تاریخ انتشار : ۱۹ اسفند ۱۳۸۸ - ۱۳:۳۴  ، 
کد خبر : ۱۴۰۲۲۵

گزیده‌ای از کتاب «در جستجوی صبح» (بخش چهارم)


به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در چهار بخش منتشر می‌شود. (بخش چهارم)

نقد و نظر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران
کتاب دو جلدی «در جستجوی صبح» که وعده تدوین و انتشار مجلدات دیگری از آن نیز داده شده است، ظاهراً خاطرات نخستین مدیر انتشارات امیرکبیر به قلم خود اوست، اما این مجموعه 1225 صفحه‌ای ضمن پرداختن به دوران طفولیت و جوانی عبدالرحیم جعفری عمدتاً به معرفی حسابگرانه برخی نویسندگان، نهادهای فرهنگی مرتبط با بیگانگان و وضعیت نشر در دوران پهلوی‌ها پرداخته و به طور مشخص سه هدف را دنبال کرده است:
1- با پرداختن تفصیلی به آثار نویسندگان- حتی به زندگی شخصی و خصوصیات فیزیکی آنها- سعی شده است به نوعی عملکرد انتشارات امیرکبیر و مدیریت آن در سیاهترین دوران خفقان حاکم بر فضای نشر و آزادی بیان، به طور محسوسی در سایه قرار گیرد.
2- به بهانه معرفی آثار انتشار یافته توسط این ناشر، بعضاً نویسندگان مرتبط با محافل بیگانه به عنوان چهره‌های فرهنگی خدوم به این مرزوبوم معرفی شوند.
3- مؤسسات فرهنگی‌ای که بعد از کودتای 28 مرداد، آمریکایی‌ها در ایران راه‌اندازی کردند و مدیریت امیرکبیر ترجیح داده بود تحت پوشش حمایتی آنها واقع شود، کاملاً مثبت جلوه‌گر شوند و به تبع آن شرکتهای نشر بومی مرتبط با آنان نیز تصویری متفاوت بیابند.
قبل از پرداختن به اهداف مورد اشاره، ابتدا لازم است به این نکته توجه شود که بعد از کودتای 28 مرداد، کاخ سفید برای استحکام بخشیدن به سلطه خود بر ایران در سه بخش نظامی، اقتصادی و فرهنگی برنامه‌های گسترده‌ای را پی گرفت. در زمینه نظامی، ایران به عنوان پایگاه منطقه‌ای، انتخاب و زیر نظر مستقیم مستشاران نظامی آمریکایی (البته تماماً به پشتوانه منابع نفتی ملت ایران) انباشت اسلحه مورد نیاز برای سرکوب قیامها در دیگر کشورهای تحت سلطه، آغاز شد. اقتصاد ایران با دیکته شدن اصول دوازده‌گانه به اصطلاح انقلاب سفید به محمدرضا پهلوی کاملاً متکی به نفت گردید، زیرا کشاورزی تحت پوشش اصلاحات ارضی به صورت اساسی تخریب و صنعت وابسته و محدود «مونتاژ» جایگزین آن شد. لازم به یادآوری است که آمریکا و قبل از آن انگلیس اقتصاد همه کشورهای تحت سلطه خود را به سمت اقتصادی مبتنی بر صادرات تک محصولی سوق می‌دادند تا به سهولت بتوانند آنها را کنترل نمایند. همچنین مقاومت تاریخی ملت ایران در برابر سلطه بیگانگان، ضرورت مقابله همه جانبه با بنیانهای فرهنگی را- که یکی از عوامل اصلی این ایستادگی به حساب می‌آمد- در دستور کار نیروهای پیروز در کودتای 28 مرداد قرار داد. شاید بتوان گفت که نهادهای فرهنگی ایجاد شده در ایران توسط آمریکایی‌ها، بیشتر از قوای نظامی این کشور در تداوم سلطه بلامنازع ربع قرنی آن بر ایران نقش و تأثیر داشتند. برای نمونه، مؤسسه آمریکایی فرانکلین در ایران از طریق انتخاب آثاری خاص برای ترجمه، و تشویق نویسندگان داخلی به پرداختن به پژوهشها و تحقیقات مورد نظر آنها، در جهت‌گیری‌های کلان نشر و فضای فرهنگی کشور نقش مستقیم و تعیین‌کننده‌ای را ایفا می‌کرد. باید گفت متأسفانه پرداختهای غیرمعمول و غیرقابل رقابت این مؤسسه به نویسندگان و مترجمان به شیوه‌های مختلف، از منابع مالی ملت ایران تأمین می‌شد. از جمله راههای تأمین هزینه‌های این مؤسسه آمریکایی اعطای امتیاز انحصاری چاپ کتب دبستانی از سوی شاه به «فرانکلین» بود. تدوین و چاپ کتابهای مورد نیاز مدارس سراسر کشور توسط بیگانگان علاوه بر اینکه تحقیر ملت بافرهنگ ایران به حساب می‌آمد و دست‌ کارشناسان این کانون را برای تأثیرگذاری فرهنگی بر فرزندان این مرز و بوم باز می‌گذاشت، درآمد غیرقابل تصوری را نیز به جیب آمریکایی‌ها و نیروهای وابسته به آنان در داخل کشور واریز می‌کرد. ارائه تصویر کاملاً مثبتی از مؤسسات فرهنگی آمریکایی فعال شده در ایران بعد از کودتای 28 مرداد در کتاب «در جستجوی صبح» یکی از اهداف تدوین کتاب و وارونه نمایاندن نقش این مراکز در تخریب فرهنگ ملی است؛ به ویژه اینکه در همین جهت عناصر بومی مرتبط با محافل بیگانه نیز مورد تجلیل قرار گرفته‌اند و بارها از آنان به نیکی یاد شده است.
نکته قابل توجه دیگر قبل از پرداختن جامعتر به محتوای «در جستجوی صبح»، در مورد نویسندگان و تدوین کنندگان کتاب است. از آنجا که آقای عبدالرحیم جعفری- نخستین مدیر انتشارات امیرکبیر- به اذعان کتاب، دارای تحصیلاتی در سطح ابتدایی است و حتی توان نگارش متن بسیار ساده چند سطری را ندارد، لذا ایشان نمی‌تواند تحریر کننده چنین کتابی که نگارنده - یا نگارندگان - آن از توان بالایی در نگارش برخوردارند به حساب آید: «از آقای فاضل خواهش کردم که چون می‌خواهم ثواب نشر این صحیفه را به مادرم اهدا کنم، او مقدمه‌ای بنویسد، هم در اهدای کتاب به کسانی که آن را می‌خوانند و هم در اهدای ثواب کتاب به روان مادرم. مرحوم فاضل که اهدا نامه را نوشت و چه زیبا و دلنشین هم نوشت! با دو تذهیب زیبا اول کتاب، هرکدام در یک صفحه: هدیه ثواب از طرف ناشر: پروردگارا! خداوند مهربان، مادر عزیزم کبری جعفری در این دنیا رنج فراوان برده تا مرا که یگانه فرزندش هستم به رشد رسانیده و هنوز پاداش رنجهای خود را ندیده در جوانی رخت از این جهان به جهان دیگر کشیده است.
ای پروردگار بزرگ! از درگاه تو مسئلت می‌دارم که ثواب نشر این کتاب را به روح نازنینش برسانی و روانش را در جوار رحمت خود خشنود و خرسند فرمایی، انک سمیع مجیب. تقی جعفری».(ص598)
همچنین نگارش کتابی با این مختصات که قرار است مجلدات دیگری به آن افزوده شود نمی‌تواند در چارچوب زندگی فردی چون آقای عبدالرحیم جعفری که صرفاً کارهای اجرایی و امور خدماتی مؤسسات وابسته به بیگانه را آن ‌هم عمدتاً با انگیزه اقتصادی، پی می‌گرفته، معنی پیدا کند. یک عنصر اجرایی صرف، هرچند به لحاظ توان مدیریتی قابلیتهایی داشته باشد و بدین جهت نیز به محافل مختلف پیدا و پنهان راه یافته باشد، به هیچ‌وجه شخصاً انگیزه ورود به چنین عرصه‌های پیچیده فرهنگی را نخواهد داشت؛ زیرا از یک سو به دلیل نداشتن سواد لازم در امور نگارشی متکی به دیگران است و از دیگر سو قدرت تدبیر و سیاست‌گذاری برای تطهیر مراکز وابسته به بیگانه همچون فرانکلین را ندارد. این دلایل و برخی قرائن دیگر که فرصت پرداختن به همه آنها در این مختصر نیست پژوهشگران را مجاب می‌کند که می‌بایست عوامل ‌انگیزشی دیگری در این تلاش دخیل بوده باشند. بنابراین می‌توان متصور بود بخشهایی از این کتاب که به خاطرات دوران طفولیت، کارگری و جریان درگیریهای نخستین مدیر امیرکبیر با اسماعیل رائین و... اختصاص دارد از نوار خاطرات ایشان استخراج و سپس با مطالب حسابگرانه‌ای در مورد حوزه نشر در دوران پهلوی دوم ادغام و تدوین شده است.
در مجموع، آنچه در قالب این کتاب ارائه گشته است چه در بخشهایی که مستقیماً به خاطرات آقای عبدالرحیم جعفری به عنوان مدیر یک انتشاراتی داخلی می‌پردازد و چه در بخشهای مربوط به فعالیت مؤسسات فرهنگی آمریکایی در ایران، بستر مناسبی را برای تأمل و مطالعه در چگونگی تنظیم روابط نهادهای انتشاراتی مورد اعتماد دربار در ایران و سازمان‌های هدایت کننده امور فرهنگی در آن ایام فراهم می‌آورد؛ به همین دلیل پژوهشگران و علاقه‌مندان به حوزه تاریخ می‌توانند در لابلای سطور این اثر، انطباق دو خاستگاه را بر یکدیگر به خوبی شاهد باشند. بر این اساس، از یک سو محمدرضا پهلوی که عمدتاً بعد از کودتای 28 مرداد و تشکیل دستگاه سرکوبگر هر نوع آزادیهای اجتماعی و سیاسی توسط آمریکا (ساواک) و استفاده از چاقوکشان و چماقدارانی چون شعبان جعفری (معروف به شعبون بی‌مخ) چهره‌ای به شدت ضدفرهنگی و منفور یافته بود، در بخش سانسور آثار مکتوب و سرکوب شدید صاحبان اندیشه و نظر، تمایل داشت تا امور مربوط به کنترل ابتدایی و اولیه آثار اهل قلم را به مؤسسات ظاهراً غیردولتی واگذار کند تا آنان این مهم را در چارچوب مسائل درون صنفی حل و فصل نمایند. ازسوی دیگر، نهادهای آمریکایی فعال در حوزه فرهنگ مایل بودند مجریان بومی قدرتمندی را در خدمت گیرند تا آنان به عنوان پوششی ظاهری سیاستهای کلان مدنظر را به اجرا گذارند. پیوند این دو خاستگاه در عرصه نشر، رشد ناگهانی مجریانی چون مدیر انتشارات امیرکبیر را به دنبال داشت. در واقع آقای عبدالرحیم جعفری یا همان آقاتقی معروف چاپخانه علمی، در بخش نشر همان نقشی را ایفا می‌کرد که خُرّم شاگرد آسفالت‌کار بعد از تبدیل شدن به بزرگترین پیمانکار در بخش خدمات برعهده داشت و همچنین هژبر یزدانی در بخش صنعت. ویژگی مشترک این گونه معتمدان دربار، بی‌سوادی و حرف‌شنوی صرف آنان بود. البته باید اذعان داشت که این قبیل مجریان با وجود نداشتن تحصیلات، از توان مدیریتی مناسبی برای اجرای وظایف محوله برخوردار بودند. بنابراین تشکیلات پلیس مخفی شاه (ساواک) که نقش اصلی را در سرکوب صاحبان اندیشه و فکر داشت در کنار سایر برنامه‌های خود طرحی را به طور جدی پی گرفت تا مسئولیت اولیه سانسور را متوجه صنف ناشران نماید. بدین‌منظور، طرح ایجاد چند مؤسسه بزرگ انتشاراتی و انحلال یا به تعطیلی کشانیدن ناشران کوچک در دستور کار قرار گرفت. مسئولان ساواک معتقد بودند که اگر با چند مؤسسه بزرگ انتشاراتی طرف باشند و کادرهای دستگاه سانسور خود را در این چند مؤسسه پخش کنند، اعتبار رژیم پهلوی در زمینه وضعیت بیان اندیشه تا حدودی ترمیم خواهد شد. به همین دلیل نیز مدیر وقت مؤسسه انتشاراتی امیرکبیر متعهد شده بود اولاً افراد توانمندی را در زمینه کنترل محتوایی آثار به خدمت گیرد. ثانیاً ناشران کوچک را با تحریک اشتهای مالی آنها از میدان به در کند. ثالثاً نویسندگان را راساً از طریق تهدید به چاپ نکردن اثرشان و تطمیع از طریق انعقاد قراردادهای امتیازی وابسته به خود کند و از به اصطلاح هرز پریدن آنان جلوگیری به عمل آورد.
در چارچوب این سیاست طولی نکشید که انتشارات امیرکبیر با خریداری انتشارات قدیمی چون ابن‌سینا، خوارزمی... عملاً به یک غول انتشاراتی مبدل شد. البته تسهیلات لازم بدین منظور از یک سو در زمینه مالی توسط شرکت ملی نفت و کتابخانه پهلوی تأمین می‌شد و از سوی دیگر فشار ساواک بر ناشران، از مقاومت آنان در برابر ترک حرفه خود می‌کاست و نهایتاً در مقابل امیرکبیر تسلیمشان می‌ساخت. برای نمونه، دستگیری دو نفر از صاحبان نشر- آقایان کاشی‌چی از انتشارات گوتنبرگ و گوهرخای از انتشارات سپهر- اگرچه ظاهراً به علل دیگری صورت گرفت ولی در زندان برای آنها آشکار شد که دستگیری آنها با مقاومتشان در برابر فروش مؤسسات انتشاراتی خود بی‌ارتباط نبوده است.(کتاب «قتل عام قلم و اندیشه»، سال 57، ص115)
البته در کتاب «در جستجوی صبح» نیز مواردی از بلعیده شدن برخی انتشاراتی‌های کوچک توسط انتشارات امیرکبیر آمده است، بدون آنکه کمترین اشاره‌ای به دلیل پرداختهای کلان به این ناشران برای از میدان خارج ساختن آنها بشود: «آقای رمضانی آنطورها هم اهل چاپ کردن کتابهای سیاسی نبود. کارمندانش می‌گفتند کتاب بیست و سه سال و یک کتاب از آقای عبدالرحمن فرامرزی که شامل مقالاتی بوده و در یکی از مقالات به دستگاه توهین کرده در انبار آقای رمضانی بوده، هنگامی که مأمورین برای بردن آنها مراجعه می‌کنند با مامورین درگیر می‌شود و آقای رمضانی را بازداشت می‌کنند. آقای رمضانی پس از این اتفاقات ناگوار تصمیم گرفت امتیاز کتابهای ابن‌سینا را به ناشری بفروشد و راهی آمریکا شود... بالاخره موافقت کرد که با پرداخت چهارده میلیون ریال... کلیه فیلمها و زینکها و امتیازات چاپ کتابهای ابن‌سینا را به امیرکبیر واگذار کند.»(ص935)
خواننده با تأمل در این فراز درمی‌یابد که اولاً در آن زمان چه اختناقی برکشور حاکم بوده است؛ زیرا نه آقای فرامرزی سیاسی‌نویس بود و نه آنچنان که «در جستجوی صبح» بر آن اذعان دارد آقای رمضانی اهل مبارزه با دیکتاتوری شاه بوده است. با این وجود برخوردی با مدیر ابن‌سینا می‌شود که وی برای همیشه ترک دیار می‌نماید. ثانیاً این فراز کتاب صراحت دارد که فشار ساواک بر این ناشر شرایط را برای واگذاری انتشاراتش به امیرکبیر فراهم می‌آورد. ثالثاً رقم پرداختی در آن زمان گویای این واقعیت است که مدیر امیرکبیر از پشتوانه لازم مالی برای اجرای طرح از میدان خارج کردن ناشران کوچک به خوبی برخوردار بوده است.
همچنین در این اثر اشارات بسیار محدودی به اعمال سانسور در درون تشکیلات امیرکبیر می‌شود که تا حدودی گویای موفقیت‌آمیز بودن طرح ساواک در واگذاری امور مربوط به برخورد با نویسندگان به ناشران منتخب است: «با آقای ایرج افشار از سال 1331 که او سردبیر مجله سخن بود و با دکتر خانلری همکاری می‌کرد آشنا شدم و همکاری و دوستی ما در کار چاپ و نشر کتاب به صورتهای گوناگون ادامه داشت. در سمینارها و انجمنهایی که برای کتاب تشکیل می‌شد در کنارش بودم... در سال 1344 روزی مرا به چاپخانه بهمن که مجله راهنمای کتاب به مدیریت او در آنجا چاپ می‌شد برای مشورت درباره ادامه چاپ کتابی که زیر نظر او در آن چاپخانه چاپ می‌شد دعوت کرد. این کتاب روزنامه خاطرات اعتماد‌السلطنه بود که او تصحیح کرده و نیمه‌کاره مانده بود، و مطالبی هم به ضد سلطنت داشت. پس از مشورت و حذف بعضی از کلمات قرار شد که هزینه چاپ کتاب را امیرکبیر بپردازد.»(صص500-499)
همچنین ماجرای خمیر شدن کتاب آقای دکتر رضا براهنی به دستور مدیر انتشارات امیرکبیر از آنجا که بعدها به رسانه‌ها کشیده شد این‌گونه نقل می‌شود: «در همان سالها (دکتر براهنی) کتابی برای چاپ به امیرکبیر داد به نام «روزگار دوزخی آقای ایاز» که در حدود دویست صفحه آن حروفچینی و با تیراژ 2 هزار جلد چاپ می‌شد، متصدی حروفچینی چاپخانه چند بار به من تذکر داد که مطالب این کتاب «یک جوری است» برای شما گرفتاری ایجاد خواهد کرد، و من هم به آقای براهنی می‌گفتم، او هم می‌گفت مطالب کتاب تاریخی است. تا اینکه خودم چند صفحه‌اش را خواندم، مطالب آن پر از صحنه‌های خشونت‌آمیز و بی‌بندوبار بود، دستور دادم از ادامه حروفچینی و چاپ آن خودداری کنند و تمام اوراق چاپ شده را به کارخانه مقواسازی فرستادیم. گذشت، شد زمان انقلاب، شهر شلوغ شده بود، و وقتی دولت بختیار روی کارآمد، شلوغ‌تر و تحریکات فراوان‌تر. در این حیص و بیص بود که مقاله‌ای از مجله پیام دانشجو چاپ آمریکا، در روزنامه آیندگان چاپ شد، بسیار متهم کننده و غرض‌آلود که ضمن حملاتی به دستگاههای دولتی و اشخاص مختلف، چند سطری هم مرا به باد انتقاد و حمله گرفته بود که بله، عبدالرحیم جعفری با دربار رابطه دارد و همکاری‌اش با مؤسسه آمریکایی فرانکلین اظهر من الشمس است و امیرکبیر غول خصوصی دستگاه اختناق است و از این قبیل...»(صص5-974)
هرچند عامل کنترل کننده در این ماجرا مسئول حروفچینی عنوان می‌شود، اما برای خواننده روشن است که این اثر بعد از حروفچینی، توسط چه بخشی رد صلاحیت! شده است. همچنین با توجه به شناخت خوانندگان از دیگر آثار منتشره ازسوی این ناشر در آن ایام مانند «باشرف‌ها»، «دیوان حکیم سوزنی» و... طرح این ادعا که به علت بی‌بند و بار بودن، اثر آقای براهنی راهی کارخانه مقواسازی شده است غیرقابل باور خواهد بود. در اینجا قبل از آنکه نگاهی به آثار بی‌شمار مروج بی‌بند و باری توسط مؤسسه امیرکبیر بیفکنیم لازم است در مورد قضاوتهای آقای دکتر براهنی- که از سوی نخستین مدیر امیرکبیر به عنوان «حملاتی بسیار متهم کننده و غرض آلود» یاد شده- تأمل بیشتری مبذول داریم.
در مورد ارتباط با دربار بدون آنکه نیازی به مرور اسناد و مدارک و نیز نامه‌های بر جای مانده از آن دوران باشد - که دلالت مسلم بر وجود رابطه دارند- و حتی بدون توجه به نقشی که برای امیرکبیر در نظر گرفته شده بود (که علی‌القاعده بدون هماهنگی با محمدرضا پهلوی به هیچ وجه ممکن نبود) مطالب طرح شده در کتاب به حد کفایت در این زمینه گویاست و میزان پیوند مدیر وقت امیرکبیر را با بالاترین کانونهای تصمیم‌ساز در آن ایام مشخص می‌سازد. در چند فراز از کتاب «در جستجوی صبح» به رقابتهای اقتصادی درونی حلقه وابسته به دربار اشاره می‌شود و در چارچوب مواردی از آنها آقای عبدالرحیم جعفری با شاهپور غلامرضا در مقابل یکدیگر قرار می‌گیرند. برخلاف انتظار تدوین کنندگان کتاب، قطعاً مطالعه این فرازها این ذهنیت را در خواننده ایجاد نمی‌کند که تنها ناشری که توسط ساواک مسلح به سلاح کمری شده بود به دلیل مخالفت با سلطنت و اعوان و انصارش موضعی قاطع در برابر زیاده‌طلبی برادر شاه اتخاذ کرده است، بلکه خواننده به این استنباط نائل می‌آید که وی می‌بایست با کانونهایی به مراتب قدرتمندتر از شاهپور غلامرضا مرتبط بوده باشد: «همانطور نشسته بودم و دنبال حل معما می‌گشتم. یادم افتاد شاهپور غلامرضا در «شرکت تمدن بزرگ» که اکبر آقا علمی و چند ناشر مخصوصاً «برادران» و چند روزنامه‌نویس و چاپخانه‌دار در آن شریک بودند سهامدار بود و در حقیقت یکی از شرکای عمده شرکت بود... به اعتبار شریک بودن شاهپور غلامرضا سعی می‌کردند وزیر آموزش و پرورش را در فشار بگذارند که چاپ و نشر کتابهای درسی به آنها واگذار شود و سرانجام هم وزارت آموزش چاپ و نشر چند کتاب مربوط به کلاسهای سالمندان را به آنها واگذار کرد تا شاهپور راضی شود.»(ص715) از نگاه خواننده این واقعیت پنهان نمی‌ماند که قدرت حمایت کننده از مدیریت وقت امیرکبیر از جایگاه بسیار بالاتری برخوردار بوده که چاپ پرسود کتابهای درسی همچنان در انحصار وی باقی می‌ماند و شاهپور غلامرضا از انجام این کار بسیار پرمنفعت محروم می‌شود و شکست می‌خورد. نمونه دیگری از درگیری با شاهپور غلامرضا این‌گونه روایت شده است: «والاحضرت ادامه داد که ... خواستم خواهش کنم این کتاب را به آنها برگردانید... همه چیز را فکر می‌کردم جز اینکه والاحضرت را خریده باشند... گفتم والاحضرت این جریان کوچکتر از آن است که وقت گرانبهای حضرتعالی را تلف کند، اجازه بفرمائید بنده با آقای امیرفیض (رئیس دفتر) صحبت کنم». و در ادامه مسائل پس پرده این احضار این‌گونه بیان می‌شود: «قرار می‌گذارند که یک میلیون تومان روی پول من بگذارند، پانصد هزار تومان به امیر فیض بدهند و یک میلیون تومان به آقای والاحضرت شاهپور غلامرضا. و احضار من به همین خاطر بوده است... نشستم به مشورت کردن با دوستان، که چه کنم؟ همه معتقد بودند که به آن قیافه وارفته و شل و ول حرف زدن والاحضرت نگاه نکنم، اگر موافق میلش عمل نکنم بلایی سرم خواهد آورد... تصمیم گرفتم جا خالی نکنم، هر طور که می‌خواهد بشود.» (صص719- 717)
جالب اینکه حتی سالها بعد از سقوط این خانواده، هرگز القاب تشریفاتی در مورد غلامرضا پهلوی از قلم نمی‌افتد و اعتیاد شدید و آشکار شده این شاهزاده!؟ برای همگان با ایما و اشاره و با عبارات بسیار تلطیف شده همچون «وارفته و شل» بیان می‌شود که این خود به تنهایی نشان از عنایت ویژه و مستمر به سلطنت و حواشی آن دارد. هرچند وجود روایتهای نادر اینچنینی در مورد برخی چهره‌های غیرکلیدی دربار در این کتاب، ناخواسته ولع سیری ناپذیر خانواده پهلوی را که از هیچ امکان مادی نامشروعی نمی‌گذشتند به خوبی به نمایش می‌گذارد. زیرا این جماعت علاوه بر مشارکت در قراردادهای کلان واردات کالا به کشور، قاچاق اشیای عتیقه، دخالت در تجارت بین‌المللی مواد مخدر و... حتی برای دریافت سهمی از فعالیتهای انتشاراتی پرسود، خود را درگیر مسائل پست و نازل می‌کردند. ظاهراً فعالیتهای غولهای تبلیغاتی چون مؤسسه امیرکبیر این آرامش خاطر را به آنان داده بود که در پناه این تبلیغات قادرند به هر کاری دست یازند. اما برخلاف واقع در این کتاب سعی شده ارتباط با دربار و ارائه خدمات به آن بسیار ناچیز جلوه‌گر شود: «در سال 1335 مؤسسه انتشارات فرانکلین کتابی با عنوان مردان خودساخته فراهم کرده بود... یکی از مردان خودساخته در آن کتاب رضاشاه بود که به هر حال هر وابستگی هم داشت استعداد و خودساختگی هم داشت، این را دیگر کسی منکر نمی‌تواند باشد. زندگی او به قلم محمدرضا شاه بود... صنعتی‌زاده بعدها تعریف می‌کرد که مقاله شرح حال رضاشاه را که به قلم محمدرضا شاه نوشته بودند به تأیید شاه رساندیم و او هم خوانده و امضاء کرده و ایرادی نگرفته بود. در این شرح حال رضاشاه مردی فاقد سواد معرفی شده بود، وقتی کتاب منتشر می‌شود و ملکه مادر کتاب را می‌خواند به شاه اعتراض می‌کند که تو چطور خودت پدرت را بی‌سواد معرفی کرده‌ای؟» (صص4و653)
بانقل این فراز سعی شده این‌گونه وانمود شود که حتی اگر کتابی نیز در تبلیغ پهلوی‌ها به چاپ رسانده در نهایت مورد اعتراض واقع شده است. همچنین اثری انتخاب شده که در آن افراد ارزنده‌ای چون میرزاتقی‌خان امیرکبیر نیز مورد تقدیر قرار می‌گیرند. در حالی‌که این مؤسسه آثار متعددی از این دست به چاپ رسانده است که از آن جمله‌اند: «رضاشاه کبیر»،«شیروخورشید(مصاحبه با شاهنشاه)»، «فلسفه نظام حکومت شاهنشاهی»، «اصول دوازدهگانه انقلاب سفید»، «ایران جدید در قرن بیستم»(به زبان انگلیسی مملو از تمجید و تملق از محمدرضا پهلوی و رژیم سلطنتی)، «پنجاه و پنج»، «نه کتاب پهلوی»(مجموعه شعر در مدح خاندان پهلوی) و «آریامهر شاهنشاه ایران» که در آن از فدائیان اسلام به عنوان آدمکش و از دکتر مصدق و فاطمی به عنوان خائنان به ملت یاد می‌شود، «مبشر تجدید تاریخ» که مورد تشویق محمدرضا پهلوی قرار ‌گرفت و به مناسبت جشنهای 2500 ساله منتشر شد، «مأموریت برای وطنم» و آثار متعدد دیگر، نمونه‌هایی از این ارتباط به حساب می‌آید. نوع عملکرد آقای عبدالرحیم جعفری در زمینه خدمات رسانی به دربار حتی در آستانه شکل‌گیری خیزش سراسری ملت ایران و در اوج سرکوبها و دستگیریهای گسترده، خود به حد کفایت گویاست: «وزارت دربار شاهنشاهی- از آنجا که نسخه‌های کتاب مأموریت برای وطنم تألیف بندگان اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر نایاب شده است بر طبق ماده اول قرارداد منعقده که فتوکپی آن به پیوست تقدیم می‌شود خواهشمند است در صورت موافقت اجازه فرمائید به چاپ تازه اثر در بیست هزار نسخه مبادرت گردد- با تقدیم احترامات عبدالرحیم جعفری- مدیر عامل شرکت کتابهای جیبی، 20/7/2537 (20/7/55)» (نگرشی بر پرونده عبدالرحیم جعفری، از انتشارات معاونت فرهنگی سازمان تبلیغات اسلامی، سال 67 ص18)
بنابراین ارتباط مدیر وقت امیرکبیر با دربار و اجرای طرح محدود کردن انتشاراتی‌ها توسط وی، در آن زمان بر همگان آشکار بوده است و اشارات این کتاب به مواردی از تلقی عمومی در این زمینه، بدون اینکه مردم در دوران اختناق از مسائل پنهان و غیرآشکار اطلاعی داشته باشند، مؤید این واقعیت است. روایت اعتصاب کارمندان بخش ویرایش امیرکبیر قبل از پیروزی انقلاب که علی‌القاعده بیش از سایر کارمندان به ارتباطات مدیر وقت انتشارات با ساواک واقف بودند می‌تواند برخی حقایق را در این زمینه روشن سازد: «شما از تمام مزایای کارمندی و بیمه و بازنشستگی برخوردارید، هیچ کدامتان دو سال سابقه کار در این مؤسسه ندارید. حالا من شده‌ام استعمارگر و کارفرمای ظالم؟... مؤسسه من که دولتی نیست... در دستگاه امیرکبیر این حرفها تازگی داشت. جو انقلاب و القائات گروه‌های چپ بیهوده این افراد را گمراه کرده بود، همه به هم تأسی می‌کردند و انواع ناراحتیها را برای من به وجود می‌آوردند؛... تصمیم گرفتم موقتاً آن بخش را به دفتر مرکزی انتقال دهم. دستور دادم یک آگهی دستی به در آنجا بزنند که این دفتر تعطیل است و کارمندان به دفتر مرکزی امیرکبیر بیایند. این گروه که همه کارها را از شب قبل برای یک اعتصاب دسته جمعی با عوامل خارج از امیرکبیر برنامه‌ریزی کرده بودند وقتی صبح فردا خود را مقابل در بسته و اطلاعیه امیرکبیر که به دفتر مرکزی امیرکبیر مراجعه کنید می‌بینند دست به چاپ تراکتهایی می‌زنند که این استعمارگر طاغوتی فلان فلان شده... نابود باید گردد، جعفری ساواکی اعدام باید گردد. جعفری درباری اعدام باید گردد.»(صص3-961) محدود کردن دایره انتساب اعتراضات عمومی به ارتباط مدیر اسبق امیرکبیر با دربارصرفاً به نیروهای چپ کمی ناشیانه به نظر می‌رسد زیرا حتی جریانات سیاسی غیرچپ نیز به اعتراف همین کتاب موضع مشابهی داشتند: «روزنامه زیراکسی جنبش هم علیه من آواز بلند کرده بود. چرا؟ معلوم نبود. به توسط آقای ابراهیم یونسی که با علی‌اصغر حاج سیدجوادی مدیر جنبش دوست بود گله کردم که حاج سیدجوادی که از مؤلفین امیرکبیر بوده و مرا می‌شناسد، او دیگر چرا؟»(ص1028)
چنانچه اشاره شد، عملکرد امیرکبیر حتی از دید صاحبنظران بدون اطلاع از مسائل پنهان، کاملاً منفی بوده است و این ذهنیت هیچگونه ارتباطی با اوج‌گیری خیزش گسترده مردم در سالهای 56و57 و حتی القائات جریانات چپگرا نداشته است. برای نمونه مجله فردوسی در یاداشتی به قلم آقای براهنی می‌نویسد: «انتشارات امیرکبیر قصد دارد عرصه را از شش جهت بر خُرده ناشران و کتابفروشان کوچک تنگ کند... ناشر خرده پا، تا حدودی طرفدار آثار اصیل از نویسندگان معاصر ایرانی یا خارجی است و آقای امیرکبیر طرفدار چاپ مشاعره‌های جورواجور. به چه دلیل باید ناشری عقب مانده از نظر ادبیات و کتاب امروز، با تمام قدرت غول‌آسای مالی خود در برابر ناشرانی که فکری روشنتر ولی سرمایه‌ای ناچیز دارند، قد علم کند و کمر آنها را بشکند؟»(مجله فردوسی، شماره 887، تاریخ 4/9/1347)
اما در مورد ارتباط امیرکبیر با بنگاه فرانکلین و پیگیری منویات آن: «من و دوستانم می‌گفتیم طبق اساسنامه‌ای که مؤسسه فرانکلین دارد وظیفه‌اش کمک به ناشران کشور است و نباید راساً با سرمایه خود کتاب چاپ کند.»(ص444) یعنی دقیقاً همان تقسیم وظیفه‌ای که به آن اشاره شد. انتخاب کتابها برای ترجمه، و تشویق مؤلفان به نگارش در زمینه‌های خاص، به عبارتی سیاست‌گذاری تدوین، برعهده بنگاه فرانکلین بوده است و مؤسسات مورد عنایت، چون امیرکبیر به امور اجرایی چاپ و نشر مبادرت می‌کرده‌اند. جالب آنکه بعد از مشاهده نشانه‌های تحول در ایران و قوت گرفتن پیش‌بینی توفان و خیزش مردم علیه سلطه بیگانه و استبداد داخلی، فرانکلین امکانات خود را به امیرکبیر واگذار می‌کند: «طبق دستور مؤسسه مرکزی نیویورک، دو سه سالی قبل از انقلاب مهاجر کم‌کم شروع کرد به فروش و واگذاری بعضی از اموال و امتیازات مؤسسه فرانکلین ازجمله امتیاز کتابها و سرقفلی فروشگاههای شرکت کتابهای جیبی... من در این سالها از کار مدیریت شرکت کتابهای درسی فارغ شده بودم و تصمیم داشتم پس از دوازده سالی که از امیرکبیر دور بودم دوباره فعالیتم را زیادتر کنم. با مطالعات و آمد و رفت و مباحث بسیار با بچه‌ها تصمیم گرفتیم کلیه سهام شرکت کتابهای جیبی را که شامل سرقفلی فروشگاهها و موجودی کتابها و امتیاز چاپ آنها بود بخریم و خریدیم.»(ص444)
البته در این کتاب صرفاً موقعیت بسیار نزدیک مدیریت وقت امیرکبیر به بنگاه فرانکلین ترسیم نشده، بلکه نویسنده در مقام دفاع جدی از عملکرد این مؤسسه وابسته به آمریکایی‌ها در ایران نیز برآمده است: «همایون (نماینده ایرانی مؤسسه فرانکلین) دیگر به کارها مسلط و به فروش و چاپ و انتشار کتاب در ایران وارد شده بود، وقتی وضع بلبشوی کتابهای درسی در آن زمان را دید به فکر افتاد که دنبال چاپ کتابهای دبستانی برود. به وسیله آقای علی ایزدی، که از دوستانش بود، از شاه وقت ملاقات گرفت و چند جلد از کتابهای ابتدایی را که در آن زمان هر ناشری می‌توانست چاپ کند و چاپ و صحافی آنها به وضع اسف‌باری درآمده بود، به شاه نشان داد- در یکی از کتابها زیر عکس آلبالو نوشته بود نان سنگک و زیر عکس نان سنگک نوشته بود خیار- چند کتاب ابتدایی چاپ آمریکا را هم نشان شاه داد و پیشنهاد کرد که اگر دولت کمک کند او وسایلی فراهم می‌آورد که کتابهای ابتدایی ایران هم به همین طریق چاپ شود... شاه به سازمان شاهنشاهی خدمات اجتماعی دستور داد که مخارج چاپ کتابها را به مؤسسه فرانکلین بپردازد... این کار باعث شکایتهای زیادی از طرف ناشران شد که می‌گفتند وزارت فرهنگ در واگذاری چاپ کتابهای ابتدایی به مؤسسه فرانکلین به آنها خیانت کرده است، در صورتی که آنها خودشان با چاپهای مغلوط و نامرغوب کتابهای ابتدایی باعث این تصمیم وزارت فرهنگ شده بودند.»(صص2-431)
نویسنده کتاب «در جستجوی صبح» به بهانه برخی اغلاط چاپی و جابه‌جایی کلیشه‌های تصاویر، از واگذاری انحصاری چاپ کتب درسی ابتدایی به یک مؤسسه بیگانه که تحقیر یک ملت با پیشینه طولانی فرهنگی به حساب می‌آید دفاعی آشکار دارد و اعتقاد همگان به خیانت شاه در این زمینه را غلط عنوان می‌کند و مسئولیت بی‌لیاقت ترسیم کردن فرهنگیان این مرز و بوم را برعهده ناشران می‌گذارد. اما این تلاش برای تطهیر عوامل فرهنگی بیگانه و مرتبطان آن تناقضاتی را به بار می‌آورد. اولاً همین کتاب زمانی که امتیاز انحصاری چاپ کتابهای درسی دبیرستانی به نیروهای بومی در خدمت فرانکلین، یعنی مدیر وقت امیرکبیر، اعطا می‌شود، تعریف و تمجیدهای فراوانی از توانمندیهای حضرات می‌کند که توانسته‌اند بخوبی از عهده انتشار بموقع کتابهای درسی بسیار گسترده‌تر دبیرستانی برآیند. دستکم این ادعا نشان می‌دهد در ایران نیز کسانی یافت می‌شدند که بتوانند کتاب با کیفیت مطلوب چاپ کنند. بنابراین اگر نورچشمی‌های بی‌سواد می‌توانستند از عده این مهم برآیند اهل فرهنگ و کسانی که سوابق طولانی در زمینه انتشار کتب با ارزش داشتند به طریق اولی قادر به این کار بودند. ثانیاً وزارت فرهنگ می‌توانست وظیفه نظارتی خود را بر چاپ کتب درسی با قدرت به انجام رساند و از بروز این گونه اشتباهات سطحی، قبل از چاپ جلوگیری کند. ثالثاً خوب است به محتوای کتابهایی که فرانکلین با دریافت مبالغ هنگفت از ایران به چاپ رسانده نگاهی دقیقتر - البته نه از زاویه نگاه تنظیم کنندگان کتاب- داشته باشیم. آن‌گاه درخواهیم یافت در ازای خدمت شاه به یک مؤسسه آمریکایی، فرزندان ملت ایران چه بهره‌ای از آثار چاپ شده برده‌اند. به عبارت دیگر، علاوه بر تحقیر ملت با پول خودش، چه آثاری به مدارس کشور راه ‌یافته‌اند. مرحوم جلال ‌آل‌احمد در این زمینه در تحقیق خود می‌نویسد: «به عنوان نمونه این یکی از معلومات ذیقیمتی است که در این کتابها به خورد بچه‌های مردم داده می‌شود: «اگرچه بظاهر اینطور است که آفتاب بدور زمین می‌گردد اما حقیقت چنین نیست و زمین است که هر شبانه روز یکبار به دور خورشید گردش می‌کند.» (سه مقاله دیگر، جلال‌آل‌احمد، انتشارات رواق، چاپ دوم، سال 42، ص92، به نقل از صفحه 140 کتاب چهارم دبستان تهیه شده توسط فرانکلین)
مصادیق فراوانی از این دست وجود دارد، امّا همین مورد کفایت می‌کند که دریابیم آیا ملت ایران در آن ایام شایسته چنین تحقیری بوده است یا مؤسسات آمریکایی و عوامل بومی آنها، چرا که در کتاب «در جستجوی صبح» در توجیه واگذاری تهیه کتب دبستانی به بیگانه خطاهای بسیار سطحی نیروهای چاپخانه، پررنگ و خطاهای کتابهای چاپ شده توسط فرانکلین و اشکالات فاحش محتوایی آنها نادیده گرفته می‌شود. از نکات جالب و خواندنی تاریخ معاصر ایران آن است که آمریکایی‌ها برای ترویج فرهنگ مورد نظر خود و تخریب فرهنگ این مرز و بوم نه تنها هزینه‌ای متحمل نشدند، بلکه از قِبَل درآمدهای هنگفت چاپ انحصاری کتب دبستانی، دفاتر فرانکلین را در افغانستان و هند راه‌اندازی و اداره کردند و جالبتر اینکه با گذشت زمان این تصور به وجود آمده که واقعیتهای تاریخی در این زمینه جعل شدنی‌اند. لذا تدوین کنندگان «در جستجوی صبح» در صدد ارائه تصویری متفاوت از عملکرد بنگاه فرانکلین و هشت ناشر ایرانی مرتبط با آن برآمده‌اند. البته باید اذعان داشت بی‌توجهی مراکز تحقیقات تاریخی کشور به ضرورت تدوین و تبیین عملکرد کانونهای فرهنگی وابسته به آمریکا بعد از کودتای 28 مرداد، در شکل‌گیری این تصور بی‌نقش نبوده است. هرچند نیازی به یادآوری این نکته نیست که انتشارات ایرانی وابسته به فرانکلین انگیزه‌های لازم را برای تطهیر فرانکلین و مثبت نشان دادن نقش آن در سالهای بعد از کودتا دارند، به ویژه مدیرانی از آنها که با کانونهای مخفی بیگانه چون روتاری مرتبط بوده‌اند.
در مطالعه پیرامون عملکرد فرانکلین در ایران آنچه بیش از همه جلب توجه می‌کند تسلیم محض بودن شاه در برابر این بنگاه فرهنگی بیگانه است. محمدرضا پهلوی علاوه بر اعطای امتیاز انحصاری چاپ کتب دبستانی به فرانکلین، امتیاز چاپ کتب دبیرستانی را نیز به چند مؤسسه ایرانی مرتبط با این مؤسسه آمریکایی واگذار می‌کند، تا آنجا که غلامرضا پهلوی نیز با این انتشارات ایرانی نمی‌توانست رقابت کند. در واقع بی‌اراده بودن پهلوی دوم در برابر کودتاگران به قدرت رساننده وی، موجب فربه شدن فرانکلین و عوامل ایرانی مرتبط با آن می‌شود. به عبارت دیگر، حتی هزینه به خدمت بیگانه درآمدن عوامل اجرایی ایرانی نیز از محل امتیازات ویژه تأمین می‌شده است. البته واگذاری امر مهم سیاست‌گذاری فرهنگی جامعه به فرانکلین و عوامل اجرایی بومی آن، آن هم به خفت بارترین وجه، اعتراضات بسیاری از مطبوعات و صاحبان اندیشه و فرهنگ را در آن زمان به دنبال داشته است، اما از آنجا که پهلوی دوم شخصاً در این مسئله دخالت می‌کرد می‌توان به علت بی‌نتیجه ماندن اعتراضات پی برد. آقای انوشیروان معالی از جمله کسانی است که طی یادداشتی صرفاً به عملکرد عوامل بومی فرانکلین اعتراض می‌کند: «جالب اینجا است که آقای جعفری (مدیر وقت امیرکبیر و عنصر اصلی عوامل مرتبط با فرانکلین) به منافع بی‌حد و حسابی که از محل فروش کتابهای درسی می‌برد قانع نشده و امتیاز فروش کتابهای درسی را تنها به آن دسته از کتابفروشان و یا نوشت‌افزار فروشانی می‌دهد که به میزان 20 درصد از کل فروش کتابهای درسی را که در اختیار گرفته‌اند، از انتشارات امیرکبیر بفروش برسانند. درست توجه کنید، یعنی مثلاً اگر آقای جعفری به فلان کتابفروشی به میزان یک هزار تومان کتاب درسی برای فروش تحویل داد، این معامله وقتی صورت می‌گیرد که آن کتابفروشی بدبخت با توسل به هر ناملایمی 200 تومان از کتابهای انتشارات امیرکبیر را به فروش برساند.»(فرمان، نشریه سیاسی صبح تهران، شماره 4489، مورخ 2/7/1347) بنابراین دکتر براهنی تنها فردی نیست که صدای اعتراضش در برابر زورگوییهای انتشاراتی‌های مرتبط با فرانکلین بلند می‌شود. مبسوط‌الید بودن این بنگاه آمریکایی و عوامل بومی ایرانی آن در مسائل فرهنگی کشور در کتاب «یک چاه و دو چاله» نیز مورد نقد قرار می‌گیرد: «درست پس از این ماجرای اخیر (28 مرداد 32) بود که سروکله همایون از نو پیدا شد. با انگی از بوی دلار بر پیشانی مباشر بنگاه فرانکلین.»(یک چاه و دو چاله، جلال آل احمد، انتشارات رواق، چاپ اول، خرداد 43، ص12) و در فرازی دیگر می‌‌افزاید: «کار او بالا گرفت و مربع همایون- بار قاطر (یارشاطر)- خانلری - خواجه نوری داشت می‌شد چهارگوش پی بنای مطبوعات رسمی و نیمه رسمی... او پس از مترجم‌ها سراغ ناشرها رفت و دست یک یکشان را در خیالی فرو کرد که با بوی دلار و بلیط بخت آزمایی آب گرفته بودند و بعد سراغ مجله‌ها. سخن را همین جوری خرید و راهنمای کتاب را. و بعد همه‌شان را دست به دهان خودش نگاهداشت و نگاهداشت تا بوق انحصار کتابهای درسی را دکتر مهران زد، وزیر فرهنگ وقت، به کمک فاطمی نامی که معاون فرهنگ بود؛ اما نان خور رسمی همایون.»(ص17)
در همین حال کتاب «در جستجوی صبح» علاوه بر توجیه انحصاراتی که در حوزه نشر به فرانکلین و من تبع آن اعطاء شده بود و قدرت مالی کلانی را به منظور پیشبرد اهدافشان به وجود آورده بود، تعریف و تمجیدهای فراوانی از خدمات به اصطلاح فرهنگی این بنگاه آمریکایی می‌کند: «یکی از اقدامات مهم همایون صنعتی‌زاده (مباشر ایرانی فرانکلین) که کاری سترگ در تاریخ چاپ و نشر و فرهنگ ایران است پایه‌گذاری تألیف و چاپ دایره‌المعارف فارسی است که در سالهای 36-1335 دو سه سالی پس از تأسیس مؤسسه فرانکلین و با کوشش و افکار بلند او صورت گرفت.»(ص435) یعنی اگر کودتا صورت نمی‌گرفت و آمریکا 50 هزار مستشار نظامی خود را در ایران مستقر نمی‌کرد اصولاً هیچ موقع ایرانیها نمی‌توانستند افتخار داشتن یک دایره‌المعارف فارسی را کسب کنند! در فراز دیگری از کتاب نیز از دیگر خدمات فرهنگی آمریکایی‌ها به ملت ایران سخن به میان آمده است: «از جمله کارهای مفید مؤسسه فرانکلین تأسیس سازمان کتابهای جیبی بود.»(ص438)
البته باید توجه داشت همه این تعریف و تمجیدها و واگذاری سازمان کتابهای جیبی به امیرکبیر از سوی فرانکلین ظاهراً هیچ کدام مؤید نظر آقای دکتر براهنی مبنی بر وجود ارتباط بین مدیر وقت امیرکبیر با این مؤسسه آمریکایی نیست! به منظور تأمل در صحت و سقم قضاوت آقای دکتر براهنی که انتشارات امیرکبیر را «ناشری عقب مانده از نظر ادبیات و کتاب» می‌خواند، کافی است عناوین آثار بی‌محتوا و غیراخلاقی‌ای را که کودتاگران مایل بودند مردم ایران بعد از کودتا با آنها مشغول شوند مرور کنیم: «خاطره یک دوست، آتشپاره، همسایه‌ها، شراب خام، افسونگر، آتش به جان شمع فتد، شعله‌های هوس، رفیق سوءظن، این دختر 15 ساله باید بمیرد، قصه رسوایی، هوس بهاری، لهیب سوزان، تقاطع، گناهکار نیویورک، هوسهای امپراطور، نقطه‌های شراب و دهها اثر دیگر از این قبیل که با هدایت بنگاه فرانکلین ترجمه یا تالیف و برای انتشار به مؤسسه امیرکبیر سپرده می‌شوند. این گونه آثار سطحی و بازاری، بنیادهای فرهنگی و اخلاقی این مرز و بوم را هدف گرفته بودند. چرخشهای حساب شده انتشارات امیرکبیر به سوی آثار متفاوت، خود نشانه‌های بارزی در تأیید نظر دکتر براهنی مبنی بر ارتباط تنگاتنگ امیرکبیر با فرانکلین است؛ زیرا مدیر وقت امیرکبیر از آنچنان سوادی برخوردار نبوده است که در مقاطع مختلف بتواند سیاست‌گذاری کند. برای نمونه با اوج‌گیری خیزشهای اجتماعی در ایران برای بازگشت به فرهنگ اسلامی و دینی، از نیمه دوم دهه چهل به یکباره این انتشارات به ترویج آثار ماتریالیستی می‌پردازد؛ مقوله‌ای که اصولاً از فهم مدیر آن خارج است. در این مقطع هدف هدایت کنندگان انتشاراتی‌های نزدیک به دربار، تبلیغ چپ‌گرایی از جنبه ضدیت با باورهای مذهبی رو به رشد در جامعه بود. انتشار کتابهایی چون «نظریه شناخت» در سال 1355 که تبلیغاتی‌ترین اثر ماتریالیستی و تکذیب کننده کلیه باورهای ماوراء مادی از روح انسان تا خداست، «چگونه انسان غول شد»، «انسان در گذرگاه تکامل» و «نمایشنامه مادر» که صراحتاً مبتنی بر نظریه ماتریالیسم و دیالکتیک، به نفی خدا می‌پردازد و باورهای غیرمادی را تبلیغ می‌کند، «تاریخ تحولات اجتماعی» که در آن به نقل از ارانی ادعا می‌شود منصور حلاج علیه قدرت و جایگاه خدا قیام کرد، «زمینه جامعه‌شناسی»، «بنیادهای مسیحیت» و... از جمله آثاری‌اند که به ترویج مبانی مارکسیسم با هدف مقابله با فرهنگ ملی‌ این مرز و بوم پرداختند. این‌ که مدیر وقت امیرکبیر با تحصیلات در حد ابتدایی خود، به مباحث ماتریالیسم دیالکتیک نزدیک می‌شود و هر زمان به مقتضای شرایط جامعه ‌گرایشهایی را در امر نشر پیگیری می‌کند مسئله‌ای بسیار قابل تأمل است. بعد از کودتای 28 مرداد عمدتاً انتشار آثار منحط و ضداخلاقی در دستور کار این ناشر قرار می‌گیرد و البته در کنار آن از برخی اقدامات عوام‌فریبانه همچون چاپ قرآن پرغلط به تأسی از دربار غافل نمی‌ماند. جالب آن که همین مروجان فرهنگ شاهنشاهی و باستان‌گرایانه زمانی که خود را در مقابله با فرهنگ دینی ناتوان می‌بینند به تروج مبانی مارکسیسم می‌پردازند.
با وجود در دست بودن براهین و ادله روشن در مورد مکانیزمی که در قالب آن انتشارات امیرکبیر قادر بوده انتشارات کوچک، اما با آثار ارزشمند را یک به یک ببلعد در کتاب «در جستجوی صبح» ادعا می‌شود که آقای عبدالرحیم جعفری از جمله قربانیان سانسور در رژیم پهلوی بوده است: «یکی از گرفتاریهای بزرگ من سروکله زدن با سانسور بود. من که ناشر فعالی بودم، همیشه خدا لااقل حدود شصت هفتاد عنوان کتاب داشتم که برای آنها سرمایه‌گذاری کرده بودیم و زیر دست سانسورچیان وزارت فرهنگ و هنر از این میز به آن میز می‌رفت... خود من به هر جا که برای بحث و مشورت یا سخنرانی درباره مسائل کتاب و کتابخوانی دعوت می‌شدم، از انجمن قلم و باشگاه روتاری گرفته تا باشگاه معلمان و... از فرصت استفاده می‌کردم و از بیان نابسامانیهایی که دستگاه سانسور در کار نشر ایجاد می‌کرد ابایی نداشتم» (صص8-917) در این فراز در قالب دلسوزی برای نشر کشور که در چنگال سانسورچیان گرفتار آمده بود سعی شده برخی ارتباطات مخفی رابط ایرانی فرانکلین عادی جلوه‌گر شود. ظاهراً آقای عبدالرحیم جعفری صرفاً برای یافتن درمان این معضل خانمان‌سوز فرهنگ کشور پایش به کلوپ مخفی روتاری باز شده است وگرنه وی نه تنها قربانی سانسور بوده، بلکه هیچ گونه ارتباطی با جریان‌های فرهنگی بیگانه از جمله فرانکلین نیز نداشته است! بنابراین اگر بپذیریم همه قربانیان سانسور در دوران محمدرضا پهلوی از دستفروشی به ناگاه رشد افسانه‌ای می‌یافتند و به تعبیری که در کتاب آمده تبدیل به رستم انتشارات می‌شدند (البته رستم تجهیز شده توسط ساواک) وضعیت نشر در آن دوران نمی‌توانسته بد باشد و ظاهراً فقط برخی توده‌ای‌های نفوذ کرده به مراکز تعیین کننده رژیم پهلوی موانعی را سر راه نشر به وجود می‌آوردند: «بحث اداره نگارش در وزارت فرهنگ و هنر بسیار مفصل است، و یکی از گرفتاریهای عظیم امیرکبیر مشکل سانسور در این اداره بود... رئیس این اداره شخصی بود به نام زندپور که سوابق توده‌ای داشت و به همین جهت برای حفظ مقامش سعی می‌کرد تا آنجا که ممکن است کتابی چاپ نشود که به تریج قبای دستگاه بربخورد و او زیر سئوال برود.»(ص936) اگر خواننده کتاب «در جستجوی صبح» نیز معلوماتی در حد ابتدایی داشته باشد شاید این گونه روایت کردنها را از گذشته‌های نه چندان دور بپذیرد و باور کند که یک عده توده‌ای از خدا بی‌خبر عهده‌دار سانسور بوده‌اند و برای مقابله با این توده‌ای‌های وابسته به اتحاد شوروی تنها راه، پناه بردن به نماد جهان آزاد یعنی آمریکا بوده است! به عبارت دیگر، اگر این بزرگترین قربانی سانسور در ایران (چه کسی بیش از من از سانسور صدمه دیده بود، ص907) یعنی مدیر وقت امیرکبیر به محافل مخفی و آشکار غربی در ایران می‌پیوندد صرفاً بدین منظور بوده که آنها را از وضعیت سانسور در ایران آن زمان با خبر سازد! و به کمک آنها بتواند به حال فرهنگ کشور که این بلای خانمان‌سوز به جان آن افتاده بود، فکری بنماید. قرار دادن باشگاه معلمان در کنار باشگاه روتاری البته با این هدف بود که عضویت در تشکلهای مخفی وابسته به غرب کم‌اهمیت جلوه‌گر شود و نیروهای جوان که مطالعات چندانی در مورد سوابق فراماسونری و روتاری در ایران ندارند این‌گونه تصور کنند که هر کس می‌توانسته سرش را به زیر بیندازد و به گردهم‌آیی‌های روتاری‌ها وارد شود. در حالی‌که هیچ‌گونه شباهتی بین باشگاه روتاری کاملاً مخفی و باشگاه معلمان وجود ندارد. لذا عادی جلوه دادن عضویت افراد ایرانی در تشکلهای مخفی وابسته به بیگانه چون روتاری و فراماسونری یکی از مسائل قابل تأمل این کتاب به حساب می‌آید. بارها در این اثر از افرادی چون تقی‌زاده تجلیل می‌شود، و البته رسالت کتاب برای تطهیر فراماسونری در همین حد متوقف نمی‌ماند.
در کتاب «در جستجوی صبح» تلاش شده کلیه اطلاعاتی که در چارچوب درگیری نیروهای پنهان آمریکا و انگلیس آشکار شده به نوعی مخدوش عنوان شود؛ در حالی‌ که همه محققان تاریخ معاصر بر این واقعیت واقفند که رقابت در سهم خواهی بیشتر بین لندن و واشنگتن موجب شد تا اطلاعاتی نه چندان جامع در مورد برخی افراد وابسته به قدرت مسلط رو به افول و قدرت رو به رشد در ایران، آشکار شود. ابراز نارضایتی تدوین کننده کتاب «در جستجوی صبح» از انتشار کتاب «فراموشخانه و فراماسونری در ایران»، مسائلی را که به مرگ نویسنده این اثر حساسیت برانگیز در دفتر انتشارات امیرکبیر منجر شد بیشتر در ابهام فرو می‌برد: «این دوره سه مجلد بود، مجلد‌های اول و دوم آن شرح تاریخ فراماسونری و تشکیلات فراماسونرها در ایران وجهان و مجلد سوم معرفی رجال ایرانی عضو این سازمان... حالا نویسنده این اطلاعات را از کجا گردآوری کرده و آیا کسی به او داده بود، این دیگر رازی بود که فقط خودش می‌دانست و یا دستگاه و کسانی که این اطلاعات را در اختیار او گذاشته بودند... عده‌ای هم با گرایشهای مختلف، طبعاً راز را در جای دیگری می‌جستند و معتقد بودند که دستهایی در پس پرده است، می‌خواهند به این وسیله و از این راه به مردم بگویند که چه نشسته‌اید، کسانی که به نام دین و وطن بر شما فرمان می‌رانند همینها هستند که در مجالسشان به کتاب مقدس یهودیان سوگند می‌خوردند و به نام «یهوه» شراب می‌نوشتند.»(صص3-982)
معلوم نیست چه کسانی به نام دین در دوران پهلوی بر مردم فرمان می‌راندند و در پس پرده از بیگانگان الهام می‌گرفته‌اند که تدوین کنندگان کتاب نگران آبروی آنانند. البته خواننده با مشاهده سمپاتی آقای عبدالرحیم جعفری به اسرائیل در این کتاب که تبعاً به بخشی از آن اذعان شده است می‌فهمد که تدوین کنندگان کتاب نباید نگران نیرو‌های مسلمان باشند بلکه نگرانی آنها از افشای چهره دولتمردان ضد دین آن ایام بود که ناشرانی چون امیرکبیر در خدمت آنان قرار داشته‌اند: «در بازگشتم بود که آقای سیاوش کسرایی ترجمه کتابی را برایم آورد به نام خیاط جادو شده، یک اثر ادبی نوشته شالوم علیخم نویسنده یهودی معاصر.. من کتاب خیاط جادو شده را چاپ کردم و به پاس محبتهایی که ایرانیان یهودی در فلسطین اشغالی به من کرده بودند طی یادداشتی کوتاه در صفحه اول، کتاب را به آنها اهدا کردم... آن روزها در فلسطین اشغالی همه‌جا صحبت از صلح بود و دوستی با اعراب... حالا که به احساسم رجوع می‌کنم از چاپ این اثر با توجه به این مظالم، احساس پشیمانی می‌کنم.»(صص2-691)
کتاب «در جستجوی صبح» می‌خواهد ادعا کند که خدمات آقای جعفری به یهودیانی که فلسطین را با قتل‌عام فلسطینی‌ها ‌به اشغال درآوردند صرفاً همین اثر بوده که از آن نیز ابراز پشیمانی شده است، اما واقعیت چنین نیست. آثار دیگری نیز از این دست با رهنمود کسانی که «به کتاب مقدس یهودیان سوگند می‌خوردند و به نام «یهوه شراب می‌نوشیدند» چاپ شده است. انتشار ترجمه کتاب «دومین شانس» نوشته کنستان ویرژیل گئورگیو که در آن به صراحت به تبلیغ پایگاه صهیونیستها در خاورمیانه یعنی اسرائیل پرداخته شده است نشان از ارادتی دارد که اذعان به یک خطا در مقابل آن رنگ می‌بازد: «... اسرائیل یک دولت مذهبی است. در چنین دولتی انسان هنوز ارزش خود را از دست نداده و اسرائیل تنها دولت مذهبی جهان است». معرفی صهیونیستها به عنوان تنها حکومت مذهبی علاوه بر جعل و امنیت تلاشی است به منظور ایجاد سمپاتی نسبت به غاصبان فلسطین، در حالی‌که همه می‌دانند صهیونیسم صرفاً یک تفکر نژادپرستانه است که به هیچ وجه برپایه حقیقی دیانت یهود بنا نشده است. از آنجا که در دیگر آثار منتشره توسط امیرکبیر نیز صراحتاً از اهداف صهیونیستها در ایجاد پایگاهی در دل خاورمیانه دفاع شده است، می‌توان آنچه را که در مورد وابستگان به محافل مخفی بیگانه در کتاب «در جستجوی صبح» مطرح شده است، به نوعی درباره نخستین مدیر امیرکبیر نیز صادق دانست. در همین راستا حساسیت فوق‌العاده جانبدارانه این اثر در مورد فراماسونها برخی احتمالات را تقویت می‌کند: «... پس از یکی دو هفته صبح روزی در دفتر امیرکبیر نشسته بودم که دیدم سروکله‌اش پیدا شد. پس از حال و احوال و تعارفات معمول و صحبت از وضع و فروش کتاب گفت که جلد سوم فراماسونری را همدستان... و بنی‌صدر در پاریس چاپ کرده‌اند و من وکیل گرفته‌ام و آنها را محکوم کرده‌ام... گفتم آقای رائین، شما که ناراحتی قلبی دارید درست نبود که برای تعقیب این جریان به تهران بیایید... در آن ماهها مردم تشنه کتابهای افشاگرانه بودند، و کتاب فراماسونری که فراماسونها را به مردم می‌شناساند حسابی جا افتاده بود و خواستار فراوان داشت... پس از یک ماه چاپ اول کتاب تمام شد.» (صص3-992)
جاب اینکه در همین کتاب تدوین کنندگان نتوانسته‌اند موضع حمایت‌گونه خود از ماسونها را مخفی دارند؛ لذا ناراحتی مدیر وقت امیرکبیر از اینکه ملت ایران با مطالعه کتاب «فراموشخانه و فراماسونری در ایران» از ماهیت برخی از عناصر وابسته به محافل مخفی بیگانه مطلع می‌شوند به وضوح ابراز می‌شود: «به دادیار گفتم خودم را گناهکار می‌دانم! دادیار پرسید چرا؟ گفتم از بابت چاپ همین کتاب لعنتی فراماسونری. گفت خوب، این که گناهی نیست... چه گناهی، کتابی است چاپ شده... گفتم چرا، این کتاب حاوی اسامی عده زیادی است، که وقتی منتشر شده طبعاً خودشان و خانواده‌شان در این جو و انفسای انقلاب معذب شده‌اند و من وجدانم ناراحت است.» (صص7-1016) البته وجدان این افراد زمانی که برای نمونه فراماسونها در مجلس شورای ملی و سنا به جدا شدن بحرین از ایران رأی دادند هرگز جریحه‌دار نشد و این گونه خیانتها و صدها خیانت دیگر این جماعت به این مرز و بوم متأثرشان نکرد. شاید آنچه بیش از همه در این ارتباط حائز اهمیت می‌نماید، اطلاع دست اندرکاران انتشارات امیرکبیر از قصد آقای اسماعیل رائین به انتشار جلد چهارم «فراموشخانه و فراماسونری» در ایران است. موضع‌گیری منفی نسبت به این اثر افشاگرانه، طبعاً مرگ نویسنده‌اش را در مؤسسه امیرکبیر بیشتر مبهم می‌سازد.
آقای اسماعیل رائین در جلد سوم کتاب در چندین فراز وعده انتشار مجلد چهارم را به خوانندگان مشتاق کسب اطلاعات بیشتر در مورد این سازمان مخفی می‌دهد، اما به دلایل نامعلوم چنین وعده‌ای در سالهای پایانی حکومت پهلوی حتی در خارج کشور تحقق نمی‌یابد. قطعاً پیروزی انقلاب اسلامی شرایط و فرصت مناسبی در اختیار این نویسنده قرار داده بود تا تحقیقات خود را در این زمینه تکمیل کند و وعده خود را عملی سازد، اما مرگ مشکوک آقای اسماعیل رائین در محل دفتر کسی که این‌گونه برای عناصر ماسون دل می‌سوزاند، علاقه‌مندان و پژوهشگران تاریخ معاصر را از دستیابی به برخی حقایق در مورد هسته‌های مخفی فراماسونری در ایران محروم ساخت. ابهامات ناشی از مرگ این نویسنده حتی بعد از گذشت سالها همچنان ذهن پژوهشگران را می‌آزارد. به همین دلیل در کتاب «در جستجوی صبح» تلاش شده علت مرگ مرحوم رائین برخورد کارگران امیرکبیر با وی عنوان شود. این ادعا با توجه به احترام ویژه‌ای که جامعه در آن ایام برای آقای رائین قائل بود به هیچ وجه قابل پذیرش نیست. این نکته‌ای است که تدوین کنندگان کتاب نیز نمی‌توانند آن را نادیده بگیرند؛ لذا معترفند مؤلف «فراموشخانه و فراماسونری در ایران» به شدت مورد احترام قاطبه مردم بود و استقبال گسترده از این اثر در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی حکایت از این واقعیت غیرقابل کتمان داشت. با این وجود مروری بر روایت نقل شده در کتاب «در جستجوی صبح» تا حدودی گویاست و بیانگر این موضوع که چه کسی یا کسانی بیشتر مورد سوءظن قرار می‌گیرند: «کمره‌ای تا مرا دید از جا جهید... نفهمیدم وحشت کرد یا به این نیت که با من دست بدهد، معطل نکردم، کشیده محکمی به صورتش زدم، و یک لگد هم به کمرش، پس گردنش را گرفتم و کشان کشان از اتاق بیرون انداختم. در همین موقع ارمغان به سویم آمد... دیگر اختیار اعصابم را نداشتم؛ کمره‌ای را رها کردم و یک مشت قایم کوبیدم به صورت ارمغان یک لگد هم به پشتش و هر دو را از اتاق بیرون انداختم... در همین حیص و بیض بود که از پشت در اتاق من که بسته بود، صدای همهمه و داد و قال بلند شد فکر کردم باز کارگرها هستند که با هم دعواشان شده، ... از جا برخاستم که ببینم پشت در اتاق چه خبر است.
در شمالی اتاق را که باز کردم دیدم پنج شش نفر از کارگران علیه رائین شعار می‌دهند... در این گیرودار بود که یکی از کارمندان حسابداری آشفته‌وار و با رنگ و روی پریده وارد اتاق شد که، آقای جعفری حال آقای رائین به هم خورده!» (صص9-1035) عملکرد رستم انتشارات دوران پهلوی دوم! در این ماجرا- که ظاهراً بخش قابل روایت آن در کتاب آمده است- تا حدودی می‌تواند عملکرد عواملی را که پشت صحنه فعالیتهای فرهنگی! آقای جعفری را تکمیل می‌کرده‌اند روشن سازد. اما آنچه مسلم است با مرگ رائین افرادی که با بیگانگان سروسری داشتند و برای شکایت از وضعیت سانسور به محافل روتاری آمد و شد می‌کردند و شاید هم به دلیل خدمتشان به صنعت نشر کشور افتخار عضویت در این سازمان مخفی را یافته بودند، آسوده خاطر شدند و به این ترتیب وعده آقای اسماعیل رائین که به کرات در جلد سوم آمده تحقق نیافت: «ولی به طوری که در جلد چهارم همین کتاب خواهد آمد عده‌ای از فراماسونهای کنونی ایران مورد تنفر عامه مردم هستند. بلکه در محاکم دادگستری ایران سوابقی داشته و در بسیاری از سوءاستفاده‌ها و سوء جریانات سهیم و شریک بوده‌اند.» (فراموشخانه و فراماسونری در ایران، اسماعیل رائین، جلد سوم، ص158) همچنین: «تا آنجا که مقدور بوده و توانسته‌ایم مشخصات 72 نفر از کسانی را که دارای سوابق ننگین، سیاسی و اجتماعی هستند، تهیه کرده‌ایم که در جلد چهارم کتاب آنها را معرفی خواهیم کرد.» (همان، ص236) و در فرازی دیگر آمده: «اسامی سایر اعضای این دو لژ و منشعبین و همچنین شرح اقدامات و فعالیتهای آنان در جلد چهارم این کتاب به تفصیل خواهد آمد.» (همان، ص528)
مدیر وقت امیرکبیر البته از آنجا که مدعی است خود بزرگترین قربانی سانسور در دوران پهلوی دوم بوده است نمی‌تواند در محروم ساختن ملت ایران از این کتاب نقش داشته باشد. منتها تنها چیزی که مسئله را برای خواننده غامض می‌سازد اینکه در کتاب «در جستجوی صبح» گفته می‌شود: «حتی محل زندان اوین را هم نمی‌دانستم. در رژیم گذشته، می‌شنیدم که چنین زندانی هست و بازداشتگاه زندانیان سیاسی است. شایعات زیادی هم در پیرامونش بود، درباره سیاهچالهایش، سردابه‌های مخفی‌اش، مردمی که در آنجا زنده به گور شده‌اند، کیلوها ناخن که از دست و پاهای متهمین و زندانیان می‌کنده‌اند و خلاصه خیلی از این مسائل راست و دروغ...» (ص1031)
البته اینگونه زیان دیدگان! متورم شده از سانسور! – که دستکم بنا بر آنچه از سوی خودشان مکتوب شده روتارین بوده‌اند- قطعاً نمی‌بایست اطلاعی از زندان اوین داشته باشند و امروز نیز باید کشیده شدن ناخن در بازداشتگاه‌های ساواک را به سخره گیرند زیرا هرگز رنج حتی کشیده شدن یک ناخن را نمی‌توانند تصور کنند. برای نمونه زمانی که آقای مرتضی عظیمی مدیر انتشارات آذر به دلیل چاپ آثار ارزشمند و آگاهی‌بخش دستگیر و پس از شکنجه با دستگاه آپولو- که بر روی سر قرار می‌گرفت- تعادل روانی‌اش را از دست داد آنها با تمام توان در خدمت تطهیر پهلوی دوم و حذف کامل انتشاراتیهای غیرمتعهد به ساواک بودند.
همچنین به دلائلی که در ادامه بحث به آن اشاره خواهد شد در کتاب در جستجوی صبح هرگز از آقای علی خلیلی مدیر انتشارات ملی، آقای مولانا مدیر انتشارات دارالفکر، آقای حسن تهرانی مدیر انتشارات ارشاد تهران، آقای آذری‌قمی مدیر انتشارات دارالعلم، آقای مصطفی زمانی مدیر انتشارات پیام اسلام و ... که دستگیر و بدترین شکنجه‌ها در مورد آنها اعمال شد، ذکری به میان نمی‌آید. و باز به همین دلیل از انتشارات بعثت، فراهانی، محمدی، شرکت سهامی انتشار و... که همواره مورد هجوم ساواک واقع می‌شدند و آثار قابل توجهی از آنان توقیف و ممنوع‌الانتشار اعلام شده بودند، نام برده نمی‌شود. برای نمونه شرکت سهامی انتشار که با سهامداری 500 شخصیت حقیقی و حقوقی آغاز به کار کرده و دارای 200 عنوان کتاب دینی، علمی، تاریخی، سیاسی و اجتماعی بود در نهایت بعد از فشارهای فراوان در سال 1350 توسط ساواک تعطیل شد.
کتاب در جستجوی صبح در یک تحریف آشکار بدون کمترین اشاره به مصائبی که بر اهل فرهنگ در دوران پهلوی دوم وارد می‌آمد، ضمن معرفی عبدالرحیم جعفری به عنوان کسی که در آن ایام بیشترین لطمه را از سانسور خورده است در واقع به صورت غیرمستقیم وضعیت فلاکت‌بار نشر در آن ایام را تطهیر می‌کند زیرا همانگونه که اشاره شد اگر پذیرفته شود که چنین فردی توانسته از دستفروشی به غول بزرگی تبدیل شود، علی‌القاعده دیگرانی که کمتر در معرض سانسور بوده‌اند باید شرایط بهتری داشته باشند. با این مقدمه چینی تدوین کنندگان کتاب سعی دارند مورد پیگرد قرار گرفتن مدیر اسبق امیرکبیر بعد از مرگ مشکوک رائین در دفترش را دلیل بدتر شدن وضع نشر در بعد از انقلاب عنوان کنند زیرا براساس این ادعا کسی که در قبل از انقلاب بیشترین زیان را از سانسور دیده و هرگز پایش به زندان اوین باز نشده بود، بعد از اقنلاب به زندان می‌افتد: «فعل و انفعالات وارثان و طفیلی‌های انقلابات اجتماعی را در محاسبه منظور نمی‌کردم. باور نداشتم به اینکه این انقلاب هم طرفداران خود را بخورد. مضاف بر این، دوستان جبهه ملی هم ورد زبانشان آینده تابناکی بود که در انتظار مردم بود، گلستانی از آینده ترسیم می‌کردند که در آن از سانسور خبری نبود، از خمیر کردن کتاب نامی و نشانی نبود، از تحقیر مردم اثری نبود... و چه کسی بیش از من از سانسور صدمه دیده بود؟» (ص907) همچنین در فراز دیگری از زبان این زیاندیده سعی می‌کند ذهنیتهای مردم را از انقلاب اسلامی صرفاً توهم بداند: «از مدتها پیش در تهران شایع بود آیت‌الله خمینی که از سال 1342 در خارج کشور در ترکیه و عراق در تبعید به سر می‌بردند یک آزادیخواه و مرجع تقلید هستند، خصایص ایشان به پیامبران و امامان بزرگوار اسلام تشبیه می‌شد و اعضای جبهه ملی و یاران مصدق که سالها با حکومت شاه مبارزه می‌کردند و در حبس و تبعید و مغضوب بودند از طرفداران جدی ایشان به شمار می‌رفتند... با اوصافی که از آیت‌الله خمینی شنیده بودم و دارودسته جبهه ملی و آقای بازرگان و دوستان او که همگی متصف به خوشنامی و روشنفکری و اهل ادب و دوستی و صداقت و سلامت نفس بودند خیالم راحت بود و بسیار خوشحال که در آینده پس از لغو سانسور و رفع گرفتاریهای آن، رونق کتاب بیشتر و بیشتر خواهد شد...» (ص954)
البته زمانی که آقای عبدالرحیم جعفری که فعالیتهایش تکمیل کننده فشارهای ساواک بر اهل فرهنگ بود طرفدار انقلاب و قربانی اصلی سانسور در آن ایام معرفی شود، از وی می‌توان به عنوان معیارسنج شرایط نشر در قبل و بعد از انقلاب و حکم راندن علیه نهضت اسلامی بهره گرفت. هرچند آقای جعفری و تنظیم کنندگان کتاب متوجه این مسئله نبوده‌اند که خود در واقع زمینه‌ای مناسب برای مقایسه بین سیستمی که در خدمت آن بوده‌اند و انقلابی که قصد مخدوش ساختن آن را دارند، فراهم کرده‌اند. برای نمونه در دوران پهلوی اول، شاعر برجسته‌ای چون میرزاده عشقی به دلیل سرودن شعری در نفی ادعای رضاخان که خود را پدر ملت ایران مطرح می‌ساخت با شلیک گلوله‌ای به دهانش به قتل رسید. در دوران پهلوی دوم احمد آرامش علیرغم همه وابستگی‌اش به پهلویها به دلیل انتقادی جزیی و طرفداری از جمهوریت مغزش در پارک متلاشی شد اما در این کتاب علاوه بر طرح انتقادات فراوان از امام و انقلاب، از زبان فردی که تحصیلاتی در حد ابتدایی دارد، دشنام نیز مطرح می‌شود: «دوستی من با سهیلی تا آخرین لحظه حیات او ادامه داشت، او حتی در ایامی که من در زندان بودم رشته این پیوند را نگسست. زمانی که در زندان بودم در جو خشونت‌باری که حاکم بود، همکاران و مترجمان و مؤلفان و دیگران احتیاط می‌کردند که با من مکاتبه کنند، از معدود کسانی که با من مکاتبه می‌کردند، یکی مهدی سهیلی بود و دیگری دوستم عبدالله‌خان عقیلی که نوشته بود: در کف گرگ نر خونخواره‌ای، غیرتسلیم و رضا کو چاره‌ای.» (ص364)
اکنون فرصت مورد اشاره برای دست‌یابی به حقیقت به صورت تطبیقی به خوبی فراهم آمده است. اولاً جو ترسیم شده برای اوائل انقلاب تا چه حد قرین به صحت است که یک روتارین برای روتارین دیگری بدون هرگونه واهمه‌ای نامه‌هایی با چنین محتوایی آنهم به زندان- که علی‌القاعده همه محموله‌های آن کنترل می‌شود- می‌نویسد. در ثانی آیا برای اثبات پیشرفت فوق‌العاده جامعه ایران در زمینه آزادی همین یک موضوع کفایت نمی‌کند که فردی با سوابقی بسیار قابل تامل به خود اجازه می‌دهد هر نوع توهینی را بدون نگرانی از واکنش نهادهای دولتی مکتوب کرده و با مجوز وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی نشر دهد. ثالثاً انقلابی که در این کتاب به تندروی و دوری از آرمانهایش محکوم می‌شود چنین فردی را علیرغم همراهی آشکار با نهادهای فرهنگی رسمی آمریکایی و عضویت در سازمانهاهای مخفی غربی تا قبل از مرگ مشکوک آقای اسماعیل رائین در دفتر امیرکبیر هرگز دستگیر نمی‌کند. رابعاً علیرغم درخواست همه مطبوعات و بطور کلی افکار عمومی در آن زمان مبنی بر برخورد قاطعانه با فردی مظنون به دخالت در جنایتی که مردم ایران را از اطلاعات ارزشمندی در مورد عناصر وابسته به بیگانه محروم ساخت، وی صرفاً مدت کوتاهی در زندان باقی می‌ماند و تنها عدم صلاحیتش برای اداره این انتشارات که با پول ملت ایران رشد بادکنکی یافته بود از سوی دادگاه اعلام می‌شود.
برای روشن شدن میزان عادلانه بودن حکم دادگاه مبنی بر خلع ید آقای عبدالرحیم جعفری از انتشارات امیرکبیر مناسب است برخی مطالب طرح شده ازسوی وکیل آقای رائین یعنی آقای کمره‌ای و پاسخ مدیر اسبق امیرکبیر را مرور کنیم: «عصر شد روزنامه‌های اطلاعات و کیهان را آوردند... دیدم کیهان ماجرای مرگ رائین را با طول و تفصیل و غرض ورزی بسیار نوشته. دو روز بعد در حالی که یزدی و همکارانش همچنان به بررسی دفاتر و حسابها مشغول بودند باز شرحی به قلم کمره‌ای در روزنامه کیهان درج شده این وکیل بسیار بسیار بسیار با شرف نوشته بود که مدیر امیرکبیر یک کشیده محکم به صورت رائین زد که بلافاصله نقش بر زمین شد و مرد.» (ص1053)
اما در جوابیه‌ آقای عبدالرحیم جعفری ابتدا ضرب و شتم وکیل مرحوم اسماعیل رائین به شدت تکذیب و سپس این ادعا مطرح شد که آقای کمره‌ای به نقل از یک فرد ناشناس موضوع سیلی زدن به رائین را طرح کرده است: «در اینکه نوشته‌اند مورد فحاشی و ضرب قرار گرفته‌اند، به راستی آیا باور کردنی است که وکیلی مورد ضرب و جرح قرار گیرد و شکایتها و کلانتری کشی‌ها در پی آن نیاید؟... آقای کمره‌ای گفته‌اند که بنا به تلفن یک ناشناس جعفری کارش با رائین به مشاجره می‌کشد و یک سیلی به صورت او می‌زند و رائین نقش بر زمین شده و همانجا فوت می‌کند و ... آقای کمره‌ای، شایسته نیست که یک وکیل درجه یک دادگستری که شرافت خود را برای احقاق حق گروگان گذاشته است و سوگند یاد کرده است که دروغ نگوید». (اعلامیه انتشارات امیرکبیر درباره اظهارات وکیل رائین با امضاء عبدالرحیم جعفری، روزنامه کیهان، مورخ 13/10/1358)
همانگونه که به وضوح طرح شده در این جوابیه- که در آن زمان به چاپ رسیده است- مدیر اسبق امیرکبیر، هم سیلی زدن به اسماعیل رائین را تکذیب می‌کند و هم ضرب و جرح وکیل وی را، اما بعد از 24 سال ظاهراً تدوین کنندگان کتاب در جستجوی صبح جوابیه چاپ شده در روزنامه کیهان را مطالعه نکرده و با شجاعت از ضرب و شتم کمره‌ای به تفصیل و با ذکر جزئیات سخن گفته‌اند (ص1035) و حتی درصدد توجیه آن برآمده‌آند: «شاید رفتار محمدرضا (فرزند) با کمره‌ای از نظر روابط اجتماعی و اصول مدیریت صحیح و اقدام تند من در این مورد یک اشتباه بود که باید به آن اقرار کنم ولی حوادث و طرز رفتار و تبلیغات زشت و دروغی که کمره‌ای و رائین علیه من می‌کردند روح مرا آزار می‌داد.» (ص1036) زمانی که برای خواننده کتاب خلاف‌واقع ‌گویی مدیر اسبق امیرکبیر دستکم در مورد ضرب و شتم کمره‌ای کاملاً روشن می‌شود درمی‌یابد که افراد نجیب در این ماجرا مرحوم رائین و آقای کمره‌ای بوده‌اند زیرا این وکیل برجسته در پی اعتراف امروز کتاب و به دنبال مورد ضرب و شتم قرار گرفتن درحضور سه افسر شهربانی اقدام به طرح هیچگونه شکایتی نمی‌کند: «معطل نکردم که سئوال و جوابی در بین بیاید، تا رسیدم رفتم جلوی کمره‌ای، خودم نمی‌دانم چه قیافه‌ای داشتم. کمره‌ای تا مرا دید از جا جهید... نفهمیدم وحشت کرد یا به این نیت که با من دست بدهد. معطل نکردم، کشیده محکمی به صورتش زدم، و یک لگد هم به کمرش، پس گردنش را گرفتم و کشاکشان از اتاق بیرونش انداختم.» (1035) اما خلاف‌واقع گویان که همواره دچار فراموشی می‌شوند فراموش کرده‌اند که در جوابیه مکتوب اعلام داشته‌اند: «آیا باور کردنی است که وکیلی مورد ضرب و جرح قرار گیرد و شکایتها و کلانتری‌کشی‌ها در پی آن نباشد؟» (روزنامه کیهان 13/10/58)
این دروغ‌گویی آشکار، سایر ادعاهای مدیر اسبق امیرکبیر را نیز به زیر سئوال می‌برد و دستکم این احتمال را افزایش می‌دهد که وی عامل قتل نویسنده‌ای بوده که به ملت ایران خدمت نموده است. بنابراین آیا حق نبود که چنین خلاف‌واقع ‌گویی به خاطر رأفتی که در موردش صورت گرفته از امام شاکر باشد و با دخل و تصرف در آن عبارت کذایی (جابجایی گرگ و شیر) خبث طینت خود را مشخص نسازد؟
اما در مورد اموال امیرکبیر که در جای جای کتاب بهانه‌ای برای هر نوع فحاشی به کسانی که بعد از حکم دادگاه به عنوان مدیریت این انتشارات منصوب می‌شدند (به جز مدیر فعلی که الطاف ویژ‌ه‌ای به عبدالرحیم جعفری داشته و معاونش در مراسمی مدالی را به وی اعطا کرده است) مناسب است اعتراف همان زمان مدیر اسبق امیرکبیر را در پاسخ به آقای کمره‌ای مرور کنیم: «فرموده‌اند ثروت افسانه‌ای مدیر مؤسسه امیرکبیر یک میلیارد و پانصد میلیون تومان است. من که صاحب این ثروت هستم که ایشان بخشیده‌اند! نمی‌دانم این رقم را با چند صفر بنویسم. اما تمام این دارائی را در مقابل قرضهایم به شما واگذاشتم...» (اعلامیه انتشارات امیرکبیر درباره اظهارات وکیل رائین، روزنامه کیهان، مورخ 13/10/58)
چنین اظهاری از دو حالت خارج نیست؛ یا آقای عبدالرحیم جعفری در این زمینه نیز خلاف‌واقع گفته است تا کمکهای مراکزی که در خدمت آنان بوده مشخص نشود یا به شیوه بسیاری از وابستگان به دربار که در ازای اموال غیرمنقول حرفه‌شان وامهایی کلان و با استفاده از روابط دریافت می‌داشتند و در جاهای دیگری بکار می‌گرفتند عمل شده و امیرکبیر در زمان تغییر و تحول بیش از دارایی‌اش مقروض بوده است. در هر صورت جایی برای سخن به گزافه گفتن نخواهد بود. البته با تحقیق در پرونده‌های مالی سال 58 امیرکبیر می‌توان به حقایق دست یافت اما با توجه به ناممکن بودن پرداختن به این امر در این مختصر، به نظر می‌رسد مقروض بودن امیرکبیر صحت داشته باشد زیرا کاخهایی که جعفری برای خود در تهران و شمال می‌ساخت و در کنار اموالی که به نام فرزندانش منتقل می‌کرد می‌تواند امیرکبیر را به مؤسسه‌ای مقروض مبدل ساخته باشد. بنابراین واقعاً جای سؤال است که با توجه به مقروض بودن بیش از اصل سرمایه در انتشارات امیرکبیر، چه چیزی مورد غصب! قرار گرفته است؟ بعلاوه این که هر کس از سوابق آقای جعفری مطلع باشد صلاحیت وی را برای اداره یک مؤسسه فرهنگی مورد تردید قرار خواهد داد.
در آخرین فراز از این مقال لازم است مجدداً بر این نکته تاکید شود که مطالعه این کتاب بر هر محققی روشن می‌سازد که اراده‌ای فراتر از خواست فردی سودجو و فاقد هویت فرهنگی- که طی سالها در خدمت اجرای برنامه‌های فرانکلین بودن حتی یک مکتوب چند سطری از وی به ثبت نرسیده است- در پس نگارش کتاب در جستجوی صبح وجود دارد. براساس قرائن بی‌شمار، جریانهای فرهنگی مخفی وابسته به بیگانه طی سالهای اخیر مجدداً بازسازی شده و فعالیت خود را از سر گرفته‌اند. صرف هزینه برای تجدید حیات این محافل مخفی عمدتاً با هدف تطهیر عملکرد آمریکا در دوران استبداد پهلوی است. باید اذعان داشت این کتاب ابتدا به صورتی بسیار حرفه‌ای با طرح برخی انتقادات کم‌رنگ از پهلویها درصدد جلب اطمینان خوانندگان معمولی خود برمی‌آید تا جایی که آقای عبدالرحیم جعفری چهره‌ای مخالف آن دوران به خود می‌گیرد و بدین ترتیب زمینه‌ای فراهم می‌آید که تطهیر فرانکلین و چهره‌های فراماسون و روتاری از زبان او قابل پذیرش باشد. همچنین حملات او به دوران بعد از انقلاب نیز به عنوان عنصری طرفدار انقلاب مورد پذیرش واقع شود.
جالب اینکه آقای جعفری برای رهایی از حملات کارگران خود که در این کتاب به آن اذعان شده است به مانند برخی سلطنت‌طلبان دیگر چون خلبان ویژه محمدرضا پهلوی (سرهنگ معزی) در فاصله‌ای کوتاه به پیروزی انقلاب به گروهک مسعود رجوی نزدیک می‌شود تا به این ترتیب همه کارگران امیرکبیر را ساکت کند و از سوی دیگر با علم به همراه نبودن آنان با امام به تقویت این گروه که بعدها به فعالیتهای تروریستی علیه نهضت نوپای اسلامی پرداخت، مبادرت ورزد. چاپ نشریات گروهک منافقین توسط جعفری یکی دو ماه قبل از انقلاب و تا اواخر سال 58 مؤید این ادعاست. در همین راستا بزرگنمایی نقش مجاهدین خلق، چریکهای فدایی خلق، جبهه ملی و... در پیروزی انقلاب از جمله محورهای انحرافی دیگری است که در این کتاب دنبال شده است و بر همین اساس اینگونه القاء می‌کند که گویا اعتماد مردم به امام به دلیل دفاع این گروهها از ایشان بوده است در حالی که به گواه تاریخ در دوران اوج‌گیری نهضت اسلامی عملاً مشی مسلحانه و مشی‌های مبارزات سیاسی با نگاه به دمکرات‌ها در آمریکا به شکست انجامیده بود و هیچگونه فعالیتی از سوی آنان صورت نمی‌گرفت. همچنین نویسنده این کتاب در کنار وارونه جلوه‌گر ساختن هویت برخی افراد وابسته، ناگزیر از ارائه اطلاعاتی به خوانندگان خود شده است. بویژه در ارتباط با افرادی چون شجاع‌الدین شفا که برخی تضادها موجب نقل برخی واقعیتها شده است اما در نهایت حتی از آثار غیرمحققانه خصمانه و ضددینی او دفاع می‌شود که دور از انتظار نیست. همچنین باید این نکته را خاطرنشان ساخت که نویسنده اطلاعات غلط و مخدوش زیادی را نیز در لابلای مطالب خود آورده است. به عنوان نمونه وی با اشاره به ترس و تسلیم فرماندهان ارتش رضاخان پس از ورود قوای متفقین به کشور، تلاش دارد تا تصویری متفاوت از رضاخان را ارائه داده و وی را فردی مقاوم و شجاع معرفی نماید. بنابراین صحنه‌ای را طراحی می‌کند که در آن رضاخان به تنبیه این فرماندهان می‌پردازد(ص199) حال آن که این مسئله بر کسی پوشیده نیست که رضاخان خود از جمله نخستین کسانی بود که به دنبال اطلاع از ورود ارتش روسیه، به سمت اصفهان پا به فرار گذاشت. مهندس جعفر شریف‌امامی در خاطرات خود این مسئله را به روشنی بیان داشته است و پژوهشگران برای اطلاع از ماوقع می‌توانند به خاطرات وی و بسیاری دیگر که حاکی از میزان شجاعت و وطن‌دوستی! رضاخان در مقابله با متجاوزان به خاک میهن است، مراجعه نمایند.(خاطرات مهندس جعفر شریف‌امامی، طرح تاریخ شفاهی هاروارد، انتشارات سخن، 1380،صص53-52)
از دیگر نکات قابل تامل در این کتاب بعضاً گزافه گوئیهای دور از ذهن تدوین کنندگان در مورد مدیر اسبق امیرکبیر است، مقایسه فردی با تحصیلات ابتدایی که سالها به عنوان کارگزار در خدمت بنگاه آمریکایی فرانکلین و سازمانهای مخفی چون روتاری قرار داشته با شاعر بزرگ ایران یعنی فردوسی که سالها در خدمت احیای زبان پارسی بوده توهین نابخشودنی به این شخصیت بلند آوازه است: «گذر سیمرغ به دادگاه انقلاب هم افتاد. خودش نرفت، او را بردند، با شاهنامه و بر میز رئیس دادگاه گذاشتند، به عنوان سند مجرمیت من. داستان من حکایت سراینده بزرگ طوس را به ذهن تداعی می‌کند، تاسیس امیرکبیر در آبان ماه 1328، ورود به زندان اوین 18 بهمن ماه 1358- سی سال.» (ص641) ضمن اینکه چنین ادعایی در مورد محاکمه وی به دلیل چاپ شاهنامه شاید برای کسانی که شناختی از ایشان نداشته باشند قابل پذیرش باشد، یادآوری این مطلب نیز که آقای رمضانی مدیر انتشارات کلاله خاور مدتها قبل از امیرکبیر شاهنامه را چاپ کرده بود ابعاد برخی خلاف گوئیها را روشن می‌سازد.
به طور قطع مطالعه این اثر از سوی محققین و تاریخ‌پژوهان، توجه آنان را به ضرورت تبیین نقش سازمانهای فرهنگی آمریکایی در وابسته ساختن کشورمان در دوران پهلوی دوم معطوف خواهد داشت؛ توجه و حساسیتی که شاید بدون تامل در تحریفات به عمل آمده در این کتاب برانگیخته نمی‌شد.

با تشکر
دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران
خرداد 84

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات