تاریخ انتشار : ۰۶ اسفند ۱۳۸۸ - ۱۱:۱۲  ، 
کد خبر : ۱۳۹۳۴۰

گزیده‌ای از کتاب «معمای هویدا» (بخش اول)

مقدمه: دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران در بخش تلخیص و نقد و بررسی کتب تاریخی، گزیده‌ای از کتاب «معمای هویدا، عباس میلانی، تهران: نشر آتیه، چاپ چهارم، 1380، 576ص.» را تقدیم حضور می‌دارد. امید آن که گزیده حاضر بتواند جنابعالی را با کلیات و محتوای این کتاب آشنا سازد. (پنجشنبه 1 خرداد 1382 - عباس سلیمی‌نمین)

به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در دو بخش منتشر می‌شود. (بخش اول)

زندگی‌نامه
امیرعباس هویدا در زمستان سال 1298 به دنیا آمد. پدرش حبیب‌الله به سبب ارادت زیادی که به عباس افندی رهبر بهائیان داشت با اجازه شوقی افندی نام «عباس» را بر وی گذاشت. حبیب‌الله‌ خان یکی از نویسندگان روزنامه «رعد» به مدیر مسئولی سیدضیاءالدین طباطبایی بود و همچنین یکی از مدافعان قرارداد 1919.
امیر عباس هویدا سالهای نخستین زندگی خود را در دمشق گذراند، وی تحصیلاتش را در بلژیک به پایان رساند و در شهریور 1321 به ایران بازگشت. در دی ماه 1321 به عنوان کارآموز در وزارت خارجه مشغول به کار شد. در سال 1323 اولین ماموریت دیپلماتیک خود را به همراه زین‌العابدین رهنما که به وزیر مختاری ایران انتخاب شده بود در پاریس آغاز کرد. هویدا سپس به دفتر کنسولی تازه بنیاد ایران در اشتوتگارت منتقل شد. وی در سال 1329 به ایران بازگشت و دو سال مسئول دفتر عبدالله انتظام (وزیر خارجه) بود. پس از کنار گذاشته شدن انتظام از وزارت خارجه، هویدا به ژنو رفت و به عنوان رابط کمیسیون عالی پناهندگان سازمان ملل مشغول به کار شد. بعد از مدتی به اصرار حسنعلی منصور مجدداً به کادر دیپلماتیک پیوست و به سمت دبیر اولی سفارت ایران در آنکارا انتخاب شد. انتظام زمانی که مدیرعامل شرکت ملی نفت ایران شد امیرعباس هویدا را با سمت مشاور مخصوص خود به شرکت نفت منتقل ساخت. در سال 1339 هویدا به همراه منصور اقدام به تاسیس کانون مترقی نمود. در سال 1342 به عنوان وزیر اقتصاد به عضویت کابینه منصور درآمد و در سال 1344 به دنبال اعدام منصور توسط فداییان اسلام جای وی را گرفت. هویدا در سال 1354 بعد از نزدیک به 10 سال دبیرکلی حزب ایران‌نوین، دبیراول تنها حزب حاکم بر ایران یعنی حزب رستاخیز شد، اما با آغاز خیزش انقلاب اسلامی وی توسط شاه از نخست‌وزیری عزل و به وزارت دربار گماشته شد. در 18 شهریور 1357 از وزارت دربار نیز عزل و تا 17 آبان که دستگیر وروانه زندان شد در منزلش تحت نظر بود. بعد از پیروزی انقلاب هویدا توسط مردم از بازداشتگاهش بیرون کشیده و تحویل دولت انقلاب شد. وی در طول مدت بازداشت و محاکمه از ارائه هرگونه اطلاعات مفیدی طفره رفت و سرانجام به دلیل مشارکت مؤثر در جنایات و خیانتهای رژیم پهلوی به اعدام محکوم شد.

------------------------------------------------

 معمای هویدا را حدود شش سال پیش آغاز کردم. محرک اولیه‌ام نامه‌ای از دبیران دائره‌المعارف ایرانیکا بود. می خواستند مقاله‌ای درباب زندگی امیرعباس هویدا بنویسم.(ص9)
 بتدریج به این نتیجه رسیدم که نه تنها او، بلکه همه‌ی شخصیتهای مهم سیاسی روزگار‌مان را از زوایایی گاه مخدوش و محدود و اغلب مغرض و مغلوط شناخته‌ایم. روایتمان از تاریخ را اغلب کسانی شکل بخشیده‌اند که واقعیات را تخته‌بند منافع حزبی و اقتصادی یا سوق‌الجیشی کرده بودند... می‌دانستم که «بی‌طرفی کامل» در عرصه‌ی تاریخ‌نگاری، و نیز هنگام خواندن تاریخ، وهمی بیش نیست... به این نتیجه رسیدم که باید تاریخ‌مان را از نو بخوانیم و بسنجیم... به نظرم رسید که فرضیات و گمان‌ها و جزمیّات پیشین را وا باید گذاشت و شناخت هرکس را از نو با پیروی از روش پیشنهادی دکارت بیاغازیم... ما نیز در ارزیابی ذهن و زندگی هرکس باید، به گمانم، با این فرض شروع کنیم که هیچ چیز قابل اعتنا و اعتمادی درباره‌اش نمی‌دانیم. باید این فرض را بپذیریم که دانسته‌ها و شنیده‌های پیشین‌مان شاید به قصد گمراهی‌مان بوده و تنها با ذهنی پالوده از رسوبات گذشته می‌توان به گرته‌ای از حقیقت دست یافت.(ص10)
 شبح شایعه و گمان توطئه هردو فرزندان ناخلف عصر بی‌خبری‌اند. هرچه اطلاعات محدودتر، آرشیوها نایاب‌تر و بسته‌تر، و هرچه آزادی اندیشه و قلم در جامعه منقادتر‌اند، این دو فرزند ناخلف هم رایج‌ترند.(ص11)
 به روایتی می‌توان گفت که زندگی‌نامه و رمان همزاد یکدیگرند. موفق‌ترین زندگی‌نامه‌ها را کسانی می‌نویسند که می‌توانند شگردهای روایی، نحوه‌ی پرداخت و پرورش شخصیت، فضا‌آفرینی و کشش قصه‌ای رمان را با دقت و درایت و ایجاز و انصاف مورخی محقق در‌آمیزند و از ترکیب‌شان‌، روایتی بیافرینند که در ملتقای فرد و تاریخ شکل می‌گیرد و با تأکید بر خصوصیات و سایه‌روشن‌های فرد، تحولات کلی تاریخ را برملا می‌کند.(ص12)
 مرادم نه تکذیب او، نه تأییدش بود. شیوه‌ی کارم در اصل ساده ولی در عمل دشوار از آب در‌آمد. می‌خواستم حقیقت زندگی‌اش را، بی‌پروا از پیش‌داوری‌های خودم، یا قضاوت‌های رایج جامعه‌ی ایران، یا دلبستگی‌ها و دلزدگی‌های دوستان و دشمنانش، بشناسم و بازگو کنم. مبنای اصلی کارم را بر اسناد رسمی آرشیوهای دولتی قرار دادم. هرگاه در موردی ، سند معتبری وجود نداشت، یا اسناد مهم هنوز علنی نشده بود، به مصاحبه با شخصیت‌های آن دوران و نیز به دو تاریخ شفاهی موجود تکیه کردم. با بیش از 130 نفر از دوستان و دشمنان، اقوام و همکاران هویدا مصاحبه کردم. در تعیین کسانی که طرف گفتگویم بودند تنها یک معیار به کار بردم. هرکس حرفی درباره‌ی هویدا داشت و حاضر به صحبت بود، من هم مشتاق شنیدن حرف‌هایش بودم. هیچ‌کس را صرفاً به لحاظ سوابق سیاسی‌اش ـ چه در تثبیت رژیم شاه، چه در مبارزه علیه آن ـ حذف نکردم.(صص14ـ13)
 شماری از آنها در پاریس و لندن،‌ بعضی در بروکسل، عده‌ای در لوس‌انجلس و تعداد قابل ملاحظه‌ای در واشنگتن بودند.(ص14)
 این کتاب تاریخ اجتماعی دوران پهلوی نیست. غرضم ارزیابی نهایی از چندوچون سیاست‌های نوسازی و دستاوردهای اقتصادی آن دوران هم نبود. هدفم صرفاً تدوین روایتی از زندگی امیرعباس هویدا بود. تاریخ رژیم پهلوی صرفاً به‌سان پس‌زمینه‌ی این زندگی محل بحث و اعتنا بود. عباس میلانی ژانویه2001(ص16)

فصل اول: پل حسرت
 اما هویدا فرار نکرد. در عوض به جای پذیرش مخاطرات بالقوه‌ی فرار برآن شد که خود را به فاتحان انقلاب تسلیم کند.(ص24)
 چند روزی در مدرسه‌ی رفاه بازداشت بود... علی‌اکبر هاشمی‌رفسنجانی و [آیت‌الله] علی خامنه‌ای از جمله بنیانگذاران مدرسه بودند و کار این مؤسسه درست در سال 1347، یعنی سه سال بعد از روزی آغاز شد که شاه برای نخستین بار هویدا را به نخست وزیری برگمارد... هفت‌تیری که در قتل منصور به کار رفت توسط هاشمی‌رفسنجانی تأمین و تدارک شده بود.(ص26)
 آخر سلطنت شاه، مجلس به آلت فعل بی‌اختیار فرامین سلطنتی بدل شده بود... در ساعت‌های اول پیروزی انقلاب، مردم رهبران برجسته‌ی رژیم سابق را از گوشه و کنار شهر بازداشت می کردند و به مدرسه رفاه می‌بردند و چون هدیه‌ای آنان را تحویل رهبران جدید می‌دادند. در چشم‌انداز فراخ تاریخی، این صفحه یادآور نقش‌های دوهزار و پانصدساله‌ی دیوارهای تخت جمشید بود. آن‌جا رعایا هر یک هدیه و پیش‌کشی تقدیم پادشاهان می‌کنند.(ص27)
 آیت‌الله خمینی فرزندش احمد و یکی از مشاورانش، ابوالحسن بنی‌صدر، را احضار کرده بود. گفته بود: «شنیده‌ام مردم بعضی از این زندانی‌ها را کتک زده‌اند.» آن‌گاه از این دو خواسته بود که به نیابت از او، به دیدار زندانیان بروند و از قول او بگویند که «اسلام چنین وحشی‌گری‌ها را مجاز نمی‌داند. از این پس با شما به عدالت رفتار خواهد شد. آسوده باشید که بر طبق موازین اسلام محاکمه خواهید شد.»(ص28)
 آیا این واقعیت که به روایت برادرش «سالانه حدود 11 میلیون دلار» از بودجه‌ی محرمانه‌ی دولت را تنها به یک بخش از مخالفین پرداخته بود، امروز ضامن سلامتش می‌توانست شد؟... بنی‌صدر که چندان اهل تمجید از دیگران نیست، از نخستین دیدارش با هویدا و از شخصیت او به نیکی‌ی فراوان یاد می‌کند. می‌گوید: « به نظرم آدم شریفی بود؛ قصد خیر داشت؛ انتقاد هم خوب تحمل می‌کرد... چندین بار برای دوستانی که به چنگ ساواک افتاده بودند از او کمک خواستم و معمولاً هرچه از دستش بر‌می‌‌آمد می‌کرد. کم‌کم از او خوشم آمد. مسأله‌ی اصلی‌اش این بود که دین نداشت. با این حال، وقتی که برای ادامه‌ی تحصیل از ایران خارج می‌شدم،‌ تنها مقام رژیم پهلوی که برای خداحافظی به دیدارش رفتم، هم او بود.»(صص30ـ29)
 به روایت بنی‌صدر... چپی‌ها مدعی شده بودند که دولت آمریکا در مقابل قول به رسمیت شناختن رژیم جدید، خواسته است که دولت اسلامی هم امنیت و سلامت صد نفر از سران رژیم پهلوی را تضمین کند... به گفته‌ی آیت‌الله، اعدام‌ها برای تکذیب این شایعات ضرورت پیدا کرده بود.(ص33)
 اندکی پس از این گفتگو، در نتیجه‌ی فشارهای بین‌المللی و نیز تلاش‌های مهدی بازرگان، نخست‌وزیر دولت موقت، کار دادگاه‌های انقلاب متوقف شد.(ص34)
 عصر روزی سرد در اوایل فروردین 1358 بود... ناگهان در سلول انفرادی هویدا در زندان قصر باز شد. شش نفر در آستانه در ایستاده بودند. دو نفرشان خبرنگاران فرانسوی بودند؛ یکی ژان لو رویریه نام داشت و دیگری کریستین اکرانت... دادستان وقت دادگاه نقلاب که همراه گروه وارد اطاق شد، حاج آقا هادی هادوی نام داشت. صورتش را بیماری پوستی‌ی ظاهراً خطرناکی پر لک و پیس کرده بود و در نظر مخالفانش به او هیئی خوف‌انگیز می‌داد. بعد از ترک زندان، خبرنگاران فرانسوی با خود از شباهت هادوی به موکیه تانویل صحبت کردند که از خوف‌انگیزترین دادستان‌های خشن و خونبار انقلاب فرانسه بود.(ص36-35)
 با رؤیت خبرنگاران خارجی، بارقه‌ای از امید در چشمانش ظاهر شد. شاید حتی با خود می‌گفت که حق همیشه با او بود که گمان داشت دوستان با نفوذش در آمریکا و اروپا تنهایش نخواهند گذاشت و سرنوشتش را در کف منجی تازه‌ای در ایران رها نخواهند کرد.(ص39)
 در نوار مصاحبه می‌بینیم که او هشت انگشت دستانش را در هم تنیده و دو شستش را در هوا می‌چرخاند. معمولاً این حالت و حرکت را نشانی از اضطراب می‌دانند. اما گویا در زبان رازگونه فراماسونری، این نوع حرکت شست، نشانه از حالتی اضطراری و نوعی طلب کمک است. هویدا بی‌گمان عضو یک لژ فراماسونی بود و در ایران فراماسونری را ستون پنجم استعمار انگلستان می‌دانند. وابستگی‌ هویدا به این گروه، همان طور که خواهیم دید، موضوع جنجال‌هایی فراوان شد.(ص40)
 اُکرانت مصاحبه را با طرح این پرسش آغاز کرد که «آیا گمان نمی‌کنید سرنوشت شما را باید تمثیلی از ماهیت رژیم سابق دانست؟» هویدا با نگاهی خشم‌آلود سری تکان داد... سپس با عصبانیت گفت: «مگر وضع مرا نمی‌بینی؟ این چه جور سوآلی است؟» البته لحن سوآل اکرانت بیشتر به یک بازجو نسب می‌برد تا یک روزنامه‌نگار. این لحن نه تنها آن روز هویدا را تکان داد، بلکه سه هفته بعد، هنگامی که نوار مصاحبه سرانجام در فرانسه نشان داده شد، جنجالی برانگیخت.(ص41)
 هویدا هم، به تأسی از شاه، اغلب به رغم آن‌چه در خلوت می‌گفت و می‌دانست، در جلوت فقدان حقوق بشر در ایران را انکار می‌کرد. اما در آن روز سرد بهاری، کارها از لونی دیگر بود. این بار او خود به راستی قربانی سیاست نقض حقوق بشر نظام اسلامی شده بود. به حق می‌توانست از حقوق پایمال شده‌ی خویشتن سخن گوید. اما، گویی اکرانت عزم جزم کرده بود که چنین فرصتی در اختیار هویدا نگذارد. به جای طرح سؤال، سودای حمله به فساد رژیم سابق را در سر داشت. بیشتر راغب بود که موارد نقض حقوق بشر را برشمرد و ابعاد استبداد شاه مخلوع را بازگو کند... اندکی قساوت و ته‌رنگی از خشونت، هر دو جزئی جداناپذیر از جوهر کار یک خبرنگار (و یک زندگی نامه‌نویس)‌اند. اما آن روز اکرانت آشکارا مرز مقدسی را خدشه‌دار کرد. منتقدانش می‌گفتند که او به جای گزارش خبر، خود منبع و موضوع خبر شده؛‌ می‌گفتند او آلت فعل توجیه ترور انقلابی شده است؛ فیگاروی پاریس حتی او را به «همدستی با قاتلان» متهم کرد... هویدا دوباره چند لحظه‌ای سکوت اختیار کرد. سرانجام گفت: «شما از وضع سیاست در ایران خبر ندارید.» آن گاه به لحنی قاطع‌تر افزود: «برخی عرصه‌ها، اختصاصی‌ی شاه بود. من در آنها نقشی نداشتم. ساواک یکی از این عرصه‌ها بود.»(ص42)
 در طول مصاحبه اکرانت، چندین بار کوشید هویدا را به انتقاد از شاه وادارد. اما هویدا، به رغم آن که می‌دانست چنین انتقادی حکام جدید را سخت خوش خواهد آمد،‌ هرگز تمکین نکرد.(ص43)

فصل دوم: برزخ بیروت
 امیرعباس هویدا در زمستان سال 1298...به دنیا آمد... آن چه را می‌دانیم مدیون این واقعیت‌ایم که مادربزرگ هویدا سال و فصل ـ و نه روزـ تولد او را «پشت قرآن در صفحه سفید قبل از سوره‌ی فاتحه‌الکتاب» نوشته بود.(ص45)
 دولت استعمار انگلستان که در سده‌های نوزدهم و بیستم میلادی، همواره وبال تاریخ ایران بود، انقلاب اکتبر را بهانه کرد و بر آن شد که سیطره‌اش را بر ایران مستحکم‌تر کند. در اجرای این سیاست، مأموران انگلیسی به سه نفر از متنفذترین سیاستمداران ایران رشوه دادند و آنان را به امضای قرارداد ننگین 1919 ترغیب کردند. [پانوشت: یکی از سه رشوه‌‌خوار، پدربزرگ همسر آتی امیرعباس هویدا بود.] (ص46)
 مادرش افسرالملوک... نوه‌ی عزت‌الدوله، تنها خواهر تنی ناصرالدین شاه بود... پدر افسر‌الملوک از خانواده‌ای بود که به روشنفکری شهرت داشت. پدربزرگش، ناصر‌السلطنه، در زمره‌ی درباریان بود و به خاطر عقاید عرفی‌اش، «کُفری» خوانده می‌شد. پدرش، سلیمان خان ادیب‌السلطنه، مردی خوش فکر و از منادیان سرسخت تجدد و از طرفداران پروپا قرص فرانسه بود.(صص51ـ50)
 افسرالملوک گیتار می‌زد و خواهرش ملکه صبا، پیانو. به علاوه ، سلیمان خان از فرزندانش می‌خواست که هرشب، قبل از خواب، سرود ملی فرانسه (یعنی مارسیز) را به صدایی بلند بخوانند.(ص51)
 سوم خرداد 1223، محمد‌علی باب خود را همان «قائم‌ معهود» خواند... شکی نیست که جد پدری هویدا، میرزا رضا، بهایی بود. شواهدی چند حاکی از آنند که عین‌الملک [پدر امیرعباس] نیز، دست‌کم در جوانی، از پیروان عباس افندی بوده است...(ص53)
 رضا شاه سودای نوسازی جامعه را درسر داشت. باکش هم نبود که این تحولات را از بالا و به زور به جامعه بقبولاند. انگار کوشش‌هایش بر گرته‌ای از برنامه‌های بیسمارک در آلمان، میجی در ژاپن و آتاتورک در ترکیه شکل گرفته بود.(ص59)
 آن روزها بیروت یکی از مراکز اصلی فعالیت چپی‌های مهاجر ایرانی بود. هویدا با برخی از این مهاجران دوست شد.(ص64)
 مائد‌ه‌های زمینی آندره ‌ژید، که ترجمه‌ی فارسی آن بعدها به قلم دکتر حسن هنرمندی و نیز جلال آل‌احمد در ایران منتشر شد، از کتاب‌های محبوب آن دورانش بود. در آن کتاب بود که ژید به زبانی سخت سرکش و غیرمذهبی هستی‌ی انسان را ارج می‌گذاشت، لذت‌طلبی را می‌ستود و بی‌پروا اعلان می‌کرد که «دیگر به گناه ایمانی ندارم.» در دوران جوانی، این کتاب همدم دائمی هویدا بود. وقتی بعدها در بندر بیروت، به قصد اروپا، سوار کشتی شد، تنها کتابی که همراه داشت همین مائده‌های زمینی بود... بحث امکان ایجاد یک دولت یهودی در بخشی از سرزمین فلسطین هم در آن زمان سخت رایج بود. هویدا از جمله اقلیت کوچکی بود که از ایجاد چنین دولتی طرفداری می‌کرد. می‌گفت این تنها پادزهر سامی ستیزی تاریخی است.(ص65)
 حتی حلقه‌ی دوستان نزدیک هویدا در مدرسه هم برای خود نامی گزیده بودند که طنین رمانتیسم تاریخی در آن موج می‌زد. آنها خود را نخبگان روشنفکری مدرسه می‌دانستند و نام «تمپلرها» را برگزیده‌ بودند. انتخابشان سخت غریب بود چون تامپلرهای سده‌ی دوازدهم، سلحشورانی پرآوازه بودند که در جنگ‌های صلیبی، علیه مسلمین می‌جنگیدند. به گمان برخی از محققان، همین تامپلرها را باید هسته‌ی اولیه فراماسونری دانست.(ص68)
 وقتی هویدا بیروت را ترک می‌گفت، فرهنگ و زبانی که در ذهنش طنین داشت، منبع اصلی سرمایه‌های نمادین او، شعاری که از عشق و آرزو و نا‌امیدی‌هایش سخن می‌گفت، شگردهای زبانی‌یی که پی‌رنگ‌ گفتار و نوشتارهایش را شکل می‌بخشید، همه در اصل اروپایی بود. کم و بیش تمام کتاب‌هایی که می‌خواند به فرانسه، انگلیسی یا عربی بود. تنها در منزل، آن هم به تأکید و پافشاری مادرش، اشعاری فارسی می‌خواند تا از این راه تسلطش را بر زبان فارسی حفظ کند. در دوران اقامتش در اروپا، روحیات غربی‌ی او بی‌شک مایه‌ی راحتی کارش بود. اما وقتی به ایران بازگشت، گرچه همین روحیات کمکش کرد تا با سرعتی حیرت‌آور به رأس هرم قدرت برسد، در عین حال، چشم اسفندیارش هم بود. مشکل بتوان بر مملکتی حکومت کرد که زبان و فرهنگش تبدیل به یک وادی بیگانه شده‌اند. همسر هویدا همین نکته را به تلخی و ایجاز کامل، به این شکل بیان می‌کند: «هویدا برای ایرانی‌ها زیاده از حد اروپایی بود.»(ص71)

فصل سوم: زائر پاریس
 مادرش، افسرالملوک، به ناچار در همان منزل با او وداع گفت. آن روزها بندر بیروت در شمار محله‌های ناامن شهر بود و خانم‌ها حتی‌الامکان از رفتن به آن‌جا احتراز می‌کردند. مناسک مألوف خداحافظی، آن چنان که رسم خانواده‌‌های مسلمان بود، به اصرار مادر امیرعباس اجرا شد. افسرالملوک در آستانه‌ی در ایستاد، قرآنی به دست گرفت و فرزندش را سه بار، در حالی که هر بار از سر تسلیم تعظیم می‌کرد، از زیر کتاب مقدس گذراند و بار سوم، مسافر جوان را واداشت تا قرآن را ببوسد و آن را بر سبیل تکریم، برچشمان خود بگذارد.(ص73)
 می‌گفت عازم اروپایی بودم که «از آن همه چیز آغاز می‌شد و همه چیز در آن پایان می‌یافت... به سوی سرزمینی می‌روم که غذای زندگی فکری من بود، در مدت دوازده سالی که روی نیمکت‌های یک مدرسه فرانسوی به سر برده بودم.»(ص74)
 در نظر بسیاری از روشنفکران و سیاستمداران هم نسل هویدا، فرانسه، به ویژه در سال‌های پیش از جنگ جهانی دوم، تجسم تجدد و تغییر بود. تنها پادزهر خمار تاریخی ممالکی به شمار می‌رفت که به گذشته‌ای پرعظمت و مالامالِ مذهب دل خوش کرده بودند. در واقع، پدربزرگ مادری هویدا خود تجسم و نمونه‌ی کامل این نوع گرایشات فرانکوفیل (فرانسه دوستی) بود. خاطرات هویدا مؤید این واقعیت‌اند که او نیز، مانند پدربزرگش، به فرنگ دلبستگی خاصی داشت.(ص76)
 پاریس را حتی پیش از آن که ببیند دوست می‌داشت. معترف بود که در دوران جوانی و کودکی آن قدر درباره‌ی پاریس شنیده و اندیشیده بود که انگار در ذهنش اسطوره و واقعیت آن شهر، به شکلی تفکیک‌ناپذیر در هم آمیخته بود.(ص79)
 در این چشم‌انداز تاریخی، خاطرات سفر هویدا به اروپا از بسیاری جهات منحصر به فرد است. برخلاف فکلی‌ها و عشق سرسری‌ و نسنجیده‌شان به غرب، هویدا فرهنگ اروپا را نیک می‌شناخت و در آن غوطه خورده بود. اما در عین حال، در باب اهمیت تاریخی‌ی فرهنگ غرب و نیز کم و کیف کاربرد تجربه‌ی اروپا در ایران دستخوش توهم بود و همین توهمش گاه او را همرأی فکلی‌ها جلوه می‌داد. از سویی دیگر، هویدا برخلاف فکلی‌ها، در خاطرات و سخنرانی‌های دوران صدارتش، هرگز فرهنگ ایران و زبان فارسی را تحقیر نکرد. در واقع، در واپسین سال‌های حیاتش، از سویی در جلوت، منادی نوعی ناسیونالیسم سرسخت بود و به کرات وجوه برجسته و متمایز فرهنگ ایران را می‌ستود و از سویی دیگر، در خلوت کماکان سودای همان اروپایی را در سر داشت که در دوران مدرسه‌ی فرانسوی‌ها در بیروت در ذهنش نقش بسته بود.(ص79)
 به شِکوِه می‌گفت: «در مقام مقایسه با پاریس، بروکسل بوی ولایات را می‌دهد.» به گمان من، هویدا آن روزها چنان غرق فرهنگ و ذهن و زبان فرانسوی بود که حتی انتقاداتش از بروکسل هم به نظرات پرطعنه‌ی فرانسوی‌ها در این زمینه شباهت داشت.(ص83)
 در روز چهاردهم ژوئن 1940 پاریس سقوط کرد و به دست نازی‌ها افتاد و دل هویدا را به سختی شکست. « نه، این خبر را دیگر باور نمی‌کنم. جرأت نمی‌کنم باور کنم. نه این خبر باور نکردنی است.» می‌گفت: «فرانسه! خاک آزادی، پناهنده‌ی فراری‌ها! تو تسلیم می‌شوی؟ دست از جنگ برمی‌داری؟ همان شب با تمام دوستان فرانسوی خودم به بدبختی تو گریه کردم. زیرا من تو را همیشه دوست داشته‌ام. فرانسه عزیز، فکر من به جانب تو پرواز می‌کند. تو به زانو درآمدی ولی هنوز نام تو در فکر من با زیباترین مناظر و قشنگ‌ترین شهرها هم آغوش است.»(ص88)
 او «اغلب اوقات تنها در خیابان‌ها و کوچه‌های این شهر که در همه چیز آن یک زیبایی شاعرانه وجود دارد» گردش می‌کرد.(ص92)
 هویدا پس از اتمام تحصیلات خود، در اوایل سال 1942، یک بار دیگر به پاریس سفر کرد. آن جا پس از وداع از «شهر نور» با «قلبی محزون» در حالی که « از یک طرف ایران و از طرف دیگر پاریس» وسوسه‌اش می‌کرد، راهی بیروت شد. تابستان را آن جا در کنار مادر و برادرش گذراند. در شهریور 1321 به ایران بازگشت.(ص93)

فصل چهارم: سرزمین عجائب
 دولت انگلستان به تدریج همبستگی خود را به رضا شاه از دست داده بود. ناسیونالیسم او با طرح‌های دولت فخیمه انگلستان در ایران و در خلیج فارس همخوانی نداشت. انگلستان هم ناچار منتظر فرصتی بود برای برانداختن رضا شاه و جنگ مستمسک مناسب این کار شد... در تمام دوران جنگ، متفقین در عمل وجود شاه جوان را نادیده می‌گرفتند. در همه‌ی زمینه‌ها، چنین رفتار می‌کردند که انگار او وجود خارجی ندارد. برای مثال، کنفرانس تهران بدون مشورت و حتی‌ اطلاع شاه تشکیل شد. او نیز تا پایان عمرش این بی‌احترامی‌ را فراموش نکرد و خاطیان را هرگز نبخشید.(ص96)
 در آن روزها، بخش مهمی از روحانیون نیز خواستار قرائتی تازه از اسلام بودند. می‌گفتند جنبه‌های خردستیز و منسوخ‌ باورهای تشیع را باید وانهاد. آنها کیش گریه‌پرستی و سنت سینه‌زنی و سودای معجزه را از جنبه‌های منسوخ اسلامی می‌دانستند. بسیاری از این اندیشه‌ها تحت نفوذ و ملهم از آرای متفکر و مورخ عرفی مسلک مشهور، احمد کسروی بود.(ص98)
 پادشاه جوان انسانی خجول و از خود نامطمئن بود. از پسِ پرکردن جای پای پدر برنمی‌آمد.(ص99)
 در یک کلام، هویدا در تهران سرگردان و گم‌گشته بود. اما پاریس را، حتی پیش از آن که آن‌جا را دیده باشد، نیک می‌شناخت.(ص102)
 پس از یک هفته استراحت، هویدا برای انجام خدمت وظیفه ثبت‌نام کرد. در عین حال، در 22 دی ماه 1321، قبل از شروع خدمت، در وزارت امور خارجه هم تقاضای کار کرد.(ص103)
 او ظاهراً نمی‌دانست که دستیابی به مشاغل دولتی، به ویژه در وزارت امور خارجه، مستلزم داشتن حامیانی قدرتمند است. البته هویدا از ذکاوتی فراوان برخوردار بود. آن‌چه را نمی‌دانست زود یاد می‌گرفت. طولی نکشید که دریافت پیشرفتش در ایران در گرو یافتن یک حامی و «پارتی» قدرتمند است. سه سال طول کشید تا چنین حامی را در شخص عبدالله انتظام سراغ کرد. به مدد او، همه‌ی پلکان ترقی اداری را به سرعت پشت‌سر گذاشت. اما برای تسهیل کار استخدامش در وزارت خارجه، به انوشیروان سپهبدی متوسل شد که از بلندپایگان آن زمان وزارت خارجه و شوهرخاله‌اش بود. سپهبدی نامه‌ای به حمایت از استخدام هویدا نوشت. در عین حال، هویدا به یکی از دوستان پدرش به نام ابوالحسن بهنام، که مصدر پست مهمی در وزارت امورخارجه بود نیز توسل جست. به کمک بهنام و سپهبدی، هویدا به عنوان کارآموز در دفتر وزیر استخدام شد.(ص105)
 حمید و برادرش مجید و نیز پدرشان زین‌العابدین رهنما، بعدها نقش مهمی در زندگی هویدا بازی کردند.(ص106)
 هویدا، در وزارت امورخارجه با شخصی به نام جمشید مفتاح آشنا شد و از طریق او، پرویز ناتل خانلری را ملاقات کرد. مجله‌ی سخن در آن زمان یکی از مراکز ثقل روشنفکری ایران بود. بسیاری از شعرا و نویسندگان و فلاسفه‌ی برجسته‌ی ایران از همکاران این مجله به شمار می‌رفتند. هویدا، از طریق خانلری با بعضی از مهم‌ترین روشنفکران ایرانی آن زمان آشنا شد. تسلط هویدا به زبان فرانسه، دسترسی‌اش به بسیاری از شاهکارهای ادبی اروپا و بالاخره شور بی‌پایانش برای کتاب همه دست به دست هم داد و هویدا را به حلقه‌ی دوستان هدایت هم وارد کرد.(ص107)
 رابطه هویدا، در میان دوستی‌های ادبی، با چوبک از همه ماندگارتر بود و تا پایان عمر هویدا ادامه داشت. چوبک نیز از اعضای حلقه‌ی هدایت بود و از چهره‌های مهم داستان‌نویسی معاصر فارسی‌اش باید دانست... هویدا همه عمر به صرف مشروبات الکلی علاقه داشت. در سال‌های بعد که وضع مالی‌اش اجازه می‌داد، اسکاچ را جانشین ودکا کرد. کم‌کم به شراب ناب فرانسه هم دلبستگی یافت.(ص108)
 می‌گفت در آن عصر‌های می‌زده جوانی، مذهب یکی از مباحث همیشگی بحث بود. هویدا در مکتب عرفی‌‌گرایان فرانسوی درس خوانده بود. فرزند راستین عصر روشنگری بود. به ولتر علاقه‌ای خاص داشت و آثارش را به دقت خوانده بود. وقتی ولتر می‌گفت: «این لکه‌ی ننگ را باید از میان برداشت»، مرادش چیزی جز مذاهب رسمی نبود. هویدا هم در خلوت وقتی از مذهب سخن می‌گفت، از ولتر و از نیچه اقوالی نقل می‌کرد. چوبک او را «خداناشناسی قطعی» می‌دانست. بسیاری از دوستان و اقوام هویدا از او درباره چند و چون علائق مذهبی‌اش پرسیده بودند. به همه جوابی بیش و کم یکسان می‌داد. می‌گفت از مذاهب رسمی نفرت دارد.(ص109)
 به علاوه، چوبک و هدایت هر دو خصم بی‌چون و چرای استبداد بودند؛ هر دو آشکارا ایمانی به خدا نداشتند و منتقد جدی مذهب اسلام بودند. به علاوه، هر دو از معدود روشنفکرانی بودند که به رغم تمایلات ضد مذهبی و ضداستبدادی، گرفتار وسوسه‌ی حزب توده هم نشدند و هرگز به آن نپیوستند. در آن سال‌ها، هویدا بی‌گمان خود را پیش از هر چیز یک روشنفکر می‌دانست. نقشی فرعی در چاپ یکی از جسورانه‌ترین نمایش‌های ضد مذهب هدایت، یعنی افسانه آفرینش، بازی کرد. در یک کلام، دوستان هویدا را در آن دوران باید مؤید ارزش‌های فکری و فلسفی مطلوب او دانست.(ص111-110)
 نخستین نشان بهره جستن هویدا از شبکه‌ی گسترده‌ی دوستان و اقوام پرنفوذش را باید در انتصابش به مقام دبیر دومی سفارت ایران در پاریس سراغ کرد.(ص111)

فصل‌ پنجم: بازگشت به پاریس
 در مرداد ماه سال 1323، زین‌العابدین رهنما به عنوان وزیر مختار ایران در پاریس برگزیده شد.(ص113)
 اندکی بعد از انتصاب هویدا به پست پاریس، حسنعلی منصور هم که تازگی به صف کارمندان وزارت امورخارجه پیوسته بود، به پاریس آمد. او فرزند یکی از همان «هزار فامیلی» بود که به روایتی سیاست ایران سده‌ی بیست را همواره زیر نگین خود داشت... خوش‌برورو بود. پس از چندی به زن بارگی شهرت یافت.(ص114)
 در هر سفر هویدا به پاریس، دیدار با سابلیه از بخش‌های گریزناپذیر و همیشگی سفر بود. هر دو نفر دلبستگی فراوانی به موسیقی کلاسیک و فرهنگ و ادب فرانسه و عالم سیاست داشتند. دوستی هویدا با سابلیه از ماندگارترین و دیرپاترین روابط عاطفی زندگی‌ی او بود. واپسین نامه‌ی هویدا در زندگی خطاب به سابلیه بود.(ص117)
 در پانزدهم خرداد 1324 وزارت امور خارجه‌ی فرانسه نامه‌ی تایپ شده‌ی بی‌امضایی در چهار صفحه دریافت کرد... راوی با جزئیاتی نسبتاً دقیق، مدعی شده بود که گروهی از دیپلمات‌های ایرانی در پاریس و برن، در سایه‌ی مصونیت دیپلماتیک خود، و با استفاده از «پست سیاسی» و اتوموبیل‌هایی که پلاک کادر دیپلماتیک دارند، به قاچاق ارز و طلا مشغول‌اند.(صص123ـ122)
 گرچه در نامه می‌توان سیاهه‌ی نسبتاً مفصلی از متهمان به قاچاق را سراغ گرفت، اما در آن هیچ اشاره‌ای به هویدا نمی‌توان یافت. هویت نویسنده هم نه در خود نامه، و نه در باقی پرونده، روشن نیست.(ص123)
 حتی پیش از تلاش دولت فرانسه برای تغییر سفیر ایران، تنش دیپلماتیک دیگری میان ایران و فرانسه رخ نموده بود. در 29 تیرماه 1324، یکی از مجلات فرانسوی به نام نویی‌اژور (Nuit Et Jour) در مقاله‌ای مدعی شد که هرساله دوازده میلیون دلار از درآمد نفت ایران مستقیماً به حساب خصوصی شاه و اقوامش واریز می‌شود.(ص124)
 به گفته‌ی رئیس پلیس، شکی نباید داشت که چند نفر در سفارت ایران در برن و پاریس به قاچاق ارز مشغول‌‌اند و «بنا بر گزارش منابع موثق» سوای این افراد، «فرد بالاتری در سفارت» نیز از این فعالیت‌ها مطلع بود و از آنها سود جسته است.»(ص 125)
 در هیچ جای این گزارش ذکری مستقیم یا غیرمستقیم از امیرعباس هویدا نیست. در عین حال، در هیچ جای نامه از زین‌العابدین رهنما نامی برده نشده است. در عوض، در آن به شخصیت مرموزی اشاره شده که بعدها، از بد حادثه، به زندگی سیاسی هویدا غیرمستقیم راه یافت و دست کم در یک مورد، باعث دردسرش شد. نام این شخصیت مرموز هوشنگ دولو بود. بنا بر گزارش پلیس، او در سال‌های جنگ نوچه‌ی ژنرال ژسر، یکی از فرماندهان ارتش اشغالگر نازی در فرانسه بود و از جمله وظایفش تأمین دخترهای جوان برای ژنرال بود.(صص127ـ128)
 هم او یکی از گردانندگان اصلی باند قاچاق پاریس ـ برن بود... بیست‌و پنج سال پس از این ماجرا، سال 1350 زمانی که هویدا نخست‌وزیر بود، همین دَولّو که دیگر فساد مالی و ثروتش شهره‌ی آفاق بود و گویا تأمین دختران جوان برای شاه هم از جمله مسئولیت‌هایش به شمار می‌رفت... در سوئیس به جرم حمل تریاک بازداشت شد... مبالغ هنگفتی از ثروت تازه به دست آمده‌ی نفت ایران صرف مخارج قانونی و غیرقانونی دفاع از او شد... اسدالله علم را شاه مصدر این کار کرده بود و او به هر تمهیدی که بود، دلقک خانگی ارباب محبوب خود را از کیفر دادگاه‌های سوئیس وارهانید.(ص127)
 در پرونده، هیچ جا، نامی از هویدا نیست... با این حال، وقتی مطبوعات ایران به شرح ماجرای پاریس پرداختند، در عین این که هرگز اشاره به مسئله برکناری رهنما از سفارت نمی‌کردند، به کرات از هویدا نام می‌بردند... نخستین باری که اسم هویدا به ماجرا کشیده شد در مقاله‌ای در شماره‌ی 14 بهمن 1325 روزنامه مردم ارگان حزب توده ایران بود.(صص131ـ130)
 در بهمن 1325، یعنی زمانی که نام هویدا در مقاله‌ی مردم پدیدار شد، این نشریه بیشتر نزد رفقای حزبی به جدّ گرفته می‌شد و در میان عامه‌ی مردم، صرفاً به عنوان ارگان یک حزب استالینیستی شهرت داشت. اما مقاله‌ی مردم را مجله‌ی خواندنیها تجدید چاپ کرد.(ص132)
 هدایت در نامه‌ی مورخ 25 بهمن 1325 خود، نخست از دریافت تلگراف نوشت و سپس به نوبه‌ی خود به دفاعی جانانه از هویدا برخاست و نوشت: «می‌دانستم [که هویدا] در آن‌جا کرایه‌نشین است و از همه مهم‌تر caractere او را می‌دانستم که تیپ قاچاقچی و شیعه نیست... بعد از رسیدن تلگراف برایم شکی باقی نماند که همه‌ی این شایعات درباره‌ی ایشان دروغ بوده. به اداره‌ی روزنامه مردم رجوع کردم و خیلی به آنها توپیدم... امروز مجدداً خبر را تکذیب کردند و ضمناً تلگراف را به تفضلی هم دادم و دیروز او هم در روزنامه ارس این خبر را تکذیب کرده بود.»(ص133)
 اگر در سال 1325، این شایعات صرفاً مایه‌ی دلخوری و دل‌چرکینی او می‌شد، در سال 1358، در دادگاه شیخ صادق خلخالی، همین شایعه‌ی کذب قاچاق ارز و طلا به معجزه‌ای، به ماده‌ی پانزدهم کیفرخواست علیه امیرعباس هویدا بدل شد و او را به «شرکت مستقیم در قاچاق هروئین در فرانسه در معیت حسنعلی منصور» متهم می‌کرد.(ص134)

فصل ششم: سال‌های سرگردانی
 زندگی پردردسر هویدا در پاریس در اواخر سال 1325 به پایان رسید. در آن زمان به دفتر کنسولی تازه بنیاد ایران در اشتوتگارت منتقل شد.(ص135)
 با پیروزی متفقین در جنگ، دولت ایران بر آن شد که دفتر کنسولی جدیدی در آلمان اشغالی باز کند... عبدالله انتظام که دیپلماتی کارکشته بود به ریاست دفتر جدید ایران منصوب شد. به تقاضای او، امیرعباس هویدا را نیز به این دفتر جدید گسیل کردند... از لحاظ فرهنگی، انتظام نیز چون هویدا فرانکوفیل بود.(ص136)
 [انتظام] در عین حال، فراماسون هم بود و ظاهراً به تشویق هم او بود که هویدا نیز در سال 1339 به لژ جدیدالتأسیس فروغی پیوست. انتظام «گراندماستر» این لژ بود... گرچه شواهدی نشان می‌دهد که هویدا پس از آغاز دوران صدارتش، دیگر در جلسات لژ‌های ماسونی شرکت نمی‌کرد، اما نفس پیوستنش به این تشکیلات برای او از لحاظ سیاسی سخت گران تمام شد.(ص137)
 در کتاب رائین، فراماسونری در ایران، از هویدا به عنوان یک فراماسون و از انتظام به عنوان «گراند ماستر» نام برده شده است.(ص138)
 پیوستنش به لژهای ماسونی او را درگیر یکی از غریب‌ترین جدال‌های باند‌های قدرت دوران شاه کرد. در حقیقت می‌توان جدال دایمی و سخت میان این باندها را یکی از وجوه بارز سیاست در دوران شاه دانست.(ص139)
 در آن زمان انتظام حدوداً پنجاه ساله بود و انگار هویدا را به پسرخواندگی برگزیده بود. بدین سان هویدا مرشد و حامی قدرتمندی را که از سال 1321 در طلبش بود سراغ کرد.(ص140)
 از سویی هویدا، با استفاده از زندگی راحت و پرتجمل خود، با چند زن مختلف آلمانی رابطه برقرار کرده بود. در مقابل منصور در تمام دوران مأموریتش تنها با یک دختر جوان آلمانی رابطه‌ای نزدیک داشت.(ص141)
 می‌توان ادعا کرد که دوران اشتوتگارت، از لحاظ کم و کیف مناسبات جنسی، فعال‌ترین دوران حیات هویدا بود. انگار هرچه بر قدرت سیاسی‌اش افزوده می‌شد، اشتهای جنسی‌اش هم کاستی می‌گرفت.(ص142)
 در سال 1329 هم دوران مأموریت هویدا در آلمان به پایان رسید. او بلافاصله به ایران بازگشت... در آن زمان تنها یک نفر، یعنی مصدق، مرد میدان سیاست ایران بود.(ص144)
 در سیاست بحرانی آن سال‌ها، سوای مصدق، آیت‌الله کاشانی هم نقشی سخت مهم داشت. زمانی متحد مصدق بود و پس از چندی، اتحادشان در نتیجه اختلافات فردی و سیاسی از هم پاشید.(ص145)
 در این شرایط پرتب و تاب بود که هویدا در سال 1329 به ایران بازگشت. نخستین شغلش در وزارت امور خارجه معاونت دایره‌ی روابط عمومی بود... اما در اواخر سال 1330 بخت انگار دوباره به مدد هویدا آمد. حامی‌اش عبدالله انتظام به وزارت امورخارجه برگمارده شد و او نیز هویدا را به عنوان رئیس دفتر خود برگزید.(ص146)
 عوامل متعددی سبب شد که هویدا، پس از اقامتی دو ساله در ایران، بار دیگر عزم رحیل کند. باقر کاظمی که علاقه‌ای به هویدا نداشت به جای انتظام وزیر امورخارجه شده بود... این عوامل همه دست به دست هم داد و هویدا را به جلای وطن متقاعد کرد... جویای کاری در سازمان ملل شد و به کمک دوستانش، پستی در کمیسیون پناهندگان در ژنو به او محول شد. بدین سان، در تابستان 1331، در حالی که ایران با یکی از جدی‌ترین بحران‌های سیاسی تاریخ معاصرش مواجه بود، هویدا راهی ژنو شد.(ص147)
 در ژنو، هویدا رابط کمیسیون عالی پناهندگان سازمان ملل بود. به اقتضای شغلش اغلب در سفر بود. از بسیاری از کشورهای آسیا، آفریقا و آمریکا دیدار کرد و با برخی از رهبران این کشورها آشنا شد.(ص148)
 البته منتقدان هویدا کار او در این کمیسیون را به دیده‌ی شک و بدبینی می‌نگرند. می‌گویند رئیس کمیسیون یک فراماسون بود و به همین خاطر هم در نامه‌اش از هویدا تعریف کرده بود. می‌گویند کار کمیسیون نوعی ظاهرسازی بود. هدف اصلی‌اش پنهان کردن روابط هویدا با سازمانی صهیونیستی به نام AZL بود. هرچه گشتم نشانی از این سازمان نیافتم... منصور چندین بار به تأکید از هویدا خواست که از کار خود در سازمان ملل استعفا کند. می‌گفت باید به پست خود در وزارت امورخارجه‌ی ایران بازگردد. بارها به تصریح به او می‌گفت که «رابطینش» در میان آمریکایی‌ها وعده کرده‌اند که «نوبت ما به زودی خواهد رسید.» ظاهراً هویدا بالاخره متقاعد شد. در نامه‌ای به وزارت امورخارجه‌ی ایران خواستار رجعت به کادر دیپلماتیک شد.(ص149)
 او بدین سان به سمت دبیر اولی سفارت ایران در آنکارا منصوب شد.(ص149)
 در آن زمان، عبدالله انتظام مدیرعامل شرکت ملی نفت ایران بود... او نیز پس از چندی هویدا را به عنوان مشاور مخصوص به شرکت نفت منتقل کرد و بعد از مدتی کوتاه، او را به سرپرستی امور اداری شرکت نفت ترفیع داد.(ص150)
 به جای گله و شکایت به انتظام، به دوست قدیمی‌اش صادق چوبک توسل جست. چوبک از کارمندان سرشناس شرکت نفت بود. چند روزی پس از آغاز کار در شرکت نفت، هویدا روزی چوبک را به دفتر خود فراخواند و به او پست تازه‌ای پیشنهاد کرد. می‌گفت: «می‌خواهم منشی مخصوص مراسلات محرمانه‌ی من باشی.»(ص151)
 در همان دوران، پرویز راجی و یدالله شهبازیان نیز به صف کارمندان دفتر هویدا پیوستند.(ص152)
 در همین دوران، هویدا از احسان نراقی هم کمک خواست. او را نخست در سوئیس ملاقات کرده بود.(ص153)
 نراقی بالاخره پس از تلاش‌های فراوان توانست یک مرکز تحقیقات علوم اجتماعی را در ایران تأسیس کند.(ص154)
 لیلا امامی در یازدهم اسفند 1311 در شهر آبادان به دنیا آمد. مادرش ملک خانم، دختر وثوق‌الدوله بود که یکی از سه بانی قرارداد شوم 1919 به شمار می‌رفت... در همان شب عروسی‌ی منصور و فریده بود که هویدا هم به لیلا دل بست و بیشتر آن شب را در کنار لیلا گذراند.(ص 160 و 162)

فصل هفتم: انقلاب سفید
 در سال 1337، سیا در دست‌کم دو گزارش مختلف، به این نتیجه رسید که «محمدرضا پهلوی از اتخاذ و اجرای تصمیمات لازم و مبرم در جهت اصلاحات اجتماعی عاجز است.» در هشتم اسفند 1336، تیمسار ولی‌الله قره‌نی، همراه سی و هشت نفر دیگر، به جرم توطئه‌ی کودتا علیه شاه بازداشت شدند... البته چند و چون ابعاد درگیری دولت آمریکا در کودتای قره‌نی هنوز روشن نیست. اما به استناد اسناد وزارت امورخارجه‌ی آمریکا می‌توان به قطع ادعا کرد که قره‌نی قبل از کودتا با سفارت آمریکا در ایران تماس داشت.(165)
 در تلاشی گسترده و به هم پیوسته، دولت آمریکا، صندوق بین‌المللی پول، بانک جهانی، بانک بین‌الملل نوسازی و توسعه، و دانشگاه‌ هاروارد، با کمک مالی بنیاد فورد، طرح سیاستی نو را در ایران درانداختند. می‌خواستند ساختار اقتصادی کشور را دگرگون کنند. منادی برنامه‌ریزی درازمدت اقتصادی بودند و سیاست انقباض اقتصادی را توصیه می‌کردند. در عین حال، می‌خواستند اندکی هم از قدرت شاه بکاهند. یکی از پیامدهای شاید ناخواسته‌ی این تلاش‌ها این بود که در سال 1344 امیرعباس هویدا نخست‌وزیر ایران شد. اندیشه‌ها و نظریه‌هایی که او در طی سال‌های صدارتش دنبال می‌کرد همه شباهت‌هایی اساسی به ارکان همین سیاست چند جانبه‌ی آمریکا داشت... تقویت ساواک در واقع تضمینی بود علیه رواج هرج و مرج یا کمونیسم در ایران.(ص166)
 این تلاش دوسویه‌ی مقامات آمریکایی، یعنی تقلیل مخارج تسلیحاتی رژیم شاه از یک سو و متقاعد کردن شاه که به جای تقویت ارتش ایران، به قدرت قاهره‌ی آمریکا تکیه کند، از سوی دیگر، در ظرف ده سال آینده ادامه داشت و با فراز و فرودهایی فراوان و تنش‌هایی متناوب همراه بود. در اساس، شاه هرگز زیر بار حرف آمریکایی‌ها نرفت و لاجرم در دوران ریاست جمهوری کندی و جانسون، این مسئله در کانون اختلافاتی بود که گه‌گاه میان شاه و دولت آمریکا رخ می‌نمود. این تنش‌ها در دوران نیکسون به پایان رسید. او سرانجام با شاه هم‌رأی شد. می‌گفت از این پس شاه خواهد توانست به هر حدی که مایل است اسلحه خریداری کند. به قول معروف، او برای خرید اسلحه به شاه «چک سفید» داد و دستش را یکسره باز گذاشت تا با استفاده از درآمد روزافزون نفت، تسلیحات مطلوب خود را از آمریکا خریداری کند.(ص169)
 در سال 1958 (1337)، علی‌رغم روابط به ظاهر دوستانه‌ میان شاه و آیزنهاور، نشانه‌هایی از تنش روزافزون در روابط ایران و آمریکا پدیدار شد. در سپتامبر (شهریور) آن سال، شورای امنیت ملی آمریکا جلسه‌ای برای رسیدگی به «گزارش امنیتی ویژه» سازمان سیا تشکیل داد. در آن گزارش آمده بود که: «رژیم کنونی [در ایران] به احتمال زیاد دوام چندانی نخواهد داشت.»(ص170)
 در واقع، در اوایل دهه‌ی چهل، مرکز ثقل سیاست آمریکا در ایران ایجاد وحدت میان شاه و طبقه‌ی متوسط بود... شاه در رویارویی با واقعیات متغیر سیاسی دهه چهل، سیاستمداری قابل و با انعطاف از آب درآمد. از سویی، در مقابل خواست‌های آمریکا و انگلیس نرمش نشان می‌داد و از سویی دیگر هر روز هم بر قدرت خویش می‌افزود.(ص171)
 از اوایل دهه‌ی چهل، هویدا در صفحات «کاوش» بر ضرورت تربیت نسل تازه‌ای از مدیران و تکنسین‌های ایرانی تأکید می‌کرد. تحولات جامعه را در صفحات مجله مورد بحث قرار می‌داد. محور اصلی سرمقاله‌هایش تأکید این نکته بود که فرایند نوسازی در جامعه تنها با کمک و همیاری طبقه‌ی تکنوکرات موفق می‌تواند شد.(ص173)
 این عبارت هویدا در حکم نقد سیاست نوسازی ناهماهنگ و نامنظم بود، یعنی سیاستی که در آن رشد صنعتی در یک بخش با پیشرفت روبنایی ملازم در بخش‌های دیگر همراه نیست. طرفه آن که بعدها دقیقاً همین نوسازی ناهماهنگ وجه ممیز و مشخص دوران صدارت خود هویدا شد.(ص174)
 نخستین جلسات کانون مترقی زمانی تشکیل شد که رئیس دفتر سیا در ایران یک آمریکایی یوگوسلاوی‌الاصل به نام گراتیان یاتسویچ بود... در یکی از گزارش‌های ساواک، از او به عنوان «مرد فوق‌العاده زرنگی» یاد شده که «با اکثر رجال کشور آشنایی دارد و این آشنایی باعث شده که شرکت‌های صادر کننده آمریکایی از وجود وی برای پیش‌برد مقاصد اقتصادی خود استفاده نمایند.»... به علاوه، می‌گفتند منصور یکی از نزدیک‌ترین دوستان یاتسویچ است.(ص176)
 منصور بی‌پروا پیوند خود با یاتسویچ را به رخ دیگران می‌کشید... از دوستی‌اش با جان جی‌مک‌کلوی داد سخن می‌داد. می‌گفت «دوستان آمریکایی»‌اش وعده داده‌اند که شاه را وادار به انجام اصلاحاتی در ایران خواهند کرد. می‌گفت به من هم قول قطعی داده‌اند «که در آینده نخست‌وزیر ایران خواهم شد.»... هویدا نیز از طریق منصور با یاتسویچ آشنا شد.(ص177)
 یاتسویچ در وصف دوستی‌اش با منصور و هویدا، می‌نویسد: «هویدا را زیاد می‌دیدم ـ هویدا و منصور سال‌ها با هم همکاری کردند تا بتوانند بدیل قابل قبولی در برابر جبهه‌ی ملی که [برای شاه و آمریکا دیگر] غیرقابل قبول شده بود پدید آورند. می‌خواستند از حمایت همان اقشار روشنفکر و تحصیل کرده‌ای برخوردار شوند که معمولاً طرفدار جبهه‌ی ملی بودند... گرچه منصور به ظاهر ریاست گروه را به عهده داشت، اما مغز متفکر جریان هویدا بود.»... در سال 1342، گروهی به رهبری منصور و هویدا، به تدریج به عنوان «هیئت مؤسسان» کانون مترقی شکل گرفت... نام هر نامزد جدید نخست در هیئت مؤسسان به بحث گذارده می‌شد. بعد از موافقت آن هیئت، این نام در اختیار ساواک قرار می‌گرفت. تنها پس از بررسی و اجازه‌ی ساواک، پیشنهاد پیوستن به کانون با نامزد جدید مطرح می‌شد. رابط کانون با ساواک منصور بود.(ص178)
 از زمان کودتا تا روزی که کندی به قدرت رسید، آمریکا حدود یک میلیارد دلار به ایران کمک کرده بود. با این همه، در سال 1340، اقتصاد ایران در آستانه‌ی ورشکستگی بود؛ تورم بیداد می‌کرد؛ بیکاری همه‌گیر بود... اختلافات سیاسی و شخصی شاه با کندی‌ها بر پیچیدگی اوضاع می‌افزود. شایع بود که شاه در انتخابات ریاست‌جمهوری سال 1960 به طور محرمانه به نیکسون کمک مالی کرده است.)ص179)
 ناتوانی شریف‌امامی در حل معضلات اقتصادی جامعه به سقوط کابینه‌اش انجامید و شاه به اکراه و تحت فشار آمریکا، علی امینی را به نخست‌وزیری برگمارد.(ص180)
 ایران در آن روزها به شدت محتاج یک وام سی‌وسه میلیون دلاری از آمریکا بود. آمریکا هم گویا پرداخت وام را به انتصاب امینی مشروط کرده بود.(ص181)
 شاه می‌دانست اصلاحاتی از این جنم اجتناب‌ناپذیر‌اند. در عین حال، «نگران حمایت بی‌رویه‌ی آمریکا از شخص امینی» بود. به همین خاطر، «بی‌پرده به آمریکا اطلاع داد که در ایران مؤفقیت برنامه‌ی هر دولتی منوط به حمایت شخصی شاه است.» سپس در فروردین 1341، برای دیداری رسمی راهی آمریکا شد. آن‌جا موافقت خود را با انجام اصلاحات مورد نظر آمریکا اعلان داشت. پس از بازگشت از سفر و بعد از زمینه‌سازی لازم با سفارت آمریکا، سرانجام در تیرماه 1341 امینی را از کار برکنار کرد و دوست و محرم اسرارش، اسدالله علم را، به مقام نخست‌وزیری برگمارد.(ص185)
 در گزارش وزارت امورخارجه‌ی آمریکا به تصریح آمده بود، شاه می‌خواست از این راه «اصلاحاتی را که مدنظر و مورد تأکید آمریکا» بود «از آن خود» کند.(ص186)

فصل هشتم: کانون مترقی
 از سال 1340 آمریکا از هر فرصتی استفاده می‌کرد تا شاه را به ضرورت برگماردن جوانان معتمد به مشاغل مهم دولتی متقاعد کند. در واقع یکی از ارکان اصلی سیاست آمریکا جانبداری از نیروها و دولت‌های «مترقی میانه‌رو» بود. می‌خواستند از این راه «زیر پای جبهه‌ی ملی» را خالی کنند. در واقع آمریکایی‌ها در فکر ایجاد حزب یا جنبشی بودند که بتواند طبقات متوسط شهری، تکنوکرات‌ها و روشنفکران را جلب و بسیج کند؛ می‌خواستند از این راه جانشینی برای جبهه‌ی ملی پدید آورند. کانون مترقی خود را به سان چنین تشکیلاتی معرفی می‌کرد.(ص189)
 در سال 1342 شاه به اقدامی نامتعارف دست زد. فرمانی صادر کرد و در آن حمایت خود را از کانون مترقی ابراز داشت. اقدام شاه آشکارا نشان می‌داد که زمان به قدرت رسیدن منصور نزدیک است و لاجرم شمار کسانی که می‌خواستند به کانون بپیوندند ناگهان فزونی گرفت.(ص190)
 البته از سال 1342 به بعد، بخش اعظم اوقات هویدا صرف کار سازماندهی تشکیلات «کانون مترقی» می‌شد. منصور، در مهرماه 1342، در دیداری با جولیس هولمز، سفیر آمریکا در ایران، ادعا کرد که «به گمانش ظرف سه یا چهار ماه آینده وظیفه‌ی تشکیل دولت جدید به او محول خواهد شد.» یکی دو هفته بعد، منصور دوباره به سفارت آمریکا مراجعه کرد و گزارشی از برنامه‌های آتی خود در اختیار سفیر آمریکا گذاشت.(ص191)
 در سوم آبان 1342، شاه دوباره با سفیر آمریکا درباره‌ی منصور و آینده‌اش گفتگو کرد. این بار به هولمز گفت که: «به توانایی‌های منصور به عنوان یک رهبر سیاسی»، امید چندانی ندارد. با این حال، به گمانش «در شرایط کنونی، بهتر از او کسی در صحنه نیست.»... اندکی پس از این گفتگو‌های محرمانه‌ی شاهانه، «کانون مترقی» خود را به حزب ایران نوین بدل کرد. برای نخستین بار، از زنان هم دعوت شد تا به حزب بپیوندند. فرخ‌رو پارسا نخستین زنی بود که عضو حزب شد. هم او نخستین زنی بود که در تاریخ ایران به مقام وزارت رسید... در همان سال، منصور با همکاری هویدا و گروهی کوچک از اعضای اولیه «کانون مترقی» سیاهه‌ای از کاندیدها‌ی حزب برای انتخابات آتی مجلس تدارک کردند. سپس کمیته‌ای متشکل از علم و منصور و نماینده‌ای از ساواک ترکیب مجلس آینده را به بحث گذاشتند... سرانجام سیاهه‌ی نمایندگان مجلس آتی تهیه شد و برای تأیید نهایی به «شرف عرض» رسید. پس از تأیید شاه، تمامی این کاندیداها در «انتخابات آزاد» بعدی به نمایندگی مجلس برگزیده شدند!(ص195)
 علم چند روز پیش از پایان دوران صدارتش لایحه‌ای درباب مصونیت حقوقی آمریکایی‌ها در ایران را به مجلس جدید فرستاد.(ص197)
 جلسه‌ی هیئت دولتی که طبق ادعای نامه‌ی علم، طرح لایحه را تصویب کرده بود نیز هرگز در واقع تشکیل نشده بود. به گفته‌ی باهری، علم، مرشد سیاسی‌اش، از این رو به این اقدام آشکارا غیرقانونی دست زد که «شاه را بسیار دوست می‌داشت و می‌خواست در این ننگ، شریک شاه باشد. این شاه بود که می‌خواست لایحه حتماً به تصویب برسد.»... در مهرماه 1343، مجلس شورا و سنا هر دو طرح لایحه‌ی پیشنهادی را مورد بحث قرار دادند و آن را به تصویب رساندند. در آن زمان دیگر منصور نخست‌وزیر بود.(ص198)
 وقتی یکی از خبرنگاران از او پرسید که آیا طرح لایحه صرفاً شامل حال مستشاران نظامی است ـ آن‌چنان که رسم این‌گونه قراردادها میان آمریکا و متحدانش بودـ یا آن که خانواده‌ی مستشاران را نیز در برمی‌گیرد، منصور وانمود کرد که سخت خشمگین شده و با لحنی معترض و حق به جانب، تأکید کرد که این گونه شایعات همه کار مغرضین و «ستون پنجم بیگانگان» است. در عین حال افزود که «وابستگان و مستشاران غیرفنی شامل مصونیت نیستند و مهم‌تر از همه این‌که، این مصونیت صرفاً ناظر بر اقداماتی است که در طول ساعات اداری انجام می‌دهند.».(صص200ـ199)
 اما در واقع هیچ یک از دعاوی او درست نبود و او خود به نادرستی آنان وقوف داشت. می‌خواست با دروغی مصلحت‌آمیز اوضاع متشنج مجلس و مملکت را آرام کند. اما دروغ‌های مصلحتی او سفارت آمریکا در ایران را یکسره نگران کرد... مسئله را از طریق رسمی با دولت ایران درمیان گذاشتند و ناصر یگانه، که در آن زمان وزیر مشاور بود، در پاسخ از طرف دولت منصور اعلان کرد که، «دولت در مورد شمول و مفاد لایحه هیچ شک و تردیدی ندارد، اما نخست‌وزیر، به علل سیاسی، لازم دانست که در بیانات خود چنین وانمود کند که شمول لایحه محدود است.»(ص200)
 راکوِل بلافاصله خواستار «دیداری فوری» با خود نخست‌وزیر شد. در طول این دیدار، راکوِل به یک‌یک مواردی که در سخنرانی منصور آمده بود و با نص قرارداد تعارض داشت، اشاره کرد و از نخست‌وزیر در مورد هر یک توضیح خواست. راکوِل در گزارش خود می‌گوید که منصور در تمام موارد «عقب نشست و جا زد.» هر بار تأکید کرد که نص قرارداد و نه گفته‌های نادقیق او در مطبوعات و مجلس، به مرحله‌ی اجرا درخواهد آمد... نقش هویدا در این ماجرا چندان روشن نیست. اما با در نظر گرفتن نزدیکی روابطش با منصور بعید می‌توان تصور کرد که در این زمینه هم نقش نداشت. دروغ‌های منصور مؤثر واقع شد. جلسه‌، لایحه پیشنهادی دولت را تصویب کرد... تصویب لایحه بیش از هرچیز آب به آسیاب مخالفان رژیم ریخت. در این میان هیچ‌کس، به اندازه‌ی آیت‌الله خمینی از مخالفت بی‌پروای خود با طرح لایحه بهره سیاسی نبرد.(ص201)
 در عین حال، دولت انگلستان هم به صف مخالفان لایحه پیوست. هنگامی که در آبان 1343، رادیوی بی‌بی‌سی، آیت‌الله خمینی را «رهبر شیعیان جهان» خواند، شاه بلافاصله به این نتیجه رسید که، «انگلیس‌ها قصد اخلال در کار این لایحه دارند.».(ص202)
 یکی از هدف‌های مهم منصور، در چند هفته‌ی پیش از انتصابش به مقام صدارت، ایجاد ائتلافی با دست‌کم شماری از عناصر جبهه ملی بود... نسل جوانی از مبارزان سیاسی، که بنی‌صدر هم جزو آنها بود، به صفوف تازه‌ی جبهه پیوستند و به آن رونقی تازه بخشیدند. در مذاکرات منصور با جبهه ملی، هویدا نقشی فعال به عهده داشت... از سوی جبهه‌، نقش اصلی در مذاکرات به عهده شاپور بختیار بود. اسناد موجود آشکارا نشان می‌دهد که بختیار موافق شرکت در یک دولت ائتلافی بود، حال آن که دیگر سران جبهه با هرگونه ائتلاف مخالفت داشتند.(ص204)
 با آن که زندگی خصوصی هویدا در این روزها خوش بود و در آن فراغتی پدیدار شده بود، اما وضعش در وزارت دارایی چندان رضایت‌بخش نبود... برنامه‌های او «برخی از کارمندان سابقه‌دار وزارت خانه را به خشم آورده بود... به همین‌خاطر، جزواتی علیه او در میان کارمندان پخش شد. در دوم شهریور 1343، منصور به وزارت دارایی رفت و «کارمندانی را که مخالف تلاش‌های اصلاح‌طلبانه‌ی دولت بودند به باد حمله گرفت. به قول یکی از روزنامه‌ها، نخست‌وزیر این نوع کارمندان را «خرابکار» و «فرصت‌طلب» خواند. یک هفته بعد، هویدا هم به نوبه‌ی خود در مصاحبه‌ای مطبوعاتی تأکید کرد که: «کمیته‌ی ویژه‌ای برای مبارزه با فساد و برکنار کردن کارمندان نالایق تشکیل شده... او تأکید کرد که کار اصلاحات را در وزارت دارایی ادامه خواهد داد و برایش اهمینی ندارد که چه کسانی با طرح‌های او مخالف‌اند.»(صص208ـ207)
 در عین حال، ساواک را هم وارد ماجرا کردند و در این جریان، هویدا با مسئول تحقیقات ساواک آشنا شد. نامش پرویز ثابتی بود و طولی نکشید که پلکان ترقی را به سرعت پیمود و ظرف پنج سال، ریاست «اداره سوم» ساواک را، که مسئول امنیت داخلی بود، به عهده گرفت. در عین حال، دوست نزدیک و مشاور و معتمد هویدا شد.(ص208)
 ولی در دراز مدت، مهم‌تر از این کشف، رفاقتی بود که میان هویدا و ثابتی پدید آمد. یکی از گزارش‌های سفارت آمریکا در ایران به خوبی چند و چون اهمیت این دوستی را روشن می‌کند. می‌گوید: «در ارزیابی عوامل و اسباب قدرت هویدا، اغلب نام پرویز ثابتی به میان می‌آید. او در تمام دوران زندگی [اداری‌اش] دوست نزدیک هویدا بوده است.».(ص209)
 در نتیجه سیاست‌های دولت جدید، بحران اقتصادی سال‌های نخست دهه‌ی چهل به تدریج فروکش کرد. از سویی دیگر، درآمد ایران از نفت هم هر روز فزونی می‌گرفت. این عوامل دست به دست هم داد و به تدریج، اعتماد به نفس شاه را هم بیشتر و بیشتر کرد و این اندیشه را در او قوام داد که راهی مستقل از غرب و آمریکا پیش گیرد... مایر می‌نویسد: «شاه امروز، دیگر برخلاف سال‌های 1941(1320) تا 1945(1324) تحت قیمومیت آمریکا نیست. به علاوه شباهتی هم به آن جوانک مذبذب سال‌های آخر دهه‌ی چهل میلادی ندارد... هر روز بیشتر مثل پدرش می‌شود... استقلال رأی پیدا می‌کند و به شیوه‌ای غریزی، مستبدانه حکم می‌راند... شاه می‌خواهد مملکتش موضعی مستقل داشته باشد... او نیک می‌داند که چطور در ماجرای آذربایجان و در زمان مصدق، آمریکا تاج و تختش را نجات داد... اما امروزه دایم شبح‌هایی گوناگون به ذهنش می‌آید... شکی ندارم که دیگر نمی‌توانیم به شاه دستور بدهیم و سیاست‌هایش را به او تحمیل کنیم.»(ص211-210)

فصل نهم: زمستان ناخرسندی‌ها
 انگیزه‌ی قتل روشن بود. منصور نماد انقلاب سفید شده بود. مهم‌تر از همه این که در دروان صدارتش، دولت ایران آیت‌الله خمینی را نخست‌ به ترکیه و بالمآل به عراق تبعید کرده بود. ضاربین منصور در دادگاه بی‌پروا در مورد انگیزه قتلش سخن می‌گفتند. مدعی بودند منصور تقاص بی‌حرمتی به مرجع تقلیدشان، آیت‌الله خمینی، را پس می‌داد.(ص214)
 نیروهای عرفی مسلک جامعه‌ی ایران در طول سال‌های حکومت شاه هرگز ابعاد واقعی قدرت بالفعل و بالقوه‌ی نیروهای مذهبی جامعه را نمی‌شناختند. حتی اغلب حاضر به قبول این فرضیه نبودند که چنین نیروهایی می‌توانند در جامعه‌ای چون ایران قدرت را روزی در دست بگیرند. حاصل این شد که هر چه طرفداران عرفی مسلک دمکراسی بیشتر با رژیم شاه می‌جنگیدند، راه را بیشتر و بیشتر برای برآمدن نیروهای مذهبی می‌کوبیدند. ارزیابی نادرست از ابعاد قدرت مذهب لاجرم به پیروزی مذهب ره سپرد.(ص215)
 طرفه آن که نخست‌وزیری که تجسم روح این انقلاب بود، در سالگرد این انقلاب، و به دست تروریست‌های مسلمانی به قتل رسید که به فتوا، یا دست کم در دفاع از آیت‌الله خمینی، عمل می‌کردند.(ص218)
 گفتگوی هویدا با شاه سخت کوتاه بود. پنج کلمه بیش نگفت. به انگلیسی حرف می‌زد. گفت: «Your majesty, he is dead» دیگر عادت هویدا شده بود که بسیاری از گفتگو‌های محرمانه‌ و مهم‌اش را به زبان فرانسه یا انگلیسی انجام دهد. گاه حتی هنگام گفتگوی عادی با همکارانش هم از زبان فرانسه استفاده می‌کرد. با انتظام اغلب به فرانسه حرف می‌زد. نامه‌های عاشقانه‌ای که در آغاز دهه‌ی چهل به لیلا نوشت هم همه به انگلیسی بود. مهم‌ترین میراث سال‌هایی که به دور از وطن زیسته بود از سویی روحیه‌ی اروپایی‌اش بود و از سوی دیگر تسلطش بر زبان‌های فرانسه و انگلیسی... شاه هم مانند هویدا فرانکوفیل بود. فرانسه را هم بهتر از فارسی صحبت می‌کرد. اغلب با هویدا به فرانسه یا انگلیسی گفتگو می‌کرد. انگار بخشی از آیین‌ مودت‌شان همین تکلم به زبان‌های اروپایی بود. گویی هر دو در موطن خود مهاجری بیش نبودند. مأمن واقعی هر دو اروپایی بود که در عالم خیال پرورانده بودند. هویدا نخستین شخصیت به راستی جهان ـ وطنی بود که در ایران به قدرت رسید... شاه هم اگرچه جَنم روشنفکری هویدا را نداشت، اما چون او جهان وطن بود. هر دو با مرکز ثقل مذهبی جامعه و فرهنگ آن زمان ایران بیگانه بودند... معمار اجتماعی بودند و به درستی‌ی طرح‌های خود ایمانی خلل‌ناپذیر داشتند. البته شکی نبود که رهبری مطلق کار در دست شاه بود. اما بیگانگی، یا بی‌عنایتی شاه و هویدا به این مرکز ثقل فرهنگی، آهنگ شتابان دگرگونی‌های اقتصادی و مهم‌تر از همه تذبذب شاه در لحظات بحرانی و بی‌رغبتی او به سهیم کردن دیگران در قدرت، همه دست به دست هم داد و زمینه را برای انقلاب و پیامدهای اجتماعی حیرت‌آور آن، فراهم کرد. به گمان من، بهترین نماد این بیگانگی این واقعیت ساده بود که شاه و هویدا بسیاری از مهم‌ترین گفتگو‌های خود را به زبان فرانسه یا انگلیسی انجام می‌دادند. زبان و قدرت همزاد یکدیگراند. قدرتی که به زبان مردم سخن نگوید بر آن مردم حکومت ماندگار نمی‌تواند کرد.(ص219)
 وقتی هویدا پذیرفت کار نخست‌وزیر را از شاه «بیاموزد»، در واقع به ایفای نقشی توافق کرد که شاه از مدت‌ها پیش برای نخست‌وزیران در نظر گرفته بود. این نخست‌وزیران هر یک جاده را برای تحکیم قدرت خودکامه‌ی شاه هموار کردند. در عین حال، می‌توان گفت که پذیرفتن این شرایط از سویی ضامن بقای هویدا در مقام نخست‌وزیر بود، اما از سوی دیگر کمک کرد که مقام نخست‌وزیر هم بیش از پیش به پوسته‌ای میان تهی از آن‌چه قانون اساسی تعیین کرده بود بدل گردد... هویدا نه تنها این سیر قهقرایی را متوقف نکرد، بلکه وقتی پذیرفت که شاه کار نخست‌وزیری را به او «بیاموزد» در حقیقت به تضعیف حتی بیشتر این مقام مدد رساند. آیا هویدا حق داشت بعدها ادعا کند که مسئولیت دخالت‌های خلاف قانون شاه در سیاست با او نبود؟ آیا این واقعیت که این دخالت‌ها پیش از آغاز صدارت او رواج پیدا کرده بود شاهدی بر بی‌گناهی هویدا محسوب می‌شد؟ آیا کسانی که آفریننده‌ی یک نظام غیرقانونی و معیوب نیستند، اما به تداومش مدد می‌رسانند، هیچ مسئولیت قانونی در قبال عملکرد این نظام ندارند؟ آیا می‌توان تصور کرد که مرشد و مراد هویدا، انتظام، این ادعای بعدی هویدا را بپذیرد که او خود مسئولیت چندانی نداشت و گناهکار اصلی رژیم و یا سیستم بود؟ واقعیت این است که انتظام، بازنشستگی اجباری را بر تمکین سودای قدرت‌طلبی سیری‌ناپذیر شاه رجحان نهاد. در مقابل، هویدا از همان دیدار نخست با شاه، خادم این سودا شد.(ص227-226)
 علاوه بر رقابت‌هایی که میان فارغ‌التحصیلان اروپا و آمریکا در ایران جریان داشت، مسئله مهم‌تر روابط ایران و کشور‌های غربی نیز بر چند و چون انتخاب پزشکان مشاور و معالج منصور سایه انداخت. اگر تیم پزشکی صرفاً از اطبای آمریکایی تشکیل می‌شد، آن‌گاه شاید جهان و غربی‌ها، به نادرستی گمان می‌بردند که این ترکیب نماد چرخش سیاست ایران به دوری از انگلستان و به سوی آمریکا است.(ص228)

فصل دهم: یادداشت‌های زمان جنگ
 اما هویدا در مورد ضعف و لغزش‌های دوران جوانی‌اش می‌نوشت و همین صداقت و بی‌پروایی، خود نوعی سنت شکنی‌ بود. سیاستمداران هم نسل او زندگی خصوصی خویش را اغلب در پس پرده‌ای پنهان می‌کردند. حتی چنین سکوتی را از اسباب و ارکان قدرت می ‌دانستند. هویدا سودای تغییر این ارزش‌ها را داشت. در یک کلام، برخوردش به مسأله‌ی تدوین و چاپ یادداشت‌های روزانه‌اش بیشتر غربی بود تا ایرانی.(ص240)
 هویدا چه آن‌گاه که از پاریس و بیروت و لندن می‌نویسد، چه زمانی که خاطراتش را از تهران و بروکسل بازگو می‌کند، شور و شوقش و نیز تعلق خاطرش، یکی است.(ص241)
 در هر صفحه از نوشته‌اش، می‌توان اشارتی به یکی از روشنفکران غربی پیدا کرد. از آلبرکامو و آندره ژید گرفته تا کارل مارکس و آلفرد دو وینی، طیف غریبی از فلاسفه و نویسندگان در یادداشت‌های او حضور و نفوذ دارند. شاید همین هویت روشنفکری را باید در عین حال یکی از علل علاقه‌ی شاه به هویدا دانست. شاه تشنه‌ی تأیید روشنفکران بود.(ص242)
 درست چند ماه پس از انتصابش به نخست‌وزیری، در جلسه‌ی مجلس شورای ملی گفته بود که: «من مخالف سانسور مطبوعاتم... حاضرم جانم را بدهم تا دیگران آزادانه صحبت کنند. باید بگذاریم هرکس آزادانه حرفش را بزند.» با این همه، در پاسخ به اعتراض آل‌احمد، هویدا مدعی شد که از وجود سانسور در ایران بی‌خبر است. ادعایش یکسره بی‌اساس بود.(ص243)
 میزان عناد روشنفکران با رژیم پهلوی در حدی بود که بسیاری از آنان بالمآل وحدت با روحانیتی را که خواستار ایجاد یک دولت مذهبی بود و با حق رأی زنان مخالفت داشت به همکاری با رژیم شاه ترجیح دادند. برای بسیاری از این روشنفکران، «مبارزه با امپریالیسم» مهم‌تر از دفاع از آزادی‌های سیاسی بود. می‌گفتند «تضاد عمده» با امپریالیسم است. البته آیت‌الله خمینی نیز در آن روزها بسیاری از شعار‌های ضدامپریالیستی را تکرار می‌کرد و بدین‌سان این وحدت غریب روحانیت با روشنفکران عرفی مسلک و طبقه‌ی متوسط تکنوکرات را آسان‌تر می‌ساخت. به گمان من همین صف‌بندی‌های غریب را می‌توان یکی از کلید‌های درک رمز پیروزی انقلاب اسلامی در ایران دانست.(ص245)
 اما در فاصله‌ی چند هفته، نظام سانسور جدیدی در ایران آغاز شد... واقعیت این بود که هیچ کتابی بدون شماره‌ی کتابخانه ملی قابل توزیع نبود. سانسورچیان هم کار خود را در لوای کتابخانه‌ی ملی انجام می‌دادند. برخی از نویسندگان ایرانی هویدا را مسئول نظام سانسور جدید می‌دانستند.(ص246)
 به گمان هویدا، موفقیت در کار «بازسازی» جامعه در گرو «همکاری محدود (یا به عبارت دیگر، مشروط) با سلطنت بود.» مخصوصاً که شاهsymbol یگانگی کشور بود. امروزه به طور قطع می‌توان گفت که هویدا خود به شرط و وعده‌ی خود وفا نکرد. به‌تدریج همکاری «محدود و مشروطش» به تسلیم دربست در برابر همه‌ی خواست‌ها و اوامر شاه بدل شد. در عین حال در این دوران کما کان می‌کوشید جریان‌های فکری و سیاسی مختلف را به درون کابینه خود جلب کند.(ص251)
 پس از مدتی تلاشش بیشتر در این جهت بود که با پرداخت پولی، مخالفان رژیم را به صف موافقان بکشاند و به سازش وادارشان کند. به برخی قراردادها‌ی دولتی می‌داد. برای برخی دیگر، مزد و مواجبی تعیین می‌کرد که هر ماه، بدون کار و حضور در محل خدمت، دریافت می‌کردند. گاه هویدا از بودجه ی محرمانه نخست‌وزیر استفاده می‌کرد و به روشنفکران مخالفی که از لحاظ مالی تنگدست بودند کمک می‌رساند.(ص253)
 در آغاز دهه‌ی پنجاه، هویدا دیگر یکسره متقاعد شده بود که: «همه کس را می‌توان خرید. تنها تفاوت در قیمت آدم‌ها است.» در همین سال‌ها بود که نیروهای مخالف رژیم را به عنوان «بچه‌ ننه‌های کمونیستی که در دانشکده اقتصاد لندن تعلیم دیده‌اند» به سخره می‌گرفت. حتی آن دسته از دوستانش را که گه‌گاه تماس‌هایی با مخالفان رژیم داشتند، اغلب ریشخند می‌کرد.(ص254)
 مهم‌تر از همه این که وقتی هویدا نخست‌وزیر شد، بسیاری از باور‌های سیاسی خود را واگذاشت و در بیش و کم همه‌ی زمینه‌ها، هم‌رای و هم‌کیش شاه شد و شکی نبود که به گمان شاه، رشد سریع صنعت حلال همه‌ی مشکلات اجتماعی بود. در تحلیل‌ نهایی، مهم‌ترین سد راه نوع اصلاح‌طلبی تاریخی و مصلحت‌گرایانه‌ی مطلوب هویدا اندیشه‌های جزمی بود و از قضا در یادداشت‌های زمان جنگ، هویدا به تلویح و تصریح، به جنگ این گونه جزم اندیشی رفته بود.(ص261)
 در همین یادداشتها، اشاره غیرمستقیم و گزنده‌ی دیگری نیز سراغ می‌توان کرد. این‌بار، به گمان من، هویدا به تلویح رژیمی را مورد انتقاد قرار می‌داد که خود کمر به خدمت آن بسته بود. در وصف اشغال بروکسل توسط نازی‌ها، هویدا می‌گفت دانشجویان دانشگاه، به کوری چشم سربازان نازی، مارکس می‌خواندند و آثارش را زیر بغل می‌گذاشتند و در خیابان‌ها پرسه می‌زدند. اما درست در زمانی که هویدا این عبارت را به چاپ سپرد، خواندن و داشتن نسخه‌ای از آثار مارکس در ایران جرمی جدی بود و اغلب عقوبت ساواک را همراه داشت. اشاره‌ی هویدا به رفتار دانشجویان بروکسل را می‌توان اعتراض غیرمستقیم او به سیاست ساواک دانست. انگار می‌خواست با اشاراتی از این دست با این گونه سیاست‌های سرکوب فاصله بگیرد.(ص262)
 هرگاه از فضایل فرهنگ فرانسه، یا از مناقب شهر پاریس می‌نوشت زبانش انگار ناگهان شوری دیگر پیدا می‌کرد و گاه لحنی حماسی و زمانی ساختی شاعرانه می‌یافت. در هر حال، ضرباهنگ نثر این بخش‌ها با دیگر قسمت‌های یادداشت‌ها تفاوت محسوسی دارد. اوصاف فرانسه از زبان انسانی سودازده و بقیه‌ی روایت از منظر سیاستمداری محتاط رقم خورده. می‌گفت: «فرانسه! تو راه آزادی را به مللی که در زیر مهمیز زور جان می‌دادند نشان دادی. نویسندگان و انقلابیون 1789... تو جاده‌ی آزادی را برای ملل دیگر باز کردند! روسو! ولتر! روبسپیر! سنت ژوست! هوگو! گامبتا! گریه کنید از درون قبرهای خود... فرانسه!‌ تو مجروح هستی... من... من یک نفر دوستدار تو هستم، هرگز از تو مأیوس نخواهم شد... زیرا تو جاویدان و پایدار هستی.»(صص266ـ265)
 اما هر چه شاه مستبدتر شد، هر چه شکیبایی‌اش در برابر زبردستان نامطیع کاستی گرفت، هر چه لحن پرطنز و پرانتقادش نسبت به دمکراسی تندتر شد، هویدا هم بیشتر و بیشتر دست کم در ظاهر احکام و آرای ملوکانه را تکرار می‌کرد... عملاً همان حملات شاه به دمکراسی را تکرار می‌کرد. در حقیقت او به یکی از موثرترین مدافعان رژیم پهلوی در اذهان عمومی، به ویژه در غرب تبدیل شده بود. به کرات منکر وجود فساد و استبداد و سانسور در ایران می‌شد. گاه حتی به تأسی از شاه نسبت به نظام‌های سیاسی دمکراتیک غربی ابراز نفرت می‌کرد.(ص267)
 اما برخلاف این مواضع ظاهری، هویدا کماکان در خلوت نظراتی مشابه آن‌چه در یادداشت‌های زمان جنگ گفته بود داشت... به گواه بسیاری از دوستان نزدیک هویدا، او عاقل‌تر از این بود که حملات ساده‌انگارانه و عبارات توخالی علیه دمکراسی را به جد بگیرد. بدین سان دو پارگی ژرفی در زندگی‌اش پدیدار شد. در جلوت مدافع بی‌چون و چرای رژیم شاه بود و در خلوت با بسیاری از سیاست‌های آن مخالفت می‌کرد. این دوپارگی، این گسست و ناهمخوانی میان نظرات و اقدامات علمی و باورهای خصوصی نه تنها به روال مألوف و مقبول، به «مذهب مختار» زندگی هویدا بدل شد بلکه سرنوشت رنجبار نسلی از سیاستمداران ایرانی آن زمان بود.(ص268)          ادامه دارد ...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات