به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در چهار بخش منتشر میشود. (بخش سوم)
فصل سیویکم
در سال 1341 بود که از سیاوش کسرایی دفتر شعری به نام خون سیاوش منتشر کردم. این کتاب در میان مردم کتابخوان، بویژه جوانان شعردوست، وجههای فوقالعاده یافت... پس از وقایع 28 مرداد مدتی زندانی شد. بعد از انقلاب و پس از بازداشت رهبران حزب توده از کشور گریخت؛ مدتی در افغانستان بود؛ سپس به مسکو رفت، و از مشاهده سوسیالیسم روسی سرخورده شد... با مشقات بسیار به اتریش رفت و پناهنده شد. در آنجا بود که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، و متأسفانه در سال 1374 در شهر وین درگذشت... عدهای از دوستان و اقوام او در مسجد حجهابنالحسن برایش مراسم ختمی برگذار کرده بودند و من هم به آن مجلس رفتم. مرحوم دکتر رضا ثقفی برادر گرامی همسر محترم حضرت امام نیز در مجلس حضور داشت، هنگامی که قاری مشغول تلاوت قرآن بود، عدهای به سالن ختم وارد شدند... مردم که از این گروه خبرهای بدی شنیده بودند مجلس ختم را به حال فرار ترک کردند. همراهان جوانک هم به هر کسی که میرسیدند یک سیلی یا مشت و لگدی به سویش میپراندند...(صص2-741)
مرحوم عبدالرحمن سیفآزاد در زمان رضاشاه امتیاز مجلهای را به نام ایران باستان گرفته بود که نشریهای بود مصور... او از طرفداران جدی رضاشاه و حکومت آلمان نازی بود... همه کسانی که با انگلیسیها بد بودند و طرفدار آلمان، مجله او را دوست داشتند و میخریدند و من خودم که در آن سالها (قبل از 1320) کارگر جوانی بودم تمام شمارههای آن را میخریدم و جلد میکردم و از خواندنش لذت میبردم...(ص748)
به طوری که میگفت در جنگ بینالملل اول در بیرون شهر شاهرود کاروانسرایی داشته و در آن شهر به خرید و فروش لباس و سلاح گرم و سرد مشغول میشود؛ ...هنگامی که شمال و جنوب ایران در اشغال ارتشهای روسیه تزاری و انگلیس بوده او کمکهای زیادی به پناهندگان آلمانی و اتریشی که با فرار از مرزهای روسیه به ایران میآمدند میکرده است. کمکهای او به این سربازان و افسران تا آنجا میرسد که از طرف فرماندهِ نیروهای متحد یعنی آلمان و اتریش و عثمانی مفتخر به دریافت نشان درجه دو صلیب آهنین میشود. هنگام اشغال ایران در زمان جنگ بینالملل دوم مأمورین انگلیس او را بازداشت و به هندوستان تبعید میکنند و هفت سال در زندان نگهش میدارند.(ص750)
در سال 1342 توسط آقای ابراهیم یونسی با آقای روحالله عباسی آشنا شدم که او هم جزو افسران حزب توده محکوم به حبس ابد شده و پس از چند سالی آزاد شده بود. در آن سال از آقای روحالله عباسی ترجمه کتاب جهانی که من میشناسم اثر برتراند راسل را منتشر کردم.(ص753)
(ذبیحالله منصوری) از اوایل دهه 40 همیشه در مجله خواندنیها با امیرانی کار میکرد و اغلب آثاری که ترجمه میکرد به صورت پاورقی در آن مجله چاپ میشد و آقای امیرانی پول ترجمه را صفحهای به او میپرداخت و صاحب امتیاز کتاب میشد و به این طریق حق داشت کتاب را به هر ناشری که دلش بخواهد در مقابل دریافت حقالتألیف واگذار کند... کتاب شاه جنگ ایرانیان بعدها برایم دردسرساز شد... کتاب را به پیوست نامهای مختصراً به توصیف کتاب و ستایش از وطندوستی و شجاعت سربازان ایرانی و تقاضای اینکه با بخشنامهای مطالعه این کتاب را به کارمندان و افراد زیر نظر خود توصیه کنند برای وزرا و مدیرکلهای وزارتخانهها و رؤسای ستاد ارتش و وزارت جنگ و فرماندهان ارتش فرستادم... سالها گذشت، انقلاب شد، و این نامهها شد سند اتهام من، و باز دست بر پشت دست کوبیدن، که من با تیمسارها و طاغوتیهای مملکت ارتباط داشتهام و در تحکیم رژیم شاهنشاهی کوشیدهام.(صص8-757)
در سال 1342 کمیسیون ملی یونسکو در ایران اعلام کرد که به کتابهای ادبی و تحقیقی و علمی و عملی جوایزی خواهد داد. من چند عنوان از کتابهایی را که در آن سال چاپ کرده بودم به دبیرخانه کمیسیون فرستادم. مدتی بعد در سال 1343 اعلام کردند که سه کتاب از انتشارات امیرکبیر برنده جایزه شده است: روش نوین باغداری تألیف آقای داود طراح، مقدمهای بر رستم و اسفندیار نوشته آقای شاهرخ مسکوب، قصههای خوب رای بچههای خوب جلد چهارم نوشته آقای مهدی آذریزدی... آقای آذریزدی از آمدن به این مراسم اکراه داشت، چون باید کراوات به گردن میبست. در سال 1345 هم که جلد بعدی کتاب قصههای خوب برای بچههای خوب برنده جایزه سلطنتی شد، آقای آذریزدی باید لباس فراک میپوشید و به دربار میرفت تا از شاه جایزه بگیرد ولی جداً از این کار خودداری کرد... بالاخره هم به دربار نرفت و جایزه را که دو هزار تومان بود بعداً برایش فرستادند.(ص760)
چند سال بعد آقای مسکوب که با من قراردادی نداشت تجدید چاپ کتاب خود را بدون اطلاع دادن به امیرکبیر به شرکت کتابهای جیبی داد و این زمانی بود که آقای مهاجر سرپرست فرانکلین شده بود. از همان تاریخ جنگ امیرکبیر با فرانکلین شروع شد، بر این اساس که مؤسسه فرانکلین به جای کمک به ناشران به رقابت با آنها پرداخته است. بعدها به آقای مسکوب گله کردم که من با اعتماد و ارادتی که به شما و آقای جزنی داشتم قراردادی با شما امضا نکردم، چطور شد که شما چاپ مجدد کتاب خود را به ناشر دیگری دادهاید؟(ص761)
فصل سیودوم
اکنون سالیانی است که در آغاز هر سال تحصیلی دغدغهای به نام «کتاب درسی» برای دانشآموزان و والدینشان وجود ندارد... برای نسلهای فعلی قابل تصور نیست که روزگاری دسترسی به کتاب درسی مستلزم داشتن بخت بلند و کفش و عصای آهنی بود تا بتوانی شهر را زیر پا بگذاری و کتاب شیمی مورد نظر معلم فرزندت را از یک سر شهر و کتاب تاریخ را از سر دیگر شهر بخری و زیر دست و پای جمعیتی که برای خرید کتاب درسی پشت درهای بسته کتابفروشیها ازدحام میکردند خرد و خمیر نشوی.(ص763)
با فرو پاشیدن بساط رضاشاهی در سال 1320 اوضاع «فرهنگ» هم مثل سایر مسائل به هم ریخت و بازار کتابهای درسی آشفته شد و جلوخان مسجد شاه باز شلوغتر شد... سرانجام وزارت فرهنگ چاپ کتابهای دبیرستانی را آزاد گذاشت، و باز ناشران و مؤلفین راه افتادند، هر ناشری که توانست چند نفر از معلمان یک رشته درسی را انتخاب میکرد و تألیف یک دوره کتابهایی را که تخصص آنها بود به آنها سفارش میداد.(ص765)
واگذاری چاپ کتابهای ابتدایی به مؤسسه فرانکلین و سازمان شاهنشاهی خدمات اجتماعی موجب اعتراض شدید کتابفروشان و در رأس همه آنها اکبرآقا علمی قرار گرفت. آقای نصرالله سبوحی رئیس اتحادیه ناشران هم با آنکه خودش دستی در کار کتابهای درسی نداشت، ضمن اینکه با اکبر آقا مخالف بود، در اینطور مواقع به عقیده خودش از همکاران دفاع میکرد. آقای حاجمحمد رمضانی هم از مخالفین بود...(ص771)
صحبت از دکتر مجتهدی شد؛ پس از انقلاب، با وجود آن همه خدماتی که او در عرصه تعلیم و تربیت دانش آموزان کرده و یکی از بهترین مدیران لایق و کارآمد دبیرستان البرز بود، به اتهام همکاری با رژیم گذشته اموالش را مصادره کردند و راهی دیار غربت شد و دور از خاک وطن از دنیا رفت... دکتر مصطفی مصباحزاده با همکاری حسن قریشی مدیر چاپخانه کیهان پس از مذاکره با آقای احمد بیرشک که از معلمان و ریاضیدانان معروف و رئیس گروه فرهنگی هدف بود و چند دبیرستان در تهران زیر نظر و هدایت او اداره میشد، با همکاری چند تن از معلمان ریاضی که با او همکاری داشتند به تألیف و انتشار یک دوره کتابهای ریاضی برای دوره اول و دوم دبیرستان دست زد و با امکاناتی که روزنامه کیهان در تبلیغ و پخش داشت از یک طرف، و نفوذ شخص دکتر مصباحزاده در ادارات آموزش و پرورش تهران و شهرستانها از طرف دیگر، و همچنین نام استاد احمد بیرشک و یارانش بر روی کتابها یک تکخال بزرگ در میان کتابهای درسی بر زمین زده شد.(ص773)
حسن قریشی... دکتر مصباحزاده را تشویق میکند و او را به خیابان شاهآباد میبرد و پاساژ ده طبقه اکبرآقا علمی را که در آن ایام یک ساختمان استثنایی در تهران بود به او نشان میدهد و میگوید این ساختمان از منافع کتابهای درسی ساخته شده است. به دنبال آن شرکتی به نام «شرکت ایران وبستر» به مدیریت آقای جهانگیر شمسآوری که از معلمان ریاضی بود با همکاری شخصی به نام دکتر علاءالدین کیایی تأسیس شد... با وارد شدن «شرکت ایران وبستر» و دکتر مصباحزاده و مؤسسه کیهان با آن تجهیزات وسیع چاپ و توزیع و تبلیغات مجانی در پرتیراژترین روزنامه عصر آن سالها، ناشران قدیمی کتابهای درسی به این نتیجه رسیدند که اگر بخواهند منفرداً به کار نشر کتابهای درسی بپردازند، نمیتوانند سرپا بمانند.(ص774)
دکتر مصباحزاده که نمیخواست در اطرافش سر و صدایی باشد و اهل منطق بود، قبول کرد که مؤسسه کیهان نشر کتابهای درسی را ادامه ندهد و پیشنهاد کرد بهتر است آقایان ناشران کتابهای دبیرستانی، با هم شرکتی تشکیل دهند و هر ناشری کتابهای درسی خود را برای چاپ و توزیع به آن شرکت بسپارد... به دنبال این پیشنهاد در سال تحصیلی 38-1337 «شرکت طبع و نشر کتابهای درسی ایران» تأسیس شد...(ص775)
پس از اعتصاب معلمین در زمان نخستوزیری شریفامامی و وزارت فرهنگ دکتر جهانشاه صالح و کشته شدن مرحوم خانعلی یکی از معلمان اعتصابی در میتینگ و تظاهرات جلو بهارستان و بازداشت محمد درخشش رئیس جامعه لیسانسیههای دانشسرای عالی و صاحب امتیاز مجله مهرگان به عنوان تحریک معلمان، علی امینی به نخستوزیری منصوب شد.(ص776)
دکتر محمدامین ریاحی. با سوابقی که درخشش از او داشت او را به عنوان مشاور و مدیرکل و نظارت بر اداره کل نگارش برگزید. خوشبختانه دکتر ریاحی... تصمیم گرفت با مطالعه احوال و سنجیدن جوانب کار و مذاکرات مفصل با ناشران کتابهای درسی و غیردرسی که من هم یکی از آنها بودم طرح یکنواخت شدن کتابهای دبیرستانی، یعنی انتخاب یک کتاب درسی برای هر رشته از دروس از میان تمام کتابهای درسی مختلف را اجرا کند.(ص777)
اواخر سال 1341 کابینه امینی سقوط کرد و دکتر خانلری در کابینه عَلَم به وزارت فرهنگ انتخاب شد و بلافاصله احمد بیرشک استاد ریاضیات را به معاونت اول خود در آن وزارت انتخاب کرد. دکتر ریاحی که میدانست دکتر خانلری با طرح او موافقت خواهد کرد، قدری جدیتر دنبال کار کتابهای درسی را گرفت...(ص778)
سالها بعد و پس از اینکه گروه فرهنگی هدف تعطیل شد، بیرشک با پشتکار و همت بلندی که داشت اقدام به تأسیس بنیاد دانشنامه بزرگ فارسی کرد که تاکنون چهار جلد از آن منتشر شده است... استاد بیرشک در فروردین سال 1381 دار فانی را وداع گفت... سرانجام هم بین وزیر و معاون تفاهمی برقرار نشد و آقای بیرشک استعفا داد. با استعفای بیرشک راه برای دکتر ریاحی هموار شد و طرح او توسط وزیر فرهنگ به هیئت دولت رفت.(صص780-779)
هنگام تأسیس این شرکت یک روز دکتر ریاحی به من تلفن کرد که شما که طرفدار طرح یکنواخت بودن کتابها هستید و ما را در این کار تشویق میکردید چرا در این شرکت دخالت و سهمی ندارید و خود را کنار کشیدهاید؟ جوابم این بود که من به چاپ کتابهای درسی علاقهای ندارم و به کار خودم در امیرکبیر و چاپ کتابهای غیردرسی بیشتر راغبم، ولی اگر شما کمکی خواستید در کنارتان هستم.(ص783)
آن سال، 1342 بود و به واسطه وقایع 15 خرداد در تهران حکومت نظامی برقرار بود و فرماندار نظامی و رئیس شهربانی تهران و حومه سپهبد نصیری بود. عصرها در خیابانهای مرکزی شهر و پشت کتابفروشیها غلغله بود. مضافاً چون کتاب به شهرستانها ارسال نشده بود، سیل کتابفروشان و خانوادههای دانشآموزان شهرستانی برای خرید کتاب به تهران راه افتاده بود، ولی از کتاب درسی خبری نبود... جنجال کتاب درسی به روزنامهها و مجلس کشید و سیل اعتراض و ایراد به طرح یکنواخت شدن کتابها و حملات پشت پرده ناشران قدیمی کتابهای درسی یک آبروریزی بزرگ برای دولت عَلَم و شخص دکتر خانلری وزیر فرهنگ ادیب و دانشمند آن به وجود آورد.(ص784)
در این میان دکتر علاءالدین کیانی مدیرعامل «شرکت ایران وبستر» که برنامههای خود را برای چاپ کتابهای دبیرستانی بربادرفته میدید شکایت به سفیر آمریکا برد که شرکت ما که شریک آمریکایی دارد و مبلغ هنگفتی برای چاپ و نشر کتابهای درسی به شیوه آمریکایی سرمایهگذاری کرده با طرح وزارت فرهنگ زیان دیده است. سفیر آمریکا هم شکایت به دربار میبَرد و شاه که از مسئله بیخبر بوده دکتر خانلری را برای توضیح احضار میکند... شاه آشفتهخاطر سر صحبت را باز کرد که سفیر آمریکا پیش من آمده که وزارت فرهنگ یک طرح کمونیستی برای کتابهای درسی پیاده کرده و سهامدار آمریکایی که در این راه سرمایهگذاری کرده زیان دیده است. دکتر خانلری ماجرای کتابهای درسی را به تفصیل بیان میکند و از شاه میخواهد که دورههای کتابهای درسی قدیم و جدید و بهای آنها را ملاحظه کند... شاه میگوید بروید به کار خود ادامه بدهید، جواب سفیر را خودم میدهم. دست آخر که تحقیق میشود، کاشف به عمل میآید که شریک آمریکایی «شرکت ایران وبستر» فقط دو هزار دلار برای این کار سرمایهگذاری کرده است!(صص6-875)
دکتر خانلری... گفت من حالا از شما کمک میخواهم، با روابط و دوستی که با چاپخانهها دارید به دستور من و کمک دکتر فریور به «شرکت کتابهای درسی» بروید و چاپ کتابها را زیر نظر خود پیگیری کنید تا این مشکل برطرف شود. به او گفتم من خودم هم از این وضع ناراحتم، آبروی صنف کتابفروش ریخته، کتابفروشان مورد لعنت مردم قرار گرفتهاند و من هر کاری از دستم برآید کوتاهی نخواهم کرد.(ص787)
آقای دکتر خانلری تصمیم گرفت چاپ کتابهای دبیرستانی را هم به مؤسسه فرانکلین واگذار کند و توزیع آنها هم مانند کتابهای چهار کلاس ابتدایی که بعداً به پنج کلاس رسید، توسط ادارات فرهنگ انجام شود.(ص788)
در هر صورت، با وقت قبلی به ملاقات دکتر خانلری به وزارت فرهنگ رفتیم. روز ملاقات، ضمن صحبت به دکتر خانلری گفتم ما شنیدهایم وزارت فرهنگ تصمیم دارد به وسیله مؤسسه فرانکلین به چاپ کتابهای درسی اقدام کند و این تصمیم به ضرر قاطبه ناشران و کتابفروشان کشور است. از جنابعالی که ادیب و دانشمند و طرفدار خدمتگزاران فرهنگ هستید تقاضا داریم از این تصمیم منصرف شوید... دکتر خانلری تحت تأثیر همایون صنعتیزاده بود که قول داده بود کتابهای دبیرستانی را مؤسسه فرانکلین مانند کتابهای دبستانی بموقع چاپ و آماده کند... گفت نه، من یک بار تجربه کردهام، دیگر هم تکرار نمیکنم. این ناشرهایی که شما میگویید امتحانشان را دادهاند، من دیگر با آنها تجدید قرارداد نمیکنم!...(ص789)
آقای دکتر خانلری، خدا رحمتش کند، متکی به امکانات مؤسسه فرانکلین بود و از طرفی احتیاج ناشران و چاپخانهداران و کتابفروشان را به چاپ و فروش کتابهای درسی میدانست، این بود که چنین سنگهایی جلو پای ما میانداخت.(ص792)
سرانجام برای گرفتن تضمیننامه شخصاً اقدام کردم. بانک تهران موافقت کرد که آقایان هیئت مؤسس پنج میلیون ریال سفته در وجه من بنویسند و من آنها را پشتنویسی کنم و به بانک بدهم و در مقابل، بانک یک ضمانتنامه بانکی به همان مبلغ در وجه وزارت فرهنگ صادر کند... پس از آماده شدن این مقدمات قرارداد چاپ و نشر کتابهای درسی بین آقای دکتر خانلری وزیر وقت وزارت فرهنگ و هیئت مؤسسین شرکت جدیدالتأسیس (شرکت طبع و نشر کتابهای درسی ایران) برای مدت پنج سال در اسفندماه 1343 منعقد شد.(ص795)
در اولین جلسهای که مؤسسین شرکت جدید تشکیل دادند اعضای هیئت مدیره و رئیس هیئت مدیره و بازرسان شرکت و اعضای علیالبدل انتخاب شدند و جملگی آنان به اتفاق آراء مرا که از بدو امر در تلاش تشکیل شرکت بودم و تجارب کافی در امر چاپ و نشر و فروش کتاب داشتم به عنوان مدیرعامل شرکت با حقوق ماهانه دوازده هزار تومان انتخاب کردند. در این هنگام چهل و چهار سال از عمرم میگذشت.(ص797)
در این احوال بود که کابینه عَلَم ناگهان سقوط کرد، و با رفتن کابینه، دکتر خانلری هم از وزارت فرهنگ رفت. مدتی پس از سقوط دولت عَلَم، دکتر خانلری به ریاست بنیاد فرهنگ ایران منصوب شد... او بنیانگذار و مؤسس مجله ادبی سخن هم بود که از سال 1322 تا 1357 جمعاً بیست و هفت دوره منتشر شده و یکی از بهترین مجلههای ادبی کشور بود.(ص798)
دکتر خانلری مدتی هم سناتور انتصابی بود، به همین جهت در ابتدای انقلاب بازداشت و زندانی شد و با وساطت آیتالله مطهری که به بیگناهی و علم و دانش او واقف بود آزادش کردند. پس از آزاد شدن از زندان دیگر سلامت خود را باز نیافت... پس از مدتها بیماری در شهریور ماه 1369 در 77 سالگی دارفانی را وداع گفت. همسر دانشمندش دکتر زهرا خانلری که در غم از دست دادن فرزند و گرفتاری و بازداشت و بیماری همسرش ناراحت و خودش هم بیمار بود پس از شش ماه درگذشت... با تغییر کابینه و آمدن کابینه منصور، وزارت فرهنگ هم به دو وزارتخانه تقسیم شد: وزارت آموزش و پرورش و وزارت فرهنگ و هنر که وزیر آن مهرداد پهلبد بود. کار چاپ و نشر کتابهای درسی با وزارت آموزش و پرورش بود. دکتر ریاحی و میرهاشمی به وزارت فرهنگ و هنر رفتند و دکتر عبدالعلی جهانشاهی که متخصص امور بانکداری و اقتصاد بود وزیر آموزش و پرورش شد.(ص799)
اواخر فروردین ماه 1343 بود، یک ماه از موعد تحویل متن کتابها گذشته بود ولی از تحویل متن کتابها هنوز خبری نبود. روزها به سرعت میگذشت و وزیر به حال تردید و بیتصمیمی فرو رفته بود و هر وقت تلفن میزدم یا به دفترش مراجعه میکردم یک جواب بیشتر نداشت: باید قرارداد را مطالعه کنم... سرانجام به پسرعمهام دکتر جلالالدین عقیلی که در این موقع دبیرکل بانک مرکزی ایران و از همکاران قدیم دکتر جهانشاهی بود متوسل شدم و ماوقع را در میان گذاشتم که ذهن دکتر جهانشاهی را روشن کند و عواقب تأخیر کار را به او یادآور شود. روز بیستم اردیبهشت ماه 1343 یخها شکست، به همین جهت هم تاریخش را به یاد دارم. با نگرانی نشسته بودم که زنگ تلفن به صدا درآمد. از وزارت آموزش و پرورش دکتر جهانشاهی مرا خواسته بود. وقتی وارد دفتر وزیر شدم با محبت از من استقبال کرد و مرد بلندبالایی را که کنارش بود به من معرفی کرد: آقای دکتر امامی مشاور وزیر، و در ادامه صحبت گفت من مطالعاتم را کردهام، آقای دکتر امامی هم نظر دادهاند که قرارداد شما قانونی است و حالا دستور دادهام که اداره نگارش متون کتابها را در اختیار شرکت بگذارد.(صص801-800)
اوراق حروفچینی شده کتابها را برای تصحیح و غلطگیری به «سازمان کتابهای درسی» میفرستادیم که در یکی دو سال اول رئیس آن آقای دکتر محمود بهزاد مؤلف دانشمند و ادیب کتابهای تاریخ طبیعی و مترجم دهها کتاب در علوم زیستشناسی بود... او که مردی مهربان و متواضع و بسیار بزرگوار بود در سالهای بعد از انقلاب به زادگاه خود رشت رفته و فعالیت خود را در یکی از داروخانههای معروف آن شهر ادامه داده است و مجلهای به نام حکمت را منتشر میکند.(ص802)
برای اولین بار در تاریخ چاپ و نشر کتابهای درسی، طبق ماده 7 قرارداد در پانزدهم شهریور ماه آن سال (سال تحصیلی 44-1343) کتابهای پنجم و ششم ابتدایی و شش کلاس دبیرستان با قیمتهایی ارزانتر از سالهای گذشته و با کیفیتی بهتر و نفیستر در تهران و تمام شهرستانهای دور و نزدیک در دسترس دانشآموزان قرار گرفته و تا پایان شهریور ماه کار توزیع به پایان رسیده بود.(ص804)
به هر تقدیر، در حاشیه کار، در اواخر مردادماه 1343 که اکثر کتابها در همان ده دکان و کنار پیادهروهای جلوی آن دکانها برای توزیع آماده شد، به وزیر اطلاع دادیم که کتابها آماده توزیع است و اگر بخواهد به شرکت بیاید و از نزدیک مشاهده کند. دو روز بعد از دفتر وزیر اطلاع دادند که وزیر ساعت 6 صبح روز چهارشنبه چهارم شهریور ماه با معاونان خود و خبرنگاران روزنامهها برای بازدید به محل شرکت خواهد آمد.(ص806)
در کابینه دکتر بختیار دکتر ریاحی به وزارت آموزش و پرورش رفت تا شاید مانند سابق به خدمات پر ارزش خود ادامه دهد. پس از سقوط دولت بختیار به جرم بیست و چند روزی که وزیر بود بازداشت شد و پس از مدتی آزادش کردند ولی اموال او مصادره و حقوقش قطع شد و سالهاست خانهنشین است.(ص808)
مجله صبا به سرپرستی و صاحب امتیازی او (ابوالقاسم پاینده) سالها بعد از شهریور ماه 1320 منتشر میشد و مجله پرخوانندهای هم بود. تبلیغ او برای مجله این بود: «چهارشنبهها صبا را فراموش نکنید» و دست آخر به خاطر مقالهای که در زمان ملی شدن صنعت نفت به انتقاد از دکتر مصدق و دفاع از رزمآرا نوشته بود مورد انتقاد و انزجار مردم قرار گرفت و تیراژ آن به تدریج آنقدر پایین آمد که سرانجام دیگر منتشر نشد.(ص816)
پس از چند ماهی که از فعالیت شرکت گذشت، دکتر جهانشاهی دچار سکته قلبی شد و از وزارت کنار رفت و دکتر هادی هدایتی به جای او به وزارت آموزش آمد... انتصاب دکتر هدایتی که در گذشته از تودهایهای مخالف سرسخت رژیم بود و سالها در اروپا زندگی میکرد برای من و همکارانم در هیئت مدیره شرکت مایه تعجب بود. میگفتند هدایتی قبل از کودتای 28 مرداد عضو فعال حزب توده بوده و در مقالاتی که درباره ایران مینوشته همیشه از رضاشاه به عنوان رضا پالانی یاد میکرده و به محمد رضاشاه هم لقب پسر رضا پالانی داده بوده است، ولی با کمک و ارشاد دوست خود حسنعلی منصور نخستوزیر وقت به ایران برگشته و پس از شرکت در جمعیت کانون مترقی و حزب ایراننوین و عضویت در شورای عالی اقتصاد حالا به وزارت آموزش و پرورش آمده است.(ص818)
قرارداد پنج ساله دوم در زمان وزارت خانم دکتر فرخرو پارسا و به امضای من (مدیرعامل) و یک نفر دیگر از اعضای هیئت مدیره، باقر موسوی رئیس و حسن معرفت عضو هیئت مدیره، با همان شرایط قرارداد اولیه به امضا رسید، با تغییر ماده پنج که سود شرکت را از چهل درصد به سی و هشت درصد کاهش داده بود.(ص820)
تأسیس این شرکت (انتشارات تمدن بزرگ) و مشارکت نماینده شاهپور غلامرضا در آن باعث شد که بعد از انقلاب به این بهانه اکبرآقا مدتی زندانی و چاپخانه و ساختمانی که در شاهآباد داشت و قسمتی از اموال او مصادره شود، در صورتی که اکبرآقا اصلاً اهل سیاست نبود، سواد نداشت. آقای خ. و یکی دو نفر از همدستانش برای رقابت با شرکت ما او را عَلَم کرده بودند و به این ترتیب این آقای خ. زندگی اکبر آقا را به هم ریخت و باعث گرفتاریهای او شد.(ص827)
دورادور میشنیدیم که شاهپور غلامرضا وزیر آموزش و پرورش را خواسته و در حضور «اعضای شرکت انتشارات تمدن بزرگ» سفارش کرده کتابهای درسی را به این شرکت که او هم نمایندهای در آن دارد واگذار کند... بالاخره قرارداد شرکت ما برای پنج سال سوم به امضا رسید. امضاکنندگان قرارداد سوم مدیرعامل، یعنی من، و آقای موسوی رئیس هیئت مدیره و آقای حسن معرفت از اعضای هیئت مدیره بودند.(ص828)
از سال 1353 به بعد بود که تورم آغاز شد... در این سال بود که حزب رستاخیز ایران تشکیل شد و شخصی به نام فریدون مهدوی که معاون حزب و وزیر بازرگانی بود با تأسیس ادارهای به نام اداره تثبیت قیمتها به مدیریت شخصی به نام بهنام عدهای از دانشجویان دانشگاهها را مأمور کرد به فروشگاهها و رستورانها و کارخانهها بروند و بر قیمتگذاری اجناس نظارت کنند. این عده حتی به قهوهخانهها میرفتند و در بهای دیزی آبگوشت دخالت میکردند... بعدها معلوم شد که اکثر جوانانی که مأموریت رسیدگی به قیمتها را داشتند، یا از هواداران حزب توده بودند و یا از مجاهدین.(ص830)
نامهای از طرف دفتر وزیر به امضای دکتر شریفی رسید حاکی از اینکه قرارداد شرکت یکطرفه لغو شد و وزارت آموزش و پرورش تصمیم گرفته است رأساً کتابهای دبیرستانی را چاپ و توزیع کند.(ص835)
دیگر ادامه کار شرکت محملی نداشت و مجمع با انحلال شرکت موافقت کرد و هیئت مدیره هم از بین خود چند نفر را به عنوان اعضای تصفیه انتخاب کرد که باز هم من برخلاف خواستم یکی از آنان بودم.(ص837)
بنا شد یک روز به اتفاق آقای مهندس والا که او هم عضو هیئت تصفیه بود و با آقای معینیان رئیس دفتر مخصوص شاه روابط دوستانه داشت به ملاقاتش برویم و جریان طلب شرکت را از وزارت آموزش و پرورش با آقای معینیان در میان بگذاریم و از او کمک بخواهیم. دستور این بود که شرکت نامهای بنویسد و او نامه را به عرض شاه برساند. ما این نامه را تهیه کردیم و فرستادیم. ولی باز مدتها گذشت و ترتیب اثری به آن داده نشد. این نامه هم سندی شد درباره همکاری من با رژیم که در اول نامه از شاه تمجید کردهام...(ص841)
فصل سیوسوم
در سفر حج و زیارت خانه خدا در سال 1344 روزی در بازار جده گذارم به یک کتابفروشی افتاد که در کنار یک جلوخان کوچک قرار داشت و تمام کتابهای عربی چاپ مصر و بیروت و انواع قرآنها به خطهای مختلف در آن کتابفروشی موجود بود... این قرآن معروف به قرآن چاپ آلمان بود و گرانترین قرآن در بازار ایران به شمار میرفت. سالها بود این قرآن در ایران نایاب شده بود و من حالا در این کتابفروشی یک جلد آن را پیدا کرده بودم... گرانقدرترین هدیهای که از سفر مکه با خودم به تهران آوردم همین قرآن بود. پس از مدتی تصمیم گرفتم این قرآن را با تغییراتی در تذهیبها و سر سورهها و شمارههای آیات آن در ایران چاپ کنم.(ص843)
فصل سیوچهارم
با نام زینالعابدین رهنما از ایام طفولیت آشنا بودم. مدیر روزنامه ایران بود. اما به خاطر مطالبی که علیه رضاشاه در روزنامهاش چاپ کرده بود به لبنان تبعید شد. بعدها با خواندن کتاب پیامبر او نامش را در خاطر داشتم ولی از نزدیک او را ندیده بودم... آقای رهنما رئیس انجمن قلم ایران بود و سالها بعد پیشنهاد کرد که در یکی از جلسات انجمن درباره نشر و کتاب و سانسور سخنانی بگویم.(صص6-855)
آقای زینالعابدین رهنما قرآن مجید را در چهار جلد با کمک و همکاری آقای علیاصغر حلبی ترجمه و تفسیر کرد که به سرمایه اداره اوقاف منتشر شد و مورد استقبال قرار گرفت و کلیه مجلدات آن به فروش رفت ولی دیگر تجدید چاپ نشد. او ترجمه قرآن را به فرح پهلوی تقدیم کرده بود.(ص857)
زینالعابدین رهنما مدتی هم عضو وزارت معارف بود. بعد به وکالت مجلس رسید و پس از کنار گذاشتن او از روزنامه ایران به لبنان تبعید شد و کتاب پیامبر را در کشور لبنان نوشت؛ پس از رفتن رضاشاه به ایران برگشت و دوباره روزنامه ایران را اداره میکرد. سپس با سمت سفیر کبیری ایران عازم فرانسه شد و در آن سفارت بود که با یکی از کارمندان آن به نام امیرعباس هویدا نخستوزیر سالهای آینده ایران آشنا شد و این آشنایی برای او شایعاتی به وجود آورد. او که مردی اهل سیاست بود، تا آخر کار رژیم گذشته با هویدا و بعضی از رجال دولتی سر و کار داشت.(ص858)
زمان میگذشت، دستگاه رودربایستی را کنار گذاشته بود؛ آیتالله خمینی تبعید شده بود، مخالفان چپ و راست محاکمه و محکوم و زندانی میشدند، اصلاحات ارضی انجام شده؛ تعدادی از طرحهای عمرانی به بار نشسته بود...(ص859)
روزی مرحوم حاج محمدعلی ترقی رئیس وقت اتحادیه ناشران تهران و معاون او آقای حاج علی محمدیاردهالی به دفتر من در شرکت کتابهای درسی آمدند که، میخواهیم ترتیبی بدهیم آقای مروج از زندان آزاد شود، و لیستی از کمکهای ناشران و کتابفروشان تهران را ارائه دادند که مبالغ آن از پنج هزار تا پنجاه هزار ریال بود و جمعش به یکصد هزار تومان نمیرسید. من توصیه کردم که از بردن آن لیست نزد سایر همکاران خودداری کنند زیرا با این عمل آبرو و اعتبار آقای مروج بیشتر لطمه خواهد دید، و پیشنهاد کردم تمام بدهیهای آقای مروج را که بیش از سیصدهزار تومان میشد از طریق بانک تهران شعبه مشهد شخصاً بپردازم، و در مقابل آقای مروج فروشگاه خود را به من واگذار کند...(ص862)
در سال 1355 امیرکبیر حسابی روی غلتک افتاده بود... سالهای 53-1352 اختلافات شدیدی بین شرکا و مدیران شرکت سهامی انتشارات خوارزمی بروز کرد و کار شرکت مزبور دستخوش رُکود شد... سال 1354 بود. روزی که طبق معمول درگیر مسائل امیرکبیر و شرکت کتابهای درسی بودم آقایان حیدری و شهریاری به دیدارم آمدند... نشستیم به صحبت و درددل کردن. پیدا بود که مشکلی دارند. گفتند که بین مدیران و عدهای از سهامداران شرکت اختلافاتی هست که مانع از کار شرکت شده و میخواهند سهامشان را بفروشند... به هر تقدیر، به تدریج سهام بعضی از سهامداران شرکت خوارزمی را خریداری کردیم. این خرید خانوادگی بود. با فرزندانم که در امیرکبیر کار میکردند جمعاً دو سوم سهام آن شرکت را خریدیم.(صص4-863)
از هنگامی که با آقای طاهرزاده در چاپخانه سپهر شریک شدیم، تا روزی که او را مجبور کردند سهم خود را به سازمان تبلیغات اسلامی بفروشد هیچ نوشته یا شرکتنامهای بین ما رد و بدل نشد و هرگز هم اختلافی بین ما پیش نیامد، و این مایه از اطمینان از نوادر روابط تجاری در روزگار ماست.(ص869)
اولین نمایشگاه کتاب در ایران را هم امیرکبیر برپا کرد. اندیشه نمایشگاه را خانم و آقای جزنی مطرح کردند، و دکتر خانلری نیز کمک کرد و باشگاه دانشگاه را در اختیارمان گذاشت... مشتاقان انگار منتظر همین لحظه و همین ابتکار بودند، انگار مدتها بود انتظار چیزی را داشتند که خود نمیدانستند چیست، و نمایشگاه ناگهان ظاهر شده بود. آن سال، سال 1337 بود... نمایشگاه را دکتر خانلری شخصاً افتتاح کرد، و شبهای دیگر استاد بدیعالزمان فروزانفر و دکتر نجمآبادی سخنرانیهایی در مورد کتاب ایراد کردند.(ص870)
از احمد شاملو پیشتر یاد کردم، در سالهای 1328 و 1329 هنگامی که با مجله علمی همکاری میکرد، و بعدها در خانه شادروان صبحی مهتدی، قصهگوی بچهها، که کتابهایش را چاپ میکردم، بیشتر او را میدیدم. آن سالها شاملو اسم و رسم امروز را نداشت، رونق کار و بازارش از اوایل دهه 40 و در کتاب هفته کیهان بود... سالها بعد که به بیماری دچار شد و هزینه سفر نداشت ملکه فرح و چند نفر از دوستانش مخارج او را برای سفر به خارج و معالجه در فرنگ پرداخت کردند. بعد از انقلاب، در سفری به آمریکا در جلسهای در دانشگاه برکلی هنگام سخنرانی راجع به شعر و شعرای متقدم و متأخر، حملاتی به فردوسی کرد و ایرادهایی بر شاهنامه و همچنین خوانندگان آوازهای سنتی گرفت که با حمله و انتقادات شدید اهل شعر و ادب و هنر روبرو شد.(صص3-872)
شاملو بعدها ارتباطش را با امیرکبیر قطع کرد و امتیاز چاپ آثار خود را بیشتر به کتابفروشی مروارید میداد. در سالهای جنگ بینالملل دوم از طرفداران نازیها بود و پس از روی کار آمدن حزب توده از طرفداران آن حزب شد. شاملو پس از وقایع 28 مرداد مدتی به زندان افتاد. در مورد اشعار و گفتارش حرف زیاد بود، و هنوز زیاد است، و باعثش بیشتر خودش بود که جنجال میآفرید.(ص874)
سرهنگ قدرتالله فردوس را از سالهای 31-1330 میشناختم، کتاب مکانیک اتومبیل و موتورهای دیزل و کتابی درباره راهنمایی و رانندگی را امیرکبیر از او چاپ کرده بود. در سال 1338 که وضع فروش کتاب خراب و کساد بود و من گرفتار ناراحتی چشمم بودم با این آقای قدرتالله فردوس قرار گذاشتیم که در فروشگاه شاهآباد که تازه تأسیس شده بود وسایل منزل مثل یخچال و بخاری از آلمان وارد کنیم و در آن فروشگاه بفروشیم، نقد و اقساط. آقای سرهنگ فردوس به زبان آلمانی مسلط بود، چندین سال هم در آلمان مقیم بود.(ص875)
در سالهای 40-1339 متلقو در شمال آوازهای داشت... من هم وسوسه شدم، ناپرهیزی کردم، بچهها را برداشتم، و رفتم. تبلیغات پُر بیمورد نبود: محوطه بزرگی بود با استخر شنا و وسایل بازی و رستوران بسیار شسته و رفته و تمیزی در کنار دریا. در رستوران متل قو بودیم که سرو کله همایون صنعتیزاده پیدا شد، با معاونش علی نوری. صنعتیزاده لطف خاصی به من داشت، اسمم را گذاشته بود «رستم کتابفروشها»، و من از این تشبیه لذت میبردم، و به فرجام کار رستم هیچ توجهی نداشتم که سرانجام با رخشش در چاه شغاد میافتد و تنش با پیکانهای زهرآلودی که این «نابرادر» بر دیوار چاه نصب کرده است خسته میشود و شاهنامه بیرستم میماند. این را بعدها متوجه شدم. با این تفاوت که تسلای رستم این بود که پیش از مرگ خود برادر ناخلف را با تیر بر درخت حاشیه کمینگاه دوخت، اما من...(صص8-877)
خانم لیلی گلستان دختر آقای ابراهیم گلستان نویسنده و مترجم و هنرمند معروف است و کتابهای دیگری هم ترجمه کرده است. خانم گلستان پس از انقلاب یک کتابفروشی در قسمتی از خانه خود در محله دروس تأسیس کرد که کارش گرفت و مشتریهای فراوانی داشت، ولی چند سال بعد به واسطه سانسور شدید و گرفتاریهای دیگر از کتابفروشی دست کشید و محل کتابفروشی را به یک گالری هنری تبدیل کرد.(ص881)
از خانم فالاچی کتاب دیگری هم منتشر کردیم، مصاحبه با تاریخ، که آن هم با ترجمه پیروز ملکی بود، مجموع چند مصاحبه با رؤسا و پادشاهان وقت، از جمله محمدرضاشاه پهلوی، که با لحن بسیار تند فالاچی خطاب به شاه انجام گرفته بود و به همین جهت اداره نگارش وزارت فرهنگ و هنر مدتها از اجازه انتشار آن خودداری میکرد.(ص882)
مهمانان ناخواندهای که با «تند بادی بیامون» خود را بر سر سفرهام انداختهاند، نخواهند توانست این یادها را از من بگیرند. من با یاد کسانی چون سعید نفیسیها، جلالی نائینیها، حسن صفاریها، دکتر معینها، رهیمعیریها، فروغ فرخزادها، فروزانفرها، احمد آرامها، زرینکوبها و دهها دانشمند و ادیب و فاضلی که در قید حیاتند و یا دنیا را وداع گفتهاند... اینها را هیچکس، با هیچ حکمی، با هیچ ترفندی، یا هیچ بهتان و تهمت و اَنگی نمیتواند از من بگیرد...(ص885)
به توسط آقای ساعدی با آقای داریوش شایگان آشنا شدیم و اولین کتابی که از او چاپ کردیم تجدید چاپ کتاب ادیان و مکتبهای فلسفی هند و سپس کتاب آسیا در برابر غرب بود. آقای شایگان، سالها پس از انقلاب با شراکت آقایان بهاءالدین خرمشاهی و فانی و همایونپور که قبلاً در مؤسسه فرانکلین کار میکرد «شرکت نشر فرزانروز» را تأسیس کردند که کتابهای مفیدی را به عالم نشر عرضه کرده است.(ص887)
در سال 1356 با آقای ایرج پارسینژاد که در انگلستان اقامت داشت قراردادی بستیم که دفتری در لندن اجاره کند و ترجمه کتابهای جدیدی را که به زبان انگلیسی منتشر میشد به مترجمان ایرانی مقیم انگلستان و اروپا سفارش دهد.(ص890)
با زندهیاد جعفر شهری به وسیله آقای سیدابوالقاسم انجوی شیرازی آشنا شدم... سال 1355 بود که آقایی لاغر اندام و میانهقامت با صورتی مهتابی رنگ و استخوانی به اتفاق همسرش که چادر سیاه بر سر داشت به دفتر مرکزی امیرکبیر که آن زمان در طبقه سوم ساختمان آگهی زیبا در خیابان سعدی بود آمد... بعضی از مطالبی را که درباره تهران قدیم میگفت من برای اولین بار میشنیدم. او بسیار خوش محضر و بذلهگو بود و اطلاعات زیادی در مورد شهر تهران داشت. میگفت تمام کتابهایی را که نوشتهام از محفوظاتم به روی کاغذ آوردهام. کتابی که برای چاپ آورده بود تهران قدیم بود...(صص2-891)
دکتر امیرحسین آریانپور پسرعموی عباس آریانپور مؤلف فرهنگهای انگلیسی- فارسی از چهرههای تابناک علمی و شناخته شده کشور ما بود، او استاد جامعهشناسی و فلسفه و روانشناسی و فرهنگ ایرانی و غربی بود... از تألیفات دکتر آریانپور زمینه جامعهشناسی، در آستانه رستاخیز و فرویدیسم، کتابهایی بود که در دانشکدهها تدریس میشد و مورد استقبال قرار میگرفت... اهل ورزش و کوهنوردی هم بود و با منوچهر مهران و مجله نیرو و راستی همکاری میکرد.(ص895)
در آن زمان آمریکاییان آمد و شدی به ایران داشتند و رئیس دانشسرای عالی هر هفته یکی دو تن از آنها را برای سخنرانی دعوت میکرد و شاگردان را هم مجبور میکردند کلاسها را تعطیل کنند و برای شنیدن سخنان آنها حاضر شوند. آریانپور به دانشجویان گفته بود که این سخنرانان اهل علم و استاد حرفهای نیستند و حضورشان در ایران جنبه سیاسی دارد، حیف از عمر شماست که کلاسها را تعطیل کنید و پای سخنان بیپایه آنان بنشینید. و چون دانشجویان به کلاسها نرفتند رئیس دانشسرا خطاب به دانشجویان گفت شما احمق هستید و استاد شما هم که شما را تحریک کرده احمق است. فردای آن روز آریانپور در حضور همه دانشجویان به رئیس میگوید تو نه تنها احمقی بلکه بیسواد هم هستی وگرنه بیسوادان آمریکایی را اینجا نمیآوردی که عمر جوانان ما را ضایع کنی! بدیهی است که او را از دانشسرا اخراج کردند...(صص6-895)
یاد نویسندگان و مؤلفان و کتابهایشان رنج زندان را برایم تحملپذیرتر میکرد. از این کتابها یکی هم میراثخوار استعمار بود، نوشته دکتر مهدی بهار. میراثخوار استعمار، آمریکا بود که وارث استعمار انگلستان و فرانسه شده بود. کتاب بارها توقیف شد، اما با پیروزی انقلاب مجدداً به میان مردم رفت و یکی دو بار تجدید چاپ شد... در زمانی که درزندان اوین بودم شایع شد که طرح کودتایی لو رفت به نام نوژه و آنطور که از رادیو گفتند و مطبوعات نوشتند دکتر بهار از سران این کودتا بوده است... ماجرای فرارش را بعدها شنیدم، راست یا دروغ: خانهاش دو در شمالی و جنوبی داشته و مأمورین که از در شمالی برای بازداشت او به خانهاش میروند او از در جنوبی میگریزد...!(ص897)
فصل سیوپنجم
وقتی که شرکت افست اکثر سهامش را به سازمان خدمات اجتماعی فروخت از بین بیست و چند نفر ناشر دیگر که سهامدار شرکت افست بودند شایع کردند که جعفری با اشرف پهلوی شریک است، حالا اگر این ماشین(ماشین چاپ سه میلیون دلاری کامرون) را بخرم، حسودان و مغرضان با مغزهای کوچکشان چه غوغایی علیه من راه خواهند انداخت.(ص904)
فعل و انفعالات وارثان و طفیلیهای انقلابات اجتماعی را در محاسبه منظور نمیکردم. باور نداشتم به اینکه این انقلاب هم طرفداران خود را بخورد. مضاف بر این، دوستان جبهه ملی هم وردِ زبانشان آینده تابناکی بود که در انتظار مردم بود؛ گلستانی از آینده ترسیم میکردند که در آن از سانسور خبری نبود، از خمیر کردن کتاب نامی و نشانی نبود، از تحقیر مردم اثری نبود... و چه کسی بیش از من از سانسور صدمه دیده بود؟... یکی از معاونان آن کتابخانه (ملی) به نام دکتر خسروی مرا دید و دعوت کرد... هنگامی که به ملاقاتش رفتم به من محبت بسیار کرد و گفت آمار کتابهایی را که در ایران گرفتار سانسور بودهاند از اول تا امروز جمعآوری کرده و به کامپیوتر سپردهایم. طبق این آمار در حدود هزار عنوان از کتابهای امیرکبیر و شرکتهای تابعه آن در حکومت گذشته درگیری سانسور داشتهاند!(ص907)
سال 1357 است. تهران شلوغ است. شهرهای بزرگ آشفتهاند؛ در حریق سینما رکس آبادان، که مردم آن را به ساواک منتسب کردند و بعداً معلوم شد عوامل دیگری این فاجعه عظیم را به وجود آوردهاند، بیش از چهارصد نفر به وضع فجیعی جان باختهاند، کشور یکپارچه آتش است، از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب؛ و امام خمینی از پاریس مدام اعلامیه میدهد و پیام میفرستد و مردم را به قیام علیه حکومت برمیانگیزد.(ص907)
در سال 1355 کتابی منتشر شد به نام در راه خانه خدا که شامل تصاویری بود بسیار زیبا از شهرهای مکه و مدینه و فرودگاه جده و زوار خانه خدا و مدینه منوره که یکی از ناشران معتبر تونسی آن را به سرمایه خود به زبان عربی چاپ و به طور وسیع منتشر کرده بود... این کتاب هم در ایران به زبان فارسی با مقدمه آقای دکتر سیدجعفر شهیدی منتشر شد. ناشر کتاب در ایران شرکتی بود به نام «دانشنو» که فرح پهلوی برای تأسیس آن در آن زمان چهارصد هزار دلار سرمایهگذاری کرده و با «شرکت تایم و لایف آمریکا» شریک شده بود و سفارشات ماشینهای چاپ و صحافی برای یک چاپخانه مجهز و وسیع هم برای آن داده بودند. سرپرست شرکت «دانشنو» در بخش انتشارات شادروان دکتر حمید عنایت بود، مترجم خوشنام و استاد حقوق سیاسی دانشگاه که با مؤسسه فرانکلین نیز همکاری زیادی داشت. اما انقلاب مهلت نداد...(صص3-912)
فصل سیوششم
یکی از گرفتاریهای بزرگ من سرو کله زدن با سانسور بود. من که ناشر فعالی بودم، همیشه خدا لااقل حدود شصت هفتاد عنوان کتاب داشتم که برای آنها سرمایهگذاری کرده بودیم و زیر دست سانسورچیان وزارت فرهنگ و هنر از این میز به آن میز میرفت و با آن اداره سخت درگیر بودیم. وقت و بیوقت ماموران سازمان امنیت مخصوصاً شبهای جمعه به انبارها و فروشگاههای امیرکبیر و سایر کتابفروشیها حمله میکردند و جلو چشم عابرین چند سرباز و یک جیپ یا کامیون نظامی میآوردند، در فروشگاهها را میبستند و پس از تجسس بسیار در قفسهها هر کتابی که به نظرشان ضدرژیم بود، خواه از انتشارات امیرکبیر و خواه کتابهای سایر ناشران را به کامیونها میریختند و میبردند... خود من به هر جا که برای بحث و مشورت یا سخنرانی درباره مسائل کتاب وکتابخوانی دعوت میشدم، از انجمن قلم و باشگاه روتاری گرفته تا باشگاه معلمان و... از فرصت استفاده میکردم و از بیان نابسامانیهایی که دستگاه سانسور در کار نشر ایجاد میکرد ابایی نداشتم.(صص8-917)
یک روز از چاپخانه سپهر که کتاب در آنجا چاپ شده بود خبر دادند که چند مأمور از اداره اطلاعات شهربانی آمدهاند که اوراق کتاب «هنر تئاتر» را به شهربانی ببرند. تلفنی با رئیس آنها که میگفت سروانی است و مامور بردن کتابها بود صحبت کردم، پرسیدم: «جناب سروان، اشکال این کتاب چیست؟ سیاسی که نیست؟»... گفتم: «اگر ممکن است بیست و چهار ساعت به من وقت بدهید تا با مسئولان امر صحبت کنم... حالا باید چه کنم؟ دست به دامن چه کسی بشوم؟... شهربانیچیها را نمیشناختم. یادم آمد ضمن صحبتهای خانوادگی، از دخترم ناهید شنیده بودم که گفته بود در دبیرستان انوشیروان دادگر که در انجا تحصیل میکند با دختر سپهبد جعفری، رئیس اطلاعات وقت شهربانی همکلاس است... فردا به شهربانی رفتم، و به اتاق او راهنمایی شدم... گفتم مثل اینکه قضیه، قضیه حساسیت روی نام نوشین است، وگرنه کتاب مربوط به هنر تئاتر است و در آن از سیاست اثری نیست. گفت ما در این کارها دخالتی نداریم، دستور اداره نگارش وزارت فرهنگ است که کتاب نابود شود. تلفن را برداشت و با زندهپور رئیس وقت اداره نگارش تماس گرفت و جریان را پرسید، زندپور از تودهایها بود که بعد از 28 مرداد توبه کرده و سرکار آمده و رئیس اداره نگارش وزارت فرهنگ و هنر شده بود و خودبخود هر کتابی از این دست را خود سانسوری میکرد یا از ترس اینکه مبادا باز وصله تودهای به او بزنند اجازه نشر آن را نمیداد... پرسیدم اگر اسم نوشین را از روی کتاب برداریم، با انتشار آن موافقت میشود؟ گفت آنطوری که آقای زندپور میگفت در این صورت موافقت خواهد شد.(صص9-918)
کودتای 28 مرداد 1332 اتفاق افتاد و موجِ ضدتودهای اوج گرفت، مأموران فرمانداری نظامی طبق دستور، چاپخانهها را برای یافتن کتابهای چپ غارت میکردند، کتابها را میبردند و آتش میزدند، مردم را کتک میزدند و به زندان میانداختند، به این دستاویز که سبیلشان فلان شکلی است، یا پیراهنشان سفید و کراواتشان قرمز است که مخصوص تودهایهاست!... پرتو بیضایی کاشانی که به اصطلاح خودش «شاعر» بود، در اداره اطلاعات شهربانی کار میکرد و همکار محرمعلیخان معروف، ملقب به قصاب مطبوعات بود و در قلع و قمع انتشارات تودهای سخت فعالیت داشت. کتاب هنوز در چاپخانه بود که روزی یکی از کارکنان فروشگاه سراسیمه آمد که جناب پرتو بیضایی رفته چاپخانه تابان و همه اوراق کتاب سخنوران نامی معاصر را به این بهانه که حاوی اشعار تودهایهاست بار کامیون کرده و برده به شهربانی!... فرماندار نظامی تهران هم سرتیپ تیمور بختیار بود. که بعدها پاداش «خدماتش!» را گرفت و توسط مأموران شاه در عراق ترور شد. مقرّ فرمانداری نظامی حظیرهالقدس، معبد بهاییها بود، در خیابان ثریا (سمیه فعلی)... معاون تیمسار بختیار سرهنگ شعشعانی بود... این سرهنگ شعشعانی خویشاوندی داشت به نام حسن شعشعانی، پسر میرزا اسدالله نوشت افزار فروش... ناچار دست به دامن او شدم... بیست و چهار ساعتی طول کشید تا با وساطت و معرفی او توانستم به حظیرهالقدس بروم و سرهنگ شعشعانی معاون فرماندار نظامی را ملاقات کنم.(صص1-920)
آقای نصرتاللهخان امینی از اعضای درجه اول جبهه ملی و وکیل دعاوی و شهردار زمان دکتر مصدق بود، چندین بار بازداشت و آزاد شده بود. زمانی که مشاور مؤسسه فرانکلین بود من آنجا با او آشنا شدم و پس از تأسیس شرکت کتابهای درسی از او خواهش کردم مشاورت آن شرکت را بپذیرد... آقای امینی از اقوام آیتالله خمینی بود و در سالهای قبل از انقلاب، آقای آیتالله خمینی هر وقت به تهران میآمد منزل آقای امینی بود... آقای امینی تعریف میکرد: روزی با آقای آیتالله خمینی در خانه نشسته بودیم و صبحانه میخوردیم که تلفن زنگ زد. آیتالله حاج شیخ مرتضی حائری یزدی بود که از قم تلفن میکرد؛ بعد از صحبتهایی که با او کردم، به ایشان گفتم حاج آقا خمینی هم اینجا تشریف دارند، آقای حائری گفتند گوشی را بدهید با هم صحبت کنیم، خواستم گوشی را به آقای حاج آقا خمینی بدهم، ایشان گوشی تلفن را نگرفتند، گفتند ببینید آقای حائری چه میگویند؛ گوشی دست من بود و من مطالب آقای حائری و آقای خمینی را به آنها میگفتم. حرفهای تلفنی که تمام شد و گوشی را زمین گذاشتم از آقای خمینی پرسیدم حاج آقا چرا خودتان نخواستید با تلفن صحبت کنید؟ فرمودند بیست روزی است تلفن ملی شده، و حرام است من به تلفن دست بزنم.(صص6-925)
جالب اینکه در جریان انقلاب همین تیمسار مقدم که رئیس وقت ساواک بود، همه زندانیان سیاسی را آزاد و ساواک را منحل کرد! آنطور که بعدها گفتند و نوشتند بر سر انحلال ساواک در جلسهای با امرای ارتش کلنجار رفت و به خاطر مخالفت آنها در اتاق را به هم کوبید، از جلسه قهر کرد و بالاخره هم انحلال ساواک را به معارضان تحمیل کرد... به هر حال مقدم محاکمه شد. یادم هست روزی که او را محاکمه و جریان را از رادیو پخش میکردند من خانه آقای امینی بودم... صبح فردای همان روز اعلام شد که آخرین رئیس ساواک شاه ملعون با عدهای دیگر به حکم دادگاه انقلاب اعدام شدهاند!(صص930-929)
آقای شکور لطفی با نظارت نادر ابراهیمی کتابی نوشته بود به نام ما بوته گل سرخ را بیدار میکنیم. برای این کتاب وقت و زحمت و هزینه زیادی به کار برده شد: نقاشیها، لیتوگرافی و حروفچینی، چاپ چند رنگ روی کاغذ گلاسه در نهایت زیبایی و ذوق و نفاست، که در تیراژ پنج هزار جلد چاپ شده بود، ولی کتاب پس از چاپ مایه دردسر شد. در سال 1352 گروهی را محاکمه کردند به این اتهام که گویا خواسته بودند ولیعهد را بربایند؛ زعمای این گروه خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان بودند... تا روزی در دفتر کارم نشسته بودم که خبر دادند اداره اطلاعات شهربانی کتاب را توقیف کرده! به بخش مطبوعات شهربانی مراجعه کردم. مسئولش سرهنگی بود که نامش را فراموش کردهام... سرهنگ گفت: «بله، حق با شماست، ولی همکاران ما معتقدند که این کتاب در تجلیل از خسرو گلسرخی است!» ماتم برد! پرسیدم: «به چه دلیل؟» گفت: «خوب دیگر، از اسمش پیدا است: بوته گل سرخ، قطعاً بیارتباط نیست.»(صص2-931)
کارمندانش میگفتند موقعی که مأموران ساواک به انبار او رفتهاند به آنها اهانت کرده است، در صورتی که من میدانستم آقای رمضانی آنطورها هم اهل چاپ کردن کتابهای سیاسی نبود. کارمندانش میگفتند کتاب بیست و سه سال و یک کتاب از آقای عبدالرحمن فرامرزی که شامل مقالاتی بوده و در یکی از مقالات به دستگاه توهین کرده در انبار آقای رمضانی بوده، هنگامی که مأمورین برای بردن آنها مراجعه میکنند با مأمورین درگیر میشود و آقای رمضانی را بازداشت میکنند. آقای رمضانی پس از این اتفاقات ناگوار تصمیم گرفت امتیاز کتابهای ابنسینا را به ناشری بفروشد و راهی آمریکا شود... بالاخره موافقت کرد که با پرداخت چهارده میلیون ریال... کلیه فیلمها و زینکها و امتیازات چاپ کتابهای ابنسینا را به امیرکبیر واگذار کند.(ص935)
یکی از ناشرانی که در سالهای 56- 1355 کارش به دستور ساواک متوقف شد شرکت انتشار بود که مدیریت آن با آقای محجوب بود و شرکای آن آقایان بازرگان و سحابی و چند تن دیگر از ملیون بودند. ولی انتشارات امیرکبیر با شرکت انتشار فرق داشت... من برای این که از چشمزخم ساواک در امان بمانم و انتشارات امیرکبیر ضد دستگاه جلوه نکند کتابهای شیروخورشید مصاحبه شاه با خبرنگار لوموند، شرح حال شوکتالملک علم به معرفی آقای انجوی و پنجاه و پنج دشتی را چاپ کردم.(ص936)
بحث اداره نگارش در وزارت فرهنگ و هنر بسیار مفصل است، و یکی از گرفتاریهای عظیم امیرکبیر مشکل سانسور در این اداره بود... رئیس این اداره شخصی بود به نام زندپور که سوابق تودهای داشت و به همین جهت برای حفظ مقامش سعی میکرد تا آنجا که ممکن است کتابی چاپ نشود که به تِریجقَبای دستگاه بربخورد و او زیر سؤال برود...(ص936)
وقتی وارد انبار شدم یک سرهنگ نظامی و چند مأمور شخصی را دیدم که دور قفسهها میگردند و بعضی از کتابها را از لای قفسهها برمیدارند و به زمین پرتاب میکنند و انبوهی از نسخههای میراثخوار استعمار هم کف انبار روی هم انباشته شده، تعدادی کتابهای دیگر مثل کتابهای آلاحمد و مجموعه اشعار حمید مصدق نیز روی هم چیده شده بود. سلامی به جناب سرهنگ کردم و گفتم جناب سرهنگ این کتابها همه مجوز انتشار دارند، کتاب عشقی تازه از چاپ خارج شده و اجازه نشر دارد. سرهنگ بدون اعتنا به من همینطور که سرش پایین و مشغول انتخاب کتاب از قفسهها بود گفت «غلط کرده هرکی اجازه داده کتابی که در آن نوشته شده پدر ملت ایران اگر این بیپدر است بر چنین ملت و گور پدرش باید... را اجازه میدهند؟ به گور پدرش... هرکس اجازه داده، ما پدر کسی که اجازه نشر این کتاب را داده درمیآوریم...(ص938)
تابستان سال 1356 بود، سانسور کتاب بیداد میکرد و آوازه بیدادش در همه جا پیچیده بود... کار مطبوعات و حکومت خودکامه، کار پنبه و آتش است، وجود این دو در کنار هم سازگار نیست، هیچیک دیگری را نمیپذیرد، هرچند هم که هر دو وانمود کنند بسیار به هم لطف دارند. پیرو یکی از همین ژستهای ملاطفتآمیز، سمیناری دو روزه به ابتکار و کارگردانی آقای دکتر احسان نراقی رئیس مؤسسه تحقیقات و برنامهریزی علمی و آموزشی تشکیل شد تا مسائل نشر کتاب و از جمله مسئله سانسور را به بحث بگذارد...(ص939)
سمینار گشایش یافت و همانطور که نوشتم من نرفتم... ضمن اینکه ناراحت بودم چرا نرفتهام و با خودم جدال میکردم که بروم یا نروم. نکند این سمینار از آن سمینارها نباشد؛ نکند دولت واقعاً به فکر افتاده و جداً درصدد چاره جویی برآمده باشد...از طرف دیگر «دوستان» و شایعهپردازان که نزده میرقصیدند: «بله... برای چه بیاید؟ چه شکایتی دارد... باهاش راه میآیند... او که مثل من و تو نیست!» این عده متاسفانه فعالیت مؤسسه مرا با فعالیت و کار خود نمیسنجیدند، اما میدیدند که هفتهای چند کتاب اجازه چاپ میگیرم... بالاخره عصر روز اول بلند شدم و با تردید و دودلی به سمینار رفتم.(صص1-940)
پس از تشکر از برگذارکنندگان سمینار، گفتم من از دست این اداره سانسور جانم به لب رسیده راستش این اداره نگارش وزارت فرهنگ و هنر و وزارت اطلاعات جوری عرصه را بر ناشران تنگ کردهاند که همین مانده ما هم مثل حضرت علی علیه السلام راه بیفتیم و برویم در بیابانها و سر چاهها فریاد بزنیم و مرارتهای دلمان را در چاهها خالی کنیم... ما نمیگوییم کتابها را بررسی نکنید... ولی با حسن نیت بخوانید و بررسی کنید و لااقل مهلتی برای بررسی هر کتاب بگذارید، برای این کار ضابطهای داشته باشید که ما هم بفهمیم، نه اینکه ادبیات را بدهید به متخصص ریاضیات و کتاب ریاضی را بدهید به کارشناس تاریخ جغرافی، ما میگوییم ضابطه باشد...(ص943)
صبح روز دوم هم رفتم. آن روز عده بیشتری آمده بودند. سمینار هم به کار خود مشغول بود که نخستوزیر با عده ای از وزیران وارد شد... آقای احسان نراقی اجازه صحبت خواست و ضمن صحبت گفت که ناشران و نویسندگان از سیاستی که اداره نگارش وزارت فرهنگ و هنر در پیش گرفته ناراحتند: ناشر باید کتاب را چاپ کند، صحافی کند، بعد برای کسب اجازه نشر به اداره نگارش بفرستد... و خوب، در جریان این بررسی ممکن است اداره نگارش یا با نشر کتاب موافقت نکند یا اصلاحات و تغییراتی را پیشنهاد کند که در هر دو صورت برای ناشر مایه گرفتاری است، باید وزارت فرهنگ و هنر چارهای برای این مشکل بیندیشد. تا این را گفت نخستوزیر زد به شوخی که، شما خودتان آمدید پهلوی من و گفتید این کار را بکنیم، حالا دبّه در آوردید؟ حاضرین در جلسه هم زدند زیر خنده، اما خوب، معلوم بود که قبلاً آقای نراقی مذاکراتی درباره سانسور انجام داده که ما خبر نداشتیم، و این سمینار هم مثل همیشه بی مقدمه و ابتدا به ساکن نبوده است.(ص947)
نوبت به من که رسید پس از اظهار تشکر گفتم جناب وزیر، این که دولت و وزارت اطلاعات میخواهند به مطبوعات کمک کنند جای تشکر دارد ولی من به نام ناشران از شما تقاضا دارم چنانچه جنابعالی در فرمایشات و پیشنهاد کمکتان صادق هستید دستور بفرمایید شرّ سانسور از سر ما رفع شود... وقتی من صحبتم را تمام کردم او و حاضران نگاههای تعجبآمیزی به من کردند، وزیر رو کرد به سایرین و گفت خوب است آقایان از آقای جعفری سر مشق بگیرند، واقعاً هیچ انتظار نداشتم که یک کتابفروش و ناشر بگوید ما از دولت کمک نمی خواهیم... تقریباً یک سال بعد، در شهریور ماه 1357 شریفامامی به نخست وزیری رسید و دکتر محسن فروغی به وزارت فرهنگ برگزیده شد. کم کم شرّ سانسور از سر مطبوعات و کتاب برطرف شد... امیرکبیر هم کتابهایی را که از مدتها قبل برای بررسی به اداره نگارش داده بود یکباره و بدون مجوز یکی پس از دیگری منتشر کرد که اولین آنها انگلیسیها در میان ایرانیان و سقوط 79 و تجدید چاپ کتاب چشمهایش از بزرگ علوی پس از 28 سال بود. نکته جالب توجه در این میان مسئله فروشگاههای زنجیرهای امیرکبیر بود که حتی چشم سیر مقامات آن سالها را هم گرفته بود.(ص951)
فصل سیوهفتم
من اهل سیاست و مرد سیاسی نبودم و نیستم... با بعضی از اعضای جبهه ملی مثل نصرتالله خان امینی شهردار و وکیل مرحوم دکتر مصدق دوستی خانوادگی داشتم... با اینکه در دی و بهمن ماه 1356 عده ای از مردم قم و تبریز تظاهرات و اقداماتی علیه حکومت شاه کردند که به عکسالعمل خشونتبار نظامیان و استقرار حکومت نظامی در آن شهرها منجر شد، مسائل را جدی نمی گرفتم. سال 1342 هم از این اتفاقات افتاده بود.(ص953)
از مدتها پیش در تهران شایع بود آیتالله خمینی که از سال 1342 در خارج کشور در ترکیه و عراق در تبعید به سر می برند یک آزادیخواه و مرجع تقلید هستند، خصایص ایشان به پیامبران و امامان بزرگوار اسلام تشبیه میشد و اعضای جبهه ملی و یاران دکتر مصدق که سالها با حکومت شاه مبارزه میکردند و در حبس و تبعید و مغضوب بودند از طرفداران جدی ایشان به شمار می رفتند... با اوصافی که از آیتالله خمینی شنیده بودم و دار و دسته جبهه ملی و آقای بازرگان و دوستان او که همگی متصف به خوشنامی و روشنفکری و اهل ادب و دوستی و صداقت و سلامت نفس بودند، خیالم راحت بود و بسیار خوشحال که در آینده پس از لغو سانسور و رفع گرفتاریهای آن، رونق کتاب بیشتر و بیشتر خواهد شد...(ص954)
امام خمینی از عراق عازم پاریس شد. خطابه ها و پیامهای ایشان که همگی حاکی از آزادگی و آزادیخواهی و بشارت تشکیل حکومت ملی و قانون بود... حکومتی که ایشان در پیامهای خود نوید میداد، کشور ما را به شاهراه ترقی و سعادت میرساند، دزدی و سوءاستفاده و ارتشاء از میان مقامات دولتی از بین خواهد رفت و ایشان پدر ملت و گاندی ایران و مظهر عطوفت و عدالت و سازندگی خواهد شد؛ از اعدام و حبس و تبعید آزادیخواهان دیگر خبری نخواهد بود، بزرگواریها و بخشایشها، عدالت اسلامی، خلق و خوی محمدی بر همه شئون حکمفرما خواهد شد، مردم با پای خود میروند و با کمال میل مالیات خود را می پردازند؛ مگر نه این است که حکومت ملی خواهد شد؛ دادگاهها با موازین قانونی رفتار خواهند کرد، قضات در آرای خود به موازین عدالت واقعی که در صدر اسلام رعایت میشده عمل خواهند کرد؛ هیچکس مورد ظلم و تعدی قرار نخواهد گرفت؛ دیگر کسی بیجهت بازداشت نمیشود، دیگر در زندانها، اگر زندانی باشد، کسی شکنجه نخواهد شد...(ص956)
یک قیام ملی سراسر کشور را فرا گرفته بود و شب و روز پیام و پیامهای پشت هم بود که ندای آزادی سر می دادند. ایران یکپارچه ندا سر داده بود خمینی، خمینی. زن و مرد، پیر و جوان، تودهای و مجاهد، مشروطهخواه، دانشگاهی و روحانی، کارگر و کارمند همه برای آمدن خمینی قیام کرده بودند. تصمیم گرفتیم در امیرکبیر پوسترهای مختلفی از آیتالله خمینی را در حالات مختلف چاپ کنیم...(ص957)
این اولین پوستری بود که در ایران از امام چاپ شده بود و تعداد زیادی از این پوسترها را به ترمینالها و اتوبوسهای عازم شهرستانها بردند. عده زیادی از مسافرینی که به شوق دیدار امام خمینی به پاریس میرفتند این پوستر را به فرانسه بردند. سپس فصلی از کتاب در خدمت و خیانت روشنکفران نوشته جلال آلاحمد که سالها در توقیف و حاوی سخنرانیهای آیتالله خمینی در سال 1342 بود که باعث بازداشت و تبعید ایشان در آن سال به کشور ترکیه گردید در هشت صفحه توسط امیرکبیر چاپ و در میان مردم پخش شد.(ص958)
متعاقب چاپ این پوسترها امیرکبیر کتابهای ولایت فقیه و مبارزه با نفس اثر امام خمینی را که برای اولین بار در عراق چاپ شده بود منتشر کرد و به دنبال آنها کتاب انقلاب ایران و مبانی رهبری امام خمینی به قلم آقای سیروس پرهام را که به صورت پاورقی در روزنامه اطلاعات منتشر میشد تجدید چاپ کرد.(ص960)
در چنین حال و احوالی بود که عده ای از کارمندان بخش ویرایش امیرکبیر که تحت تأثیر القائات حزب توده و چپگراها از موقعیت سوءِاستفاده کرده بودند به عنوان اینکه حقوقها باید اضافه شود و ساعت کار یعنی هشت ساعت زیاد است، کمکاری و کارشکنی میکردند، معرف همه آنها به دستگاه من جوانی بود به نام هرمز ریاحی که زندهیاد غلامحسین ساعدی به ما معرفی کرده بود... یک روز که آنها کار خود را تعطیل و در سالن محل کار خود واقع در ساختمان دایرهالمعارف فارسی تجمع کرده بودند، به میان آنها رفتم و گفتم... شما از تمام مزایای کارمندی و بیمه و بازنشستگی برخوردارید، هیچ کدامتان دو سال سابقه کار در این مؤسسه ندارید. حالا من شدهام استثمارگر و کارفرمای ظالم؟... مؤسسه من که دولتی نیست... در دستگاه امیرکبیر این حرفها تازگی داشت. جوّ انقلاب والقائات گروه چپ بیهوده این افراد را گمراه کرده بود، همه به هم تأسی می کردند و انواع ناراحتیها را برای من به وجود می آوردند...(صص1-962)
شبی سرایدار بخش ویراستاری به من اطلاع داد که عدهای از این افراد تصمیم گرفتهاند فردا در اینجا اعتصاب کنند و عدهای را هم از خارج به اینجا دعوت کردهاند... تصمیم گرفتم موقتاً آن بخش را به دفتر مرکزی امیرکبیر انتقال دهم. دستور دادم یک آگهی دستی به درِ آنجا بزنند که این دفتر تعطیل است و کارمندان به دفتر مرکزی امیرکبیر بیایند. این گروه که همه کارها را از شب قبل برای یک اعتصاب دستهجمعی با عوامل خارج از امیرکبیر برنامهریزی کرده بودند وقتی صبح فردا خود را مقابل در بسته و اطلاعیه امیرکبیر که به دفتر مرکزی امیرکبیر مراجعه کنید می بینند دست به چاپ تراکتهایی می زنند که این استثمارگر طاغوتی فلان فلان شده درِ مؤسسه را بسته و پنجاه نفر را بیکار کرده است و شعارهای آنچنانی دیگر که آن روزها کلیشهوار معمول بود: اعدام باید گردد... نابود باید گردد، جعفری ساواکی اعدام باید گردد، جعفری درباری اعدام باید گردد.(صص3-962)
فصل سیوهشتم
یکی از این موارد اختلاف با دکتر حسن هنرمندی، شاعر و مترجم، در مورد ترجمه سکهسازان نوشته آندره ژید بود که کار را به دادگستری کشاند... شکایت به دادگستری رفت و جنجال به روزنامه کیهان و مجله سپید و سیاه رسید. و سرانجام در دفتر بازپرس مصالحه کردیم و کار به خیر و خوشی فیصله یافت... حسن هنرمندی شاعر هم بود، اشعارش را در مجموعهای به نام هراس منتشر کرد. او مردی بدبین بود و تا آخر عمر ازدواج نکرد و تنهایی را ترجیح داد. در آخرین روزهای شهریور ماه 1381 در 72سالگی در طبقه دوازدهم یکی از آپارتمانهای کارگری در پاریس، غریب و تنها خودکشی کرد و در گورستان پرلاشز، گورستانی که صادق هدایت هم در آن آرمیده است به خاک سپرده شد.(ص970)
جریانی را که با دکتر رضا براهنی پیش آمد هرگز فراموش نمی کنم. دکتر براهنی در اوایل دهه چهل در مجله فردوسی مقاله می نوشت... در سال 1353 یا 1354 به جرم مارکسیست بودن به زندان افتاد، در تلویزیون اظهار پشیمانی کرد و آزاد شد... و بعد هم بار سفر بست و به آمریکا رفت... در همان سالها کتابی برای چاپ به امیرکبیر داد به نام روزگار دوزخی آقای ایاز که در حدود دویست صفحه آن حروفچینی و با تیراژ دو هزار جلد چاپ می شد، متصدی حروفچینی چاپخانه چند بار به من تذکر داد که مطالب این کتاب «یک جوری است»، برای شما گرفتاری ایجاد خواهد کرد، و من هم به آقای براهنی میگفتم، او هم می گفت مطالب کتاب تاریخی است. تا اینکه خودم چند صفحهاش را خواندم. مطالب آن پر از صحنههای خشونتآمیز و بیبندوبار بود، دستور دادم از ادامه حروفچینی و چاپ آن خودداری کنند و تمام اوراق چاپ شده را به کارخانه مقواسازی فرستادیم. گذشت، شد زمان انقلاب شهر شلوغ شده بود، و وقتی دولت بختیار روی کار آمد، شلوغتر و تحریکات فراوانتر. در این حیص و بیص بود که مقالهای از مجله پیام دانشجو چاپ آمریکا، در روزنامه آیندگان چاپ شد، بسیار متهمکننده و غرضآلود که ضمن حملاتی به دستگاههای دولتی و اشخاص مختلف، چند سطری هم مرا به باد انتقاد و حمله گرفته بود که بله، عبدالرحیم جعفری با دربار رابطه دارد و همکاریاش با مؤسسه آمریکایی فرانکلین اظهر من الشمس است، و امیرکبیر غول خصوصی دستگاه اختناق است و از این قبیل...(صص5-974)
سالها بعد، روزی در سالگرد انقلاب، وقتی رادیوی «ایران آزاد»، معروف به رادیوی بختیار، علل مختلف پیروزی انقلاب را برمیشمرد گفت که کتاب انقلاب ایران و مبانی رهبری امام خمینی نوشته سیروس پرهام را ابتدا روزنامه اطلاعات در شمارههای مسلسل چاپ کرد و سپس امیرکبیر یکجا کتاب آن را منتشر کرد و به آتش انقلاب دامن زد!(ص982)
سالهای 44-1343 و شاید اندکی عقبتر یا جلوتر، انتشار یک دوره کتاب به نام فراموشخانه و فراماسونری در ایران سر و صدای زیادی در تهران و میان اهل کتاب و روشنفکران به پا کرد و نام نویسندهای را که تا آن زمان آنقدرها شناخته نبود بر سر زبانها انداخت. این شخص روزنامهنگاری بود به نام اسماعیل رائین که من تا آن سالها نامش را نشنیده بودم. این دوره سه مجلد بود؛ مجلدهای اول و دوم آن شرح تاریخ فراماسونری و تشکیلات فراماسونرها در ایران و جهان و مجلد سوم معرفی رجال ایرانی عضو این سازمان... حالا نویسنده این اطلاعات را از کجا گردآوری کرده و آیا کسی به او داده بود، این دیگر رازی بود که فقط خودش میدانست و یا دستگاه و کسانی که این اطلاعات را در اختیار او گذاشته بودند... عدهای هم، با گرایشهای مختلف، طبعاً راز را در جای دیگری میجستند و معتقد بودند که دستهایی در پس پرده است، میخواهند به این وسیله و از این راه به مردم بگویند که چه نشستهاید، کسانی که به نام دین و وطن بر شما فرمان میرانند همینها هستند که در مجالسشان به کتاب مقدس یهودیان سوگند میخورند و به نام «یهوه» شراب مینوشند!... به هر حال خبر انتشار کتاب، بخصوص جلد سوم که در سال 1347 منتشر شد مثل توپ در تهران ترکید و پته بسیاری از رجال و معاریف و بازرگانان را روی آب انداخت و آنها را در نظر عامه مردم مفتضح کرد، و عجیب اینکه بعضی از این اشخاص مردمی خوشنام و با حسن عمل و تحصیلکرده بودند و از آن عجیبتر اینکه دستگاه امنیتی در جوّ خفقان و سانسور شدید هم در این مورد واکنشی که بتوان واکنشش خواند در برابر نویسنده نشان نداد...(صص3-982)
ناشر کتاب، خودِ نویسنده آن بود؛ مدیران فروشگاههای امیرکبیر رأساً به او مراجعه میکردند و این کتابها را از او به نقد میخریدند و در فروشگاهها میفروختند. در صفحه اول این کتابها نوشته شده بود که در ایتالیا و از همان ابتدا هر سه جلد با هم چاپ شدهاند. تمام نسخ آن، هر تعداد که بود، به سرعت به فروش رفت و بازار سیاه پیدا کرد...(ص984)
پس از سال 1354 که «شرکت کتابهای درسی» منحل شد و توانستم به سر کارم در امیرکبیر برگردم، همانطور که گفتم، بر آن شدم که جبران عقبماندگیهای گذشته را بکنم و به گردش کار در امیرکبیر سرعت بیشتری ببخشم... با آقای رائین هم تماس گرفتم که کتابهایی از تألیفات او را چاپ کنم، او جدا از فراماسونری چند کتاب دیگر تألیف کرده بود از جمله حقوق بگیران انگلیس در ایران، حیدر عمواغلی، بهائیت و... بدین ترتیب بود که امیرکبیر قراردادی برای چاپ دو کتاب قتلعام ارامنه و ایرانیان ارمنی با او بست... در آن سالها آقای رائین بیشتر اوقات در انگلیس بود، با هم روابط تلفنی داشتیم، اما هر وقت از تجدید چاپ فراماسونری سخن به میان میآوردم به طریقی طفره میرفت...(ص985)
ما هنوز در جریان چاپ کتابها بودیم که آقای رائین نامهای از لندن نوشت که بابت حقالتألیف کتاب فراماسونری علیالحساب صدهزار تومان به برادرش، پرویز رائین، بپردازیم... پس از یکی دو هفته صبح روزی در دفتر امیرکبیر نشسته بودم که دیدم سر و کلهاش پیدا شد. پس از حال و احوال و تعارفات معمول و صحبت از وضع و فروش کتاب گفت که جلد سوم فراماسونری را همدستان... و بنیصدر در پاریس چاپ کردهاند و من وکیل گرفتهام و آنها را محکوم کردهام... گفتم آقای رائین، شما که ناراحتی قلبی دارید درست نبود که برای تعقیب این جریان به تهران بیایید... در آن ماهها مردم تشنه کتابهای افشاگرانه بودند، و کتاب فراماسونری که فراماسونها را به مردم میشناساند حسابی جا افتاده بود و خواستار فراوان داشت... پس از یک ماه چاپ اول کتاب تمام شد، و من به رائین تلفنی اطلاع دادم که کتاب باید تجدید چاپ شود، و او هم تلفنی موافقت کرد، و ما ده هزار دوره دیگر از کتاب فراماسونری را تجدید چاپ و منتشر کردیم. رائین اجازه چاپ و انتشار کتاب اسناد خانه سدان و تاریخ روزنامهنگاری و کتاب هشت سال در زندان آریامهر به قلم احمد آرامش را نیز به امیرکبیر واگذار کرده بود.(صص3-992)
وقتی رائین به تهران آمد به عذر این که اشتباهاتی در کتاب اسرار خانه سدان وجود دارد تقاضا کرد آن را موقتاً منتشر نکنیم. من آن موقع متوجه منظورش نشدم، متوجه نشدم علت اینکه میگوید از انتشار آن خودداری کنیم چیست... و اما آن دو تا چکی که به سفارش رائین به برادرش پرویز رائین (صدهزار تومان) و نماینده حسن عرب (چهل هزار تومان) داده بودم به واسطه خوشبینی مرتکب یک اشتباه بزرگ حقوقی شدم...(صص5-994)
حالا اوایل سال 1358 است، تب انقلاب فروکش کرده بود. از اواخر سال 1357، با پیروزی انقلاب بازار کتاب هم سرد شد. کتابهایی که به شهرستانها فرستاده بودیم اغلب مرجوع میشد، و پشت سر آنها چکها و براتها و سفتهها، بدون پرداخت و بلااقدام برگشت میخورد... در این حال و احوال بود که رائین باز تلفن کرد وپول خواست. برایش شرح دادم که کتابهای چاپ دوم متاسفانه به فروش نرفته... هنوز حرف من تمام نشده بود که بدون خداحافظی گوشی را گذاشت!... رائین مدتها بود شایع کرده بود که فراماسونری جلد چهارمی هم دارد که حاوی نام «خیلیها» است.(صص7-996)
گفت من وکیل گرفتهام، شما با وکیلم صحبت کنید! تعجب کردم، پرسیدم یعنی چه... وکیل گرفتهام!... چرا، ما که دعوا نداریم! خلاصه هر چه میگفتم او حرفش همین بود که وکیل گرفته است و من بروم با وکیلش صحبت کنم!... و من ماندم تا او به راه بیاید... شد ماه خرداد 1358 و دوران بگیر و ببندها و اعدامها، صفحات جراید پر بود از محاکمات انقلابی و دادسرای انقلاب و این خبرهای ناراحتکننده! در این ضمن عدهای در میروند، عدهای مخفی میشوند، عدهای گرفتار میشوند، عدهای هم اعدام میشوند. چهار ماه بیشتر از انقلاب نگذشته بود. جوّ انقلابی شدیداً بر کشور حاکم بود، جنگ بین دستههای سیاسی بالا میگرفت، تودهایها، مجاهدین، چریکهای فدایی، گروه فرقان، حزباللهیها و دهها تیره و طایفه فعال بودند، و در این حیص و بیص بعضی از مطبوعات هم وظیفه رکن 2 را بر عهده گرفته و اشخاص را به نام، با اسم و رسم و نشانی خانه معرفی میکردند. شده بودند سگ شکارچی...(صص9-998)
یک روز تلفن اتاقم زنگ میزند! گوشی را برمیدارم، تلفنچی مؤسسه میگوید آقا، از دادستانی انقلاب آمدهاند با شما کار دارند!... چند روز قبل از آن، دو نفر پاسدار یوزی به دست وارد دفترم شدند که بفرمایید کمیته!! کمیته؟! کمیته برای چه؟ با شما کار دارند. چه کار دارند؟ بیایید به کمیته به شما میگویند چه کار دارند! بسیار خوب، پا شدم، به اتفاق منصور آزرمی مباشر مؤسسه روانه کمیته شدم... و ضمن راه از خودم میپرسم کمیته با من چه کار دارد؟! کی از من شکایت کرده؟!... رئیس کمیته افسری بود به نام سرهنگ مهدوی، نشسته بودند با شخصی که چند روز پیش یک جلد شاهنامه امیرکبیر را از ما خریده بود. (باید یادآوری کنم که پس از پنج شش سال که از تاریخ انتشار شاهنامه گذشت بهای شاهنامه امیرکبیر را به سه هزار تومان افزایش داده بودیم.) آقای افسر رئیس کمیته بلند شد و با تشدّد بسیار گفت آقا، شما این شاهنامه را چرا سه هزار تومان فروختید؟(ص1000)
به هر تقدیر، آن روز از ماجرای کمیته و شاهنامه چند روزی گذشته بود. مأمورینی که به گفته تلفنچی از دادستانی انقلاب آمده بودند سه نفر بودند... سرپرستشان که جوانی مؤدب به نام شریعتمدار بود گفت شما را از دادستانی انقلاب خواستهاند، تشریف بیاورید با هم برویم، پرسیدم مرا برای چه خواستهاند؟ گفت اطلاعی ندارم، آقای هادوی دادستان دستور داده است.(ص1001)
آقای شریعتمدار، یعنی همان پاسداری که در معیت دو پاسدار دیگر مرا به آنجا آورده بود، پشت میز جا گرفت و شروع کرد به پرسیدن مطالبی در مورد کتاب فراماسونری! عجب! او که گفته بود با وکیلش صحبت کنم!... تازه متوجه شدم که بله، «جناب رائین» از ما به دادستانی انقلاب شکایت کرده!... من مجمل جریان را برای آقای شریعتمدار تعریف کردم و گفتم... به این کتاب هیچگونه حقالتألیفی تعلق نمیگرفته، و نمیگیرد، خودش در اول کتاب نوشته است که کتاب در ایتالیا چاپ شده و به کتابی که بار اول در خارج از کشور چاپ شده باشد حقالتألیف تعلق نمیگیرد، با اینهمه من آن پولها را پرداختهام، بقیه را هم خواهم پرداخت.(ص1002)
فردای آن آقای شریعتمدار باز زنگ زد و گفت خواهش میکنم امروز خودتان شخصاً بیایید، ماشینهای ما دنبال مأموریت هستند. پس از ساعتی رهسپار دادستانی شدم؛ از سالن بزرگ گذشتم؛ مرا به اتاقی راهنمایی کردند. نشستم و آقای شریعتمدار باز سئوالاتی از همان قماش سئوالات دیروزی کرد، و گفت که رائین میگوید من دویست هزار تومان پول نقدی را که آقای جعفری میگوید نگرفتهام، آن صد و چهل هزار تومان هم که چک داده حقالتألیف کتابهای ایرانیان ارمنی و قتلعام ارامنه بوده!(ص1003)
نمیدانم علت دشمنی او با من چه بود، هیچ علتی نمیدیدم که یک روزنامهنگار با ناشری که کتاب او را چاپ کرده ولو اینکه به حساب خودش به او حقالتألیف کم داده باشد، چنین کند... میشنیدم که این طرف و آن طرف گفته بود جعفری سرمایهدار است و او میخواهد انتقامش را از سرمایهدارها بگیرد!... او هم که مطبوعاتی بود و روزنامهنگار، برادرش هم که مخبر آسوشیتدپرس بود و شکر خدا با سرمایهداری کمترین ارتباطی نداشت!... همین کیهان، پنجاههزار تومان آن روزها (در ماه دی 1358) از من گرفت تا پاسخم را در مقابل اراجیفی که وکیل رائین نوشته بود چاپ کرد. و رائین در بوق و کرنای همین افرادِ صد البته طرفدار حق و حقیقت میدمید که بله، باید شاخ این «غول انتشاراتی» را بشکند و نابودش کند، چرا که حق نویسندگان را میخورد، نویسندگان را استثمار میکند!(ص1006)
به هر حال، نمیدانستم این جریان از کجا آب میخورد. من با چند صد مترجم و نویسنده و شاعر و مؤلف سر و کار داشتم، آثارشان را چاپ کردم؛ چطور شد در این میان فقط یک رائین پیدا شد؟ بعدها بود که فهمیدم این مرد محترم «اتفاقاً» در خدمت چه دستگاه و چه سازمانی بوده است... (طبق سندی که آقای خسروشاهی در اواخر سال 1358 در یکی از روزنامهها منتشر کرد، معلوم شد عضو مواجببگیر ساواک است)(ص1007)
چند ماهی گذشت، اواسط آبانماه 1358 بود، چند روزی از حمله دانشجویان خط امام به سفارت آمریکا میگذشت و عدهای از اعضای سفارت را بازداشت و اوراقی را کشف کرده بودند که حاوی اطلاعاتی از دخالتهای آمریکا در ایران بود و سروصدای زیادی در ایران و جهان بر پا کرد. یک روز آقای نوروزی مدیر داخلی چاپخانه سپهر از چاپخانه تلفن زد که آقایی با یک مأمور آمده میگوید من مجتبی کمرهای وکیل رائین هستم، و میخواهد دفاتر چاپخانه و صورتحسابهای کتاب فراماسونری را ببیند.(ص1008)
هفته بعد احضاریهای از شعبه 4 تحقیق دادگستری رسید که ظرف یک هفته از تاریخ رؤیت احضاریه به عنوان مطلع به شعبه مزبور مراجعه کنم. روز موعود به اتفاق آقای نصرتاللهخان امینی و آقای عطاءالله فائض، وکیل... به دادیاری شعبه 4 تحقیق مراجعه کردیم. دادیار، یعنی همان آقای اسلامی سؤالاتی درباره تیراژ کتاب و وجوه پرداختی و قرارداد فیمابین از من کرد و گفت خوب است شما با رائین کنار بیایید و او را راضی کنید.(ص1010)
یادم میآید همان روز که دوستان و همکاران رفته بودند دنبال پول و وثیقه و من در اتاق دادیار منتظر بازگشتنشان بودم، نمیدانم صحبت از چه شد که به دادیار گفتم خودم را گناهکار میدانم! دادیار پرسید چرا؟ گفتم از بابت چاپ همین کتاب لعنتی فراماسونری. گفت خوب، این که گناهی نیست... چه گناهی، کتابی است چاپ شده... گفتم چرا، این کتاب حاوی اسامی عده زیادی است، که وقتی منتشر شده طبعاً خودشان و خانوادهشان در این جوّ وانفسای انقلاب معذّب شدهند، و من وجدانم ناراحت است...(صص7-1016)
در این ضمن، پرونده فراماسونری خرده وقایع دیگری را هم یدک میکشید. یکی از این وقایع این بود که همین جناب حق چاپ اسرار خانه سدان را که چاپ کرده بودیم و نمونهاش را هم دیده بود و گفته بود دست نگه داریم و فعلاً منتشرش نکنیم، داده بود به بنگاه ترجمه و نشر کتاب، که حالا شده بود جزو بنیاد علوی!(ص1017)
به هر حال، وقتی که دیدم کتاب ما با نام اسناد خانه سدان از روی حروفینی که امیرکبیر کرده به طریق افست از طرف بنیاد علوی آقای یاسری منتشر شده، برطبق نوشتهای که رائین به عنوان وزارت فرهنگ و هنر نوشته و طی آن به امیرکبیر اجازه انتشار داده بود، کتاب را با عنوان اسرار خانه سدان منتشر کردیم. بعد از چند روز، احضاریهای از دفتر همان دادیاری آمد. رفتم. سؤال، علت چاپ کتاب اسرار خانه سدان بود. گفتم به استناد این نوشتهای که رائین داده... دادیار دستور داد تا روشن شدن قضیه را فروش کتاب خودداری کنیم... باری پس از این دستور، با شکایت امیرکبیر از یاسری و رائین، دادیار دستور توقیف کتاب اسناد خانه سدان چاپ بنگاه ترجمه و نشر کتاب را هم صادر کرد.(صص1019-1018)
به هر تقدیر، وقتی آقای دادیار پرونده را به شعبه 7 بازپرسی میفرستد، آقای فائض وکیل من، برای تعقیب جریان به شعبه مزبور میرود، در آنجا آقای عباس شفاعتی بازپرس، بیهیچ سابقه و مقدمهای، ابتدا به ساکن، به او میگوید حیف از شما نیست که وکالت همچو آدمی را پذیرفتهاید؟... باز هفتهای گذشت... این بار خبر از بانک تهران شعبه بازار آمد که تمام حسابهای بانکیام آنجا بود؛ تلفن کردند که از دادستانی انقلاب به کانون بانکها دستور دادهاند که حسابهای شما را مسدود کنند...(صص7-1026)
از خردادماه که آن برخورد در دادستانی انقلاب بین من و رائین، در حضور آقای شریعتمدار روی داد، او علیه من دست به کار شده بود و از هیچ اقدام ناجوانمردانهای فروگذاری نمیکرد، همه اینها با یکدیگر دست به یکی کرده و شروع کرده بودند به پخش اعلامیههای مختلف علیه من، حتی در نمازهای جمعه، بین نمازگزاران در دانشگاه تهران، که جعفری وابسته به دربار است. دوست اشرف پهلوی است، عضو ساواک است، وابسته به آمریکاست... روزنامه زیراکسی جنبش هم علیه من آواز بلند کرده بود. چرا؟ معلوم نبود. به توسط آقای ابراهیم یونسی که با علیاصغر حاج سیدجوادی مدیر جنبش دوست بود، گله کردم که حاج سید جوادی که از مؤلفین امیرکبیر بوده و مرا میشناسد، او دیگر چرا؟(ص1028)
حتی محل زندان اوین را هم نمیدانستم. در رژیم گذشته میشنیدم که چنین زندانی هست و بازداشتگاه زندانیان سیاسی است. شایعات زیادی هم در پیرامونش بود؛ درباره سیاهچالهایش، سردابههای مخفیاش، مردمی که در آنجا زنده به گور شدهاند، کیلوها ناخنی که از دست و پاهای متهمین و زندانیان میکندهاند و خلاصه خیلی از این مسائل راست و دروغ...(ص1031)
اینها که مینویسم به همین سادگی نبود که سرم را بیندازم پایین و بروم. اول باید مدتی پشت در زندان در نوبت میماندی، بعد خودت را به مأمور در معرفی میکردی و منتظر میماندی، بعد اگر ملاقاتشونده (بازپرس یا هر مقام دیگری) فرصت داشت یا خوش داشت ترا بپذیرد، بازرسی بدنی میشدی و به داخل محوطه راهت میدادند؛ کسانی احساس مرا در مییابند که خودشان دچار چنین احوالی بوده باشند. زندان اوین نامش پشتها را میلرزاند، حالا کارت آنجا گیر هم باشد که دیگر هیچ، آن هم با آن جوّ سازیهای وقیحانه و در آن شرایط و اوضاع خشونتبار.(ص1033)
صبح یک روز که با اعصاب خرد و کش آمده از این جریانات، رفتن و آمدن به زندان اوین... مخصوصاً جوّ انقلاب، کشتارها، اعدامها، مصادرهها که در روزنامهها منعکس میشد... به دفتر امیرکبیر در خیابان خواجه نصیر آمدم، کامیونی را دیدم که در خیابان خواجه نصیر پشت ساختمان پارک شده بود. وقتی وارد امیرکبیر شدم، فقیهی تلفنچی و مولایی که ذکرش گذشت، گفتند که از صبح آقای کمرهای و شریکش آقای ارمغان، به اتفاق سه افسر شهربانی در دفترتان منتظر شما هستند...(ص1034)
یک مرتبه طوفانی از خشم وجودم را فراگرفت، از جا در رفتم، معطل نکردم که سؤال و جوابی در بین بیاید، تا رسیدم رفتم جلوی کمرهای. خودم نمیدانم چه قیافهای داشتم. کمرهای تا مرا دید از جا جهید... نفهمیدم وحشت کرد یا به این نیت که با من دست بدهد. معطل نکردم، کشیده محکمی به صورتش زدم، و یک لگد هم به کمرش، پس گردنش را گرفتم و کشانکشان از اتاق بیرونش انداختم. در همین موقع ارمغان به سویم آمد... دیگر اختیار اعصابم را نداشتم، کمرهای را رها کردم و یک مشت قایم کوبیدم بر صورت ارمغان، یک لگد هم به پشتش، و هر دو را از اتاقم بیرون انداختم...(ص1035)
چند دقیقهای از این ماجرا نگذشته بود که تلفنچی برخلاف دستور من زنگ تلفنم را به صدا درمیآورد. میگوید از دادستانی آمدهاند... از دادستانی انقلاب آمدهاند؟! ناگهان به خودم آمدم. یعنی آقای یزدی است؟ چطور بعد از این همه مدت تصادفاً این روز را برای آمدن مناسب دیده! به تلفنچی گفتم به اتاق من راهنماییشان کند... در این حیص و بیص بود که از پشت در اتاق من که بسته بود، صدای همهمه و داد و قال بلند شد. فکر کردم باز کارگرها هستند که با هم دعواشان شده، یزدی و آن دو نفر همراهش همچنان داشتند صورت مجلس تنظیم میکردند. از جا برخاستم که ببینم پشت در اتاق چه خبر است. در شمالی اتاق را که باز کردم دیدم پنج شش نفر از کارگران علیه رائین شعار میدهند...(ص1038)
در این گیر و دار بود که یکی از کارمندان حسابداری آشفتهوار و با رنگ و روی پریده وارد اتاق شد که، آقای جعفری، حال آقای رائین به هم خورده!... آقای علمی و آقای خ. رفتهاند دنبال دکتر. گفتم مگر خ. هم آمده؟ گفت بله. با آقای رائین آمده بود. سالها بود از خ، چاپچی مدعی، خبر نداشتم. رو کردم به یزدی که، آقای یزدی، شما چرا نگفتید خ. و رائین هم خواهند آمد؟(ص1039)
علی علمی با رنگ پریده به اتفاق پزشکی در روپوش سفید به دفتر وارد شدند. معلوم بود که علمی با خواهش و تمنا دکتر را با همان روپوش سفید با عجله از مطبش به دیدن رائین آورده. پرسیدم آقای دکتر چی شده؟ دکتر گفت آقای جعفری، این آقا در اثر سکته قلبی مرده!... بعد از دکتر پرسیدم حالا چه باید بکنیم؟ دکتر گفت من گزارش و علت مرگ را که سکته قلبی است مینویسم. شما باید پزشکی قانونی را خبر کنید.(ص1041)
یزدی گفت آقای یاسری را به اتاق راهنمایی کنند. و من برای نخستین بار سعادت زیارت سرپرست انقلابی بنگاه ترجمه و نشر کتاب را پیدا کردم! خوش صورت، میانهبالا، با ریش و کفش پاشنه خوابیده، کاپشنی سبز رنگ به تن و پیراهن روی شلوار و به دستی انگشتر عقیق و به دستی انگشتر فیروزه، نمونه یک انقلابینمای کامل آن ایام! وقتی وارد شد، بدون سلام و علیک با لحنی پرخاشگر و خشمآلود گفت امشب تودهایها جشن میگیرند، امشب عید فراماسونهاست... شما باعث مرگ رائین شدید!(ص1043)
آن روزها در آن جوّ، انواع و اقسام شایعه بود؛ شایع بود که جمعی اراذل و اوباش به نام مأمور دادستانی به خانههای مردم میریزند و هر کار میخواهند میکنند و اگر صاحبخانه جرأت کند و از آنها «حکم» بخواهد اسلحه میکشند... آری، هر زمان که نادانانِ بهکار جای دانایان را در اجرای امور بگیرند، به جای حقگویی و درک درست به سفسطه و مغلطه پرداخته دست به اقدامات تجاوزکارانه و ضد قانون میزنند.(ص1049)
اکنون حدود یک سالی از پیروزی انقلاب میگذشت و آیتالله محمدیگیلانی به فرمان امام به ریاست کل دادگاههای انقلاب منصوب شده بود. عکسش را در مطبوعات و تصویرش را در تلویزیون دیده بودم، و احکامی را که صادر میکرد هر شب در روزنامهها میخواندم و از رادیو تلویزیون میشنیدم. در ذهن از او موجودی سهمگین ساخته بودم، بخصوص وقتی که حکم اعدام سناتور خواجه نوری و امیر اعلم و سرلشکر مطبوعی را صادر کرده بود، که هر سه سنین بالای 70 و 80 داشتند. گفته میشد همه کاره اوست، و حرف، حرف اوست، هر که را خواست میبخشد و هر که را خواست مجازات میکند، و روحانیای دوچهره است: چهرهای عادی هنگام گفتوگو و نشست و برخاست با مردم، و چهرهای دیگر هنگامی که بر مسند قضا مینشیند.(ص1051)
من با اضطراب نشسته بودم و انتظار میکشیدم که ناگهان در باز شد و آیتالله گیلانی وارد شد. سلامی کرد. طبعاً همه به احترامش برخاستیم. وقتی میرفندرسکی مرا معرفی کرد آقای گیلانی با همان ته لهجه گیلکی و طمأنینه که همه با آن آشنا بودند گفت: آقای جعفری، عدهای از شما شکایت کردهاند، شما یک نوشته به من بدهید که اگر یکشنبه هفته آینده به دادگاه نیامدید ده میلیون تومان به جمهوری اسلامی دادنی باشید.(ص1053)
چند روز بعد باز مقاله مفصلی از حسامالدین امامی در کیهان چاپ شد، درباره رائین و این که رائین برای احقاق حقش به امیرکبیر رفته و فدای آرمانش شده، و حالا مردم باید حق این نویسنده را بگیرند و نگذارند خونش تباه شود، و خلاصه، بسیار غرضآلود. این آقای حسامالدین امامیبررس محترم وزارت فرهنگ و هنر، حالا شده بود مدافع حق، آن هم حق نویسنده!...(ص1054)
بعدها شنیدم که یکی از شاکیان هم مقالاتی را به دادگاه ارائه میدهد که امیرانی سالها قبل درباره رفع حجاب در مجله خواندنیها نوشته بود. پس از پایان محاکمه، امیرانی که گوشش سنگین بوده و از سمعک استفاده میکرده میگوید که من چون مطالب دادگاه را درست نشنیدهام از دادگاه مهلت میخواهم که کیفر خواست را مطالعه و جواب اتهامات را کتباً بنویسم و دادگاه موافقت میکند. پس از محاکمه تصمیم میگیرند او را به 15 سال حبس محکوم کنند، ولی وقتی جواب کیفر خواست امیرانی به دادگاه میرسد و در آن حملاتی به جمهوری اسلامی کرده بوده، دادگاه او را به اعدام محکوم میکند.(ص1055)
امیرانی به کارهای الکترونیکی و مخابرات و بیسیم علاقه داشت و هر وقت به خانه و اتاق کارش میرفتم میدیدم دستگاههای مختلفی در آنجا هست و او با بیسیم صحبت میکند. این کار از سرگرمیهای او بود. دفعه دوم که او را بازداشت کردند هنگامی بود که من در بند دیگری در زندان اوین بازداشت بودم. شایع بود که او پس از آزادی از زندان نوبت اول، در دفتر خود با بیسیم با خارج از ایران ارتباط برقرار کرده و امواج بیسیم این ارتباط را ردگیری کردهاند و پاسداران انقلاب به سراغ او میروند و در حال ارتباط او را بازداشت میکنند.(ص1057)
خلاصه، جریان تحقیقات سالها طول کشید و بالاخره پس از یازده سال که از مرگ رائین میگذشت، در اواخر سال 1369 دادگاه کیفری یک تهران با تشکیل جلسات متعدد به خلاف بودن اتهامات رأی داد و این پرونده شوم که از اول به نیت باجگیری و اخاذی تشکیل شده بود با تبرئه همه متهمین بسته شد. شرح مفصل آن را در دفتر بعدی خاطرات میآورم.(ص1059)
آقای بیگلری از اتاق درآمد و دو نفری رفتیم به اتاق دیگری که در آن یکی از اعضای دادگاهها پشت میزی نشسته بود. بعدها این آقا، که نامش میرمهدی بود، مستشار قضایی محاکمه من شد. از دوستان آقای دکتر ولایتی بود و پس از مدتی از دادگاه انقلاب به معاونت پارلمانی و حقوقی وزارت خارجه منصوب شد. سالها بعد که به توسط یکی از دوستان مشترک برای دیدن او به گلندوک رفتم، وقتی مرا دید دست به گردنم انداخت و مرا بوسید و گفت در آن روزهایی که شما محاکمه میشدید جوّ کشور اقتضا میکرد ما چنان حکم ظالمانهای صادر کنیم! و مرا دلداری میداد و از خدماتم تمجید میکرد به حدی که تحت تأثیر احساسات خود قرار گرفت و مرا هم احساساتی کرد!(ص1061) ادامه دارد ...