محمدرضا تاجیک/ عضو هیات علمی دانشگاه شهیدبهشتی
به اعتقاد استنلی کوهن، ممکن است در دورههای خاص به علت ظهور یک وضعیت، فرد یا گروهی از افراد که جامعه آن را تهدیدی برای ارزشها و منافع اجتماعی تلقی کرده و رسانههای گروهی نیز ماهیت آن را به گونهای خاص و کلیشهای ارائه میکنند، جامعه دچار هراس اخلاقی گردد. پس از بروز یک هراس در جامعه، یک فرهنگ کنترل اجتماعی برای مهار این بحران به وجود میآید، ولی به طور تناقضآمیزی باعث گسترش پدیده مزبور میشود. مدل تحلیلی وی دارای چهار مرحله است: مرحلههای «هشدار»، «تأثیر»، «فهرست خسارت» و «واکنش». هنگامی که پدیدهای جدید و به ظاهر منفی در جامعه بروز میکند، رهبران سیاسی، مذهبی و یا فکری جامعه نسبت به ظهور یک «فاجعه» هشدار میدهند (مرحله هشدار). پس از این که «فاجعه» مورد نظر رخ داد و آثاری را در جامعه برجای گذاشت (مرحله تاثیر)، رسانههای گروهی به سرعت و با شدت به ارائه تصویری از آنچه اتفاق افتاده است همت میگمارند، اما گزارشهای آنها معمولا همراه با مبالغه، تحریف و نمادینهسازی است؛ سپس نهادهای کنترل اجتماعی – چه رسمی و چه غیررسمی و از طرف مردم و گروهها - نسبت به مساله حساس میشوند و در پی رفع قضیه برمیآیند (مرحله واکنش).
در اثر این حساس شدن، حتی حوادث و مسائل غیرمرتبط نیز که قبلا به گونه دیگری تحلیل میشد، در این مرحله به عنوان جلوهای از پدیده مورد نظر تلقی شده و علیه آن موضعگیری میشود. سپس یک فرهنگ بهرهبرداری از موقعیت بروز مینماید و صاحبان منافع مختلف از این پدیده برای اهداف اقتصادی با ایدئولوژیکی خود استفاده میکنند. به اعتقاد کوهن این حرکت رسانهها و نهادهای کنترل اجتماعی به جای سرکوب پدیده باعث ترویج و تقویت آن میگردد، لذا وی معتقد است که در فهم پدیدههایی اینچنین، تنها نباید به اصل پدیده توجه شود، بلکه واکنش جامعه نسبت به آن نیز باید بررسی گردد.
در این زمینه، ما تجربه دولتمردان و اربابان قدرت اتحاد جماهیر شوروی با خرده فرهنگ جوانان را پیشاروی داریم. آنان نسبت به این پدیده، از رهگذر به کارگیری گزارههایی نظیر «نشانههای نفوذ مخرب فرهنگ غربی»، «بیماری ذهنی» و «بیگانهشدن جوانان از ساختارهای رسمی» هشدار دادند. سپس در پس آشکار شدن میزان شدت پدیده گروههای غیررسمی بود که بخشهای مختلف جامعه به تبیین آن همت گماشتند. عدهای این گروهها را – به ویژه در مواردی که معادل غربی داشتند - به عنوان «قربانیان نفوذ غرب» معرفی کرده و ظهور آنها را نشانه غربزدگی و بورژوا شدن جوانان و فاصله گرفتن از روش برتر زندگی سوسیالیستی میدانستند. اما نتایج این نوع تعاریف و تدابیر، چیزی جز رویگردانی فزاینده جوانان از ساختارها و ارزشهای حکومتی، به ویژه در سالهای اجرای سیاستهای پرسترویکا و گلاسنوست، نبود.
در ایران امروز نیز، برای بسیاری از جوانان ایجاد لحظههای شادکامی، هنر بودن در زمان و مکان مناسب، پرسهزدنهای خیابانی، مزین کردن خود از سبکهای خیابانی (سبکهایی نظیر: هیپسترها، تدیبویها، بیتها، راکرها، رودبویها، مادها، سرفرها، هیپیها، پانکها، بیبویها، فلایگرلها، راگامافینها، متالها، هویمتالها) از جذابیت فزایندهای برخوردار شده است. این «جاذبیت فزاینده»، از یک سو ریشه در پدیدهای به نام «جهانی شدن جوانی» به عنوان یک ایده، به مثابه یک سبک و به عنوان یک محصول تجاری، (مستعمرهسازی فرهنگی) دارد و از جانب دیگر، ریشه در ناکارآمدی دستگاهها و نهادهای «فرهنگساز»، «الگوساز»،«هنجارساز» و «سبکپرداز» داخلی دارد. اما سامان گفتمانی سرشار از هراس اخلاقی که در پس «دیدن»، «شنیدن»، «نوشتن»، «گفتن» و «رفتارکردن» نخبگان ابزاری و رسمی جامعه ایرانی نهفته است، دیدن ضعفهای خود و شنیدن صداهای مخالف را تقریبا ناممکن و آنان را اسیر «فرافکنیها» و «دگرسازیها»و «دگربینیها»ی افراطی کرده است.
تنها راه رهایی از این پارادوکس، تلطیف چهره زمخت مدیریت فرهنگی جامعه است. در نخستین گام، مدیریت کلان جامعه به طور اعم و مدیریت فرهنگی جامعه به طور اخص، باید چشمان تهدیدبین و اذهان تهدیدساز خود را تلطیف کنند و از امنیتیسازی مقولاتی از این قبیل (سبکهای خیابانی) بپرهیزند. البته و صد البته این بدان معنا نیست که باید ناهنجاریهای نهفته در این پدیده را نادیده بگیرند و بیخیال همه این حرفها بشوند، بلکه بدین معنا است که عدسی چشمان و دریچه اذهان خود را به گونهای تنظیم نمایند که واقعیتها را آنگونه که هستند (در اندازه و قواره واقعی خود) مشاهده و فهم (و به تبع تدبیر) کنند. در دومین گام، باید به تلطیف دستگاهها و نهادهای تولیدکننده کالاهای فرهنگی، سبک و مد بیندیشند و بپذیرند که به تعبیر امام(ره) همراه با انقلاب، انقلابی ضد جمال (به نقل از صادق طباطبایی) هم حادث شد. لذا روحیه زیباشناختی و ذوق و قریحه سبک و مد، اساساً در بسیاری از مدیران فرهنگی بعد از انقلاب رشد نکرده و هر از چندگاهی زمختی خود را به رخ میکشد. آنگاه نیز که این قریحه به اصطلاح گل میکند، حاصلش جز امثال طرح «لباس ملی» نیست که آن هم فعلا نتوانسته از سطح یک «طرح» و یا یک «ایده» فراتر رود.
خلاصه کنم و نتیجه بگیرم: بیتردید، در جامعه امروز ایرانی،
1- برخی از سبکهای خیابانی و مدها نشان از نوعی آنومی اجتماعی و فرهنگی دارند.
2- این آنومی در سطحی از سطوح خود رادیکالیزه و سیاسی شده است.
3- این خصیصه (سیاسی شدن)بیش از آنکه ریشه در دستهای نهان خارجی داشته باشد (که البته دارد)، ریشه در تصمیمها و تدبیرهای نابهنگام و نامناسب مدیران عالی عرصه فرهنگ دارد.
4- با این اوصاف، باید پذیرفت که تدبیر این پدیده جز از رهگذر برداشتن شیشه کبود از جلوی چشمان و تلاش جدی برای تولید سبکها و مدهایی که در عین روز، جذاب و جوانپسند بودن، حامل ارزشها و هنجارهای دینی و فرهنگی این مرز و بوم باشند، ممکن نمیگردد.