دکتر محمد مهدى بهداروند
در این مقال اشارهاى گذرا به جایگاه «انقلاب اسلامى» در مقابله با کفر جهانى در تمامى ابعاد سیاسى و فرهنگى و اقتصادى، خواهیم داشت.
ما براین عقیدهایم که انقلاب اسلامى، واکنش مذهب و فلسفه تشیع در مقابل این حرکت روشنفکرى است که به لطف خداوند توانسته است راه خود را در دنیا باز کند. چه بخواهیم و چه نخواهیم حرکت انقلابى، روند تاریخ را تغییر داده و مذهب به عنوان یک نیروى قوى در موازنه عالم ظهور کرده است.
این مطلب، قابل کتمان نیست و آنقدر وضوح دارد که سردمداران کفر را وادار به ابراز نگرانى درونى خود از وجود چنین حرکت مقدّسى کرده است. سرّ تمامى این حقایق را باید در موفّقیّت کامل «حرکت سیاسى انقلاب اسلامى» جستجو کرد در صورتى که به آن با مدلهاى کلان و توسعه و در سطح چنین مقیاسهایى بنگریم (نه در قالب یک تحلیل خُرد) یعنى با نگرش توسعهاى به انقلاب مىبینیم که انقلاب اسلامى توانسته است روند موفّقى را در دنیا به نمایش بگذارد و بلوک شرق را که یکى از پرچمداران مبارزه با مذهب در جهان بوده است صددرصد شکست داده و منزوى نماید.
اگر چه مىتوان عوامل شکست گروههاى چپ را به ضعف درونى و شرایط بینالمللى برگرداند، ولى بدون تردید متغیّر اساسى در افول سیاسى کمونیسم چیزى جز انقلاب اسلامى در عالم نبود. این مطلب شواهد گویایى دارد که با انجام تحقیقات مىتوان ثابت کرد که این امر صرفاً یک ادعا نیست. در اینجا تنها به بیان یک نمونه عینى اکتفا مىکنیم:
در سال 1357 مىدیدیم هر نقطه در جهان که پرچم مبارزهاى بلند شده است، مبارزین آنجا دم از شعارهاى چپ و برپایى نظام کمونیسم در عالم زدهاند. این واقعیت حتّى شامل مبارزین کشورهاى اسلامى نیز مىشد و بسیارى از گروههاى مسلح را وادار مىکرد که یا به چپ گرایش پیدا کنند و یا حداقل شعارهاى کمونیستى سر دهند؛ هر چند اعتقاد قبلى به آن نیز نداشته باشند.
مىدیدیم که تنها کشور کوبا که یک کشور دست دوّم کمونیستى است، به تنهایى در 17 کشور آفریقایى نیروى نظامى داشت و از مبارزات کمونیستى آفریقا حمایت مىکرد. امّا در سال 1358 که حدوداً یک سال از پیروزى انقلاب اسلامى مىگذشت تمام حرکتهاى مسلحانه و انقلابى، صبغه مذهبى پیدا کرد.
شاید تنها یک حرکت چپ آنهم جنبش چپگراى ساندنیستها در نیکاراگوئه کماکان عرض اندام مىکرد که پس از چندى نابود شد. آیا مىتوان گفت ضعف درونى کمونیستها در همین یکسال بروز کرده است و قدرت سرمایهدارى براى انزواى کمونیسم در این مدّت اندک، مضاعف شده است؟! آیا نمىتوان ریشه اصلى این تغییر اصولى حرکتهاى انقلابى را در بروز یک حادثه مهم بینالمللى که تولّد یک انقلاب مذهبى بوده است دانست؟ در این زمان افراد مذهبى احساس کردند که اعتقاد آنها مبنى بر دستیابى به پیروزى بر ظلم در سایه پشت کردن به مذهب، توهمى بیش نبوده است و واقعاً با گرایش به مذهب مىتوان احقاق حق کرد همچنانکه انقلاب سیاسى در ایران نیز همین معنا را ثابت کرد.
مارکسیسم قدرت سیاسى خود را از دست داد و همه حرکتهاى انقلابى نیز زیر پرچم مذهب قرار گرفتند. در یک تحلیل واقعبینانه مىتوان بروز ضعف اقتصادى کمونیسم را در اثر بروز ضعف سیاسى آن دانست. نتیجه چنین شد که هم غائلههاى چپگرا در گوشه و کنار ایران اسلامى به فضل الهى با شکست روبرو شدند و هم دنیاى غرب متوجّه شد که این شکست در مقابل گرایش مذهب بشر منحصر به شرق نبوده و چون خود نمىتواند با تمام ابزارهاى اداره که در اختیار دارد به ساماندهى گرایش مذهبى بشر پرداخته و آن را در جهت اهداف مادّى خود قرار دهد؛ بنابراین سرانجام مجبور خواهد بود که ناتوانی خود را نسبت به حرکت اختیارات بشرى و خواستههاى ملّتها اعلام نماید. از همین روست که ملاحظه مىکنیم تمام ساختارهایى که در عالم تولید و سپس ترویج کردهاند، در واقع بتهایى است که مجبورند دیر یا زود آنها را براى رسیدن به اهداف بالاتر خود بشکنند.
بت دموکراسى که به عنوان یک نظام سیاسى به خورد بشریت داده شده است و همواره از آن به عنوان یک حربه سیاسى در جهان و علیه ملل آزادیخواه استفاده مىکنند و با صد زبان و قلم درصدد اشراب دلها از عشق به چنین بتى در عالم هستند خوشبختانه بدست همین بت تراشان مدرن در کشورهائى همچون بوسنى، الجزایر و شکسته شد. هر چند ایشان کماکان درصدد توجیه این حرکت متناقض خود هستند ولى همین واقعیت نشان مىدهد که این بت توان فریفتن مردم را ندارد و ساختارهاى موجود نمىتواند ساختار مناسبى براى ساماندهى اختیارات بشرى باشد.
توجّه به همین نکته که چرا غرب، دغدغه خاطر پیدا کرده است دلیل محکمى براى شکست آتى نظام غربى است. به راستى اگر از عهده مهار انگیزش عمومى جوامع برمىآیند پس دغدغه خاطر و ابراز آن چرا؟ گاهى یک مدیر احساس عجز مىکند و گاهى این احساس به حدى مىرسد که مجبور به ابراز آن نیز مىشود. علاوه براین که چنین امرى حاکى از ضعف درونى اوست حربهاى براى او بشمار مىرود تا بتواند از این طریق همکاران خود را در دنیا بسیج و هماهنگ کند.
مذهبزدایى تحت عنوان هماهنگسازى اعتقادات متافیزیکى بشر، حربه جدید استعمار
این واقعیتى است که امروز در دنیا واقع شده است و واقعاً 20 سال قبل چنین دغدغه خاطر بزرگى وجود نداشت تا جایى که مجبور شوند بعد از انقلاب اسلامى نظام کلى اداره جهان را برهم زده و به طرح شعار «نظم نوین جهانى» بپردازند. معناى این سخن این است که نظام قدیم حاکم بر جهان، گنجایش این منزلت از توسعه را ندارد. از این رو یکى از اصول مورد نظر ایشان در نظم جدید، مذهبزدایى امّا تحت عنوان هماهنگسازى اعتقادات متافیزیکى بشر است. چون فهمیدند بالاخره چیزى به نام مذهب در مقابل آنها وجود دارد که موجب ایجاد بحران شده است و قدرتى دارد که توانسته انگیزههاى بشرى را به نفع خود تحریک کند و آن را تبدیل به کانون بحران در مقابل قدرتهاى مادّى نماید که اصولاً قدرت مهار آن را هم ندارند. به همین جهت است صریحاً اعلام مىکنند امروز تنها حرکتى که در مقابل ماست بنیادگرایى اسلامى مىباشد که البته آن هم چیزى جز اسلام ناب محمّدىصلى الله علیه و آله نیست که حضرتامامقدس سره مروج آن بودند، حرکتى که تا قرنها کسى به عنوان مروج قدرتمند آن نبوده است چون در روند تکامل تاریخ، شرایط ظهور آن مهیا نبوده تا بتواند ملّتها را حول آن بسیج کند.
تقابل ذاتى انقلاب اسلامى با جریان سیاسى و فکرى روشنفکرى منحرف
پس یک نظام قوى و ریشهدار پا به عرصه وجود گذارده است که ملّتها را به سوى خود فرا مىخواند و سخن اصلى آن نیز مبارزه با خصیصه دوّم روشنفکرى یعنى سکولاریزه کردن جوامع و بطلان چنین نظریهاى مىباشد لذا خود را در تقابل کامل با تمامیّت جریان روشنفکرى منحرف و نظام سیاسى حاکم و حامى آن مىبیند.
ملّتها نیز با تکیه بر فطرت الهى خود انگیزه پیدا کرده و وجدان مذهبى آنها به بلوغ خود نزدیک مىشود. چه بدانیم و چه ندانیم؛ چه بخواهیم و چه نخواهیم این حرکت محقق شده است و غفلت ما تنها موجب ناسپاسى و نشناختن وظیفه و رسالت خود است. واقعیّت آن چیزى است که وجود دارد و روند رشد در عالم، روند قابل مهارى نیست. ابزار سحر قدرتهاى مادّى نیز بیش از این توان دعوت ملّتها را به دنیا ندارد چون بشر فهمیده است که تمام وعدههاى دروغ سردمداران کفر نتوانسته است مشکلات اساسى آنها را مرتفع سازد.
اگر با نگرش جامعه شناسانه مطرح کنیم که چرا بشرى که به او وعده رفاه دادند، تکنولوژى و ثمرات آن را به او نشان داده و لذّت استفاده از محصولاتش را به او چشاندهاند باز به این بت بزرگ پشت کرده و به طرف مذهب اقبال نموده است، جا دارد. چرا مدیریت مدیران تکنولوژى، دیگر مقبول عوام نیز نیست و چرا حکومت فن سالاران را بر دنیا نمىپسندند؟ چه خصوصیّتى در روح این بشر پیدا شده است؟
مىتوان چنین برخوردى را عکسالعمل عمومى نسبت به احساس نیاز بشرى در عین ناتوانى تکنولوژى از جوابگویى به این نیازها دانست. این احساس هر چند ناخودآگاه باشد امّا بالاخره وجود دارد. چون بلوغ فطرت و وجدان مذهبى بشر به منزلتى رسیده است که چنین راهحلهایى را راهگشا نمىداند لذا نه تنها پشت به آنها کرده بلکه با تمام قدرت در عرصه جنگ با این زراندوزان و زورمداران مزوّر وارده شده است.
بنابراین مىبینیم که یک جوان لبنانى شهادتطلب که انواع تمیّنات حیوانى را طى دهها سال براى او فراهم آورده و بهترین دانشگاههاى معتبر را به آن دیار برده و او را به انواع تلذذات روحى، فکرى و جسمى فرا مىخوانند با نادیده گرفتن تمامى اینها خود را به مقرّ نظامیان فرانسوى، آمریکایى و اسرائیلى مىزند و دهها نفر از ایشان را به خاک و خون مىکشد. اگر این حرکت تنها در یک نفر بود شاید جا داشت که آن را یک جنون مالیخولیایى و یا نوعى بیمارى روانى بدانیم. امّا آیا مىتوان یک ملّت بلکه ملّتهایى را که یا جون این جوان شهادتطلب هستند و یا حرکتش را تأیید مىکنند و با شعار طرفدارى از مذهب، به جنگ هرکسى که با نظام ارزشى آنها از در جنگ و خصومت وارد مىشود مىآیند نامتعادل و داراى عقدههاى روانى دانست؟! برعکس اگر پاى عقدههاى محرومیت در کار باشد باید تن به همان نظامهایى بدهند که به عنوان سوغات نامبارک غرب به آنها ارزانى شده است و انواع تلذذات حیوانى را در سایه آزادى و دموکراسى پیشکش آنها کردهاند.
وجدان بشرى امروز بر دو نکته مهم به خوبى واقف شده است:
اوّل اینکه جایگاه انسانى و کرامت معنوى خود را شناخته است لذا مىفهمد که به او دروغ گفتهاند و به اسم آزادى، او را برده و ذلیل خود ساختهاند؛ آن بردگى که حاصلى جز توسعه اضطراب، نا امنى و دغدغه خاطر ثمرى دیگر براى او نداشته است؛ چه اینکه این خاصیّت عشق به دنیا و هر امر فناپذیر است که ناامنى را در دل صاحب عشق برویاند. هر جلوهاى از محبت دنیا که در قلب انسان ظاهر مىشود هزار دغدغه در کنار آن مىروید. بشر امروز این را به خوبى فهمیده و با ادراکات وجدانى او عجین شده است گر چه نتواند آن را با زبان منطق و استدلال بازگو کند.
دوّم اینکه بشر معاصر پىبرده است که وعده آزادى انسان بدست انسان جز یک فریب دلپذیر چیزى بیشتر نبوده است لذا این حقیقت را پذیرفته است که هیچکس جز انبیاءعلیهم السلام و اولیاء الهى از اوّل خلقت تا امروز او را دعوت به این دو امر نکردهاند:
«بزرگتر بودن» و بزرگتر شدن او از همه دنیا و مظاهرش و «ایثار» نسبت به دنیا. از این رو مىداند که آزادى انسان از انسان جز در پرتو پیدایش کرامت و ایثار ممکن نیست. چون ایثار نسبت به دنیا عاملى مؤثر براى ایجاد تفاهم و تعاون اجتماعى است که خودبخود استعمار و بهرهجویى از دیگران را در نزد اصحاب خود کریه نشان مىدهد. و کرامت انسان نسبت به دنیا عاملى است که انسان از قید دنیا برهد و بر دنیا و مظاهرش امارت کند نه اینکه تن به اسارت دهد. هیچکس جز انبیاء علیهمالسّلام، بشریت را به بیش از دنیا دعوت نکردهاند در عین اینکه زهد منفى نسبت به آن را هم توصیه نفرموده و امر به انزوا ننمودهاند. امّا گفتهاند دنیا براى تو اندک است و تو از دنیا بزرگترى؛ دنیا جاى بندگى و تجارت است در عین آنکه باید تمدّن بسازى، توسعه تحرک در دنیا داشته باشى و از سستى و تنبلى بپرهیزى. انبیاءعلیهمالسّلام در قدم اوّل، بشر را به بزرگتر از دنیا دعوت کردند تا آنجا که او چیزى جز قرب حق را نخواهد و نهایتاً شایسته چنین مقامى شود.
آزادى انسان از انسان و طبیعت، ثمره مبارک انقلاب اسلامى
وجدان بشر این را مىفهمد که هیچ تفاوت جدّى در دعوت زورمداران قدیم و جدید، و داعیه اهل دنیا در دوران انسانهاى ما قبل تاریخ، دوره جاهلیت و بالاخره بشر به اصطلاح متمدّن امروز به وجود نیامده است و همگى در یک محدوده ضیق بنام دنیا خلاصه مىشود. آن یکى تا دیروز از آب برکه اشراب مىکرد و بدان راضى بود و این یکى با انواع مشروبات دم خور است و روزگار مىگذراند؛ آن یکى در کوه و این یکى در کاخ. مهم این است که جوهره دعوت بشر به دنیا عوض نشده است و بشر نیز به خوبى فهمیده است که این جهتگیرى، او را اغناء نکرده و به ایثار و کرامت نمىرساند.
انقلاب اسلامى وعده این دو عطیه بزرگ را به بشریت داده است که در سایه مذهب و تعالیم اسلام عزیز مىتوان هم به آزادى انسان از انسان و مآلاً قرب حق نائل شد و هم مىتوان بر طبیعت با تمام جلوات و مظاهر آن دست یافت. این دعوت یک دعوت درویش مآبانه نیست چون صحبت از پىریزى تمدّن و حیات اجتماعى جدیدى مىکند که در درون خود از تمامى ساختارها و تناسبات ضرورى براى تأسیس تمدّن اسلامى که بتوان استناد آن را به شرع مقدّس تمام کرد برخوردار است.
«انقلاب اسلامى»، تداوم بخش «انقلاب اسلامى» سال 57
انقلاب اسلامى اصل اوّل مورد قبول روشنفکران را مىپذیرد که اندیشههاى بشرى ظرفیت محدودى دارند و تنسک به آنها بىمعناست تا جایى که اندیشهها و معرفتهاى دینى بشر را هم در عین تقدس و احترام، در این چارچوب تعریف مىکند. امّا در عین حال با اصل دوّم مورد قبول ایشان که قائل به انفکاک دایره توسعه معرفت بشرى و توسعه نیاز و ارضاى آن از محدوده این و تعالیم انبیاء علیهمالسّلام هستند بشدّت مخالف است. بنابراین مدّعى توسعه است و نه زندگى درویشى امّا توسعهاى که براساس تعالیم انبیاء علیهمالسّلام قرار دارد. این دعوت انقلاب اسلامى است. بحمداللّه چنین دعوتى در بُعد سیاسى از پیشرفت کامل برخوردار بوده است و اکنون در مرحلهاى است که باید فرهنگ خود را به تمامى ارائه کند.
انقلاب اسلامى در منزلتى است که باید فرهنگ خود را به «علم» بشرى ارایه دهد و پیداست که تنها نمىتوان با کلى گویى از عهده چنین تکلیفى برآمد چون بشر را به زندگى اجتماعى جدیدى دعوت کرده است که لاجرم باید الگوهاى اداره خود را نیز به دنیا عرضه کند. هم اکنون سیل سؤالات متعدد و عمیق، جمهورى اسلامىایران را به عنوان امالقراى جهان اسلام بلکه کانون مذهب در عالم به جوابگویى مىطلبد و بسیارى از این سؤالات نیز درباره کیفیّت نظامهاى اسلامى و ساختارهاى متناسب با جامعه الهى است. اگر انقلاب نتواند در این منزلت، پاسخ صحیحى ارائه دهد بدون تردید گرایش سیاسى به طرف انقلاب اسلامى در درازمدّت، سیر نزولى خواهد پیمود.
از آنچه گذشت معلوم شد که تنازع اساسى انقلاب اسلامى با جهان الحاد بر سر «الگوى توسعه» است. چرا که دیگران الگوى مزبور را در قالب توسعه نیاز مادّى و تکامل غیرالهى تعریف مىکنند و از راهبردهایى نظیر طبقهبندى نیازها و اولویتگذارى آنها، انجام تحقیقات، ارایه روش آمارى براى اثبات و نقض تئوریها و بالاخره ارائه الگوى مناسب براى زندگى فردى و اجتماعى بشر مدد مىجویند. اصل این توسعه توسعه انسانى است که مورد نزاع ایمان و الحاد است لذا در سرپرستى انسان تنازع دارند که انسان کیست؟ نیاز او چیست؟ حقوق او کدام است؟ تکامل جوامع انسانى به چه معناست؟ ساختارهایى که این تکامل را تعریف مىکنند چگونه است؟
متأسّفانه آنچه تاکنون عمل شده است در واقع استفاده از راهبردها و الگوهاى غیر بوده است که از فلسفه تاریخ و تعریف آنها از انسان گرفته تا روش اجرایى تکامل اجتماعى آنان را شامل مىشود. از اینرو همواره بنابر سعى در تطبیق چنین الگوهایى با جامعه خود بوده است و اگر جایى هم فاصلهاى دیده شده است درصدد کم کردن این فاصله برمىآمدیم. آمارى در روزنامه همشهرى و از سازمانملل چاپ شده و در آن گفته شده بود شاخصه رشد نیروى انسانى در ایران به شاخصه بینالمللى نزدیک شده است.
این روزنامه نیز آن را به عنوان یک سند افتخار نظام مقدّس اسلامى به چاپ رسانده بود! امّا معناى این سخن چیست؟ مفهوم این کلام این است که انسانهاى ایرانى نیز دارند به انسانهاى بینالمللى به لحاظ تفکّر، فرهنگ، روحیه، دیانت، اعتقاد، اخلاق و منش و رفتار نزدیک مىشوند.
به بیان بهتر خطر انقلاب اسلامى رو به کم شدن است چون بتدریج با استحاله روحى و فکرى این انسانها نمىتوان خطرى را از ناحیه ایشان متوجّه نظام الحادى غرب دید. به تعبیر دیگر عشق به دنیا در حال رشد و نهادینه شدن است چون نزدیک شدن الگوى توسعه انسانى به شاخصههاى بینالمللى یعنى نزدیکى افراد جامعه به اخلاق مادّى مورد پذیرش آنها که قصد سکولاریزه کردن جامعه و باطل شمردن شاخصههاى مذهبى را در جامعه دارند. آیا رعایت حقوق افراد جامعه و خصوصاً بانوان آن اگر برمبناى مادیّت صورت گیرد جاى افتخار دارد؟!
هر چند تمسک به الگوى غیر در حالت اضطرار «علمى» و اضطرار در «روش» جایز است امّا چنین حرکتى نمىتواند تا ابد ادامه یابد چون داعیه این انقلاب، ارائه تمدّن و فرهنگ جدیدى است که ریشه در اعماق وحى الهى دارد. مىپذیریم که احساس احتیاج به «انقلاب فرهنگى» واقعى نباید زودتر از این زمان صورت بگیرد چون احساس نیاز به این انقلاب همواره بعد از نهادینه شدن انقلاب سیاسى مىباشد. لذا وقتى که انقلاب سیاسى توانست اقتدار لازم را در نظام بینالملل پیدا کند و امکان اداره اجتماعى در مقیاس وسیع براى آن فراهم شد آنگاه ضرورت انقلاب فرهنگى نیز خودبخود اذهان عموم را متوجّه مىسازد، لذا در عین آنکه استفاده از الگوى دیگران در حالت اضطرار جایز است امّا باید متوجّه تبعات منفى چنین استفادهاى نیز بود و خود را مهیاى تحقق انقلاب فرهنگى و ایجاد زمینه لازم براى آن نمود.
پس مىبینیم که نزاع انقلاب اسلامى با دنیاى الحاد بر سر مسائل انسانى و الگوهاى توسعه اقشار و حقوق آنهاست. آیا اگر آنها به ما بگویند که شما حق خلبان شدن را به بانوان نمىدهید و ما بگوییم که خیر بانوان نیز چنین حقى دارند واقعاً به این قشر وسیع از جامعه خدمت کردهایم یا خیانت؟ اگر در دیگر مسائل مشابه نیز حرف آنها را بزنیم آیا فردا حق ندارند که بر ما خرده بگیرند که پس دعواى چندین ساله شما با ما بر سر کسب قدرت بود و نه چیز دیگر؟ اگر چنین شود آیا صحیح نیست که آنها ما را مورد خطاب قرار دهند که چون ما قدرتمندتریم و نزاع اصلى نیز بر سر کسب قدرت است لذا سیادت جهانى باید از آن ما باشد؟
اگر نزاع اصلى بر سر مکتب است پس آیا صحیح نیست مورد خطاب جهانى قرار گیریم که براى اثبات ادعاى خود چه راهبرد جدیدى آورده و چه تعریف جدیدى از حقوق بشر داریم؟ مىدانیم که منشور سازمان ملل را پس از جنگ جهانى دوّم همین قدرتهاى مسلّط امروز نوشتند و دنیا را آن چنان که مىخواستند بین خودشان تقسیم کردند و براى خود نیز حق وتو قائل شدند. زمانى نیز که مىخواهند ساختار جدیدى براى عالم ارائه دهند نظم نوین را مطرح مىکنند و به خود حق مىدهند که ساختار سیاسى، فرهنگى و اقتصادى جهان را بنابر میل خود بر هم بزنند.
آیا مىتوان پذیرفت که آنان دیگران را نیز به عنوان افراد صاحب رأى بپذیرند؟ شعار دفاع از حقوق اقشار، فریبى بیش نیست چون اصولاً آنها، انسان را جز یک حیوان پیچیدهتر نسبت به سایر حیوانات نمىدانند و این تعریف هم ربطى به مرد و زن ندارد. لذا پذیرفتهاند که انسان صرفاً به عنوان ابزار تولید است. همانگونه که مىگویند اگر بخواهیم ببینیم چقدر باید گاو تولید کنیم باید ببینیم چقدر علف داریم و چقدر به شیر و گوشت و احتیاج داریم، همانگونه زمانى که مىخواهیم صحبت از میزان جمعیّت انسانى یک جامعه و کنترل جمعیّت کنیم باید با استفاده از همین شاخصههاى کمّى مادّى به این جمعبندى رسید که بالاخره در حدّ رشد جمعیّت باید باشد؟ مثلاً باید دید چقدر مدرسه داریم و سایر امکانات جامعه به چه میزان است تا بتوان گفت چقدر انسان مىتواند تولید شود! به تعبیر دیگر باید براى نیاز مادّى انسان، یک سقف نیاز تعریف کرد و چون باید نیاز انسانى مرتفع شود لذا همین امر به عنوان شاخص اصلى بشمار مىرود که بقیه مسائل نیز با چنین شاقولى سنجیده مىشود. پس باید امکانات نسبت به انسان، همواره اصل قرار گیرد.
حال وقتى که نگاه آنها به انسان تنها در همین حدّ است آیا مىتوان شعار ایشان را در دفاع از حقوق اقشار و از جمله بانوان یک جامعه، شعارى از روى صدق و حقیقت دانست؟! باید این مطلب را براى خود قابل هضم کنیم که اگر نزاع ما با دنیا بر سر همین امور است لذا باید حرف جدیدى را به جهانیان عرضه نمود و الاَّ حرکت انفعالى در مقابل دشمن به هیچ امرى جز تضعیف مواضع نظام اسلامى در درازمدّت منجر نخواهد شد.
اسلام داراى یک نظام حقوقى منسجم در سه سطح است که یکى از آنها سطح «حقوق خُرد» است که چنین سطحى به نوع تعریف 5 دین از تکامل انسان بازگشت دارد. نقطه تنازع ما نیز در همین است که مىگوییم تکامل انسانى آنگونه که شما مىپندارید نیست. وقتى که چنین است چگونه مىتوان باور کرد که در مسائل خُرد بتوانیم با آنها به تفاهم برسیم؟! اگر به راستى مىتوان با نظام کفر در تمامى زمینهها از در سازش درآمد و به نحوى قائل به آشتى حق و باطل شد آیا بهتر نیست که مدیریت امور را هم بدست ایشان بسپاریم شاید آن چنان که دیگران مىپندارند وجهه نظام و اسلام نیز حفظ گردد؟!
از اینرو ما معتقدیم به هر میزان که شاخصه توسعه انسانى در یک کشور به شاخصههاى مدیریت کنونى جهانى که مبتنى بر بینش سکولاریسم است نزدیک باشد به همان میزان هم اخلاق، فرهنگ رفتار آن جوامع، از انبیاءعلیهمالسّلام و تعالیم ایشان فاصله گرفته و به سوى مدیریت مادّى گرایش پیدا مىکند. بنابراین انقلاب اسلامى باید بتواند در این مرحله آرمانهاى خود را تبدیل به «برنامه عملى» کند و این امر میّسر نیست جز با تحقق انقلاب فرهنگى آنهم نه تنها در دانشگاهها بلکه در حوزهها هم. این، رسالت کسانى است که واقعاً براى توسعه کلمه توحید در عالم و توسعه مذهب احساس مسئولیّت مىکنند. هرچند گرایش سیاسى به مذهب در مقیاس جهانى افزایش یافته است امّا مذهب باید بتواند فرهنگ خود را در اداره جامعه به بشر معاصر عرضه کند. ما در حال مقابله فرهنگى هستیم و معناى فرمایش مقام معظم رهبرى (اَدام اللّه ظلّه عَلى رئوسِ المسلمین) که مکرر مىفرمایند: ما اکنون در نبرد و جنگ فرهنگى هستیم، همین است.
ما باید فرهنگ اداره بشر برمبناى مذهب را عرضه کنیم و این با تعریف آنها از توسعه و نیاز بشر سازگار نیست. اگر ما روش تحقیقاتى آنها براى حلّ معضلات و شیوههاى آمارى مورد پذیرش آن را براى تأییر فعّالیّتهاى تحقیقى بپذیریم و با همان روشها و مبانى شروع بکار کنیم و از این طریق بخواهیم مسائل انقلاب اسلامى را حلّ کنیم حتماً چنین هدفى محقق نخواهد شد. باید حرکت جدیدى شروع شود که از مبانى تا روبناها و محصولات را در برگیرد. این امرى است که لازمه تداوم انقلاب است چون مرحله روزمرّگى انقلاب سپرى شده است.
امروز زمان بازسازى خصوصاً بازسازى فرهنگى است و مسلماً نمىتوان در این مرحله باز به شیوههاى روزمرّگى گذشته پناه برد. باید برنامه و الگو داشت و الگو هم نباید براساس شاخصهها و مبانى غیر باشد والاَّ نمىتوان سخن خود را در دنیا برکرسى اثبات نشاند. آنها تا زمانى که از طریق عراق با ما در حال جنگ بودند پیامشان این بود که اصلاً نمىخواهیم جمهورىاسلامىایران وجود خارجى داشته باشد. امّا زمانى که از تحقق این توّهم خود ناامید شدند، به ناچار وجود نظام اسلامى را در جهان پذیرا شدند در واقع قبول کردند که باید اقتدار مذهب را در عالم به رسمیّت بشناسند. ولى اکنون لبه تیز حمله خود را متوجّه این مطلب کردهاند که حرف اساسى شما چیست؟ جریانى را که چندى پیش در چین به منظور بررسى حقوق زنان به راه انداختند هدفى جز این معنا را دنبال نمىکرد که خواستند از این طریق، مذهب را به محاکمه بکشند و ثابت کنند که مذهب درباب حقوق بشر، حرفى براى گفتن ندارد. در این صورت آیا صحیح است که ما هم همان سخنان را به نحو دیگرى در جامعه منعکس کنیم و مدافع ایدههاى آنان باشیم؟ اگر آنها مىگویند «چادر نه» ما هم بگوییم نه، اگر مىخواهیم روسرىها را هم برداریم!
ضرورت ارائه ساختار اجتماعى مبتنى بر وحى به منظور رهایى از موضع انفعالى
اگر نگوئیم بزرگترین قدرت دنیا هستیم امّا به جرأت مىتوان ادعا کرد که یکى از بزرگترینها مىباشیم چون آمریکا با تمام قدرت درصدد حذف ماست ولى نمىتواند. امروز آمریکا در موازنه قدرت، توان درگیرى با مذهب و قدرت کنترل کانونهاى بحران را ندارد. بدون تردید ما اَبَرقدرت دنیا هستیم اگر خود را بشناسیم و بر مواضع خود بایستیم. امّا اگر از مواضع خود عدول کنیم و در یک موضوع خُرد مثل ورزش بانوان (که مىتواند در یک شکل و قالب، متناسب با ارزشهاى جامعه باشد و در شکل دیگرش ضد ارزش قلمداد شود) از الگوى دیگران استفاده کنیم، دیگر نمىتوان مدعى تغییر ساختارهاى اجتماعى براساس دین شد. حضور زنان در روابط اجتماعى بدون تردید مىتواند در قالبهاى اسلامى مطرح شده و حتماً امرى مثبت بشمار مىرود امّا مهم این است که چنین قالبهایى کدام است و چگونه مىتوان روابط اجتماعى را براساس وحى تنظیم نمود؟
اگر ما در مورد ساختار روابط اجتماعى و یا حقوق اقشار به صورت انفعالى برخورد کنیم فردا مجبوریم در مورد پوشش و حجاب بانوان نیز تا آنجا انعطاف نشان دهیم که دیگر نشانى از حجاب واقعى در جامعه برجاى نماند. مسئولین فلان کشور براى انعقاد قرارداد اقتصادى به ایران مىآیند امّا براى این امر، شروط فرهنگى مىگذارند و ما را ملزم به رعایت آنها مىکنند! اگر شیوه انفعالى را پیشه خود کنیم آیا مىتوان در مقابل چنین برخوردهایى مقاومت نمود؟ آیا مىتوان ارزشهاى خود را با آب و نان معامله کرد؟
ضرورت ارائه راهبردهاى جدید عملى توسط محققین به منظور حلّ معضلات عینى جامعه
تذکر نکتهاى مهم ضرورى است و آن اینکه در این میان به هیچ وجه نمىتوان مسئولین اجرایى را محاکمه کرد. اگر متفکرین، محققین و تئوریسینهاى یک جامعه نتوانند راهبردهاى عملى و جدید که از جامعیّت لازم نیز برخوردار باشد ارائه دهند تا ابزار دست مجریان یک کشور قرار گیرد حتماً نمىتوان تبعات منفى چنین خلایى را به گردن مسئولین اجرایى نظام گذاشت. در این میان مقصرین اصلى، مسئولین تولید فکر و راهبردهاى عملى هستند. ظلم است اگر کسى مدعى شود در این چند سال پس از انقلاب، متفکرین و محققین جامعه به وظیفه خود کاملاً عمل نمودهاند امّا این مسئولین اجرایى نظام هستند که در انجام وظایف خود قصور و تقصیر داشتهاند!
انقلاب اسلامى امروز در منزلتى است که یا باید راهبردهاى عملى دنیا را به رسمیت بشناسد که معناى آن نداشتن سخن جدید در باب فرهنگ است که به تبع باید بر تمامى ارزشهاى خود خط بطلان بکشد، و یا اینکه چنین راهبردهایى را به رسمیت نشناسد و کمر همّت به پىریزى نظام تحقیقاتى متناسب با نظام ارزشى خود و ارائه راهبردهاى عملى مبتنى بر وحى ببندد. این مسئولیّت سنگینى است که متفکرین جامعه را همواره مورد خطاب قرار مىدهد امّا با این تفاوت که در جوامع دیگر اداره جامعه را صرفاً به صورت علمى و جداى از مذهب معنا مىکنند امّا در جامعه ما مدعاى اصلى، «اداره علمى تحت سرپرستى مذهب» است.
بنابراین هماهنگى معرفتهاى علمى و دینى بر محور توسعه معرفت دینى باید مبناى برنامهریزى در جامعه اسلامى قرار گیرد. ما نیازمند تسریع در تحقق انقلاب فرهنگى هستیم تا در پرتو آن بتوان برکات حاصل از انقلاب سیاسى سال 1357 را در سراسر جهان تداوم بخشید. امّا باید متوجّه باشیم که انقلاب فرهنگى، امرى دو سویه است که از یک طرف به «توسعه معرفت دینى امّا به صورت قاعدهمند و بر محور تعبد نسبت به وحى» توقف دارد و از طرف دیگر به «توسعه معرفت و تولید دیگر معرفتها امّا با محوریت معرفت دینى به منظور ارائه راهبردهاى عملى، معادلات کاربردى و برنامه نظام اجرایى کشور».
این، رسالت پژوهشگاههاى ماست که متأسّفانه تا کنون یا از عهده برنیامدهاند و یا از آن غفلت نمودهاند. هر چند 17 سال از پیروزى انقلاب اسلامى مىگذرد امّا نه نیازهاى انقلاب اسلامى شناخته شده است و نه طبقهبندى و اولویتگذارى لازم نسبت به آنها صورت مىگیرد. بیان این نکته نادیده گرفتن فعّالیّتهاى تحقیقى جارى در سطح کشور نیست امّا سخن در این است که این فعّالیّتها عموماً متناسب با نیازهاى انقلاب اسلامى، هماهنگ با یکدیگر و براساس اولویتهاى اصلى جامعه و انقلاب اسلامى در شرایط کنونى صورت نمىگیرد. ما معتقدیم که اصل نیازمندیها و اولویتها باید از انقلاب اسلامى گرفته شود و سپس سازماندهى و تقسیم کار هماهنگى براى رفع این نیازمندیها باید موضوع اصلى پژوهشها قرار گیرد و همه اینها رسالت مغزهاى متفکر جامعه اسلامى است. کسانى که مىخواهند راهبرد جدیدى براى جامعه ارائه کنند نمىتوانند با نیازهاى جامعه بیگانه باشند چون در غیر این صورت طبیعى است راهبردهاى ارائه شده هم با نیازهاى جامعه بیگانه باشد و آنچه عرضه مىشود قطعاً پاسخ به چنین نیازهایى نخواهد بود.