زندگینامه
دکتر مهدی حائرییزدی در فروردین 1302 هجری شمسی (1923 م.) در شهرستان قم متولد شد. پدر او، آیتالله حاج شیخ عبدالکریم حائرییزدی، از مراجع تقلید شیعیان و مؤسس حوزه علمیه قم بود.
مهدی حائرییزدی پس از گذراندن تحصیلات ابتدایی و متوسطه به حوزه علمیه قم راه یافت و به تحصیل علوم اسلامی پرداخت. وی پس از سه سال تحصیل، دوره سطح را در فقه و اصول گذراند و درسهای خارج فقه و اصول را نزد آیتالله بروجردی، آیتالله سیدمحمدحجت کوهکمرهای تبریزی و آیتالله سیدمحمدتقی خوانساری آموخت و سرانجام به اخذ درجه اجتهاد از سوی آیتالله بروجردی نائل آمد.
او در سال 1330 (1951م.) به تهران آمد و مدرس مدرسه سپهسالار قدیم گردید. در همان سال در انتخابات دوره هفدهم مجلس شورای ملی از شهرستان یزد شرکت کرد، امّا به نمایندگی انتخاب نشد. در سال 1334 با رتبه دانشیاری به تدریس در دانشکده الهیات دانشگاه تهران پرداخت و پس از 5 سال به مقام استادی ارتقاء یافت. در سال 1339 (1960م.) به عنوان مجتهد تامالاختیار از سوی آیتالله بروجردی عازم آمریکا گردید.
همکاری در تأسیس انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا و کانادا، تحصیل در دانشگاههای آمریکا تا دریافت دکترا در رشته فلسفه آنالیتیک و تدریس در دانشگاههای هاروارد و مکگیل (در شهر مونتریول کانادا) و میشیگان و جورج تاون، محور تلاشهای وی در ایام دوری از کشور بوده است.
حائرییزدی در نخستین روزهای انقلاب از طرف امام خمینی(ره) به سمت سرپرست سفارت ایران در واشنگتن تعیین شد که پس از مدتی از این مقام استعفا داد. وی در سال دوم انقلاب به ایران مراجعت کرد و در سال 1362 مجدداً از ایران خارج شد و جهت تدریس در دانشگاه آکسفورد، مدتی هم در لندن اقامت کرد.
دکتر حائرییزدی در 17 تیر ماه 1378 (8 ژوئیه 1999م.) در تهران درگذشت.
-----------------------------------------------------
عرض کنم خدمت شما که بنده در شهر مذهبی قم که در 120 کیلومتری یا [صد و ] بیست و چهار کیلومتری جنوب تهران واقع است در سال 1320 هجری شمسی به دنیا آمدم... به مناسبت شهرت و مقام مرجعیتی که [پدرم] داشتند از ایشان خواهش میکنند که در قم بمانند. چون [میگفتند] اراک یک شهر دور افتاده است و قم نزدیکتر به تهران است، بهتر است که [ایشان] در قم بمانند و تشکیل حوزه بدهند.(ص16)
م ح: تا پانزده سال این جریان حوزه با حضور ایشان و با سرپرستی ایشان که مؤسس بودند ادامه پیدا کرد. البته این زمان مصادف بود با [به] قدرت [رسیدن] رضا شاه پهلوی و رضا شاه پهلوی هم البته در ابتدا با ایشان روابطش بد نبود، از لحاظ این که خوب، هنوز به اوج قدرت و دیکتاتوری نرسیده بود و از ایشان [یعنی پدرم] ملاحظه میکرد. خیلی هم ملاحظه میکرد. (ص17)
... یکی مرحوم آقا میرزا حسین نائینی و دیگری مرحوم آقا سید ابوالحسن اصفهانی. این دونفر چون ایرانیالاصل بودند، اینها را انگلیسیها تبعید کردند به ایران و آنها آمدند به قم و مهمان مرحوم پدر من بودند. این اجتماع مراجع سهگانه در قم هنگامی اتفاق افتاد که مصادف [شد] با مسئله جمهوریت و ادعای رضاخان برای ریاستجمهوری و مخالفت مرحوم مدرس و این وقایع در بین آمد... حاج شیخ مرتضی حائری یزدی، ... در ابتدای انقلاب به عضویت مجلس خبرگان انتخاب گردید ولی به علت عدم موافقتی که با طرح ولایت فقیه داشت به عنوان اعتراض از حضور در آن مجلس کنارهگیری نمود... (ص18)
... مرحوم پدر گفته بودند ما قبل از این که رضاخان بیاید در منزل ما و سه نفری راجع به این مسئله پادشاهی و جمهوری با او صحبت کنیم، بایستی که مطالبی که میخواهیم بگوییم قبلاً هر سه آگاه باشیم که چه میخواهیم بگوییم. حتماً او از ما میخواهد که تأییدش کنیم، یا قبول کنیم که به اصطلاح او زمامدار کشور بشود و آن وقت ما [باید ببینیم] در مقابل این استدعا و در مقابل این تقاضا چه جوابی [به] او بگوییم. چون آقای نائینی گوشش سنگین است، ممکن است که صحبتهای حضوری را در آن جلسه نشنود، ما باید قبلاً با هم صحبت کنیم و ایشان را هم آگاه کنیم.(ص19)
ما (نائینی، اصفهانی و حائری) هر سه تصمیم گرفتیم که بگوییم اگر بخواهی دیکتاتوری کنی، نه، ما از ابتدا به شما میگوییم ما با شما به هر شکلی از اشکال که بخواهی زمامدار کشور باشید به صورت دیکتاتوری و یکهتاز مخالفیم، چه ریاست جمهور باشد، چه پادشاهی باشد، ولی اگر بخواهی یک پادشاهی باشید، آن هم پادشاهی که فقط مانند نقش دیوار است... «نقش دیوار.» یعنی یک پادشاهی باشید که به عنوان پادشاهی معنون است، اما هیچ نقشی جز نقش دیوار ندارد و کارها و مسائل مملکتی در دست دولت، در دست مردم، بالاخره در دست نمایندگان مردم باشد، ما با این صورت موافقیم.(ص20)
... پانزده سال. تحصیلات عالیه اسلامی را که به آخر رساندم دیگر بینیاز شدم به طور کلی از تحصیلات اجتهادی... یعنی از سال 1315 شمسی [1936] تا در حدود 1330 [1951] در قم مشغول تحصیل بودم. بعد از این که به کلی بینیاز شدم از تحصیلات اسلامی، حتی احساس کردم که دیگر احتیاجی به هیج یک از مراجع ندارم، احتیاجی به اساتید بزرگ ندارم و خودم را از نظر قدرت علمی در همان هنگام برتر از تمام مدرسین و تمام مراجع و اساتید فن فقه و اصول و حتی معقول میدانستم... (ص23)
... مدرسه سپهسالار قدیم را که ساختمانش برای مرحوم آقا علی مدرس، فیلسوف معروف، در زمان ناصرالدین شاه ساخته شده بود و در وقفنامه آن مدرسه تصریح شده که بایستی مدرسش ماهر در معقول، یعنی در فلسفه و ناظر در منقول باشد، به اینجانب واگذار کردند.(ص24)
... به این مناسبت چون سوابق علمی من آنجا مشخص بود، دیگر دانشگاه تهران مرحله استادیاری از من نخواست و یک سره ما را به دانشیاری ارتقاء داد و این در اثر تشخیص مدارک تحصیلی خودم، مدارک اجتهاد که از آقای بروجردی و دیگران داشتم بود. دانشگاه تهران مدرک اجتهاد مرا به عنوان معادل با دکترا شناخت.(ص25)
...پیش از 28 مرداد [1332] در زمان مرحوم دکتر مصدق یک اختلافی راجع به برنامههای شرعیات بین دولت و مرحوم آقای بروجردی پیش آمده بود... این اختلاف در مورد مدارس مختلط بود. بنده به معرفی مرحوم آقای بروجردی و به انتصاب مرحوم دکتر مصدق به عنوان مجتهد جامعالشرایط شورای عالی فرهنگ منصوب شدم تا به این اختلاف رسیدگی کنم.(ص25ـ26)
ض ص: شما چه سالی تشریف آوردید [به] خارج از کشور؟
م ح: چند سال بعد از 28 مرداد، مثل این که در حدود سی و هشت و سی و نه [1959-1960] بود... (ص27)
... وضع مملکت به صورت یک جریان نامطلوبی بود که من زیاد دوست نداشتم آن جا باشم و به اصطلاح دلم میخواست که به هر وسیلهای هست از این درگیریهایی که بود در مملکت، در آن روزگار، برکنار باشم. عرض کنم که، از این جهت، آن وقت هم که آمدم به عنوان ماموریت از طرف مرحوم آقای بروجردی آمدم... (ص28)
...لذا وقتی که بنده آمدم در واشنگتن از همان سال اول رفتم در دانشگاه جورج تاون و آن جا تقاضا [ی پذیرش] کردم از دوره لیسانس- لیسانس فلسفه غرب را در دانشگاه جورج تاون شروع کردم. به هیچ وجه خودم را دیگر آشنا به فلسفه اسلامی نکردم، با این که تا آن وقت بیشتر عمرم را در فلسفه اسلامی و در تفکر اسلامی به طور کلی به سر برده بودم. ولی معالوصف همه را گذاشتم کنار. پیش خودم گفتم ما اگر بخواهیم از زیربنا شروع کنیم و به سیستم زیربنیادی تفکر غرب آشنا بشویم بایستی به کلی از آن متدولوژی خودمان موقتاً صرفنظر کنیم... از منطق ریاضی شروع کردم با سایر کورس [درس] های دیگری که در همین رشته بود. همه را با نهایت زحمت وصبر گذراندم تا موفق شدم به گرفتن درجه دکترا در رشته فلسفه غرب، فلسفه آنالیتیک، از دانشگاه تورنتو. (ص29)
رفتم ایران که سرکشی به فرزندانم بکنم و در پاییز برگردم به آمریکا و مشغول کارم بشوم در ییل و جورج تاون.وقتی که رفتم در تهران، سال دوم انقلاب بود (شهریور 59) دستور داده بودند [که به آمریکا برنگردم]. نمیدانم به چه مناسبت از ما وحشت کرده بودند یا از ما بیم داشتند که برگردیم آمریکا، ممکن است که به اصصلاح وضعشان را به هم بزنیم یا چه عرض کنم. به هر حال، دستور دادند که ما را نگذارند از تهران خارج بشویم... سه سال پیش که باز یک دعوتی دانشگاه آکسفورد از من کرد که بروم در آکسفورد درس بدهم. اسم بنده هم که در لیست ممنوعالخروجها نبود که جلوگیری بتوانند بکنند. به همین جهت توانستم از ایران بیرون بیایم.(ص31)
در دوره ملی شدن صنعت نفت بنده با این که البته رسماً جزو جبهه ملی نبودم، ولیکن نسبت به جبهه ملی خیلی علاقه زیاد داشتم و بخصوص نسبت به شخص مرحوم دکتر مصدق- که معتقد به او بوده و هستم و معتقدم که دکتر مصدق را چیزی شکست نداد مگر همان صداقت و صحت خودش. عامل شکست او فقط صداقت و صحت خودش بود.(ص33)
... همیشه [دکتر مصدق] میگفت «شاه» بایستی در مملکت مشروطه سلطنت کند، نه حکومت.» این را در محاکمه میگفت، در زندان میگفت، در توی مجلس میگفت، در نخستوزیری میگفت و من هم یقین داشتم مثل روز [برایم] روشن [بود] که دکتر مصدق ابداً خیال ریاستجمهوری و یا پادشاهی ندارد. کسی نیست که بخواهد که مثلاً شاه را بیرون کند، خودش شاه بشود، یا خودش رئیسجمهور بشود. او یک دمکرات بود و میخواست که واقعاً دمکراسی جایگزین دیکتاتوری بشود. (ص34)
…و این را دکتر مصدق گویا بر اثر یک، نمیدانم، بدگوییهایی که مرحوم آقای کاشانی کرده بود، دکتر مصدق تولیت آستانه قم را از ایشان [ابوالفضل تولیت] گرفته بود و به آقای مشکوه که از جمله دوستان نزدیک آقای کاشانی بود داده بود، آن هم به فشار مرحوم آقای کاشانی... مرحوم مشکوه هم مرد بدی نبود. مرد خوبی بود... آقای بروجردی به بنده فرمودند که برو به آقای دکتر مصدق سلام مرا برسان. بگو که، خوب، این آقای تولیت سالها این جا سابقه داشته و این محیط آرام را بدون هیچ علتی به هم زدن موجبی ندارد. (ص35)
... آقای دکتر مصدق هم به من گفت «خودت فلان کس میدانی که این جریان به اختیار من نبوده. آقای کاشانی از این مداخلات زیاد میکند و واقعاً اسباب زحمت ما هم شده در بسیاری مسائل، حضرت آیتالله بروجردی هر چه میخواهند یک راهی را به ما نشان بدهند که ما همان راه را اقدام بکنیم، انجام بدهیم، بدون این که به اصطلاح درگیریهایی با آقای کاشانی پیدا بکنیم.» (ص36)
در انتخابات دوره هفده. آنجا من کاندیدا (از یزد) بودم و آقای دکتر مصدق هم از من تأیید میکردند. اما تأییدات ایشان از حدود اظهار خوشوقتی و رضایت تجاوز نمیکرد.(ص37)
...دربار گارد سلطنتی را فرستادند به یزد. یک نفر را هم کشتند. طرف مخالف انتخاب شدند و ما شکست خوردیم. (ص39)
انجمن آمریکا و کانادا را ما تشکیل دادیم با مخارج مرحوم آیتالله بروجردی. بله. آقای قطبزاده هم نخست به اصطلاح سکرتر [منشی] ما بودند.(ص40)
... ولی بعد من احساس کردم که آقای قطبزاده، خدا رحمتش کند، البته مستحق کشتار نبود و لیکن مورد اعتماد من نبود آن وقت. وقتی به ایشان احساس عدم اعتماد کردم. ایشان را من بیرون کردم و تنها به خاطر این که ایشان را نمیخواستم نگه دارم، اصلاً خودم را کنار کشیدم. آن جا را هم اصلاً به کلی تعطیل کردم. (ص41)
... آقای قطبزاده پایش را از گلیم و چهارچوب این جریان فراتر میگذاشت و پول از ما میگرفت و میرفت به عنوانی که مثلاً انتشارات ما را منتشر کند یا تبلیغاتی که در جهت منظور و هدف ماست انجام بدهد، کارهای خودش را انجام میداد... (ص42)
... ولی، خوب، آقای قطبزاده ماشاءالله خیلی ارتباطات زیادی داشت. همه جوره، همه جوره که این ارتباطاتش خیلی در شأن ما نبود. (ص43)
... ایشان (آیتالله بروجردی) واقعاً یک مرد بسیار بسیار متقی، با خدا و بسیار با تدبیر [بود]- آن هم با تدبیر، نه شیطنت، بلکه با تدبیر عقلانی. رابطهاش با دولت وقت، با شاه، با وزیر، نخستوزیر، یا اصولاً به طور کلی با هیئت حاکمه یک رابطه بسیار شرافتمندانه بود. در مرز خودش خیلی اصرار داشت که تحکم بکند، به اصطلاح حق خودش را که امور مذهبی بود به هر نحوی بود از دولت وقت میگرفت... لذا همیشه با دولت وقت یک نوع سازش این شکلی داشت که نه از هم گسیخته بود، به طور کلی، و نه طوری بود که تحتالشعاع هیئت حاکمه قرار بگیرد.(ص44)
...نمیگذاشت، اجازه نمیداد که دولت بدون اجازه او، و بدون خبر او، و بدون مشاوره او، کاری بکند. ولی در مسائلی که ارتباطی با مذهب به طور مستقیم نداشت، به هیچوجه منالوجوه مداخله نمیکرد... (صص44ـ45)
... آقای بروجردی تقریباً یک سیاست پراگماتیزم [مصلحتگرایی] داشت، آقای بروجردی میگفت حالا، از هر جا، به هر وسیلهای [که] شده، هر قدر هم به اصطلاح از طریق فساد یا از طریق تحمیل، یا از طریق کودتا، از هر طریق، شاه برگشته بالاخره این شاهی است که ما باید این جا با او کار بکنیم.. چارهای نداریم. یا باید برویم و بنشینیم خانه و اصلاً تمام این مسائل را چشمپوشی کنیم یا بالاخره باید با او کار کنیم. (ص46)
... دکتر مصدق هم خیلی از ایشان احترام میکرد [تا آن جا] که از قانون اختیارات خودش استفاده کرد و یک قانون خاصی برای آقای بروجردی وضع کرد که هر روزنامهای که اهانت به مرجع تقلید بکند بدون محاکمه روزنامهاش تعطیل خواهد شد. این قانون را ایشان فقط به خاطر [آقای بروجردی وضع کرد] که حتی آقای کاشانی از این جریان بدش آمد. یکی از جهاتی که آقای کاشانی رابطهاش با دکتر مصدق به هم خورد همین مسئله بود که دکتر مصدق جانبداری آقای بروجردی را کرد و او احساس میکرد که آقای بروجردی رقیب خودش است.(ص47)
... آقای بهبهانی (آیتالله میرسیدمحمد) به من گفتند «فلان کس، شما میدانید که شاه از مملکت رفته بیرون؟» گفتم: «بله. من شنیدم.» گفتند: «میدانید که صحبت جمهوری است؟» گفتم «این هم گهگاهی به گوشم خورده.» گفتند: «من از شما یک خواهش دارم. آن این است که من استدعا میکنم شما همین امروز صبح بروید به قم»… پیش آقای بروجردی و از طرف من بگویید که آقا، مملکت در شرف اضمحلال است. در شرف از بین رفتن است، برای این که صحبت جمهوری این مملکت است. شاه رفته بیرون و همین امروز و فرداست که اصلاً تمام اوضاع و احوال مملکت به هم بخورد. اصلاً مملکت دیگر میافتد آن طرف پرده آهنین. دیگر اصلاً نه اسمی از دین خواهد بود، نه اسمی از ایشان، نه اسمی از مرجعیت، نه اسمی اصلاً از اصل دین. اصلاً کمونیستی میشود. مملکت میرود پیکارش. این را باید ایشان هر چه زودتر یک فکری بکنند.» گفتم: «چه فکری؟» گفت: «یک دستخطی، یک حکمی صادر بکنند که بالاخره مردم آگاه بشوند از این حقیقت. بیایند جلوی تودهایها را بگیرند. خلاصه نگذارند که مملکت کمونیست بشود.»(صص48ـ49)
... من به آقای بهبهانی گفتم که اگر آقای بروجردی یک چنین حکمی که شما میفرمایید در پشتیبانی از شاه صادر کند علیه نهضت ملی و به نفع شاه باشد، فوراً آقای دکتر فاطمی یک همچنین مطلب دیگری هم خواهد گفت [که] آخرین پایگاه استعمار انگلیس، آقای بروجردی از قم یک همچنین حکمی صادر کرد. آیا اصولاً این کار ارزش دارد؟ ایشان تأملی کرد. دید که بدجایی گیر کرده. خلاصه صرفنظر کرد از این که ما برویم به قم، دقت کردید؟ (ص50)
آقای بروجردی خیلی آدم مدبری بود و خودش را توی دست و دهان احزاب و روزنامهها نمیانداخت و کارهایی که میکرد البته کارهای نامرئی بود… البته همان نحوی که بهاییها را مخل امنیت و استقلال ایران میدانست، تودهای را هم میدانست و به همان ترتیبی که با بهاییها مبارزه میکرد، [با تودهایها هم] – البته به وسیله عوامل خودش- فعالیت میکرد… ولی بیاید و رسماً یک کاری بکند که مثلاً بیانیه صادر کند یا اعلامیه صادر کند، ایشان اهل شعار و اینها نبود. (ص51)
... به آقای کاشانی پشت تلفن گفتم: «آقا، شما اشتباه نکنید. من خودم را از شما خیلی اعلم میدانم و اقضل میدانم. ... ایشان [کاشانی] یک قدری گاهی سخنش بیپروا و نامناسب مقام و منزلت ایشان بود... ایشان [آیتالله کاشانی] در راه به من گفتند: «به تمام مقدسات عالم قسم که حقانیت با من است. با دکتر مصدق نیست.» گفتم: «به تمام مقدسات عالم قسم که حقانیت با دکتر مصدق است. با شما نیست.» ... ولی باید عرض کنم که الحق مرحوم آیتالله کاشانی مردی پاکدامن و شجاع بود، اما در روشهای سیاسی خود به زودی و آسانی و شاید با یک استخاره تغییر رأی میداد.(ص53)
من هم در پاسخش گفتم: ... آقای کاشانی مرد خوبی است و همه به ایشان اخلاص دارند، ارادت دارند. ولی شما (حسین مکی) آمدید ایشان را یک قدری از مسیر منحرف کردید. بالاخره، به قول آقای دکتر غلامحسین صدیقی، اگر نهضت ملی ایران را تشبیه بکنید به سه پایه، یک پایهاش حداقل آقای کاشانی بودند که شما آمدید این پایه را خراب کردید. نهضت ملی ایران فروکش کرد- شما و آقای دکتر بقایی» (ص56)
... آن وقت آقای خمینی جزو نزدیکان آقای بروجردی بود و حتی معروف بود که وزیر خارجه آقای بروجردی است، هنوز رابطهاش با آقای بروجردی به هم نخورده بود، حداقل یک بار در آن قضیه [مبارزه با بهائیت] آقای خمینی از طرف آقای بروجردی به دربار رفت و شاه را ملاقات کرد. بعد [از] این که شاه را ملاقات کرد، من خودم ایشان را دیدم، آقای خمینی را دیدم.(صص56ـ57)
آقای خمینی گفتند «این جوان [شاه] آهی کشید و گفت: آقای خمینی شما الان را با آن وقت مقایسه نکنید. آن وقت همه وزرا و همه رجال مملکت از پدرم حرفشنوی داشتند. جرئت نمیکردند تخطی کنند. الان حتی وزیر دربار من هم از من حرفشنوی ندارد. من چطور میتوانم این کار را بکنم؟» (ص57)
گویا در همان اوایل سلطنت رضا شاه پهلوی (این را بنده شنیدم و معروف است) ایشان یک مسافرتی میکنند از ایران به عتبات عالیات. و بعد در هنگام بازگشتن در مرز ایران و عراق ایشان را رضا شاه پهلوی میگیرد و تبعید میکند به مشهد. مدتی در تبعیدگاه بودند در مشهد- در همان اوایل سلطنت رضا شاه پهلوی… از ایشان (آیتالله بروجردی) سؤال کردم شما به چه علت تبعید شدید به وسیله رضا شاه؟ فرمودند که در هنگامی که در نجف بودم، در اثر سوابق دوستی و آشنایی با مراجع آن جا (البته خودشان آن هنگام مرجع نبودند. [مراجع] مرحوم نائینی و مرحوم آقا سیدابوالحسن [اصفهانی] بودند… )... و رفت و آمد شبانه، جلسه و این قبیل مراودات معمولی داشتند گهگاهی هم در توی جلسات دستهجمعیشان مذاکرات راجع به سیاست ایران و وضع ایران میکردند… آن وقت [در] این مذاکرات سیاسی، آنها گهگاهی مثلاً از تندرویهای رضا شاه پهلوی صحبت میکردند و اینها را جاسوسهای رضا شاه راپورت میدهند به آن جا برای ایشان. وقتی که میآیند و برمیگردند به ایران، در مرز ایشان را جلب میکنند و تبعید میکنند به مشهد… (ص60)
... آن گاه بود که ایشان اجابت فرمودند و بعد از این که بهبودی پیدا کردند از جراحی فتق (از تهران) آمدند به قم. آمدند به قم و درس [را] شروع کردند و خلاصه آنجا اقامت کردند. قبل از آقای بروجردی، مرحوم آقا سیدابوالحسن اصفهانی آخرین فردی از مراجع گذشته بود که در نجف بود. ایشان فوت کرد و کل مرجعیت شیعه منتقل شد به آقای بروجردی در قم. (ص62)
ایشان [آیت الله بروجردی] در کار [های مذهبی مربوط به] خودش مداخله می کرد... به همین جهت معتقد بود... همیشه باید یک ارتباط سیاسی با دولت داشته باشد ... براساس همین تز و همین مطلب ایشان (آیتالله بروجردی) همیشه سعی میکردند در دورههای انتخاباتی سه چهارتا، دو سه تا، وکیل برود مجلس که از طرف ایشان باشد، یعنی در حقیقت نمایندگان ایشان باشند که بتوانند خواستهای ایشان را از پیش ببرند.(صص63ـ64)
روابط رضا شاه با پدرم تا هنگام کشف حجاب و داستان مسجد گوهرشاد مشهد مقدس نه شکوفان بود نه تیره. (ص64)
... ولی رفته رفته این روابط مبدل به تیرگی شد و پس از آن تلگراف تهدیدآمیز معروف ایشان در مسئله حجاب روابط به کلی قطع گردید و از آن پس تمام زندگی و رفت و آمدهای پیش پدر سخت زیر کنترل شدید مقامات امنیتی قرار گرفت ... آن وقت ایشان سعی میکرد حداقل نمایندگان، در آن هنگامی که قم بود، نمایندگان مجلس قم، بروجرد، اراک، شاید هم خرمآباد، و توابع آن حدود، همه را با نظر ایشان [آیتالله بروجردی تعیین کند]. البته نه این که رسماً و به طور صریح، به طور پیغام. مثلاً [آیتالله بروجردی] به شاه یا به دولت پیغام میداد که فلان کس مورد نظر من است و بایستی که انتخاب بشود.(ص65)
در مسئله آذربایجان، قوامالسلطنه به ایشان پیغام داد که الان چون در کار انتخابات آذربایجان مسئله هست و به علاوه ما با روسیه راجع به نفت شمال قرارداد بستیم که آن قرارداد را به مجلس پانزده ببریم و الان قضیه آذربایجان است و بدون [شرکت] آذربایجان در انتخابات نباید [در سایر استانهای ایران] انتخاب بشود، احتیاج [هست] به این که آیتالله بروجردی انتخابات را تحریم بکنند. (ص66)
آقای بروجردی این کار را کرد. آقای بروجردی افراد را فرستاد به تمام شهرستانهای ایران. از علمای آن جا خواست که به ایشان تلگراف بکنند که تا آذربایجان آزاد نشده، انتخابات را دولت شروع نکند.این تلگرافات از همدان، از کرمانشاه، از مشهد، از جاهای دیگر، همهجا غیر از آذربایجان این تلگرافات شد و لذا ایشان هم همین کار را کرد. انتخابات را تحریم کرد و با دولت همکاری کرد تا مسئله آذربایجان حل شد. آن وقت انتخابات را شروع کردند. (ص67)
ض ص: در مصاحبهای که چندین سال پیش با آقای بنیصدر داشتم اتفاقاً اسم این دو نفر را ذکر کرد و میگفت که آیتالله بروجردی برای شاه توسط حاجآقا رضا رفیع قائممقام الملک پیغام داده بود که خلاصه اگر به حرف من گوش نکنی، کاری میکنم که از مملکت بیندازندت بیرون. آیا واقعاً ارتباط این طوری بود بین شاه و روحانیت؟ م ح: من اطلاع ندارم. من اطلاع ندارم.(ص68)
(بهلول) چون که به یک وضع خاصی منبر میرفت، خیلی جلب توجه مردم عامی را کرده بود... و آن این بود که مثلاً پیش از رفتن بر بالای منبر تمام لباسش را میکند... و از همین پایین وقتی میرفت بالای منبر، با یک لاپیراهن یا نمیدانم زیرشلوار کرباسی. خلاصه، همین لخت میرفت بالای منبر... (ص69)
در همین هنگام بود که (بهلول) رفت مشهد و مسائل مشهد و مسجد گوهرشاد پیشامد کرد. خوب، با همان شکلی هم که منبر میرفت، عده زیادی را تو مسجد گوهرشاد جمع کرده بود و خوب، آن وقت حمله به دولت و انتقاد از دولت راجع به حجاب و این حرفها کرده بود که بعد هم کشیده شد به آن قضیه توپ بستن به مسجد گوهرشاد و عدهزیادی معلوم بود که زنده زنده به گور کردند. به نظر من این یکی از گناهان نابخشودنی و تاریخی رضاشاه بود.(ص71)
... در آن تلگراف، مرحوم فروغی گفته بود به این که، بله این یک سلسله جریاناتی است که پس از بازگشت شاه از ترکیه، اراده- همین کلمه بود- اراده سنیه ملوکانه تعلق گرفته که این کارها بشود و هر چه هم خلاصه ما میگوییم، یا- نمیدانم چیز است- هر قدر هم برخلاف مذهب یا خلاف مصلحت کشور باشد، بالاخره چون اراده سنیه تعلق گرفته، باید بشود... (ص72)
مرجع به معنای رهبر نیست. نخیر. کجا حضرت رسول اسم خلافت به معنی سیاست و کشورداری را بردند؟ آن چیزی که داریم مسئله امامت است. امامت هیچ ارتباطی به حکومت سیاسی ندارد. امامت یک مقام معنوی است، مقام خدایی و الهی معنوی است که ما معتقدیم که حضرت امیر بعد از حضرت رسول آن مقام را داشتند و آن مقام همیشه برای حضرت امیر بوده. اما بعد از عثمان، یعنی بعد از ابوبکر، عمر، عثمان آن وقت مردم ایشان را خلیفه کردند و به مقام خلافت رهبر سیاسی رساندند. پس خلافت غیر از امامت است… (ص77)
... حکومت به معنای کشورداری اصلاً غیر از مسئله امامت و اسلام است…این حرف اصلاً مغالطهای است، به نظر بنده مابین ولایت و حکومت، ولایت را تفسیر کردند به حکومت و حکومت هم به معنای حکومت کشورداری. پس گفتند که فقیه هم باید حاکم باشد، در صورتی که حکومتی که در فقه هست غیر از حکومت به معنای کشورداری است. آن معنای خاص فقهی دارد که ارتباطی به سیاست و مملکتداری ندارد. (ص78)
عرض کردم جد ایشان (امام خمینی) آقا سیداحمد بوده که از کشمیر آمده است به ایران، آمده است به خمین و در خمین آن جا سکنی گزیده و عرض کنم که، از علمای خمین شده…بعدش پسر آقای آقا سیداحمد که آقا سیدمصطفی نام داشته است تنها پسر مرحوم آقا سیداحمد بوده، آقا سیدمصطفی پدر آقای آیتالله خمینی و آقای پسندیده و آقا سیدنورالله هندی است. آقای سیدنورالله هندی که فرزند دوم مرحوم آقای سیدمصطفی است اندکی پیش از انقلاب و شاید همان اول انقلاب فوت کرد. او از لحاظ سن متوسط بین آقای پسندیده و آقای خمینی بود به اسم آقا سیدنورالله هندی و ایشان وکیل عدلیه بود- از وکلای درجه اول دادگستری بود. تخلص آقای خمینی هم خودش هندی است. (ص86)
... همه فضلا و اساتید طراز اول حوزه قم از آقای بروجردی تقاضا کردند و دعوت کردند که تشریف بیاورند به قم، از جمله آقای خمینی، آقای خمینی در حقیقت در آوردن آقای بروجردی به قم خیلی زیاد فعالیت میکردند... به علاوه چون آقای خمینی از هر جهت شایسته و برازنده بود و کمتر کسی در حوزه به جامعیت و شایستگی ایشان به چشم میخورد، قهراً ایشان مقام اول را در نزد آقای بروجردی پیدا کرد و از این جهت، خوب قهراً رابطه آقای بروجردی و ایشان خیلی صمیمی بود. از این لحاظ که خیلی کمک میکرد به آقای بروجردی و چون بالاخره از نظر این که باهوش بود و بافراست و اینها بود. مثلاً چون نسبت به سایر آقایان علما که در مسائل اجتماعی و سیاسی به هیچوجه وارد نیستند، ایشان به گونه ممتاز از آنها بهتر وارد بود... (ص88)
تا بعد از [سقوط دولت]مرحوم دکتر مصدق- در زمان [کابینه] زاهدی [که] بقایی با آقای آیتالله کاشانی قدری فعالیت میکردند علیه زاهدی. اول آقای کاشانی با زاهدی موافق بود چون هر دو علیه دکتر مصدق همکاری داشتند. پس از اندکی بین زاهدی و آقای کاشانی به هم خورد تا جایی که زاهدی به آقای کاشانی حمله کرد... در این هنگام آقای کاشانی و بقایی عدهای را فرستاده بودند به قم برای این که منزل آقای بروجردی بست بنشینند که از بروجردی برای مخالفت و ضدیت با دولت زاهدی همکاری و همگامی بخواهند... آقای بروجردی هم نمیخواست در این مسائل سیاسی مداخله کند. مصلحتش نبود. خلاصه، مصلحت نمیدانست در این مسائل مداخله کند و دستور داد به شهربانی قم که بیایند اینها را از منزلش بیرون کنند. این جا بود که آقای خمینی با آقای بروجردی مخالفت کرد. شب بود. [آقای خمینی] با برادرم مرحوم حاج شیخ مرتضی حائری یزدی که الحق مردی فقیه، زاهد و پاکدل بود رفتند پیش آقای بروجردی و گفتند که شما چرا این کار را کردید؟ این برای شما و حوزه علمیه بد است که یک عدهای را از خانهتان بیرون کنید...(ص89)
... منزل آقای ثقفی جنب منزل آیتالله کاشانی در پامنار بود… هنگامی که آقای خمینی – بخصوص در فصل تابستان- از قم به تهران میآمد و منزل پدر [زنش] سکنی میگزید، آقای کاشانی در آن جا رفت و آمد داشت و با هم خیلی آشنا بودند. به طوری که آقای خمینی خودش میگفت، گهگاهی آقای کاشانی بحثهای علمی و فقهی میکرد و خیلی به اصطلاح انس پیدا میکرد با مباحث علمی، گهگاهی هم دو - سه نفری، یعنی کاشانی و خمینی و ثقفی میرفتند به بعضی از قسمتهای ییلاقی تهران- شمیرانات – و در آن جا چند شب میماندند (ص90)
... از اول آقای خمینی به طوری که یادم است- اتفاقاً اختلافش هم با ما سر همین مسئله آقای دکتر مصدق بود- با آقای دکتر مصدق زیاد رابطهای نداشت، یعنی معتقد نبود به روش وی و به هیچوجه از دکتر مصدق و آقای کاشانی که با دکتر مصدق بود طرفداری نمیکرد. بلکه شاید تخطئه هم میکرد. معتقد نبود که آقای کاشانی باید این طور از دکتر مصدق طرفداری کند.(ص91)
... مرحوم برادرم با ایشان این اواخر خویشاوندی پیدا کردند: به این معنی که [پسر بزرگ آقای خمینی] که مرحوم آقای سیدمصطفی بود، داماد مرحوم آقای اخوی ما بود. الان هم آن دو فرزندی که از مرحوم آقای مصطفی باقیست، یکی حسینآقا و دیگری مریم خانم، هر دویشان نوههای برادر من هستند. ض ص: شما مثل اینکه یک زمانی به من گفتید که زمانی نزد ایشان [امام خمینی(ره)] درس میخواندید. م ح: بله، درس فلسفهای که مشهور به فلسفه عرفانی بود. چون ایشان عرفانش خیلی خوب بود. الان هم من عرض میکنم [که] ایشان در تئوری عرفان خیلی زحمت کشیدند. هم عملاً و هم از نظر تئوری، در عرفان واقعاً خیلی متخصص و شاخص بود. آن وقت، آن قسمت فلسفه صدرالمتألهین شیرازی [را] که در حقیقت آمیخته به عرفان است، ایشان خیلی خوب میگفت. ولی آن قسمتی که مربوط به فلسفه محض است یعنی فلسفه مشایی محض است... (ص92)
در آن رشته من مدت زیادی پیش ایشان تحصیل کردم و تمام اسفار را پیش ایشان خواندم. بله، در حدود شاید ده سال طول کشید که بنده در خدمت [ایشان] درس میخواندم... من بودم و آقای آقا سیدرضا صدر (برادر بزرگ آقا موسی صدر، معروف به امام موسی صدر) و دوـ سه نفر دیگر در این طراز. آقای فکوری بود که یزدی بود. او هم بحث ما بود... شیخ عبدالجوادی بود که اهل اصفهان بود... (ص93)
... [آقایان مطهری و منتظری] به وسیله آقای بروجردی به آقای خمینی جذب شدند. کمی بعد در یک مدت بسیار قلیلی، آقای خمینی اجازه داد که این دو نفر در آن اواخر درس بیایند و بنشینند درس اسفار را گوش کنند. ولی شاید بیشتر از شش، هفت ماه طول نکشید که دیگر ایشان هم درس فلسفه را ترک کرد. بعد اینها [آقایان مطهری و منتظری] رفتند پیش آقای طباطبایی و مشغول تحصیل شدند. (ص94)
... در حینی که مرحوم شریعتمداری بیشتر [مردم] آذربایجان در حقیقت متوجهاش بودند و مقلدش بودند. اما این دلیل نیست که آقای شریعتمداری در فقاهت بیشتر از آقای خمینی بود. هرگز، بلکه شاید معکوس آن درست باشد. زیرا در حوزه ماندن و شب و روز مشغول بودن، فرصت خوبی برای پیشتازی و ورزیدگی در علم میباشد و آقای خمینی از این فرصت به طور مضاعفی برخوردار بود. (ص95)
... بعد از آقای حکیم و آقای بروجردی، شاه تلگراف تسلیت کرده بود به قم به همه این آقایان: به شریعتمداری، به گلپایگانی، به نجفیمرعشی، به همه اینها تلگراف کرده بود. به آقای خمینی تلگراف نکرده بود. این خود تحقیر نمایانی [نسبت به] آقای خمینی بود که الحق کار بیخردانهای از سوی شاه بود. زیرا در آن هنگام همه میدانستند آقای خمینی اگر در علم فقه برتر از دیگران نباشد کمتر نیست. این اختلاف، وسیعتر شد هی روز به روز از سوی شاه تحقیر روحانیت افزون میشد تا رسید به مرحله تغییر تاریخ از هجری شمسی به تاریخ نامفهوم شاهنشاهی که به نظر من بسیار کار احمقانهای بود- تاریخی که هیچکس جز چند نفر نادان و چاپلوس از آن سر درنمیآورد.(ص96)
ض ص: فکر نمیکنم دستی بوده. من فکر میکنم تصمیم خود ایشان بوده.
م ح: نه، فکر نمیکنم. برای این که او اهل ابتکار این تصمیمهای این شکلی نبود. یا فرض کنید که آن جشن دو هزار و پانصدساله با آن افتضاح. فکر نمیکنم به ابتکار شاه بود. میتوان گفت که عامل اجرای این کارها ایشان بوده است. (ص97)
پانزده خرداد همین بود که از قم شروع شد. آقای خمینی یک نطقی کرد... صبح از منزلم آمدم بیرون و رفتم منزل یکی از دوستانم. طرف بازار و آن جاها بود. وقتی که داشتم میرفتم، دیدم به این که بعضی از این سربازها توی کامیونهای ارتشی تفنگشان را به طرف مردم گرفتهاند و همینطوری دارند یواش یواش میروند، ولی تفنگشان به سوی مردم بود. خیلی من تعجب کردم. بعد که رفتم توی کوچه، دیدم یکی دوتا صدای [تیر] تفنگ آمد. بعد به همین مناسبت زود رفتم. از پسکوچه رفتم منزل یکی از دوستانم. نشستم بعد صدای تفنگ خیلی زیاد شد تا اینکه آن وقت من به همین مناسبت نرفتم به منزلم [در] شمیران. دیدم که خطرناک است چون صدای تیراندازی زیاد شد...(ص99)
ض.ص:... بعد از تبعید آقای خمینی به نجف دیگر هیچ وقت ایشان را ندیدید؟… م.ح: وقتی که ایشان نجف بودند، من در دانشگاه تورنتو تز دکترایم (در سال 1965) را مینوشتم. عرض کنم که یک مسئلهای بود که مربوط به عرفان بود. البته یک قدری اصطکاک مختصری داشت به عرفان. میخواستم این مطلب را از کتابهای ابنالعربی، از فتوحات مکیه، کتابی که نوشته محیالدین عربی است، این را در آن تزم وارد کنم. یک تکهای بود. هر چه خواندم، نفهمیدم چه میگوید چون خیلی عرفانی بود و مغلق. [هرچه] فکر کردم کس دیگر- نه در ایران، نه در هیچ کجا- جز آقای خمینی به نظرم نیامد [که] بتواند این جمله را حل کند. یک کاغذی نوشتم و همین قسمت از فتوحات مکیه را که مورد نظرم بود، زیراکس کردم و گذاشتم لای پاکت و برای آقای خمینی به نجف فرستادم… جواب آن، یک جواب خیلی دوستانهای بود. گفته بودند (کاغذش را هنوز دارم) نوشته بودند خیلی خوشوقتم که شیخ کبیر، یعنی محیالدین عربی، تو را بعد از سالهای سال به یاد من انداخته و از دور به یاد من افتادی و اینها. (ص100)
م ح: بله، ما والله نتوانستیم بفهمیم این آقایان چه کارهاند. برای اینکه این آقایانی که خودشان را به عنوان انقلابی قلمداد میکردند، ریخته بودند و بیشتر سفارتخانهها را اشغال کرده بودند و به ما هم مجال نمیدادند که آنجا آگاهی پیدا کنیم. علت این هم که من کنار کشیدم به علت همین مطلب بود. (ص101)
آقای دکتر سنجابی هم در همان وقتی که بنده به عنوان سرپرست از طرف آقای خمینی منصوب بودم شخصی را به نام آقای اعتصام به عنوان کاردار سفارت از طرف خودشان فرستادند. ایشان بدون اجازه و مشورت با بنده همه کارهای سیاسی را از پیش خود انجام میداد و خیلی علاقه داشت که مرتباً با مقامات آمریکایی به عنوان سفیر کبیر ملاقات کند. همه اینها بدون مشورت با بنده بود. بنده در این حال حس کردم هر دو طرف ما را به افسانه گرفتهاند... لذا نامهای به آقای دکتر سنجابی نوشتم و از ایشان خواستم حدود مسئولیتهای سرپرستی سفارت را برای بنده تعریف کنند و تکلیف ما را با آقای کاردار که نماینده مخصوص ایشان است مشخص نمایند... ض ص: آیا ملاقات دیگری هم با آقای خمینی داشتید؟ م ح: بله، یک یا دو ملاقات دیگر که آن هم اتفاقاً شنیدنی است. عرض کنم که سال بعدش بود. البته [بعد از ملاقات اول] من آمدم به آمریکا. بعد دو مرتبه [رفتم به ایران] چون سالها هنگام تعطیلی و تابستان من برمیگشتم به ایران برای دیدار فرزندانم. سال بعدش رفتم به ایران. [این] هنگامی بود که [موضوع] انتخابات [مجلس] خبرگان [مطرح] بود. (ص103)
... عدهای از علمای درجه اول تهران آمدند منزل ما و گفتند که آقا شما چون روابط و دوستی خیلی دیرینهای با آقای خمینی دارید و از شما حرفشنوی دارند، ما خواهش میکنیم از طرف ما فردا بروید با آقای خمینی ملاقات کنید و این پیام را بدهید... بله. یکیش مرحوم آقای آقامیرزا محمدباقر آشتیانی بود. یکیش هم مرحوم آقاسیدمحمدعلی سبطالشیخ بود. آقای آقاسیداحمد شهرستانی بود... من اول نخواستم بپذیرم. گفتم من چون میخواهم برگردم به آمریکا، دلم نمیخواهد در این مسائل [دخالت کنم]. دیدم که، خوب این آقایان خیلی اصرار کردند گفتم که خوب، مطلبتان چیه؟ گفتند به اینکه چون که ما شنیدیم و مسلم این است که از جمله کاندیداهای انتخابات خبرگان بهشتی و مفتح هستند… این دو نفر چون سلیقهشان یا اعتقاداتشان خیلی نزدیک به اهل تسنن و سنیهاست… ما هم به هیچوجه حاضر نیستیم که در یک همچنین انتخاباتی که اینها شرکت میکنند، شرکت بکنیم. اگر ایشان قول میدهند که اینها را از مدار انتخابات بیرون کنند و به جای اینها (یک لیستی داده بودند) اینها را انتخاب کنند که منظور نظر ماست، و شرایط دیگری [که] درست یادم نیست، ما حاضریم که هرگونه فعالیتی که از دست ما بیاید انجام بدهیم.(صص104ـ105)
... ایشان که نشست روی زمین، روی همان دشکچهاش، احمدآقا رفت. من بودم و خودم ایشان. من پیغام آنها را رساندم- بدون این که اسم [آنها را ببرم] همینطور اصل پیغامشان را رساندم و گفتم به این که اینها از دو نفر از این کاندیداهای شما که در تهران دارید ناراحتند، ولی اسمشان را نبردم. منتظر بودم که بپرسند این دو نفر کیها هستند تا اسمشان را ببرم... ایشان به من گفتند که از نقطهنظر آن شخص بگویید که ناراحت نباشند. من خودم چارهاش را میکنم. آن اختیارش دست من است. من تعجب کردم. گفتم کی را نظرتان هست؟ گفت، «مگر طالقانی را نمیگویند؟» گفتم «نه، طالقانی را نمیگویند» چون طالقانی هم، البته این را عرض بکنم، از قدیمالایام معروف بود به تمایلات تسنن و در حوزه علمیه قم این مطلب درباره ایشان شیوع داشت… گفتم: «نخیر طالقانی را نمیگویند» گفتند: «پس کی را میگویند؟ » گفتم: «بهشتی و مفتح». ایشان گفتند: «بهشتی اهل این حرفها نیست.» (صص105ـ106)
دو سه بار حاج سیدصدرالدین جزایری (که از علمای تهران بود) را یادم هست که ملاقاتشان میکردم. در این خلال شنیدم، آقای بهشتی را لعن میکرد. یک مرتبه من از ایشان پرسیدم: «آقا، چرا این سید را لعن میکنی؟» گفت: «به خاطر این که این آمده و رفته توی مسجد حسینیه ارشاد و تبلیغ تسنن را میکند. میگوید ما بایستی که به شیخین احترام بکنیم. لعنشان نکنیم.» (ص106)
... قانون اساسی مشروطیت ایران ما هم همینطور است. یک مجموعهای است از مواد. یک مجموعه واحدی است از مواد مرتبط با یکدیگر. به قول خودتان شما انقلاب کردید. یکی از این مواد که مربوط به سلطنت بوده- رژیم شاهنشاهی سلطنتی بوده- از کار افتاده. درست است؟ بقیه دیگرش برای چه؟ بقیه دیگر مواد چه گناهی کرده. بنده معتقدم که روی همین مطلب شما (امام خمینی) فردا، همینفردا، دستور بدهید که انتخابات عمومی شروع بشود. مردم وکلای حقیقی خودشان – ملی خودشان- را تعیین کنند. مجلس باز بشود. مشغول کار بشوند. سرو صداها هم بخوابد. نه خبرگان احتیاج [است] نه مؤسسان.» (ص108)
بعد آمدیم و دیدیم نه، ابداً هیچ عکسالعملی داده نشد و به هیچوجه اعتنایی به این پیشنهاد ما نشد. خوب، بعد فهمیدیم که ایشان یا اطرافیان ایشان یک نقشههای دیگری دارند. مسئله این نیست که بخواهند مملکت را اداره کنند. بلکه میخواهند ولایت فقیه درست کنند. من دیگر از آن تاریخ به بعد واقعاً از ایشان ناراحت شدم. دیگر از ایشان قطع رابطه کردم. (ص109)
... پیش خودم گفتم به اینکه الان وقت این است که اگر چنان چه گروگانها را در اثر همین نطق ما بتوانیم که به وسیله آقای کندی آزاد بکنیم- گروگانهای آمریکایی [را] که در ایران هستند آزاد بکنیم- در حقیقت با یک تیر دو هدف را زدیم. یکی اینکه گروگانها را آزاد کردیم. دیگری این که آقای کندی در اثر همین آزادی گروگانها به ریاستجمهوری انتخاب می شود. (ص112)
... روی این نقطهنظر گفتیم خوبست ما اول با آقای خمینی تماس بگیریم که [آیا] ایشان آماده هستند که ما در مورد گروگانگیری با آقای تد کندی مذاکره کنیم یا نه. بدون اینکه از ایشان موافقتی احساس کنیم، صلاح نیست که ما ابتدائاً با آقای تد کندی ملاقات کنیم... گفتم بهترین کسی را که به نظرم میآمد ممکن است که مطلب را زود به آقای خمینی برساند، آقای صدوقی یزدی است... (ص113)
ایشان هم همانوقت رفته بود با آقای خمینی صحبت کرده بود و شاید شب بعدش از قم به من تلفن کرد که من رفتم به قم و با ایشان صحبت کردم. ایشان گفتند که نه، به هیچ وجه، من حاضر نیستم با کسی ملاقات کنم. فلان کس هم آمریکاییها را درست نمیشناسد و به فلان کس هم بگویید که در این کار مداخله نکند. گفتم بسیار خوب. پس ولش کن.(ص114)
برادر تاجر ایشان (آیت الله شریعتمداری) که اسمش آقای سیدجواد حائری هست... رفت و آن جا بالای سر ایشان و گفت فلان کس آمده برای ملاقات شما و دیدار شما. ایشان چشمش را باز کرد و خیلی خوشوقت شد. ما هم سلام و علیک کردیم و احوالپرسی کردیم... من ضمناً به ایشان گفتم: «آقا شما غصه نخورید. شما مقامتان محفوظ است، پیش همه و اول پیش خدا بعد هم پیش همه مردم واقعبین، مقامتان محفوظ است و بالاخره از این جریانات متاثر نباشید. (ص117)
والله بنده خیال میکنم، شخصاً البته خیال میکنم چون آن وقت خیلی کودک بودم. هیچ وارد این مسائل نبودم که ببینم علت این قضیه، علت سیاسی و تاریخیاش چیست. ولی خودم حدس میزنم که علت این جریان این بود که آقایان علما، مراجع تقلید بخصوص و دیگر آقایان علماء و روحانیون شیعه، سنیها هم همینطور، درست اطلاعی از اوضاع جهان، از فرمولهای حکومتی، سیستمهای مختلف حکومتی ندارند. شاید به نظر بنده علت اینکه سلطنت را ترجیح دادهاند بر جمهوری این بود که چون همسایه شمالی ما روسیه بود و روسیه یک سیستم جمهوری تشکیل داده بود و جمهوری اعلام کرده بود، اینها از کلمه جمهوری میترسیدند که مسئله، مسئله تمایل به شوروی بشود... (ص118)
... آقای خمینی که گرفتار شده بود، بردندش از قم به تهران و در زندان بود. علمای ایران همه جمع شدند در تهران، از جمله آقای شریعتمداری از قم و آقای میلانی از مشهد آمدند به تهران. سایر آقایان علمای ایران هم آمدند. یادم هست که مرحوم آخوند ملاعلی همدانی که از علمای مبرز همدان بلکه سراسر غرب ایران بود او هم از جمله شاگردان مرحوم پدرم بود، او آمد... (ص125)
... ولی من چون از اول معتقد بودم که این انقلاب یا این جهشی که به راه افتاده بود یک جهش بدون مقصد است، یک جهش مبهم است از این جهت به هیچوجه خودم شرکت نمیکردم. در هیچیک از جریاناتش شرکت نمیکردم. (ص126)
بالاخره، در آخر امر قبول کردم که بروم. فوراً آقای شریعتمداری پا شدند و رفتند پشت تلفن، گویا به طوری که من استراق سمع کردم فهمیدم که با آقای بهادری که آن وقت به اصطلاح سناتور تبریز بود صحبت میکردند. گفتند فلان کس آمده اینجا. ما ازشان خواهش کردیم که از طرف ما پیغام ما را به آقای علم بدهند و اینها، و شما وقتی بگیرید که ایشان ملاقات کنند. شاید در حدود- خیلی زود- ده دقیقه نکشید یا شاید در حدود ده دقیقه، دوازده دقیقه یا الی حد نهایتی بیشتر از پانزده دقیقه نکشید که جواب آمد که فردا تشریف بیاورید به کاخ نخستوزیری و آقای علم آنجا منتظر شما هستند. بسیار خوب. (ص128)
... فقط این پیامی است که از طرف دو مرجع تقلید عالیقدر مأموریت پیدا کردم که به شما عرض کنم. شروع کردم آن پیغام را گفتن. پیغام در مورد انتخابات بود. آن آقایان فرموده بودند که من به آقای نخستوزیر بگویم که اگر چنان چه انتخاباتی که میگویید میخواهید انجام بدهید واقعاً آزاد است- انتخابات آزاد میخواهید انجام بدهید- بایستی که این شرایطی که ما میگوییم را عمل کنید و اجرا کنید. (ص129)
... هر کسی از زندانیان که ارتباطی با 15 خرداد داشته، باید آزاد بشود و این یک شرط. شرط دیگر این بود که آمد و شد در خانههای ما باید آزاد بشود. چون آن وقت به منزل این دو نفر مرجع تقلید هم کسی آزاد نبود که رفت و آمد بکند... شرط سوم این است که ما هم اگر چنان چه بخواهیم یک دعوت عام عمومی بکنیم از مردم – حالا در مساجد یا در خانههای خودمان- دولت جلوگیری نکند و مانع نشود، از این شرایط. (ص130)
گفت، «جناب آقای حائری یزدی» - این عین کلمات آقای اسدالله علم است، خدا پدرش را بیامرزد- گفت:«من حس کردم که با شما نمیتوانم به طور مبهم صحبت کنم و یا با مجامله با شما صحبت کنم، ولی روح قضیه را میگویم و آن این است که از طرف من، سلام بنده را به هر دو آقایان برسانید و به ایشان بگویید به این که به تمام مقدسات عالم قسم،اسدالله علم مسلمان است و اعتقاد به مذهب دارد و اعتقاد به خدا و دین اسلام دارد، اما آن آزادی که آقایان پیشنهاد کردند که ما انجام بدهیم، آن را انجام نخواهیم داد زیرا که - همین شکلی میگفت- زیرا که اگر اینگونه آزادی را ما بدهیم، دیگر مایی نخواهیم بود تا انتخابی بکنیم یا نکنیم. (ص132)
-----------------------------------------------
نقد و نظر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران
مرحوم دکتر مهدی حائری یزدی شاید اولین شخصیت حوزوی باشد که در خارج کشور مورد توجه دستاندرکاران طرح تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد آمریکا قرار گرفته و با توجه به تعلق ایشان به حوزه، به صورت کاملاً آشکاری تلاش شده است تا از زبان آقای حائری یزدی مطالبی علیه انقلاب اسلامی و شخص امام اخذ شود. صرفنظر از تبلیغ دیدگاههای نه چندان ناآشنایی همچون باورهای سیاسی «انجمن حجتیه» توسط آن مرحوم- چرا که نقد انقلاب و اندیشه سیاسی آن از زاویه چنین دیدگاهی مقوله جدیدی نیست- دو عامل موجب شده است تا توفیق چندانی از این اقدام، عاید تاریخپردازان برای ایران در دانشگاه هاروارد نشود: 1- فقر اطلاعات مذهبی مصاحبه کننده و عدم شناخت وی از حوزههای علمیه 2- برخوردهای عمدتاً صادقانه آقای حائری که برخلاف انتظار مسئولان طرح تاریخ شفاهی، بصراحت در موارد زیادی به دفاع از امام پرداخته و به برتریهای ایشان در زمینههای علمی، فقهی، سیاسی و ... اذعان داشته است. اما به لحاظ بینش سیاسی کاملاً متفاوت آقای حائری با جریان احیاگر تفکر دینی که سرانجام تلاشها و مجاهدتهای طولانی و خستگیناپذیر آن به رهبری امام خمینی (ره) منجر به پیروزی انقلاب اسلامی شد، به زعم مسئولان طرح تاریخ شفاهی، ارائه دیدگاههای ایشان در قالب این خاطرات، نوعی به چالش کشیدن انقلاب اسلامی محسوب میشود.
به طور کلی دیدگاههای مطرح شده در این کتاب دستکم به دلیل حاکمیت نداشتن بر رفتارهای خود آقای حائری، به شدت خدشه پذیرند. به عبارت دیگر، نمیتوان خط مشیای را که آقای حائری در خاطراتش مورد تأکید قرار میدهد، در مقاطع مختلف زندگی ایشان جاری و ساری دید. به همین لحاظ باید گفت تعریفهای مکرر و خاص آقای حائری از آیتالله بروجردی در خلال بیان خاطرات، از دو حالت خارج نیست؛ یا به نوعی الگوی ذهنی ایشان از دین و مابهازای خارجی آن به تصویر کشیده شده یا از این طریق به صورت غیرمستقیم قصد نقد اندیشه سیاسی امام در میان بوده است؛ زیرا زندگی و خدمات آیتالله بروجردی با نگاهی خاص، مورد تجلیل قرار میگیرد: «ایشان (آیتالله بروجردی) واقعاً یک مرد بسیار بسیار متقی، باخدا و بسیار با تدبیر [بود]- آن هم با تدبیر، نه شیطنت، بلکه با تدبیر عقلانی. رابطهاش با دولت وقت، با شاه، با وزیر، نخستوزیر، یا اصولاً به طور کلی با هیئت حاکمه یک رابطه بسیار شرافتمندانه بود. در مرز خودش خیلی اصرار داشت که تحکم بکند، به اصطلاح حق خودش را که امور مذهبی بود به هر نحوی بود از دولت وقت میگرفت... لذا همیشه با دولت وقت یک نوع سازش این شکلی داشت که نه از هم گسیخته بود، به طور کلی، و نه طوری بود که تحتالشعاع هیئت حاکمه قرار بگیرد.»(ص44)
البته سعی مرحوم حائری یزدی برای ارائه یک الگوی ثابت از رفتار سیاسی آیتالله بروجردی و تعمیم آن به همه زمانها به چند دلیل پذیرفته نیست. اولاً، در زمان مرجعیت تامه آیتالله بروجردی، روحانیت و حوزهها دارای انسجام و تشکیلاتی نبودند؛ لذا ایشان تمامی اهتمام خود را به این امر مهم مبذول داشتند و منشأ خدمات کمنظیری برای تشیع شدند، هرچند باید گفت در این زمینه هم مصون از خطا نبودند که یک نمونه از آن توسط خود آقای حائری چنین نقل میشود: «اول کاشانی با زاهدی موافق بود چون هر دو علیه دکتر مصدق همکاری داشتند. پس از اندکی بین زاهدی و آقای کاشانی به هم خورد تا جایی که زاهدی به آقای کاشانی حمله کرد… در این هنگام آقای کاشانی و بقایی عدهای را فرستاده بودند به قم برای این که منزل آقای بروجردی بست بنشینند که از [آیتالله] بروجردی برای مخالفت و ضدیت با دولت زاهدی همکاری و همگامی بخواهند… آقای بروجردی هم نمیخواست در این مسائل سیاسی مداخله کند، مصلحتش نبود. خلاصه، مصلحت نمیدانست در این مسائل مداخله کند و دستور داد به شهربانی قم که بیایند اینها را از منزلش بیرون کنند، این جا بود که آقای خمینی [با آقای بروجردی] مخالفت کرد. شب بود [آقای خمینی] با برادرم مرحوم حاج شیخ مرتضی حائری یزدی که الحق مردی فقیه، زاهد و پاک دل بود رفتند پیش آقای بروجردی و گفتند که شما چرا این کار را کردید؟ این برای شما و حوزه علمیه بد است که یک عدهای را از خانهتان بیرون کنید... [آیتالله] بروجردی هم در این جریان اوقاتش تلخ شد و هر دو را زیر کوران عصبانیت خود گذاشت.» (ص89)
ثانیا،ً در آن زمان رژیم پهلوی به عنوان مجری برنامههای دولت آمریکا، هنوز ضدیت خود را با دین، بدان میزان که بعدها بروز داد، آشکار نساخته بود. بنابراین به هیچ وجه معلوم نیست آیتالله بروجردی در صورت در قید حیات بودن، طی سالهای بعد نیز همان مشی به اصطلاح «نوعی سازش» در برابر برنامههای دین زدایی آمریکا را در پیش میگرفتند. برای نمونه آقای حائری به حساسیت فراوان آیتالله بروجردی نسبت به فعالیتهای فرقه بهائیت در ایران اشاره میکند. حال اگر در سالهای بعد، آیتالله بروجردی با این مقوله مواجه میشد که اکثریت پستهای حساس کشوری و لشکری و حتی اقتصادی به بهائیهای مرتبط با صهیونیستها واگذار شده است، آیا باز هم همان سیاست را دنبال میکرد؟ بعد از فوت آیتالله بروجردی، رئیس هیئت دولت، رئیس ساواک، پزشک شخصی محمدرضا و … همگی از اعضای سرشناس این فرقه ضاله انتخاب شدند. بنابراین با بروز چنین تغییراتی، حتی مشی آیتالله بروجردی نیز نمیتوانست ثابت بماند. برای درک این که رژیم پهلوی پس از استحکام بخشیدن به سلطه آمریکائیها در ایران، مخالفت با اخلاق و باورهای دینی را تا چه حد غیرقابل تصوری پیمیگرفت، به نقل قولی از منصور رفیعزاده، رئیس شعبه ساواک در آمریکا، بسنده میکنیم: «در شیراز که یکی از مراکز قدیمی مردم به شدت مذهبی محسوب میشود، صدها جشنواره هنری و موسیقی با مضامین شدیداً ضدمذهبی در سرتاسر سال برگزار میگردید. شاه، به حساب مردم ایران، هنرپیشههای زن و مرد را از سراسر جهان برای حضور در این جشنوارهها دعوت میکرد. برخی مواقع نمایشها در سطح خیابانهای شهر اجرا میشد که این مسئله خشم مردم را برمیانگیخت. در کتاب «غرور و سقوط» نوشته آنتونی پارسونز (آخرین سفیر انگلیس در ایران) یکی از این وقایع شرح داده شده است: گروه تئاتر در خیابان اصلی و مرکز خرید شیراز، فروشگاهی را برای نمایشهای خود اجاره نموده بود. نیمی از نمایشهای این گروه در داخل مغازه و نیم دیگر در پیادهرو بیرون مغازه انجام میشد. در یک صحنه که در پیادهرو اجرا میشد مردی (لخت یا بدون شلوار، درست به خاطر ندارم) لباسهای زنی را پاره میکرد و به او تجاوز مینمود (تجاوز واقعی بدون تظاهر یا صحنهسازی). تأثیر این صحنههای عجیب و مشمئزکننده بر مردم خوب شیراز به سختی قابل تصور است. این نمایشهای شنیع، توفان اعتراض مردم را که به مطبوعات و تلویزیون نیز کشیده میشد، برمیانگیخت. به خاطر میآورم که این مسئله را به شاه متذکر شدم و اضافه نمودم اگر همین نمایش در خیابان اصلی «وینچستر» اجرا میشد، هنرپیشهها و بانیان این جریان همه به دردسر میافتادند. شاه با بیخیالی خندید.» (خاطرات منصور رفیعزاده، ص 270)
در حالی که حتی حامیان و ادارهکنندگان شاه به دلیل تندروی رژیم در اجرای برنامههای دینزدایی، تاثیرات نامطلوب این امر را بر مردم یادآور میشدند، آیا در صورت در قید حیات بودن آیتالله بروجردی، ایشان با چنین سیاستهای غیرانسانی و ضداسلامی به مقابله برنمیخاست؟ حال باید پرسید براستی چگونه است که افرادی چون مرحوم حائری یزدی حتی در این گونه موارد نیز سکوت خود را نمیشکستند؟!
ثالثاً، آیتالله بروجردی دقیقاً آن گونه که مرحوم حائری ترسیم میکند، نبود، بلکه ایشان تا جایی که به برنامه کلیشان در ارتباط با ایجاد یک حوزه قدرتمند به لحاظ تشکیلاتی لطمه نمیخورد، در مسائل سیاسی دخالت میکردند. برای نمونه، ایشان گاهی شخصاً به آیتالله کاشانی کمک مالی میکردند که از آن جمله، کمک مالی دوازده هزار و پانصد تومانی برای خارج ساختن خانه ایشان از گرو طرفداران دکتر مصدق بود. بنابراین نمیتوان مدعی بود آیتالله بروجردی صرفاً به مسائلی مثل مقابله با فرقه بهائیت اهتمام میورزیدند و به سایر امور جامعه هرگز عنایت نداشتند. البته برخی عملکردهای این مرجع بزرگ نیز مورد پسند شخصیتهایی مثل امام نبود که آقای حائری به نمونهای از آن اشاره دارد.
رابعا،ً اگر هم به فرض مشی سیاسی آیتالله بروجردی برای مقطع خاصی مناسب بوده است، اما این مشی قابل تعمیم به همه دورانها و هر شرایطی نیست. همان طور که اشاره شد، آمریکاییها بعد از کودتای 28 مرداد و تشکیل سازمان مخوف پلیس مخفی، ساواک، برای شاه، بتدریج بر گستاخی خود در مقابله با اعتقادات مردم افزودند، لذا آقای حائری براساس کدام آموزه دینی مشی «سازشگونه» (به تعبیر ایشان) را برای همه ایام توصیه میکنند و خود به آن عاملند؟
مرحوم دکتر حائری یزدی برای نفی الگوی سیاسی عرضه شده از سوی حضرت امام که منطبق بر آموزههای اصیل دینی است، موضع غریبی را در قبال حکومت دینی اتخاذ میکند که حتی نیروهایی چون پیروان «انجمن حجتیه» نیز به آن تمسک نمیجویند: «کجا حضرت رسول اسم خلافت به معنی سیاست و کشورداری را بردند؟ آن چیزی که داریم مسئله امامت است. امامت هیچ ارتباطی به حکومت سیاسی ندارد. امامت یک مقام معنوی است، مقام خدایی و الهی معنوی است که ما معتقدیم که حضرت امیر بعد از حضرت رسول آن مقام را داشتند و آن مقام همیشه برای حضرت امیر بوده. اما بعد از عثمان، یعنی بعد از ابوبکر، عمر، عثمان آن وقت مردم ایشان را خلیفه کردند، و به مقام خلافت رهبر سیاسی رساندند. پس خلافت غیر از امامت است.» (ص77)
این در حالی است که شیعه اعتقاد دارد حق حکومت بر مردم از حضرت امیر(ع) به عنوان صالحترین شخصیت بعد از پیامبر(ص) غصب شده و برخی صحابه به دلیل هوای نفس و مسنتر دانستن خود، به وصیت آن حضرت توجه نکردند. آقای حائری که مجبور گشته سیاست به معنی اداره جامعه را از مسائل دینی تفکیک کند، مدعی است: «کجا در تعیین حضرت امیر از سوی پیامبر به عنوان جانشین، مراد اداره امت اسلامی بوده است.» بر اساس این اعتقاد، بعد از پیامبر چون امامت حضرت امیر صرفاً به عنوان یک مقام معنوی بوده است، هیچگونه حقی از ایشان ضایع نشده است!! در این زمینه صرفنظر از تعارضی که بین این نظر آقای حائری با دیدگاه ایشان در مورد شخصیتهایی چون «بهشتی» و «مفتح» مییابیم، باید گفت حتی نیروهایی چون حجتیهایها نیز نتوانستهاند این واقعیت را کتمان کنند که پیامبر اکرم (ص) نگران آینده امت اسلامی بوده و لذا رسماً علی (ع) را به عنوان جانشین خود برای اداره جامعه تعیین فرموده است. همچنین پیامبر نیز قبل از وفات، شخصاً حکومت را اداره میفرمودند. لذا این جماعت نیز تشکیل حکومت توسط امام معصوم را حق میدانند، اما غیرمعصوم را از این کار پرهیز میدهند.
بنابراین شیعه معتقد است حق اداره امور جامعه اسلامی بعد از رحلت پیامبر(ص) با صالحترین و شایستهترین انسان یعنی حضرت امیر بوده و این مهم نیز رسماً از سوی پیامبر اکرم (ص) مورد تأکید قرار گرفته است و دیگران حق بدستگیری زمام امور مسلمین را نداشتهاند و با محروم کردن امت از عدالت، شجاعت، علم و تقوای علی (ع) ظلم بزرگی را بر بشریت روا داشتهاند. بر همین اساس شیعه همواره حکومتهای موجود در زمان معصومین را غصبی دانسته و به مبارزه با آنها پرداخته است. حضرت امیر (ع) نیز در خطبههای متعددی غصب این حق را متذکر شدهاند و از جمله در خطبه معروف به «شقشقیه» میفرمایند: «بدانید به خدای سوگند که فلانی جامه خلافت بر تن راست کرد و در حالی که میدانست جایگاه من در خلافت همچون جایگاه محور در سنگ آسیاب است... ناچار من از آن چشم پوشیدم و کناره گرفتم و بر سر دو راهیای واقع شدم که یا با دست بریده به پیکار بپردازم یا در میان تیرگی کورکنندهای که سالخورده را فرتوت میساخت و خردسال را سالخورده میگردانید... پس با آن که میدیدم میراثم را به غارت میبرند مانند کسی که خاری در چشمش نشسته و استخوانی در گلو شکسته باشد بردباری پیشه کردم تا آن نخستین، راه خویش پیمود و خلافت بعد از خود را به فلانی واگذار کرد...».
حضرت فاطمه زهرا (س) نیز با مراجعه به صحابهای که در غدیر حضور داشتند به تفصیل از غصب این حق از امیر مؤمنان سخن راندهاند، در حالی که اگر تعیین امام فقط یک موضوع معنوی بود، کسی توان غصب آن را نداشت.
نکته جالب توجه این که عمده کسانی که در دوران رژیم پهلوی با تکیه بر بحث جدایی حوزه دین از امور سیاسی، هرگز به ظلمها و جنایاتی که بر امت مسلمان ایران روا داشته میشد، توجهی نمینمودند، بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، یکباره جزو سیاسیترین افراد شدند. به عبارت دیگر، در حالی که از این افراد هیچ انتقادی به حکومت دست نشانده پهلوی که اساس آن بر نفی همه سرمایههای بومی، ملی و دینی گذاشته شده بود، به ثبت نرسیده است و بلکه بعکس مشی «سازش سیاسی» یا سکوت را در زمان غیبت امام معصوم ترویج میکردند، همین افراد پس از انقلاب تمایل یافتند تا در مسائل حکومتی حتی در بالاترین سطوح مشارکت کنند و جالب آن که حتی بعضاً به صورت منتقدان سیاسی جدی حکومت تازه بنا گذاشته شده درآمدند. این رویه، دو مشکل جدی این نیروها را که متأسفانه اکثریت آنان نیز در پذیرش چنین باورهایی صادق بودند، در دوران بعد از پیروزی انقلاب بروز داد. اول آن که آنها به عنوان عناصر رشد نیافته سیاسی، قدرت لازم را برای تجزیه و تحلیل مسائل دخیل در اداره جامعه امروزی، نداشتند و دوم این که چنین افرادی مفهوم ضرورت تحول را بخوبی درک نمیکردند و عمدتاً دارای ذهنی بسته و منجمد در مسائل اجتماعی و سیاسی بودند.
آقای حائری از جمله کسانی است که در 15خرداد 42، پس از دستگیری استادش که دستکم ده سال در محضر وی تلمذ کرده بود و همچنین قتل عام مردم بیگناهی که در پیروی از مرجعیت و روحانیت شیعه به خیابانها آمده بودند، کمترین اقدامی در دفاع از مظلومیت مرجعیت و شهدا انجام نمیدهد، اما هم ایشان بعد از پیروزی انقلاب میگوید: «نمیتوانستم سخن استادم (امام) را در پذیرش مسئولیت امور سفارت ایران در آمریکا، نادیده بگیرم.» هرچند چنان که اشاره رفت، ایشان به دلیل نداشتن اطلاعات سیاسی و ناآشنایی با پیچیدگیهای مسائل حکومتی، در اولین برخوردها با نماینده دکتر سنجابی (وزیر امور خارجه وقت) به فاصله اندکی از پیروزی انقلاب، در صف منتقدان درمیآید و حتی چندی بعد به نمایندگی از برخی روحانیون خدمت امام میرسد و خواستار آن میشود تا دکتر بهشتی و دکتر مفتح از لیست کاندیداهای مجلس خبرگان قانون اساسی حذف شوند به این دلیل که آنان در مظان اتهام گرایش به اهل تسنن قرار دارند! در واقع مرحوم حائری به دلیل توجه نداشتن به کوران حیلهگریهای سیاسی دشمنان اسلام، به این مهم عنایت لازم را ندارد که برخی مداحان و روضه خوانها در آن دوران به صورت غیرمستقیم توسط انگلیسیها اجیر میشدند تا در ملأعام به شیخین دشنام دهند و از این طریق فِرَق اسلامی در مقابل هم قرار گیرند. دقیقاً به منظور خنثی سازی این گونه اختلاف افکنیها بود که شخصیت روشن ضمیری چون آیتالله بروجردی در زمان خود با اعزام نمایندهای به مصر گام بلندی در جهت تقریب مذاهب اسلامی برداشت. لذا دور از انتظار نیست که به دلیل عدم درک شرایط سیاسی از سوی بعضی افراد، توصیه برخی شخصیتها مانند آیتالله طالقانی، آیتالله مطهری، دکتر بهشتی، دکتر مفتح و... به پیروان فِرَق اسلامی برای پرهیز از توهین به مقدسات یکدیگر، توسط آنان نوعی عدول از مواضع بحق شیعه تلقی شود.
در حقیقت این عناصر آگاه و هوشیار، از دامنزدن به دشمنی و عداوت بین مذاهب جلوگیری میکردند تا دشمنان امروز اسلام یعنی صهیونیستها و حامیان آمریکایی و انگلیسی آنها نتوانند در «دشمن شناسی» مسلمین انحراف ایجاد کنند. بنابراین چه ظلمی بالاتر از این که چنین شخصیتهای آگاهی را به عدول از عقاید شیعه متهم سازیم؟
البته مرحوم حائری یزدی در پاسخ به برخی سؤالات نیز صادقانه به عدم اطلاع خود از تحولات سیاسی معترف است. به عنوان نمونه ایشان در مورد علت مخالفت علمای برجستهای چون مرحوم مدرس با شعار جمهوری خواهی رضاخان چنین میگوید: «والله بنده خیال میکنم، شخصاً البته خیال میکنم چون آن وقت خیلی کودک بودم، هیچ وارد این مسائل نبودم که ببینم علت این قضیه، علت سیاسی و تاریخیاش چیست، ولی خودم حدس میزنم که علت این جریان این بود که آقایان علماء، مراجع تقلید بخصوص و دیگر آقایان علماء و روحانیون شیعه، سنیها هم همینطور، درست اطلاعی از اوضاع جهان، از فرمولهای حکومتی، سیستمهای مختلف حکومتی ندارند. شاید به نظر بنده علت این که سلطنت را ترجیح دادهاند بر جمهوری این بود که چون همسایه شمالی ما روسیه بود و روسیه یک سیستم جمهوری تشکیل داده بود و جمهوری اعلام کرده بود، اینها از کلمه جمهوری میترسیدند.» (ص118)
در حالی که همه مطلعین سیاسی و تاریخی میدانند که علت مخالفت با شعار جمهوری خواهی رضاخان، تلاش برای جلوگیری از دستیابی وی به قدرت مطلق و تشکیل دیکتاتوری بود. رضا خان با این حقّه درصدد بود در آن برهه به حکومت قاجار پایان دهد و خود همهکاره کشور شود که با مقاومت شخصیتهای آگاه روحانی و غیرروحانی آن زمان مواجه شد. البته متأسفانه رضاخان در نهایت با ترفندهای بسیار و با دخالت آشکار بیگانگان در امور داخلی ایران، به دنبال کودتای سوم اسفند قدرت را به دست گرفت، اما بعد از مسلط شدن بر امور، هرگز بحثی از جمهوری به میان نیاورد. بنابراین شعار جمهوری خواهی رضاخانی فریبی بیش نبود و مخالفت شخصیت برجستهای چون مدرس با آن، نه از روی عدم شناخت جمهوریت، بلکه دقیقاً از روی آگاهی از ترفند بیگانگان بود.
با چنین شناختی از مرحوم حائری یزدی، میتوان تصور کرد زمانی که ایشان خدمت استاد خود راهحلی را برای تهیه قانون اساسی جمهوری اسلامی ارائه میدهد، افق دید شاگرد نسبت به تحول مورد نظر استاد خود در جهان معاصر، در چه سطحی قرار داشته است. آقای حائری به امام پیشنهاد میکند برای تهیه قانون اساسی جمهوری اسلامی، نیازی به تشکیل مجلس خبرگان یا مجلس مؤسسان نیست زیرا میتوان قانون اساسی مشروطه سلطنتی را با تغییر صرفاً یکی از مواد مربوط به سلطنت در آن، به صورت مطلوب درآورد. این در حالی است که آنچه امروز انقلاب اسلامی را در جهان اسلام دارای اهمیت ساخته و ضدیت نظامهای سلطهجو را با آن برانگیخته، ارائه یک الگوی جدید با تکیه بر باورهای اسلامی و متفاوت از ساختارهای سیاسی رایج است.
در آخرین فراز از این نوشتار مجدداً بر این نکته تأکید میورزیم که یکی از مشکلات رهبری انقلاب بعد از رفع سلطه بیگانگان از این مرز و بوم، چگونگی مشارکت دادن همه قشرهای سالم و صادق در امور کشور بود. در این میان نوع بهرهگیری از توانمندی نیروهایی که قبل از انقلاب به هر دلیل از مسائل سیاسی - که بخش اعظم تعالیم اسلامی و به طور کلی دینی را تشکیل میدهد - دوری میجستند، بسیار دشوار مینمود تا جایی که در همان سالهای نخست امام مجبور به اعلام موضع شدند و به صراحت بیان داشتند به این قبیل افراد که بر رویه خود پای میفشارند، پستها و مشاغل حساس واگذار نشود؛ زیرا علاوه بر نکاتی که در مورد این قبیل نیروها برشمردیم، از جمله ویژگیهای آنها، رفاهطلبی و برخورداری از زندگیهای لوکس و مرفه بود و پیوندشان با نیروهای انقلابی که با مشقات و سختیهای دوران مبارزه بار آمده بودند عمدتاً موجب رشد تجملات در میان نیروها و مدیران جدید در دوران بعد از انقلاب میشد. متأسفانه این تجربه نه چندان مطلوب که منجر به هشدار امام در سالهای ابتدایی دهه 60 شد، چندان جدی گرفته نشد و بسیاری از پستهای حساس کشور چون ریاست برخی نمایندگیهای ایران در خارج کشور، توسط اینگونه افراد اشغال شد. در حقیقت مرحوم آقای حائری یزدی از جمله شخصیتهای صادق جریان مورد بحث بود که امام قصد داشتند با وجود همه کملطفیها و عدم همراهیها در دوران سخت حاکمیت بیگانگان بر کشور که دفاع از اسلام و استقلال میهن مترادف با تبعید، زندان، شکنجه و شهادت بود، از ایشان برای پیشبرد امور جامعه بهره گیرند. اما در مقابل، ایشان در جهت سعایت از شخصیتهای روشن ضمیر و آگاهی چون شهید بهشتی، شهید مفتح و حتی آیتالله طالقانی نزد امام امت میآید و به نوعی خواستار حذف آنان از اداره امور میشود.
همچنین نکاتی در این خاطرات وجود دارد که با توجه به صداقت و سلامت نفس مرحوم حائری باید آنها را به حساب کماطلاعی سیاسی ایشان گذاشت. اظهارنظری که ایشان در مورد آیتالله شریعتمداری دارد از آن جمله است. علاوه بر اسناد بیشماری که از رژیم گذشته در مرکز اسناد ملی موجود است یا اسنادی که در مورد آقای شریعتمداری در جریان تسخیر لانه جاسوسی آمریکا به دست آمده حکایت از ارتباطات غیرقابل دفاع وی با عوامل بیگانه و دربار دارد، شخص آقای شریعتمداری طی مصاحبه تلویزیونی به صراحت اذعان به دخالت در کودتایی کرد که قرار بود با انفجار بیت امام و به شهادت رساندن ایشان آغاز شود. وی در این مصاحبه برای این که از کودتاگران حمایت کرده است از ملت ایران طلب بخشش میکند. همچنین آقای شریعتمداری متأسفانه حتی بعد از انقلاب نیز ارتباطات خود را با بقایای رژیم پهلوی حفظ کرده بود. برای نمونه احمدعلی مسعود انصاری (مسئول امور مالی رضا پهلوی) در کتاب خاطرات خود میگوید: «در آن موقع تعدادی عکسهای خانواده سلطنتی و هنرمندانی که در مهمانیهای آنها شرکت میکردند از طرف برخی از کمیتههای شمیران که به این عکسها در خانههای والاحضرتها و کاخها دسترسی پیدا کرده بودند در اختیار چند مجله... قرار گرفته بود و آنها را مجبور کرده بودند آن عکسها را چاپ کنند و این عکسها هم برای مردم کنجکاو که میخواستند ببینند پشت پرده افسانهای دربار چه میگذشته است جالب آمده... با این همه برای این طرف قضیه ناراحت کننده بود. من به وسیله تلفن از آیتالله (شریعتمداری) خواهش کردم دستور بدهند که جلو چاپ این عکسها گرفته شود و به همین ترتیب هم عمل شد و از چاپ آن عکسها جلوگیری شد.» (پس از سقوط، ص 130)
بنابراین، براساس اظهارات آقای انصاری، آقای شریعتمداری حتی بعد از سقوط رژیم وابسته پهلوی نیز به این جرثومههای فساد کمک میکرده است تا مردم از ماهیت آنها آگاهی کامل نیابند. چنین تعهدی برای جامه عمل پوشاندن به تقاضاهای بقایای پهلوی از جمله مقولاتی نیست که حتی عناصر سالم غیرسیاسی بسهولت بتوانند از کنار آن بگذرند. البته چنان که در مقدمه کتاب خاطرات آقای حائری آمده است یک سال بعد از فوت ایشان در سال 1378 توسط خانواده آن مرحوم تغییراتی در مطالب ضبط شده داده میشود که شرح آن بدین گونه منعکس است: «حدود یک سال بعد آقای سعید علاقبند (برادر همسر او) متن اصلاح شده مصاحبه را برایم فرستاد. این متن تا حدودی با متن اصلی متفاوت است و نشان از تغییر نظر او نسبت به بعضی شخصیتها دارد.» (ص13)
طبعاً این موضوع یعنی انجام تغییرات در خاطرات ضبط شده بعد از فوت آقای حائری، تا حدودی به سندیت آن خدشه وارد میسازد. همچنین در خاطرات آقای حائری مسئله مهاجرت اجداد حضرت امام به کشمیر برای تبلیغ و سپس بازگشت جد ایشان به خمین بعد از چندین سال، به صورت تقطیع شده مطرح میشود. از آن جا که موضوع مهاجرت علما برای تبلیغ، امر کاملاً متداولی بوده است، باید دید با چه انگیزهای صرفاً بخش دوم این مطلب، یعنی بازگشت جد امام از کشمیر به ایران، روایت شده است. میدانیم که در رژیم پهلوی تلاش میشد تا امام خمینی(ره) به عنوان یک فرد غیرایرانی معرفی شود. هرچند مردم به این تبلیغات وقعی ننهادند، اما قطعاً انعکاس این موضوع بدین گونه نمیتواند متأثر از همان سیاست نباشد. به طور کلی در مورد این مسئله گفتنی است که «میرسید حیدر موسوی مصطفوی» از اجداد امام به عنوان عالم دینی از ایران به کشمیر مهاجرت میکند و مدتها وی و فرزندانش در آن جا به تبلیغ اسلام میپردازند و در نهایت جد امام یعنی «آقا سید احمد» به ایران مراجعت میکند و در خمین سکنی میگزیند. حال معلوم نیست حذف نیمی از واقعیت، در خاطرات آقای حائری، یعنی مهاجرت اجداد امام از ایران، ناشی از فراموشی ایشان بوده است یا...؟ و نکته آخر این که نمیتوان خودباوری غیرمعمول مرحوم حائری را در این خاطرات نادیده گرفت. در حالی که ایشان در بسیاری از امور نباید خود را بینیاز از علم دیگران میدیدند، بعد از 15 سال تحصیل علوم دینی در قم، بصراحت ادعایی بزرگ را مطرح میسازند: «پانزده سال تحصیلات عالیه اسلامی را که به آخر رساندم دیگر بینیاز شدم به طور کلی از تحصیلات اجتهادی، یعنی از سال 1315 شمسی [1936] تا حدود 1330 [1950] در قم مشغول تحصیل بودم. بعد از این، که به کلی بینیاز شدم از تحصیلات اسلامی، حتی احساس کردم که دیگر احتیاجی به هیچ یک از مراجع ندارم، احتیاجی به اساتید بزرگ ندارم و خودم را از نظر قدرت علمی در همان هنگام برتر از تمام مدرسین و تمام مراجع و اساتید فقه و اصول و حتی معقول میدانستم...»(ص23)
مرحوم حائری در حالی این ادعا را در مورد خود مطرح میسازد که در ادامه خاطراتش عنوان میدارد برای درک برخی مسائل فلسفی که رشته تخصصیاش بوده، از آمریکا با امام در نجف مکاتبه میکرده و همچنان از محضر استاد خود، در آن مقطع بهره میگرفته است. به طور قطع این نوع خودباوری افراطی، مقاومتهایی را ناخواسته نسبت به استفاده از علم و تجربه دیگران ایجاد میکند که در تشخیص درست و تحلیل دقیق فراز و نشیبهای زندگی بشری و پیچیدگیهای آن بیتاثیر نخواهد بود.
به هرحال، خاطرات مرحوم حائری یزدی برای شناخت بهتر جریاناتی که در مقاطع سخت و دشوار مبارزه، بخش عمدهای از اسلام یعنی بُعد سیاسی آن را تعطیل کردند، میتواند بسیار مفید باشد.
با تشکر
دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران