تاریخ انتشار : ۲۶ اسفند ۱۳۸۸ - ۱۲:۵۶  ، 
کد خبر : ۱۳۹۹۸۹

بازبینی چپ ایرانی


احمد شایگان
من از شهریورماه سال 1338 تا دی ماه سال 1357 در آمریکا بودم و بعد از آن به ایران آمدم. در خارج از کشور در جبهه ملی فعالیت می‌کردم. سه سال قبل از انقلاب در جبهه ملی خارج از کشور (به خصوص بخش خاورمیانه) گروه اتحاد کمونیستی تشکیل شد. پس از 22 بهمن 1357، با تغییراتی در اعضا، این گروه در ایران به سازمان وحدت کمونیستی تغییر نام داد. این سازمان تا سال 1369 در ایران فعالیت داشت. نشریه این سازمان «رهایی» بود، که از سال 57 تا سال 69 منتشر شد. البته جزوات متعدد دیگری هم این سازمان منتشر کرده است که بخش عمده آن بحث‌های نظری است. در سال 1369 فعالین این سازمان دستگیر شدند و فعالیت آن متوقف شد.
ایجاد این سازمان محصول فعالیت عده‌ای از اعضای جبهه ملی خارج از کشور بود که در سالهای 1349 و 1350 به خاورمیانه رفتند و جبهه ملی در خاورمیانه را تاسیس کردند. هدف آنها این بود که امکاناتی فراهم کنند تا مبارزه را به داخل ایران انتقال دهند. ارگان جبهه ملی در خاورمیانه باختر امروز (دوره چهارم) بود. پس از مدت کوتاهی از تشکیل جبهه در خاورمیانه واقعه سیاهکل روی داد.
اعضای جبهه، که بعدها به گروه «ستاره» معروف شدند، با بعضی از افراد فدایی و مجاهد مرتبط شدند و اعلامیه‌های چریک‌ها و مجاهدین را در باختر امروز منتشر می‌کردند. همچنین بعضی از نشریات و جزوات چریک‌ها را نیز تکثیر می‌کردند. اعتقاد آنها بر این بود که مبارزه مسلحانه جو رکود و خمودگی در جنبش مردم ایران و قدر قدرتی حکومت شاه را می‌شکند، اصطلاحاً قدرت مطلق و مردم را به مبارزه تشویق می‌کند. (نظریه امیر پرویز پویان)
نقد نظر
در ابتدا از لحاظ فکری با فدایی‌ها مشکل خاصی نبود، ولی پس از کشته شدن نسل اول چریک‌ها در سال 1350، ارتباط گروه با چریک‌ها قطع شد. در سال 1352 ارتباط دوباره برقرار شد و تا سال 1355 این ارتباط ادامه داشت. طی این سه سال بین سازمان چریک‌های فدایی و گروه ستاره نوشته‌هایی رد و بدل شد. این نوشته‌ها درباره مسائل نظری و ایدئولوژیک بود و این فرآیند به «پروسه تجانس» معروف شد. در ارگان چریک‌ها به نام «نبرد خلق» به تدریج مسائلی مطرح می‌شد که لزوم بحث متقابل را ایجاب می‌کرد؛ مثلاً مطلبی در تجلیل از استالین و مائوتسه تونگ به عنوان رهبر کبیر پرولتاریای جهان، که مورد نظر گروه ستاره نبود.
پس از سه سال بحث حضوری و نوشتاری، گروه ستاره به این نتیجه رسید که از نظر فکری با سازمان چریک‌ها تفاهم ندارد و نمی‌تواند در آن سازمان ادغام شود. چریک‌ها نظریات استالین و مائو را قبول داشتند. گروه ستاره اندیشه مائو را در چارچوب یک انقلاب دهقانی می‌دید و آن را به عنوان یک نظریه مدرن ارزیابی نمی‌کرد. همچنین نظر گروه این بود که استالین به شکلی مکانیکی و نه دیالکتیکی، به مسائل انقلاب می‌اندیشد و توانایی بررسی واقعیات اجتماعی امروزه و گذشته را ندارد.
در دوران استالین، اجازه بحث و تعمق در بسیاری از مفاهیم نظری وجود نداشت و با مخالفین برخورد نادرست و غیرعقلانی می‌شد. در دوران حکومت استالین بسیاری از کسانی را از بین برد که در انقلاب روسیه نقش داشتند و به انقلاب خدمت کرده بودند. این مسائل امروز تا حدودی بر همه روشن شده است، ولی در آن زمان مورد قبول بسیاری از سازمان‌های چپ نبود.
مرحله انقلاب
درباره مرحله انقلاب نیز اختلاف‌نظر وجود داشت. گروه مرحله انقلاب را سوسیالیستی می‌دانست، ولی سازمان آن را انقلابی دموکراتیک ارزیابی می‌کرد. بعد از 22 بهمن 1357 این اختلاف نظر با راه کارگر هم وجود داشت. راه کارگر حاضر نشد درباره استالین و مرحله انقلاب موضعی دقیق بگیرد. در هر صورت گروه در سال 1355 تصمیم به فعالیت مستقل خود گرفت و پایان پروسه تجانس با چریک‌ها را اعلام کرد و همان طور که در اول این مصاحبه ذکر کردم به نام گروه اتحاد کمونیستی اعلام وجود کرد. گروه پس از 22 بهمن 57 به ایران منتقل شد و با تغییراتی در اعضا به نام سازمان وحدت کمونیستی شروع به فعالیت کرد.
درباره مسائل نظری اجازه می‌خواهم که نظریات خودم را طرح کنم. بعضی از نظریات را سازمان وحدت قبول داشت. من معتقدم که وجود حزب نباید نفی شود، وی حزب در مقابل طبقه نباید قرار گیرد و به جای طبقه نباید عمل کند. رسالت حزب در بردن آگاهی به درون طبقه است. حزب نباید به نیابت از طبقه تصمیم بگیرد و یا عمل کند. حزب باید به آزادی‌های اجتماعی پایبند باشد. حزب باید به دموکراسی پایبند باشد. البته به آن نوع دموکراسی باید پایبند باشد که منافع مردمان را، چه مادی و چه معنوی، تضمین می‌کند.
دموکراسی مردمی نه تنها از لحاظ کمی، بلکه از لحاظ کیفی نیز به منافع مردم چه اقلیت و چه اکثریت توجه دارد. این دموکراسی با دموکراسی بورژوازی تفاوت دارد. در تاریخ عقاید بسیاری که در اقلیت محض بودند، نه تنها حقانیت خود را با گذشت زمان ثابت کرده‌اند بلکه گاهی در رشد جهشی تمدن و علم نقش تعیین‌کننده‌ای داشته‌اند.
سازماندهی
مفهوم دیگری که مورد سوال قرار دارد سانترالیسم دموکراتیک است. سانترالیسم دموکراتیک از لحاظ نظری اساس تشکیلات سنتی سازمان‌های چپ بوده است و می‌توان گفت که بسیاری از جریانات مارکسیستی در ایران آن را قبول داشته‌اند. من معتقدم نباید اجازه داد که حزب به جای طبقه عمل کند. سانترالیسم دموکراتیک به مرکزیت حزب اجازه می‌دهد که نقش اعضای ساده حزب را بی‌رنگ کند و به سرکوب افکار و ایده‌ها در درون طبقه بپردازد. به این صورت حزب می‌تواند مانع رشد آگاهی طبقه شود.
از لحاظ تشکیلاتی باید ابزاری ابداع کرد تا از سرکوب افکار در درون حزب و درون طبقه جلوگیری کرد. گفتن اینکه مرکزیت درون حزب نباید افکار را در درون حزب سرکوب کند و حزب نباید نقش طبقه را کمرنگ کند، به خودی خود کافی نیست! باید ابزاری ابداع کرد که حزب نتواند در مقابل طبقه قرار گیرد.
به طور مثال، مرکزیت حزب می‌تواند در حد یک کمیته هماهنگ‌کننده باشد. چنین ارگانی مجبور نیست که یک نظر واحد را تبلیغ کند. لازم نیست که حزب به عنوان یک جریان یکپارچه در مسائل اجتماعی نظر دهد. مهم این است که نظریات موجود درون حزب، هر تعداد که باشند، به درون طبقه برده شود. افراد طبقه باید بین نظریات موجود بتوانند انتخاب کنند. اگر اعضای طبقه نتوانند انتخاب کنند، باید گفت که آگاهی به درون طبقه برده نشده است. در نظریه مارکسیستی این طبقه است که انقلاب می‌کند و ابزار طبقه شوراهای کارگری در این انقلاب است و حزب نباید نقش شوراها را کمرنگ کند. کسب قدرت سیاسی باید توسط ارگان‌هایی باشد که متعلق به شوراها است.
اگرچه سازمان وحدت رشد کمی قابل ملاحظه‌ای در ایران نداشت، ولی در مباحث نظری شرکت چشمگیری داشت. سازمان بزرگی نبود. بعد از سرکوب چپ در ایران و فروپاشی شوروی بحث‌هایی که این سازمان قبل از منحل شدنش داشت، مورد توجه بسیاری از افراد چپ قرار گرفت. البته این توهم نباید وجود داشته باشد که اگر روزگاری چپ در ایران رشد کند، همان بحث‌های گذشته دوباره طرح نخواهد شد و دوباره سازمان‌های استالینی و مائوئیستی در ایران شکل نخواهد گرفت.
در کشورهایی مانند ایران به دلیل عقب‌ماندگی جامعه، بستر رشد دیدگاه‌های استالینی فراهم است. در جوامعی که به رغم رشد سرمایه‌داری، بقایای فرهنگ عشیره‌ای و دهفانی هنوز در جامعه باقی مانده است، این چنین نظریه‌هایی جذابیت خاص خود را دارند.
یکی از مباحث موردجدل درانقلاب روسیه رشد سرمایه‌داری در روسیه بود. در آن زمان، نوعی فرهنگ پیش سرمایه‌داری بر بدنه جامعه روسیه مسلط بود و روشنفکران به راحتی نمی‌توانستند قبول کنند که روسیه جامعه‌ای سرمایه داری است. در پاسخ به این نظریات، لنین کتابی درباره رشد سرمایه‌داری در روسیه نوشت که در آن ثابت می‌کرد جامعه روسیه سرمایه‌داری است. ولی انقلاب روسیه با همه زبدگی رهبرانی مانند رزالوکزامبورگ، لنین، تروتسکی، پلخانف و متفکران بزرگ دیگر، به خاطر عدم رشد کافی سرمایه نتوانست حکومتی ایجاد کند که در مقابل سرمایه جهانی دوام بیاورد و پس از بیش از نیم قرن به فروپاشی انجامید.
البته دراین مختصر بحث در علل فروپاشی روسیه ممکن نیست. ولی می‌توان گفت که یکی از علل شکست آن همان عقب‌ماندگی فرهنگی جامعه روسیه بوده است. حکومت شوروی سعی فراوانی کرد که مسکن و کار را برای همه تامین کند. ولی مردم روسیه سطح زندگی خود و عدم آزادی خود را با جوامع سرمایه‌داری مقایسه می‌کردند و از عقب‌ماندگی خود خشنود نبودند. البته نمی‌خواهم به کوشش‌های فراوانی اردوی سرمایه در بیراهه کشاندن حکومت شوروی کم بها دهم.
مشکل چپ ایران
نظریات چپ در جهان، که عمدتاً تحت تاثیر انقلاب شوروی و چین بود، این عقب‌ماندگی را با خود حمل می‌کرد. چپ ایران به طور کلی از دو جریان تشکیل می‌شد و هنوز هم این دو جریان در بقایای چپ ایران موجودند: یکی جریان مدافع شوروی بود که اعتقاد داشت شوروی سابق به دوران سوسیالیسم رسیده بود و جریان دیگر مدافع نظریات مائو (بخشی هم مدافع نظریات انور خوجه) بود که شوروی را سوسیال امپریالیست می‌پنداشت. هیچ یک از این دو مورد قبول نمی‌توانست باشد. به نظر می‌رسید که مالکیت خصوصی تا حد زیادی در شوروی از بین رفته، ولی در واقع سرمایه در تملک دولت درآمده بود.
جامعه شوروی تا حدودی خصوصیت سرمایه دولتی را از خود نشان می‌داد، گرچه هنوز هم نمی‌توانم به تاکید وجود سرمایه‌داری دولتی را در شوروی سابق مدعی شوم. شوروی جامعه‌ای بود که در آن حزب، دولت را تعیین می‌کرد و به نام طبقه کارگر حکومت می‌کرد. و این در زمانی بود که طبقه از خودآگاهی لازم برای کنترل حکومت محروم بود. به همین دلیل دولت نمی‌توانست، بنا به نظریه‌های مارکس، به تدریج محو شود و به یک جامعه بی‌طبقه برسد. برعکس دولت خود را باز تولید می‌کرد و هر روز بیشتر از روز قبل در تقابل با طبقه کارگر قرار می‌گرفت. به هر صورت سرمایه‌داری در شوروی را نمی‌توان سرمایه‌داری پیشرفته‌ای دانست.
در شوروی ابزارهای تولید تا حدود چشمگیری عقب‌مانده بودند. ما در شوروی شاهد تناقضات مشهودی در پیشرفت تکنولوژی بودیم. در بعضی از رشته‌ها مانند فناوری فضا شوروی بسیار پیشرفته بود، ولی در بسیاری از فناوری‌های دیگر در سطح عقب‌مانده‌ای باقی مانده بود. به نظر من رسالت حزب این نیست که دولت را در دست داشته باشد. رسالت حزب بردن آگاهی به درون طبقه است و این طبقه آگاه است که باید دولت را در دست داشته باشد. دولت باید توسط شوراهایی تشکیل شود که انتخاب شده‌اند و از طبقه الهام می‌گیرند. شوراهای مستقل از حزب، به عنوان دموکراسی پایه عمل می‌کنند. شوروی به طور اسمی حکومت شوراها بود. حزب اعضای شوراها را تعیین می‌کرد و در نتیجه اعضای شوراها نماینده طبقه نبودند.
تحلیل طبقاتی
درباره ساختار طبقاتی ایران نیز اعتقاد من بر این است که بورژوازی ملی در ایران وجود ندارد. بورژوازی ایران یک بورژوازی وابسته به سرمایه جهانی است که یا در سرمایه جهانی ادغام شده یا وابسته به آن است. ادغام و جهانی شدن سرمایه به سرمایه‌های ملی اجازه زیستن نمی‌دهد. اگر یک سرمایه‌دار در مقابل سرمایه‌داری جهانی قد علم کند، بسیار زود سرمایه به نزد سرمایه‌داری می‌رود که با سرمایه‌داری جهانی تقابلی ندارد. سرمایه‌داری در ایران به طور عمده به سرمایه‌داری تجاری محدود می‌شود که به طور طبیعی به سرمایه جهانی شدن وابسته است. تولید در ایران بسیار محدود است و حکومت پشتیبان سرمایه‌داری صنعتی نیست.
بسیاری نیازهای اولیه جامعه از طریق واردات و تجارت تامین می شود. بسیاری از صنایع داخلی در معرض ورشکستگی دائم قرار دارند. بیشترین انباشت ثروت در ایران از طریق تجارت و بورس بازی به خصوص در زمین و مسکن شکل می‌گیرد. تجارت هم خود بر اساس درآمدی است که حاصل از منابع نفت است.
درآمد نفت مهمترین و شاید تنها درآمد قابل ملاحظه جامعه ما است. بخشی از این درآمد به شکل‌های مختلف تلف می‌شود و بخشی از آن هم به دست عده‌ای معدود می‌رسد که یا به خارج از کشور منتقل می‌شود و یا با آن به تجارت و به انباشت سرمایه می‌پردازند. چون درآمد نفت در دست دولت است، دولت بزرگترین سرمایه‌دار ایران است. بوروکراسی دولتی باعث می‌شود که از این درآمد عده‌ای قلیل که در مسند امور قرار گرفته‌اند بتوانند بیشترین سوءاستفاده را بکنند. بخش عمده بانک‌های ایران (و تا چندی پیش همه بانک‌ها) دولتی‌اند.
امروز بحث درباره طبقه، حزب، و تشکیلات مورد توجه روشنفکران چپ قرار دارد. پس از آنکه انقلاب‌های ضدسرمایه در اروپا با شکست روبه‌رو شد، در دهه 1960 مکتب فرانکفورت اعلام وجود کرد و به تجدیدنظر درباره این مفاهیم پرداخت. البته هدف این بود بتواند مفاهیم مارکسیستی را با شرایط روز منطبق کند. برای جنبش چپ از این مکتب دستاوردهای فراوانی حاصل شد. ولی از درون این جنبش جریانی به نام «پست مدرن» پا به عرصه وجود گذاشت که معتقد بود «روایت‌های کلان» بی‌کفایتی خود را در حل معضلات جامعه ثابت کرده است و نباید به دنبال روایت‌های کلان بود.
پست‌مدرن‌ها مخالف هرگونه مکتب سیاسی‌اند و معتقدند که ایده طبقه و انقلاب و غیره با واقعیات مادی در تضاد بوده و منطقاً منسوخ است و بسیاری از آنها چیزی به نام علوم سیاسی نمی‌شناسند. آنها ایده طبقه را یک روایت کلان می‌دانند. البته بسیاری از پست‌مدرن‌ها خود را چپ می‌دانند. به نظر می‌رسد که این بحث‌ها نیز حاصل عدم موفقیت‌های چپ بوده است و بیشتر به یاوه‌های قرن بیستم و یکم شباهت دارد. این دیدگاه نظریه سیاسی ـ اجتماعی مورد قبولی نیست چون در عمل حرف مشخص برای گرفتن ندارد و درچارچوب‌های دنیای آکادمیک محبوس باقی مانده است.
مارکسیست‌ها می‌گویند که عالی‌ترین مرحله مدرنیسم، مارکسیسم است. در ایران با فقدان مدرنیسم (یا رشد ناکافی آن) روبه‌رو بوده‌ایم. به همین دلیل مارکسیسم در ایران عقب‌مانده بوده است. با این وجود من معتقدم که از ایده‌های چپ نو باید بهره گرفت. فروپاشی شوروی نشان داد که چپ باید در چارچوب ضدسرمایه به ایده‌های جدید توجه داشته باشیم. من معتقدم که اگر مخالف سرمایه‌داری هستیم، باید به دنیای نو روی بیاوریم و دغدغه‌های ما باید رشد آگاهی طبقه و اعتلای فرهنگ طبقاتی درجامعه باشد.
باید اهمیت دموکراسی و آزادی را به درون مردم برد و تفاوت دموکراسی و آزادی به روایت سرمایه‌داری را با دموکراسی مردمی بلیغ کرد. چپ در آینده نقش تعیین‌کننده‌ای در جامعه ما بازی خواهد کرد. اگر به مشکلات روزمره جامعه نگاه کنیم چندان مشکل نخواهد بود که ببینیم ایده‌های راست، یعنی نظرگاه طرفداران سرمایه تا چه حد مسئول وخامت جامعه امروز ما است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات