مقدمه:
بیشتر تحلیلهایی که به کنشهای جمعی منجر به انقلاب ایران پرداختهاند از دو مدل کلاسیک بهره بردهاند. فروپاشی اجتماعی یا جنبش اجتماعی. این تبیینها بر فاکتورهایی همچون سیاسی شدن طبقات مهاجر از خانه رانده شده، رشد یک طبقه متوسط جدید ضدحکومت استبدادی، نفوذ روحانیون و جنبههایی خاص از شیعهگری تاکید میکنند. فاکتورهایی چون تعارض منافع، ظرفیت بسیج، شکلگیری ائتلاف و سازمانیابی فرصتهایی که کنشهای جمعی گروههای مختلف را شکل میبخشیدند در این تحلیلها مورد غفلت واقع شده یا به حاشیه رفتهاند. این مقاله مدعی است که بسیج و اقدامات جمعی علیه رژیم پهلوی از تاثیرات منفی سیاستهای توسعهای شاه بر منافع بازاریان، کارگران صنعتی، کارمندان یقهسفید و متخصصان ناشی شده است.
مدل فروپاشی اجتماعی
این مدل در این شکل یا در اشکال دیگر، شایعترین مدلی بوده که برای تحلیل کنشهای جمعی منجر به سقوط دیکتاتوری پهلوی در ایران مورد استفاده قرار گرفته است. برای نمونه مجید تهرانیان اظهار داشته که مدرنیزاسیون به یک مصیبت سهگانه برای ایران انجامیده است.
نخست اینکه مدرنیزاسیون در ایران به شکل غربی شدن وارد شد و بهمعنای « ریشهکن کردن نهادهای اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی بومی و ایجاد آنها مشابه روش و اسلوبی که همتایان غربی بهکار میگیرند» است. دوم اینکه غربی شدن طبقهای از نخبگان سیاسی و فرهنگی را پروراند که علایق، سلایق و سبک زندگیشان بهشدت با بقیه مردم متفاوت بود. سرانجام اینکه مدرنیزاسیون همراه با رشد اقتصادی بود که شهری شدن سریع، بسیج اجتماعی و ایجاد یک جامعه مصرفزده را بهدنبال داشت. به هر حال نظام اجتماعی قادر نبود آثار فروپاشاننده این نیروها که آزاد شده بودند را بهخصوص پس از انقلاب سفید در اواخر دهه 1960 جذب کند.
جنبه دیگر این مدل توسط جرالد گرین(1980) بیان شده که «توسعه شتابان اقتصادی اجتماعی را زمینهساز افزایش مطالبات برای مشارکت مردمی» میداند. امین سیکل(1980) اهداف دوگانه شاه مبنیبر تقویت حکومت مطلقه از یک سو و سوق دادن حکومت ایران به یک حکومت مدرن هوادار غرب را اهدافی متناقض و غیرممکن نامیده که در نهایت زمینهساز سقوط او شد.
نیکی کدی(1983) نظریات دیویس(1962) و مارکس را در مورد ایران بهکار برده و بسط داده است. او مدعی است تجربه انقلابی ایران در دهه 1970 بهخوبی با منحنی جی دیویس قابل شرح است که وقوع انقلاب را در صورت وقوع دوران رکود پس از یک دوره رشد اقتصادی سریع پیشبینی میکند. جان استمپل نیز معتقد است افزایش درآمدهای نفتی منجر به آن شد که دولت یک سیاست توسعهای شتابان را در پیش گیرد اما در ادامه افزایش انتظارات مردم و فاصله افتادن بین وضعیت زندگی مردم و انتظارات آنها زمینهساز ایجاد مشکلات برای رژیم شاه شد.
مدل جنبش اجتماعی
دسته دوم تبیینها برای انقلاب ایران را میتوان تحت مدل جنبش اجتماعی دستهبندی کرد. برخلاف تئوریهای فروپاشی اجتماعی، که زوال ساختارها و ارزشهای سنتی را به مثابه عامل اصلی انقلاب مورد تحلیل قرار میدهند مدل جنبش اجتماعی اهمیت اولیه و ویژه را به ارزشهای مذهبی و توانایی روحانیون ربط میدهد. در این رابطه شاهرخ اخوی چندین مولفه کانونی از مذهب شیعه را بر شمرده است: اصل فتوای روحانیون یا قدرت آنکه شخص روحانی بتواند پیروانش به انجام عملی ترغیب کند، اصل شهادت در شیعه و ایده حمایت از همبستگی جامعه اسلامی. اخوی با اشاره به افزایش یکباره درآمدهای نفتی شاه به بحرانهای اواسط دهه 1970 اشاره میکند که به فاصلهگیری طبقه متوسط از شاه دامن زد. همچنین به باور او سیاستهای شاه علیه جایگاه اقتصادی، اجتماعی و آموزشی روحانیت، زمینهساز آن شد که روحانیون با استفاده از فاکتورهای شیعیگری که پیشتر یاد شد هواداران خود را علیه شاه وارد کارزار کنند.
ارجمند معتقد است حکومت مطلقه بهشدت آسیبپذیر بود چراکه تا حد زیادی تنها متکی به یک نفر شده بود. به باور او فرآیند بسیج را میتوان در قالب فرآیندهای تغییر اجتماعی سریع که منجر به آشوبهای هنجاری، بحران هویت و گمگشتگی شد، فهم کرد. ارجمند همچنین در تحلیل خود به پتانسیلهای مکتب شیعه همچون جایگاه امامحسین(ع) برای شیعیان یا موعودگرایی شیعی نیز اشاره میکند که روحانیون را قادر ساخت تا در رهبری مردم برای مبارزات علیه شاه از آنها بهره گیرند.
اگرچه تدا اسکاچپول یک تئوریسین جنبش اجتماعی نیست، تحلیلهای او از کنشهای جمعی ایرانیان نیز در قالب این دستهبندی قرار میگیرد. او بهطور ویژهای نقش ایدهها و فرهنگها را در شکل بخشیدن به کنش انقلابی شرح میدهد. به باور او حکومت مطلقه ایران، همچون رژیمهای قدیمی در فرانسه، روسیه و چین بهطور ساختاری ضعیف بود و شاه در اتحاد با یک طبقه اجتماعی به حکمرانی نمیپرداخت. علاوه بر این برنامه صنعتی شدن دست و پا شکسته و مدرنیزاسیون نظامی او در نتیجه نوسانات در بازار جهانی به عقب نشست و به برانگیختن خشم جهانی علیه او منجر شد. اسکاچپول به نظام فکری شیعی نیز اشاره میکند و به الهامبخشی امامحسین(ع) برای مبارزان ایرانی برای تداوم مبارزه علیه شاه بهرغم اعدامها و سرکوبها اشاره میکند.
نقدهای وارد به این نظریات
نظریههای فروپاشی اجتماعی اظهار میدارند تحولات اجتماعی گسترده همچون شهری شدن با برافروختن کنشهای جمعی همراه شدند. چنان تحولاتی تعداد زیادی از افراد رانده شده از جایگاه قبلی خود را به تجربه کردن آنومی و درگیر شدن در فعالیتهای نظم ستیز واداشت. در مقام نقد میتوان گفت هرچند، تحولات در مقیاس گسترده ممکن است در عالم واقعیت نیز به اضطراب و تشویش و ناامیدی منجر شوند و اما آنها به صورت خودبنیاد به شکلگیری کنشهای جمعی یا درگیر شدن در انقلابهای اجتماعی منجر نمیشوند. در وهله اول، اضطرابها و تشویشها ضرورتا زیرساختها و منابع همبستگی که برای کنش جمعی مورد نیاز هستند را ایجاد نمیکنند بنابراین اقشار مهاجر اگر چه ممکن است دارای انگیزههای فراوانی باشند، بعید بهنظر میرسد که از زیرساختها و شبکههای همبستگی لازم برای کنشورزی جمعی برخوردار باشند. دوم اینکه حتی اگر جمعیت مهاجر قصد درگیر شدن در کنش جمعی را داشته باشد، بیشتر محتمل است که این گروه علیه سایر اقشار اجتماع همچون زمین داران یا تجار متحد شوند و نه اینکه علیه دولت قیام کنند. در نهایت اینکه چرا افراد بیخانمان و مهاجر ناگهان سیاستزده شده و علیه حکومتی حمله کنند که بر تمامی منابع سرکوب تسلط دارد؟
نسخه دیگری از تئوری فروپاشی اجتماعی به انفصال میان توسعه اقتصادی اجتماعی و توسعه سیاسی اشاره دارند. براساس این چشمانداز سیاستهای توسعهای شاه یک طبقه متوسط جدید ایجاد کرد که آزادی سیاسی و دموکراسی را از دولت مطالبه کرد. برخی از تئوریپردازان فروپاشی اجتماعی به شکلگیری جبهه ملی، کانون وکلا و کانون نویسندگان بهعنوان نمونههایی از سازمانهای طبقه متوسط اشاره میکنند که در تابستان سال 1977 مطالبه آزادی سیاسی و دموکراسی را آغاز کردند. این تئوری شکست میخورد آنجا که قادر به ارائه توضیحی پیرامون عدم حضور قابلتوجه نیروهای طبقه متوسط جدید در ناآرامیهای سیاسی ایران در خلال انقلاب مشروطه در سالهای 1906 تا 1909 یا دهه 1940 و دهه 1950 نیست. بدونشک طبقه متوسط جدید در خلال رشد اقتصادی شتابان ایران در دهه 1960 و 1970 شکل گرفت. آنچه باید خاطرنشان کرد اینکه بخشهای پیشرو در سازمانهای اصلاحطلب از لحاظ سیاسی در دهه 1950 و 1960 شکل گرفتند و نمیتوان آنها را بهعنوان بخشی از طبقه متوسط جدید تازه شکل گرفته محسوب کرد.
این طبقه با فقدان سازمانها و زیرساختهای همبستگی مورد نیاز برای انجام کنشجمعی ظرفیت کمی برای کنش سیاسی داشت. کارمندان یقه سفید و متخصصان از وارد شدن به ناآرامیها تا بیش از یک سال پس از ورود سازمانهای اصلاحطلب به فعالیت سیاسی خودداری کردند. همچنین، هنگامی که آنها سرانجام به ناآرامیها پیوستند، بسیاری در ابتدا بیش از آنکه تغییرات سیاسی را خواهان باشند به دنبال مطالبات سیاسی بودند.
تبیینهای تئوریکی که به افزایش انتظارات یا منحنی جی دیویس استناد میکنند بر این نکته تاکید دارند هنگامی که درآمدهای نفتی ناگهان نزول کرد، انتظارات که پیشتر با بهبود وضع اقتصادی بالا رفته بود زمینهساز کنش جمعی معطوف به انقلاب شد. این تئوریها از چندین مولفه مهم کنش جمعی از جمله تاثیرات متفاوت توسعه اقتصادی، ظرفیت بازیگران و اهداف کنش غفلت میکنند. نخست اینکه اگرچه درآمدهای نفتی بالاتر بیشک رضایت برخی گروههای اجتماعی را افزایش داد اما این موضوع را نمیتوان به کلیت کشور تعمیم داد. در مناطق شهری اگر چه صنعتگران ایرانی توانستند به حجم بالایی از انباشت سرمایه دست زنند، بخش عمدهای از طبقات کارگر برعکس از این وضعیت متضرر شده و بهواسطه بالاتر رفتن نرخ تورم زیان دیدند.
در ضمن گروهها برای واکنش نشان دادن در قالب کنش جمعی هنگامی که حقوق و منافعشان مورد تعدی قرار میگیرد، نیازمند منابع و زیرساختهای سازمانی و همبستگی لازم هستند. منحنی جی و تئوری افزایش انتظارات وجود همبستگی و سازمان را یک فرض مشکوک میپندارند و از همین رو برای توضیح دلایل بسیج اجتماعی و کنش جمعی کافی نیستند. سرانجام اینکه این تئوریها هدف کنش جمعی را به درستی معین نمیکنند. رضامندی کاهش یافته ضرورتا نمیتواند منجر به حمله به دولت شود.
اما برعکس تئوریهای فروپاشی اجتماعی، تئوریهای جنبش اجتماعی انقلاب ایران در وهله اول بر اهمیت باورهای خاص شیعی و توانایی روحانیون در بسیج مردم ایران متمرکز میشوند. فرهنگ شیعی شهادت و ایده همبستگی جامعه اسلامی با توانایی روحانیون برای صدور فتوا بهعنوان عوامل بنیادی سقوط سلطنت پهلوی ارائه میشوند. این تبیینها فرآیندی که منجر به چنین اتفاقاتی شده را نادیده میگیرند. شکی نیست سمبلهای فرهنگی و مذهبی نقشی کلیدی در بسیج سیاسی بازی میکنند. نقش آنها باید درون یک چارچوب اقتصادی و اجتماعی گستردهتر در نظر گرفته شود. در سال 1963 هنگامی که روحانیون به مخالفت با اصلاحات دولتی به واسطه ضد اسلامی بودن آنها برخاستند، توانایی روحانیون و توسل به سمبلهای شیعی برای بسیج اکثریت مردم ایران علیه حکومت پهلوی کافی نبودند. تظاهرات مردم در چند شهر بزرگ و عمده کشور تنها برای سه روز به طول کشید و پس از آن قوه سرکوب دولتی موفق به پایان بخشیدن به تظاهرات شد.
موضوع تنها این نیست که اسکاچپل گمان میبرد که شهرنشینان ایرانی جوامع سنتی بنا نهادند که همیشه از رهبران مذهبیشان پیروی میکردند و اینکه ایرانیان خواهان برقراری جوامع اسلامیشان بودند؛ مساله بسیار مهم این است که گروههای متفاوت و طبقات دیگر نیز که با حکومت مخالفت کردند وجود داشتند که شاید از منابع همبستگی متفاوت و انگیزهها و تمایلات دیگری سود میبردند و بهواسطه آنها وارد مخالفت با رژیم شدند.
نتیجهگیری:
تحلیلها نشان میدهند که مدلهای فروپاشی اجتماعی و جنبش اجتماعی بهاندازه کافی قادر به توضیح کنشهای جمعی انقلاب ایران نیستند. برخلاف ادعاهای این مدلها، نه مهاجران از خانه رانده شده، نه طبقه متوسط جدید، نه حکمرانی مشروع روحانیون و نه روحیه شهادتطلبی شیعی به تنهایی عاملان بنیادی شکلگیری حرکتهای انقلابی نبودند، اگر چه که در برخی برههها نقش کلیدی بازی میکردند. تحلیل ما در عوض بر ماهیت دولت، تعارض منافع، ظرفیت و فرصت برای اقدام جمعی و شکل گیری ائتلاف تمرکز میکند. دولت در اقتصاد دخالت و روند حرکتی بازارها را محدود میکرد. سطح بالای دخالت دولت، دولت را در برابر چالش و حمله در مواقع بحران و ناآرامی آسیبپذیر کرد. سیاستهای توسعهای دولت بهطور منفی بر منافع طبقات اجتماعی عمده تاثیر گذاردند: بازاریها، کارگران صنعتی، کارمندان یقه سفید و متخصصان. برنامه ضدسودجویی اقتصادی دولت به تعارضی شدید میان دولت و بازار دامن زد. بسیج شدن بازاریان فرصتی برای سایر گروهها بهخصوص روحانیون طرفدار آیتالله خمینی(ره) فراهم ساخت تا به ابراز مخالفت با رژیم بپردازند. اصلاحات دولت در پاییز 1978 آزادی سیاسی و کاهش سرکوب را وعده داد اما در عوض فرصتی برای کارگران صنعتی و کارمندان یقه سفید فراهم ساخت تا دست به اعتصاب زده و خواهان تغییر شوند. این گروهها ائتلافی را شکل بخشیدند که تحت رهبری گروهی از روحانیون سرانجام حکومت شاهنشاهی را ساقط کردند.
برخلاف گفتههای برخی از ناظران که انقلاب ایران را انحرافی از انقلابهای مدرن میدانند، این فاکتورهای مشابه و مجموعههای یکسان اتفاقات رخ دادهاند تا ناآرامیهای انقلابی را در هر جای دیگر دنیا شکل بخشند. برای نمونه انقلاب روسیه در سال 1917 و انقلاب نیکاراگوئه در سال 1979 موارد مشابه فراوانی با تجربه ایران دارند. هم دولت تزار و هم دولت سوموزا تا حد زیادی مداخلهگر بودند و سیاستهایشان در تعارض با منافع طبقات عمده اجتماع بود. این طبقهها یک ائتلاف تدریجی در خلال یک دوره بحران شکل بخشیدند و موفق به سرنگونی نظام حاکم شدند. درمجموع در ارتباط با ماهیت دولت، سیاستهای توسعهای آن و شکلگیری ائتلاف در میان طبقاتی که مورد تاثیر منفی قرار گرفتهاند، انقلاب ایران برخلاف قاعده طی شده در دیگر انقلابهای معاصر در کشورهای جهان سوم را نپیموده است.