ماهیت کودتای سوم اسفند
بدین ترتیب منشا اصلی کودتای سوم اسفند را باید در فعالیتهای گروهی از سرمایهسالاران بریتانیا دانست که گرانندگان آن عبارت بودند از برخی اعضای کابیه لوید جرج مثل لردادوین مونتاگ وزیر امور هندوستان، لرد چلمسفورد نایب السلطنه هندوستان، سروینستون چرچیل وزیر جنگ و منشی مخصوص نخستوزیر یعنی سرفیلیپ ساسون. از سویی سرهربرت ساموئل نخستین قیم فلسطین بعد از خاتمه جنگ اول جهانی و پسرعموی ادوین مونتاگ همسو با برخی از محافل خاص ایرانی به نوعی در این کودتا دخیل بود.
اینان بدون اطلاع وزیر امور خارجه وقت یعنی لردناتانیل جرج کرزن و با هماهنگی بعضی از اعضای سفارت بریتانیا در تهران، کودتایی را سازمان دادند که خشم وزیر را برانگیخت. ماهیت این کودتا چه بود؟
از دیرهنگام، حتی پیش از وقوع انقلاب مشروطه و البته پیش از کشف نفت در ایران، عدهای از انگلیسیها بر این باور بودند که این کشور باید به نوعی اداره شود تا به طور تمام عیار از نظر نظامی و سیاسی در مدار منافع بریتانیا واقع گردد و بتواند مرزهای شرقی کشور را که هم جوار با هندوستان بود صیانت نماید و از تهاجم نیروی ثالثی به این مرزها جلوگیری کند. با وقوع انقلاب روسیه، این سیاست بیش از پیش کانون توجه گروه یاد شده واقع شد. دراین هنگام دو سیاست منفک از هم - اما نه الزاما کاملا متمایز - در بریتانیا شکل گرفت: نماینده یک سوی این سیاست لرد کرزن وزیر امور خارجه بود که قرارداد وثوقالدوله را به ایران تحمیل کرد و نماینده دیگر آن کسانی بودند که کودتای سوم اسفند را به ملت ایران تحمیل کردند. فضای بعد از مشروطه بسیار تیره و تار بود. علت قضایا در این موضوع نهفته بود که توده ایرانیها درگیر در بحرانهایی شدند که ناخواسته به دام آن درغلتیدند، اما بحرانسازان داخلی همسو با محافل یاد شده به خوبی میدانستند چه میکنند و کشور را به سمت و سویی سوق میدهند. ظاهر موضوع این بود که انگلستان از استقرار دولت مسئول و حکومت مشروطه در ایران جانبداری میکند، حال آنکه باطن موضوع به شکلی دیگر بود: انگلیسیها از فرصت به دست آمده بعد از مشروطه ایران سود جستند تا حریف روسی خود را از صحنه تحولات کشور به کلی خارج سازند. از سویی اینان در صدد بودند تا دولتی وابسته به منافع امپراتوری بریتانیا را به قدرت رسانند تا هویت ملی ایران را به تاراج نهند و دوری جدید در تاریخ این کشور رقم زنند. یک سوی این سناریو تشکیل دولتی پادگانی در ایران بود که باید با پول ملت ایران منافع یاد شده را تضمین میکرد و روی دیگر آن تحقیر ایران و ایرانی بود. بنیاد ایدئولوژیک چنین حکومتی هم البته توجیه زور بر مبنای محقق ساختن عقاید مجعولی بود که باز هم آبخشور آن یا کمپانی هند شرقی بود و یا محافل خاص مقیم هند و همسو با سیاستهای یاد شده... این ایدئولوژی مجعول «باستان گرایی» نامیده میشود.
مسئلهای دیگر هم وجود داشت. سیاست انگلیسیها در دوره چهارده ساله بعد از مشروطه، بیثبات ساختن دولتهای ایران و دامن زدن بر بحرانهای عدیده اقتصادی و اجتماعی بود. ماهیت امر غیر از مسئله هندوستان، در وجود نفت ایران خلاصه میشد که کشف آن درس مصادف بود با ایام فترت مجلس اول و دوم؛ درست دو ماه بعد از کشف نفت، انگلیسیها به عنوان حمایت از مشروطه و به واقع صیانت از منافع نفتی جنوب ایران که در انحصار آنان قرار داشت، از لشکرکشی به تهران توسط اردوی گیلان و بختیاری دفاع کردند. ویژگی وضعیت بیثبات و هرج و مرج این بود که مردم و رهبران آنان از مبرمترین نیازها و مشکلات کشور ناآگاه میشدند.
خطر بلشویسم:
وقتی دولتهای ایران برای افزودن عایداتی هر چند ناچیز به بودجه اقتصاد ورشکسته کشور بر ذغال و روده حیوانات و نمک مالیات میبستند، توجه نمیکردند که در خوزستان نفت کشور به یغما میرود. انگلیس دامن زدن به بحرانها را به این منظور تشدید میکرد تاکسی به مهمترین مسئله کشور یعنی نفت توجهی نشان ندهد و البته همینطور هم شد؛ و این در شرایطی بود که این دولت برخی سیاستهای خود را در پوشش دروغین دفاع از مشروطه ایرن عملی میکرد. اما وقتی روسیه با انقلاب از صحنه رقابتهای داخلی ایران خارج شد، برای تسلط تمامعیار بر کشور بهانهای مناسبتر پیدا گردید: اگر انگلیسیها پای خود را از ایران بیرون کشند «بلشویسم» کشور را خواهد بلعید.
اگر در دوره مشروطه به دلیل حضور روسیه تزاری، سیاست بیثبات کردن کشور برای پیشبرد اهداف اقتصادی سرلوحه کار بریتانیا قرار داشت، اینک باید در غیاب رقیب، دولتی وابسته روی کار میآمد. این دولت وابسته لزوما میبایست متکی بر ارتشی متحدالشکل باشد که با قدرت نظامی و دولتی پادگانی اعمال حاکمیت نماید، در اینجا بود که ضرورت استقرار مرد قدرتمند را پیش کشیدند و گناه ناکامیها را به گردن مشروطهای افکندند که وجود خارجی نداشت.
بهانههای لازم هم مهیا بود. اینان جنبش میرزا کوچکخان جنگلی را شاهد مثال میآوردند، چرا که میرزا مانع از رفت و آمد انگلیسیها در منطقه شده آشکارا نوک تیز حملات خود را متوجه سیاستهای استعماری بریتانیا کرده بود.
درست در چنین شرایطی بود که قرارداد 1919 منعقد شد.
طبق قرارداد وثوقالدوله، دولت انگلیس هزینههای تشکیل ارتش متحدالشکل ایرانی را متقبل میگردید. به دید جوزف چمبرلین وزیر خزانهداری دولت لوید جرج، انگلستان که خود از جنگی جهانگیر خارج شده و اینک با بحرانهای عدیده مالی دست و پنجه نرم میکرد، نمیتوانست به طور مدت درازمدت این هزینهها را بر عهده گیرد. اما در عین حال ایران باید در مدار منافع انگلستان حفظ میشد. چرچیل وزیر جنگ هم خطاب به چمبرلین نوشت؛ از ریخت و پاش بودجه ارتش انگلستان به دلیل شرایط ایران و بینالنهرین ناراحت است و باید برای تقلیل این هزینهها راهی پیدا کرد. آنچه بیش از همه در کنار مسئله هند خواب دیوانسالاران بریتانیا را آشفته میساخت، نفت ایران بود.
وزارت دریاداری به سراحت خاطرنشان میساخت که نفت ایران مهمترین منبع تهیه سوخت ناوگان نیروی دریایی انگلستان است. به تصریح دریاداری غیر از نفت جنوب، منابع دست نخورده دیگری در ایران وجود داشت که انگلیس باید بر آنها تسلط مییافت؛ یکی از این منابع در نواحی شمالی ایران واقع بود که دریاداری حتی حاضر بود به قیمت اعزام نیروی نظامی آن را تحت تسلط خود درآرد. اما با وجود قوای میرزا کوچک خان این سناریو به رویا شباهت داشت. در اینجا بود که سناریوی دیگری شکل گرفت: کارمندان محلی سفارت انگلستان در تهران، توصیه کردند انگلستان باید از الیگاریشی قاجار که حاکم بر ایران است، فاصله گیرد تا اعتماد برخی از محافل داخلی این کشور را به خود جلب نماید. بنابراین نورمن وزیر مختار جدید انگلستان تصمیم گرفت نخستوزیر وقت یعنی میرزا حسن خان وثوقالدوله را به رغم حمایت شخص کرزن از او، سرنگون سازد. تصمیم بعدی این بود که بین صفوف جنگلیها اختلاف افکنند. این ماموریت بر عهده سردار فاخر حکمت نهاده شده؛ حکمت از این ماموریت پیروز خارج شد. از آن سوی تصمیم بر این گرفته شد تا جنبش شیخ محمد خیابانی در آذربایجان را که صبغهای کاملا انگلیسی داشت در هم فروپاشانند راه حل قضیه بسیار آسان بود: باید تبلیغ میشد این افراد از مرام و مسلک بلشویسم حمایت میکنند.
عدهای از مامورین بومی انگلیسیها در گیلان این رسالت، یعنی ایجاد شکاف در صفوف جنگلیها را عهدهدار شدند. اندکی بعد از اختلاف افکنی سردار فاخر حکمت و دسیسههای بریتانیا،به روایت یحیی دولت آبادی نویسنده کتاب «حیات یحیی» خانههای مردم به تاراج رفت؛ اموال متمولین و ملاکین مصادره یا به آتش کشیده شد؛ به عنوان کمونیسم جان و مال و ناموس مردم مورد هجوم واقع شد نهاد خانواده مورد حمله واقع شد و خلاصه اینکه فضایی از رعب و وحشت شکل گرفت تا ضرورت استقرار امنیت و حفظ نظم را با اتکای به یک دیکتاتور موجه سازند؛ و این تحولات البته باعث انزوای کوچکخان گردید. این در حالی بود که میرزا از سوی دولت جدید التاسیس شوروی هم مهری نمیدید. به واقع او آمادگی داشت بعد از مدتی تجربه همکاری سست بنیان، راه نفوذ بلشویکها را هم در شمال کشور مسدود سازد. از سویی از مدتها قبل عنوان میشد قرارداد 1919 را که باعث نفرت ایرانیان از انگلستان شده بود باید ملغی ساخت؛ مضافا اینکه که این قرارداد بهانهای برای تبلیغات ضدانگلیسی در ایران شده بود.
دو چهره حقیر و بیسروپا!
در این مقطع، استراتژی انگلیسیها این بود که اگر شوروی شمال ایران را به اشغال خود در آورد، آنها با حمایت از شیخ خزعل و والی پشتکوه، پیمانی برای حفظ موجودیت خود و صیانت از منابع نفتی خوزستان منعقد سازند. اما نهایت آرزوی آنان استقرار دولتی بود که کاملا در خدمت منافع امپراتوری باشد؛ با پول مردم ایران منابع نفتی را که انگلیس متعلق به خود میدانست حفاظ نماید و البته مانع بهانهجویی شوروی برای اعمال نفوذ در کشور شود. راه حل موضوع به طور کلی در یک سیاست خلاصه میشد: استقرار دولتی دست نشانده با اتکا به قدرت نظامی برای حفظ منافع آنان در ایران. برای این منظور یک روزنامهنگار به قول خودشان «بیسروپا» را نامزد کردند و او هم کسی جز ضیاءالدین طباطبایی نبود.
سید ضیاء جوانی جاهطلب بود که تلاش میکرد خود را به راس هرم قدرت نزدیک سازد، اما اعیان و اشراف ایران به دیده تحقیر در او مینگریستند. احمدشاه به شدت از وی متنفر بود و او را روزنامه نگاری حقیر اما بیمبالات میدانست که تازه به دوران رسیده است. رضاخان همکار اصلی سیدضیاء در کودتا، از او هم حقیرتر بود. به دید وابسته نظامی بریتانیا، رضاخان با اینکه از نفوذ زیادی در سربازان خود برخوردار بود، اما فردی بیسواد و فاقد دانش نظامی حتی متعارف ارزیابی گردید. بااین وصف نورمن قصد داشت این قزاق بیسواد را وارث نامشروع مشروطه ایران کند.
وارث نامشروع مشروطه
برای این اقدام، نیروی قزاق تحت فرماندهی رضاخان از حمایت مالی بانک شاهنشاهی، مهمترین ابزار تسلط سرمایه مالی بانک شاهنشاهی، مهمترین ابزار تسلط سرمایه مالی انگلستان بر ایران و نماینده الیگارشی مالی بریتانیا در این گوشه دنیا برخوردار گردید. در اهمیت موضوع همین بس، که این بانک شعبهای مهم در رشت داشت. بانک شاهنشاهی به مثابه نمادی از تسلط سرمایه مالی بریتانیا بر ایران به هنگام جنبش میرزا کوچک خان، یکی از نخستین اهداف حملات جنبش جنگلیها بود. بعد هم با پول بانک شاهی و دسیسههای ریز و درشت به منظور اختلاف افکنی در صفوف جنگلیها بود که رضاخان موفق شد کوچک خان و نیورهای همراه او را شکست دهد. این پیروزیها بعد از کودتا انجام شد و انگلیسیها آن را ضربهای خرد کننده بر شورویها تلقی کردند، اما به واقع ضربه اصلی را بر یکی از مهمترین جنبشهای اسلامی وارد کردند. از این به بعد رضاخان بیش از پیش کانون توجه محافل انگلیسی واقع شد. به بانک شاهنشاهی اجازه داده شد وامی دراختیار او قرار دهد، زیرا به زعم آنان وی مانع از این شده بود تا تبلیغات کمونیستی در ایران به جایی برسد؛ هیاهوی بیهودهای که خود عامدانه به آن دامن میزدند تا اذهان را از مسئله اصلی یعنی استقرار دولت دست نشانده منصرف سازند.
دراینجا بود که نقشههای لازم برای مضمحل ساختن حکومت قاجار بیش از پیش سرلوحه کار قرارگرفت. رضاخان توانسته بود قوای قزاق خود را ابزار سرکوب مردم ایران و تضمین سرمایهگذاری بانک شاهنشاهی و شرکت نفت انگلیس و ایران سازد. نیرویی که او تشکیل داد، قادر نبود با هیچ دشمن خارجی مقابله نماید، کما اینکه سالها بعد ارتش او به هنگام هجوم متفقین به ایران، حتی بدون شلیک گلولهای دود شد و به هوا رفت. اساسا قوای تحت فرماندهی او برای این منظور خلق نشده بود. این ارتش برای آن شکل گرفته بود تا ثبات داخلی را به منظور تامین سرمایهگذاریهای بلند مدت نفتی انگلیس فراهم سازد. یک ضلع کودتای رضاخان مسئله نفت، ضلع دیگر آن دولتی نظامی با اتکای به قوه قهریه و ضلع سوم آن سرکوب مردم بود. در این مسیر رضاخان تلاش کرد نهادی را سرکوب کند که همیشه در مواقع ضروری از تمامیت ارضی کشور حمایت میکرد و با احکام جهاد خود راه تسلط بیگانگان بر شئونات کشور را مسدود میساخت. این خیانت بارزترین اقدام رضاخان بود. او نیرویی را که قدرت فزایندهای در هدایت مردم برای حفظ تمایمت ارضی کشور داشت، از میدان بیرون راند و نتوانست به جای آن هیچ نهادی را جایگزین سازد. به طوری که وقتی جنگ دوم جهانی شکل گرفت و قدرتهای بزرگ باز هم بیطرفی ایران را نادیده گرفتند و به این کشور لشکرکشی گردند، ارتش پوشالی او زودتر از همه سپر انداخت و فرار را بر قرار ترجیح داد. اگر سازمان روحانیت دست نخورده بود از صحنه تصمیمگیری حذف نشده بودند، چه بسا میشد بار دیگر مثل زمان شورش بر امتیاز نامه رویتر، جنبش ضدرژیم و انقلاب مشروطیت مردم را به میان کشاند. اما همان سیاست خائنامه دوره مشروطه که عامدانه و با اهدافی از پیش تعیین شده، میخواست اینان را از صحنه خارج سازد دیگر بار باعث منزوی شدن این قشر مهم اجتماعی شده بود.
در این دوره بود که انگلیسیها از رضاخان، این قزاق بیسواد، بیسمارک و میجی و پطرکبیر ساختند، او را تا حد نادر شاه افشار ارتقا دادند، شعرا درمدحش شعر سرودند، خوانندگانی مثل عارف قزوینی به افتخارش کنسرت دادند و تصنیف مرغ سحر اجرا کردند و نسل دوم روشنفکران بعد از مشروطه مثل علی اکبر خان داور، علی دشتی و امثالهم زمینههای ایدئولوژیک استقرار او بر سریر سلطنت را مهیا ساختند. اینان از ضرورت «استبداد منور» سخن به میان آوردند، مشروطه و شعارهای آن را به باد سخره گرفتند، تجدید ایران را در گروه تسلط دیکتاتوری دانستند تا مردم را «به زور توسری» اروپایی کند، روزنامههایی مثل مرد آزاد، نامه فرنگستان و شفق سرخ راه را برای فراگیر شدن این تفکر فراهم ساختند؛ مردم را ترساندند که اگر رضاخان برود غول کمونیسم ایران را خواهد بلعید و آنگاه دیگر نه نظم باقی خواهد ماند، نه امنیت و نه مذهب. عملا از درون این اندیشه نظریه دیکتاتور زورمند مرتجع زاده شد که کاملا با سناریوی انگلیسیها سنخیت داشت.
این گرایش البته ریشهای پا برجا در خارج از کشور داشت. در انگلستان چمبرلین وزیر خزانهداری و ستایشگر موسولینی، همیشه میگفت اگر بنا باشد بین هرج و مرج و دیکتاتوری یکی را انتخاب کند، این انتخاب قطعا دیکتاتوری خواهد بود؛ اما وی نگفت در مورد ایران این سیاستهای رسمی و غیررسمی انگلستان بود که باعث هرج و مرج به ویژه در دوره بعد از مشروطه شد و این همه برای آن صورت گرفت تا ضرورت استقرار دیکتاتوری در کشور را توجیه نمایند. در ایران وزیر مختار وقت انگلستان بعد از کودتا، یعنی سرپرستی لورن ویژگیهای موسولینی را در رضاخان میدید و طرفه آنکه مطبوعات طرفدار سردار سپه همزمان به این توهم دامن میزدند.
تحسین آمریکاییها
آمریکاییها هم به کودتا با دیده تحسین نگریستند، به نظر آنان انگلستان با سیاستهای خود در ایران میتوانست محیطی مساعد برای سرمایهگذاری کشورهای غربی بگشاید و ثبات و امنیت سرمایه را تضمین نماید. آمریکا تلاش میکرد از فضای به دست آمده برای گسترش و نفوذ خود در ایران بهرهبرداری کند و به سیاست کلی خود که توسعهطلبی با هزینههای کم بود جامعه عمل بپوشاند، اما این امر تا زمانی که رضاخان بر اریکه قدرت تکیه زده بود میسر نشد و اقدامات او نشان داد که تحلیل آمریکاییها تا چه میزان کودکانه و سادهانگارانه است. به این شکل که حکومتی بیریشه را بر مردم ایران تحمیل کردند مقدرات امور مردم را به دست مردی سپردند که با تحقیر و سرکوب مردم، برنامههای خود را عملی ساخت و روزکارزار از میدان گریخت و کشور را به بیگانه سپرد. مردی که در برابر مردم خود گرد نفرازی میکرد، با کوچکترین ضربه در برابر بیگانه سپر انداخت. این بود سرنوشت موسولینی بناپارت، پطر کبیر، میجی و بیسمارک تحمیل شده به ملت ایران. این حادثه نشان داد که پوتین نادرشاه تا چه اندازه برای پای رضاخان گشاد است!