من از این همه درویشی و فروتنی این مرد لذت میبردم(!) (ص405)
(هویدا) خیلی لودگی مینمود. من از لودگی او میخندیدم و پنهان نمیکنم که حرکات و وجناتش مایه نشاط بود. (!) اما شما میدانید که لازمه یک نخستوزیر این است که اخلاق بزرگان را داشته باشد! بعضی حرفها هم که میزد اصل و اساس نداشتند (!) مثلاً میگفت هر نژادی از انسان برای یک کاری آفریده شده است. این حرف او یک نوع از نژادپرستی بود. (ص406)
تا زمان هویدا هیچ نخستوزیری در ایران نیامده بود که بتواند رضایت محمدرضا و برادران و خواهرانش را یکجا جلب کند و مورد توجه فرح و فامیل او هم باشد. اینکه یک آدم بتواند رضایت همه را یکجا جلب کند البته از هنرهای اوست (!) (ص407)
انگلیسیها در تهران یک جاسوسخانه بزرگ داشتند که مربوط به شرکت نفت ایران - انگلیس رئیس آن هم یک انگلیسی به نام «سدان» بود. هر کس روی کار میآمد یا از قبل وابسته به انگلیس بود، یا بعد از روی کار آمدن با انگلیسیها ساخت و پاخت میکرد. (ص420)
یک مرتبه حرفهای جدیدی در ایران شروع شد و یک دستجاتی پیدا شدند که حرف از دمکراسی و ملیت و اینجور چیزها میزدند. قوامالسلطنه که با سیاست انگلیسیها نزدیک بود و حسینعلاء که به سیاست آمریکاییها نزدیک بود هر دو پیش من آمدند و ما با هم صحبت زیاد میکردیم. از این صحبتها معلومم شد که آمریکا دستجاتی درست کرده و میخواهد عرصه را به انگلیسیها و سیاست آنها در ایران تنگ کند. آدمهایی که هم جزو پیش قراولان این دستجات بودند مثل الهیار صالح و امثالهم همه سابقه کار و زندگی در آمریکا داشتند...(ص423)
حتی یادم هست که الهیار صالح و یک نفر دیگر که دانشگاهی بود و علیالخصوص دکتر متین دفتری که فامیل مصدق بود خیلی از آمریکا تبلیغ میکردند و برای اینکه ما را تحت تاثیر قرار دهند سیاست رضا (شاه) را مثال میزدند و میگفتند اعلیحضرت فقید هم دنبال یک نیروی سوم میگشت.(ص424)
اگر بخواهیم حقیقت را بدون هیچ گونه آلودگی بیان کنیم باید با شهامت اقرار کنیم که حزب توده اصلی یعنی تودههای بالشویک مذهب ! از بیخ و بن خواستار ملیشدن نفت ایران و اخراج انگلیسیها از ایران بودند.(ص425)
اینجا بود که انگلیسیها که خیلی مارمولک هستند(!) پولتیک خوبی انجام دادند و یک حزب توده درست کردند که بعدها به تودهای ـ نفتی معروف شد. کار این حزب توده بدلی این بود که صد پله از حزب توده اصلی تندتر شعار بدهند و با اغفال مردم آنها را از پشت سر حزب توده اصلی به پشت سر خودش بکشاند.(ص426)
افرادی بودند که مثل استوار عباس شاهنده اول تودهای بودند بعد رفتند از اطرافیان قوامالسلطنه شدند. بعد دوباره تغییر مسلک دادند. دور و بر مصدق و مردم مرتباً دلیل این اعوجاج مسلک را میپرسیدند و بیچارهها نمیدانستند که این آدمها در واقع آدم ما هستند که به صورت نفوذی و مامور دربار عمل میکنند! افراد دیگر هم مثل استوار مکی و یا آن یارو کی بود؟ آها یادم آمد، مظفر بقایی یا جعفر شاه یود و...صدها نفر بودند.(ص427)
یعنی میخواهم بگویم اینکه گفتهاند: «عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد!» درست بود و بیکفایتی و بیتدبیری مصدق نهایتاً باعث و بانی خیر شد و ایران یک شریک مقتدر در ایران پیدا کرد. ... البته آمریکاییها قبل از آن هم حمایتهای خوبی از ما کرده بودند...(ص433)
نصیری، بهایی بود و عدهای بهایی را هم آورد تهران و دور و برخودش جمع کرد. این بهاییها یک حسن! داشتند و آن هم وفاداریشان به سلطنت و شاه بود. بعدها نصیری خیلی فک و فامیلهایش را از سمنان به تهران آورد که دوتن از معروفترین آنها که یادم هست یکی سرلشکر علی معتضد و یکی هم آقای پرویز ثابتی بود.(ص438)
شوهرمرحومم(!) میگفت نظامی باید فاقد روح و احساس و عاطفه باشد! این نصیری نمونه کامل از یک انسان فاقد روح است و هیچ احساس انسانی ندارد به طوری که از یک گل سرخ زیبا و خوشعطر و بو فقط خار آن را میپسندد! همین روحیه و طبع خشن و عاری از عطوفت باعث شد بعد از پاکروان رئیسساواک شود.(ص439)
البته ما میدانستیم که فردوست از زمان تحصیل در سوییس توسط سازمان اطلاعاتی انگلستان جذب شده و به اصطلاح آدم آنهاست... نصیری در تمام مدت که رئیسساواک بود همه گزارشات خودش را مستقیماً به محمدرضا میداد و مستقیماً از محمدرضا دستور میگرفت... مثلاً میگفت هویدا یک آپارتمان مجانی از شرکت فرانسوی گرفته است و یا در فلان سفر که به خارج داشته و یک قراردادهایی امضاء کرده چند میلیون پوند پول گرفته و از این قبیل گزارشات. محمدرضا گزارشات را گوش میکرد و اسناد و مدارک را میدید ولی اغلب گذشت میکرد.(ص440)
بختیار در موقعی که رئیسساواک بود فیالمثل اگر از یک دختر یا یک زن در خیابان خوشش میآمد به مأمورانی که همراهش بودند دستور می داد آن زن یا دختر را با توسل به زور به خانه او ببرند! این را هم یادم رفت بگویم که قوم و خویش ثریا (اسفندیاری) بود.(ص444)
وقتی یک شوهر بیاید به زنش بگوید من تو را نمی خواهم و تو را به زور شلاق به من دادهاند چه راهی جز طلاق باقی میماند؟! (ص455)
اشرف یک موقعی رفته بود به مصر و در آنجا با یک شوفر تاکسی مصری آشنا شد و او را آورد به تهران و ما هم مساعدت کردیم و به کمک مجلس شورای ملی برایش ملیت ایرانی تصویب کردیم و او را پروبال دادیم و حتی رئیس هواپیمایی مملکت شد و حسابی بار خودش را بست و تا میتوانست دزدید و خودش را چاق کرد! بعدش چکار کرد؟ بدون اینکه اشرف را طلاق بدهد رفت مصر و دیگر هم نیامد.(ص456)
خانم لیلی جهان آرا (امیر ارجمند) که میگفتند در مدرسه همشاگردی فرح بوده است... نمونه یک زن بیبند و بار و آزاد از هر نوع قید و بند بود.کاخ را ملک شخصی خودش میدانست و گاهی اوقات ده پانزده بیست زن از کارکنان دربار و ندیمهها و خدمه و دوستانش را لخت لخت میکرد و دراستخر کاخ بدون هیچ گونه پوشش (لخت مادرزاد) شنا میکردند. (ص458)
سرلشگر جهان آرا از قدیم یعنی از همان زمانی که دخترش در مدرسه با فرح همکلاسی بوده با مادر فرح رویهم ریخته بود و به قول امروزی هادوست پسر فریده دیبا بود.(ص459)
این بود که خودم فرح را خواستم و به او نهیب زدم که زنی که گدازاده خجالت نمیکشی این قبیل کارها را در جلوی چشم کارکنان دربار انجام میدهی؟ فرح گفت درست گفتهاند که شاه میبخشد، شیخ علیخان نمیبخشد! خود محمدرضا مرا آزاد گذاشته، آنوقت باید به تو،حساب پس بدهم؟ من آزاد هستم و اختیار پایین تنهام را دارم. (ص465)
این زن (لیلی) یک افکار مخصوص داشت که در هیچ آدمی نبود. مثلاً میگفت آدمها اگر در حضور هم معاشقه و مغازله و زناشویی کنند لذتش دو صد چندان می شود و خودش همیشه مجالس چند نفره راه میانداخت و گاهی که مرد کم میآوردند از همین خدمه دربار صدا میکردند.(ص465)
آقا شاید باورتان نشود که این آدم یک ساعت. خانه پرش دو ساعت به نخستوزیری میرفت!... همیشه ایام یا در محوطه سعدآباد قدم میزد یا در خانهای که حوالی تجریش داشت با خوانندهها و نوازندهها و مطربها خوش بود و یا مجالس خراب (!) برپا میکرد... آخه این هم شد نخستوزیر؟! یادم هست همین هویدا وقتی به دستور محمد رضااز نخستوزیری خلع شد آمد پیش من و با چشمان سرخ شده از گریه و صدای محزون و گرفته دست مرا بوسید و استدعا کرد پیش محمدرضا شفاعتش را بکنم تا در پست نخستوزیری باقی بماند! گفتم من در امور مملکت دخالت نمیکنم و کاری به این کارها ندارم، اما تو در این سیزده سال چه کار درستی انجام دادی که من حالا بروم و به واسطه آن محمدرضا را وادارم تا تو را در نخستوزیری نگه دارد؟!(ص467)
اینجا در آمریکا یک پولدار صبح پولهایش را میگذارد روی یک سهام و بعدازظهر پولهایش صدبرابر میشود. آنوقت در ایران اگر رضا (شاه) زمینهای بایر را که لمیزرع آباد میکرد و کشاورزی راه میانداخت میگفتند شاه زمینخوار است(!) (ص474)
اول از همه اینکه موقع اقامت در پانامامحمد جعفر بهبهانیان معاون مالی دربار را از سوییس احضار و به او تکلیف کرده تا مقادیر زیادی از ثروت های محمدرضا را به حساب او در سوییس منتقل کند. بهبهانیان از قدیم الایام مسئول املاک و بعضی اموال محمدرضا در اروپا وآمریکا بود.(ص477)
مادر بیسوادش (مادر فرح) هم برداشته یک جلد کتاب خاطرات نوشته و هر چه از دهانش درآمده به خانواده ما گفته است. من شنیدم که این کتاب را رضا قطبی برایش نوشته و منظورش این بوده که فرح و خانواده دیبا را وجیه الملله و محبوبالقلوب کند و برعکس ما را نزد مردم خوار و بدنام سازد. حالا که اینطور است من با شهامت از شما میخواهم خاطرات مرا چاپ و در اختیار همه بگذارید تا مردم هم خاطرات فریده دیبا را بخوانند و هم حرفهای مرا بشنوند و ببینند کدامیک از ماها درست و راست میگوئیم. (ص478)
... وقتی یک شاگر خیاط بیسواد به خودش اجازه بدهد کتاب خاطرات بنویسد وهر چه دلش میخواهد به خانواده ما (پهلوی) ببندد(!) من هم حق دارم حقایق را بگویم. امیدوارم نوههای عزیزم از این صراحت لهجه من ناراحت نشوند و بدانند که من همیشه به خاطر آنها خون جگر خوردهام و در برابر اعمال زشت خانواده دیبا و علیالخصوص مادرشان (فرح) سکوت کردهام. (ص479)
یک توضیح از مصاحبهکنندگان:
آخرین جلسه دیدار و گفتگوی ما با ملکه پهلوی ـ همسر اول رضاشاه ـ خانم تاج الملوک در 20 مارس 1979 در نیویورک بود. در حالی که قرار بود مجدداً در پایان همان ماه با ایشان ملاقات کرده و گفتگوهای خود را پی بگیریم مطلع شدیم که ایشان در بیمارستان مرکزی نیویورک دار فانی را وداع گفته است. پس از مرگ ملکه مقتدر پهلوی... جنازه او که در بیمارستان مرکزی نیویورک تک و تنها و در نهایت غریبی مرده و در روز مرگ هیچ کس بالای سر او نبود هفتهها روی زمین ماند و کسی برای دفن او اقدامی نکرد. پس از مرگ وی هیچ یک از بازماندگانش حاضر به پرداخت مخارج بیمارستان و مخارج کفن و دفن او نشدند و جنازه ملکه قدرتمند ایران برای نزدیک به دو ماه در بیمارستان، بلاتکلیف باقی ماند! ما که برای مدت چند ماه جهت ضبط نوارهای مصاحبه در اطراف او بودیم از این برخورد غیرانسانی با ملکه تاجالملوک شگفتزده شدیم، بویژه آنکه متوجه شدیم حتی رضا پهلوی نوه ارشد بانو تاجالملوک که وارث ثروت عظیم چندین میلیارد دلاری پدرش میباشد از پرداخت چند هزار دلار جهت انجام مراسم خاکسپاری مادربزرگش امتناع کرده است... سرانجام فرح پهلوی مبلغ پنجهزار دلار از پاریس برای غلامرضا فرستاد و از او خواست تا این پنج هزار دلار را صرف مراسم دفن تاجالملوک کند اما متأسفانه غلامرضا پهلوی که آلوده به مواد مخدر است و از نظر خست و پولپرستی شهره خاص و عام میباشد پول اهدایی فرح را به جیب زد و صرف اعتیاد خود نمود! سرانجام جنازه همسر قدرتمند رضا شاه و مادر محمدرضا شاه پهلوی با کمک شهرداری نیویورک و در ضمن خاکسپاری افراد معتاد ولگرد و بیخانمان و جنازههای فاقد هویتی که هر روز و شب در گوشه و کنار بندر نیویورک کشف میگردند، بدون هیچگونه مراسمی در گور دسته جمعی و بینام و نشان مخصوص این افراد به خاک سپرده شد.(ص 484)
لندن، 18 آگوست 1980
ملیحه خسروداد ـ تورج انصاری ـ محمدعلی باتمانقلیچ
-----------------------------------------------
نقد ونظر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران
کتاب «ملکه پهلوی» که حاصل مصاحبه سه تن از فعالان بنیاد تاریخ شفاهی ایران (مستقر در لندن) با خانم تاجالملوک (همسر دوم رضاخان) است، به دلیل برخورداری وی از قدرت پنهان، اما بسیار تعیین کننده در عصر پهلوی اول و دوم، از ارزش تاریخی قابل ملاحظهای برخوردار است. هرچند خانم تاجالملوک تنها بخش ناچیزی از اطلاعات خود را برای ثبت در تاریخ بازگو کرده و شاید بتوان مدعی شد بیان همین مقدار خاطرات نیز عمدتاً در دفاع از عملکردها، پاسخگویی به انتقادات و رفع و رجوع ناهنجاریهای آن دوران صورت گرفته است، اما از آنجا که وی را علی رغم برخورداری از قدرت زیاد در حاکمیت پهلوی نمیتوان عنصری سیاسی پنداشت، نتوانسته در مقام دفاع از همسر یا فرزندش محمدرضا، خاطرات خود را به نوعی عرضه دارد که حقایق بیشتری از خلال آن استخراج نشود. برای نمونه وی سواد خواندن و نوشتن نداشتن همسرش را به گونهای توجیه میکند که هر ایرانی فهیم از چنین اعترافی شوکه میشود، چرا که وی دستیابی فردی بیسواد به فرماندهی کل قشون و سپس سلطنت را نشان از لیاقت این فرد دانسته است و میگوید: «پس این ضعف از رضا نبود که سواد نداشته بلکه قوت او بود که علیرغم بیسوادی، به آن مقام رفیع رسید و فرمانده کل قشون (سردار سپه) شد» (ص222)
در این کتاب همچنین خانم تاجالملوک برای جبران ضعف و بیسوادی همسرش اعتراف سنگینتری نیز دارد که بسیار حائز اهمیت است و آن اذعان به اشتغال رضاخان در سفارت انگلیس در تهران است. البته به رعم ایشان این اشتغال موجب آداب (فرهنگ) آموزی همسرش شده و نقطه قوتی محسوب میشود که میتوانسته بیسوادی وی را تحت پوشش قرار دهد. در این زمینه خانم تاجالملوک میگوید: «خود رضا مدتهای مدیدی قراول (نگهبان) سفارت انگلیس بود و چون آدم باهوشی بود از انگلیسیها آداب آموخته بود.»(ص134)
البته این سرکار خانم ترجیح میدهد در این بخش از کتاب که بحث رفع و رجوع بیسوادی رضاخان در میان است،جایگاه همسرش را در سفارت انگلیس کمی تغییر دهد که علت آن نیز چندان غیر قابل درک نیست. بر اساس مستندات متواتر تاریخی، رضاخان سالها، مهتری اسبان سفارت انگلیس را بر عهده داشته است و جالب این که خانم تاجالملوک نیز در بخش دیگری از خاطرات خود به این واقعیت اعتراف دارد و میگوید: «رضا در نوجوانی ... مدتها شاگرد مسگری بوده ... بعدها چند شغل دیگر را هم تجربه میکند که آخر سر جزو ابواب جمعی اصطبلخانه سفارت انگلستان میشود و در آنجا اسبها را تیمار میکرده است. پس از این مرحله وارد دیویزیون قزاق میشود.» (ص33)
حال، چه او را نگهبان و چه نظافت کننده اسبان و محل نگهداری آنها در سفارت انگلیس بدانیم و حتی اگر روایت دوم خانم تاجالملوک را به حقیقت نزدیکتر بپنداریم، آیا برای هر ایرانی علاقهمند به این مرز و بوم، مایه تحقیر نخواهد بود که انگلیسی ها بعد از مسلط شدن بر ایران، قراول (یا مهتر) سفارت خود در تهران را بر مقدرات یک ملت بزرگ و با فرهنگ مسلط سازند و به اصطلاح وی را بر تخت شاهی نشانند؟ اشارات دیگر خانم تاجالملوک به انتخاب مستقیم رضاخان توسط افسران انگلیسی نیز بوضوح چگونگی طی کردن مدارج ترقی توسط وی را بیان میدارد:
«یک روز رضا آمد و خبر داد که ژنرال دیکسن انگلیسی با همه افسران طراز اول صحبت کرده و او را برای فرماندهی قشون پسندیده و انتخاب کرده است. حالا یک عده پیدا نشوند و این حرف مرا مدرک قرار بدهند و بگویند رضا آدم انگلیسیها بود و چه و چه» (137)
ایرانی نبودن رضاخان و همسرش و مهاجر بودن خانواده هر دو از یک سو و در خدمت قوای قزاق قرار داشتن حتی بعد از آمدن به ایران از سوی دیگر از جمله نکات بسیار قابل تأمل در خاطرات خانم تاجالملوک است. ایشان در مورد چگونگی آمدنشان به ایران میگوید: « پدر مرحومم افسر عالی رتبه دیویزیون قزاق بود ... در آن موقع ایران ارتش منظم نداشت و تزار روسیه یک لشکر از قزاقها را به واسطه درخواست شاه قاجار به ایران فرستاده بود. افرادی که در این لشکر خدمت میکردند عموماً از اتباع قفقازیه بودند، ولی فرماندهی آنها با افسران روس بود.» (ص21)
قوای قزاق در آستانه فروپاشی نظام تزاری در روسیه، توسط انگلیسیها در ایران سازماندهی شد و مجدداً آنها را به کشور خودشان گسیل داشتند تا مانع از پیروزی انقلاب بلشویکها شوند. خانم تاجالملوک در این باره میگوید: «پدرم همراه قزاقها و انگلیسیها رفت و چند ماهی در جبهههای متفرقه جنگید و خسته و کوفته به ایران بازگشت. او در مراجعت اطلاع داد که یک سرباز در جبهه جان او را از مرگ حتمی نجات داده است. این سرباز فداکار کسی نبود الا «رضاشاه» همسر آینده بنده. پدرم در طول اقامت در جبهه جنگ با انقلابیون روسیه (در اطراف بادکوبه)، از این سرباز خوشش آمده و او را به خدمت شخصی خود گرفته بود. رضا اگرچه در ایران متولد و بزرگ شده بود، اما او هم از یک خانواده مهاجر بادکوبهای بود.» (ص26)
به این ترتیب همزمان با تحولات سیاسی در مسکو، قزاقها کاملاً در خدمت قوای انگلیس که در آن مقطع در ایران حاکمیت داشتند، قرار گرفتند. ایرانی نبودن قزاقها نیز برای انگلیسی ها نقطه قوتی به حساب میآمد، کما این که بعدها ملت ایران تأثیرات این عدم تعلق را در دوران پهلویها بخوبی تجربه کرد. روح بیگانهپرستی و عدم اعتقاد به مردم این مرز و بوم را در تمامی زوایای حکومت 57 ساله این خانواده میتوان دید و باید اذعان داشت که انگلیسیها در این مدت از این عدم تعلق پهلوی ها به ملت ایران بیشترین بهره را بردند.
توهینهای خانم تاجالملوک به ملت ایران در طول بیان این خاطرات، بخوبی احساس عدم تعلق او به این مرز و بوم را نمایان میسازد. چند نمونه از نوع تلقی همسر رضاخان از مردم ایران میتواند گویای این بیگانگی باشد:
«حالا آدم در انگلستان شاه باشد یک چیزی، اما شاه بودن در مملکت ایران یا افغانستان دو قران نمیارزد. اول از همه اینکه مردم حسود هستند و نمیتوانند بهتر از خودشان را ببینند.» (ص352)
«چند شب پیش که رضا جان نوه بهتر از عمرم! به دیدنم آمده بود، به او گفتم رضاجان گور پدر سلطنت و مملکت و این قبیل حرفها(!) الحمدلله پول داری، زیاد هم داری، برو دنبال تجارت.» (ص352)
«آنها که میگویند رضا قلدر بود و زورگوبود سفسطه میکنند. رضا بر ملت بلژیک یا ملت سوئد و دانمارک که حکومت نمیکرد، رضا آمده بود شاه یک ملت بیسواد و عامی و فاقد هرگونه فرهنگ شده بود.» (ص375)
با مروری نه چندان عمیق بر این گونه اظهارات در خاطرات خانم تاجالملوک میتوان بیگانگی روح این طایفه را با این سرزمین به وضوح دریافت، البته سیاست روی کار آوردن یک خانواده غیرایرانی در ایران توسط انگلیسیها یک نمونه منحصر به فرد نیست، بلکه این دولت در بغداد نیز یک خانوده غیرعراقی را به روی کار آورد. قطعاً این سیاست، یعنی استفاده از کسانی که هیچگونه پیوندی با یک ملت ندارند، بیشترین بازده را برای قوای مسلط بیگانه داشته است.
کتاب »ملکه پهلوی» از این قبیل نورفکنیها بر تاریخ یکصدساله اخیرمان فراوان دارد که هر یک به نوبه خود میتواند علاقهمندان تاریخ را در زمینه تبعات شوم نفی استقلال سیاسی یک ملت به اندیشه و تأمل وادارد و به آنها یادآوری کند که در صورت تسلط بیگانگان بر یک کشور چه سرنوشتی نصیب آن ملت خواهد شد.
انتشار کتاب «ملکه پهلوی» در ایران علاوه بر نکات مورد اشاره، یک مسئله دیگر را نیز روشن ساخت و آن اینکه در داخل کشور جریاناتی فعالند تا در مقابل کمترین آگاهی بخشی به جامعه، بسرعت ایجاد مانع کنند. در دو دهه گذشته دلایل عدیدهای از جمله بیتوجهی مسئولان و ادارهکنندگان امور اجرایی به مقولات فرهنگی، وجود درگیریهای متعددی چون جنگ تحمیلی، حضور جریان متمایل به فرهنگ غرب در حاکمیت که چندان مایل به روشن شدن آثار و عواقب تسلط انگلیسیها و سپس آمریکاییها بر سرنوشت کشور در دوران پهلوی نیستند و ... موجب شد تا کمتر واقعیتهای تاریخی به نسلهای بعدی منتقل شود، اما اکنون که جریانات وابسته به پهلویها در خارج کشور امید تجدید دوران گذشته را کاملاً از دست دادهاند، با انگیزههای گوناگون اقدام به انتشار بخشی از خاطرات خود یا عناصر اصلی دربار مینمایند. نکته قابل تأمل اینکه حتی در برابر چنین پدیدهای که انگیزههای آن در خارج کشور شکل گرفته است، مقاومت ملموسی در داخل کشور وجود دارد.
از جمله این مقاومتها در قبال آگاهییابی نسل سوم انقلاب را میتوان در قالب انتشار کتاب دیگری تحت عنوان «تاجالملوک» سراغ گرفت. انتشار این کتاب داستان گونه بلافاصله پس از انتشار کتاب «ملکه پهلوی» به کوشش انتشارات «زریاب» به قلم فردی که چندان تمایلی به روشن شدن کامل هویتش نداشته و لذا نام کوچک خود را به اختصار «الف» میآورد و نام فامیل خود را جمشیدی لاریجانی اعلام داشته، صورت گرفته است.
نویسنده در مقدمهای بر کتاب خویش که در سال 1380 منتشر شده، با امضایی به تاریخ 1377 (؟!) چنین مینویسد: «بنابراین، این کتاب داستان زندگی زنی به نام تاجالملوک پهلوی است، افسانه و حقیقت. حقیقتی آمیخته به افسانه یا افسانهای که از حقیقت ساخته شده است. حقیقت یا افسانه؟! شاید هر دو و شاید هیچ کدام» (ص 24)
نویسنده به این ترتیب برای خود مجوزی ساخته و پرداخته است تا بسیاری از حقایقی را که در کتاب «ملکه پهلوی» آمده، تحریف کند و با داستانسرایی، اظهارات خانم تاجالملوک را در مورد وضعیت پهلویها که خود سندی قابل اتکاست کاملاً تغییر دهد. شاید از مهمترین و آموزندهترین موضوعات در سرگذشت خانم تاجالملوک، مسئله مرگ او و مسائل متعاقب آن است. لذا بیجهت نیست که در کتاب «تاجالملوک» بیشترین اهتمام به مخدوش کردن این فراز مبذول داشته شده است.
چگونگی پایان زندگی ملکه مادر به روایت سه تن از فعالان بنیاد تاریخ شفاهی - که در آن ایام درگیر مصاحبه با وی بودهاند – در انتهای کتاب «ملکه پهلوی» به صورت یادداشتی جداگانه آمده و قطعاً روشنگر بسیاری از واقعیتهاست. با این وجود آقا یا خانم جمشیدی لاریجانی تلاش مبسوطی مبذول داشتهاند تا این فراز مهم تاریخی مخدوش شود. هرچند ایشان در ابتدای کتاب خود در این ارتباط مطلبی از کتاب «پس از سقوط» نوشته احمدعلی مسعود انصاری را نقل میکند: «وقتی ملکه مادر در نیویورک فوت کرده بود، برای کفن و دفن او احتیاج به دوازده هزاردلار پول نقد بود که هیچ کدام از افراد خانواده حاضر به پرداخت آن نبود و هر کس به دیگری حواله میداد و کار افتضاح چنان بالا گرفت که آرمائو از یاران راکفلر و دوست خانوادگی پهلوی ها از نیویورک با من تماس گرفت و بالاخره من پول لازم را حواله کردم تا بعد تکلیف پرداخت آن روشن شود. و تازه خود ملکه مادر ثروت زیادی داشت و وراث میدانستند بالاخره این پول از محل ثروت خود ملکه قابل دریافت است.» (پس از سقوط ص 174) اما با وجود اطلاع از این روایت و انعکاس و نقل آن، نویسنده محترم این فصل از کتاب را با اطلاعیهای از رضا پهلوی به پایان میبرد که کاملاً در تعارض با مطلب انصاری است: «با قلبی آکنده از تأسف و تأثر درگذشت شادروان علیاحضرت تاجالملوک ملکه پهلوی، مادر بزرگ خود و مادر گرامی اعلیحضرت محمدرضا پهلوی شاهنشاه فقید ایران را، در نتیجه یک دوره کسالت ممتد، در کشور مکزیک به اطلاع هموطنان عزیز میرساند. نظر به مقتضیات کنونی و اوضاع فوقالعاده حاکم بر کشور عزیزمان ایران جنازه آن فقید سعید در محلی به ودیعه گذارده خواهد شد. رضا پهلوی»
البته آقا یا خانم جمشیدی لاریجانی برای برطرف ساختن برخی تناقضات بین دو روایتی که یکی را از آقای انصاری و دیگری را از رضا پهلوی نقل کرده، مسئله مجعول انتقال جنازه ملکه پهلوی از آمریکا به مکزیک را در قالب داستان پردازی مطرح ساخته است اینکه قدرت داستانپردازی ایشان تا چه حد خواهد توانست پژوهشگران تاریخ را اغناء کند، بحث دیگری است. دستکم در این زمینه، این داستانپردازی مسئله را غامضتر ساخته است؛ زیرا انصاری و بسیاری از روایتگران تاریخ پهلوی بر این نکته تصریح کردهاند که هیچیک از فرزندان ملکه مادر و حتی نوه میلیاردر وی حاضر به پرداخت هزینه بیمارستان و کفن و دفن عادی وی نشدهاند. اکنون چگونه میتوان پذیرفت که علاوه بر تقبل این هزینهها، هزینه به مراتب سنگینتر انتقال جنازه به مکزیک نیز پرداخت شده است؟ براستی اگرچنین هزینهای پرداخت شده باشد بنابراین باید حداقل محل دفن وی مشخص باشد، اما اطلاعیه سراسر تناقض رضاپهلوی مطالب دیگری را مطرح میسازد. ادعا شده ملکه مادر در مکزیک دارفانی را وداع گفته است. همچنین طی جملهای احساسی! ادعا شده جنازه آن مرحومه در جایی به ودیعه گذاشته شده است که قطعاً محل مورد اشاره جایی جز گودال شهرداری نیویورک نمیتواند باشد والا میبایست این محل جهت اطلاع و مراجعه بازماندگان و دوستان به مناسبتهای مختلف وبرگزاری مراسم سالگردها اعلام میشد. مجهول گذاشتن محل دفن در این اطلاعیه، خود به قدر کفایت گویاست و کار را بر جریانات مورد اشاره در داخل کشور بسیار سخت کرده است.
در این میان روایت انصاری در مورد ارسال پول ممکن است درست باشد. هرچند انصاری مشخص نکرده این پول را از اروپا برای چه کسی در آمریکا ارسال داشته تا وی عهدهدار امور شود، اما میتواند پول ارسالی وی نیز سرنوشت مشابه پولی را پیدا کرده باشد که فرح دیبا برای غلامرضا پهلوی به همین منظور فرستاد.
در آخرین مقال از این نقد ذکر این نکته خالی از لطف نخواهد بود که خاطرات خانم تاجالملوک در کنار آگاهی بخشیهایش، دارای تناقضات بسیاری نیز است. برای نمونه در جایی از دکتر مصدق بسیار به نیکی یاد میکند و در جایی دیگر بشدت او را به زیر سؤال میبرد همچنین یکی از تناقضات وی در مورد خدمات رضاخان زمینه تأمل محققان را فراهم میآورد؛ زیرا وی از یک سو خدمات عمرانیای را که آلمانیها در جریان جنگ جهانی در ایران صورت دادند تماماً به حساب رضاخان میگذارد و از دیگر سو اعترافی در مورد وضعیت ارتش در پایان بیست سال سلطنت همسرش دارد که بخوبی لیاقتها و توانمندی شخصی وی را روشن میسازد و تاریخ پژوهان میتوانند بین پروژههایی که آلمانیها برای تسهیل پشتیبانی از قوای اعزامی خود به اتحاد جماهیر شوروی همچون احداث خطوط مراسلاتی راهآهن و ... در ایران به انجام رساندند با وضعیت اموری که رضاخان شخصاً سالها مسئولیت مستقیم آنها را به عهده داشت مقایسهای به عمل آوردند و به قضاوت دقیقی نائل آیند. برای نمونه قطعاً در پایان بیست سال سلطنت رضاخان به عنوان یک نظامی، چگونگی وضعیت ارتش میتواند گویای خدمات و توانمندیهای وی باشد. به ویژه آنکه ایشان سالها قبل از سلطنت نیز از سوی ژنرال دیکسن به فرماندهی نیروهای مسلح ایران انتخاب شده بود. در این زمینه علاوه بر مطالبی که تاریخنویسان در مورد چگونگی وضعیت ارتش گفتهاند اظهارات خانم تاجالملوک میتواند ملاک خوبی برای سنجش باشد: «رزمآرا و سرتیپ عبدالله هدایت هم با شدت و حرارت استدلال میکنند که ارتش ایران حتی نمیتواند یک ساعت مقاومت کند! رضا کمی بحث و تحقیق و سئوال وجواب میکند و متوجه میشود که فرماندهان در تمام این سالها برای آنکه اسلحه ها کثیف نشوند و یا معیوب نشوند و مهمات خرج و حیف و میل نشود چوب دستی به جای تفنگ به دست سربازها میدادهاند و سربازها با چوب دستی و تفنگهای بدلی مشق میکردهاند.» (ص293)
بنابراین رضاخان که تنها تخصصش نظامیگری بود (البته دون پایه) و این گونه از وضعیت ارتش بیاطلاع بود و به آن رسیدگی نمیکرد چگونه میتواند به عنوان یک فرد بیسواد که به اعتراف همسرش خواندن و نوشتن را بعد از سپهسالاری و به سلطنت رسیدن آموخته است، کارهای عمرانی آلمانیها را در ایران در جریان جنگ جهانی دوم، به حساب خود ثبت کند؟ درواقع باتوجه به اینکه حاصل کار رضاخان در ارتش این بوده که نیروهای تحت امر وی قبل از رسیدن متفقین به مرز ایران متواری می شوند و حتی یک گلوله نیز در برابر قوای متجاوز شلیک نمیکنند، بخوبی میتوان نسبت به توانمندیهایی که بعدها در دوره فرزندش تاریخنویسان درباری به نام وی به ثبت رساندهاند قضاوت جامعی داشت. پهلوی اول در یادداشتهایش که بخشی از آن را خانم تاجالملوک در این کتاب آورده است، در مورد ملاقات خود با سفیر و برخی اعضای سفارت آلمان میگوید: «اینطور که آلمانها گفتند مأموران شما معتاد به افیون هستند و در خواب غفلت به سر میبرند، اگرچه خودم را از این حرف ناراحت نشان دادم، اما از شهامت و راستگویی اعضای سفارت آلمان خوشم آمد» (ص290)
حال ببینیم عامل ترویج تریاک و سایر افیونها چه کسی بوده و ریشه این درهم ریختگی و لجام گسیختگی را باید در کجا سراغ گرفت: «رضا مطابق عادت مالوف صبحها که از خواب بلند میشد به اندازه یک پشت ناخن تریاک استعمال میکرد و ایضاً شب هم! ملوانان هندی که با تریاک آشنا بودند وقتی بوی تریاک از کابین رضا بیرون میزد، پشت در کابین ازدحام میکردند تا از بوی تریاک کیفور شوند! کاپیتان انگلیسی و یکی از دو صاحب منصب عمده هم که با رضا طرح دوستی ریخته بودند به کابین او میرفتند و یکی دو بست میزدند. فایده این مسافرت یکی هم این بود که چند نفر از خدمه کشتی بندرا تا رسیدن ما به مقصد تریاکی شدند! (ص321)
موضوعات متنوعی در این خاطرات طرح شده است که هر یک میتواند مبنای مطالعه و تحقیقی مستقل باشد. لذا مطالعه دقیق این کتاب را به همه علاقه مندان به تاریخ این سرزمین بویژه دانشجویان و پژوهشگران توصیه میکنیم.
با تشکر
دفتر مطالعات و تدوین تاربخ ایران