به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در دو بخش منتشر میشود. (بخش دوم)
فصل یازدهم: سیاست در پمپئیی نفتخیز
[لیلا امامی]: «[هویدا] در اصلاح صورتش هم وسواس فراوانی نشان میداد و دقت خاصی داشت که پیراهنهای سفیدش هم همیشه تمیز و نظیف باشند. هر بار که به اروپا میرفت، یک دو جین از این پیراهنها، به اندازههای مختلف میخرید و با خود به ایران میآورد. میدانید که به راحتی، وزن کم و زیاد میکرد.».(ص268)
از آنجا که به غذاهای فرانسوی دلبستگی خاصی داشت، ناچار آشپز ویژهی نخستوزیری را برای گذراندن یک دورهی آشپزی غذاهای گیاهی رژیمی فرانسوی به پاریس گسیل کردند.(ص270)
وسواسش در مسائل مالی بیشباهت به وسواسش در زمینهی نظافت شخصی نبود. مصداق دیگر این وسواس و درستکاری مالی را میتوان در این واقعیت دید که هویدا از محمد صفا، رئیس دفترش، خواسته بود میزان اجارهی یکی از اطاقهای دفتر نخستوزیری را تخمین بزند. کتابها و اسناد شخصیاش را در این اطاق نگاه میداشت. میگفت: «کارهای خصوصیام را در این اطاق انجام میدهم. نمیخواهم هزینهی آن را دولت بپردازد.» به همین خاطر ماهانه هشتصد و پنجاه تومان بابت استفاده از این اطاق به حساب دولت واریز میشد.(ص270)
سالهای صدارت هویدا را میتوان به دو دوران متفاوت تقسیم کرد. دوران نخست پر از شور و امید بود. هویدا همواره سرحال و فعال جلوه میکرد. پشتکار و سختکوشیاش از جنم کسانی بود که انگار رسالت تاریخی ویژهای بر دوش خود احساس میکنند.(ص274)
اما دوران دوم صدارت هویدا از لونی دیگر بود. روحیهی تسلیم و بدبینی در برابر واقعیات موجود بر او چیره شده بود. گویی پذیرفته بود که واقعیات ایران تغییر ناپذیراند. به جای مبارزه علیه اقدامات غیرقانونی، حال دیگر به حفظ و نگهداری پروندهای از موارد فساد و اقدامات خلاف قانون بسنده میکرد و انگیزهاش از گردآوری این پرونده نیز چیزی جز حفظ منافع و موقعیت شخصی خودش نبود... گرچه گاه به مبارزه با مواردی از این فساد میپرداخت، اما اغلب اوقات صرفاً سکوت اختیار میکرد. اگر هم دوستان و خویشانش، به اعتراض به ابعاد فساد اشاره میکردند، هویدا هم به همه جوابی بیش و کم یکسان میداد. میگفت: «نگران نباشید، اینها همه عوارض اجتنابناپذیر رشد اقتصادیاند. در چشمانداز کل اقتصاد مملکت، این ریخت و پاشهای جزئی اهمیتی ندارند.»... در واقع، حتی سرسختترین مدافعان هویدا هم بر این قول متفقاند که او در این دوران دوم شیفته و معتاد عوالم و لذات جنبی قدرت شده بود. برای حفظ مقامش به هر خفتی تن در میداد. یک بار، در عین صداقت و واقعبینیی نقادانه گفته بود: «بعضیها تریاکیاند؛ بعضی دیگر به مال دنیا دل میبندند. بعضی هم معتاد قدرتاند.» مرادش از معتادان قدرت قاعدتاً بیش از هر کس خودش بود.(ص275)
دو جنبهی مهم از سلوک هویدا در این دوران تغییر نکرد. یکی درستکاری مالیاش بود و دیگری تواضعی که همزاد آن پرهیز از زرق و برق قدرت بود.(ص276)
بیش و کم یک یک کسانی که در دفترش کار میکردند، از لحاظ مالی، حسن شهرت داشتند و هویدا کردارشان را با معیارهایی دقیق و سختگیرانه میسنجید. رفتارش با زیردستان اغلب نرم و دوستانه بود.(ص278)
برنامههای رشد اقتصادی، که طراح اصلی آن آمریکاییها بودند، ظاهراً موفق از آب در آمده بود... اما پس از چندی، بحران اقتصادی تازهای در افق پدیدار شد. در نتیجهی فشارهای تورمی، قیمتها به سرعت بالا رفت. دولت هم دستپاچه شد و در صدد چارهجویی فوری برآمد.(ص280)
شاه هم همواره نسبت به مسأله افزایش قیمتها حساسیت خاصی داشت و برای کنترل قیمت، کاربرد قدرت دولت را بر استفاده از مکانیسم بازار ترجیح میداد. حاصل این شد که هویدا هم به جای استفاده از قدرت پولی و مالیاتی دولت، سیاست کاهش اجباری قیمتها را پیش گرفت... در اوایل دههی چهل، این سیاست کاهش اجباری قیمتها، دست کم در کوتاه مدت، با موفقیت روبرو شد. در سال 1353، دوباره فشارهای تورمی فزونی گرفت و این بار نیز دولت هویدا بر آن شد که شکلِ حتی قاطعتری از سیاستهای سالهای چهل را اتخاذ کند. در بحبوحهی بحران جدید، فریدون مهدوی، که زمانی از فعالان جبهه ملی و از منتقدان پر وپاقرص هویدا بود، به عنوان وزیر بازرگانی به کابینه پیوست.(ص281)
تجربهی سالهای چهل، در یک کلام، به شکل دادن سیاست ضد تورم دولت در سالهای دههی پنجاه کمک کرد.(ص282)
به علاوه، در اوایل صدارت هویدا، آن چنان که از برخی گزارشهای سفارت آمریکا برمیآید، تلاشهایی در جهت بازگرداندن آیتالله خمینی به ایران صورت گرفت. «قرار بر این بود که در مقابل اجازه بازگشت، او نیز تضمین کند که دیگر در امور سیاسی دخالتی نخواهد کرد.»(ص283)
پس از چندی جواب آمد که هیچ توافقی با آیتالله میسر نیست. نقش هویدا در این مذاکرات روشن نیست... گرچه برخی از روحانیون تهران، پس از مستظهر شدن به الطاف ویژهی هویدا، نظر خوشتری نسبت به او پیدا کردند، اما در مواضع آیتالله خمینی در این زمینه تغییری حاصل نشد. در تنها نامهای که ظاهراً در طول حیاتش خطاب هویدا نوشت، هیچگونه نشانی از حسن نظر به هویدا، یا نرم شدن مواضع او در قبال دولت سراغ نمیتوان کرد... نامه در سال 1346 نوشته شد.(ص284)
در پایان آیتالله خمینی به لحنی پرطعن و در ضمن تهدیدآمیز میپرسد: «چطور وجدان خود را راضی میکنید برای حکومت زودگذر این قدر چاپلوسی از اجانب کرده، ذخایر ملت را به رایگان یا به مقداری ناچیز تسلیم آنها نمایید... جرایم شما برملا خواهد شد. قدرت آزادی دادن ندارید... از این کسبه بیبضاعت این قدر اخاذی نکنید... میگویم شاید تنبیه شوید و به خود آیید.»(ص285)
هویدا معمولاً چندین بار در طول روز با شاه تلفنی صحبت میکرد... گفتگوهاشان گاه به فارسی و زمانی فرانسه یا انگلیسی بود. از زبانهای خارجی اغلب در مواری استفاده میکردند که میخواستند در مورد موضوعی محرمانه و حساس گفتگو کنند... ولی شاید هم استفاده از زبانهای خارجی بیشتر نتیجه این واقعیت بود که هر دو نفر به این زبانها راحتتر از فارسی سخن میگفتند و ظرایف و دقایق آنها را بهتر از فارسی میدانستند. البته اگر این روایت را بپذیریم، آنگاه به گمانم این استنتاج هم اجتنابناپذیر جلوه میکند که انقلاب اسلامی را دست کم از سر مجاز، باید نوعی طغیان زبان شناختی دانست: طغیان زبان و فرهنگ بومی علیه حکومت جهان وطنان بیگانه با زبان فارسی. میتوان حتی گامی پیشتر گذاشت و ادعا کرد که هرگاه حکام ملکی زبان و فرهنگ آن دیار را نشناسند، آنگاه از انقلاب هم اجتنابی نیست.(ص287)
هویدا معتقد بود ساواک همهی تلفنهای دفتر کارش را تحت کنترل دارد. حتی گمان داشت که نه تنها در اطاق کارش در نخستوزیری که در اطاقهای منزل مادرش نیز دستگاههای استراق سمع نصب کردهاند... گرچه رئیس ساواک به ظاهر معاون نخستوزیر بود، اما شاه ادارهی ساواک را به طور مستقیم در دست داشت... با این حال، در پاسخ به تاریخ او از پذیرش هرگونه مسئولیت برای اعمال ساواک سرباز میزند. میخواهد کاسه کوزهها را سر دیگران بشکند. به رغم همهی شواهد موجود، ادعا میکند که ادارهی ساواک با نخستوزیر بود و تنها نقش شاه در این ماجرا، امضا و تأیید سیاههی کسانی بود که باید مورد عفو ملوکانه قرار میگرفتند.(ص288)
به رغم موانع متعددی که شاه در راه دخالت و نفوذ نخستوزیر در کار ساواک ایجاد کرده بود، هویدا برای برگذشتن از این موانع، آن چنان که سیاق کارش بود، از روابط و دوستیهای شخصیاش بهره میجست و این جا بود که آشناییاش با ثابتی نقش به غایت مهمی بازی کرد... هر چهارشنبه بعد از ظهر هم، اغلب پس از آن که بیشتر کارمندان دفتر نخست وزیری راهی منزل شده بودند، پرویز ثابتی در دفتر نخستوزیر به دیدار او میرفت... در دوران ریاست ثابتی، ادارهی سوم نه تنها در جهت حذف و تهدید هرگونه فعالیت سیاسی مخالفان رژیم گام میزد، بلکه در عین حال گزارشهایی در مورد فساد مالی در قدرتمندان مملکت تدارک میدید.(ص289)
وقتی هویدا در مصاحبهی جنجالیاش با اُکرانت ادعا میکرد که ساواک عرصهی جولان شاه بود و لاغیر، وقتی در دادگاه انقلاب تأکید میکرد که نقشی در ادارهی ساواک نداشت، وقتی میگفت هرگز دستور اعدام و شکنجهی کسی را صادر نکرده، بیشک در مفهوم دقیق کلمه درست میگفت. اما مسئلهی مسئولیت اخلاقی و قانونی او در مقابل این اعمال بحثی است یکسره متفاوت و سخت پیچیده. میدانیم که با ثابتی دوستی نزدیک داشت و همین واقعیت او را، لاجرم، درگیر مسائل ساواک میکرد. به علاوه در عالم سیاست، اطلاعات همزاد و رکن قدرت است و نوع اطلاعاتی که ثابتی در اختیار هویدا میگذاشت قاعدتاً یکی از ابزار مهم تثبیت و تداوم قدرت او بود. مهمتر از همه این که هویدا نمیتوانست ادعا کند که در آن سالها از چند و چون فعالیتهای ساواک بیخبر بود ... نخستوزیر مملکت، طبق قانون اساسی، مسئول اعمال دولت و سازمانهای آن است و این واقعیت که در عمل هویدا نقشی در ادارهی ساواک نداشت او را از مسئولیت قانونی در قبال اعمال آن مبری نمیکرد.(ص291-290)
... در اواخر سال 1345، جلسهای در دفتر نخستوزیر تشکیل شد که هویدا و نصیری و همایون در آن شرکت داشتند. دستور جلسه چند و چون تأسیس همان روزنامهای بود که همایون در طلبش بود ... نام روزنامهی جدید آیندگان بود. هویدا، بنا بر توصیهی ساواک، منوچهر آزمون را به عنوان نماینده سهام دولت در هیئت مدیره شرکت جدید تعیین کرد. آزمون از عناصر کار کشتهی ساواک بود. در جوانی کمونیست بود و در میانسالی وزیر کابینه شد.(ص292)
... دو نفر از مسئولان و صاحبان اصلی روزنامه، در دو مقطع مختلف، و به دستور مستقیم شاه از آیندگان اخراج شدند. اولی جهانگیر بهروز نام داشت که از روزنامهنگاران پرسابقهی مملکت بود.(ص293)
… برادر حسنعلی منصور، جواد، هم که خود از نخستین اعضای کانون مترقی بود و پس از مرگ برادر به وزارت اطلاعات گمارده شده بود، «در 26 فروردین، توسط نخستوزیر، اما به دستور مستقیم شاه از کار برکنار شد. بر افتادن منصور گویا نتیجهی مقالهای بود که در آیندگان به چاپ رسید.»(ص294)
... هویدا، در آغاز صدارتش به جد میکوشید تا روزنامهنگاران و سردبیران و ارباب مطبوعات را به سلک دوستان خود در آورد. اما در دوران دوم، سیاستی نو پیشه کرد. میخواست سردبیران مطلوب و مدافع دولت را همه جا مصدر کار کند. در این زمینه، قاعدتاً مهمترین موفقیت او را باید انتصاب امیر طاهری به سردبیری روزنامه کیهان دانست.(ص295)
... برخی از کسانی که ساخت قدرت را در ایران دوران شاه نیک میشناختند معتقدند که هویدا، برخلاف تصور رایج، آلت فعل صرف شاه نبود. میگویند او برعکس در بسیاری از موارد هدفها و سیاستهای خود را دنبال میکرد و در عین حال چنان رفتار میکرد که گویی مجری صرف فرامین ملوکانه است. میگویند ظرافت کار هویدا در این بود که حتی شاه را هم متقاعد کرده بود که کارها همه در دستش است و هویدا چیزی جز آلت فعل او نیست. در هر حال با انتصاب طاهری، هویدا گامی مهم در جهت تثبیت قدرت خود در عرصهی مطبوعات برداشت. با تکیه به همین قدرت بود که در سال 1347 توانست به دستور شاه حملات مطبوعاتی گستردهای را علیه علی امینی تدارک کند.(ص296)
حمله به امینی از سویی میزان استبداد روزافزون شاه را نشان میداد و مؤید این واقعیت بود که او دیگر هیچ گونه مقاومتی را در برابر حکومت خودکامهی خویش بر نمیتابد. به علاوه، قضیهی حمله به امینی نشان دهندهی تغییراتی بود که در هویدا و در ارزشها و اهداف سیاسی او پدیدار شده بود. کانون مترقی و هویدا به عنوان بدیل جبهه ملی سرکار آمده بودند.(ص297)
… به راستی میتوان گفت شاه بقای سلسلهی پهلوی، و هویدا جان خود را، وثیقهی استبدادی کردند که همهی نیروهای میانهروی جامعه را نیست میکرد ... در یک کلام، نخوت قدرت در سال 1347 به رخوت ساختاری رژیم در سال 1357 انجامید. وقتی پس از سالها تحقیر و تخفیف و داغ و درفش، شاه از سر استیصال دست وحدت به سوی نیروهای میانهرو دراز کرد، کار دیگر از کار گذشته بود و چنین شد که اسلام انقلابی، بهسان تنها بدیل موجود در عرصه سیاسی، رخ نمود و بالمآل هم به قدرت رسید.(ص298)
... در همان سالی که شاه به مدد هویدا امینی را مورد حمله قرار داد، به هویدا نیز اجازه داد تا به امریکا سفر کند... در آذر 1346 سفارت آمریکا در ایران تلگرافی به وزارت امور خارجهی آن کشور فرستاد و توصیه کرد که «امیرعباس هویدا را برای یک سفر رسمی به آمریکا دعوت کنید.»(ص298)
... به رغم این همه تدارکات و برنامهریزیها، وقتی بالاخره زمان سفر هویدا به آمریکا فرا رسید، چند هفته بیشتر به پایان دوران ریاست جمهوری جانسون باقی نبود. او در مفهوم واقعی، رئیس جمهوری دست و پا شکسته بود. همان طور که از متن مذاکرات هویدا و رئیس جمهور در کاخ سفید برمیآید ، در این دیدار نکات مشخص یا چندان مهمی بحث نشد.(ص302)
… بخش اعظم دوران صدارت هویدا همزمان با سالهایی بود که در آن شاه و ایران از استقلال بیسابقهای برخوردار بودند. در سال 1345، سازمان سیا در گزارش ویژهای تحت عنوان نظرات کنونی شاه، ادعا کرد که، «شاه پس از بیست و پنج سال سلطنت، برای نخستین بار چون حاکمی مستقل عمل میکند. او سرنوشت خویش را به عنوان پادشاهی متجدد و ترقیخواه در دست خود گرفته است.» در گزارش دیگر، سیا حتی هشدار میدهد که، استقلال روزافزون شاه قاعدتاً میان او و آمریکا تنش پدید خواهد آورد.»(ص303)
... در واقع میتوان خرید کارخانهی ذوب آهن از شوروی و تأمین سرمایهی این کار از راه فروش گاز به آن کشور را از جمله مصادیق این استقلال تازهیاب دانست. نقش ایران در سازمان اوپک، آمادگی شاه برای رویارویی با غرب، پافشاریاش بر افزایش قیمت نفت، برخورد قاطعش با نیکسون در این مورد از دیگر نشانههای مهم این استقلال بود.(ص303)
... اما وقایع غمبار دههی بعد آشکارا نشان داد که این احساس استقلال شاهانه سخت شکننده و سست بنیاد بود. با پیدا شدن نخستین علایم ترک خوردگی در ظاهر بنای پرحشمت پادشاهی، این احساس استقلال و قدرت شاه یکسره و یک شبه به سیاستهایی گاه بیمنطق و گاه متزلزل بدل شد و بالمآل هم از انقیاد کامل در برابر حکم و رأی دولتهای غربی سر در آورد.(ص304)
… به گمان من ریشهی رفتار گاه غریب شاه را باید در عوامل درونی او و سرشت ویژهی شخصیتش سراغ کرد. از همان سال 1320، یعنی در لحظاتی که انگلستان و شوروی رضا شاه را ناچار به استعفا کردند، ولیعهد جوان هم میخواست همراه پدرش کشور را ترک کند. در سال 1332، حتی پیش از آن که تکلیف کودتا روشن شود، از ایران گریخت. به علاوه میدانیم که در سال 1340 هم سودای ترک مملکت را در سر داشت و سال بعد هم آمریکا را تهدید کرد که اگر او را تحت فشار بیشتری قرار دهند، از سلطنت استعفا خواهد داد. سرانجام هم در سال 1355، وقتی موج مخالفتها بالا گرفت، او برای ترک مملکت دقیقه شماری میکرد. اما در سال 1347، زمانی که هویدا به آمریکا میرفت، دوران شوکت و قدرقدرتی شاه هنوز در پیش بود و ابعاد استقلال طلبیاش روز به روز فزونی میگرفت. هویدا بیگمان باعث و بانی این استقلال تازه یاب نبود. ولی جهان دیدگی و پختگی فرهنگی او و اطرافیان و همکاران تکنوکراتش که مرعوب غرب نبودند هم دست به دست هم داد و روحیهی استقلال جدید را قوام و قدرت بخشید.(ص304)
... شکی نیست که درایت هویدا و شناخت دقیقش از روحیات شاه از سویی سبب میشد که با تمجیدات گاه غلوآمیزش از شاه، دوران صدارت خویش را تداوم بخشد، و از سویی دیگر، از این طریق به کیش شخصیت شاه دامن زند.(ص305)
... کافی است به یاد آوریم که در سال اول صدارت هویدا، بانک مرکزی ایران برای پرداخت مخارج یومیهی دولت، محتاج یک وام اضطراری پنج میلیون دلاری بود ... ده سال بعد، همین دولت به مرحلهای از ثروت رسیده بود که شاه، به گفتهی سازمان سیا، به «خاصه خرجی» افتاد و در فاصلهای کوتاه حکم کرد که ایران نزدیک به دو میلیارد دلار به کشورهای خارجی، از جمله فرانسه و انگلیس، وام و کمک بلاعوض بدهد.(ص305)
... در هر حال نشانههای اولیه این دگرگونی در موقعیت بینالمللی ایران را آشکارا میتوان در لحن گفتگوی جانسون با هویدا سراغ گرفت.(ص306)
... هویدا در دیدارش با جانسون به دو نکتهی مهم دیگر نیز اشاره کرد و هر دو بعدها به ارکان سیاست خارجی ایران بدل شد. در زمینهی خروج نیروهای انگلیس از خلیج فارس، که قرار بود تا سال 1350 به اتمام برسد، هویدا با قاطعیت گفت: «امنیت خلیجفارس» را باید «به عهدهی مردم منطقه» گذاشت و هیچ نیروی دیگری حق دخالت در این زمینه ندارد. هویدا به علاوه «به گزارشهای نگران کنندهای دربارهی عراق» اشاره کرد.(ص306)
گفتههای هویدا دربارهی امنیت منطقهی خلیجفارس از چند جنبهی مهم دیگر نیز قابل عنایتاند. از سویی میتوان آنها را در حکم بخشی از زمینهی تاریخی «دکترین نیکسون» دانست. میدانیم که دکترین نیکسون براساس این اصل استوار بود که دولت آمریکا دیگر نه میتواند، نه باید نقش ژاندارم و پلیس جهان را بازی کند. در عوض، میباید در هر منطقه از جهان، یکی از دولتهای محلی را که از توش و توان کافی برخوردارند، تسلیح و تقویت کند و از آنان به عنوان ژاندارم و ضامن امنیت و ثبات منطقه بهره گیرد ... یکی از مهمترین پیامدهای دکترین نیکسون سیاست تازهی آمریکا در قبال مسئله فروش اسلحه به ایران بود ... آمریکا از آن پس پذیرفت که ... تصمیمات مربوط به چند و چون خرید اسلحه برای ارتش ایران را باید عمدتاً به عهدهی ایران واگذاشت.»(ص307)
... واقعیت این است که در سالهایی که دکترین نیکسون صورتبندی میشد، دیگر هیچ کس در ایران نبود که بتواند در برابر اشتهای سیری ناپذیر شاه برای اسلحه مقاومت یا مخالفت کند. هویدا که بیشک در این زمینه مقاومتی علنی نشان نمیداد، در عوض اغلب در خلوت از این واقعیت مینالید که بیش از هفتاد درصد بودجهی سالانهی مملکت تحت نظر ارگانهایی چون ساواک و نیروگاههای اتمی تعلق دارد و کابینه و نخستوزیر از حق هرگونه دخالتی در این امور محروماند.(ص308)
... شواهد متعددی نشان میدهد که هویدا تنها زمانی از مسئله ارسال نیروهای ایرانی خبردار شد که خبرگزاریهای بینالمللی مطالبی در این باب نوشتند. به علاوه، مسائل مربوط به سیاست خارجی، امنیت داخلی، نفت، گاز، انرژی اتمی و ارتش هم هرگز در هیئت دولت بحث نمیشد.(ص308)
تلاش شاه برای تبدیل ایران به قدرت غالب و فائق در منطقهی خلیج فارس و نیز تأکید و اصرار او در افزایش قیمت نفت، او را آشکارا رو در روی انگلستان قرار داد.(ص309)
مسئلهی نفت فقط برای انگلستان اهمیت نداشت. دولت آمریکا هم به همان اندازه نگران افزایش قیمتها بود و به همین خاطر، حتی در دیدار هویدا با جانسون نیز مسئله نفت نقش مهمی بازی کرد.(ص310)
... در نیویورک، هویدا در عین حال با نیکسون و دیوید راکفلر هم ملاقات کرد و به علاوه با «رؤسای شرکتهای نفتی آمریکا که عضو کنسرسیوم بودند مذاکراتی به عمل آورد. او در عین حال یادآور شد که چنین افزایش تولیدی... در آینده دست اعراب را در رویارویی با غرب و محدود کردن صادرات نفتی خواهد بست.» تذکار و پیشبینی هویدا درست از آب درآمد. وقتی در اکتبر 1973، کشورهای عرب در نتیجهی جنگ اعراب و اسرائیل، از فروش نفت به غرب امتناع کردند، ایران به این تحریم نفتی نپیوست و کماکان نه تنها به غرب که به اسراییل هم نفت فروخت.(ص311)
... گرچه از نظر کاخ سفید، «دلیل محرمانهی دعوت [از هویدا] تأکید بر این واقعیت بود که ایران صرفاً حکومت یک نفره نیست» اما پایداری هویدا در مقامش دست کم تا حدی نتیجهی این واقعیت بود که او نه تنها پذیرفته بود که ایران حکومتی یک نفره است، بلکه خود منادی و مبلغ این نظریه بود. بارها گفته بود که در ایران شاه شخص اول مملکت است و لاغیر. میگفت شخص دومی هم در کار نیست. تأکید داشت که شاه فرمانده و رهبر و مرشد ملک ایران است. خود را رئیس دفتر شاه معرفی میکرد.(ص312)
فصل دوازدهم: درهی جنی
... در پائیز 1347 شایعهی سقوط قریبالوقوع کابینهی هویدا از رونق افتاد. در عوض، تنشهای درون هیأت دولت دایم رو به فزونی بود. البته در دولت همواره کسانی بودند که بالقوه رقیب هویدا به حساب میآمدند. در میان این رقبا، جمشید آموزگار و هوشنگ انصاری از جایگاهی ویژه برخوردار بودند.(ص317)
... میگفتند هویدا با درایت و تیزهوشی تمام برآمدن آموزگار و انصاری را سد میکند. البته گرچه روابط این سه نفر پر از تنش بود، اما رابطهی هویدا با اردشیر زاهدی حتی بیش از مناسباتش با این دو وزیر ویژه پر پیچ و خم و پیچیده و پر از برخوردهای تند بود.(ص318)
... در سال 1347، انگلستان اعلان کرد تا سه سال دیگر تمامی نیروهای خود را از خلیج فارس خارج خواهد کرد. شاه در مذاکرات محرمانهای که با سفیر انگلیس در ایران انجام میداد، قرار گذاشت که ایران داعیهی حاکمیت بر بحرین را واخواهد گذاشت.(ص321)
... در مقابل، ایران نیز حاکمیت خود را بر سه جزیرهی ابوموسی و تنب بزرگ و کوچک احراز و اعمال میکرد. البته همزمان با این مذاکرات محرمانه، کمیتهی دیگری در وزارت امور خارجه مسئله بحرین را در دست بررسی داشت. کار این کمیته یکسره محرمانه تلقی میشد. ولی اعضای این کمیته و نیز وزیر امور خارجهی مملکت و حتی نخستوزیر هم، از واقعیت مذاکرات محرمانه شاه با انگلیس بیخبر بودند ... ناچار لایحهای که در آن تصمیمات شاه به شکل قانون مصوب مجلس در میآمد تقدیم مجلس شد.(ص322)
... حزب پانایرانیست- که رهبر آن، به گفتهی سفارت آمریکا، با ساواک رابطه داشت و معمولاً از خطمشی دولت پیروی میکرد- طرح لایحه را مورد حمله قرار داده بود.(ص322)
... البته سوای تنشهای شخصی، مسائل سیاسی هم به ابعاد اختلافات هویدا و زاهدی میافزود. برای مثال، زاهدی به شدت با انتصاب شاهدخت اشرف پهلوی به عنوان رئیس هیئت نمایندگی ایران در اجلاس عمومی سازمان ملل مخالف بود... میگفت: «گناهکار اصلی هویدا بود. نه تنها سفر را میسر کرد، بلکه سیصد و پنجاه هزار دلار هم برای مخارج شخصی [شاهدخت اشرف] به او پرداخت.» [پانوشت: زاهدی میگفت شاهدخت اشرف میخواست یکی از معشوقان خود را به جلسات سازمان ملل ببرد. این معشوق، در گزارش وزارت امور خارجه آمریکا به عنوان، «یکی از فارغالتحصیلان تیزهوش و از خیل عشاق جوان [شاهدخت]» وصف شده است. (ر. ک. به ROYAL IRANIAN 92B NO. NSA, FAMILY,) به گفتهی زاهدی، این معشوق گفته بود برای چنین سفری سیصد هزار دلار میطلبد. به رغم مخالفت شدید زاهدی با پرداخت این مبلغ، هیئت دولت، به گفته زاهدی، با پرداخت آن موافقت کرد. نسخهای از یکی از مصوبات هیئت دولت در زمان مورد اشارهی زاهدی را یافتم که در آن دولت از قضا پرداخت سیصدهزار دلار را به شاهدخت اشرف تصویب کرده بود، از محتوای سند معلوم نیست که این مبلغ به چه خرجی رسیده بود.](ص325)
... این واقعیت که شاه به هویدا اجازه نداد که زاهدی را خود از کار برکنار کند در واقع بخشی از همان قرار ناگفتهای بود که در شب انتصاب هویدا میان او و شاه به تلویح به تصویب رسیده بود. اگر هویدا وزیری به قدرتمندی زاهدی را عزل میکرد، آنگاه بیگمان ابعاد قدرتش در نظر مردم و نیز در میان وزرای دیگر کابینه، به طور جدی فزونی میگرفت.(ص326)
... رابطهی شاه با هویدا با آنچه در قانون اساسی مشروطه ایران منظور شده بود شباهتی نداشت و بیشتر به مناسبات یک سلطان سنتی با وزیر یا اتابکش میمانست.(ص327)
... برای هویدا، سال 1349، سال اختلافاتش با اردشیر زاهدی بود. در مقابل، سال 1350 شاهد افزایش روزافزون تنش در زندگی خصوصیاش بود. ازدواجش با لیلا در حال فروپاشی بود.(ص327)
... هویدا هم بالاخره این واقعیت تلخ را که ازدواجش شکست خورده بود پذیرفت. در فروردین 1350، دوست معتمدش، ناصر یگانه را مأمور کرد که جزئیات حقوقی طلاق را، به وکالت از سوی هویدا به انجام برساند. حکم نهایی طلاق در چهارم مرداد 1350 صادر شد.(ص330)
... اهمیت توفیق بیش از آن بود که هویدا بتواند، به تنهایی، دستور تعطیل آن را صادر کند.(ص332)
... به گفتهی عباس توفیق، او و برادرانش بیش از هر کس هویدا را مسئول بسته شدن توفیق میدانستند.(ص333)
... عباس توفیق میگفت وقتی هویدا از جذب توفیق ناامید شد به دفع آن کمربست. با بودجهای کلان، نشریه کاریکاتور را در برابر توفیق علم کرد و برخی از نویسندگان با سابقهی توفیق را به نشریهی جدید کشاند.(ص334)
... گرچه بسیاری از منابع مطلع دیگر هم تأکید دارند که توفیق به دستور مستقیم خود شاه تعطیل شد- برخی میگویند خشم شاه را کارتونی برانگیخت که در آن ایران به گورستان تشبیه شده بود... - بعید بتوان تصور کرد که هویدا، حتی اگر میخواست میتوانست بیاجازه شاه، به توقیف توفیق مبادرت ورزد.(ص335)
فصل سیزدهم: سقوط پمپئی
... شاه همواره به سلاطین جهان دلبستگی خاصی نشان میداد. نگران احوالشان بود. در اوایل دههی پنجاه، بخشی از ثروت تازهیاب ایران را صرف کمک به پادشاهان برافتاده، سلاطین طماع و حاکمان مستمند دیروز و اشرافیت از سکه افتادهی امروز میکرد.(ص343)
... اندکی پس از کودتای دوم، شاه هویدا را به ملاقاتی طولانی احضار کرد. این بار دیدارشان نه ساعت به درازا کشید... در نتیجهی این جلسه، لحن هویدا در زمینهی بحث پیرامون برخی از مسائل مملکتی دست کم برای مدتی تغییر کرد. در هفته های پس از دیدارش با شاه، به طور مشخص با یکی از گروههای طرف مشاروهاش با صراحت و آزادی بیشتری سخن میگفت. تشکیل خود این گروه در واقع نتیجهی سفر هویدا به آمریکا بود.(ص344)
... از سویی میبایست هویدا را از چند و چون تحولات افکار عمومی جامعه مطلع سازند و از سویی دیگر میبایست چون رابط و حلقهی واصلهی او با محافل مالی و صنعتی کشور عمل بکنند. اعضای این گروه، که معمولاً سهشنبهها با هویدا نهار میخوردند، عبارت بودند از: سیروس غنی، فریدون مهدوی، رکنالدین تهرانی، محمدرضا امین، شاهین آقایان و عبدالعلی فرمانفرمائیان.(ص344)
... پس از کودتای 1351 در مراکش، هویدا جلسه را با لحنی جدیتر آغاز کرد و برای گروه رسالت تازهای قائل شد. میگفت فساد مالی پاشنهی آشیل رژیم شده و بیش از هر چیز بقای آن را تهدید میکند ... از گروه خواست آنچه در مورد فساد مالی در مملکت میدانند با او در میان بگذارند.(ص345)
... البته منتقدین هویدا روایتی یکسره متفاوت دارند. میگویند هویدا نه تنها این فساد را تحمل میکرد، بلکه درگیریهای مالی خاندان سلطنتی و تلاشهاشان در جهت دلالی و به دست آوردن قراردادهای دولتی را حتی تشویق میکرد ... ولی شکی نیست که در سال 1351، هویدا، ظاهراً با توافق شاه، دستکم به محدود کردن ابعاد مسئله فساد در ایران همت کرد.(ص346)
... البته پس از مدتی کوتاه، ناگهان شور و شوق هویدا در این جلسات فروکش کرد. به دلایلی که روشن نیست، عملاً کار گروه به محاق تعطیل افتاد ... شهرام، پسر ارشد شاهدخت اشرف، در آن روزها به عنوان دلال و کار چاقکن شهرهی شهر بود ... بیپرواترین و لاابالیترین عمل او فروش آثار ملی و عتیقههای مملکت بود ... اعضای خاندان سلطنت شاه را متقاعد کرده بودند که برای گذران امور خود هم که شده، باید در فعالیتهای اقتصادی مملکت شرکت کنند و حق دلالی بگیرند ... حتی پرویز ثابتی هم تجربهای مشابه رئیس بانک داشت. گزارشی دربارهی فعالیتهای غیرمجاز برخی از اعضای خاندان سلطنت تدارک کرد و گزارش نه تنها مفید فایدهای نشد، بلکه خشم شاه را نیز برانگیخت.(ص347)
... برخی از دوستان نزدیک شاه نیز بهسان اعضای خاندان سلطنتی، گویی از نوعی مصونیت قانونی برخوردار بودند و وارد گود فعالیتهای اقتصادی شده بودند. [پانوشت: یکی از نمونههای جالب تلاش هویدا برای مبارزه با فساد درگیری پرپیچ و خمش با یکی از سرمایهداران بهایی جنجالآفرین آن روزگار بود ... هویدا سرمایهدار خاطی را به دفتر نخستوزیر فرا خواند و به لحنی تند و حتی تهدیدآمیز، از او خواست که از دخالت در کار بانکهای مملکت دست بردارد و فکر خرید بانک تازهای را هم وابگذارد. یکی دو روز بعد، بانک مرکزی نامهای از دربار دریافت کرد. در آن شاه تأکید کرده بود که سرمایهدار نامبرده انسانی زحمتکش و سختکوش است و دولت نباید در راه رشد و گسترش او مانع ایجاد کند. یکی دو روز پس از آن که بانک مرکزی این نامه را دریافت کرد، سرمایهدار ظفرمند، این بار بیدعوت، به دفتر نخستوزیر رفت. انگشت شست برآوردهاش را به رئیس دفتر هویدا نشان داد و به مسخره گفت: «به ارباب بگو، بفرما، بانک را خریدم.»(ص348)
... در گزارش دیگری، سازمان سیا ایادی را، «کانال اصلی فعالیتهای اقتصادی شاه» میداند.(ص349)
... با افزایش درآمد نفت، توسعه اقتصادی ایران نیز شتابی سرسامآور پیدا کرد ... از آذرماه 1351، قیمت نفت به سرعت رو به افزایش گذاشت. ظرف یک سال، بهای یک بشکه نفت خام از پنج دلار به نزدیک دوازده دلار رسید، درآمد ایران هم، به موازات آن، افزایش یافت.(ص349)
... بسیاری از اقتصاددانان بر این گماناند که در پس اندیشهی تمدن بزرگ، نوعی نظریه و استراتژی نهفته بود، که به همان نظریهی فشار بزرگ، شهرت دارد... شاه از سویی خواستار این فشار بزرگ بود، اما از سوی دیگر، مفاهیم مزاحم و مبهمی چون توانمندیهای جذب اقتصادی را برنمیتابید.(ص350)
... یکی از این محققان که الکس مژلومیان نام داشت پا از این هم فراتر گذاشت و ادعا کرد که اگر دولت همهی درآمد حاصله از نفت را هزینه کند، در ایران انقلاب خواهد شد. هویدا در آغاز مخالف نظرات این گروه بود. میگفت ناتوانیهای روبنایی را میتوان با ساختن سریع راهها و بندرهای تازه برطرف کرد... سرانجام هویدا هم، دست کم در ظاهر، متقاعد شد و نظرات این گروه را پذیرفت... در گاجره هم بسیاری از مشاوران و محققان و برنامهریزان سازمان برنامه دقیقاً همین سرعت آهسته را توصیه کرده بودند.(ص352)
... پیشنهادات و مصوبات کنفرانس گاجره برای تصویب نهایی در جلسهای در شهر رامسر تقدیم شاه شد... تنها پس از شنیدن بخشهایی از چند گزارش آشکارا به خشم آمد. اقتصاددانان را به مسخره گرفت و به تصریح گفت که دولت باید فکر آهنگ متوسط رشد را یکسره از سر بیرون کند ... هویدا هیچ مقاومتی نکرد. وزرای کابینهاش هم همه سکوت اختیار کردند. برخی از آن کارشناسان امروزه میگویند هویدا و وزرای کابینهاش میبایست در همان جلسه استعفا میدادند.(ص353)
... برخلاف ادعای بیش و کم تمام مخالفان شاه، که در تمام این دوران او را به تصریح و تأکید نوکر امپریالیسم میخواندند، به گمان من شواهد انکارناپذیری نشان میدهد که او از اوایل دهه چهل سیاست خارجی و نفتی نسبتاً مستقلی در پیش گرفته بود و اغلب در بسیاری از زمینههای مهم، با معتمدان و حامیان غربی خود در حال تعارض و تنازع بود. ولی تراژدی شاه در این بود که از سویی در آمال و آرزوهایش بلندپروازی نشان میداد، اما از سوی دیگر، در استفاده از ابزار لازم برای تحقق این اهداف مرغدل بود. میتوان با استمداد از مقولات رایج روانشناسی، او را در مفهوم دقیق کلمه شخصیتی اقتدارگرا دانست. به عبارت دقیقتر، با ضعیفان و زیردستان زورگو و پرتفرعن بود و در مقابل کسانی که قدرتمندشان میدانست ضعف و زبونی نشان میداد.(ص356)
... بدتر از همه این که، وقتی مسئله دمکراسی واقعی در ایران پیش میآمد، شاه به هیچ وجه گوش شنوا نداشت. به علاوه، با افزایش درآمد نفت، او دیگر به کمکهای مالی غرب هم نیازمند نبود و میتوانست به فراخور میل خود، هم سیاستهای رفاهی پردامنهای را دنبال کند و هم ارتش را، آنچنان که میخواست، تقویت و تسلیح نماید.(ص357)
البته سیاستمداران ایرانی تنها کسانی نبودند که به نیاز روزافزون شاه به چاپلوسی تمکین میکردند. همیشه روزنامهنگاران و عکاسان و نویسندگان غربی فراوانی منتظر فرصت بودند تا در ازای حقالزحمه مناسب، مداحی شاه را پیشه کنند و در سجایای اخلاقی و سیاسیاش مقاله و متنی بنویسند.(ص358)
... هویدا و یاران تکتوکراتش به این امید دل خوش کرده بودند که رشد و رفاه اجتماعی سرانجام شاه را راغب، یا شاید ناچار، به تقسیم قدرت خود خواهد کرد. اما کنفرانس رامسر آشکارا نشان داد که این امید وهمی پیش نبود. یکی از دلایل همه شکست تکنوکراتهای ایران در این شرطبندی تاریخی تغییری بود که در هویدا پدیدار شد. او به امید و قصد ایجاد نهادهای لازم برای بسط دمکراسی در ایران سرکار آمد. اما پس از چندی، طمطراق و وسوسهی قدرت بر این آمال و آرزوها سایه انداخت ... سیاست هویدا هم که براساس تسلیم مطلق در برابر شاه استوار بود، خطرناک و زیانبار از آب درآمد و برخلاف گمان هویدا و همکارانش، به دمکراسی ره نبرد.(ص360)
... فرمان انگار فیالبداههی شاه در مورد تأسیس نظام تک حزبی در ایران گویاترین تبلور این استبداد فردی سیاسی بود.(ص360)
... سرنوشت حزب ایران نوین نشان میداد که شاه هیچگونه شریک قدرتی را تحمل نمیکرد. حزب ایران نوین در اصل به فرمان خود شاه تأسیس شد. اما در سال 1354 تشکیلاتی قدرتمند داشت و زیر نگین هویدا بود.(ص361)
... این اواخر تمام مشاغل مهم مملکت در اختیار اعضای حزب بود... شاه هم، در مقابل، به این نکته نیک واقف بود. از همان آغاز کار حزب بر آن شد که تشکیلات حزب به ابزار قدرت شخصی هیچ یک از رهبران آن بدل نشود. به همین نیت، بنا برگزارش سفارت آمریکا در ایران، عطاءالله خسروانی را که از معتمدانش بود به ریاست حزب برگمارد.(ص362)
... طولی نکشید که تشکیلات حزب ایران نوین به دو دسته تقسیم شد. دسته اول از اعضای اولیه حزب و کانون مترقی تشکیل میشد. این گروه خود را بیشتر جناح روشنفکر حزب میدانست. دسته دوم را عمدتاً تازهواردها تشکیل میدادند ... با افزایش قدرت حزب، هویدا نیز تسلط خود را بر تشکیلات آن تثبیت کرد و عملاً از آن به عنوان پایگاه مستقل قدرت خود بهره میجست. شاید همین واقعیت، به تنهایی، کفایت میکرد که شاه را به نابودی حزب متقاعد کند.(ص363)
پیچیدگی موقعیت سیاسی هویدا در آن سالها را یکی از همکاران نکتهسنج او به عنوان حالتی دوپاره وصف میکرد. میگفت: «در هویدا یک تضاد درونی بود. از سویی آلت دست شاه بود. اما از اواسط دوران نخستوزیریاش در عین حال خود به یک نهاد قدرتمند بدل شده بود. ابعاد قدرتش به تمام سطوح جامعه رخنه و رسوب کرده بود. در سال 1975، حزب بزرگترین کنگره تاریخ خود را برگذار کرد... هویدا در سخنرانی پرشوری دستاوردهای ده سال اخیر ایران را ستود. البته به کرات از رهبری داهیانه و انقلابی شاه یاد و ستایش کرد... در یک کلام، شاید مدح شاهش به قصد خنثی کردن واهمههای شاه و تفتینهای دشمنان هویدا بود.(ص363)
... هنوز طنین سخنانش در هوا بود که شاه به حرکتی سریع، بساط حزب ایران نوین و دیگر احزاب قانونی مملکت را برچید و در عوض به تأسیس یک نظام تک حزبی فرمان داد. میدانیم که گروهی از مشاوران ملکه، طرحی درباره ایجاد یک رستاخیز ملی در ایران تدارک کرده بودند. این گروه از غلام رضا افخمی، امین عالیمرد، ابوالفضل قاضی، احمد قریشی و منوچهر گنجی تشکیل شده بود.(ص364)
... به روایت قریشی، طرح از طریق ملکه به شاه داده شد. شاه هم با عصبانیت پیشنهادات گروه را رد کرد و آنچنان که در آن روزها رسمش بود، گویا پرسیده بود: «مگر اینها کتاب ما را نخواندهاند.».(ص365)
... گرچه رابطهی دقیق پیشنهادات این گروه و فکر ایجاد حزب رستاخیز روشن نیست، ولی میدانیم که در سال 1353 شاه به مصر سفری کرد. سادات در آن زمان از دوستان و معتمدان نزدیک شاه شده بود. گویا در مصر سادات در مناقب نظام تک حزبی داد سخن داده بود، و این نظرات ظاهراً در شاه مؤثر افتاد... در سوئیس شاه تصمیم خود را به اطلاع عبدالمجید مجیدی رساند ... این نظرات اسباب حیرت مجیدی شد.(ص366)
... [مجیدی] حتی گفته بود که به گمانش مسئله اساسی ایران فساد است. پاسخ شاه آشکارا نشان میداد که تا چه حد از افکار و عوالم عامهی مردم ایران دور افتاده بود. پرسیده بود: «تعریف شما از فساد چیست؟» و وقتی مجیدی مصادیقی از فساد را برشمرده بود، شاه گفته بود: «غیر از این موارد و در واقع مهمتر از همه اینها و فساد واقعی این است که مردم درست کار نمیکنند و کارمندان هم وظایف خود را به درستی انجام نمیدهند.»(ص367)
... هویدا دریافت که نه تنها بساط حزبی که سالها برای بسط و تحکیمش کوشیده بود برچیده خواهد شد، بلکه نظام حزبی مملکت یکسره دگرگون خواهد شد.(ص367)
... در آن روزها دیگر هیچ کس، شاید به استثنای ملکه، جرأت انتقاد از شاه را نداشت ... هویدا نیز بیشک در جلوت هیچ مخالفتی با تصمیم شاه نشان نداد. به جای استعفا از مقام خود- آن چنان که بسیاری از دوستان و اقوامش توصیه میکردند- تسلیم واقعیات شد و صبورانه به انتظار نشست تا ببیند در نظم نویی که شاه در انداخته بود، چه نقشی به او تعلق میگیرد. در روز یازدهم اسفند 1353، شاه طی یک مصاحبه مطبوعاتی، که شکل و محتوای آن حتی با معیارهای آن روزگار حیرتآور مینمود، به ایجاد یک نظام تک حزبی تازه فرمان داد.(ص368)
... [هویدا] اغلب در خلوت از بیهودگی این اندیشه مینالید، اما با این حال حاضر شد رهبری همین حزب را به عهده گیرد... برخی از صاحبنظران و نیز سفارت آمریکا در ایران، بر این قول بودند که ایجاد حزب جدید در واقع بخشی از تلاش «شاه برای محدود کردن قدرت روزافزون نخستوزیر» بود. با این حال در همان کنفرانس مطبوعاتی کذایی، شاه هویدا را به دبیر اولی حزب جدید برگمارد.(ص369)
... هویدا به رغم همهی تردیدهایی که دربارهی ماهیت نظام تک حزبی داشت، بلافاصله حکم انتصاب شاه را پذیرفت و مشغول به کار شد ... به گمان من، تمکین هویدا در مقابل حزب جدید را باید حضیض اخلاقی او دانست.(ص370)
... هویدا و کانون مترقیاش با این وعده سرکار آمدند که برای ایران دمکراسی بیشتر به ارمغان خواهند آورد، اما او با پذیرفتن دبیر اولی حزبی که سرشتی یکسره شبه توتالیتریستی داشت در واقع به خادم و عامل استبداد بدل شد.(ص371)
... در کنار این تحولات، وضع اقتصادی هم اندکی نابسامان شد. قیمتها سیر صعودی داشت و کمبود کالا در سرتاسر کشور بیداد میکرد ... علائم بحران، در یک کلام، فراوان بود، اما شاه به هیچ کدام اعتنایی نداشت... در این میان عامل جیمی کارتر هم بر مشکلات شاه میافزود. او بارها در دورانی که کاندیدای ریاست جمهوری بود، از ضرورت دفاع از حقوق بشر سخن گفته بود. گاه حتی به لحنی سخت گزنده، از حکومت غیر دمکراتیک شاه انتقاد کرده بود. ناگهان مطبوعات غربی در سطحی بیسابقه، به بحث و گزارش در مورد شرایط خفقان و شکنجه در ایران پرداختند.(ص372)
... اندکی پس از این دیدار، سالیوان راهی تهران شد. آنجا با بسیاری از قدرتمندان مملکت دیدار و گفتگو کرد. سرانجام هم به این نتیجه رسید که نخبگان ایرانی هیچ کدام شخصیتهایی برجسته و استثنایی نیستند. میگفت تنها استثنای این قاعده دو نفر بودند. اولی هویدا بود که به گمان سالیوان «از سلک روشنفکران کافهنشین است و ذهنی تیز چون تیغ و شخصیتی چون یک سیاستمدار» دارد. استثنای دوم، به گمان سالیوان جمشید آموزگار بود که در ضمن از جمله رقبای اصلی هویدا به نظر میرسید.(ص373)
... در اواخر سال 1355 وضع اقتصادی بدتر شد ... یکی از نخستین نشانههای این طغیان قلمی نامهی سرگشاده علیاصغر حاجسیدجوادی بود. در دی ماه 1354، درست در زمانی که شاه فساد را به عنوان یکی از مسائل اصلی مملکت نکوهیده بود، حاجسیدجوادی در نامهی شدیداللحنی، دولت هویدا را متهم می کرد که نه تنها با فساد نجنگیده و نمیجنگد، بلکه در واقع با دشمنان واقعی فساد عناد ورزیده و کاری جز سرکوبشان نکرده است.(ص374)
... هویدا میدانست که دوران صدارتش به پایان رسیده. بیش از هر نخستوزیر دیگر در تاریخ مشروطه ایران بر سریر قدرت مانده بود.(ص375)
فصل چهاردهم: قربانی
... در نخستین هفته مرداد 1356، هویدا تعطیلات تابستانی خود را آغاز کرد. شاید حتی پیش از رفتن هم می دانست که این واپسین سفرش به عنوان نخست وزیر ایران خواهد بود ... شاه هم البته استعفای هویدا را پذیرفت و همان روز جمشید آموزگار را به عنوان نخست وزیر جدید برگزید ... البته استعفای هویدا به هیچ وجه به معنای شکست و سرشکستگی کاملش نبود. در همان جلسه، شاه او را به جای علم به وزارت دربار برگمارد.(ص378)
... به نظر هویدا، دربار تشکیلاتی سخت نامنظم داشت و در چنبر سنتهایی خشک و پوسیده از یک سو، و دارو دستههای سودجوی خودمحور از سوی دیگر گرفتار بود. به یکی از دوستانش در همان زمان گفته بود: «دستگاه دولت فقط فاسد بود، حال آن که دربار یک لانهی افعی واقعی است.»(ص379)
وقتی دامنهی تظاهرات بالا گرفت، نخستین واکنش و تحلیل آموزگار از اوضاع این بود که هویدا و متحد اصلیاش درساواک، پرویز ثابتی را گناهکار بداند. میگفت: این دو این اغتشاشات را برای برانداختن و بیثبات کردن دولت او به راه انداختهاند.(ص380)
... لحن تند اعلامیه، شاه را به خشم آورد. در جا دستور داد ساواک مقالهای در جواب اعلامیه تدارک کند و در آن آیتالله خمینی را از روی کینه به عنوان هندیزادهای که جاسوس بیگانه بود به باد حمله بگیرد... چهل و هشت ساعت بعد از فرمان خشمآگین شاه، هویدا به داریوش همایون، که در آن زمان وزیر اطلاعات بود، زنگ زد و گفت: «مقالهای هست که باید آن را به فرمان اعلیحضرت چاپ کنید. آن را به وسیلهی پیک مخصوص به دفتر کارتان فرستادم.»(ص381)
... به هر حال، به رغم این تردیدها و هشدارها، سرانجام نه سردبیر اطلاعات، نه نخستوزیر و نه وزیر اطلاعات مملکت هیچ کدام جرأت سرپیچی از فرمان شاه را پیدا نکرد و مقاله چاپ شد و غوغایی برانگیخت.(ص382)
... هویدا پس از تلاش فراوان، بالأخره شاه را متقاعد کرد که فعالیتهای اقتصادی خاندان سلطنتی را محدود کند. به کمک هویدا دستورالعمل تازهای در این زمینه تدارک شد که از بیست ماده مختلف تشکیل میشد و در مرداد 1357 به تصویب نهایی شاه رسید.(ص382)
... رژیم شاه درست در زمانی که با بحران اقتصادی خطرناکی مواجه بود به اصلاحات سیاسی هم دست زد و گام در راه پرمخاطرهی دمکراتیزه کردن جامعه گذاشت. دست کم دو عامل مهم به همزمانی خطرزای این دو سیاست مختلف- یعنی حل بحران اقتصادی و فضای باز سیاسی- کمک کرد. مهمترین عامل را قاعدتاً باید بیماری شخصی شاه دانست ... به علاوه، با روی کار آمدن جیمی کارتر در آمریکا، مسئلهی دمکراسی سیاسی در ایران هم فوریت بیشتری پیدا کرده بود.(ص384-383)
... مجلس که تا دیروز مطیع و منقاد بود به عرصهی دایمی سخنرانیهایی سخت تند و پیشنهادهایی انقلابی بدل شد. موجی ناگهانی از حملات و انتقادات شدید علیه دولت، رسانههای عمومی جامعه را یکسره در برگرفت.(ص384)
... محور عمدهی این حملات، دست کم در آغاز، دولت هویدا بود. جملگی مسایل احتماعی، از سانسور مطبوعات و انتخابات فرمایشی گرفته تا دشواریهای اقتصادی و فساد مالی در ادارات دولتی، همه به حساب هویدا گذاشته میشد.(ص385)
... شاه میخواست به جای آموزگار یک دولت وحدت ملی سرکار بیاورد... اما مشکل بتوان تصور کرد که برای این امر حساس، شخصی نامناسبتر از جعفر شریف امامی هم یافت میشد.(ص385)
... همه میدانستند که نخستوزیر کابینهی وحدت ملی به آقای پنج درصد شهرت دارد. میگفتند وجه تسمیهی لقبش هم این بود که از بیش و کم تمامی قراردادهای دولتی، پنج درصد حق حساب میگرفت. به علاوه، بالاترین مقام فراماسونری در ایران بود.(ص386)
... علاوه بر اظهار علاقهی برخی از محافل مذهبی، قاعدتاً عامل دیگری که در این انتصاب مؤثر بود گمان شاه دربارهی نقش انگلیس در تحولات انقلاب بود.(ص387)
... محور اصلی سیاستهای دولت شریفامامی باج دادن به مخالفان بود.(ص388)
... اما با اوج گرفتن بحران، شاه نیز برآن شد که از رأی و مشورت دیگران بهره جوید. ناگهان انگار سیلی از مشاوران گونهگون راهی دربار شد.(ص388)
... مهمترین طرفدار سیاست سرکوب پرویز ثابتی بود... شاه این پیشنهادات را یکسره رد نکرد. از ثابتی خواست که طرح مشخص عملیات مورد نظرش را تدارک و تقدیم کند. ثابتی هم به سرعت مشغول به کار شد. سیاههای از 1500 تن از مخالفان عمدهی رژیم فراهم آورد. معتقد بود با بازداشت این عده، آرامش هم بلافاصله به شهرها باز خواهد گشت... وقتی سیاههی اسامی مخالفان به ثابتی باز پس فرستاده شد، شاه تنها در کنار نام سیصدنفر علامت گذاشته بود.(ص390)
... آمریکا از سیاست سرکوب جانبداری نمیکرد و شاه هم نمیخواست بدون موافقت آمریکاییها به چنین سیاستی اقدام کند ... ساواک هم به محض دریافت اجازهی شاه وارد کار شد. در فاصلهی چند ساعت، بیش و کم تمام سیصد نفری که شاه در کنار نامشان علامت ضرب گذاشته بود، بازداشت کردند.(ص391)
... ولی به دلایلی که روشن نیست... پس از مدتی کوتاه، دولت سیاست سرکوب و مشتهای کوبنده را واگذاشت. به علاوه ثابتی هم که معمار اصلی این سیاست بود از کاربرکنار شد و به فاصلهی کوتاهی ایران را ترک گفت. شب قبل از عزیمتش، او به دیدار هویدا رفت. هویدا مأیوس به نظر میرسید. میگفت: «به گمانم شاه دیگر دست از مبارزه برداشته. برکناری تو نشان آن است که دیگر نمیخواهد بجنگد.» در عین حال آن شب هویدا نکتهی جالب دیگری نیز طرح کرد. گویی آیندهی خود را در آئینهی حوادث میدید. به ثابتی رو کرد و گفت: «شاه اجازه داد تو از ایران بروی چون میدانست جلوی دهان تو را نمیتوانند بگیرند. اما او از من و نصیری مطمئن است و به همین خاطر ما را برای روز مبادا نگاه داشته.»(ص392)
... روز بعد از «جمعه سیاه»، هویدا از پست وزارت دربار استعفا کرد. بعدها در نامهای که از زندان به خارج فرستاد- و متن آن در بخش بعدی این کتاب آمده- ادعا کرد که علت اصلی استعفایش اعتراض به کشتار میدان ژاله بود. اما در همان زمان استعفا به برخی از دوستان و اقوامش میگفت کنارهگیریاش از وزارت دربار نتیجهی مستقیم تحریکات اردشیر زاهدی است. هویدا معتقد بود که زاهدی شاه را متقاعد کرده که تنها راه توافق و تفاهم با روحانیون میانهرو همانا برکناری هویدا از وزارت دربار است.(ص393)
... حتی عجیبتر از انتخاب ازهاری نطقی بود که شاه روز بعد از روی کار آمدن دولت نظامی ایراد کرد. به گمان من هیچ چیز به اندازهی این سخنرانی حالت روحی نابسامان شاه و بیتدبیری و بیمنطقی سیاستهای آن روزهای آشفتهاش را نشان نمیداد.(ص394)
... به گمان من آنان که شاه را به ایراد این سخنان واداشتند و آنان که متن سخنرانی را تدارک کردند، دانسته یا ندانسته، گام بلند و برگشتناپذیری در شکست رژیم پهلوی و پیروزی انقلاب برداشتند.(ص395)
... روزی که هویدا از وزارت دربار استعفا داد، شاه پست سفارت ایران در بلژیک را به او پیشنهاد کرد... با برخی از دوستان و اقوامش مشورت کرد و سرانجام به این نتیجه رسید که پست سفارت را قبول نکند و در ایران بماند... هویدا از زندگی در تبعید هم نفرت داشت. در سال 1336، پس از بازگشت به ایران، بارها به دوستان و خویشاوندانش گفته بود که دیگر هرگز ایران را ترک نخواهد گفت. به علاوه، مسئله علاقه و وفاداری هویدا به شاه هم مهم بود. هویدا یقین داشت که دوران دودمان پهلوی هنوز به سرنیامده؛ معتقد بود در پس تظاهرات به ظاهر خود انگیختهی مردم سناریویی، در کار است. میخواست در ایران بماند و پایان سناریو را ببیند و بالاخره واپسین عاملی که به ماندن هویدا در ایران کمک کرد توصیههای همسر سابقش لیلا امامی بود. لیلا پست سفارت را «دون شأن» هویدا میدانست. میگفت نوعی «باج سبیل» است.(صص396-395)
... در این میان، چند نفر از جمله آزمون و نهاوندی و باهری، تأکید داشتند که، «باید همهی کسانی را که در فساد نقش مهمی داشتند به شدت مجازات کرد.» گرچه نام هویدا هرگز به زبان نیامد، اما انگار بر همه روشن بود که مراد از این حکم کلی هویدا است.(ص397)
... به گفته هویدا، بیش از هر کس اردشیر زاهدی و طرفدارانش در این زمینه فعالیت میکردند. میخواستند از هویدا به عنوان قربانی استفاده کنند. او را مقصر اصلی بدانند و کاسه کوزهها را سرش بشکنند و با مجازاتش خشم مردم را فرو بنشانند.(ص398)
... درست در همان روزهایی که شاه با وسوسهی بازداشت هویدا دست و پنجه نرم میکرد، هویدا، به غلط گمان داشت که به حمایت خللناپذیر شاه مستظهر است و ناچار، بیخیال از خطری که تهدیدش میکرد، به فکر ایجاد یک حزب سلطنت طلب میانهروی جدید افتاد. چند و چون این تلاش را در یکی از گزارشهای سفارت آمریکا سراغ میتوان گرفت. میبینیم که، «هویدا و برخی از همکاران سیاسیاش مشغول بحث ... دربارهی احیای حزب ایران نوین بودند...»(ص399)
... سرانجام در هفدهم آبان 1357 شاه تنی چند از مشاورانش را به جلسهای احضار کرد ... شاه ناگهان دستور جلسه را تغییر داد. میگفت مدتی است برخی مشاورانش، بهخصوص فرماندهان ارتش، خواستار بازداشت هویدا شدهاند. آنگاه از جمع خواست که در این باره بحث و رأیزنی کنند.(ص400)
... پس از پایان رأیگیری وقتی بازداشت هویدا محتوم شد، شاه به ملکه رو کرد و از او خواست که با هویدا تلفنی تماس بگیرد و خبر بازداشتش را با او در میان بگذارد.(ص402)
سرانجام، عصر روز هفدهم آبان ماه، شاه به هویدا زنگ زد. آن روزها هویدا اغلب در منزل مادرش بود. شاه گفت: «به خاطر حفظ سلامت شما، دستور دادیم چند روزی شما را به محلی امن ببرند.» البته از چند هفته پیش از این گفتگو، هویدا عملاً در منزل محبوس بود. محافظانش دستور داشتند او را از فرودگاه مهرآباد دور نگه دارند.(ص404)
... چند روز پس از آغاز دوران زندانش، هویدا از طریق دکتر فرشته انشاء پیامی به شاه فرستاد. میخواست بداند سناریو چیست؟... اما از طریق فریدون جوادی، که از معتمدان ملکه بود، پیامی به هویدا باز پس فرستاده شد. در پیام آمده بود که سناریویی در کار نیست و فشار برای بازداشت هویدا نه از یک طرف و یک جناح که همه جانبه بود.(ص406)
... تا آنجا که میدانیم، یک نفر دیگر هم در زندان به ملاقات هویدا رفت. یوری لوبرانی نام داشت و در عمل سفیر اسرائیل در ایران بود ... از اوایل دههی پنجاه، ریاست دفتر اسرائیل را لوبرانی به عهده داشت و او روابط ویژه و نزدیکی با هویدا پیدا کرده بود. نه تنها به بسیاری از مهمانیهای شام هویدا دعوت داشت، بلکه مرتب با او در دفتر نخستوزیر هم دیدار و گفتگو میکرد. از یک جنبه، لوبرانی تنها استثنای قاعدهای بود که هویدا خود در دوران صدارتش برقرار کرده بود. هر وقت سفیری از یکی از کشورهای خارجی به دیدار هویدا میآمد، او تأکید داشت یکی از منشیانش در جلسه حضور داشته باشند. تنها استثنا لوبرانی بود.(صص407-406)
... روزی که هویدا از مقدم شنید که شاه و ملکه به زودی ایران را ترک خواهند گفت روحیهاش یکسره دگرگون شد. افق دیگر، کاملاً تیره و تار مینمود ... این بار وقتی دکتر فرشته انشاء توصیه کرد که با خاندان سلطنت تماس بگیرد و از آنها بخواهد که هنگام ترک ایران هویدا را هم با خود ببرند، هویدا مقاومت و مخالفتی نکرد. تنها به ذکر یک نکته بسنده کرد و گفت: «تماس بگیر، ولی بدان که جوابت را هم نخواهند داد.»(صص408-407)
... ولی ظاهراً آمریکا به این نتیجه رسید که ماندن شاه دیگر با منافعاش عجین نیست. نه تنها از آن پس گامی در جهت کمک به شاه برنداشتند، بلکه اصولاً از سیاست واحدی هم پیروی نمیکردند.(ص408)
... شاه در 26 دی ماه، درست یک روز بعد از رأی اعتماد مجلس به کابینه شاپور بختیار، از ایران خارج شد. بختیار عمری در جبهه ملی علیه رژیم شاه مبارزه کرده بود و زمانی نخستوزیر شده که از جلال و جبروت این مقام و قدرت سیاسی آن، جز هالهای رنگ باخته چیزی باقی نمانده بود.(ص409)
... با اعلان بیطرفی ارتش، نگهبانان هویدا که همه عضو ساواک بودند از بیم جان گریختند. به هویدا هم توصیه کردند فرار کند. برای تسهیل کارش کلید یک اتومبیل و یک قبضه هفتتیر در اختیارش قرار دادند. هویدا توصیه نگهبانان خود را نادیده گرفت. به جای فرار، به دکتر فرشته انشاء زنگ زد و گفت میخواهد خود را تسلیم مقامات جدید کند و از فرشته خواست که ترتیب این کار را فراهم کند.(ص410)
... لیلا توصیه کرد که هویدا از فرصت استفاده کند و هر چه زودتر از محبسش فرار کند. هویدا پیشنهاد لیلا را هم نپذیرفت میگفت «دلیلی ندارد بترسم، کاری نکردهام. میخواهم خودم را تسلیم کنم. به دوستان فرانسویام خبر بده.» و این واپسین گفتگوی تلفنی هویدا بود.(ص411)
... روستاییان ساکن ده که وجد انقلاب در پوستشان افتاده بود، در اطراف ویلای ساواک، که هویدا در آن حبس بود، جمع شده بودند. به نظر میرسید که نمیدانند چه کسی در آن چهاردیواری زندانی است. با این حال خشمگین به نظر میرسیدند. گویا میدانستند که خانه به ساواک تعلق داشته و همین واقعیت خشمشان را برانگیخته بود. دوباره به کمک آن روحانی، راهی از میان ازدهام] ازدحام[ روستاییان باز شد و درهای آهنین ویلا را هم، به هر تمهیدی که بود گشودند و وارد صحن ساختمان شدند. جادهای شنی به خود ویلا ره میبرد، و هنوز به انتهای جاده نرسیده بودند که هویدا را دیدند.(ص412)
... دولت آمریکا از اوایل دههی چهل کوشیده بود جبههی ملی را در ایران سرکار بیاورد ... در دفتر مرکزی جبهه ملی، آمبولانس حامل هویدا را به گاراژی زیرزمینی هدایت کردند... داریوش فروهر خود به استقبال زندانی آمد و با هویدا رفتاری سخت محترمانه داشت.(ص414)
... سرانجام بر آن شدند که او را به مدرسه رفاه ببرند که دیگر ستاد فرماندهی انقلاب به شمار میرفت. هویدا از این جهت با فروهر تماس گرفته بود که در واقع میخواست خود را تسلیم دولت موقت بازرگان کند. اما فروهر، پس از مدتی بحث و تبادل نظر با همکارانش، سرانجام هویدا را به مدرسه رفاه تحویل داد. در حقیقت با این کار قدرت دولت موقت به شدت تضعیف میشد. به گمان من این تصمیم به ظاهر ساده، در چشمانداز تاریخی، اهمیتی ویژه داشت. میتوان گفت که نشان و نطفهی تحولات ایران در چند ماه بعد از انقلاب، یعنی به طور مشخص تضعیف تدریجی دولت موقت و تقویت روزافزون قدرت روحانیون و کمیتهها را میتوان در همان تصمیم ظاهراً ساده دربارهی هویدا سراغ کرد.(ص415)
فصل پانزدهم: قاضی انقلاب
... در یک کلام، خلخالی، شاید بیش از هر کس دیگر، نماد خشنترین نیروهای انقلاب اسلامی بود و از قضا کار تعیین سرنوشت یکی از فرهیختهترین و با خردترین چهرههای رژیم گذشته به او واگذار شده بود. تقابل این دو نفر، مصداق تقابل دو جهانبینی و دو سبک زندگی و دو نگرش تاریخی یکسره متضاد بود. انگار تاریخ، چون کارگردانی زبردست، عصارهی افراطیترین وجوه مثبت و منفی رژیم فاتح و مفتوح را در برابر یکدیگر قرار داده بود.(ص419)
... از گفتار و کردار خلخالی چنین برمیآمد که او وظیفهی خود را نه داوری در مورد صحت و سقم اتهامات که صرفاً مجازات متهم میدانست.(ص424)
... در نگاه اول، متن کیفر خواست از جهات گوناگونی جالب توجه بود. نخست آن که مفاد آن به شکلی به راستی حیرتآور کلی بودند و در آنها کمتر جرم مشخص و اتهام شخصی سراغ میتوان کرد... به گمان من، اگر سندی در تأیید وابستگی هویدا به مذهب بهائیت وجود میداشت، بیشک به بخش مهمی از کیفر خواست مبدل میشد.(ص427)
ولی اساس کیفر خواست، چیزی جز شعار نبود. زبان و محتوای آن ترکیبی بود التقاطی و شلخته از الفاظ و شعارهای چپی و مارکسیستی و شعارهای نیروهای انقلاب اسلامی... اشاره کیفر خواست به کیفر خواست علیاصغر حاجسید جوادی نیز به علل متعدد محتاج تأمل و بررسی بیشتر است. اول از همه این که کیفر خواست حاجسیدجوادی سند قانونی نبود ... به علاوه، حاجسید جوادی خود اذعان دارد که مرداش از نوشتن این اعلام جرم، «در واقع حمله به شاه بود. اما در سال 1356 حملهی مستقیم به شاه هنوز میسر نبود.» و لاجرم هویدا به عنوان بدیل شاه، مورد حمله قرار گرفت.(ص429)
... هویدا پس از اعتراض بر سبک کار دادگاه و زمان آغاز آن به مضمون مفاد کیفر خواست حمله کرد.(ص431)
... جوابی که خلخالی به این اعتراض هویدا داد به گمان من حتی در تاریخ دادگاههای فرمایشی نیز بیسابقه است. رئیس دادگاه انقلاب میگفت، «بیشتر بندهای کیفر خواست مسائل کلی و اتهاماتی است که احتیاج به مدرک و سند ندارد.»(ص432)
... هویدا اذعان کرد که اهدای حق کاپیتولاسیون به آمریکاییها در سال 1343 خطا بود. ولی بر سبیل دفاع از خود میگفت در آن زمان هنوز نخستوزیر نشده بود. میگفت تنها وزیر دارایی بود و به علاوه هنگام تصویب لایحه در خارج از ایران به سر میبرد. پای استدلالش در این زمینه البته سخت چوبین بود. بیشک او خود خوب میدانست که براساس قانون اساسی ایران، اعضای هیئت دولت در قبال تصمیمات و اقدامات کابینه مسئولیت مشترک دارند.(ص433)
... در مورد اتهامات کلیتر چون خیانت و جاسوسی، هویدا برخوردی متفاوت پیش گرفت. در این موارد بار مسئولیتها را بر دوش سیستم میگذاشت. میگفت فرد در آن نظام مسئولیت چندانی نداشت. میگفت نظام سابق را من ایجاد نکردم؛ من فقط خادم آن نظام بودم.(ص433)
... میپذیرفت که در دوران صدارتش حتماً اشتباهاتی هم صورت گرفته، اما بلافاصله میافزود که در همان دوران دستاوردهای عظیمی نصیب ایران شد ... تأکید داشت که در ادارهی ساواک هیچ دخالتی نداشت و همهی شواهد البته نشان میدهد که ادعای او در این باب درست بود. در عین حال منکر شد که نوچههای خود را به سردبیری مطبوعات کشور گمارده بود.(ص434)
... خلخالی در اینجا سئوالی طرح کرد که بارها از سوی دوستان و اقوام هویدا هم با او درمیان گذاشته شده بود. پرسید چرا وقتی فهمیدید کاری از دست شما برنمیآید، استعفا ندادید؟ هویدا از زیر این سئوال در رفت، پاسخ دقیقی نداد. تنها به ذکر این نکته بسنده کرد که گناهش در این زمینه، صرفاً این بود که در دوران صدارتش از همهی قدرت قانونی نخستوزیر استفاده نکرده است.(ص434)
... گرچه خلخالی حتی در مقام رئیس دادگاه به بیطرفی تظاهر هم نمیکرد، اما با این حال و شاید حتی به رغم خواست خود، پرسشهایی طرح کرد که هر کدام برای ارزیابی جدی از جایگاه تاریخی هویدا اساسی و اجتناب ناپذیراند. برای مثال، آیا هویدا به راستی تنها قربانی نظام استبدادی حاکم بود یا در پدید آوردن این نظام و صیقل دادن آن نقشی اساسی داشت؟(ص435)
… از قضا برخی از اعضای خاندان سلطنت و شمار قابل ملاحظهای از طرفداران سلطنت، هویدا را نه یک قربانی که مهرهای مهم و خطاکار میدانند. چند روزی پس از خروج شاه از ایران، ادوارد سابلیه در مراکش با او مصاحبه کرد. سابلیه دربارهی سرنوشت هویدا پرسید. میخواست بداند که آیا شاه نمیبایستی پیش از خروج از ایران هویدا را نیز از زندان آزاد میکرد. شاه در حالی که چهرهای برافروخته و عصبانی داشت، جواب داد که، «او به ما دروغ گفت.»... حقیقت این است که شاه اصولاً گوش شنوایی برای اخبار بد و انتقاد از رژیمش نداشت.(ص435)
... البته اگر دادگاهی که هویدا را محاکمه کرد در فضایی آرام و با حوصله برگزار میشد، چه بسا میتوانست پرسشهای مهمی از قبیل آنچه پیشتر به آنها اشاره کردم را مورد بحث و حلاجی قرار میداد و با غور دقیق در ابعاد اخلاقی و حقوقی و تاریخی هر یک، داوری دربارهی آنها را آسانتر میکرد.(ص436)
فصل شانزدهم: دریاچهی یخزدهی کاکیتوس
... [هویدا] در اواسط فروردین توانست، هر طور شده، نامه دیگری را مخفیانه از زندان به خارج بفرستد... مضمون نامه آشکارا نشان میدهد که هویدا در زندان دست از تلاش برنداشته بود. برای نجات جان خود سخت میکوشید. پیشتر دیدیم که یک بار دیگر هم نامهای از زندان خارج کرده بود. نامه اول، همانطور که در فصل پانزدهم دیدیم، لحنی مأیوس و نومید داشت. اما در نامهی دوم بارقهای از امید سراغ میتوان کرد. برخلاف نامهی قبلی که به فرانسه بود، این بار یادداشتش را به انگلیسی نوشته بود.(ص442)
... متن نامه چنین است:... «چند نکته را میخواهم در اینجا توضیح بدهم. چرا مرا در 17 آبان بازداشت کردند. این توطئهای بود به دست زاهدی (که البته با شریف امامی و امینی شروع شد) و نیز افرادی در ارتش که شاه را متقاعد کنند که کاسه کوزه همهی اتفاقات 15 سال اخیر را بر سر من بشکنند... زاهدی و دارو دستهاش میخواستند مرا قربانی کنند و شاه بالاخره تسلیم شد. (آموزگار کمک کرد.)... چرا و چه وقت از وزات دربار استعفا کردم. شنبه 18 شهریور یعنی روز بعد از جمعه سیاه، وقتی که تعداد زیادی ازمردم کشته شدند. این راهحل نبود. به شاه این را گفتم و استعفا دادم... به نظرم این دو نکتهی اطلاعاتی را دوستان ما در بازار و در محافل مذهبی میتوانند به طور علنی یا در خلوت طرح کنند...»(ص443-444)
... در نامه از مبشری تقاضای یک ملاقات خصوصی کرد. در عین حال، نوشته بود که اگر او را در دادگاه علنی محاکمه کنند، او نیز هر آنچه را دربارهی تاریخ دوران پهلوی میداند باز خواهد گفت. هویدا ظاهراً دریافته بود که تنها امکان زنده ماندنش در این است که سرنوشتش را به دست دولت موقت بسپارد. میدانست که تنها دولت موقت ممکن بود برای رسیدگی جدی به پروندهی هویدا، دادگاهی عادلانه و علنی تشکیل دهد.(ص445)
آیتالله خمینی زیر بار نمیرفت. میگفت این جنایتکاران مستحق دادگاه نیستند. ولی پس از چندی، دست کم به ظاهر، متقاعد شد. به بنیصدر و مبشری دستور داد که به تهران بازگردند و کار تدارک دادگاه علنی هویدا را بیاغازند.(ص446)
... روحانیون تندرو، به رهبری آیتالله خمینی، به این نتیجه رسیدند که برپایی یک دادگاه علنی به ضررشان تمام خواهد شد. میدانستند که چنین دادگاهی دست کم دو سه هفته طول خواهد کشید و با تأکید بر ضوابط قانونی و عرف حقوقی، بالمآل دست نیروهای میانهرو را تقویت خواهد کرد ... البته به گمان بنیصدر، آیتالله خمینی، خلخالی را به محاکمهی هویدا واداشت. میگفت، «بعضیها میترسیدند که در طول دادگاه، زد و بندهایشان با آمریکاییها رو شود. به علاوه بعضی دیگر هم هر کدام میترسیدند پروندههایشان علنی شود و به همین خاطر سعی داشتند که رأی [آیتالله] خمینی را بزنند و نگذارند دادگاهی علنی برای هویدا تشکیل شود.(ص447)
... تنها کسی که قدرت و جرأت داشت که خلخالی را به محاکمه هویدا، آن هم در دادگاهی انقلابی بیش و کم مخفی وادارد آیتالله خمینی بود ولاغیر. انگیزهی آیتالله خمینی هر چه بود، در یک نکته شکی نمیتوان داشت: با محاکمه هویدا به دست خلخالی پاکسازی گستردهی ادارات دولتی نیز آغاز شد و پس از چندی، لرزه بر اندام یک یک کارمندان، افسران ارتش، یهودیها، بهاییها و جملگی مخالفان رژیم اسلامی ایران انداخت.(ص448)
... دفترچهی یادداشت قطوری را که جلدش از چرم بود روی یکی از عسلیها گذاشت. هویدا در یکی از روزهای اولی که در زندان جمهوری اسلامی بود از دکتر فرشته انشاء خواسته بود که دفترچهی یادداشتی برایش فراهم کند. میگفت: «میخواهم آنچه را در این جا بر من میرود در این دفتر بنویسم.» آخرین رد پای این دفتر یادداشت، تصاویری است که روزنامهها در آن زمان از دادگاه به چاپ رساندند و در آنها دفترچه را میتوان روی میز عسلی دید. معلوم نیست بعد از آن روز بر آن دفتر چه رفت و آیا امروز نشانی از آن سراغ میتوان کرد یا نه.(ص449)
... قاعدتاً خلخالی و هویدا هیچ کدام نمیدانستند که شب قبل، هنری پرشت، مسئول بخش ایران در وزارت امور خارجهی آمریکا، خبردار شد که دادگاه هویدا به زودی از سرگرفته خواهد شد و جان هویدا در خطر است. او نیز بلافاصله به چارلز ناس، شارژدافر وقت آمریکا در ایران، تلگراف زد و از او خواست که هرچه زودتر با مقامات ایرانی ملاقات کند و مراتب نگرانی دولت آمریکا از وضع هویدا را به اطلاع دولت ایران برساند.(ص450)
... [هویدا] تنها بخشی از مسئولیت کارهای رژیم گذشته را میپذیرفت. اصرار داشت که گناهکار اصلی سیستم بود ... میگفت من این سیستم را اختراع و ابداع نکردم، بلکه تنها تداومش بخشیدم.(ص452)
... شکی نیست که او میدانست از لحاظ قانون اساسی ایران، به هیچ روی نمیتوان سیستم را یکسره مسئول دانست و از فرد، آن هم نخستوزیر مملکت، سلب مسئولیت کرد... در واقع، هویدا بارها به دوستان و همکاران نزدیکش گفته بود که ترقی در ایران در گروی گردن گذاشتن به همین فرامین گاه غیرقانونی است. گمانش این بود که ترقی بدون رهبری شاه شدنی نیست و در شرایط کنونی بهای تداوم این رهبری را تسلیم در برابر فرامین شاه میدانست.(ص453)
... از سویی دیگر، برخی یادآور میشدند که هویدا دیگر هیچگونه مقاومتی در برابر فرامین شاه نشان نمیدهد. میگفتند کردار او از حد مصلحتاندیشی سیاسی برگذشته و به مقولهی تسلیم مطلق تبدیل شده ... میدانیم که این تسلیم و مدارا یکسره خلاف اصول قانون اساسی ایران بود. اما خلخالی خود آن چنان از اصول این قانون و مقدمات اصول حقوقی بیخبر بود، آن چنان به ظرایف مباحث اخلاقی بیاعتنا بود، آن چنان معتاد تکرار شعارهای توخالی و خطرناک بود که دادگاه او هرگز نتوانست به مرجعی صبور برای رسیدگی به خطاکاری یا بیگناهی هویدا بدل شود ... ولی خلخالی، به رغم آن که اغلب چیزی جز حرف غیرحقوقی نمیزد، دست کم در یک نکتهی اساسی و مهم حق داشت. میگفت نخستوزیر طبق قانون اساسی ایران مسئول اعمال دولت است. میگفت در صورت نقض قانون و اصل حاکمیت ملی، وزرا و نخستوزیران هیچ کدام نمیتوانند از خود سلب مسئولیت کنند. از هویدا میپرسید چرا وقتی دریافتید کاری از دستتان برنمیآید، استعفا ندادید.(ص454)
... خلخالی از هویدا پرسید که: « به شدت شایع است که شما گفتید مدارکی علیه شاه دارم ... آیا تأیید میفرمایید یا خیر.»... هویدا از سویی وجود این اسناد را تأیید کرد و از سویی دیگر شکی باقی نگذاشت که حاضر نیست اسناد را در اختیار دادگاه و جمهوری اسلامی بگذارد.(ص454)
... خلخالی مصمم بود که فرمان امامش را به مرحلهی اجرا درآورد. نمیخواست کسی او را از سهمش در این لحظه تاریخی محروم کند.(ص457)
... در واقع، از زمان انقلاب فرانسه این نوع جنون لحظهای از الزامات انقلابهای تودهای به شمار میرفت. ولی در ایران و تهران، انقلاب تودهای بود و در عین حال اکثریت مردم نجابت نشان دادند و آرام ماندند و سودای خونریزی و خونخواری پیدا نکردند. در مقابل، بخشهایی از دولت و نیروهای شبه نظامیاش خونریزی و کینخواهی پیشه کردند.(ص459)
... میگویند عذاب مرگ چهره و جسد انسان را کج و معوج میکند. اما در چهرهی هویدا نشانی از این اعوجاج نبود. برعکس، در آن آرامش و سکونی غریب و حتی تکاندهنده، به چشم میخورد.(ص460)
... از قضا آن روز افسرالملوک و تنی چند از بانوان هم سن و سالش در اطاق نشیمن منزل انشاء ختم انعام گرفته بودند. مادر هویدا گفته بود نذری داشته. بانوان هر یک قرآنی برسر گذاشته بودند و عباراتی را به عربی، و به صدایی بلند، تکرار میکردند و به ندای غم درونشان پیش و پس میتابیدند.(ص461)
... بیشتر شب را به سوزاندن اسنادی گذراندند که در منزلشان پنهان بود. دکتر انشاء میگفت، «اغلب اسناد به هویدا تعلق داشت. از جمله چیزهایی که آن شب سوزاندیم نامههای هویدا به شاه و ملکه بود. او گفته بود اگر اتفاقی برایش افتاد، همهی اسناد را بسوزانیم.»... شاید حتی تصور هم نمیکرد که در ایران رژیمی روی کار خواهد آمد که یکسر زیر نگین روحانیون خواهد بود. آن هم روحانیونی که برایشان قصاص و مجازات به مراتب مهمتر از حفظ اسناد تاریخی بود.(ص462)
... میگفت در گوشهای جسد درشت مردی دیده میشد که انگار جانش را به هزار و یک ضرب چاقو از تنش بیرون کشیده بودند. جوانکی حدوداً پانزده ساله در کنار جسد ایستاده بود. آرام آرام میگریست. میگفت از سرنوشت او پرسیدم و گفت: «مرد آژان بود و جوانک پسر اوست.»(ص465)
... دکتر گرمان میگفت: «دو راه حل پیشنهاد میکنم. میتوانم جسد را بسوزانم. راه دیگر این است که جسد را مدتی این جا، در جایی امن، حفظ کنم و وقتی آبها از آسیاب افتاد، با شما تماس خواهم گرفت و آن وقت میتوانید ترتیب کفن و دفن را فراهم کنید.» ... دکتر انشاء راهحل دوم را برگزید و به منزل بازگشت و خانوادهاش به انتظار نشستند.(ص466)
... روز بعد به مقامات جمهوری اسلامی خبر رسید که دوستان هویدا از هرج و مرج حاکم بر پزشکی قانونی بهره جسته و جسدش را ربودهاند. از این دروغ مصلحتی دکتر گرمان، خلخالی توطئهای بینالمللی ساخت که در آن همه کس، از جمله صهیونیستها، شرکت داشتند. میگفت، بازرگان و متین دفتری و سلطنتطلبان و فرانسویها و انگلیسیها و اسرائیلیها همه توطئه کردند و جسد هویدا را سه ماه در پزشکی قانونی مخفی کردند و سپس آن را ربودند و به فرانسه بردند و از آنجا به اسرائیل حملش کردند و در قبرستان یهودیها در کنار پدرش به خاکش سپردند.(ص467)
... هویدا بیشتر عمرش گرفتار چنبری گریزناپذیر بود. در یک سو مخالفان رژیم بودند و اغلب جزماندیش و انعطافناپذیر مینمودند. در سوی دیگر شاهی بود که در پائیز پدر سالاریاش بیش ازپیش خود رأی و خودکامه شده بود. انگار هویدا با آن خندهی آرامی که بر چهرهاش نفش بسته بود میگفت: «بر هر دو تبارتان لعنت باد.»(ص469)
----------------------------------------------
نقد و نظر دفتر مطالعات وتدوین تاریخ ایران
کتاب «معمای هویدا» اگر چه حول محور زندگی امیرعباس هویدا به رشته تحریر درآمده و سعی دارد زوایای گوناگون افکار، رفتار و اعمال شخصی را که حدود 13 سال بر کرسی نخستوزیری رژیم پهلوی تکیه زده بود، آشکار سازد، اما در خلال این بازکاوی، بیش از همه به تشریح و تبیین مختصات ساختار سیاسی، فرهنگی و اقتصادی دوران پنجاه ساله حاکمیت پهلویها بر ایران پرداخته میشود و به این ترتیب، کتاب حاضر بیش از آن که به کار حل «معمای هویدا» آید، میتواند در جهت بازشناسی ماهیت رژیم پهلوی مورد بهرهبرداری قرار گیرد. البته ذکر این مسئله، بدان معنا نیست که این کتاب نگاهی بینقص و نقصان به آن دوران داشته و برحذر از پارهای حب و بغضها نگاشته شده است، اما با این همه، خواننده با تأمل و تدقیق در محتوای آن، میتواند به نکات جالب و آموزندهای دست یابد.
اشارات دکتر عباس میلانی به برخی رفتارها و ویژگیهای شاه و هویدا ازجمله مکالمه به زبان فرانسه یا انگلیسی با یکدیگر، همان گونه که در متن کتاب نیز مورد تأکید قرار گرفته، حاکی از بیریشه بودن این دو مقام کلیدی رژیم سلطنتی در سرزمین و جامعهای است که داعیه حکومت بر آن را دارند. وضوح این نکته در کتاب «معمای هویدا» به حدی است که کاملاً جلب توجه میکند، بویژه هنگامی که نویسنده به شرح شیفتگی هویدا نسبت به سرزمینی بیگانه یعنی فرانسه میپردازد، عمق این بیریشگی و از خود بیگانگی بهتر نمایان میشود. در حقیقت فکر و روح هویدا در تسخیر فرهنگ غربی است و از فرهنگ و اندیشه ایرانی نمیتوان نزد وی سراغ گرفت. بر همین اساس، ایران به عنوان «وطن» نیز در ساختار فکری و روانی هویدا- ایضاً شاه - جایگاهی ندارد. البته نویسنده برای بیان این ویژگی شاه و نخستوزیر، آنها را به «جهان وطنی» بودن، متصف ساخته است که در خوشبینانهترین حالت، باید این را حاکی از غمض عین بیش از حد نویسنده نسبت به هویت آنها دانست.
اصولاً بر اساس مندرجات این کتاب، هویدا صرفاً فردی بیگانه با فرهنگ و جامعه خویش نیست، بلکه ریشههای کینه و عداوت با اسلام، به عنوان فرهنگ ایرانیان، و مسلمانان به عنوان ملت ساکن در ایران، از همان دوران جوانی در وجودش پا گرفته و رشد کرده است. علاقه شدید وی به کتابهای «ضد دین» و گروههای «ضد مسلمان» و حمایت وی از اشغال سرزمین فلسطین توسط صهیونیستها، از جمله خصائصی است که تمامی دوران جوانی وی را پر کرده و سپس با چنین انبانی از تمایلات و گرایشها، هویدا راهی اروپا میشود تا مراحل تکمیلی باورهایش را در این مسیر طی کند. این که ارتباط و پیوند ارگانیک هویدا با صهیونیسم تا چه حد شکل میگیرد و ادامه مییابد، موضوعی است که در بین نویسندگان مختلف، محل مناقشه است، اما همان گونه که دکتر میلانی نیز خاطرنشان ساخته است درباره فراماسون بودن وی هیچ تردیدی در میان نیست. به هر حال، آنچه مسلم است این که با توجه به ساختار فرهنگی ـ روانی هویدا، وی از قابلیتهای ویژهای برای پیش رفتن در این مسیر برخوردار بوده است.
هویدا با چنین خصوصیات و قابلیتهایی، به کشور باز میگردد و کار خود را در وزارت امور خارجه آغاز میکند تا زمانی که به نخستوزیری منصوب میشود. بیتردید دوران سیزده ساله نخستوزیری هویدا را باید یکی از مقاطع مهم در تاریخ کشورمان به حساب آورد، چرا که در این دوران ضمن خشکانده شدن ریشهها و زمینههای کشاورزی و اقتصاد ملی در ایران، شاهد پاگیری صنعتی وابسته و مونتاژ، فروش بیسابقه نفت و صرف درآمدهای ارزی کشور در مسیر خرید تجهیزات و تسلیحات نظامی از غرب و بویژه آمریکا، اوجگیری فساد درباریان و مقامات ارشد دولتی، تحکیم و تشدید پایههای استبداد و سرکوب و در مجموع حرکت شتابنده کشور به سوی وابستگی همه جانبه به آمریکا و صهیونیسم هستیم. براستی نقش هویدا در شکلگیری و پیشرفت چنین جریانی چه بوده است؟ آیا وی به عنوان رئیس دولت، وظایف اجرایی چنین پروژهای را بر عهده داشته یا آن که به عنوان فردی شیفته و مفتون دنیای مغرب زمین، و دشمنی کینهتوز با اسلام و مسلمانان، مسئولیت رهبری سیاسی و فرهنگی نیروهای حاضر در این پروژه را بر دوش میکشیده و یا صرفاً نقش یک عنصر خنثی، ساکت و مقهور قدرت شاه را باید برای او قائل بود؟
به نظر میرسد تمامی تلاش نویسنده کتاب «معمای هویدا» بر آن است تا به اثبات نقش اخیر برای هویدا نایل آید. در این کتاب اگرچه از هویدا به عنوان فردی که به تعبیر تلویحی خودش، «معتاد قدرت» بود یا با پذیرش دبیرکلی حزب رستاخیز، به «حضیض اخلاقی» سقوط کرد، یاد شده و به طور کلی در همین زمینهها نیز گوشهها و کنایههایی در جای جای کتاب به وی زده میشود، اما در مقابل، با تکرار این مسئله که حداکثر گناه او، سکوت در برابر برنامهها و اقدامات شاه به بهای استمرار حضور در مقام نخستوزیری آن هم صرفاً به دلیل حب جاه و مقام یا به تعبیر دیگر «اعتیاد پیدا کردن به قدرت» بوده، وی از یک اتهام بزرگ و سنگین، یعنی ایفای نقش فعال در سقوط سیاسی، اقتصادی و فرهنگی کشور طی دوران 13 ساله نخستوزیریاش، تبرئه میشود. به این ترتیب دو هدف مهم و اساسی حاصل میگردد. نخست آن که اعدام وی، بکلی وجاهت قانونی و اخلاقی خود را از دست میدهد و به عنوان نقطهای منفی در اذهان مخاطبان نقش میبندد و دوم این که در کشاکشهای سیاسی میان مقامات و خاندانهای رژیم گذشته که اینک هر یک سعی دارند در چارچوب خاطرهنویسی یا ارائه تحلیلهای سیاسی، گناه سقوط و اضمحلال نظام شاهنشاهی را به گردن دیگری بیندازند، یک امتیاز مثبت به نفع هویدا ثبت شود. اما براستی این مسائل تا چه حد از دیدگاه یک خواننده نقاد میتواند مورد پذیرش قرار گیرد؟
باید انصاف داد و اذعان داشت که دکتر میلانی در کتاب «معمای هویدا» نکات و اشارات تاریخی مهمی آورده است که میتوانند مورد استفاده خوانندگان برای کند و کاو در تاریخ ایران و دستیابی به حقیقت، قرار گیرند. براساس مندرجات کتاب اگر آغاز همکاری هویدا با حسنعلی منصور را در «کانون مترقی» ـ به عنوان یک تشکل سیاسی کاملاً آمریکایی ـ یک مقطع مهم در فعالیتهای سیاسی هویدا به شمار آوریم و اگر میزان دخالت و تسلط ایالات متحده در امور داخلی ایران را بعد از کودتای 32 در نظر داشته باشیم و اگر حساسیت کاخ سفید را در انتخاب نخستوزیر، وزرا و حتی نمایندگان مجلس و استانداران و گاه برخی فرمانداران از یاد نبرده باشیم، آن گاه نمیتوان چنین پنداشت که روی کار آمدن هویدا و مهمتر از آن، استمرار حضور او در پست نخستوزیری به مدت 13 سال، امری بدون توافق و رضایت کاخ سفید بوده است. از طرفی، روابط ویژه هویدا و «لویی لوبرانی» نماینده رژیم صهیونیستی در ایران، واقعیت دیگری است که در این کتاب مورد تأکید قرار گرفته است. بعلاوه مادر شاه؛ «تاجالملوک» نیز در خاطرات خود به این نکته اشاره دارد که «محمدرضا میگفت او عضو یک سازمان قوی و مربوط به یهودیها بوده است. من اسم این سازمان را نمیدانم اما همین سازمان بود که مملکت اسرائیل را درست کرد.» (ملکه پهلوی، ص 402) لذا میتوان با توجه به تعلق خاطر دیرینه هویدا به صهیونیستها از زمان نوجوانی و حضور در بیروت، به عمق پیوند وی و صهیونیسم نیز پی برد. آیا با چنین اوصاف و واقعیاتی که در کتاب «معمای هویدا» و دیگر مستندات تاریخی وجود دارد، میتوان پذیرفت که هویدا، صرفاً نقشی حاشیهای و نمایشی در رژیم پهلوی بر عهده داشته است؟
از طرفی روابط ویژه، مستحکم و مستمر هویدا با پرویز ثابتی، رئیس اداره سوم ساواک و مسئول سرکوب حرکتهای ضد استبدادی داخلی، نه تنها هرگونه شائبهای را مبنی بر بیاطلاعی هویدا از ماهیت عملکردهای ساواک، از بین میبرد بلکه مشخص میسازد که وی به عنوان نخستوزیر، بر کار یکی از سازمانهای تابعه خود نظارت کامل داشته و چارهای جز پذیرش مسئولیت جنایات این سازمان ندارد. این واقعیت به حدی روشن است که نویسنده «معمای هویدا» نیز برائت جویی هویدا را از اعمال ساواک در دادگاه انقلاب امری ناپذیرفتنی میشمارد.
بنابراین هنگامی که ساختار کلی کتاب «معمای هویدا» را مورد لحاظ قرار دهیم، نوعی تناقض درونی یا به عبارت دیگر کشاکش میان «واقعیات تاریخی» و «تمایلات درونی» نویسنده در آن مشاهده میشود. اگر از جزئیات به خاطر پرهیز از اطاله کلام بگذریم، در یک نگاه کلی، کتاب «معمای هویدا» با لحن رمان گونه آن، با صحنهای کاملاً عاطفی آغاز میشود. در این صحنه، هویدا که حساب خود را پاک میداند، خویشتن را داوطلبانه تسلیم کرده است تا در دادگاهی عادلانه محاکمه شود و لابد با دریافت حکم برائت از آن، به خوشی زندگی را پی بگیرد. اما اینک در گوشه اتاقی سرد با وضعی آشفته به سر میبرد. همه چیز در اطراف او سیاه و خشن و بیرحم است. نه تنها دادستان انقلاب که «هیئتی خوفانگیز» دارد بلکه حتی خبرنگاری فرانسوی به نام اکرانت که از «سرزمین نور» راهی این وادی شده نیز معلوم نیست چرا سر ناساگاری با هویدا دارد و «به آلت فعل توجیه ترور انقلابی» مبدل شده است. صحنهای که این چنین ساخته میشود و تصویری که از هویدای خوشدل، اما اسیر در چنگال «خشونت» ارائه میگردد، به حدی رقتآور است که در ابتدای کار، «مظلومیت» هویدا را در ذهن خواننده حک میکند و نوعی حس همدردی با وی را برمیانگیزد. آن گاه در فصل دوم تا سیزدهم کتاب، به بیان سیر زندگی سیاسی و شخصی هویدا پرداخته شده و سپس در فصل چهاردهم، هویدا به عنوان یک «قربانی» تصویر میگردد که در فصل بعد به دست «قاضی انقلاب» سپرده میشود. در این فصل مجدداً تصویری سیاه از فضای دادگاه با قلمی که بوضوح گرایش به رماننویسی پیدا کرده است، عاطفهها را بر میانگیزد و آنگاه در آخرین فصل، هویدا در «دریاچه یخ زده کاکیتوس» یا «نهمین حلقه دوزخ دانته» اعدام میشود. پس از مرگ نیز در چهره او «آرامش و سکونی غریب و حتی تکاندهنده به چشم میخورد.»
به این ترتیب ملاحظه میگردد که اگرچه نویسنده، حقایق تاریخی زیادی را درباره هویدا بیان داشته - و البته از گفتن بسیاری دیگر نیز طفره رفته است - و حتی خود وی نیز بارها در این کتاب، هویدا را حداقل به دلیل عدم استعفا یا مقابله با برنامههای شاه، محکوم ساخته، اما در عین حال حداکثر توان قلمی خود را برای برانگیختن حس همدردی خواننده با وی به کار گرفته است. البته در این زمینه، نویسنده بسیار تلاش کرده تا از کم و زیادهای دادگاه تشکیل شده توسط آقای خلخالی برای محاکمه هویدا نیز کمال بهرهبرداری را به عمل آورد. اما گذشته از آن، سؤالی که مطرح است و یکایک خوانندگان کتاب «معمای هویدا» باید به آن پاسخ گویند: با توجه به آنچه در همین کتاب آمده و با اغماض از بسیاری واقعیات که به هر دلیل از ذکر آنها در این کتاب خودداری شده است، براستی حکم صادره برای هویدا در دادگاه تاریخ و همچنین وجدان آحاد ملت ایران، چیست؟
با تشکر
دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران