رضا احمدی
* چند سالی است شاهدیم روحانیون خود دست به ایجاد تشکل و حزب میزنند، همچنان که شما و دوستانتان چندسالی است تشکلی به نام مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم راه انداختهاید. این پدیده جای بحث و گفت وگوی فراوانی دارد و میتواند از منظر سیاسی و جامعهشناسی مورد کنکاش قرار گیرد. در این گفتوگوی کوتاه ما از زاویه مناسبات روحانیت به این بحث میپردازیم. بنابراین ایتدا بفرمایید منشاء این تکثرگرایی در میان روحانیت چه بوده است؟
** انقلاب اسلامی که به رهبری حضرت امام خمینی(ره) پیروز شد، اهدافی را دنبال میکرد. این حرکت تنها یک انقلاب نظامی نبود بلکه یک انقلاب عقیدتی و فرهنگی بود و با توجه به پسوند اسلامی که داشت مسئله فرهنگ اسلامی و عقیده اسلامی جایگاه ویژهای در جمهوری اسلامی پیدا میکرد. در حکومت پهلوی مقدار زیادی از فرهنگ اسلامی را میخواستند وارونه نشان بدهند و از بین ببرند. از سوی دیگر با توجه به سابقه 2500 ساله فرهنگ استبدادی، استبداد نه تنها در حکومتها بلکه در تکتک افراد مردم جامعه ما، خانوادهها، در ده و در شهر این فرهنگ استبداد و خودخواهی جای خودش را پیدا کرده بود.
هرکس طوری بار آمده بود که در هر محیطی کوچک یا بزرگ میخواست فکر و اندیشه خودش را به دیگران تحمیل کند. فرد در این فرهنگ استبدادی در عوض اینکه به فکر «ما» باشد به فکر «من» بود. البته ما حالا هم هنوز مبتلا به آن هستیم. با پیروزی انقلاب یکی از نکاتی که نیاز به توجه داشت فرهنگ اسلامی و فرهنگ عدالت محور بود. فرهنگ دیگربینی و جمعبینی، ایثار و گذشت و امثال اینها بود. بر سر این مسئله اصطکاک هم زیاد وجود داشت، و درکنار این برداشت، دیدگاههای دیگر هم بود. گرچه برداشتهای فقهی و کلامی مختلف میتوانست در نشر فرهنگ انقلاب اهدافی را دنبال میکرد.
این حرکت تنها یک انقلاب نظامی نبود بلکه یک انقلاب عقیدتی و فرهنگی بود و با توجه به پسوند اسلامی که داشت مسئله فرهنگ اسلامی و عقیده اسلامی جایگاه ویژهای در جمهوری اسلامی پیدا میکرد. در حکومت پهلوی مقدار زیادی از فرهنگ اسلامی را میخواستند وارونه نشان بدهند و از بین ببرند. از سوی دیگر با توجه به سابقه 2500 ساله فرهنگ استبدادی، استبداد نه تنها در حکومتها بلکه در تکتک افراد مردم جامعه ما، خانوادهها، در ده و در شهر این فرهنگ استبداد و خودخواهی جای خودش را پیدا کرده بود. هرکس طوری بار آمده بود که در هر محیطی کوچک یا بزرگ میخواست فکر و اندیشه خودش را به دیگران تحمیل کند.
فرد در این فرهنگ استبدادی در عوض اینکه به فکر «ما» باشد به فکر «من» بود. البته ما حالا هم هنوز مبتلا به آن هستیم. با پیروزی انقلاب یکی از نکاتی که نیاز به توجه داشت فرهنگ اسلامی و فرهنگ عدالت محور بود. فرهنگ دیگربینی و جمعبینی، ایثار و گذشت و امثال اینها بود. بر سر این مسئله اصطکاک هم زیاد وجود داشت، و در کنار این برداشت، دیدگاههای دیگر هم بود. گرچه برداشتهای فقهی و کلامی مختلف میتوانست در نشر فرهنگ انقلاب کمک کند.
امام(ره) نکات نویی را در اعلامیهها، بیانیهها و سخنرانیهای خودشان مطرح میکردند که اغلب در فرهنگ سنتی ما و حوزههای سنتی و روحانیونی که برداشت سنتی و قدیمی از اسلام و دین داشتند به عمق آنها توجه نمیشد، یا حتی گاهی مخالف بودند. اگرچه بعضاً اظهار نمیکردند ولی گاهی هم اظهار میکردند. این مسئله باعث شد که از اول پیروزی انقلاب نسبت به مسائل جامعه یک دوگانگی در فهم ایجاد شود، دو رویه و دوگونه برداشتهای فقهی و کلامی پیدا شود. البته قبل از پیروزی انقلاب از سال 42 این دوگانگی در فهم و تحلیل بود.
برای مثال در میان کسانی که طرفدار مبارزه با نظام جور و شاهنشاهی بودند عدهای میگفتند ما وظیفه داریم با ظلم مبارزه کنیم. آنها با تبعیت از امام مبارزه را ادامه دادند. عدهای میگفتند نه ما چنین وظیفهای نداریم، حداکثر اینکه اگر مردم خودشان قیام کردند، ما هم در میانشان هستیم و اگر قیام نکردند ما هم وظیفه نداریم. تا امام زمان(عج) قیام کند و مشکلات را حل کند. این دو گونهاندیشی قبل از پیروزی انقلاب، حتی در میان کسانی که طرفدار امام و مبارز بودند، حتی زندان و تبعید شده بودند وجود داشت. عدهای نظارت امام را درست برداشت میکردند و درست هم دنبالش بودند. عدهای برداشت نادرستی داشتند. لذا از اول پیروزی انقلاب چنین مسائلی پیش آمد.
* این دو اندیشه در کجاها نمود پیدا کرد؟ چه کسانی حال آن بودند؟
** در اوایل دهه 60 این دوگونهاندیشی نمودش با فقه پویا و فقه سنتی آشکار شد. اسلام فقاهتی و اجتهادی و سنتی واژههایی بود که در میان جامعه هم معروف شد، مقالاتی هم نوشته شد و به دنبال احکام حکومتی امام(ره) به خصوص در سال 64 - 63 به بعد این مسئله بیشتر در حوزهها مورد بحث واقع شد. در این دوگونهاندیشی دینی، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم طرفدار اسلام سنتی و اسلام فقاهتی بود و گاهی حتی احکام حکومتی امام را نمیتوانستند تحمل کنند. در حوزه کسانی که حتی طرفدار انقلاب و امام بودند چنین مسائلی برایشان پیش آمد. در تهران هم در جامعه روحانیت مبارز عده زیادی حامیان همان اندیشه جامعه مدرسین بودند.
مثلاً در رابطه با مالیاتی که در قانون مالیات سال 63 در مجلس شورای اسلامی مطرح شد، عدهای در قم که مرحوم آقای آذری قمی(ره) علمدارش بود معتقد بودند مالیات گرفتن علاوه بر خمس و سهم امام که مردم میدهند حرام است، در آن موقع آقای آذری دبیر جامعه مدرسین بود. مقالاتی هم نوشت. دولت آقای میرحسین موسوی این لایحه را به مجلس داده بود و هنوز هم تصویب نشده بود. آن موقع سخنگوی شورای نگهبان آقای امامی کاشانی بود. ایشان در رادیو و تلویزیون صحبت کرد که اگر قانون مالیات تصویب هم بشود ما رد میکنیم. جزوه مرحوم آذری را من مفصلاً از نظر فقهی جواب دادم و آنرا به مجلس هم فرستادم. البته من آن موقع نماینده مجلس نبودم ولی در بین اعضای مجلس تکثیر کردم.
بحث مالیات را از باب فقه حکومتی بررسی کردم و از نظر ادله اثبات کردم، چون آقای آذری فقهی نوشته بود من هم فقهی جواب دادم. البته بعد خود امام(ره) صحبت کردند و فرمودند که احکام حکومتی از احکام اولیه است اصلاً احکام ثانویه نیست و مالیات گرفتن در صورت لازم نه تنها جایز است بلکه برای اداره کشور لازم است که این قانون مالیات هم تصویب شد. یا در رابطه با قانون کار، در رابطه با معادن و انفال، در رابطه با اراضی شهری، در رابطه با اراضی کشاورزی و دیگر مسائل اختلاف پیش میآمد، بعضیها اینها را تحمل نمیکردند. گاهی به عنوان حکم ثانوی میگفتند باشد اما امام(ره) به عنوان نیاز جامعه و احکام اولیه آنها را مطرح میکردند.
حتی در رابطه با قراردادهای تجارتی و بازرگانی و امثال اینها این مسئله منجر به اختلاف در شورای نگهبان شد. آیت الله صافی گلپایگانی با توجه به اینکه این مسائل را قبول نداشت استعفا داد. در قم هم بعضیها مسائلی داشتند که نامهای نوشتند به امام، حاج احمد آقا از مرحوم امام نقل کردند که مفاد این نامه حاوی همان مطالب نامه آقای بازرگان بود به اضافه اهانتها و ناسزاهایش.
علی ایحال چنین مسائلی آن موقع بود. عدهای بودند که طرفدار فکر و اندیشه امام بودند، طرفدرا فقه پویا بودند، که امام(ره) در نامه منشور روحانیت آن را جمع کرده و فرمود روش، روش اجتهاد جواهری و پویا بود. یعنی در فقه توقف نباید باشد، ولی روش اجتهاد همان اجتهاد جواهری باید باشد (یعنی پاسخ به زمان و نیازهای جامعه دادن) که بعداً به عنوان دخالت عنصر زمان و مکان در فقه آن را تبیین و تشریح کردند. اینها مسائل اول پیروزی انقلاب بود.
* این مسائل بیشتر در عرصه حکومت مطرح میشد، بازتاب آن در حوزههای علمیه مثلاً در قم چه بود؟
** آن موقع در قم این دو جریان فکری در بین طرفداران انقلاب دو تا نماد داشت، یک جریان همان اسلام سنتی بود که نمادش جامعه مدرسین بود. البته از میان کسانی که طرفدار نظام بودند، چون در جامعه مدرسین افرادی هم بودند از علما که با انقلاب کاری نداشند و همین فکر و اندیشه را داشتند (یعنی طیف سنتی که قائل به حکومت نبودند). در برابر این جریان یک نماد و نهادی بود که به اندیشه فقه پویا و اندیشه روشنفکری حضرت امام(ره) و اجتهادی که ترسیم میکرد اعتقاد داشت. در دهه 60 این اندیشه توسط دوستان و علمایی که در دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم بودند مورد حمایت بود.
نمادشان در دفتر تبلیغات بود و خارج از آن هم فقها و علمایی بودند چون آیتالله العظمی منتظری که عضو دفتر تبلیغات نبودند ولی حامی این فکر و اندیشه بودند. دفتر تبلیغات هم با اینها کاملاً در ارتباط بود. همینطور در تهران مثلاً آقای هاشمی رفسنجانی و آیتالله خامنهای در کل حامی این اندیشه بودند. همچنین طیفی که بعداً از جامعه روحانیت جدا شدند و به عنوان مجمع روحانیون جبهه و حزبی را تشکیل دادند آنها هم حامی این اندیشه بودند. در میان امام جمعهها عدهای حامی این اندیشه دفتر تبلیغات بودند و عدهای حامی اندیشه جامعه مدرسین بودند و این خیلی نمود بارزی پیدا کرد.
* این اختلاف دیدگاهها با ورود روحانیون به عرصه سیاسی و حکومتی مشکلی ایجاد نمیکرد؟
** در جریان دوره اول انتخابات خبرگان که فکر میکنم اواخر سال 62 بود، در دفتر تبلیغات ما تصمیم گرفتیم براساس همان اندیشه خودمان یک لیست کاندیدا بدهیم. جامعه مدرسین و جامعه روحانیت تهران هم یک لیست دادند. مجمع روحانیون هم آن موقع نبود. یک طرف دفتر تبلیغات بود، یک طرف جامعه مدرسین و جامعه روحانیت تهران. فکر میکنم آن موقع هفتاد و دو سه تا کاندیدا لازم بود، حدود سی و پنج شش تا مشترک بود مابقی مشترک نبود. در میان کاندیداها آنجایی که مشترک نبودیم، ما یعنی دفتر تبلیغات بیشتر رای آوردیم. مثلاً آقای جمی از آبادان، آقای دشتی از بوشهر، آقای انواری از بندرعباس، آقای دستغیبها از شیراز، یا در تبریز خود من کاندیداهای ما بودند.
بعضی از دوستانی که ما کاندیدا کرده بودیم در آذربایجان غربی، مشهد یا در جاهای دیگر بیشتر از جامعه مدرسین ما رای آورده بودیم. مشترکاتمان با هم رای آورده بودند. اما آنها که مختلف بودند ما بیشتر از آنها رای آوردیم. امام(ره) در اعلامیهها و نامهها برای این که هر دو جریان را حمایت کنند هم از سازمان تبلیغات، هم از جامعه مدرسین هم از سازمان تبلیغات اسم میبرد تا این که مجمع روحانیون در سال 1366 تشکیل شد. بعد از آن اسم آن را هم میگفتند. تعادل را برقرار میکردند. تا منجر شد به نامه آقای محمدعلی انصاری به امام که امام آن جواب مفصل را داد که میتواند خیلی در آینده برای احزاب و افکار مختلفی که در چهارچوب اسلام و قانون اساسی حرکت میکنند راهگشای خوبی باشد.
* بعد از رحلت ایشان روند به چه سمتی بود؟ آیا این تعادل و تعامل همچنان ادامه یافت؟
** امام که رحلت فرمودند طبیعی بود که در کل نهادها تغییراتی انجام گیرد. در دفتر تبلیغات هم تغییراتی انجام گرفت و عدهای از دوستان از دفتر تبلیغات بیرون آمدند، یا این که مسئولیتها عوض شد و کنار گذاشته شدند و عدهای هم مانده بودند. ولی در عین حال مسئولیتهای خیلی بالایی نداشتند. بعضی از دوستانی هم که درمجلس سوم بودند بعد از مجلس سوم به قم آمدند و درس و تدریس را شروع کردند. یا خودشان آمدند یا دیگر شورای نگهبان نگذاشت اینها کاندیدا شوند. بالاخره جمعیتی از این فکر و اندیشه در قم بودند که دیگر دفتر تبلیغات هم نبود. اینها در این فکر افتادند که دور هم باشند و جلسات مستمری داشته باشند.
اولش به فکر تشکیل حزب و گروهی نبودند ولی میگفتند دور هم باشیم و همدیگر را داشته باشیم. از اواخر 68 شروع شد، هنوز مجلس سوم تمام نشده بود این جلسه گاهی در تهران بود گاهی در قم. ولی از سال 71 به بعد در قم مرتب ماهی یک بار، دو ماه یک بار بیشتر هم در منزل ما این جلسه برگزار میشد. این جسات را داشتیم تا سال 75 که نزدیک انتخابات ریاست جمهوری بود این جلسه شدت بیشتری پیدا کرد. از تهران هم گاهی آقای کروبی، آقای خاتمی و آقای سیدهادی خامنهای میآمدند. آقای عبدالله نوری که البته آن زمان قم بود، همیشه در جلسات شرکت داشتند. بنا بود برای انتخابات ریاست جمهوری فعالیت کنیم.
اول با مجمع روحانیون تهران تصمیم گرفتیم آقای میرحسین موسوی را کاندیدا کنیم. بعد آقای خاتمی شد. در حین همان انتخابات اساسنامه مجمع مدرسین را هم نوشتیم و تصویب کردیم. اواخر 76 اساسنامه ما آماده شد که به وزارت کشور دادیم، البته تا تصویب بشود حدود یک سال طول کشید. این جریان را ما براساس فکر و این اندیشههای حضرت امام(ره) دنبال کردیم و بر همین اساس هم اساسنامه را نوشتیم و مجمع مدرسین و محققین شکل گرفت.
* بنیانگذاران مجمع چه کسانی بودند؟
** بنیانگذاران مجمع بیشتر همان دوستانی بودند که در دفتر تبلیغات بودیم و بعضی دیگر. مثلاً من بودم، آقای ایازی، آقای اربابی، آقای موسویان، آقای کاملان، آقای سراج، آقای عبدالله نوری، آقای حاج شیخ حسن ابراهیمی، آقای هاشمیان و آقای بیات. موسسین اصلی آقای بیات، مرحوم آقای عبایی، آقای ایازی، آقای مهدوی و من بودیم.
* مرزبندی و تبلیغات این تشکیلات با جامعه مدرسین چه بود؟
** تفاوت اندیشه و فکری است. مسائلی که اوائل پیروزی انقلاب پیش آمد مثلاً در رابطه با آقای هاشمی رفسنجانی و مسائل اقتصادی که در نماز جمعه بیان میکرد یا حمایت از میرحسین موسوی و اندیشههای ایشان در دولت که حتی علیه آقای هاشمی به خاطر حمایت از میرحسین موسوی در نماز جمعه قم آقای آذری صحبت کرد و بعد از آن هم مرحوم آقای عبایی در همان نماز جمعه قم در جواب آن صحبت کرد. بعد تومار مفصلی ما آماده کردیم که در فیضیه تهیه شد.
یا بولتنی که ما داشتیم و جهتگیریهایی که در بولتن داشتیم با آنها فرق میکرد، جهتگیریهای ما آن زمان در مجله حوزه منعکس بود که با مجله نورالعلم جامع مدرسین تفاوت روشن دارد. بازسازی و نوسازی حوزه که الان خیلیها متولی این کار شدهاند آن موقع از تأکیدات ما بود. مثلاً گفته میشد حوزه باید زبانهای زنده از جمله انگلیسی بداند. یا حوزه باید تحلیل تاریخ بداند و تاریخ را درست تحلیل کند و یا طلبه اهل قلم باشد و نویسندگی یاد بگیرد و امثال اینها. بخش فرهنگی و هنری را راه انداختیم، در حوزه شعر، بازیگری، خطاطی، طراحی و گرافیک دفتر تبلیغات اندیشههایی داشت که بعدها جا افتاد. جامعه مدرسین هم دنبال اندیشههای خودش بود.
بالاخره برای این که خودشان را در جامع مطرح کنند، باید به روز میشدند و این کار را انجام دادند. مثلاً ما مجلهای به نام «سلام بچهها» برای کودکان راه انداختیم که در حوزهها شاید اولین بار بود و من خودم مسئولش بودم. در رابطه با فقه سنتی، سیره اهل بیت، در رابطه با معجم احادیث و معجم قرآن نیز کارهایی در دفتر تبلیغات شروع کرد. حرکت های نویی بود، آن موقع در حوزه اصلاً فیش برداری مرسوم نبود. نوع فیشبرداری را برای اساتید و بزرگان حتی برای اساتید جامعه مدرسین هم فرستادیم که فیشبرداری کنید، یک نسخه هم بفرستید برای کتابخانه دفتر تبلیغات.
کتابخانه تخصصی تحقیقاتی باز را در حوزه راه انداختیم روش صوتی کردن درسها و تدریس از راه دور را راهاندازی کردیم. استاد یا شاگردان میرفتند جبهه و از درس عقب نمیماندند. خیلی از این کارها را الان شورای مدیریت دنبال میکند. به فکر تاسیس دانشگاه افتادیم. در حوزه دانشگاه امام باقر(ع) را که موسسش من خودم بودم و دوستان، راه انداختیم و رسمی شد و الان هم ادامه دارد. بعد از آن البته در دارالشفاء از طرف آیت الله منتظری ادامه دادند و آنها هم مدرک دادند. یا در جاهای دیگر آیتالله سبحانی، آیتالله مکارم یا همین دانشگاه امام که آقای مصباح دنبال میکند و حرکتهای دیگر انجام گرفت.
براساس آن اندیشههای نوگرایی و تلفیق همان تفکری که امام میگفت اجتهاد جواهری با پویا بودن فقه و دخالت عنصر زمان و مکان در فقه اینها اقداماتی بود که در حوزه و در روش تدریس و روش تحقیق ایجاد شد. البته هر کاری میخواستیم بکنیم اول مینوشتیم به امام(ره) که میخواهیم این کار را انجام دهیم. امام خیلی عنایت داشت که این کارها را انجام دهیم. بعد هم البته آن یکی دو سالی که بودیم به آیتالله خامنهای هم ارائه میدادیم.
مثلاً طرح هجرت تابستانی را من خودم نوشتم، رفتیم آنجا پیش آقای خامنهای برای ایشان توضیح دادیم که بتوانیم طرح هجرت را البته با تشویقهایی انجام بدهیم. تشویقش این بود که این سه چهار ماهی که فردی را میفرستادیم بودجهای تعیین کنیم که آنجا خانه بگیرد و مثلاً به عنوان خدمت سربازی حساب بشود. این طرح بعدها تصویب شد.
* مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم در طیفبندیهای سیاسی در چه جبههای قرار دارد؟
** به این طیف ها زمانی خط امام میگفتند، زمانی چپ میگفتند و زمانی اصلاحطلب. دفتر تبلیغات در این سه دوره قرار میگیرد. آن اوائل حتی در مجلس اول و دوم جبهه خط امام از میرحسین موسوی و دوستان او حمایت میکرد. مخالفتهایی ایجاد شد و امام(ره) پیشنهاد کرده بود که میرحسین موسوی نخستوزیر بشود. آقای آذری(ره) در مجلس مطرح کرد، این فرمایش امام ارشادی است و مولوی نیست. بنابراین 99نفر خلاف میرحسین موسوی رای دادند. مثلاً آن 99نفر به طیف غیرخط امامی معروف شدند و این طرف هم به خط امام معروف شد. آن موقع ما در این طیف قرار میگرفتیم.
در رابطه با مسائل اقتصادی آنهایی که به اقتصاد باز سرمایهداری سنتی ـ واسطهای (بازار) که بیشتر دلالی در آن به کار میرود متمایل بودند به طیف راست معروف شدند. آنهایی که طرفدار برنامهریزی در تولید و صنعت و نظارت دولت در امور مالی و اقتصادی بودند به طیف چپ معروف شدند. خوب زمان جنگ هم بود اقتضای جامعه این بود که هم سرمایههای کشور جهتگیری بشود و هم محدود بشود. ما با درآمد 7 یا 8 میلیون دلار نفت هم باید جبهه و جنگ را اداره میکردیم و هم باید جامعه را اداره میکردیم.
الحمدالله میرحسین هردو را خوب اداره کرد و الآن جامعه ما آرزو میکند کاش از نظر آسایش و رفاه مثل آن زمان بودیم. در عین حال سرمایهگذاری تولیدی هم در حد امکان انجام میگرفت. آن موقع طرفداران این اندیشه را چپ میگفتند و جناح مقابل را راست. ما در آن زمان در طیف چپ بودیم و در زمان آقای هاشمی که در جهت سازندگی اصلاحاتی انجام گرفت، به خصوص رشد و نمو آن در زمان آقای خاتمی بود در جبهه اصلاحطلبان قرار گرفتیم.
* پرسشی در رابطه با نفس جناحبندی درون روحانیت مطرح است. تا قبل از سال 40 روحانیت بافت یکپارچه داشت بعد به تدریج در بین مراجع بعد از سال 40 تکثری شکل گرفت. به طور کلی دو دسته روحانیت داشتیم. آنهایی که در سیاست دخالت میکنند و آنهایی که کاری به سیاست ندارند. اما در جریان عمل سیاسی نیز این تکثر گسترش یافت، در میان طیف روحانیت سیاسی جبههبندیهای مختلف سیاسی و مرزبندیهایی بر سر خطمشی سیاسی به وجود آمد، شما این روند تکثر را مثبت ارزیابی میکنید؟ دلیلتان برای مثبت یا منفی بودن آن را بفرمایید؟
** قطعاً مثبت است، این تکثر براساس اندیشه پیش آمد. باید عرض کنم در زمان آیتالله بروجردی هم عدهای معتقد به مبارزه علنی با شاه بودند و عدهای هم معتقد نبودند. یکی از مراجع به من گفت که من خودم دیدم وقتی آیتالله بروجردی وارد مجلس فاتحهای شد، امام خمینی به صورت ویژهای متواضعانه به آقای بروجردی احترام میکند، در حالی که امام آن زمان مجتهد بزرگی بود. همین اندیشه مبارزه با شاه و روش مبارزه باعث شد که آیتالله خمینی با آیتالله بروجردی میانشان جدایی به وجود آید و روابطشان به هم بخورد. این مسئله مبارزات بود. مسئله دیگری هم که میتوانست آن موقع گاهی بین روحانیت شکاف ایجاد بکند اندیشه روشنفکری بود.
وقتی یک اندیشه محدود فکر میکند، حداکثر در ایران شیعه و یا در محیط عراق و در محدوده شیعه، اما اندیشهای هم بود که جهانی فکر میکرد. جهانیسازی دین و اسلام در قم هم بود در نجف هم بود. مثلاً به مرحوم شیخ جعفر کاشفالغطا نگاه کنید، به ملک سعود وهابی که تازه به حاکمیت رسیده و قصد تعرض به عراق را پیدا میکند، نامه میدهد و هشدار میدهد که مواظب باش اسلام دارد از کارهای شما ضرر میبیند. یا مرحوم شیخ محمدحسین کاشفالغطا به آرژانتین میرود، اسلام را در همهجا میخواهد منتشر کند. یا علامه امینی و امثال اینها را داریم که جهانی فکر میکنند.
یا مرحوم سید محسن جبل عاملی اینها کسانی بودند که فقط در حوزه نجف و در حوزه شیعه فکر نمیکنند بالاتر از آن به جهان اسلام فکر میکنند. مجمع دارالتقریب مذاهب در زمان آقای بروجردی نیز در همین راستا بود. مرحوم آیتالله بروجردی این مرزها را درنوردید و با مصر، با الازهر و بالاخره با شیخ شلتوتی که رهبر مذهبی سنیها بود ارتباط برقرار کرد و توانست مذهب فقه جعفری را در مرکز اهل سنت که آن موقع مصر بود و مهمتر از عربستان بود معرفی کند و آنها به رسمیت بشناسند و تدریس کنند که الان هم ادامه دارد.
در میان اهل تسنن صاحب کتاب تفسیر فی ظلال سید قطب و یا شاگردش محمد عبده از کسانی هستند که جهانی فکر میکنند. استاد همین عبده یعنی سید جمالالدیناسدآبادی هیچ وقت در کشوری نمیگنجید. فکرش در جهانی شدن بود. آن موقع آنها به جهانی شدن دین فکر میکردند. دین ما هم جهانی است و باید جهانی هم فکر کرد.
* با این وصف چگونه تکثر را شما مثبت ارزیابی مینمایید؟
** میخواهم بگویم دو فکر بود، آیتالله بروجردی این دو فکر را این چنین هدایت میکرد. بعد از سال 42 این دو اندیشه در مبارزه با شاه و فلسفه مبازره خود را نشان دادند. آن زمان اسلام از دو سو مورد هجمه بود. از یک طرف تهاجم کمونیسم و از طرف دیگر هجوم سرمایهداری دنیای غرب و فرهنگ سرمایهداری به کشورهای اسلامی وجود داشت. این دو تا را باید جهان اسلام جواب میداد. عدهای در لاک خود بودند، در محدوده مسائل حوزه قم و ایران و نجف فکر میکردند. ولی عدهای باید همه آنها را جواب میدادند و این اندیشه در میان شاگردان مرحوم آیتالله بروجردی و مرحوم امام خیلی زیاد بود. مثل مرحوم آیتالله مطهری، آیتالله بهشتی، آیتالله نوری، آیتالله مکارم و دیگران بودند و همین مکتب اسلام که در قم راه افتاد در این راستا بود.
خود آیتالله شریعتمداری از این دسته روشنفکران بود و جهانی هم فکر میکرد. دارالتبلیغ را هم براساس همین فکر و اندیشه ایجاد کردند. پس این تکثر در آن زمان هم بود. اینطور نیست که بگوییم آیتالله گلپایگانی یا آقای شریعتمداری یا آقای نجفی یکجور فکر میکردند. مسئله مبارزه با شاه هم که اضافه شد. در میان اینها که به جهانی فکر میکردند مبارزین اندیشههای خیلی روشنتر و عالیتر و جهانیتر داشتند. برای اینکه با مبارزین دنیا در تماس بودند. مثلاً آیتالله میلانی در مشهد همیشه با انجمن اسلامی آمریکا، کانادا، اروپا در تماس بود و سوالاتی که آنها میکردند طبیعتاً جواب باید میداد.
طبعاً دین مقداری بازتر و روشنتر مطرح میشد مثلاً بعد از مبارزات سوسیالیستی و کمونیستی علیه کاپیتالیسم شبهاتی پیش آمد که باعث شد آقای علامه طباطبایی روش رئالیسم را نوشتند و آیتالله مطهری کتابهای جدیدی نوشتند چون عدل الهی. این حاصل شبهاتی است که از آن سری آبها مطرح میشد. یا مثلاً مرحوم آیتالله صدر در نجف، که آقای حکیم گفته بود آقای صدر شما در برابر این کمونیستها که جهانی میخواهند بشوند کتابی بنویسید در رابطه با مسائل اقتصادی، ایشان اقتصادنا و فلسفتنا را نوشت. اینها موجب تکثر در حوزهها هم بود. بعد از پیروزی انقلاب نمودهایش همینها بود که عرض کردم.
تکثر خیلی خوب است، نه تنها در حوزهها و در دانشگاهها، در جامعه هم تکثر فکری خوب است. تکثر غیر از تنازع است. با پذیرش تکثر تعاملی بین اندیشههای مختلف به وجود میآید که این زمینه را در جامعه ایجاد میکند که مردم بشنوند آنچه را که باید بشنوند و انتخابگر بهتر باشند.
* ورود روحانیون به تشکلهای سیاسی و مدنی و سازمانها چه تاثیری در تفکر و رفتار آنها خواهد داشت؟
** من معتقدم که بهترین تاثیر را جمعگرایی بر روحانیت داشته است. باید بگویم که روحانیت در خیلی جمعها بوده ولی در جمعهایی بوده که همیشه یا گوینده محض بوده بالای منبر، یا پاسخگوی محض بوده یعنی پاسخگوی مسائل شرعی، سوال میکردند و جواب میداده است. دیگر اعتراضی برایش نبود. میگفتند تیمم چگونه است؟ وضو چه آدابی دارد؟ روزه چه شرایطی باید داشته باشد؟ آنها هم جواب میدادند. کسی نمیگفت چرا؟ برای اینکه آن سوال کننده تخصصی نداشت تا بگوید که چرا. این هم تخصص خاصی بود که میتوانست توضیح بدهد. اکثراً آنهایی که با روحانیون، با مراجع و با حوزهها طرف بودند یکطرفه بودند.
سوالکننده بودند و روحانیون جوابدهنده. یا بالای منبر موعظهگر یا در محراب عبادت . این باعث میشود که روحانیت جامعه خودش را خوب نشناسد. دوم در میان آنها فرهنگ تکروی ایجاد شود و شکل بگیرد. سوم بیتوجهی به آرای مردم پیش میآید و این چیزی است که من خودم میگویم که واقعاً این جوری بوده است. ولی وقتی که به میان جمع رفت، آنهم جمعی که به عنوان یک نهاد مدنی، یا تشکل حزبی، یا به عنوان یک تشکل سیاسی شکل گرفته، حتی به مجلس رفت، رفتارش تغییر مییابد. آنجا دیگر نمیتواند بگوید آنچه که من میگویم شما گوش کنید. آنجا باید یکی بگوید یکی هم بشنود. یک حرفی میزند، جوابش را بشنو. اشکال کرد اشکال میکنند. نقد کرد نقد میکند. یواش یواش عادت میکند.
به این نتیجه میرسد که من هم قابل نقد هستم. من هم قابل اشکال هستم، من هم حرفهایم ممکن است اشکال داشته باشد. باورش میآید، بعد هم دیگران را باور میکند که آنها هم صاحب نظر هستند. یاد میگیرد که میان دیگران و جمع، اکثریت آرا حتما قویتر است، الزاماً واقعی نیست ولی به واقعیت نزدیکتر است. من معتقدم که حوزهها اصلاً در کار حزویشان باید این را یاد بگیرند. اگر فکر ما شورایی بشود، ده نفر مجتهد مرجع تقلید بنشینند در فتوا شورایی نظر بدهند، اگر هفت نفرشان موافق و سه نفرشان مخالف بودند، نظر آن هفت نفر غالباً واقعیتر است. کما اینکه ما در رابطه با اعلم و غیراعلم این را میگوییم که در تقلید به اعلم مراجعه کنید، چون آن به واقع نزدیکتر است.
اما همیشه این جورنیست، گاهی هم ممکن است غیراعلم حرفش واقع باشد ولی چون این اعلم است عقل میگوید، عقلاً هم میگویند، این غالباً به واقع نزدیکتر است. در شورا هم همینطور است. وقتی فقه ما شورایی شد در هر بابی تخصصی شد، مثلاً فقه اقتصادی ما را 10 نفر متخصص بپرسند، شورای فقه عبادی ما همینطور فقه سیاسی، فقه فرهنگی و فقه ارتباطات اجتماعی همه را تقسیم کنیم، شورایی باشد. قطعاً مردم هم از ده تا شورا تقلید کنند. این خیلی عالی میشود و قطعاً به واقع نزدیکتر و مطمئنتر است. میشود «فبشر عباد الذین یستمعون القول و یتبعون احسنه» احسن آنی است که احسن میپذیرد.
چون ما واقع را که نمیدانیم، علم غیب نداریم که درک کنیم، ولی راه عقلاییاش این است. پس الزاماً آنی که اکثریت میگوید واقع نیست ولی قطعاً بیشتر به واقعیت نزدیکتر است. لذا به نظر من این تکثرها و ورود روحانیون به نهادهای مدنی و مسائل سیاسی، حتی ورود در کارهای رسمی مثل مجلس شورای اسلامی یا مجلس خبرگان میتواند در فرهنگ روحانیت تاثیر خیلی خوبی بگذارد. این فرهنگ تنها گوینده بودن و اینکه دیگران گوش بکند را از بین ببرد.