تاریخ انتشار : ۱۰ اسفند ۱۳۸۸ - ۱۰:۲۶  ، 
کد خبر : ۱۳۹۵۲۱
در گفتگو با حمید احمدی

گزیده‌ای از کتاب «درس تجربه» (بخش دوم)


به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در دو بخش منتشر می‌شود. (بخش دوم)

 بنی‌صدر:... موقعی که مسئله طبس پیش آمد [4 اردیبهشت 1359] در خوزستان بودم. رئیس‌ ستاد ارتش سرلشگر شادمهر به من تلفن کرد و گفت که هواپیماها و هلیکوپترهای آمریکایی آمدند به طبس. من [در مسیر مراجعت از خوزستان به تهران]‌ به خلبان گفتم که برود بالای آن منطقه. آنها گفتند، ممکن است آمریکایی‌ها هنوز آنجا باشند و هواپیمای ما را بزنند. گفتم: باید خطر را پذیرفت. یعنی چه آمریکاییها آمدند به آنجا؟ مگر ارتش خواب بود؟ به هر حال، خلبان به سوی آن منطقه پرواز کرد و کمی هم ارتفاع را کم کرد. آن چه در آن وضعیت دیدم، چند هلیکوپتر و دو هواپیما روی زمین مانده بود... بعد که آمدم به تهران، رفتم در تلویزیون و قضیه را توضیح دادم. همان شب، سرلشگر شادمهر به من تلفن زد و گفت: «اگر آمریکایی‌ها شبانه بیایند و این هلیکوپتر‌ها و هواپیما‌ها را [که در فرودگاه طبس جا گذاشتند] ببرند، دیگر هیچ آبرویی برای ارتش باقی نمی‌مونه. اینجا که آمدند، ندیدیم. حالا، اگر بیایند و ببرند خواهند گفت، پس توی کشور هیچ کس به هیچ کس نیست ... بعد از این توضیحات، او گفت: «پس اجازه بدهید که ما هواپیما بفرستیم و از بالا ملخ‌های هواپیما و هلیکوپترهای آمریکایی را بزنیم تا آنها نتوانند ببرند.» خب، من که نظامی نبودم، قاعدتاً می‌باید سخن مسئول نظامی را می‌پذیرفتم و آن پیشنهاد را پذیرفتم و گفتم، همین کار را بکنید. وقتی هواپیمایی را فرستاده بودند به طبس تا از آن بالا، ملخهای هلی کوپتر را بزنند، تعدادی از پاسدارها آنجا بودند و به یکی از آنها تیر خورده بود... بعد از این جریان، ملاتاریا شروع کرد به داستان‌سازی که چون اسناد مهمی در آن هلیکوپترها بوده و برای این که این اسناد به دست جمهوری اسلامی نیفتد، دستور دادند تا از بالا، آن هواپیماها و هلیکوپتر را بزنند. در حالی که عقل یک بچه هم نمی‌تواند بپذیرد که آمریکایی‌ها، یک عده‌ای کماندو بفرستند و چند تُن هم مدارک با این کماندوها همراه کنند و آن هم در داخل خاک ایران؟! (صص293-292)
 بنی‌صدر:... جریان طبس و نوژه و اموری از این نوع، مقدمه حمله عراق به ایران شدند و قبل از اینکه حمله عراق انجام بگیرد، با این چند عملیات، سازمان ارتش ایران را متلاشی کردند. افراد شرکت کننده در عملیات نوژه تنها در نیروهای هوایی که نبودند بلکه در لشگر خوزستان، لشگر آذربایجان غربی، لشگر خراسان، لشگر مرکز، لشگر کردستان، تیپ کرمانشاه بودند. در تمام این لشگرها، کسانی از درون آنها به عنوان اینکه در آن حرکت کودتایی شرکت داشتند، دستگیر شدند. بدین ترتیب، با دستگیری‌های نظامیان در این واحدهای نظامی، عملاً ارتش نه تنها روحیه‌اش را از دست داد بلکه سازمانش هم به حالت متلاشی درآمد.(ص300)
 بنی صدر: بله [صدام] می‌خواست در اهواز جشن بگیرد و هزار خبرنگار را به عراق آورده بود. وقتی حمله عراق آغاز شد، من در کرمانشاه بودم.از سرتیپ فلاحی رئیس ستاد ارتش پرسیدم:«چند روز می توانیم در برابر ارتش عراق مقاومت کنیم.» گفت:« چهار روز.» گفتم:«شما این چهار روز را خوب بجنگید، مسئول روز پنجم من هستم.» خب، بلافاصله ارتش تجدید سازمان شد و دمکراتیزه کردن ساختار ارتش نقش تعیین کننده داشت. استعدادها وابتکارات شکفت. انسان بر فقر سازمانی و تجهیزاتی غلبه کرد و ایران نجات پیدا کرد.(ص301)
 بنی‌صدر: سران و گردانندگان این جریان خوب می‌دانستند که آن کودتا موفقیت ندارد. آن قدر بی‌شعور نبودند که ندانند با عده‌ای افسر نمی‌شود حکومتی را ساقط کرد. آن تعداد، اول باید علیه خود ارتش کودتا می‌کردند و بعد سپاه پاسداران و کمیته‌ها هم بودند و همه اینان مسلح بودند و فراتر از همه این‌ها، مردم بودند. بله، این طرحی برای ضعیف کردن قوه مقاومت و دفاع ارتش ایران برای مرحله حمله نظامی عراق به ایران بود. این حرکت بخشی از طرح اصلی یعنی حمله عراق به ایران بود.(ص302)
 بنی‌صدر: این موضوع مربوط به بعد از منحل شدن آن شورا است. این در مرحله‌ایست که شورای عالی دفاع مطابق قانون اساسی تشکیل شده بود. در این مرحله، آقای خمینی بدون اطلاع من، مرا جانشین خود به سمت فرمانده کل نیروهای مسلح انتخاب کرد.(ص307)
 بنی‌صدر: بله، شورای عالی دفاع آن پیشنهاد را قبول کرده بود و پیشنهاد آتش‌بس و برقراری صلح که از طرف کشورهای غیر متعهد ارائه شده بود حتی از پیشنهاد هیئت کنفرانس اسلامی بهتر بود... آنها اول گفتد 25 میلیارد دلار و ما گفتیم 50 میلیارد دلار کمتر نمی‌گیریم. در واقع خسارت وارده به ایران در آن زمان به این میزان هم نمی‌رسید.(ص309)
 البته من در تجربه شخصی خودم، دو هفته پس از فتح خرمشهر و در گفتگوی 3 ساعته‌ای که به اتفاق ناخدا افضلی فرمانده نیروی دریایی با آقای رفسنجانی در منزل ایشان داشتیم، با ارائه تحلیل‌ها و دلایل پرشمار، ضرورت پذیرش صلح و خاتمه دادن به جنگ را تصریح کردیم. در آنجا بود که به اندیشه آقای رفسنجانی در ارتباط با ادامه جنگ واقف شدیم.(ص311)
 بنی‌صدر: شورای عالی دفاع با پیشنهاد هیئت فرستاده کشورهای عدم تعهد، موافقت کرد. آقای خامنه‌ای نیز حاضر بود. آقای خمینی نیز موافقت کرد. به اینجانب گفت: صلح کنید، اما اسمش را صلح نگذارید. بسیاری با صلح مخالفند. می گفت: همین حالا با دو اتوبوس روحانیون آذربایجان اینجا بودند، با صلح مخالفت می‌کردند، گفتم: روی صلح اسم دیگری نمی‌شود گذاشت.(ص312)
 بنی‌صدر: صبح روز 14 اسفند معلوم بود که اینان می‌خواهند برنامه‌ای را اجرا کنند. آقای احمد خمینی صبح آن روز به من تلفن کرد و گفت: «شما حساسیت امام را نسبت به مصدق که می‌دانید. پس یک جوری حرف نزنید تا این حساسیت تحریک بشه.»(ص313)
 خب، اگر ما اینها را نمی‌شکستیم و به قول آن آقایان قداستش را از بین نمی‌بردیم، امکان اینکه روزی ایران بتواند از این استبداد رها شود، ضعیف‌تر می‌شد. حالا چقدر طولانی‌تر می‌شد، خدا می‌داند. پس من در مسئولیت خود می‌دیدم که این قداست مداست را نپذیرم و خطر را به مردم بگویم و به طوری که مردم جرئت پیدا کنند و آن اعتماد به نفسی که در دوران انقلاب به دست آورده بودند، از بین نرود. این بود که در آنجا [در آن روز سخنرانی] آن افراد [کمیته‌های انقلاب] را با این قصد معرفی کردم تا معلوم بشود، این تأسیسات که گویا برای امنیت درست شده، در واقع این طور نیست.(ص315)
 مدرس یک ضعف‌هایی داشت و در عین حال تا حدودی از صفت‌های مصدق را هم داشت. هر انسانی قوت و ضعف خودش را دارد. مصدق هم ضعف‌هایی داشت، اما یکی از ضعف‌های مدرس این بود که زیادی به این بازیهای قدرت بها می‌داد. او می‌خواست از طریق رویارو کردن گروهها و شخصیت‌های سیاسی، مسائل را حل و فصل کند... مثلاً جلوی رضاخان، قوام‌السلطنه را تقویت می‌کرد. تجربه می‌گوید که این کارها موفق نبود.(ص316)
 بنی‌صدر: معلومه. مثلاً وقتی که در 25 اسفند [1359] در منزل آقای خمینی بودیم، آقای بهشتی در حضور آقای خمینی گفت: «با ایشون نمیشه کار کرد.» آقای خمینی گفت: «چرا؟» او گفت: «برای اینکه ایشون خود را اندیشه قرن میدونه و ما را هم بیسواد.» و من گفتم: «بیسواد و بی‌دین.»... بله، اینها سواد مرجعیت به جای خود، سواد درجه مجتهد هم ندارند. اصلاً اعتراض من به آقای خمینی هم این بود که شما دو نفر را به عنوان رئیس دیوان عالی کشور و دادستان کل کشور نصب کردید [آقایان بهشتی و موسوی‌اردبیلی] که نه عادلند و نه مجتهد. حالا، یکی از آن دو نفر یعنی این آقای موسوی‌اردبیلی [اخیراً] رفته به قم و ادعای مرجعیت هم می‌کند. البته آقای بهشتی ربطی به اینها نداشت. انصاف باید داد.(صص320-319)
 اگر شما به این هیئت سه نفره نگاه کنید [مهدوی‌کنی، محمدیزدی و اشراقی] هر کس را من به عنوان نماینده انتخاب می‌کردم، اکثریت با آن طرف بود و خود آقای خمینی هم آن طرف قرار داشت. به هر حال، اول قرار بود که من آقای پسندیده، برادر آقای خمینی را معین کنم و او هم موافقت کرده بود که عضو هیئت حل اختلاف بشود. بعد، من تغییر نظر دادم و گفتم، به فرض او هم نماینده من بشود ولی با توجه به اکثریت که از آن طرف بود، پشت سر هم رأی خواهند داد و محکوم خواهند کرد. اگر من حرفی هم بزنم، خواهند گفت: «بابا، پسندیده دیگه مُو لای درزش نمیره و تحت نفوذ اینا نیست و به حرف برادرش هم عمل نمی‌کند و مخالف هم هست و به تشخیص خودش عمل می‌کند.» پس گفتم، بهتر است همین نفر سوم هم مال آقای خمینی باشد. او را به این قصد گذاشتم که جامعه بفهمد، این یک بازیست و در واقع برای اینکه با آقای خمینی روبرو نشوم، این انتصاب را کردم.(ص324)
 بنی‌صدر: یکی از اینها مربوط به مرداد 1359 است که آقای اشراقی آمد نزد من تا از طرف آقا [خمینی ] با من صحبت کند. اشراقی گفت: «آقا می‌خواهد شما را حمایت بکند.» گفتم: « برای ریاست جمهوری از آقا حمایتی نخواستم و با حمایت ایشان رئیس‌جمهور نشدم... اشراقی گفت: «آقا گفته است، اگر در چهارچوب قانون اساسی کار کنی، از شما راضی خواهم بود.» من در جواب گفتم:«... شما می‌ترسید که من مصدق بشوم و شما کاشانی. من الان محبوبیتم بیش از مصدق است ولی هیچ وقت صحیح ندانستم که در مقابل شما بایستم و تجربه 28 مرداد تکرار شود. شما با کارهایی که می‌‌کنید، خود را کاشانی می‌کنید...»(ص325)
 تا اینکه در آخرین دیدار با آقای خمینی در 16 خرداد [1360] متوجه شدم که بله، درسته، خود این آقا سرمنشاء قضیه است.(ص328)
 بنی‌صدر: بله، در حضور او گفت. تا آن موقع حضوری [این مطلب بیان] نشده بود، چون قبل از آن، احمد خمینی می‌آمد و [از طرف آقای خمینی] پیغام می‌آورد که با اینها [سران جمهوری اسلامی] همکاری کنید. بله، در آن نامه هم نوشتم و در انقلاب اسلامی چاپ شده. آن نامه خطاب به آقای خمینی است. در آنجا نوشتم که من حاضر به این کار نخواهم شد، اصرار هم نکنید. محال است که من حاضر بشوم با اینها همکاری کنم.(ص329)
 بنی‌صدر: پس این روزنامه‌ها را چه کسی تعطیل کرد؟ آقای بهشتی و به نام دادستان انقلاب یعنی آقای لاجوردی. یک عمل غیرقانونی. من در آن اطلاعیه اعتراض کردم به این توقیف‌ها. آقای خمینی بجای اینکه بیاید و از حق دفاع کند، آن روز سخنرانی کرد و به من حمله کرد، چون گفته بودم، حق نداشتند روزنامه‌ها را تعطیل کنند.(ص333)
 بنی‌صدر:... در کرمانشاه، رضا پسندیده برادرزاده او [خمینی] جواب آورده بود که من دیگر نامه‌های آقای بنی‌صدر را نمی‌خوانم، اما پیغام فرستاده بود که اگر شما اطرافیانتان را بیرون کنید و همچنین نهضت آزادی، مجاهدین خلق، فدایی خلق و جبهه ملی و حزب ملی و حزب رنجبران و... را منحل اعلام کنید، هم رئیس‌جمهور هستید و هم فرمانده‌کل قوا و دولت را هم، همان‌طوری که شما می‌خواهید، تغییر می‌دهیم وگرنه تا آخر خواهم رفت... بله. اول آن شرط‌ها را می‌گذاشت تا من یک اعلامیه‌ای بدهم و آن احزاب را محکوم کنم و بگویم، باید منحل بشوند.(ص334)
 بنی‌صدر: بله، در آن تردید نیست، اما در آنجا گفتم، با کودتا موافق نیستم. در آن موقع که در کرمانشاه بودم، رادیو بختیار گفته بود، بنی‌صدر رفته به غرب کشور برای تدارک کودتا. این هم شده بود یکی از بهانه‌هایی که این آقایان داشتند برای به اصطلاح توجیه کودتای خودشان. همه اینها دروغ است. من در غرب کشور بودم و برای جنگ و دائم در جبهه‌های جنگ بودم. اگر می‌خواستم کودتا کنم، به آنجا نباید می‌رفتم بلکه باید در تهران می‌ماندم... اما برای این که در تاریخ نماند که امکان کودتا بود و به بنی‌صدر پیشنهاد هم شد و او نکرد، گفتم، الان می‌آییم بررسی می‌کنیم که چقدر امکان کودتا هست، اگر بخواهیم برویم به تهران و این آقایان را خلع ید کنیم؟ بله، این کار، کودتا نیست و اینها، حکومتشان غیرقانونی است و می‌خواهیم از دستشان بگیریم. از فلاحی [رئیس‌ ستاد ارتش] پرسیدم: «در تهران چه دارید؟» گفت: «دو گردان.» این موضوع را هم باید توجه بکنید، آنها هرچه نیرو از پاسدارها داشتند، از همه جای ایران، توی تهران جمع کرده بودند. اگر حتی می‌خواستید، این نیروها را خنثی کنید، به قول فلاحی حداقل دو لشگر لازم بود. به او گفتم: «عملاً شما دو گردان دارید به جای دو لشگر. دو لشگر را از کجا ببریم به تهران؟» بعضی‌ها گفتند: «شما باید به طریقی با صدام حسین ارتباط پیدا کنید...(صص336-335)
 بنی‌صدر: عرض کنم به شما، ما این سئوال را دائم داشتیم و هر از گاهی انتقادی هم از مردم کرده‌ایم، اگر بخواهیم نسبت به مردم راستگو باشیم، باید بگوییم، مردم بهای سنگینی پرداختند... مردم نیامدند بیرون. آمدند ولی آن جور که عموم مردم باید می‌آمدند، نیامدند. اگر می‌آمدند، کودتای آنان شکست می‌خورد و آزادی هم بود و ما هم، سر جایمان بودیم. جنگ هم نبود و ایران هم ساخته شده بود و الان، یک کشوری نیرومند بود. وضعیت منطقه و جهان غیر از این بود.(ص337)
 بنی‌صدر:... محبوبیت من حدود 80 درصد بود. حالا یادم نیست، 78 درصد بود یا 87 درصد. به هر حال، این رقم، رقم خیلی بالایی بود. محبوبیت آقای خمینی زیر 50 درصد بود. اریک رولو، این سنجش افکار و ارقام را در روزنامه‌اش منتشر کرد. به اصطلاح، کار خبرنگاری کرده بود. خب، این برای من گران تمام شد. برای اینکه، به همین ترتیب که او [خمینی] می‌دید محبوبیتش در افکار عمومی فروکش می‌کند،‌ تکیه‌اش به نیروهای قهریه و این دارودسته بیشتر می‌شد. از این جهت، خطا بود که چنین چیزی را بنویسد. ولی خب، نوشته بود. البته، واقعیت چنین بود که محبوبیت ایشان [آقای خمینی] عقب می‌رفت، اما با این همه، او مرجع تقلید مردم بود و 25 سال هم، خمینی خمینی، کرده بودند. جامعه ایران جوان بود، او هم چهره یک پدر روحانی داشت، آن هم پدری که با او انقلاب کرده بودند و با او یک دوره زندگی ایران را سر کرده بودند. به او، نه گفتن، کار ساده‌ای نبود.(ص338)
 به هر حال وقتی که تصمیم گرفتیم به خارج بیاییم، آقای مسعود رجوی آمد به محلی که من مخفی بودم. او در آنجا گفت، می‌خواهیم قبل از برگزاری انتخابات رئیس‌جمهوری- که 40 روز بعد انجام می‌شد- خارج شویم. من گفتم، نه. اول باید ببینیم، مردم ایران در این انتخابات ریاست‌جمهوری، چگونه عمل می‌کنند. اگر مردم رفتند پای صندوق‌ها و رای دادند، معنایش این است که این کودتا را تایید کردند... آقای رجوی گفت: «اکثرهم لایعقلون. قران می‌گه، اکثر مردم عقل ندارند. شما می‌گید، اگر مردم رفتند پای صندوق‌ها، خب، میرن. آخوندها بهشون می‌گن بروید پای صندوق‌ها، اینها هم می‌روند پای صندوق‌ها.» گفتم: «اولاً، شما قرآن را نخوانده‌اید.»(ص345)
 وقتی انتخابات ریاست‌جمهوری برگزار شد، در وزارت کشور که مسئولیت اجرای انتخابات را به عهده داشت، چند تن دوستان ما که آنجا بودند و رژیم هم نمی‌دانست، به ما خبر دادند، در سراسر کشور فقط دو میلیون و هفتصد هزار نفر در انتخابات شرکت کردند... حال، راست یا دروغ، این موضوعی است که آقای منتظری باید بگوید چون این طور گفته شد: «اینان رفتند پیش آقای منتظری و به او گفتند، آقا! جریان رای‌گیری و تعداد شرکت‌کنندگان در انتخابات این طور شده، تکلیف چیست؟» او گفت: «برای حفظ حیثیت اسلام، بگویید بالای چهارده میلیون نفر رای دادند.»... این موضوع را هم تاکید کنم، کسانی که این مطلب را [راجع به آقای منتظری] به من گفتند، آدمهای موثقی هستند. بعد از آمدن این گزارش، گفتم، بسیار خوب و حالا مردم مرا همچنان رئیس‌جمهور می‌شناسند، یعنی به من رای اعتماد دادند و تأیید کردند رای قبلیشان را و تکذیب کردند کودتا را. حال، ما وظیفه داریم برویم در صحنه اصلی و روابط پنهانی آنها را که به اتکاء به آن روابط، دسته به کودتا زدند تا جنگ را ادامه بدهند، فاش کنیم. به این دلیل بود که با خروج از ایران، موافقت کردم. در حالی که، در آغاز هیچ قصدی برای خروج از ایران نداشتم. حتی یک دفعه هم گفتم، کسی که آماده است در جبهه‌های خوزستان کشته شود و جسدش بیفتد روی شن‌های داغ، از زندان اوین شما نمی‌ترسد.(صص347-346)
 بنی‌صدر:... بدین ترتیب، یک سازمان خودجوشی بوجود آمده بود. بعداً در آغاز ریاست جمهوری، این دفاتر [دفتر هماهنگی مردم با رئیس‌جمهور] خودجوش، یک کنگره‌ای هم تشکیل دادند و به فعالیت‌هایشان ادامه دادند. نظر خود من هم، همین بود که باید یک سازمان سیاسی به این ترتیب بوجود بیاید تا بتواند مدافع آزادی باشد و حافظ آزادی در میان مردم... وگرنه، یک سازمانی را، یک کسی از موضع قدرت ایجاد بکند، آن سازمان حافظ منافع او و قدرت است. من با این نوع سازماندهی مخالف بودم.(ص348)
 بنی‌صدر: بعد، این آقا [گرمارودی] نامه‌ای به آقای خمینی نوشت که من به دستور شما در آنجا [دفتر رئیس‌جمهوری] بودم برای اینکه اخبار به شما بدهم و حتی به شما گفتم، آبروی من می‌رود. شما گفتید، دیگران جان می‌دهند برای اسلام، شما هم آبرو بدهید... این نص صریح قرآن است که می‌گوید جاسوسی نکنید، اما او دستور می‌دهد که برو جاسوسی بکن و آن هم کسی که به او اعتماد کرده‌ایم. این یک انکار صریح دین است... درباره این گرمارودی، آقای پسندیده برادر بزرگ آقای خمینی به من گفته بود که او جاسوس است در نزد شما. همچنین، آن حاتمی عضو حزب توده را هم [که در دفتر رئیس‌جمهوری بود] نفوذ داده بودند. ح.ا.: آن سرهنگ هدایت‌الله حاتمی که در دفتر شما بود، با حزب جمهوری اسلامی کار می‌کرد و توده‌ای نبود... آن سرهنگ هدایت‌الله حاتمی که او را کشتند، عضو کمیته مرکزی حزب توده ایران بود... این تشابه اسمی است، هم در نام و نام خانوادگی و هم در درجه نظامی آنان. با این تفاوت که حدود 25 سال اختلاف سنی داشتند.(صص351-350)
 بنی‌صدر:... به هر حال، گرمارودی را احضار کردم و گفتم: «من که هر روز کارنامه می‌نویسم. توی این دفتر ریاست‌جمهوری، محرمانه چه چیزی هست که شما می‌روی گزارش می‌‌کنی؟! …گفت: « چه کنم؟ من دو تا زن دارم و از هر زن، دو تا بچه دارم و مال و ثروتی هم ندارم. آن کار [در بنگاه] فرانکلین را از من گرفتند. درآمد ماهانه خوبی در آنجا داشتم. شما هم در اینجا به عنوان مشاور، پولی به من نمی‌دهید و من باید زندگی کنم». بله، با این صراحت، این حرفها را زد و مقدار زیادی هم فحش به آنها داد. بعد از این اعتراف، به او گفتم، «برو! گورت را گم کن.»(ص352)
 بنی‌صدر:... چند وقت پیش که داشتم کتابها و دفاتر را تنظیم می‌کردم، آن[یادداشتهایم] را دیدم. این قسمت را می‌خوانم: «سه‌شنبه 21 مرداد 1359 روز عید فطر: صبح که نزد امام برای تبریک عید فطر رفته بودم، در آنجا با امام و احمد آقا [خمینی] نشستیم. پس از عرض سلام، آقا فرمود: «اخبار به من می‌رسد و خیال نکنید، من بی‌اطلاع هستم. طبق گزارشی شنیده‌ام که در تهران، خیال ایجاد بیست مرکز شورش را دارید.»... گفتم: «آقا! شما چطور بدون تحقیق این مطلب را بیان می‌کنید؟ می‌توانم به شما سند نشان بدهم که این طور نیست. من می‌خواستم آن مراکزی را که زمان انتخابات [رئیس‌جمهوری] فعال بوده‌‌اند، دوباره به کار بیاندازم. می‌توانید بروید در این باره تحقیق کنید.»(ص353)
 آقا گفت: «شما قدرت‌طلب هستید»... چرا می‌گویید، من یازده میلیون رأی آوردم و مجلس [شورای ملی] پنج میلیون». گفتم: «اولاً، آن موقع یازده میلیون رأی داشتم و الان بیست میلیون. ثانیاً، هیچ‌وقت نگفتم که مجلس پنج میلیون رأی آورده است بلکه سه میلیون رأی دارد.» آقا خندید. بعد گفتم:« پس چرا گفته‌اید، مجلس بالاترین نهاد است، این خلاف قانون اساسی است...»(ص354)
 این نماینده نماز جمعه شما، آقای خامنه‌ای از قول شما دائم دروغ می‌گوید. آقا اخم می‌کند و می‌گوید: «کی دروغ گفته است؟» می‌گویم: «از قول شما گفته است، این کارمندان رادیو و تلویزیون آمریکایی هستند و باید محاکمه شوند. آیا شما این حرف را زده‌اید؟» آقا می‌گوید: «نه. من نگفتم.» گفتم: «آقای بهشتی از قول من دروغ می‌گوید و شما او را کردید رئیس‌ دیوانعالی کشور. او از قول من گفته است که رجایی از همه صادق‌تر است. این نصف حقیقت است و بزرگترین دروغ است. در حالی‌که من گفته‌ام، میان کسانی که در لیست برای نخست‌وزیری هستند و پست نخست‌وزیر را قبول کردند که خیلی‌ها هم قبول نکردند، ایشان صادق‌تر است ولی خشک سر و با من نمی‌تواند کار بکند.» آقا گفت: «خب، کمکش بکنید تا درست بشود.» گفتم: «مغزش کار نمی‌کند.» راجع به بهشتی، آقای [خمینی] گفت: «این حرف ها را نزنید، با هم همکاری کنید. این آقا عالم است، مدبر است.» برگشتم و گفتم: «سر رجایی که می‌شود، می‌گویید مسلمان است. سر بهشتی که می‌شود، می‌گویید عالم و مدبر است، پس معیارهایتان چیست؟»(صص357-356)
 من به سکوتوره [رئیس‌جمهور گینه و عضو هیئت میانجی صلح کنفرانس اسلامی که به ایران آمده بود] گفتم: آخرین فرصت شما است. سعی کنید هرچه زودتر موافقت صدام حسین را بگیرید، چون معلوم نیست در سفر بعدیتان، من وجود داشته باشم تا شما بتوانید برگردید به ایران.(ص363)
 ح.ا.:... اخیراً خاطرات یکی از اعضای مرکزیت حزب رنجبران منتشر شد. او روایت می‌کند: «فعالیت این حزب مستقیماً با دفتر هماهنگی نبود و اصل فعالیت آن حزب را تشکیلاتی به نام عدالت انجام می‌داد. تشکیل این حرکت، ایجاد جریانی دمکراتیک بود که می‌بایست به صورت جبهه واحد با دیگر سازمان‌ها و احزاب همکاری کند. کسانی که در ارتباط با جریان عدالت همکاری می‌کردند، بار اصلی فعالیت با دفتر هم آهنگی با رئیس‌جمهور بر دوش همین جریان عدالت بود.» بنی‌صدر:... این نوع همکاری بر می‌گردد به کوشش‌های مداوم ما برای ایجاد یک جبهه سیاسی.(ص365)
 قرار بود دعوتی از احزاب ملی- مذهبی بشود. آقای خامنه‌ای در آن جلسه از طرف حزب جمهوری اسلامی شرکت کرد. او در آن جلسه صحبت کرد و قرار شد، فردا نظر حزب جمهوری اسلامی را بیاورد. فردا جواب حزب را آورد و گفت: «حزب جمهوری اسلامی نمی‌تواند با احزابی مثل حزب ملت ایران در یک جبهه جمع شود.»... قرار بود، این سازمان‌ها دور هم جمع بشوند که شامل: جبهه ملی، نهضت‌آزادی، مجاهدین خلق، جاما (جنبش انقلابی مسلمان ایران) و حزب رنجبران. فعلاً، نام این سازمان‌ها در ذهنم مانده.(ص366)
 در خانه مرحوم لقایی که او هم شهید شد یعنی تا 24 ساعت بعد از انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی، من در آنجا بودم... تا آن وقت، مطلقاً ارتباطی با مجاهدین خلق نداشتم. در آنجا که بودم، نواب آمد و گفت: مجاهدین می‌خواهند با شما صحبت کنند. دو نفر از آنها نزد من آمدند. یکی عضدانلو برادر خانم مریم عضدانلو و دیگری به نام عباس داوری که از اعضای قدیمی سازمانشان بود. آنها آمدند و من چند سؤالی مطرح کردم و گفتم: «پاسخ اینها را بیاورید تا من فکر کنم.» اولین سئوالی که از آنها کردم، این بود که آیا این انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی، کار شما بود؟ آنها گفتند: «نه. کار ما نیست.»... آنها برگشتند و جوابهای مساعد آوردند. بدین ترتیب، من پذیرفتم که بروم به مخفیگاهی که آنها در نظر گرفته بودند و رفتم به آنجا. آقای تهرانی هم به عنوان محافظ، همراهم بود. در آنجا، آقای مسعود رجوی آمد پیش من و معلوم شد که در آن خانه، همسرش هم زندگی می‌کند. در آنجا بود که صحبت رفتن از ایران مطرح شد... بعد، آقای رجوی آمد و نشست و با آن بلبل زبانی‌هایی که بلد است، گفت: «ما کارهای شما را خواندیم و کاملاً در خط شما هستیم و اندیشه شما، چنین و اندیشه شما چنان.(صص368-367)
 به او (رجوی) گفتم: «با این حال، مقداری پیشرفت کرده‌اید، اما هنوز آن رسوبات وجود دارد. امیدواریم که طی تحول شما، آن رسوبات از بین برود ولی اینها مسئله من نیست. طرز فکر شما یک چیز است، مسئله آزادی و استقلال ایران یک چیز دیگراست. شما باید به این دو اصل معتقد باشید و یک مسئله دیگر این است که در پی هژمونی سازمان خودتان نباشید. برای اینکه هژمونی طلب، نمی‌تواند طرفدار آزادی باشد.» آنها گفتند: «هر چه شما بنویسید، ما امضا می‌کنیم. فقط محلی و سازمانی داشته باشیم تا فعالیت بکنیم. ما از تغییر و تحول، بیشتر از این نمی‌خواهیم.» من به آنها گفتم: «اگر چه شما به سراغ من آمدید ولی اگر نمی‌آمدید، من سراغ شما می‌آمدم...(ص369)
 آنها همان چیزهایی که در میثاق آمده، پذیرفتند و امضاء‌ هم کردند. سازمان مجاهدین، اولین سازمانی بود که به آن میثاق پیوست، یعنی آقای رجوی و سازمان او. در آن میثاق گفته شده، کسانی که عضو شورای ملی مقاومت هستند و چه کسانی حتی عضو آن نیستند، هرکسی با روشی که خود می‌پسندد، می‌تواند در مبارزه شرکت کند. هیچ‌گونه هژمونی وجود ندارد.(ص370)
 آنان خروج از ایران را با کسانی که در نیروهای هوایی داشتند، ترتیب دادند. کارت شناسایی یکی از همافران را به من دادند. سلمانی و غیره آمد و مرا مشابه آن قیافه‌ای در آوردند که در عکس آن کارت [شناسایی] بود. چون شب به آن محل می‌رفتیم و پرواز می‌کردیم، دقت را کم می‌کرد و متوجه نشدند. بدین ترتیب، وارد فرودگاه مهرآباد تهران شدیم. در آنجا سوار یک هواپیمای سوخت رسانی شدیم. سرهنگ معزی خلبان هواپیما و خدمه‌های هواپیما هم آمدند.(ص371)
 به آقای رجوی گفتم: «این شورایی که تو تشکیل دادی یعنی هژمونی شما. این خلاف آن اصل میثاق است. بنابراین، شما باید یک نوشته‌ای به من بدهید که مصوبات شورا را تا من امضا نکردم، اعتباری ندارد.» اینکه آقای رجوی برای رفتن به بغداد، جدا شد، این بود که می‌دانست، برای رفتن به بغداد تصویب نمی‌کنم و بدون تصویب من هم، او نمی‌توانست برود به بغداد، بدین خاطر برای رفتن به بغداد پایان دادند به این همکاری.(ص372)
 ح.ا.: برخی روایت‌ها نشان می‌دهد که شما به طور مشخص خودتان را عضو شورای ملی مقاومت نمی‌دانستید... بنی‌صدر: بله، من دخالت نمی‌کردم. اگر می‌کردم یعنی قبول می‌کردم آن شورا را. بنابراین، می‌گفتم، هر وقت شورای شما واقعی شد. چون قرار بود همان احزابی باشند که آقای حاج آقا رضا زنجانی دعوت کرده بود. از آنها، هیچ‌کدام نبودند. ایشان یک عده اشخاصی را آورده بود که در انتخابات ریاست‌جمهوری، آقای رجوی را نامزد کرده بودند. مثلاً این جریان جنبش [زحمتکشان] گیلان. به غیر از آقای ماسالی، چند نفر بودند؟ و یا مثلاً از فدایی خلق یک نفر بود.(ص373)
 از اول هم قرار نبود که من عضو شورا باشم. من با صفت منتخب مردم، این شورا را تشکیل دادم و به صفت شخصی که نداده بودم. او هم، اعتبار آن شورا را از منتخب مردم ایران اخذ می‌کرد. پس، این صفت باید حفظ می‌شد.(ص374)
 ح.ا.: آقای بنی‌صدر، در همین دوران وقتی شورای ملی مقاومت تشکیل می‌گردد، حکومت آینده ایران به نام ”جمهوری دمکراتیک اسلامی” نامگذاری می‌شود. شما در بین صحبت‌هایتان در این خاطرات، هر نوع دولت ایدئولوژیک را نادرست شمردید و نفی کردید. آیا برگزیده شدن پسوند اسلامی بدنبال جمهوری دمکراتیک به معنای یک حاکمیت ایدئولوژیک نیست؟ نی‌صدر: نه. حکومت با دولت فرق می‌کند. دولت یعنی مجموعه تأسیساتی که یک حکومت در آن تأسیسات، یک برنامه‌ای را طبق یک مرامی به اجرا‌ می‌گذارد. حکومت نمی‌تواند بی‌مرام باشد... دولت با مرام معنایش این است که مرام تحت سیطره قدرت است. آن مرام هرچه باشد، خواه دین باشد خواه ایدئولوژی دیگر، وقتی با دولت جمع شد، به این معناست که اصل با قدرت است. چون قدرت متوفق است، دین را وسیله کار می‌کند. تمام دولت‌های ایدئولوژیک، این طور هستند، اما حکومت را مردم انتخاب می‌کنند، رئیس‌جمهور و مجلسی را یک اکثریتی تشکیل می‌دهند. خب، این اکثریت باید یک مرامی داشته باشد، بی‌مرام که تشکیل نمی‌شود. مردم اشخاصی را انتخاب نمی‌کنند که کله خالی باشند. پس، ناگزیر مرام خواهد داشت.(صص375-374)
 ح.ا.: پس، آقای رجوی به چه انگیزه‌ای می‌خواست وانمود کند که سازمان مجاهدین خلق چنین عملیاتی [انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی] را انجام داد؟ بنی‌صدر:‌ به هر مقصودی، به هر حال، اگر سازمان آنها نقشی داشته، ممکن است در حد پوششی بوده باشد، چون آقا کلاهی فرار کرد ولی در اساس، این عملیات در سطح مهندسی انجام گرفت. رژیم جمهوری اسلامی، پس از انفجار، هر جریانی را که دراز کردند، گفتند که انفجار کار آنها بود. وقتی رهبری حزب توده را گرفتند، گفتند که این انفجار زیر سر آنها بوده و آنها کردند. بعد که سیدمهدی هاشمی را گرفتند همین رفسنجانی در نماز جمعه گفت که او بود این انفجار را سازمان داده بود.(ص378)
 به خاطر دارم، آن وقت آقای خان باباتهرانی و آقای پاکدامن آمدند به خانه ما و چند نفر دیگر هم بودند. به آن آقایان گفتم: «این جوان را نگذارید از دست برود. در برابر او استقامت کنید و نپذیرید که او برود به بغداد. اگر در مقابلش بایستید، او جرئت نمی‌کند که برود.»... ح.ا.: رژیم عراق پس از فتح خرمشهر توسط نیروهای مسلح ایران، تقلاهای گسترده‌ای انجام داد تا با طیف‌ها و جریان‌های جدیدی از اپوزیسیون سیاسی ایران در خارج کشور تماس برقرار کند. جریان ملاقات طارق عزیز نایب نخست‌وزیر عراق با آقای رجوی در فرانسه را تا آنجا که من شنیده‌ام، آن روزی که آن ملاقات بین آقای رجوی و آقای طارق عزیز انجام شد، این ملاقات در خانه‌ای بود که شما در آنجا بودید ولی شما وارد آن اطاق نشدید و هیچ ملاقاتی هم با او نکردید.(ص379)
 به هر حال، در برابر آن سؤال آقای رجوی، به او گفتم، تقاضای ملاقات را نپذیرفتم. عصر آن روز مجدداً آمد و گفت: « او شرایط ما را هرچه بگوییم، می‌پذیرد و با آن شرایط، بیاید اینجا.»... ترتیب اینکه چه جوری بیاید اینجا و راجع به ملاقات، در کجا باشد. بالاخره، گفتم: «اگر من بخواهم موافقت کنم، فقط به یک ترتیب می‌شود موافقت کرد و آن ترتیب هم این است که یک فاتح، یک شکست‌خورده را می‌پذیرد. اینها متجاوزند و در تجاوزشان هم شکست خورده‌اند وگرنه به سراغ ما به اینجا نمی‌آمدند. بنابراین رابطه فاتح با مغلوب متجاوز و شکست‌خورده، همان طور در تصویر شاپور و والرین هست که چگونه پایش را می‌گذارد روی پشت متجاوز مغلوب تا سوار اسب شود. قاعده برخورد با متجاوز، این است. اگر متجاوز نبود، البته فرق شما باید او را به این ترتیب بپذیرید و ملاقات شما با او، حداکثر نیم ساعت بیشتر طول نکشد. گفت: «بسیار خوب.»(ص380)
 بعد، خود آقای رجوی آمد و شروع کرد به اینکه، ما یک تکه زمین داشته باشیم در مرز ایران و در آنجا مستقر بشویم، فراخوان می‌کنیم و اقلاً یک میلیون نفر می‌آیند به مرز. بعد، با این نیروها می‌رویم تهران را تصرف می‌کنیم.(ص381)
 به هر حال، آن وقت [20 اسفند 1362] آقای رجوی نامه‌ای به من نوشت در 14 صفحه و به قول خودش، پایان داد به این همکاری. مقاله‌ایست در نشریه انقلاب اسلامی [به تاریخ 17 اسفند 1362] من هیچ اطلاعی از آن مقاله نداشتم. در آن وقت، روزنامه انقلاب اسلامی ربطی به من نداشت. اگر چه می‌‌نویسند که در مسئولیت من است ولی در آن وقت که من با آن آقایان بودم، در مسئولیت من نبود. در یک روزنامه‌ای که در مسئولیت من نیست، یک مقاله‌ای نوشته شده است تحت عنوان ”دروغهای طارق عزیز” و این را مجوز کردند برای پایان دادن به همکاری با من. این هم میزان رعایت آزادی است از دید این آقایان که: گنه کرد در بلخ آهنگری/ به شوشتر زدند گردن مسگری.(صص383-382)
 خب، یک روزی که دخترم آمد پیش من، این موضوع مطرح شد. به او گفتم: «بهتر است کس دیگری را پیدا کنی برای ازدواج. این فرد، همسر مناسبی برای شما نیست.» او از من پرسید: «پس شما چرا با آنها در یک میثاق هستید؟» گفتم: «این میثاق، این طوری بوده، وضعیت کودتای خرداد 1360 پیش آمد و باید مقاومت از موضع آزادی انجام می‌گرفت. اگر آنها به سراغ من نمی‌آمدند، من به سراغ آنها می‌رفتم، اما ازدواج یک مسئله دیگریست و تنها سیاسی نیست. این موضوع، زندگی مشترک است. مضافاً من الان خودم توی تجربه هستم. بیشتر از این نمی‌توانم جلو بروم.»(ص386)
 البته این مطلب را هم به شما بگویم، اگر این موضوع در مقطع رفتن او [آقای رجوی] به بغداد می‌بود، من یک حق دوم هم پیدا می‌کردم. این درست است که دختر آزاد است در انتخاب شوهر، اما خانواده هم آزاد است در پذیرفتن یا نپذیرفتن شخصی به عنوان داماد. در آن وقت، هنوز مسئله رفتن او به عراق پیش نیامده بود و او خیانتی به ایران نکرده بود.(ص387)
 بنی صدر:... تا رسیدن به قضیه ”ایران گیت”و رفتن ماک فارلین [از مشاوران امنیتی ریگان،رئیس جمهور آمریکا] به ایران و افشای آن در نوامبر 1986... و از یک طریق دیگری که اکنون مصلحت نیست جزئیات آن را بگویم ولی در یک بیان کلی، منشأ آن از طرف آقای منتظری و کسان او بودند. آن واسطه‌ای که خبر از طریق او به ما رسیده، مصلحت نیست که بگویم. این خبر از آن طریق و منابع دیگری که خودمان داشتیم و داریم، این اطلاعات به ما رسید.(ص392)
 وقتی برای آوردن مصباحی از پاکستان به آلمان، به دولت آلمان نامه نوشتیم، عمل نکردند. به دولت ایتالیا نوشتیم، آنها هم نکردند. به هر کشور اروپایی که می‌توانستیم، مراجعه کردیم، عمل نکردند یعنی هیچ کدام حاضر نشدند به مصباحی ویزای ورود به کشورشان را بدهند. در واقع، ما متوجه شدیم که اینان اصلاً نمی‌خواهند مطلبی در آن دادگاه عرضه بشود تا از آن طریق به اصطلاح راه پس و پیش بسته شود.(ص398)
 سرانجام، موفق شدیم،مصباحی را به ترتیبی از پاکستان وارد بلژیک کنیم. فعلاً ترتیب و جزئیات اقدامات آن کار را مصلحت نیست که مطرح کنم. وقتی مصباحی وارد بلژیک شد، از آنجا تلفنی با من صحبت کرد و این وقتی است که من در برلین بودم. به او گفتم: «اگر اطلاعات بیشتری از آنچه قبلاً گفتی و داری در اختیارم بگذارید.» او علاوه بر اطلاعات قبلی که داده بود، این بار تعدادی اسامی از کمیته ویژه عملیات ترور که تحت نظری آقای خامنه‌ای به طور مستقیم عمل می‌کنند، داد.(ص399)

-----------------------------------------------

نقد و نظر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران

هر چند آقای بنی‌صدر در کتاب” درس تجربه” (خاطرات اولین رئیس‌جمهور ایران) اصولاً رویکردی تاریخی به رخدادهایی که روایت خود را حول آنها مطرح می‌سازد، ندارد و در پاسخ به هر سؤال، متناسب با مقتضیات امروز خویش موضوعات و حوادث دیروز را تحلیل و تبیین می‌نماید، امّا این اثر صرفنظر از سستی یا قوت وجهه تاریخی آن، مرجع ارزشمندی برای شناخت دقیق اولین رئیس‌جمهور ایران خواهد بود. با توجه به موضوع مورد اشاره که بر سایر خوانندگان کتاب نیز پنهان نخواهد ماند، ما در مقام مقایسه مطالب کتاب با موضعگیریهای ایشان که در مطبوعات و به طور کلی رسانه‌های آن دوران منعکس شده برنمی‌آییم، زیرا به وضوح به دو شخصیت کاملاً بیگانه از یکدیگر خواهیم رسید. البته شاید آقای بنی‌صدر در مقابل، این‌گونه استدلال کند که در آن زمان به عنوان یک مقام رسمی در نظام ناگزیر از ملحوظ داشتن مناسبات و ملاحظاتی بوده و هر آنچه به صورت عمومی و علنی عنوان داشته یا از وی سر زده بی‌تأثیر از اقتضائات جایگاه ریاست جمهوری نبوده است. بنابراین بدون اینکه بر چنین استدلالی صحه گذارده باشیم از نقد مقایسه‌ای مطالب مربوط به ایشان در آرشیو رسانه‌ها و موضعگیریهای کاملاً جدید در این کتاب صرفنظر می‌کنیم، اما یادآوری این نکته را ضروری می‌بینیم که حتی در صورت منطقی فرض کردن این استدلال، آقای بنی‌صدر می‌بایست ابتدا به بیان کامل و امانتدارانه آنچه توسط ایشان در مقاطع مختلف تاریخی صورت گرفته- فارغ از بار سیاسی آ‎ن در شرایط کنونی برای ایشان – می‌پرداخت و آن گاه در مقام بیان توجیهات و ملاحظات برمی‌آمد؛ دقیقاً همان کاری که ایشان در مورد برخی موضوعات مورد اطلاع عموم در این کتاب انجام داده است. به عنوان نمونه در سراسر کتاب ”درس تجربه” آقای بنی‌صدر تلاش دارد تا این گونه وانمود سازد که از ابتدای آشنایی با امام خمینی(ره)، با وی در تعارض شدید بوده است؛ لذا خود را ناگزیر می‌بیند تا عملکردش را در جریان مراسم تنفیذ ریاست‌جمهوری که طی آن دست امام را بوسیده است توجیه کند. مراسم مورد بحث بازتاب وسیع رسانه‌ای نه تنها در ایران بلکه در جهان داشت. به همین دلیل از سوی بنی‌صدر رقیق بودن احساسات و یکباره به فوران درآمدن به عنوان توجیه مطرح می‌شود!
‌«وقتی او (امام) را با صندلی چرخدار می‌آوردند یک حالت رقت به من دست داد. حالت غمگین داشت و به قدری حالت عاطفی به من دست داد که دستش را بوسیدم و خیلی با عاطفه»(ص256)
جدا از اینکه این توجیه تا چه حد از سوی صاحبنظران پذیرفته خواهد شد باید به این نکته اشاره کرد که تا قبل از شکل‌گیری ارتباط آقای بنی‌صدر با سازمان مجاهدین خلق در اواخر سال 59در جلسات خصوصی‌تر مسئولان با امام، ایشان نه تنها دست امام را می‌بوسید بلکه با رفتارهای خاص به نوعی خود را عزیزدردانه بنیانگذار انقلاب نیز وانمود می‌ساخت. دقیقاً آقای بنی‌صدر برای پاک کردن این کارنامه بیّن، دچار افرا‌طهایی شده است که در واقع کار را بر وی سخت‌تر می‌کند. نوع برخوردهای توهین‌آمیز و دور از هرگونه استدلال با امام را در این کتاب باید به حساب همین مشکل ایشان گذاشت. برای نمونه آقای بنی‌صدر در سال 52 در سفری به نجف اشرف ملاقاتی نیز با امام داشته است که شرح این ملاقات در کتاب ”اولین رئیس‌جمهور” آمده، اما در این خاطرات فراز توهین‌آمیزی به آن افزوده ‌شده است؟! «گفتم: آقا! شما یک شهر را نمی‌توانید اداره بکنید. توی کوچه‌های نجف از زیادت کثافت و مدفوع نمی‌شود راه رفت. شما این کتاب (ولایت فقیه) را نوشتید که رژیم شاه تا قیامت بماند توی ایران؟! کی می‌آید کشور را از دست او بگیرد و به دست این آقایون (روحانیون) بسپارد؟...(ص137)
آقای بنی‌صدر ظاهراً به این نکته توجه ندارد که خوانندگان خواهند پرسید فراوانی مدفوع و کثافت در کوچه‌ها و معابر شهر نجف چه ارتباطی به قابلیت و توانمندی امام و تئوری سیاسی و حکومتی وی دارد. بویژه اینکه امام در آن شرایط یک مرجع تبعید شده، بود و به شدت از سوی نیروهای امنیتی و پلیسی رژیم بغداد تحت فشار و کنترل قرار داشت.
این فشارها نیز در نهایت منجر به خروج ایشان از عراق ‌شد. آیا اگر رژیم بعثی صدام آگاهانه و عامدانه به شهرهای مذهبی رسیدگی نمی‌کرد تا مردم را به اسلام و روحانیت بدبین کند، مسئولیت چنین برخورد خصمانه‌ای متوجه یک مرجع و رهبر تبعیدی است؟! آن گونه که از ظواهر پیداست آقای بنی‌صدر از فرط دشواری تبیین دوگانگیها به وادی‌ای سوق یافته است که برای روشن ساختن سستی آن نیازی به هیچ‌گونه استدلالی نیست. البته این نکته نیز از نظرها دور نخواهد ماند که آقای بنی‌صدر نزدیک به یک سال و نیم بر مسند ریاست‌جمهوری تکیه داشت. لذا قبل از ریاست‌جمهوری به ویژه در اوایل پیروزی انقلاب که هیچ‌گونه مسئولیتی نداشت (یک ماه بعد از پیروزی انقلاب ایشان به عضویت شورای انقلاب درآمد) می‌بایست راحت‌تر مواضعی را که امروز مدعی است در آن دوران داشته، طرح کند، در حالی که در ایام مورد اشاره نه تنها موضع‌ توهین‌آمیزی از وی درباره به امام به ثبت نرسیده بلکه وی سراسر در بزرگداشت امام سخن رانده است. نکته دیگری که در این ارتباط می‌تواند موجب روشنتر شدن حقیقت شود، پشتیبانی شدید نزدیکان امام (فرزندان، داماد، نوه و…) و اعضای دفتر ایشان از کاندیداتوری آقای بنی‌صدر بود که نقش اساسی در جلب و جذب آرای عمومی داشت، اما از آنجا که یادآوری این واقعیت، موضوع خوشایندی برای آقای بنی‌صدر نیست ایشان ترجیح می‌دهد در خاطرات خود حتی اشاره‌ای نیز به آن نکند. علاوه بر این آقای بنی‌صدر کاندیداتوری خود را توسط جامعه روحانیت مبارز نیز کتمان می‌نماید. در این زمینه از همه مهمتر نظر نهایی امام در مورد احتمال غیر ایرانی محسوب شدن آقای جلال‌الدین فارسی بود. فراموش نخواهد شد که در جریان اختلافات به وجود آمده در مورد ملیت کاندیدای حزب جمهوری اسلامی، امام توصیه کردند که حتی اگر شائبه افغانی بودن اجداد ایشان نیز وجود دارد بهتر است آقای فارسی از کاندیداتوری ریاست‌جمهوری استعفا دهد. این نظر صریح امام که حزب جمهوری اسلامی را با یک بحران سیاسی مواجه ساخت عملاً موجب شد تا آقای بنی‌صدر رقیب جدی نداشته باشد؛ زیرا بعد از استعفای آقای فارسی در آخرین روزهای رقابت انتخاباتی، برای حزب جمهوری اسلامی ممکن نبود فرد جدیدی را به عنوان نامزد خود مطرح سازد. در نتیجه و در چنین فضایی کاندیدای روحانیت مبارز که از حمایت مرحوم سیداحمد خمینی، سیدحسین خمینی، مرحوم اشراقی (داماد امام) و سایر اعضای بیت امام برخوردار بود با رای قاطع مردم در انتخابات اولین ریاست جمهوری ایران برگزیده شد. اکنون این سؤال مطرح می‌شود که آیا در صورت چنین برخوردهای توهین‌آمیزی- که در شرایط کنونی آقای بنی‌صدر مدعی است با امام از ابتدای آشنایی داشته است- اصولاً وی می‌توانسته از چنین حمایت بی‌دریغ روحانیت مبارز و نزدیکان امام برخوردار‌شود؟ قطعاً جواب این سئوال منفی است. دقیقاً از همین رو آقای بنی‌صدر ترجیح می‌دهد در کتاب خاطرات خود به هیچ کدام از واقعیتهای مسلم فوق‌ اشاره‌ای نداشته باشد. البته اکنون و در شرایط جدید آقای بنی‌صدر با پنهان داشتن چگونگی روند موفقیت خویش در انتخابات ریاست‌جمهوری می‌تواند در کتاب ”درس تجربه” ادعا کند: «خوب روز بعد هم انتخابات انجام شد. آقای حبیبی نامزد حزب جمهوری اسلامی در این انتخابات، کمتر از 4 درصد رأی آورد و بقیه مردم با رأی خودشان نشان دادند که حکومت آخوندی را نمی‌خواهند» (ص254) که این خود از هنرنماییهای این نادره دوران است.
از دیگر فرازهای مهم این کتاب تلاش آقای بنی‌صدر برای تبرئه خود در زمینه همکاری با سازمان مجاهدین خلق به عنوان یک گروه تروریستی است. پرداختن به این موضوع تا حدودی به ما در رفتارشناسی کسی که مدعی است: «قدرت خود به خود چیز بدیه، قدرت خوب وجود ندارد» کمک خواهد کرد. قطعاً آقای بنی‌صدر در ائتلاف خود با سازمان مجاهدین خلق که برای کسب قدرت، توسل به غیرانسانی‌ترین و نامشروع‌ترین اعمال را برای خود مباح می‌شمرد نمی‌تواند تنها «بلبل زبانی مسعود رجوی» و به عبارت عامیانه‌تر چرب‌زبانی و تملق‌گویی این گونه حضرات را به عنوان دلیل کشیده شدن به این وادی ذکر کند، هر چند با عنایت به این امر که ایشان صاحب کتاب ”کیش شخصیت”اند نمی‌توان زبان‌بازیهای رجوی را نیز بی‌تاثیر دانست. البته شاید بتوانیم خطای فیروزه خانم را تماماً متاثر از «بلبل‌زبانی مسعود رجوی» بدانیم، اما در مورد پدر گرامیشان موضوع ابعاد گسترده‌تری دارد.
در ماههای پایانی سال 59 حضور پررنگ نیروهای سازمان مجاهدین خلق در جلسات سخنرانی آقای بنی‌صدر نشان از سرمایه‌گذاری‌ جدی این سازمان روی نقاط ضعف ایشان و فراهم آوردن زمینه‌های رو در رو قرار دادن وی با امام داشت. حتی در یکی از این سخنرانی‌ها، مادر رضاییها برخاست و خطاب به بنی‌صدر فریاد زد: ای کاش شما رئیس‌جمهور همیشگی ما باشید. در پاسخ به وی نیز آقای رئیس‌جمهوری بدون نفی تمایل خود به حضور مادام‌العمر در رأس قدرت اجرایی کشور گفت: همین یک دوره را نیز نمی‌گذارند. در حادثه 14 اسفند این همکاری سازمان یافته تا حدودی آشکارتر شد و به میزان افزایش تأثیر‌گذاری سازمان بر بنی‌صدر فاصله وی با امام بیشتر می‌شد. نکته قابل تأمل اینکه تا قبل از این ائتلاف، سازمان مجاهدین خلق از طریق یک گروه دست ساخته و هدایت شده به حذف فیزیکی شخصیتهای فکری می‌پرداخت و در ظاهر هرگونه اعمال تروریستی را محکوم می‌ساخت. جالب اینکه با رسمیت یافتن پیوند آقای بنی‌صدر و این سازمان، مسئولیت اقدامات تروریستی رسماً به عهده گرفته می‌شد و آقای بنی‌صدرهم هرگز از آن تبری نمی‌جست.
در کتاب ”درس تجربه”، از جمله تعارضات جدی‌ای که آقای بنی‌صدر با آن مواجه است، همین قدرت طلبی است؛ زیرا از یک سو قدرت را از هر نوعش (خیر یا شر) اصولاً بد می‌داند!! اما از دیگر سو برای کسب و حفظ قدرت با شیطانی‌ترین نیروها وحدت می‌کند. ایشان برای فرار از این تعارض به زعم خود خواسته است با تحریف تاریخ حل مشکل کند؛ لذا با یک سری صغری و کبری کردنها، مدعی می‌شود که دکتر بهشتی به دست امام به شهادت رسیده است:
«من بسیار شک دارم که غیر از دستگاه خمینی، کس دیگری دفتر حزب جمهوری اسلامی را منفجر کرده باشد. چون هر کس را که آمریکاییها خواستند محور بکنند، به تیغ خمینی مبتلا شد و رفت و حتی آنهایی را هم که خودش آورده بود. از آنها، آقای بازرگان است و از آنها، این آقای بهشتی و یا کسانی که بعد از کودتا بر ضد من، قرار بود درایران حاکم بشوند.»(ص195)
این ادعای آقای بنی‌صدر بعد از دو دهه و اندی در حالی مطرح می‌شود که در همان زمان اولاً گروه تروریستی مجاهدین خلق رسماً مسئولیت انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی را- که منجر به شهادت 72 تن از وزرا، نمایندگان مجلس و شخصیتهای‌ تراز اول سیاسی کشور شد- بر عهده گرفت و فرد نفوذی سازمان در این زمینه کاملاً مشخص گردید. ثانیاً چنین حادثه‌ای بنا بود کلیه مسئولان طیف خط امام را در کشور به شهادت برسانند و منحصر به دکتر بهشتی نبود؛ لذا صرفنظر از شخصیت وارسته امام که از چنین اتهاماتی مبراست با کمترین منطق سیاسی چنین ادعایی پذیرفتنی نیست که رهبری نظام درآن شرایط حاد دشمنی‌های داخلی وخارجی، همه بازوان خود را قطع کند. ثالثاً این تنها حرکت تروریستی سازمان در آن ایام نبود که با چنین ادعایی بتوان به رفع و رجوع آن پرداخت. چرا آقای بنی‌صدر در مورد حادثه انفجار دفتر نخست‌وزیری که منجر به شهادت رجایی و باهنر شد، به شهادت رساندن امامان جمعه در استانها و صدها اقدام تروریستی دیگر که مسئولیت آنها نیز رسماً از سوی سازمان مجاهدین خلق پذیرفته می‌شد توجیهات این چنینی ابداع نکرده ‌است. رابعاً این ادعا با سایر مطالب کتاب در مورد دکتر بهشتی مطابقت ندارد؛ زیرا آقای بنی‌صدر فراموش می‌کند که در سایر قسمتهای خاطرات خویش یکی از انتقاداتش به امام حمایت به زعم ایشان بی‌قید و شرط از دکتر بهشتی بوده و اینکه چرا ایشان را به ریاست دیوان عالی کشور منصوب کرده است و...
بنابراین برای خوانندگان این کتاب خاطرات، کاملاً مسجل می‌شود که امروز آقای بنی‌صدر نگران ثبت شدن نام خود در لیست بازی خوردگان یک گروه تروریستی حرفه‌ای است و به منظور کتمان این واقعیت این ادعای سست و بی‌اساس را مطرح می‌سازد که احتمالاً دکتر بهشتی توسط رهبری نظام از میدان برداشته شده است، در حالی که همگان در همان زمان و حتی اکنون اذعان دارند که شهادت جمع‌ کثیری از وزراء، نمایندگان مجلس و سیاسیون تراز اول کشور و در رأس آن، دکتر بهشتی ضربه جبران ناپذیری به رهبری نظام وارد آورد و انتظار به سقوط کشاندن کل نظام از طریق این ترورها در جبهه دشمنان انقلاب نوپای ایران به شدت وجود داشت.
اما داستان ادامه همکاری آقای بنی‌صدر با این گروه تروریستی براساس روایت شخص ایشان در این کتاب روشن‌تر می‌سازد که چه کسی قدرت‌طلب بوده و بدین منظور خود را به هر سو می‌کشانده است. برای نمونه شرح ملاقات طارق عزیز با مسعود رجوی در فرانسه در محل اقامت آقای بنی‌صدر از زبان ایشان خالی از لطف نیست: «ترتیب اینکه چه جوری بیاید اینجا و راجع به ملاقات، در کجا باشد بالاخره گفتم: «اگر من بخواهم موافقت کنم، فقط به یک ترتیب می‌شود موافقت کرد و آن ترتیب هم این است که یک فاتح، یک شکست خورده‌ را می‌پذیرد. اینها متجاوزند و در تجاوزشان هم شکست‌ خورده‌اند وگرنه به سراغ ما به اینجا نمی‌آمدند... ملاقات شما (رجوی) با او، حداکثر نیم ساعت بیشتر طول نکشد. گفت: «بسیار خوب».(ص380)
این ملاقات که در خانه بنی‌صدر و با حضور همزمان وی در منزل صورت می‌گیرد به لحاظ سیاسی فراتر از موافقت رئیس‌جمهور یک تشکیلات خود ساخته با ملاقات نخست‌وزیر خود یعنی مسعود رجوی معنی پیدا می‌کند. بر اساس قراردادی که بین آقای بنی‌صدر و مسعود رجوی منعقد شده بود کلیه اقدامات این تشکیلات ائتلافی می‌بایست به امضای رئیس‌جمهور تشکیلات می‌رسید. بنابراین در این قضیه آقای بنی‌صدر یک گام فراتر از صرف موافقت با ملاقات رجوی و طارق عزیز برداشته بود. اما جالبتر اینکه همکاری گسترده گروه تروریستی مجاهدین خلق با متجاوزان به خاک ایران که با تأیید آقای بنی‌صدر کلید می‌خورد حتی کمترین انگیزه‌ای را در ایشان برای شکستن ائتلاف خود ایجاد نمی‌کند و این مسعود رجوی است که با باز شدن پایش به بغداد دیگر نیازی به مقام مافوق ندارد؟! اظهارات آقای بنی‌صدر در این زمینه شناخت خوانندگان خاطرات را از وی جامعیت می‌بخشد: «به هر حال آن وقت [20 اسفند 1362] آقای رجوی نامه‌ای به من نوشت در 14 صفحه و به قول خودش پایان داد به این همکاری، مقاله‌ایست در نشریه انقلاب اسلامی [به تاریخ 17 اسفند 1362] من هیچ اطلاعی از آن مقاله نداشتم. در آن وقت روزنامه انقلاب اسلامی ربطی به من نداشت. اگرچه می‌نویسند که در مسئولیت من است ولی در آن وقت که من با آقایان بودم، در مسئولیت من نبود. در یک روزنامه‌ای که در مسئولیت من نیست، یک مقاله‌ای نوشته شده است تحت عنوان ”دروغهای طارق‌عزیز” و این را مجوز کردند برای پایان دادن به همکاری با من. این هم میزان رعایت آزادی است از دید این آقایان که: گنه کرد در بلخ آهنگری/ به شوشتر زدند گردن مسگری».(ص382)
در این فراز از کتاب، آقای بنی‌صدر آشکارا معترف است که نه تنها با ادامه همکاری با متجاوزان و متجاسران بغدادی مخالف نبوده، بلکه بشدت تمایل درونی به باقی ماندن در این ائتلاف داشته است. به عبارت روشنتر، این که عوامل نخست‌وزیر در تبعید؟! با درج مقاله‌ای علیه مسئولان بغدادی در روزنامه تحت مدیریت آقای بنی‌صدر،‌ رئیس‌جمهور در تبعید؟! را از اریکه قدرت به زمین زده‌اند، موجب شده تا خاطر مبارک ایشان بشدت مکدر شود.
با مروری بر تناقض دیگری در زمینه ابعاد قدرت‌طلبی مدعیان نافی قدرت به این بحث پایان می‌دهیم. سفر آقای بنی‌صدر به کرمانشاه در آستانه بررسی طرح عدم کفایت سیاسی رئیس‌جمهور در مجلس شورای اسلامی بحث‌های مختلفی را در محافل داخلی و خارجی برانگیخت. اکنون روایت آقای بنی‌صدر در این زمینه، میزان صحت و سقم حدس و گمانهای آن زمان را مشخص می‌سازد: «در آن موقع که در کرمانشاه بودم، رادیو بختیار گفته بود، بنی‌صدر رفته به غرب کشور برای تدارک کودتا. این هم شده بود یکی از بهانه‌هایی که این آقایان داشتند برای به اصطلاح توجیه کودتای خودشان، همه اینها دروغ است. من در غرب کشور بودم برای جنگ و دائم در جبهه‌های جنگ بودم. اگر می‌خواستم کودتا کنم به آنجا نباید می‌رفتم بلکه باید در تهران می‌ماندم... اما برای اینکه در تاریخ نماند که امکان کودتا بود و به بنی‌صدر پیشنهاد هم شد و او نکرد گفتم، الان می‌آییم بررسی می‌کنیم که چقدر امکان کودتا هست… از فلاحی [رئیس ستاد ارتش] پرسیدم در تهران چه دارید. گفت: دو گردان. این موضوع را هم باید توجه بکنید. آنها هر چه نیرو از پاسدار داشتند از همه جای ایران توی تهران جمع کرده بودند... بعضی‌ها گفتند: شما باید به طریقی با صدام حسین ارتباط پیدا کنید...(ص335)
آقای بنی‌صدر در ابتدای این قول خود مدعی است که اصولاً به کودتا اعتقادی نداشته و برای شرکت در دفاع مقدس به کرمانشاه رفته بوده است و اگر فکری برای کودتا می‌داشت باید در تهران می‌ماند. اما چند خط بعد در همان پاراگراف اعتراف می‌کند که در تهران به دلیل حضور پر رنگ نیروهای پاسدار انقلاب امکان کودتا نبوده و ایشان در کرمانشاه برای اینکه در تاریخ زیر سؤال نرود که امکان کودتا داشته و به این امر اقدام نکرده، جلساتی را بدین منظور برگزار کرده است و در آخر اینکه بعضیها پیشنهاد برقراری ارتباط با صدام را می‌دهند که البته این پیشنهاد بعضی‌ها؟! دقیقاً علت انتخاب کرمانشاه را برای بررسی کودتا مشخص می‌کند. بنابراین در کرمانشاه راههای مختلف برای انجام یک کودتای موفق! و حتی ارتباط با دشمن مورد بررسی قرار می‌گیرد، اما به دلیل پایین بودن احتمال موفقیت آن و داشتن خطر جانی برای ایشان، از این کار صرفنظر می‌کند. از این رو به ابزار ترور متوسل می‌شوند تا از طریق حذف فیزیکی شخصیتها زمینه کودتای مورد نظر فراهم شود، اما ترورهای کور و وسیع، آقایان را به نتیجه مورد نظر نمی‌رساند؛ لذا بعد از برگزاری انتخابات ریاست جمهوری که مجدداً کشور روال طبیعی خود را می‌یابد آقای بنی‌صدر فرار را بر قرار ترجیح می‌دهد.
از جمله فرازها و برجستگیهای دیگر این کتاب به تصویر کشیدن قابلیتهای آقای بنی‌صدر در دفاع از تمامیت ارضی کشور قبل از 31 شهریور59 به عنوان فرمانده کل قوا و محک‌زدن عملکرد وی در مقابله با تجاوز گسترده‌ نیروهای عراقی به خاک میهنمان از زبان خود ایشان است: «آن موقع که مجلس داشت افتتاح می‌شد و همین طور موقعی که آقای رجایی می‌خواست نخست‌وزیر شود خطر تجاوز عراق دیگر شده بود مسئله روز. در آن ایام روشن شده بود که تجاوز خواهد شد و با اینکه یاسر عرفات را فرستاده بودم پیش آقای صدام حسین تا دست به این کار نزند، اما او در رؤیای پیروزی برق‌آسا و بی‌قرار حمله بود»(ص265)
و در ادامه می‌افزاید: «به هر حال، یاسر عرفات رفت به عراق برگشت و گفت که صدام را مثل طاوس دیده و او می‌گوید که کار ایران را چهار روزه تمام می‌کنم. بله وضعیت این جوری بود. ما هم گفتیم که حالا اگر بیاییم و بگوییم با این مجلس موافق نیستیم بحران درست می‌شود»(ص266) و در آخر از اینکه احتمال حمله صدام موجب شده است تا وی نتواند امام زدایی کند بر حاکم بغداد نفرین می‌فرستد: «فکر می‌کردیم اگر با خمینی دعوا کنیم و یک جنگ داخلی راه بیفتد و عراق هم از آن طرف حمله کند، ممکن است کشور از بین برود و بعداً بگویند بنی‌صدر در نزاع بر سر قدرت، کشور را به باد داد. آن وقت، این بیم روزمره بود، خدا ذلیل کند این آقای صدام را که خیلی کمک کرد به استبداد داخلی»(ص271)
در قالب این جملات آقای بنی‌صدر می‌خواهد امروز مدعی شود که هرگز به اختلافات داخلی دامن نزده، بلکه تمامی توان خود را برای دفع تجاوز قطعی و قریب‌الوقوع دشمن به کار گرفته است. قبل از پرداختن به این موضوع لازم است اشاره‌ای به یک ادعای خلاف عقل و منطق آقای بنی‌صدر در مورد کیفیت انتصابش به فرماندهی کل قوا از سوی امام داشته باشیم: «در این مرحله آقای خمینی بدون اطلاع من، مرا جانشین خود به سمت فرمانده کل نیروهای مسلح انتخاب کرد»(ص307)
به دلیل پرهیز از اطاله کلام از پرداختن به علت طرح چنین ادعایی اجتناب می‌ورزیم، هر چند قرائن بسیاری موجود است که عکس چنین مطلبی را به اثبات می‌رساند. علی‌ایحال چه به اصرار آقای بنی‌صدر و چه از روی عدم تمایل، ایشان مسئولیت مهم و کلیدی فرماندهی کل قوا را در آن مقطع حساس به عهده گرفته بودند. با چنین واقعیتی در پیش‌رو، اکنون به احصاء چگونگی برخورد آقای بنی‌صدر با اختلافات داخلی و کسب آمادگی کشور برای مقابله با تجاوز دشمن می‌پردازیم.
در بُعد اختلافات داخلی نوع تعامل ایشان با دو قوه دیگر یعنی قوه مقننه و قضائیه و حتی در ارتباط با زیر مجموعه قوه مجریه یعنی نخست‌وزیر و وزرا بسیار خصمانه است. روابط رئیس‌جمهور با مجلسیان بعد از شکست تلاشهای گسترده‌اش برای تشکیل یک مجلس هماهنگ با خود، همواره تیره بود، تا آنجا که حتی مصوبات مجلس را برای اجرا، امضاء و ابلاغ نمی‌کرد و قوه مقننه را مجبور ساخت با تصویب طرحی مهلت پنج روزه‌ای را برای رئیس‌جمهور تعیین کند. در مورد قوه قضائیه حملات به شهید بهشتی و دیگر مسئولان قضایی آن دوران ما را بی‌نیاز از پرداختن به آن می‌کند. اما در مورد زیرمجموعه قوه مجریه باید گفت با وجودی که شهید رجایی هم به لحاظ تحصیلات، هم به لحاظ سابقه سیاسی و مبارزاتی و در نهایت به دلیل تواضع و وارستگی در جایگاه بالاتری از آقای بنی‌صدر قرار داشت، اما علی رغم تأیید اولیه و معرفی وی به مجلس به عنوان نخست‌وزیر پیشنهادی رئیس‌جمهور همواره آماج حملات بسیار تند و تحقیرآمیز آقای بنی‌صدر قرار داشت. صبر و بردباری آقای رجایی در این مقطع که برای حفظ وحدت پاسخی به برخوردهای غیراصولی رئیس‌جمهور نمی‌داد زبانزد عام و خاص است. در مورد وزرا نیز کافی است به این واقعیت توجه کنیم که حتی مدتها بعد از حمله گسترده و همه جانبه دشمن به خاک ایران و اشغال بخشهای عظیمی از سرزمینمان آقای بنی‌صدر چهار وزارتخانه کلیدی همچون وزارت امور خارجه را بی‌وزیر نگه داشته بود و وزرای پیشنهادی نخست‌وزیر را به مجلس معرفی نمی‌کرد. در این رابطه خوانندگان و محققان گرامی را به مطالعه کتاب «نامه‌نگاریهای شهید رجایی با رئیس‌جمهور» گردآوری شده توسط شادروان آقای کیومرث صابری فومنی «گل‌آقا» دعوت می‌کنیم.
اما در بُعد تلاش برای کسب آمادگیهای نظامی به منظور دفع تجاوز احتمالی دشمن باید اذعان داشت کارنامه بسیار نامطلوبتری از آقای بنی‌صدر در تاریخ به ثبت رسیده است. دقیقاً به همین دلیل نیز اوتاکنون به این سؤال مهم هرگز پاسخ نگفته‌ است که علی رغم اعتراف به اطلاع از بی‌قرار بودن صدام برای حمله به ایران، چرا برای کسب آمادگیهای لازم هیچ گونه اقدامی نکرده و اینکه چرا به عنوان فرمانده کل قوا حتی یک بار هم جلسه شورای عالی دفاع را قبل از آغاز حمله دشمن به منظور بررسی تهدیدات و پیدا کردن راهکارهای لازم برای مقابله با آن تشکیل نداده است؟
پاسخ آقای بنی‌صدر به این سؤال مهم می‌تواند بسیاری از ابهامات را در مورد عملکرد ایشان روشن سازد، اما تا آن زمان ادعای اینکه ایشان برای پرداختن به امور دفاعی از اختلافات داخلی در می‌گذشته است از هیچ‌گونه استدلال تاریخی برخوردار نیست بلکه به استناد مدارک به جای مانده از شخص آقای بنی‌صدر، ایشان تمام توان خود را به جنگ قدرت معطوف داشته و مقوله کاملاً مقفول مانده، امور دفاعی کشور بوده است، اما نکته جالب در این رابطه سخن ایشان به سرتیپ فلاحی بعد از آغاز تهاجم دشمن است: «وقتی حمله عراق آغاز شد، من در کرمانشاه بودم. از سرتیپ فلاحی رئیس ستاد ارتش پرسیدم: چند روز می‌توانیم در برابر ارتش عراق مقاومت کنیم، گفت: چهار روز گفتم: شما این چهار روز را خوب بجنگید مسئول روز پنجم من هستم. خوب بلافاصله ارتش تجدید سازمان شد و دمکراتیزه کردن ساختار ارتش نقش تعیین کننده داشت. استعدادها و ابتکارات شگفت‌ انسان بر فقر سازمانی و تجهیزاتی غلبه کرد و ایران نجات پیدا کرد.»(ص310)
آیا جا ندارد که به آقای بنی‌صدر لقب «معجزه‌گر قرن» دهیم، زیرا صرفاً در چهار روز ارتش را تجدید سازمان و دمکراتیزه و استعدادها را ‌شکوفا می کند و انسان را بر فقر سازمانی و تجهیزاتی خود غلبه می‌دهد. قطعاً چنین فردی که قادر است چنین معجزه‌ای را در چهار روز به انجام رساند می‌بایست بر تمامی علوم و فنون نظامی واقف باشد (ادعایی که در مقاطع مختلف از جانب آقای بنی‌صدر مطرح شده است) اما برای روشن شدن میزان این اطلاع، خوانندگان محترم را به روایت دیگری از همین کتاب ارجاع می‌دهیم: «همان شب سرلشکر شادمهر به من تلفن زد و گفت: اگر آمریکائیها شبانه بیایند و این هلیکوپترها و هواپیماها را [که در فرودگاه طبس جا گذاشتند] ببرند دیگر هیچ آبرویی برای ارتش باقی نمی‌مونه... اینجا که آمدند ندیدیم. حالا اگر بیایند و ببرند خواهند گفت، پس توی کشور هیچ کس به هیچ کس نیست... بعد از این توضیحات او گفت: پس اجازه بدهید که ما هواپیما بفرستیم و از بالا ملخهای هواپیما و هلیکوپترهای آمریکایی را بزنیم تا آنها نتوانند ببرند. من که نظامی نبودم قاعدتاً می‌باید سخن مسئول نظامی را می‌پذیرفتم.»(ص292)
آقای بنی‌صدر که از بدیهی‌ترین مسائل نظامی ارتش و ادوات نظامی بی‌اطلاع است می‌خواهد خود را به عنوان منجی و نجات‌بخش کشور در تهاجم عراق در تاریخ به ثبت رساند و این تناقض‌گوییها جز نادیده گرفتن فداکاریهای مردم در جریان دفاع مقدس نیست. در کتاب ”درس تجربه” آقای بنی‌صدر هیچ‌گونه اشاره‌ای به فداکاری ملت ایران که با تمام وجود از همان روز اول تهاجم به یاری فرزندان ارتشی و سپاهی خود شتافت ندارد. واقعیت آن است که آنچه در محاسبات آمریکا و عامل تحریک شده‌اش در تهاجم به ایران یعنی آقای صدام حسین مورد توجه واقع نشده بود توان ملت ایران به مفهوم عامش بود. ورود این پدیده نادیده گرفته شده به صحنه دفاع مقدس همه خوابهای دشمنان را مخدوش ساخت، نه معجزه‌گری آقای بنی‌صدر در روز پنجم.
در آخرین فراز این مقال باید خاطرنشان سازیم که کتاب خاطرات آقای بنی‌صدر را باید به درستی آینه تمام‌نمایی از تعارضات شخصیتی ایشان بنامیم. در حالی که در جایی از این کتاب مرحوم بازرگان به دلیل غیرانقلابی بودن آماج حملات آقای بنی‌صدر قرار می‌گیرد، اما در جای دیگر خود ایشان پس از رد شدن پیشنهادش به شاپور بختیار، تأسف می‌خورد و چنین عنوان می‌دارد که اگر این پیشنهاد مورد پذیرش کارتر قرار می‌گرفت، ارگان دولت شاهنشاهی دست نخورده باقی می‌ماند و صرفاً انتقال قدرت صورت می‌گرفت و نه انقلاب. یا در جایی از کتاب ادعای اینکه ایشان اصولاً تمایلی به ریاست‌جمهوری نداشت به چشم می‌خورد، در حالی که در چند جای دیگر کتاب معترف است که تمایل شدیدی به این منصب داشته است. همچنین پیشنهاد آقای بنی‌صدر به قاسملو مبنی بر تشکیل یک کنفدراسیون با کردهای سایر کشورها ی منطقه، میزان تعلق خاطر ایشان را به مبانی و باورهای ملی روشن می‌سازد یا در حالی که معترف است گروههای مجاهدین خلق و چریکهای فدایی خلق در شکنجه‌های درون زندان دخالت داشتند تلاش ایشان برای بی‌اعتبار کردن ایران در خارج کشور میزان صداقت سیاسی ایشان را به نمایش می گذارد و... از این دست مطالب را فراوان در کتاب ”درس تجربه” می‌توان یافت که می‌تواند برای محققان و پژوهشگران تاریخ معاصر کلیدهایی برای کشف حقایق باشد.

با تشکر
دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران
بهمن 1382
 

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات