حسین هوشنگی
مباحث انقلابی و دوران ساز کانت در معرفت شناسی از تحلیل ساختار آگاهی و شعور سر برآورد. آنجاکه اسلاف او از عقلگرا گرفته تا تجربهگرا و شکاک متعلق شناخت را محور کار خود قرار داده بودند، کانت با تغییر مسیر و اتخاذ یک رویکرد معرفت شناختی یا به تعبیر خودش استعلایی به مبادی امکان آگاهی و شناخت عطف توجه کرد. بحث آگاهی در کانت در یک شبکه به هم پیوستهای با عین و عینیت، ضرورت، ادراک نفسانی استعلایی، وحدت آگاهی، مفهوم، تألیف، حکم و ماهیت نفس و انواع آن طرح شده است و به این لحاظ است که آگاهی و خودآگاهی را کانتشناسان، اصل مرکزی فلسفه کانت و دربردارنده نطفه بخش اعظم فلسفه او دانستهاند. کمپ اسمیت شارح کلاسیک کانت هم مشکله نقد عقل را به نوعی، تحلیل آگاهی معرفی میکند و ادراک نفسانی را پرثمرترین آموزههای کانت میخواند.
کانت در تبیین شرایط پیشین امکان شناخت در طبع اول عمدتاً بر وحدت آگاهی به عنوان عامل وحدت بخش به تصورات و تشکیل حکم و معرفت تأکید دارد اما به طبع دوم، اصطلاح ادراک نفسانی استعلایی را با تاکید افزونتری مطرح میکند که آن خود تعبیری و حکایتی از وحدت آگاهی میباشد.
در این مقال با بررسی آگاهی و وجدان و اداراک نفسانی، به ربط و پیوند این آموزهها با مباحث مهمی همچون شناخت، ضرورت و انواع خود خواهیم پرداخت.
آگاهی، شناخت و عینیت
از نظر کانت، معرفت امری فراتر از احساس صرف یک شی است زیرا از طریق احساس، تنها شماری دادههای پراکنده و بیربط عاید ما میشود که هیچ درک و دریافتی را به ارمغان نمیآورند. شناسایی با اتحاد و تألیف توام است.
شناخت، یک کل است که در آن تمثلات با آن مقایسه میشود و پیوند مییابند. این مرتبط و متحد ساختن اطلاعات پراکنده ادراک حسی بیانگر خصوصیت حکم است. بنابراین کانت معرفت را به شناخت گزارهای یا دعوی شناخت منحصر میکند.
کانت در وحدتبخشی به متکثرات حسی از عامل وحدت متعلق نیز یاد میکند. اصولاً شناخت ارتباط تصورات داده شده به یک عین میباشد و مفهوم شیء محل برخوردار شدن تمثلات از ترتیب و همخوانی است و شی و متعلق، موضوعی برای اسناد و بالتبع اتحاد اوصاف گوناگون است. البته مفهوم عین و متعلق شناخت امری شهودی یا حاصل از انطباع حسی و انفعال حساسیت نیست بلکه محصول فعالیت فاعل شناسا و امری سوبژکتیو است چرا که کانت پیشاپیش نومن و شی فینفسه و مستقل از ذهن را اساساً از دایره شناسایی بیرون رانده است ولی برخلاف هیوم به موهوم بودن مفهوم شیء و جوهر به معنای محل اوصاف و پدیدهها فتوا نمیدهد. او به جهت حفظ مفهوم بنیادین شیء و موضوع عوارض و اجتناب از شکاکیت با بسط قلمرو ذهن و دخیل کردن عاملی معرفت شناختی و استعلایی به حل مشکل میپردازد و به جای شیء و عین خارجی مفهوم متعلق معرفت را قرار میدهد که با فعالیت و دخالت عناصر ذهنی و استعلایی تعیین و حصول یافته است و بدین لحاظ آن را شی استعلایی نیز مینامد.
با این ملاحظات، کانت با توجه به کنار گذاشتن معنای متعارف و لفظی صدق (به معنای مطابقت ذهن با عین) و البته با عنایت به توضیحی دانستن قضایای تحلیلی به معنای افاده نکردن آگاهی جدید شناخت را به باور تألیفی موجه ضروری تعریف میکند. کانت در تمهیدات شناخت را حکم کردنی میداند که مشتمل است بر مناطی برای اعتبار کلی و ضروری و به همین طریق مناطی برای پیوند با یک شیء کانت این مبنا و مناط ضرورت را هم چنان که خواهد آمد در یک خودآگاهی عام استعلایی سراغ میگیرد.
بالنتیجه شناخت در فلسفه کانت عبارت میشود از تألی غیر تحکمی قاعدهمند تمثلات که واجد ضرورت و عینیت است و تحت عامل آگاهی به وحدت پایدار خود شکل میگیرد و به تعبیری براساس وحدتآگاهی شناخته میشود. به بیان کانت، اشیاء و کثرات پدیداری شی و موضوعی را تشکیل میدهند که تنها در ما میباشد و تعینی از همان نفس و خود من میباشد. در جای دیگر به صراحت میآورد: روشن است که چون تنها با کثرت تمثلات و تصورات خود روبه رو هستیم و چون آن که متناظر با تصورهای ما است یعنی ابژه از این جهت که میباید چیزی متمایز از تمامی تصورات ما باشد، برای ما هیچ نیست پس آن وحدتی که ابژه ایجاب میکند، چیزی نمیتواند باشد مگر وحدت صوری آگاهی در تالیف کثرت تصورات.
پیش از این گذشت که نوعی وحدت و مبنای اتحاد در شناخت از نظر کانت ضروری است. اینک در غیاب شیء فینفسه، این وحدت و مناط اتحاد را در جانب فاعل شناسا باید جستجو کرد. بدین شیوه وحدت آگاهی چنان چیزی است که به تنهایی رابطه تصورها را با یک شیء و بنابراین اعتبار عینی تصورات تشکیل میدهد یعنی تنها با دخالت خصوصیت استعلایی ذهن و خودآگاهی است که چیزی را به عنوان شی میتوانیم ادراک کنیم. در واقع در لسان کانت، وحدت خودآگاهی و شی تعابیری از یک امر است که با عنایت به خارج، شیء را اطلاق میکنیم و به زبان ذهن وحدت آگاهی را به کار میبریم.
همچنین از آنجا که ادارک مستلزم احاطه و زیر پروبال گرفتن شهودهای گذرا و متصرم زمانی و حسی است، با وحدت آگاهی ارتباط وثیق مییابد. کانت تأکید دارد: هیچ معرفتی در ما نمیتواند صورت پذیرد... بدون آن که وحدتآگاهی که پیشاپیش همه دادههای شهود قرار میگیرد و تنها در ربط و پیوند با آن است که جمیع تصورات اعیان ممکن می شوند توضیح آن که تصورات و محتویات ذهنی مجموعههایی نابه سامان و بیربط نیستند که در ذهن به روی هم انباشته شده باشند بلکه آنها از حیث این که اندیشههای یک ذهن هستند، پیوستگی مییابند و به تعبیر کانت وحدت صوری آگاهی همچون چتری، سایهانداز و وحدت و نظام بخش به آنها میشود.
البته نباید این سخن کانت را تا حد یک همانگویی که محتویات ذهنی من،محتویات ذهن من میباشند تنزل داد. کمپ اسمیت با نقل مثالی از ویلیام جیمز، این مطلب را چنین توضیح میدهد که فرض کنید یک جمله پنج کلمهای را روی دوپاره ورق نوشته باشیم. ورق پاره های نخست را به پنج پاره تقسیم میکنیم به گونهای که در هر تکه از ورق 5 پاره را و به نفر ششم، پاره ورق دست نخورده را میدهیم تا بخوانند. اکنون هر واژه و مفهوم از جمله در آگاهی نفر ششم نیز حضور دارد با این تفاوت که در مورد نخست هر چند واژه فیالجمله در آگاهی و وجدانی حضور دارد اما همه در یک آگاهی واحد و یکسان موجود نیستند یعنی وحدتآگاهی در مورد آن واژگان وجود ندارد. برخلاف مورد ششم که به تعبیر کانت یک آگاهی از تمامی 5 کلمه، آنها را به هم میپیوندد یا در یک وحدتی آنها درمییابد.
کانت با این مبنا به نوعی در مقابل ایده و عقیده تداعی تصورات هم موضع گرفته است. تداعی تصورات در آگاهی، غیر از وحدت آگاهی در مورد تصورات است. به نظر کانت تصورات به هم پیوسته در یک آگاهی، پیوند از نوع تداعی هم در میانشان برقرار است اما عکس این سخن صحیح نیست و هیچ گاه تداعی تصورات به وحدتآگاهی نمیانجامد. پس نظر هیوم در این خصوص و بسط آن به این ترتیب که این همانی شخصیت را به همین جریان سیال و تداعی تصورات ارجاع میکند خطا میباشد.
نتیجه سخن در باب وحدتآگاهی آنکه در تبیین شناسایی درمییابیم تا ذهن، کثرت ادراکی را یکجا و در وحدتی لحاظ نکند، شناخت حاصل نمیآید. شناسایی در نظر کانت به آگاهی ارجاع میشود، آگاهی که از موضع بالاتری امور پراکنده را زیر سایه خود میگیرد و وحدتی میبخشد، از این روی وحدت خودآگاهی شرط و لازمه شناخت میباشد.
ادراک نفسانی و شناخت
کانت در طبع و تحریر دوم نقد عقل محض، از جمله تعدیلاتی که به عمل آورد، محور قراردادن مفهوم ادراک نفسانی استعلایی به عنوان تعبیری از وحدت آگاهی و بالتبع شرط پیشین شناسایی است. مفاد این شرط، همراهی من فکر میکنم. با هر صورت و محتوای ذهنی است و همین معیت، مجوز و مصحح انتساب هر شناسایی به ذهن میباشد. ادراک نفسانی استعلایی یا محض، شرط لازم و پیشینی ترکیب کثرات یعنی صدور احکام و به عبارت دیگر استفاده از مفاهیم است و از این حیث است که درست در مرکز فلسفیدن کانت است و این محوریت داشتن، اختصاصی به نقد اول ندارد بلکه در جمیع نقدهای سهگانه نقطه عزیمت کانت، اصل خودآگاهی است و نقدهای او به ترتیب با این سه پرسش سر و کار دارد که نیک موجود خودآگاه مییابد چه بیندیشد؟ چه انجام دهد؟ چه چیز را ملایم طبع بیابد کانت اصطلاح ادارک نفسانی را از فلسفه لایب نیتس اقتباس کرده است و به این لحاظ که من میاندیشم را مبنای شناسایی قرار میدهد به دکارت نسب میبرد.
آگاهی و خودآگاهی به عنوان واقعیتی ژرف و حاوی لایهها و اضلاع گوناگون با بررسی آموزه ادارک نفسانی، روشنی و وضوح افزونتری خواهد یافت.
ادارک نفسانی و آگاهی
از نظر کانت ادراک نفسانی محض و اصلی با خودآگاهی معادل قرار میگیرد: این آگاهی ثابت، محض و اصیل را من ادراک استعلایی نفسانی مینامم و وحدت این ادارک نفسانی را به نحو مشابهی من با عنوان وحدت استعلایی خودآگاهی میخوانم. یا در درسهای منطق اساساً آگاهی نسبت به تصورات را مساوی ادراک نفسانی قرار میدهد.
توضیح این مجمل آنکه کثرت داده شده باید نزد همان ذهنی که حاصل شده است، قابل تفکر باشد. پس شرط ضروری حصول معرفت، وحدت ذهن عالم است. کانت از این وحدت ذهن به اقتضای دکارت به من میاندیشم هم تعبیر میکند: من میاندیشم باید بتواند تمامی تصورات مرا همراهی کند، وگرنه چیزی نزد من متصور خواهد شد که به هیچ وجه قابل تفکر نخواهد بود این دقیقا به این معنا است که آن تصور یا محال است یا دستکم برای من هیچ است... بنابراین همه کثرات ادراک در همان ذهنی که کثرات در آن یافت میشوند، با من میاندیشم نسبت ضروری دارند.
سخن گفتن در مورد آن که من تصوری یا تصدیقی (کثرات ترکیب یافته شهود حسی) دارم بدون این که آگاهی نفسانی ملازم آن باشد باطل است و منطقا ضروری است آنچه هر کس فکر یا شهود میکند میباید فکر یا شهود خودش باشد. این نسبت میان عامل شناسا و کثرات شهود (نسبتی که با ملازمت من میاندیشم با ادراکات حاصل میشود) را کانت ادارک نفسانی محض مینامد.
بدین سان کانت با ارجاع و اتصال اصل شناخت به من به اهمیتی که حکمای اسلامی به علم حضوری دادهاند، بسیار نزدیک میشود با این تفاوت که حکمای ما با وجودی دانستن علم حضوری آن را به خارج هم تعمیم می دهند اما کانت آن را شرط شناخت خارج و به اصطلاح استعلایی، قلمداد میکند. لازم به ذکر است ادارک نفسانی همان تمثل یا حکم ناتمام من میاندیشم نیست بلکه آن خودآگاهی است که صورت ذهنی من می اندیشم را که همراه هر صورت ذهنی دیگر است پدید میآورد؛ زیرا این (ادراک نفسانی استعلایی) همان خودآگاهی است که تصور من میاندیشم را تولید میکند.
ادراک نفسانی استعلایی و تجربی
وحدت و آگاهی چنان که دیدیم موجب و موجد مفهوم شی به عنوان محل ترکیب ضروری کثرات بود و چنین امری نمیتوانست از تجربه حسی عاید شود. به عبارت دیگر وحدت آگاهی یک شرط استعلایی است به همین ترتیب اداراک نفسانی هم استعلایی است:
هر ضرورت، کلا مبتنی است بر یک شرط استعلایی، بنابراین میباید در ترکیب کثرات که در هر شهودی است و در نتیجه به طور کلی در مفاهیم اشیاء و همچنین در همه متعلقات تجربه، مبنایی استعلایی برای وحدتآگاهی وجود داشته باشد، مبنایی که بدون آن، تصور متعلق برای شهودهای ما ممکن نخواهد بود، زیرا متعلق هیچ نیست مگر آن چیزی که مفهومش نمایانگر همین ضرورت مندرج در ترکیب است. این شرط اصیل و استعلایی جز در ادارک نفسانی استعلایی نیست.
به این ترتیب ادارک نفسانی محض یا استعلایی از ادراک نفسانی تجربی متمایز میشود. دیدیم ادراک نفسانی، وجدان یافتن نفس به حالات خود و نوعی خودآگاهی است. حال اگر این وقوف و وجدان یافتن به صورت تجربی و غیرضروری به یک حالت نفسانی معین متعلق به من باشد، آن را اداراک نفسانی تجربی مینامیم. این آگاهی ملازم و مصاحب با تصورات گوناگون و منقطع است، در یک لحظه من عمل ادارک نفسانی را که ملازم با تصور معینی است انجام میدهم ولی در لحظه دیگر آن منقضی میشود. ادارک نفسانی تجربی به تبع تصوراتی که با آنها ملازم است، وحدت و اتصالی ندارد.
در مقابل ادراک نفسانی تجربی، امکان یک من میاندیشم واجد که ملازم با همه تصورات باشد، شرط لازم و دایم تجارب است. این آگاهی نفسانی و وحدت استعلایی آن همان خودآگاهی است که هر چند منشاء تمثل من فکر میکنم است (تمثلی که میباید بتوان با هر تمثل دیگری همراه باشد و تمثلی که همواره در کل آگاهی امری واحد است)، خود با هیچ تمثل دیگری نمیتواند همراه باشد، اگر آن هم خود فعل آگاهی ما باشد قاعدتاً مستلزم فرض قبلی یک من میاندیشم دیگر است. درباره این من و ادارک نفسانی استعلایی جز این نمیتوان گفت که آن تعبیری است برای بیان وحدت ضروری آگاهی، وحدتی که خود را در این واقعیت متجلی میسازد که هر آنچه گفته میشود و فکر میشود و متمثل میشود، همواره میباید قابل آن باشد که با یک من ملازم و همراه باشد.
به دیگر بیان، ذهن بشری همجهت و حیثیت فعالیت دارد (فاهمه و عقل) و هم حیثیت انفعالی (حساسیت). از نظر کانت خودآگاهی نسبت به جنبه فعال ذهن با ادراک نفسانی استعلایی معادل قرار میگیرد. توضیح آن که ما از طریق حس درونی نوعی معرفت پدیداری و شهود حسی به آگاهی منفعل خود داریم و این کارپذیری هم از ناحیه تاثیر بیرون و هم اثرپذیری از قوای فعال خودمان است اما به خود از جهت اندیشه و فعالانه و تفکر کردن هم آگاهیم ولی در این آگاهی و به اصطلاح ادراک نفسانی استعلایی، تنها وجود خود اندیشنده معلوم ما است و ماهیت آن آگاهی به عنوان شی فینفسه متعلق معرفت ما قرار نمیگیرد. بر این اساس آگاهی و وحدت ادراک نفسانی همانند نوری می باشد که از منبعی صادر میشود و همه جا را روشن میگرداند مگر مبدا و منبع خودش را. وحدت ادارک نفسانی، بدین ترتیب، حاکی از خصوصیتی است که در تاریکی اعماق ذهن پنهان است و ما تاثیرش را در سطح روشن ذهن و در چهره جنبههایی از شناسایی که به تجربه حسی تأویلناپذیرند، میبینیم. معرفت در کانت، فروغی است میان دو تاریکی نومن و امر استعلایی.
ماهیت خود
به تناسب بحثی که در باب علم و نحوه علم به خود به عنوان اندیشنده فعال و شناسای منفعل گذشت اکنون همان مساله را همراه با بحث کوتاهی در مورد انواع خود و چیستی نفس از دیدگاه کانت طرح میکنیم.
مبحث وحدت آگاهی و ادارک نفسانی از سویی بیانگر شرط استعلایی دانش و معرفت است و از سوی دیگر با ماهیت و طبیعت خود و نفس مربوط میشود. به عبارتی کانت، آگاهی را درآمد ممکنی برای تقرب به خود قرار میدهد. وی بر آن است هر فکری و هر عملی که به آگاهی ما منسوب میباشد، میباید فکر و عملی از جانب یک من باشد. من میاندیشم باید بتواند تمامی تصورات مرا همراهی کند. رهیافت کانت به مساله خود به کوژیتوی دکارت شباهت میبرد با این تفاوت که دکارت خود را به عنوان شیء متفکر متعلق و موضوع شعور و آگاهی میداند اما کانت این را نادرست میداند زیرا در این صورت و بنا به قاعده خود میباید چونان امری تجربی مورد معرفت قرار گیرد ولی خود هیچ گاه نباید به عنوان واقعیتی داده شده مورد توجه قرار گیرد.
آگاهی من از خودی که مورد ادراک نفسانی قرار میگیرد، آگاهی ازین نیست که من چگونه به خویشتن ظاهر میشوم با این که فینفسه چگونهام فقط [آگاهی از این است] که هستم. پس به تعبیری دقیقتر باید گفت موضوع آگاهی با من مورد اشاره و نه شناخت و کشف، قرار میگیرد. با این توضیحات روشن است که کانت در تعیین من با دشواری روبرو خواهد شد لذا او معمولا از من میاندیشم به عنوان یک حکم یا گزاره یاد میکند. حتی آن را در طبع دوم قضیه تجربی می خواند و در جای دیگر به عنوان مفهوم یا به تعبیر معقولتری حامل مفاهیم مینامد. بار دیگر در مورد آن مینویسد: آن صورت صرف آگاهی است. در کلامی مشروحتر میگوید:
در مورد آن [تصور من] حتی نمیتوان گفت که یک مفهوم است، بلکه یک خودآگاهی محض است که همراه همه مفهومها است. اکنون به وسیله این من یا آن شیء که میاندیشد، چیزی متصور نمیشود مگر یک فاعل استعلایی اندیشهها x = این فاعل تنها به وسیله اندیشههایی شناخته می شود که محمولهای آن میباشند و درباره آن فاعل، صرف نظر از محموله، هرگز مفهومی نمیتوانیم داشت. چنان که فقط میتوانیم در یک دور باطل همواره تصور من را به کار گیریم تا چیزی درباره من داوری کنیم. بخش اخیر سخن کانت به استحاله و امتناع متعلق شناخت قرار گرفتن موضوع آگاهی اشعار دارد با این توضیح که هر نگریستن باید به وسیله فاعلی صورت گیرد و لذا به دنبال عامل گشتن، مستلزم از پیشفرض گرفتن امری است که در جستجوی آن میباشیم یا به تعبیر هارتناک، شرط قبلی دیدن چیزی، داشتن چشم است ولی بالبداهه چشمانم خود نمیتوانند از زمره اموری که میبینیم باشند.
وحدت استعلایی ادارک نفسانی یا من استعلایی به عنوان لازمه و شرط تجربه، در یک نظریه معرفت تنها یک منظر و دیدگاه میباشد که از فراز آن جهان و کثرت تجربی، وحدت مییابد اما باید توجه داشت که این وحدت ادارک نفسانی یک امر شخصی نیست؛ آن به آگاهی من و شما ناظر نیست بلکه از نظر کانت با (آگاهی به طور عام) ملازم است؛ امر مهمتر در این خصوص آن که، آن یک امر موجود نیست بلکه یک تجرید و انتزاع است. کانت با استناد به همین وجدان و آگاهی عام (در مقابل آگاهی شخصی و خصوصی) است که کلیت و ضرورت را به عنوان علایم حقیقت توجیه میکند.
ضمنا متناظر با ادراک نفسانی تجربی و در تمایز با خود استعلایی یا محض خود تجربی هم وجود دارد. از این خود در معاینه نفس یا درون نگری شخص، از خودآگاه میشود و خود را همچون یکی از اعیان، مورد ادارک قرار میدهد، یعنی در چارچوب صورت زمان (و نه مکان) و لذا به صورت امری سیال و متغیر و در قالب وحدت ادراک نفسانی استعلایی (یعنی آن خودی که عدداً یگانه و یکسان اندیشه میشود).
این ادراک تجربی است و در قالب صور پیشینی صورت میگیرد و لذا کاشف از نفسالامر و خودمنال و فینفسه که بنا به قاعده قابل شناخت نیست، نمیتواند باشد.
معقول و منطقی ساختن نظریه کانت در مورد نفس و خود در گروه آشتیپذیر ساختن خود استعلایی و خودتجربی، خوداخلاقی و خود نفس الامری و نیز توجیه خودی است که به آن به عنوان خود نفسالامری تمامی قوای ذهنی مانند عقل، اراده، تخیل، فاهمه و احساس را نسبت میدهد. ولی ابهامات و تردیدات فراوانی در این خصوص وجود دارد.
ادراک نفسانی، ضرورت و مقولات
کانت در مبحثی که با عنوان استنتاج استعلایی شناخته میشود و از معدود مواردی است که آن را تماماً در طبع دوم نقد عقل محض بازنگری و بازنویسی کرد به پیوند وثیق و اکید ادراک نفسانی با مفاهیم مهمی همچون ضرورت و عینیت و مقولات پرداخت. او بحث را با مقایسه کارپذیری و انفعال حواس و فعالیت فاهمه آغاز میکند. حواس برای ما کثرتی از دادهها را برای شناخت فراهم میآورد، اما توانایی برقراری پیوند میان آنها را ندارد. تألیف و ترکیب کار و عمل فاهمه میباشد و اساساً عمل ترکیب و پیوند زدن فعل حاصل از فعالیت عامل شناسا می باشد. اما آن عمل چیست؟ در پاسخ، کانت ایده وحدت تالیفی اصلی ادراک نفسانی را طرح میکند. من میاندیشم باید بتواند با تمامی تصورات و محتویات آگاهی ما همراه باشد، والا آنها تعلقی به آگاهی ما نخواهند داشت و کالعدم میباشند. و این بدان معنی است که من باید واجد قوه پیوند دادن تجارب متشتت خود باشم. البته منظور از من میاندیشم در این جا آگاهی غیرشخصی است و من در واقع نه به عنوان یک شخص و فرد که به مثابه آگاهی به طور عام مراد میباشد. تمایزی که کانت میان آگاهی تجربی و محض مینهد نیز در همین جهت است. وحدت آگاهی تجربی امری ممکن است و پیوند تصورات در آن اتفاقی است. اما وحدت ادراک نفسانی محض، ضروری فرض میشود. عامل اندیشه در تمامی اعمال اگر بخواهد فاعل شناسا باشد باید همواره واحد باشد و متعلقات آگاهی آن لزوما باید با آن پیوند داشته باشند و الا متعلق آگاهی نخواهند بود.
وحدت ادراک نفسانی هیچ گونه مفاد هستی شناختی دال بر وجود امر جوهری به نام نفس نیست. آن یک امر محض و استعلایی است. آن دلالتی بر هیچ خود بالفعلی ندارد، بلکه حاکی از یک خودشناسای مثالی است که در همه آدمیان از آن جهت که عاقلند یکسان است. وحدت چنین خودی به نظر کانت یک همانگویی است نه نتیجه استدلال و اندیشهورزی ما بعد طبیعی، کانت در واقع مدعی است فرض مقدم هر نوع اندیشهای، عامل آگاهی واحد میباشد و لذا باید آن عامل وحدانی واجد یک وحدت صوری باشد یعنی اختلاف مادی و محتوایی شناسایی موجب اختلافات فاعل شناسا نمیشود و باید این امکان را داشته باشد تجربیات و محتواهای ذهنی را با به تحت دستگاه مفهومی و نظام روابط خاص در آوردن، به هم مربوط سازد. این وحدت صوری و دستگاه مفهومی و انطباق با آن، پیش شرط ورود هر امری به آگاهی ما میباشد و هر امری که چنین شرط انطباقی را تأمین نکند همچون عدم است.
این وحدت ادراک نفسانی، اصلی است، زیرا امری غایی و نهایی است و تألیفی است به سبب ملازمهای که در برقراری پیوند دارد. آن همچنین عینی است به دو جهت: اولا زیرا آن به تنهایی مقوم نسبت و ارتباط تصورات است با یک شیء، شیء و عینی که در مفهوم آن کثرت شهود داده شده، وحدت مییابد. شرط حداقلی هر امری که بخواهد عینی قلمداد شود، جلوهگر داشتن نوعی نظام و سامان است و این وحدت ادراک نفسانی بنا به طبیعت خاص خود است که مبنای چنین نظمی است. این نظم حاصل صورت پیشینی است که در مراحل مختلف اندیشیدن به مواد مغشوش حسی اعمال میشود. ادراک نفسانی محض شرط این صور پیشینی است که منشا سامان در دادهها میباشند. ثانیا عینی بودن ادراک نفسانی در مقابل وحدت آگاهی سابژکتیو قرار میگیرد و از فردی به فرد دیگر تفاوت مییابد. پیوند میان محتوای ذهنی در این حالت، چنانکه هیوم هم گفته است، یک نوع تداعی ذهنی میباشد. در مقابل وحدت ادارک نفسانی یا وحدت عینی آگاهی امری غیرشخصی محسوب میشود و آنچه مربوط به آن است به صورت ضروری و کلی معتبر است.
مقصود این است که در چنین حالتی نسبت به همه افراد صادق است و ضرورت و کلیت آن در واقع صوری است نه محتوایی. مثلا هر چند جهت یا ماده قضیه تجربی جسم وزن دارد در مقابل قضیه سوبژکتیو جسم را با وزن احساس میکنم) امکان است ولی صورتاً واجد ضرورت است چون تألیف و پیوندی است میان تصورات براساس وحدت ادراک نفسانی و قضیه اول گویای اتحاد و تصور صرفنظر از اختلاف افراد و اشخاص در نسبت با ادارک نفسانی اصلی و وحدت ضروری آن است و در همان جا به صراحت میگوید من ابراز نمیدارم که این تصورات در شهود تجربی بالضروره به یکدیگر تعلق دارند بلکه مدعی هستم که آنها به اقتضای وحدت ضروری ادراک نفسانی در هم نهاد شهودها یعنی بر طبق اصول (پیشینی) تعیین تصورات به یکدیگر تعلق میگیرند.
اما نحوه ابراز و اظهار وحدت ادراک نفسانی از طریق فعالیت حکم میباشد. حکم کاملا متفاوت از تداعی ایدهها با یکدیگر میباشد. حکم نیست مگر شیوهای که بدان طریق متعلقات معرفت تحت وحدت عینی ادراک نفسانی در آورده میشوند. رابط است بیانگر این میباشد که مستقل از تفاوت فردی اشخاص، امر ادعا شده با ادراک نفسانی اصلی و وحدت ضروری آن مرتبط گشته است. کانت سپس ملخص ادعای خود را که متضمن ذکر جایگاه مقولات نیز میباشد در بیان میدارد: هر آنچه که در حیطه آگاهی ما قرار میگیرد و بنابراین کل کثرت داده شده در شهود حسی اگر بخواهد اعتباری بیابد، باید تحت وحدت تألیفی اصلی ادراک نفسانی قرار بگیرد. آن وحدت از طریق فعل فاهمه که حکم است، عمل میکند. از طریق مرتبط ساختن کثرات مختلف با یکدیگر و پیوند دادن آنها در یک اگاهی، ما آنها را به حسب یکی از کارکردها و اعمال حکم متعین می سازیم. اما مقولات در واقع همین کارکردهای حکم میباشند از آن حیث که در تعیین بخشی به مدرکات به کار گرفته شده باشند. به دیگر سخن ارتباط و پیوند دادن و وحدتبخشی به کثرات از طریق اعمال دوازده نوع مفهوم محض صورت تحقق میپذیرد. دوازده صورت و نوع حکم هم با رشته من فکر میکنم به ذهن پیوند دارد. پس ادراک نفسانی محض در یک زمان شرط تالیف کثرات، وحدت و تعین عین و شیء استعمال مفاهیم محض و صدور حکم میباشد. و در واقع این چهار امر تعابیر گوناگون از امر واحدی هستند. یعنی در صدور حکم مفاهیم را به کار میبریم و عین را تعین و وحدت میبخشیم و کثرات را تألیف میکنیم. نتیجه نهایی آن که هر آنچه در آگاهی ما قرار میگیرد، چون به خود غیرشخصی ما ارتباط یافته، باید تحت مقولات قرار گیرد.