تاریخ انتشار : ۰۲ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۰۹:۰۶  ، 
کد خبر : ۱۳۹۲۳۲

دولت رفاه ؛ گذشته، امروز و آینده (بخش دوم و پایانی)


نوشته: خلیل کمربیگى
پس از شرح مختصر آرای مارشال به‏صورت مفصل‌ترى به زندگى و اندیشه شاگرد او کینز مى‏پردازیم. از زمانى که آدام اسمیت ـ اقتصاددان اسکاتلندى‏الاصل انگلیسىـ در سال 1776میلادى کتاب ثروت ملل را به رشته تحریر درآورد، بیش از دو قرن مى‏گذرد. در این دوران تغییراتى که در علوم اقتصادى پدید آمده از دگرگونیهاى عمیقى حکایت مى‏کند. این تغییرات در قرن نوزدهم و ربع اول قرن بیستم به‏صورت تحولاتى آهسته ولى در ربع دوم قرن بیستم به‏صورت انقلابى عظیم ظاهر شد. آنچه به ایجاد این دگرگونى‏ها کمک اساسى نمود انتشار کتاب «نظریه عمومى اشتغال، بهره و پول» در سال 1936 میلادى توسط جان میناردکینز بوده است.
کینز زمانى در صحنه اقتصادى جهان ظهور کرد که نظام سرمایه‏دارى در برخورد با یک دوران بحران، نومیدى و نگرانى رو به نابودى رفت. این دوران با بحران اقتصادى سال 1930 میلادى شروع شد و تا پس از جنگ دوم جهانى نیز پایان نیافت. مشکل بیکارى که از سال 1923 در کشور انگلستان پدید آمد، به همراه بحران شدید اقتصادى در آمریکا و دیگر کشورهاى صنعتى، مسائل و مشکلات عظیم اقتصادى براى نظام سرمایه‏دارى به‏وجود آورد. تحت این شرایط کینز درصدد برآمد تا به کشف علل بیکارى و بحران اقتصادى بپردازد و نظریه‏هاى جدیدى را براى عملکرد کلان اقتصادى نظام سرمایه‏دارى طرح نماید. در این دوران، اندیشه‏هاى کلاسیک که به وسیله اقتصاددانان نئوکلاسیک احیا شده بود بر نظام اقتصادى ممالک سرمایه‏دارى حکومت مى‏کرد. علماى نئوکلاسیک معتقد بودند که علت بیکارى موجود در دهه 1930 میلادى دستمزد زیادى است که به کارگران پرداخت مى‏شد.
بیکارى واقعى از نظر آنها، زمانى حاصل مى‏شود که کارگران کار خود را ترک کنند و حاضر نباشند با دستمزدى کمتر به کارهاى دیگر مشغول شوند در نتیجه نئوکلاسیک‌ها معتقد بودند که اقتصاد را باید به حال خود باقى گذاشت تا سطح دستمزدها تقلیل یابد و بیکارى از بین برود. آنها بالا بودن سطح دستمزدها را به دخالت دولت در امور اقتصادى بخش خصوصى نسبت مى‏دادند.
کینز یکى از بهترین دانشجویان آلفرد مارشال در دانشگاه کمبریج انگلستان بود و همان‏طور که مارشال هم در نامه‏اى که براى جان‏نویل کینز پدر کینز ارسال نمود، پیش‏بینى مى‏کرد، با استعداد فوق‏العاده‏اى که براى تشریح اقتصادى علمى دارد اندیشه‏هاى اقتصاددانان کلاسیک و نئوکلاسیک را مورد آماج حملات فکرى خود قرار مى‏دهد. او در فاصله سالهاى 1913 تا 1936 کتابهاى مختلفى در زمینه‏هاى گوناگون اقتصادى نگاشت و بالاخره در سال 1936 کتاب معروف «نظریه عمومى اشتغال، بهره و پول» را منتشر ساخت. در همین زمان کینز به ایالات متحده مسافرت کرد و با فرانکلین روزولت رئیس‏جمهور وقت آمریکا در مورد سیاست احیاى اقتصادى آن کشور که در تاریخ اقتصاد آمریکا به سیاست نیودیل معروف است مشاوره نمود. از این زمان به بعد، دولت آمریکا تصمیم گرفت که با اجراى سیاست‌هاى اقتصادى کینزى به مقابله با بحران اقتصادى آمریکا بپردازد.
از آنجاکه عقاید کینز جهان را از بحران اقتصادى نجات داد و از آنجاکه از زمان اسمیت و کتاب «ثروت ملل» هیچ رساله‏اى به اندازه کتاب نظریه عمومى اشتغال، پول و بهره، متناسب با نیازهاى زمان خود نبوده است، کینز بنیانگذار «علم اقتصاد جدید» به‏شمار مى‏رود و عقاید وى که به انقلاب کینزى معروف است، پایه‏هاى اقتصادى و اجتماعى مکتب جدیدى به نام مکتب کینزى مى‏باشد.
انقلاب کینزى از چهار جهت قابل بررسى است: اول عقایدکینزى واکنشى است در برابرعقاید نئوکلاسیک. ابتدا کینز به ایمان قطعى اقتصاددانان نئوکلاسیک مبنى بر اینکه تعادل اقتصادى در تمام بازارها به وسیله مکانیسم خودکار رقابت کامل به دست مى‏آید، حمله کرده و فروض نئوکلاسیک ها را منسوخ مى‏داند. دوم، کینز نظریه جدیدى براى هر بازار براساس فروض جدید ارائه مى‏دهد. سوم، علی‌رغم نظریات نئوکلاسیک‌ها و به‌ویژه مارشال که بیشتر جنبه خرد اقتصادى دارد، کینز تحلیل خود را براساس «متغیرهاى کلى» که جنبه کلان اقتصادى دارد ارائه مى‏دهد و بالاخره از منظر چهارم، انقلاب کینزى علاوه بر اینکه طبق نظر دوم به‏عنوان زمینه‏هاى جدید در «اقتصاد اثباتى» محسوب مى‏شود، براى اولین بار چارچوب عملى سیاست اقتصادى را در زمینه «اقتصادى دستورى» شروع مى‏کند.
از نظر کینز، در جامعه‏اى که در آن آزادى کسب و کار وجود داشته و دولت نقش مهمى ندارد، تعادل غالباً در سطحى پایین‏تر از اشتغال کامل قرار مى‏گیرد. کینز معتقد است با از بین رفتن رقابت کامل در بازار کالا، تعادل نئوکلاسیکها در این بازار مختل مى‏شود. براساس عقاید کینز هرگاه نظام سرمایه‏دارى به‏حال خود باقى بماند و دولت بر آن کنترل و نظارت نکند معمولاً در این سیستم تعادل درآمد ملى در حد پایین‏تر از سطح اشتغال کامل قرار مى‏گیرد و رکود اقتصادى حاصل مى‏شود. به عبارت دیگر، هرگاه نظام سرمایه‏دارى در عملکرد اقتصادى خود آزاد باشد، معمولاً در آن بیکارى و بحران اقتصادى به‏وجود مى‏آید.
کینز معتقد است که تجربه تاریخى بحران‌هاى شدید اقتصادى طى دو قرن اخیر و به‌ویژه در دهه 1930میلادى در ایالات متحده آمریکا و سرایت آن به قاره اروپا، نشان مى‏دهد که نظام سرمایه‏دارى بیمار است. کمبود تقاضاى مؤثر و در نتیجه کمبود تولید و ضعف قوه خرید، بیکارى و مصرف نارسا، نشانه‏هاى بیمارى سیستم سرمایه‏دارى است، لیکن براى علاج این بیمارى، کینز مانند مارکس راه‏حلهاى انقلابى مانند انحلال نظام و جایگزینى آن با سوسیالیسم را ارائه نمى‏دهد. در عوض کینز معتقد است که اقتصاد رقابتى سرمایه‏دارى باید به اقتصاد مختلط تبدیل شود و در آن بخش دولتى و بخش بانکى باید به بخش خصوصى در ایجاد تعادل اشتغال کامل، کمک نماید.
داروهاى کینز با اینکه از نظام حکومتى سرمایه‏دارى جداست و با اینکه طرز تفکر کینز بیشتر جنبه اقتصادى دارد تا سیاسى، لیکن عده‏اى از دانشمندان بر این عقیده‏اند که کینز در فلسفه اجتماعى خود، مخصوصاً هنگامى که اجتماعى کردن سرمایه‏گذارى را مطرح مى‏کند، به طرف ایدئولوژى سوسیالیستى گرایش پیدا مى‏کند.این تغییر منطقى نیست؛ زیرا منظور کینز این نیست که ابزار تولید به مالکیت اشتراکى درآورد و اداره آنها را به دست دولت بسپارد، بلکه معتقد است که آن سیاست سرمایه‏گذارى که داراى مزیت اجتماعى ممکن است با سیاست سرمایه‏گذارى سودبخش‌تر منطبق نباشد. مع‏هذا برترى با راه نخست است و بدین ترتیب سرمایه‏گذارى اجتماعى باید در حیطه وظایف حکومت قرار گیرد و تملک ابزار تولید در دست بخش خصوصى باقى بماند.
پس منظور کینز از سرمایه‏گذارى اجتماعى این است که در وضع رکود اقتصادى از آنجا که براى بخش خصوصى هیچ انگیزه‏اى براى سرمایه‏گذارى وجود ندارد، دولت موظف است که با سیاست‌هاى خود، این بخش را براى سرمایه‏گذارى تشویق نماید؛ بنابراین ملاحظه مى‏شود که سیاست کینز و تدابیر کینزى، تدابیرى محافظه‏کارانه و هدف آن حفظ نظام سرمایه‏دارى است. حال آنکه سیاست سوسیالیستى محافظه‏کارانه نبوده و هدف آن کاملاً انقلابى و تحول نظام سرمایه‏دارى به نظام سوسیالیستى است. بدین ترتیب، کینز براى دولت نقش فعالى در نظر مى‏گیرد. این نقش همان اعمال سیاست‌هاى مالى است که با حربه‏هاى خود مى‏تواند شرایط اشتغال کامل بدون تورم را در اقتصاد فراهم سازد.
ث) دولت رفاه و انتقادات وارد بر آن
دولت رفاه همان‏گونه که از سوى مدافعان با کارکردهاى مثبتش تشریح شده است، مخالفان زیادى داشته که انتقادات اساسى را بر پیکره این دولت وارد آورده‏اند. به‏طورى که این انتقادات سبب گردید که پس از چند دهه از قدرت بلامنازع آن کاسته شده و کارکردهاى منفى آن آشکار و سبب تجدیدنظر در ساختار این‏گونه دولت‌ها گشته است. در زمینه انتقادات وارد بر دولت رفاه ابتدا به ذکر انتقادهایى خواهیم پرداخت که از سوى نظریه‏پردازان منتقد این دولت ارائه گردیده آنگاه، نگاه مکاتب منتقد را نیز نسبت به آن عنوان مى‏کنیم:
هربرت اسپنسر معتقد است جامعه چیزى نیست جز روندى مداوم از ستیزها و جنگى پایان‏ناپذیر براى بقا. این امر نه تنها کاملاً طبیعى است، بلکه کاملاً مطلوب نیز هست؛ زیرا اگر نیرومندترین‏ها بقا یابند، کل بشریت نیز نیرومندتر خواهد شد. این سخن بدین معناست که مردم را باید به حال خود واگذاشت تا به بهترین شکلى که مى‏توانند زنده بمانند یا نمانند؛ زیرا هرگونه دخالت در روندهاى طبیعى باعث ضعیف‏تر شدن آدمى خواهد شد. او براى دولت نقش چندانى قائل نمى‏شود.
میلتون فریدمن در کتاب «آزادى انتخاب» با تعبیر «افتضاح رفاه اجتماعى» دیدگاه انتقادى خود را نسبت به دولت رفاه نشان مى‏دهد و معتقد است همه افراد در همه جا از نقایص نظام رفاهى موجود در ایالات متحده آگاهى دارند. او مى‏نویسد: با وجود رواج روزافزون فراوانى در سطح جامعه، باز هم فهرست کمک‌هاى دولتى به افراد، درحال افزایش است. دستگاه ادارى عریض و طویلى به جاى آنکه به مردم خدمت کنند همواره در این زمینه مشغول کاغذبازى است. شهروندان کشور به دو گروه تقسیم شده‏اند: گروهى که کمکهاى دولتى دریافت مى‏کنند و گروهى براى تأمین این کمکها مالیات مى‏پردازند. آنان که کمک‌هاى دولتى دریافت مى‏کنند، انگیزه کمترى براى کار کردن دارند.پرداخت این کمک‌ها از یک شهر به شهر دیگر فرق کرده و این خود انگیزه‏اى است براى مهاجرت مردم. گاه این کمک‌ها به‏دست افرادى مى‏رسد که هیچ احتیاجى به این کمک‌ها ندارند.
فریدمن با کمک آمار و ارقام ثابت مى‏کند که اقدامهاى برنامه‏هاى رفاهى مانند کمک هزینه مسکن، مراقبت‌هاى پزشکى و... داراى توجیه نیست و کاستی‌هاى فراوانى دارد. او ادامه مى‏دهد که براساس محاسبات و اظهارات وزارت بهداشت و آموزش و رفاه اجتماعى، مقدار پولى که وزارتخانه تنها در ظرف یک سال از راه تقلب و سوءاستفاده و ریخت‏وپاش از دست داده، آنچنان بالا بوده است که با آن مى‏توانسته‏اند بیش از یکصد هزار خانه بسازند که هر کدام بیش از 50 هزار دلار ارزش داشته باشد. دولت به بهانه کارهاى نیکوکارانه حجم خود را بزرگ کرده و این افزایش حجم دولت باعث بوجودآمدن مشکلات دیگرى در عرصه‏هاى مختلف اجتماعى، اقتصادى، سیاسى و... مى‏شود. این برنامه‏ها سرانجام نهاد خانواده را تضعیف مى‏کند، انگیزه کار کردن را کاهش مى‏دهند، انگیزه‏ پس‏انداز را نیز کاهش داده وانگیزه ابداع و نوآورى را از بین مى‏برد، انگیزه جمع کردن سرمایه را تقلیل داده و بالاخره آزادى را محدود مى‏کند.
هربرت مارکوزه نیز اعتقاد دارد جوامع تحت تسلط دولت رفاه، آزادى فکر، گفتار، شناخت و آزادى انتخاب مشاغل که در گذشته باعث ظهور نظریات انتقادى در هر جامعه مى‏شد، جاى خود را به فرهنگ مادى و حسابگرانه سپرده و به کلى از ارزش و اعتبار پیشین افتاده‏اند. این فرهنگ مادى، نفوذ و تأثیر قاطعى در همه شئون زندگى افراد جامعه به‏دست آورده است. از نظر هابرماس مرحله پیشرفت سرمایه‏دارى که در آن دولت‌هاى رفاه ظهور کرده‏اند با وضع بى‏ثبات تشدیدشونده‏اى روبروست که او آن را با عنوان گرایش‌هاى بحران مشخص مى‏کند. از دید او دولت رفاه که زاییده پریشانى اقتصادى است، از اتحاد رهبران سیاسى با نخبگان اقتصادى به‏وجود آمده است. این دولت، اقتصاد و حکومت را به هم پیوند داده و به این ترتیب حوزه عمومى را محدود ساخته است.
هابرماس براى توصیف این وضع اصطلاح بازفئودالى شدن را به‏کار مى‏برد که به‏طور نمادین معرف تهدید آشکار حوزه عمومى از طریق تقویت بى‏حساب اقتدار دولت و تبدیل آن به یک نهاد سلطه‏گر نقد ناپذیر و شبه فئودالى است. از دید او این وضع موجب بروز بحران مشروعیت مى‏شود که تجلى آن بى‏ثباتى است که به نوبه خود به بروز جنبش‏هاى جدید اجتماعى منجر شده که با ارزش‌هاى نظام حاکم به مقابله و رویارویى مى‏پردازند. نقد جان کنت گالبرایت یک نقد موردى، در مورد دولت رفاه آمریکاست. از دید او الگوى متداول تخصیص منابع در ایالات متحده به شکلى است که در آن نیازهاى اساسى کاملاً نادیده گرفته شده‏اند.
او معتقد است منفى‏ترین جنبه دولت رفاه را باید در پیامدهایى جست‏وجو کرد که از سرشت توده‏وار دولت رفاه سرچشمه گرفته‏اند. دولت رفاه به مثابه یک دولت حداکثرى با سیاستهاى توده‏وار، همان پیامد منفى و فاجعه‏بارى را به ارمغان آورده که همه جنبش‏هاى توده‏اى دیگر به بار مى‏آورند. دولت رفاه به تقویت ساختار دولت و بسط قدرت حکومتى منجر مى‏شود و پیامد مستقیم این بسط قدرت، قبض آزادى و خلاقیت است.
گیدنز نیز که خود از مروجان سیاست‌هاى رفاهى اما به معناى مثبت آن مى‏باشد در «فراسوى چپ و راست» انتقاداتى را بر پیکر دولت رفاه به معنایى که او آن را رفاه منفى مى‏نامد، وارد مى‏نماید. از دیدگاه او: دولت رفاه در برخورد با فقر یا در توزیع فراگیر درآمد یا ثروت چندان کارا نبوده است. این دولت به الگوى تلویحى نقشهاى جنسى سنتى وابسته بود و اصل را بر مشارکت مردان در بازار کار دستمزدى مى‏گرفت و برنامه‏هاى «دست اولى» براى خانواده‏هاى بدون نان‏آور مرد نداشت، دیوان‏سالارى دولت رفاه مانند هرگونه دیوان‏سالارى در هر کجاى دیگر، گرایش به این داشت که انعطاف‏ناپذیر و غیرشخصى شود؛ وابستگى به دولت رفاه تا اندازه‏اى یک پدیده واقعى است و تنها ساخته و پرداخته نولیبرالها نیست نظامهاى رفاهى ثابت کرده‏اند که نه تنها در بازار توزیع ثروت و درآمد چندان موفق نیستند، بلکه خود دولت رفاه، تا اندازه‏اى وسیله‏اى شده است براى پیشبرد منافع یک طبقه متوسط دامنگستر، آشتى طبقاتى دولت رفاه، مستقیماً در جهت آشتى سرمایه با طبقه کارگر نبود، بلکه نوعى مصالحه بود که بخشهاى میانى سامان اجتماعى را تحکیم مى‏کرد و بالاخره دولت رفاه در انتقال منابع از گروههاى مرفه‏تر به مردم فقیر، روى هم رفته موفق نبوده است ادعاى اصل شکاکان در مورد مسأله رفاه اجتماعى بویژه در ایالات متحده و انگلستان این است که پرداخت مقرریهاى رفاهى برابر، به‌ویژه اگر این مقرریها به شکل تشویقى بوده و الزامى براى بازپرداخت آن از جانب شخص نباشد، تأثیر کمى بر مسأله فردیت و مسئولیت فردى خواهد داشت. چیزى که این افراد ارائه مى‏دهند جامعه‏اى با افراد مسئول و خودگردان نیست بلکه چیزى است که از آن به‏عنوان فرهنگ وابستگى یاد مى‏شود.
به طور کلى مکاتب و طرفداران دموکراسى و یا مخالفان جهانى شدن نسبت به دولت رفاه با نگاهى انتقادى نگریسته و انتقادهاى اساسى را برمى‏شمارند که در زیر در قالب سیاستهاى اجتماعى که وظایف دولت را نیز شامل مى‏گردد آورده مى‏شود.
1 ـ عده‏اى از لیبرالهاى رادیکال این انتقاد را وارد کرده‏اند که: نه تنها سیاست‌هاى اجتماعى، بلکه هر نوع دخالت مستمر و غیرمستمر دولت در امور جامعه به نوعى دخالت در روند بازار آزاد و ایجاد یک حکومت زیاده‏خواه را در پى خواهد داشت.
2 ـ طرفداران دموکراسى نیز این ایراد را وارد نموده‏اند که: سیاست‌هاى اجتماعى در واقع نمى‏تواند در تمام مراحل و سطوح به صورت دموکراتیک طرح‏ریزى و یا اجرا شود و حتی اگر روند طرح واجراى آن دموکراتیک باشد هرگز به نفع اکثریت نیست؛ زیرا همواره به دنبال رفاه است و براى ارتقاى رفاه جامعه باید از گروه آسیب‏پذیر یا گروهى خاص جانبدارى کرد.
3 ـ مخالفان جهانى شدن نیز انتقادى که بر طرفداران سیاست‌هاى اجتماعى وارد مى‏کنند، مبنى بر این است که سیاست‌هاى اجتماعى رفاهى بهانه‏اى شده است براى حضور استعمار بین‏الملل در امور حکومت‌هاى محلى تا از این طریق بتوانند به هژمونى فرهنگى مورد نظر خود برسند؛ مثلاً حضور یونسکو، بانک جهانى، صندوق بین‏المللى و... حربه‏اى است تا با نام رفاه به مقاصد استعمارى خود برسند.
4 ـ فمنیست‌ها نیز این انتقاد را دارند که سیاست‌هاى اجتماعى همواره در پوشش برابرى و رفاه عمومى عرضه مى‏شود اما در نگاهى موشکافانه، سوگیرى پنهان این سیاست‌ها و برنامه‏ها از آغاز تا به انتها کاملاً مرد محور و مردانه است و با نگاهى مردانه، سیاست‏گذاریها، اجرا مى‏شود و این دور به نفع مردان ادامه مى‏یابد.
ج) سیاست‌هاى رفاهى در ایران
بحث رفاه و رفاه اجتماعى به معناى امروزى آن علی‌رغم تحولات اقتصادى و سیاسى هیچ گاه به‏صورت علمى و منظم در ایران پیگیرى نشده است. اگر بخواهیم به گونه‏اى عام به مسأله بنگریم و سیاست‌هاى رفاهى امروزین را مدنظر قرار ندهیم از دیرباز بحث رفاه در این سرزمین مطرح شده و در دیدگاه‌هاى اندیشمندان این سرزمین نیز دیده شده است. از آن هنگام که ابن سینا یکى از وظایف دولت‌ها را رسیدگى به رفاه مردم مى‏دانست تا طرح مدینه فاضله به وسیله فارابى، اغلب اندیشمندان به دنبال سعادت و رفاه بشرى ساکنان این سرزمین بوده‏اند. اما علی‌رغم طرح این مباحث تا دهه‏هاى اخیر هیچ گاه به صورت اصولى به بحث رفاه پرداخته نشده است.
به دلیل افزایش غیرمنتظره درآمدهاى نفتى، طى دهه 70 میلادى در نزد سیاستگذاران وعموم مردم به نوعى یک تفکر رفاهى ایجاد شد که البته این تفکر یک طرز تلقى ناموزون وغیرطبیعى بوده که متأسفانه پس از انقلاب اسلامى و تا دوران حاضر نیز ادامه دارد. البته پس از وقوع انقلاب اسلامى در ایران و تدوین قانون اساسى، مواردى از مباحث رفاهى به‏صورت اصول در متن قانون اساسى گنجانده شد؛ اما به دلایل مختلف هیچ گاه نتوانست به شکلى علمى پیگیرى و اجرا گردد.
در سال‌هاى اخیر و با تشکیل وزارتخانه‏اى تحت عنوان رفاه و تأمین اجتماعى، علائمى در جهت ظهور یک سیاست مدون رفاهى نمودار گردیده که تا به حال به دلیل سردرگمى و فقدان سیاست هاى اصولى رفاهى، استراتژى صحیح و علمى وضع نشده و باید همچنان منتظر ماند و دید که این روند تا کجا ادامه خواهد یافت و کدام دولت بالاخره به شعارهاى خود به صورت عملى جامه عمل خواهد پوشاند و نوید یک دولت رفاه را که در هنگامه فرا رسیدن انتخابات به گوش مى‏رسد، به منصه ظهور مى‏رساند. باید دانست فرایند رفاهى در ایران بدون شکل‏گیرى ارزشهاى اجتماعى و اقتصادى نظیر کار و تلاش (اشتغال) و نهایتاً تولید و بهره‏ورى نیروى کار جامعه و رشد، توسعه یافته است که به نظر مى‏رسد چنین فرایندى غیرطبیعى و نامتوازن است، به همین دلیل تا زمانى که در کشور، ساختار و نظام متناسب اقتصادى تحقق نیافته و وضعیت اشتغال و تولید وابسته به آن، بهره‏ورى کار، ارتقا پیدا نکند، گسترش حوزه تأمین اجتماعى در حوزه‏هاى رفاهى و حتی بیمه‏هاى اجتماعى با چالش هاى جدى و اساسى همراه خواهد بود. بخصوص مقوله رفاه اجتماعى تعریف گسترده‏ترى داشته و شامل حوزه‏هایى نظیر آموزش، مسکن و همچنین بهداشت و درمان و سایر مسائل مرتبط نیز مى‏گردد. فزون براین اصولاً کلیه مسائل اجتماعى کشور اعم از سرمایه‏گذارى، تولید و اشتغال و نظایر آن وابستگى مستقیم با درآمدهاى نفتى کشور دارد، لذا مقوله رفاه اجتماعى نیز کمتر متأثر از کار و تلاش و خلاقیت، بلکه عمدتاً معطوف به فراز و نشیب درآمدهاى نفتى است که نمى‏تواند به‏عنوان یک فرایند متعادل و پایدار تلقى گردد.
به نظر مى‏رسد با توجه به تشکیل وزارتخانه رفاه، فرصتى تاریخى در کشور پدیدار گشته تا مقوله رفاه به صورت جدى در کشورمان دنبال گردد. اگر مسئولان، نهادها، گروهها، احزاب و افراد بتوانند از این فرصت به دست آمده به‏صورت علمى و اصولى استفاده کرده و با در نظر گرفتن تجربه گرانقدرى که از تشکیل دولتهاى رفاه و برنامه‏هاى رفاهى در غرب، بدست آمده، سیاست هاى خود را تدوین نمایند و با ارتقا دادن سرمایه اجتماعى و با در نظر گرفتن توان کشور و افراد، مى‏توان به تدوین نظام رفاهى در کشور امیدوار بود والا با طرح شعارهاى رفاهى در آستانه انتخابات و استفاده ابزارى از مقوله رفاه، نمى‏توان به تدوین سیاستهاى رفاهى امیدوار بود.
گفتار پایانى
مدل دولت رفاه که در انگلیس مطرح گردید و نظام جامع حمایتى (از گهواره تا گور) را دربرگرفت، الگویى براى سایر کشورهاى اروپایى شد. این الگو ابتدا به‏طور گسترده‏اى مورد توجه واقع گردید اما آرمان‌هاى بنیادى آن هیچ گاه به‏طور کامل واقعیت نیافت. با گسترش اندیشه نئولیبرالى در دهه 80 میلادى و تداوم آن در دهه‏هاى بعدى، بسیارى از ناظران و صاحبنظران سیاسى و جامعه‏شناسى را بر آن داشت که از آغاز افول الگوهاى سخاوتمند دولتهاى رفاه، سخن به میان آورند. زمینه این تصور، پیشرفت سریع روند جهانى شدن بود که تضعیف دولتهاى ملى را به‏همراه داشت. این روند سبب شده بود تا حوزه اقتدار و اختیار دولتهاى رفاه به تدریج رو به کاهش بگذارند و شاید همانند گذشته دیگر این امکان وجود نداشته تا سیستم هاى رفاهى در چارچوبهاى ملى به حمایت خود ادامه دهند.
با این حال اگرچه ستاره اقبال دولت رفاه فروغ همیشگى را ندارد، اما همچنان در آسمان اقتصاد و سیاست در کشورهاى مختلف نمودار است، هرچند میزان درخشندگى آن در آسمان کشورهاى مختلف نیز متفاوت است. در آمریکا و انگلیس در مورد کارایى دولت در مقابله با فقر تردیدهایى به‏وجود آمده است. این باور هم گسترش یافته است که افراد خود مى‏توانند با تلاش‌هاى فراوان‏شان این کار را انجام دهند، شاید آنهایى که به اندازه کافى تلاش نمى‏کنند فقیر مانده‏اند.
در مقابل در بیشتر کشورهاى اروپایى، اعتقاد بر این است که فقر پدیده‏اى اجتناب‏ناپذیر و در نتیجه بى‏عدالتى‏هاى اجتماعى است. درحال حاضر نظام هاى رفاهى قاره اروپا، تمامى عاملان و متخصصان امور خیریه و جامعه‏گرایان مدرن را به تفکر و تدوین برنامه‏هاى مقابله با فقر و کاهش نابرابرى واداشته‏اند به همین دلیل است که در آلمان و هلند، جناح‌هاى مختلف سیاسى درصدد توسعه و گسترش دولت رفاهى خود هستند. لذا کشورهاى جهان با این که لزوم برنامه‏هاى رفاهى را پذیرفته‏اند در سیاست‌هاى رفاهى و حدود و وظایف دولت و نقش سازمانهاى غیردولتى در این زمینه و چگونگى اجراى برنامه‏ها براساس ارزشهاى اجتماعى، پیشینه و ویژگی‌هاى مختلف جامعه خود، به‏گونه‏هاى مختلف عمل مى‏کنند؛ مثلاً حمایت از بى‏سرپرستان در ژاپن از اولویت خاصى برخوردار است و بیشترین سهم این امر، بر عهده دولت است و یا امر بهداشت و درمان در انگلیس یک امر ملى و همگانى و وظیفه‏اى کاملاً دولتى است. در آمریکا مسأله بیکارى و بیمه‏هاى مربوط به آن از اهمیت ویژه‏اى برخوردار است و در روسیه بیمه‏هاى اجتماعى بویژه بیمه عمر و بازنشستگى از توجه خاصى بهره‏مند بوده است.
به نظر مى‏رسد باید به‏گونه‏اى برنامه‏ریزى نمود که مباحث رفاهى نزد سیاستمداران لوث نگردد، برنامه‏هاى رفاهى به ابزار سیاستمداران براى رسیدن به مطامع خود تبدیل نشود، و دولت‌هاى دیکتاتور به بهانه رفاه و عدالت، آزادى و دموکراسى را قربانى خویش نسازند. این درس‌هایى است که از برنامه‏هاى رفاهى و تشکیل دولتهاى رفاهى در دنیا برجاى مانده و براى همه، تجربه گرانقدرى به‏حساب مى‏آیند.
آنتونى گیدنز در کتاب «فراسوى چپ و راست» خود پس از نقد دولتهاى رفاه در شکل سابق آن با تفاوت قائل شدن بین دو مفهوم رفاه منفى و رفاه مثبت، شکل سابق دولت‌هاى رفاه را از نوع رفاه منفى دانسته و جهت دستیابى به رفاه مثبت توصیه به بازاندیشى در مفهوم رفاه و کارکردهاى دولت رفاه مى‏کند و پیشگیرى از مخاطرات را که در شکل رفاه مثبت دیده مى‏شود، برتر از درمانى مى‏داند که در دولتهاى رفاه سابق دیده شده که این درمانها پس از وقوع مخاطرات به عمل مى‏آیند. او در این زمینه مى‏آورد که: «ما باید آماده باشیم تا با توجه به قضایاى گسترده‏تر فقر جهانى، درباره دولت رفاه به یک شیوه بنیادى بازاندیشى کنیم. باید به بازسازى برحسب الگوهاى رفاه مثبت اندیشید. دولت رفاه به عنوان یک شیوه محافظت در برابر بدبختى‏هایى که براى آدمها رخ مى‏دهند، رشد کرد و تا آنجاکه به امنیت اجتماعى مربوط است، این دولت پس از وقوع رخدادهاى ناگوار، تازه درصدد رفع و رجوع آنها برمى‏آید. اما برخلاف آن، رفاه مثبت تأکید بسیار بیشترى بر بسیج اقدامهاى سیاسى حیاتى مى‏نهد و هدفش بیشتر آن است که خود مختارى را به مسئولیتهاى شخصى و جمعى پیوند دهد. باید برنامه‏هاى رفاهى، علاوه بر آدمهایى که در شرایط محرومیت به سر مى‏برند، آدمهاى متنعم را نیز درنظر داشته باشند و این کار از مفهوم رفاه مثبت برمى‏خیزد. باید نظامهاى رفاهى موجود را به‏گونه‏اى بازسازى کرد که تدارک براى چرخه زندگى از قید هدف کاستن از نابرابریهاى ساختارى، بویژه هدف جلوگیرى از شکل‏گیرى طبقات محروم خلاصى یابد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات