امپریالیسم غربی پس از شکست در لشکرکشیهای نظامی تصمیم گرفت، بازار را از طریق گسترش عمودی در درون جان آدمی، تبدیل به بازاری دائماً در حال گسترش افقی کند. بدین ترتیب بازارِ تأثیر بر درون و جان آدمی، جایگزین بازارهای بیرونی میشود. سپس نتیجه این خواهد شد که بازار بیرونی به آسانی چیره خواهد شد. یکی از متفکران غربی تصریح کرده است که در جوامع مصرفی، محتوا چندان اهمیت ندارد و اصلاً از آن بحث نمیشود و کالا اول و آخر همه چیز و زیربنا است و این کالا است که به زندگی انسان مصرفگرا معنی میدهد. در ادبیات غربی، اصطلاح کالا محوری، بدین معناست که کالا انسان را از مرکز هستی دور میکند تا جای آن را بگیرد و کالا اهمیتش از انسان بیشتر میشود. اصطلاحات مترادف دیگری نیز وجود دارند مثل تبدیل شدن کالا به بت؛ به این معنی که اشیا و کالاها تبدیل به بتهایی میشوند که بعد از کنار گذاشته شدن انسان از مرکز هستی، توسط انسان پرستیده خواهند شد. در علوم اجتماعی غربی، اصطلاح اسطورهزدایی و راززدایی به معنی کنار زدن معنویات از زندگی انسانی نیز وجود دارد. امپریالیسم غربی، این گونه نفس بشری را در محاصره انتظارات و آرزوهای بیانتها محاصره کرده است. انسان با ورود این مکانیزم مصرفگرایانه، به جهنمی کالایی وارد میشود که نه تنها سعادتش بلکه لذتش هم محقق نخواهد شد. این فرد برای گام برداشتن در جهت سعادت، باید هر سال ماشین جدیدی بخرد. او مجبور است بر حسب مد روز، هر روز یک نوع کفش یا لباس بخرد، بعد این کالاهای لوکس تبدیل به ضروریات زندگی میشوند که زندگی بدون اینها، زندگی سعادتمندی نخواهد بود. این گونه لذت، بهشت زمینی آنان است؛ زیرا خیالشان از بابت تاریخ، تعهد اخلاقی و احساس مسئولیت در برابر دیگران راحت است. پیامهایی را که انسان غربی از رسانهها و فیلمها دریافت میکند، در واقع پیام رهایی و آزادی از قید و بندهای بیرونی و درونی از طریق کالا محوری است. کالا محوری اساس تمدن غرب است. از نقطه نظر امپریالیسم روانی، انسان حیوانی اقتصادی است که جز به دنبال منفعت اقتصادی و لذات جسمانی نیست. در واقع، سلوک انسان غربی باید به گونهای باشد که کالای تولید شده به مصرف برسد و این انسان هدفی جز منفعت و لذت شخصی ندارد. او آزادی و رهایی خود را از این طریق محقق میبیند.
در گذشته، نیاز باعث نوآوری بود، اما در چارچوب امپریالیسم روانی، خود نوآوری نیاز محسوب میشود. بدین سان انسان وارد دایره تولید بیهدف و بیانتهایی میشود که مورد سرزنش است. اما مصرفگرایی یا امپریالیسم روانی، از امپریالیسم نظامی متمایز است. برای اینکه محل بحث در امپریالیسم روانی، نفس بشری است؛ همان طور که فیلسوفان و نیز فقها، علما و شعرا به این حقیقت اساسی رسیده بودند که نفس انسان سیریناپذیر است و این حقیقت، منشأ مصیبت است؛ اما از دید فیلسوفان و نظریهپردازان مصرفگرایی، این امر اتفاقاً نقطه اطمینان و اتکا بوده و نقش نیروهای نظامی و استعماری را برای به دست آوردن بازار فروش بازی میکند. به جای به کارگیری نظریه نژادی یا چیزهای دیگری که امپریالیسم نظامی برای فتح سرزمین به کار میگیرد، مصرف گرایی سراغ طبیعت و نفسانیت بشری میرود. همان طبیعتی که سرمایه داری هر گونه ثبات را برای آن منکر است، به طوری که گویی این طبیعت در تحول و تغییر دائمی به سر میبرد و غرق در یک نسبیت کامل است و نمیتواند بین رنگ سفید، سیاه یا زرد فرق بگذارد. همان طور که آمریکاییها میگویند، این قدر بخر تا خسته شوی و از پا بیفتی. اصطلاح دیگری نیز وجود دارد: معتاد خرید؛ یعنی انسانی که به بازار میرود ولی نه به خاطر نیاز به چیزی، بلکه به این خاطر که به این کار معتاد شده است. امپریالیسم روانی در بخش بزرگی از جهان به موفقیت دست یافته است و به ویژه انسان غربی را به قربانگاه برده است. رسانهها او را شستشوی مغزی دادهاند، رسانههایی سرگرم کننده و بسیار موفق که در کار خود تخصص کافی دارند. رسانههایی که حتی بیمایهترین چیزها را پر زرق و برق جلوه میدهند. بسیار بعید مینماید که انسان غربی بتواند بر حسب فطرت خود عمل کرده و تمام محدویتهایی را که بر روح و جانش تحمیل شده و محدودیتهایی را که نیروی حاکم برای او مقرر داشته است، کنار بزند.