به گزارش فارس دوایت مورفی (Dwight D. Murphey) در بخش چهارم و پایانی نقد کتاب جدید ژیلس مک دونو (Giles MacDonogh] با نام "پس از رایش: تاریخ بیرحم اشغال متفقین " به آن بخش از حقایقی که در این کتاب مغفول مانده اشاره کرده و مینویسد: اما اگر مک دونو همه چیزهایی را که در اینجا اشاره کردیم در کتابش نوشته است، پس چطور میتوان گفت که او از برخی جهات مهم به سرپوش گذاشتن به این دهشتها ادامه داده است؟ این موضوع ما را به کاستیهای کتاب او رهنمون میسازد، کاستیهایی که از چنان ماهیتی برخوردارند که باعث تخفیف درک خواننده از میزان قساوتهای صورت گرفته و تعداد کسانی که در قبال آنها مسئولند، میشوند.
این استاد دانشگاه در اینباره میافزاید: فاحشتر از همه طرز برخورد مک دونو با آثار جیمز بک، مورخ کانادایی و نویسنده کتابهای "تلفات دیگر " (Other Losses) و "جنایات و بخششها " (Crimes and Mercies) است. در اشاره به کتاب اول، وی میگوید که بک "ادعا کرده که فرانسویها و آمریکاییها یک میلیون اسیر جنگی را کشتهاند "، ادعایی که "از سوی یک مورخ آمریکایی یک "گمانهزنی فاحش "خوانده شد و با این عنوان که یک نظریه پوچ است رد گردید. " به گفته مک دونو "از آن زمان ثابت شده است که بک واژههای "تلفات دیگر " در نمودارهای متفقین را به تعداد کشتهها تعبیر کرده است. از اینرو، میگوید "بک ما را دنبال نخود سیاه فرستاده است ". او بک را چنان رد میکند که در بخش "مطالعه بیشتر " در انتهای کتابش، بک را فراموش کرده و میگوید "در مورد رفتار با اسرای جنگی هیچ منبعی به زبان انگلیسی وجود ندارد، و کتاب "آرتور اسمیت "، کارشناس برجسته آمریکایی، به زبان آلمانی منتشر شده است. "
وی سپس جهت روشن شدن اختلاف بین طرز برخورد مک دونو و بک، به موضوع اسیران آلمانی در دست آمریکاییها استناد کرده و مینویسد: مقایسه توجهی که هر یک از آنها، صرف مساله کاهش جیره غذایی اسرا میکنند، موضوع را روشن میسازد. مک دونو در یک جمله گزارش میدهد که "هر گونه تلاش برای رساندن غذا به زندانیان از سوی غیرنظامیان آلمانی میتوانست با مجازات مرگ روبرو شود. " این موضوع فی نفسه تکاندهنده است؛ اما مسلما توضیح بیشتری را میطلبد. ولی بک در این مورد مطالب فراوانی به ما میگوید: "ژنرال آیزنهاور با فرستادن یک "پیام فوری " به سرتاسر منطقه تحت فرمانش، غذا دادن به زندانیان از سوی غیرنظامیان آلمانی را به جرمی تبدیل کرد که قابل مجازات با مرگ است. حتی جمعآوری غذا در یک جا برای دادن آن به زندانیان نیز جرمی بود که مجازات آن اعدام بود. " او در ادامه میگوید "این حکم در آلمان به استانداریها فرستاده شد و به آنها دستور داده شد که آن را فورا به فرمانداریها برسانند. اخیرا نسخههایی از این حکم در چندین روستا در نزدیکی رودخانه راین کشف شدند. " بک در صفحات 42 و 43 کتاب "جنایات و بخششها " نسخه آلمانی و انگلیسی نامه مورخ 9 می 1945 را که بوسیله آن بخشداریها از این ممنوعیت مطلع شده بودند، منتشر کرده است.
بک در این زمینه شاهدانی همچون پروفسور مارتین برش [Martin Brech] را که نگهبان اردوگاه آمریکاییها در آلدرناخ [Aldernach] آلمان بود، ارائه میکند. برش گفت که قرصهای نان را از میان سیم خاردار به زندانیان میداد، و افسر مافوقش به او گفت که "به آنها غذا نده. سیاست ما این است که به آنها غذا ندهیم. " هنگامیکه برش شب هنگام مقداری دیگر غذا به اردوگاه رد کرد، مافوقش به او گفت که "اگر یک بار دیگر اینکار را بکنی تیرباران خواهی شد. "
مورفی با بیان این اقدام مک دونو نابخشودنی است میافزاید: بدین ترتیب در کتاب بک توصیف تندتر و "نسبت دادن مسئولیت " بیشتری در مقایسه با مک دونو مشاهده میکنیم. با توجه به جزئیات ممتازی که در کتاب مک دونو ارائه شدهاند، اگر به خاطر تلاش برای پاک کردن کار یک محقق برجسته که این موضوع را کاملا مورد مطالعه قرار داده است نبود، این کار او بخشودنی میبود.
وی سپس به ضعفهای دیگر کتاب اشاره کرده و اظهار میدارد: موضوعات مهم دیگری نیز وجود دارند که خلاصه سازی آنها باعث تقلیل درک خواننده از آنها میشود. مک دونو چنان خلاصهوار بدانها پرداخته است که خواننده به سختی میتواند یک تصویر ذهنی کامل از آنها تشکیل دهد. برای مثال، مک دونو میگوید که چگونه هنگام اعدام یواخیم فان ریبنتروپ [Joachim von Ribbentrop] در نورمبرگ "مامور اعدام مراسم را خراب کرد و پیش از اینکه وزیر خارجه وقت آلمان جان بدهد، طناب به مدت بیست دقیقه گلوی او را فشرد. " در صورتی که "دیوید ایروینگ " مورخ در کتاب خود با نام "نورمبرگ: نبرد آخر "، چیزهای نسبتا زیادی به ما میگوید، از جمله این واقعیت که چوبه دار به صورتی طراحی شده بود که اجازه میداد دربچه بچرخد و همه استخوانهای صورت ویلهلم کیتل، آلفرد جودل، و ویلهلم فریک را خرد کند. او میگوید که جسد گورینگ (پس از خودکشی با زهر) "به یک اتاق اعدام برده شد و در آنجا پزشکان خیلی تلاش کردند که او را احیا کنند تا بشود اعدامش کرد. "
استاد بازنشسته حقوق در ادامه انتقاد از کتاب میگوید: قسمتهایی در کتاب وجود دارند که مک دونو تنها به این خاطر که موضوع مهمی را ناقص رها کند، تنها قسمتی از آن را بیان کرده است. در قسمتهای قبل متوجه شدیم که او به این موضوع اشاره کرده است که "سی الی چهل هزار زندانی در محوطه اردوگاه مینشستند و بدون هیچ پناهی در زیر باران یخ میزدند. " اما گمانهزنی در مورد عواقب این یخ زدن را به عهده خود ما میگذارد. در جای دیگر، وی گزارش میدهد که "آمریکاییها برای نگهداری 1.5 میلیون نازی یا اعضای "اساس " اردوگاههایی را حفظ کرده بودند. " این تنها باری است که وی به این اردوگاهها، که تصور میشود شرایط شان حتی از بقیه اردوگاهها نیز سختتر بوده باشد، اشاره میکند. آیا وی به اندازهای با جزئیات موضوعات دیگر درگیر بود که فرصت پیگیری بیشتر چنین موضوعاتی را نداشت؟ آیا او عمدا از کاوش موضوعات به خصوصی خودداری میکرد؟ یا این کاستی در نتیجه فهرستبندی پراکنده جزئیات ناقص بوجود آمده است؟
این نویسنده با بیان اینکه خواننده به ارزیابی میزان واقعی بودن "پس از رایش " و تمایز آن از یک مطلب داستانی برای عوام نیاز خواهد داشت، میافزاید: مک دونو صفحات زیادی از یادداشتهای پایانی را در کتاب خود لحاظ کرده، و منابع زیادی ذکر کرده است. خیلی به ندرت، در مورد بعضی منابع به صورت انتقادی صحبت کرده است. اما عموما آنچه را که یک منبع به ما گفته است، میپذیرد. یک سنجش بیبلوگرافیکی (کتابشناختی) که در آن منابع مهم مورد ارزیابی قرار گرفته باشند، میتوانست برای کتاب مفید باشد، زیرا تحلیل دقیقی از مدارکی که اساس روایت او را تشکیل میدهند در اختیار خواننده قرار میداد.
او سپس چند نمونه در این مورد میآورد: یکی از مواردی که ضرورت یک ارزیابی انتقادی را نشان میدهد، اشاره مک دونو به "آباژورها و یادگاریهای ساخته شده از پوست و اعضای انسان " بدست آیلز کوخ [Ilse Koch] است که به گفته وی، یک پزشک روانشناس ادعا میکند آنها را مشاهده کرده است. ما باید بدانیم که اگر مک دونو شواهد مقابل آن را، که چنین کلکسیونی را یک "افسانه " میخوانند، در نظر میگرفت، چه طور نتیجهگیری میکرد.
همین موضوع در مورد نقل قولهای مک دونو از کتاب "نابودی یهودیان اروپا "، نوشته رائول هیلبرگ [Raul Hilberg]، نیز صدق میکند. ادبیات تحقیقی گستردهای وجود دارد که تمامی جنبههای "هولوکاست " را زیر سوال می برد. با خواندن کتاب مک دونو آدم هرگز نخواهد دانست که چنین ادبیاتی وجود دارد، زیرا یا خود او از آن اطلاعی ندارد، یا همانند بسیاری دیگر "شرط عقل " را در این میداند که به آنها اشارهای نکند.
کتاب پس از رایش علیرغم کاستیهایی که دارد، با ارائه حلقهای دیگر در زنجیره افشاگریها موفقیت بسیاری را کسب کرده است. این افشاگریها به مرور زمان درک کاملتری از تاریخ نوین را در اختیار خوانندگان باوجدان قرار میدهند.
این حقیقت که در زمان رویدادها و در دهههای پس از آن، جنایتها و شناعتهای مهم بواسطه تبلیغات پاک شدهاند، معانی ضمنیای در بر دارد که خیلی فراتر از خود آن رویدادها هستند. بنجامین دیزرائیلی [Benjamin Disraeli]، نخست وزیر انگلیس، عنوان کرده بود که "همه رویدادهای بزرگ مخدوش شدهاند، بیشتر علل اصلی پنهان شدهاند " و در ادامه گفته بود "اگر یک روز تاریخ انگلیس توسط کسی که دانش و شجاعت دارد نوشته شود، دنیا متحیر خواهد شد. " این معانی ضمنی سوالات عمیقی را برمیانگیزند که مطرح نکردن آنها نشانه بیمبالاتی ما خواهد بود.
چگونه است که روایت بهخصوصی از واقعیت در بسیاری از موضوعات میتواند غالب باشد، در حالیکه صدای میلیونها نفر و بسیاری از محققان خوب به حاشیه بیتوجهی رانده میشود؟
آیا واقعا حقیقت را در مورد بسیاری از چیزها میدانیم؟ یا اینکه موضوعات بیشماری در پس غباری از غفلت و تحریف پنهان گردیدهاند؟
مورفی با پرسیدن این سوال که مورخان آکادمیک ما کجا هستند؟ جواب میدهد: بیشتر مورخان دوست دارند داستانهای خوشایند به خورد ما بدهند. البته این چیزی است که از آنها انتظار میرود و آنها به خاطرش مدال و جایزه میگیرند و آثارشان فروش بالایی میکند.
این استاد بازنشسته دانشگاه طرح سوالاتی مانند ترسی که تقریبا همه چیز را در مقابل جستجویی برای حقیقت قرار خواهد داد، چقدر نافذ است؟ آیا بشر اصلا به حقیقت اهمیت میدهد؟ در صورتیکه اذهان شهروندان یک جامعه با توهماتی پر شده باشند که بیشتر قضاوت آنها را پوچ یا منحرف میسازند، آن جامعه را تا چه حد میتوان "دموکراتیک " خواند؟ مقاله خود را چنین پایان میدهد: در شرایطی که آن شهروندان حتی نمیتوانند حرفی در مهمترین تصمیمات داشته باشند، آن جامعه تا چه حد "دموکراتیک " است؟ این سخن کیلینگ خیلی مهم است که " در تاریخ نوین، مردم هیچ کشوری، از جمله خود ما، در تصمیمات مهم برای رفتن به جنگ یا شکل دادن به مقدمات صلح هرگز حرفی برای گفتن نداشتهاند. "