به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در چهار بخش منتشر میشود. (بخش دوم)
فصل یازدهم در دولت منصورالملک
بالاخره در روز آخر اسفند 1328 ساعد استعفا داد و روز دوم یا سوم فروردین 1329 منصورالملک نخستوزیر شد... [علی منصور] در زمان رضاشاه وقتی که وزیر راه بود متهم به سوءاستفاده شد و کارش به تعقیب کشید ولی دلیل کافی علیه او به دست نیامد. رضاشاه که به تقصیر او اطمینان داشت راضی نشد و میخواست حتماً محکوم شود به این جهت از پدرم که وزیر دادگستری بود دلخور شد و خواست تا استعفا دهد. پس از برکناری پدرم گویا مدتی منصور به زندان افتاد ولی چندی بعد نخستوزیر شد. در این سمت بود که قوای متفقین وارد خاک ایران شدند و ذکاءالملک فروغی به جای منصور به نخستوزیری منصوب گردید. از آن به بعد به استانداری و نیابت تولیت خراسان رسید. در آن پست مجدداً به سوءاستفاده متهم گردید.(صص7-236)
منصور در شمار رجال قدیمی بود که به اصول اداری اروپایی اعتقاد داشت و بر این باور بود که متصدی هر سمت سیاسی باید یک مرد سیاسی باشد. به خصوص از قدرتهای انتظامی بیم داشت و میترسید که اگر یک افسر نظامی پست سیاسی بگیرد ممکن است از زیر قدرت اجرایی و اداری نخستوزیر خارج شده و موجب ضعف او گردد. به این جهت معتصمالسلطنه فرخ را برای ریاست شهربانی تعیین کرد. این نخستین بار بود که یک غیرنظامی ریاست شهربانی را به عهده میگرفت.(ص239)
در حکومت منصور جنازه رضاشاه از مصر به ایران برگردانده شد. برای این منظور هیئتی به ریاست پدرم صدرالاشراف و با شرکت فرزندان ذکور رضا شاه – شاهپورها: علیرضا، عبدالرضا، محمودرضا، احمدرضا و حمیدرضا – و چند تن از رؤسای دربار به مصر اعزام شدند. قبل از عزیمت هیئت جلسهای در حضور شاه و وزیر دربار و رئیس کل تشریفات دربار در کاخ اختصاصی تشکیل شد و ضمن بحث در برنامه مراسم مقرر شده بود که همه هنگام ورود به فرودگاه قاهره با لباس تمام رسمی و نشانهای خود باشند. صدر گفته بود که نشان ندارد.(صص240-239)
کابینه منصور بیش از چهار ماه دوام نکرد... من و سایرین که در دفتر کار میکردیم جسته و گریخته از تحریکاتی که علیه منصور میشد با خبر میشدیم و شهرت حرکت سریع رزمآرا به سوی نخستوزیری نقل هر مجلس بود... اکثریت وکلای مجلس هنوز در مقابل تحریکات رزمآرا از منصور حمایت میکرد اما چون خود منصور احساس کرد که مورد حمایت شاه نیست نسبت به ادامه کار سست گردید... به طوری که شنیدم شاه حتی حاضر نشد هنگام استعفا او را بپذیرد و گفته بود استعفایش را به دفتر مخصوص بدهد. باز گفتند که همانجا منصور توسط رئیس تشریفات که حامل پیغامها بود استدعا کرد که به سفارت منصوب شود و شاه هم موافقت نمود به ایتالیا برود.(صص1-240)
فصل دوازدهم در دولت سپهبد رزمآرا
بالاخره روز انتظار به پایان رسید اما نه به سادگی. پیش از ظهر استعفای منصورالملک اعلام شد و بعدازظهر عدهای اشخاص که شناخته نمیشدند به ساختمان معروف به کاخ ابیض (مقر نخستوزیر) آمدند و در مکانهای مخصوص مانند ابتدای راهروها، بالا و پایین پلکانها و کنار درب ورود هر یک از اتاقها موضع گرفتند. من و دکتر (مشیر) فاطمی معاون اداری جریان را با تلفن با هم صحبت میکردیم. او گفت که اینها مأموران رکن دوم ستاد ارتش هستند... کمکم روزنامهنویسان هم آمدند... پس از مدتی که شاید زیاد طولانی نبود اما به نظر همه که در حال انتظار بودند طول کشید سپهبد رزمآرا در لباس اسموکینگ وارد شد و خندان و شاد به یک یک حاضران دست داد. نفهمیدم چرا لباس اسموکینگ که لباس شب در مهمانی دیپلماتیک است پوشیده بود. موضوع نخستوزیری اولین افسر ارتش بعد از رضاشاه و برنامه او برای روزنامهنویسان مهمتر از لباس نخستوزیر بود. از اینکه سپهبد پرقدرتی مثل رزمآرا نخستوزیر شده بود در همه یک حالت نگرانی دیده میشد.(صص4-243)
بعد از رضاشاه چند سالی دموکراسی پارلمانی در ایران خودنمایی کرد و روزنامههای کوچک اما بسیار متعدد و نیز احزاب کوتاه عمر که همه جز کسب نفوذ به هر وسیله هدف دیگری نداشتند آن قدر در استفاده از آزادی افراط کردند که قابل دوام نبودند... رزمآرا با مقدماتی که برای رسیدن به نخستوزیری از مدتها پیش تهیه کرده بود یک اظهار تمایل تشریفاتی مجلس به نخستوزیری خود را هم گویا زائد میدانست و با همین اطمینان از حمایت اکثریت بود که به مخالفت شدید مخالفینش هنگام معرفی هیئت دولت توجه نکرد... دکتر مصدق از شدت عصبانیت و پرخاش به او غش کرد که او را از جلسه خارج کردند و پس از مدت کوتاهی به جلسه آوردند. مخالفین بیشتر اعضای جبهه ملی بودند و خارج از آنها مکی، دکتر بقایی، الهیار صالح و دکتر معظمی بودند.(ص246)
تا سپهبد رزمآرا به اولین جلسه هیئت دولت برود بیش از نیم ساعت طول کشید و من با آشنایی قبلی که با بعضی از وزرا داشتم به اتاق جلسه که هنوز رسمی نشده بود رفتم و با آنان مشغول گفتوگو شدم. دکتر [جهانشاه] صالح که به عنوان وزیر بهداری شرکت کرده بود نحوه انتخاب خودش را که بیسابقه و غیرعادی بود نقل کرد و گفت: «ساعت بین سه و نیم و چهار بعد از نیمه شب من را بیدار کردند و گفتند یک نظامی دم درآمده و شما را فوری خواسته است... وقتی دم درب خانه رفتم با کمال تعجب سپهبد رزمآرا با لباس نظامی شخصاً پشت فرمان یک اتومبیل نشسته بود. مرا که دید حتی پیاده نشد و گفت: شما حاضرید وزیر بهداری باشید؟ جواب دادم: شما همه ما را نگران کردید. حالا چه وقت این سؤال است! سپهبد گفت: من برای تشکیل کابینه سراغ دو سه نفر دیگر میروم. شما تا ساعت پنج و نیم یا شش صبح به من تلفن کنید و جواب بدهید که آیا قبول میکنید یا نه.(ص247)
چنانکه میدانیم یکی از وزیرانی که زمان ساعد وارد کابینه شد و در کابینه منصور هم از ابتدا شرکت داشت سیدجلالالدین تهرانی بود. بعضی میگفتند که سید در کابینه هر نخستوزیری شرکت داشت، با شخصیتی که احتمال نخستوزیری او زیاد بود زدوبند میکرد و علیه نخستوزیری که با او بود به نفع نخستوزیر احتمالی آینده فعالیت میکرد و میگفتند در اواخر کابینه ساعد با منصورالملک زیاد رفتوآمد داشت و در اواخر کابینه منصور هم با رزمآرا ارتباط زیاد برقرار کرده بود.(ص248)
یک ماه نگذشت که یک روز چهارشنبه نامهای به امضای رزمآرا برایم آوردند که نوشته بود: «شما از این تاریخ به وزارت امورخارجه محل اصلی کارتان منتقل میشوید.»... اما عصر جمعه دفتر نخستوزیر در سفارت آلمان تلفن کرد که نخستوزیر مایل است روز شنبه پیش از ظهر ملاقاتشان کنم. نتوانستم حدس بزنم که کارشان چیست و آیا مشکلی پیدا شده که به حضور من احتیاج هست... آن وقت کاغذی برداشت و با سرعت چند خط روی آن نوشت و به من داد و گفت: «دستور دادم هر مأموریتی شما مایلید بدهند. میل دارم نتیجه آن را به من اطلاع بدهید.»... وقتی وارد اتاق کفیل وزارت خارجه شدم با همان سردی و خشکی که طبیعت او بود نامه نخستوزیر را خواند و بدون اینکه تعارف به نشستن کند گفت: «الان محل خالی غیر از هرات نداریم. اگر میل دارید به کنسولگری هرات بروید بنویسم حکم صادر کنند.»(صص3-251)
روزها غالباً برای دیدن همکاران و دوستان خود به وزارت امورخارجه میرفتم. یکی از آن روزها در راهرو با محسن رئیس تلاقی کردم. وزیر خارجه با گرمی بسیار با من برخورد کرد و پرسید که چه میکنم؟ جواب دادم هیچ. جدا شدیم. ساعتی بعد مطلع شدم که وزیر به کارگزینی دستور داده به نام من حکم ریاست دفتر وزارتی صادر کنند... هنوز دو ماه از این شغل نگذشته بود که کشاورز صدر مانند دفعات پیش به دیدنم آمد و گفت که به زودی حاج عزالممالک اردلان وزیر کشور مرا به سمت معاونت انتخاب خواهد کرد.(ص253)
چند روز بعد نامه اردلان مبنی بر تقاضای مأموریت من به وزارت کشور رسید و موافقت شد اما وقتی توانستم وزیر کشور را ببینم آب سرد روی من ریخت و گفت متأسف است که نتوانست پست معاونت به من بدهد چون سردار فاخر حکمت آن سمت را برای یکی از خویشان خود خواسته و نمیتواند آن را رد کند. گفت شما فعلاً مدیرکل سیاسی میشوید ولی معاونت هم بالاخره خواهد آمد.(صص4-253)
در کابینه رزمآرا اولین حادثه ترور ناموفق سیدحسن امام جمعه در خیابان ناصرخسرو توسط جوانی بود که میگفتند از فداییان اسلام با منتسب به آنهاست... عمر نخستوزیری رزمآرا با تمام نقشههایی که در سر میپروراند خیلی کوتاه بود و از مدیرکلی من در وزارت کشور چندان نگذشته بود که او ترور شد. او با اسدالله علم به مجلس ختم در مسجد شاه میرفت که در صحن مسجد از پشت سر هدف گلوله یکی از فداییان اسلام قرار گرفت و در دم کشته شد... قاتل رزمآرا دستگیر شد ولی برای خلاصی او حتی آیتالله کاشانی مستقیماً دخالت کرد و او را مجری حکم خداوند و نجاتدهنده دانست و حسین مکی در یک میتینگ، قتل رزمآرا به ملت ایران تبریک گفت. در این میان مجلس به نخستوزیری حسین علاء اظهار تمایل کرد و علاء به این سمت منصوب شد. او محمود هدایت برادر صادق هدایت و خواهرزاده رزمآرا را به معاونت نخستوزیر و حسنعلی منصور را هم به عنوان رئیس دفتر خود برگزید.(صص5-254)
سرلشکر فضلالله زاهدی، همان که در فلسطین با او آشنا شده بودم، وزیر کشور شد... اعتباری که زاهدی برای من قائل شده بود در یک مورد دیگر هم دردسرهایی برایم فراهم کرد، به این صورت که چون کفیل وزارت کار هم بود و با اشتغالات زیاد به کارهای آنجا نمیرسید مرا به عنوان نماینده مختار خود در شورای عالی کار معرفی کرد که در غیاب او، هم شورا را اداره کنم و هم به سایر امور مربوط به آن رسیدگی نمایم. در کارهای وزارت کار، با دو عضو عالیرتبه و مؤثر وزارت کار، یکی حبیب نفیسی معاون وزارت کار و دیگری پرویز خوانساری مدیرکل آنجا روبرو شدم، یعنی دو نفر ناراحت که هر کدام وزارت کار را تیول خود میدانستند و گروهی از کارمندان را به دنبال خود داشتند و با استفاده از روابط خارج خود هر وزیری را هم در کار خود فلج میکردند، به حدی که در حکومت ساعد روزی شاهد بودم که غلامحسین فروهر وزیر کار در حضور ساعد از دسیسهها و باندبازیهای آن دو به گریه افتاد و التماس میکرد که نخستوزیر پست دیگری به او بدهد.(صص7-255)
متوجه شدم که یک وکیل دادگستری در یزد به نام استادان از طرف کارگران فعالیت میکند. او از عوامل شناخته شده حزب توده در یزد و اصفهان بود. از سپهبد زاهدی پرسیدم آیا این مطلب را میداند. با لبخند جواب داد سابقه طولانی دارد و افزود هنگامی که فرمانده لشکر اصفهان بودم و مأموریت قلع و قمع تودهایها را داشتم استادان را هم بازداشت کردم ولی کنسول انگلیس در اصفهان پیغام فرستاد که استادان از عوامل آنها در بین تودهایهای یزد است و تقاضا شده بود او را آزاد کنم... قبلاً به وزیر گفته بودم که مایل نیستم استادان در کار هیئت وارد شود و وزیر اطمینان داد که هیئت بازرسی مستقل است و جز نمایندگان رسمی کارفرما و کارگر تحت نظر نماینده دولت، شخص دیگری دخالت نخواهد داشت... تا آنجا همه چیز عادی بود اما وقتی به طرف اتومبیل که منتظر بود حرکت کردیم ده یا پانزده نفر مرا حلقهوار در میان گرفتند و از آن مستقبلین رسمی جدا کردند و به طرف اتومبیل دیگری بردند که در کناری ایستاده بود و با همان ترتیب تقریباً به داخل اتومبیل قسمت عقب راندند، تقریباً شبیه یک صحنه آدمربایی که در فیلمهای سینمایی دیدهایم. بلافاصله چند نفر هم در جلو نشستند و استادان کنار من در عقب نشست و اتومبیل حرکت کرد.(ص258)
استادان آهسته به من گفت برای من و همراهان محل آبرومندی آماده است و هیچ کس دیگر آنجا نیست. چون مسافرخانه قابل ماندن وجود نداشت میبایست یا به خانه اشخاصی بروم که نمیشناختم و یا به خانه یکی از نمایندگان یزد در مجلس بروم که از نظر کارگران مطلوب نبود. ناچار پذیرفتم و استادان ما را به خانه وسیعی برد که داخل آن یک باغ و وسط آن یک ساختمان آجری دو طبقه خیلی خوب ساخته شده بود... بعداً گفتند که سابقاً آن باغ و ساختمان مقر کنسولگری انگلیس در یزد بوده است ولی نتوانستم بدانم که آن ملک در همان زمانها متعلق به استادن بوده یا بعد به ملکیت او درآمده است.(ص259)
از بازدید کارگاههای دستبافی به شدت متأثر شدم. شرایطی که در آن مردان و زنان در عمق شش هفت متری زیرزمین که نور روز و آفتاب مثل یک خط بر کارگاه میتابید دوک را به این طرف و آن طرف میراندند و اطرافشان یک یا دو کودک خردسال در میان کثافت میغلطیدند قابل توصیف نیست. از زحمت و دسترنج مختصر آنها پارچههایی بسیار ظریف بیرون میآمد که همسرم یک قطعه آن را در تهران برای دوخت یک نیمتنه به خیاط داد و گمان میکردند بافت اروپا است. همه منفعت آن به جیب بازرگان فروشنده محصول تمام شده میرفت و در عوض مواد اولیه به بافنده میداد و محصول آن را سلف و به نازلترین قیمت میخرید.(ص260)
روزی هم ابتدا رئیس شهربانی و چندی بعد فرمانده ژاندارمری با اطلاع قبلی محرمانه نزد من آمدند و گفتند که استادان درصدد راه انداختن یک میتینگ است و اگر به موقع از آن جلوگیری نشود غائلهای برپا خواهد شد... روز موعود در محلی نه چندان دور از محل سکونت ما در فضایی باز که یک ساختمان تجاری دو طبقه نیمه تمام در آن بود عدهای جمع شدند. بدون آنکه قبلاً به استادان یا دیگران گفته باشم شخصاً با منشی خود به آنجا و از پشت ساختمان به طبقه بالا و محلی که سخنرانان بودند رفتم. مردم و رؤسای انتظامی که در میان آنان برای جلوگیری از هر نوع اختلال آمده بودند از حضور من مطلع نشدند ولی بودن من در آنجا سبب شد که ناطقین اگر هم باطناً قصد داشتند نطقهای تحریکآمیز کنند احتیاط کردند و مراسم با مسالمت و در آخر با دعا و ثنا به شاه خاتمه یافت. روز بعد رئیس شهربانی از برگزاری مسالمتآمیز آن اجتماع تشکر کرد. گفت که قبلاً به تهران گزارش داده ولی دستور جلوگیری نیامده بود... یک هفته بعد مجدداً (پدرم) گفت گله دکتر طاهری از این است که با او که وکیل یزد (و در تهران از مهمترین نمایندگان و به اصطلاح معمول از متولیان) است قبلاً مشورتی نکرده و اطلاعاتی از وضع یزد نگرفتهام و به خصوص به استادان که سردسته تودهایها هست اجازه دادم تظاهرات راه بیاندازد یعنی چیزی که او سالها جلوگیری کرده و اجازه نمیداده است.(صص1-260)
فصل سیزدهم نخستوزیری دکتر محمد مصدق
از اواخر حکومت رزمآرا و تمام مدت دولت علاء وقایع به سرعت روی میداد. مصدقالسلطنه در مجلس، ملی شدن صنعت نفت را شدیداً دنبال میکرد و آیتالله کاشانی و فداییان اسلام به رهبری مجتبی نواب صفوی با تشکیل مکرر اجتماعات و میتینگها و تظاهرات سیاسی محیط متشنجی ایجاد میکردند. بالاخره قانون ملی شدن صنعت نفت با فشار مصدق و به اتکای افکار عمومی تصویب شد و علاء استعفا داد و مجلس اعلام تمایل به نخستوزیری مصدق کرد. اولین دولت دکتر مصدق برخلاف انتظار چهرههای شناخته شده از بعضی رجال سیاست سابق بودند.(ص263)
امیرعلایی در ابتدای وزارت کشور خود با من اظهار خصوصیت میکرد و به این دلیل در ماجرایی که شرح خواهم داد سعی در طرفداری از من کرد. ماجرا این بود که در اوایل خیابان شاهآباد نزدیک به میدان مخبرالدوله تئاتر جدیدی به نام تئاتر سعدی ساخته شد و اولین سناریو که قرار بود در آنجا بازی شود. «شنل قرمز» ترجمه از یک تئاتر خارجی بود. کارگردانان تئاتر برای روز افتتاح تبلیغات دامنهداری کردند... نمایشنامه قبلاً مطابق مقررات به وزارت کشور داده شده بود و در شورای مخصوص مرکب از وزارت کشور و شهربانی و وزارت فرهنگ بررسی و پس از اصلاحاتی تصویب شده و اجازه نمایش داده شده بود. سرلشکر مزینی رئیس شهربانی در مقابل هر اعلان افتتاح در جراید اعلامیهای دایر بر ممنوع بودن تئاتر سعدی و مدیران آن میداد... ضمناً شهربانی نامهای به اداره سیاسی وزارت کشور راجع به غیرمجاز بودن تئاتر مزبور به استناد اینکه دایرکنندگان مرام چپی یا کمونیستی دارند نوشت و ممنوعیت آن را خواست... امتناع کردم و به این ترتیب روز افتتاح تئاتر قطعی شد. آن روز میدان مخبرالدوله و ابتدای خیابان شاهآباد عدهای از مأموران خود تئاتر نظم را تأمین میکردند و بعضی از مدعوین مانند علاء وزیر دربار و شخصیتهای دیگر داخلی و معدودی خارجی رسیدند ولی مأموران پلیس مانع ورود به تئاتر میشدند و وضع ناگواری در شرف وقوع بود که عدهای نامشخص که از طرف میدان بهارستان میآمدند به صورت تهاجم به طرف تئاتر حملهور شدند و قصد آتش زدن آن را کردند. عدهای از اکتورها به طرف بهارستان فرار و در مجلس شورا تحصن اختیار کردند.(صص6-265)
در اواخر تابستان 1330 صحبت از انتخابات در محافل و مجالس مطرح شد. انتخابات در همه کشورها یکی از ارکان اصلی دموکراسی است و در ایران دکتر مصدق پرچمدار دموکراسی شده و مصمم بود به قدر توان خود انتخاباتی آزاد، دموکراتیک و ملی برگزار کند. او طی نطقی خطاب به ملت ایران وعده داد که برای نخستین بار انتخابات در ایران بدون دخالت و نفوذ عوامل داخلی و خارجی انجام میگیرد. اما برعکس این انتخابات هم بنابر آنچه که خودم شاهد آن بودم آلوده به دخالت عواملی بود و تلفاتی هم داد. در این انتخابات به دلایلی که بعداً خواهم گفت من هم از محلات کاندیدا شدم.(ص267)
سبب ورود من به فعالیت انتخاباتی نه تبعیت از هوای نفس برای به دست آوردن مقام بود و نه پیروی از مبارزهطلبی سیاسی چون ماجراجویی و مبارزهطلبی سیاسی روحیهای است که با طبیعت من چندان سازگاری نداشت... روزی پدرم تلفنی خواست نزد او بروم. چند نفر دیگر هم به تدریج آمدند. شیخ اسدالله محلاتی از دوستان مدرس که در دوره چهارم نماینده محلات در مجلس شورا بود و پسرانش مهندس محمد و غلامحسین محلاتی که هر دو فعال و کارآمد بودند و اگر درست به خاطرم مانده باشد سرلشکر جوادی، امیرحشمت کمرهای و همایون سیاح هم بودند. غلامحسین و مهندس محمد محلاتی، پسران شیخ اسدالله که هر دو فعال و کارآمد بودند هم حضور یافتند. پدرم مقدمتاً شرحی از وضع انتخابات محلات در دورههای پیش و اقدامات خسروانی و نحوه تحریکات او بیان کرد و افزود من پسرم را خواستم به اینجا بیاید تا وارد جزئیات مثل مسایل انتخاباتی محلات شود و از نظر خانوادههای قدیمی و معتبر محلات که شما هستید مطلع شود.(ص272)
شیخ اسدالله محلاتی در آن مجلس گفت: چرا آقای دکتر جواد کاندیدا نشود؟ ما همه به او کمک خواهیم کرد و حاضرین همه تأیید کردند و به اتفاق مرا که هیچ سابقه در محلات نداشتم مناسبترین فرد دانستند. من اگرچه هرگز تجربه در مبارزات انتخاباتی نداشتم اما همه به حمایت خود اطمینان دادند... در اواخر آذرماه من با اتومبیل خودم و برادران محلاتی با یک وانت که در آن مقداری کابل و چند بلندگوی متحرک بزرگ و چند باطری گذاشته بودند به محلات عزیمت کردیم... آنجا مستقبلین چندی وقت ما را گرفتند و گفتند که طرفداران خسروانی گردنه کوچکی را که جاده محلات از آن میگذشت به وسیله چماقداران خود بستهاند. در این صورت نمیتوانیم وارد شهر شویم. از بیراهه هم نمیشود با اتومبیل رفت و خیابان و میدان اول شهر هم در کنترل آنهاست. نیروی انتظامی شهر هم که طرفدار آنها است خود را کنار کشیده است چون هوا تاریک میشد تصمیم گرفتیم شب در خانه مجهز محلاتیها که کنار جاده اصلی تهران، محلات، خمین و گلپایگان است بمانیم و با گرفتن اطلاعات بیشتر و دقیق برنامه روز بعد و نحوه ورود به محلات را آماده کنیم.(صص4-273)
در چنین اوضاعی طرفداران من هم برای مقابله، در نیمور در عرض جاده عمومی یک تنه درخت تبریزی بزرگ انداختند و هر اتوبوس و کامیونی که از طرف محلات به قم یا تهران میرفت نگه میداشتند تا اگر از دوستان یا خویشان خسروانی کسی در آن باشد پایین بکشند و مانع رفتن او شوند. یک شب سرد یخبندان که زیر کرسی خوابیده بودم صدای داد و فریاد عدهای را شنیدم. نگران شدم که چه اتفاقی افتاده است. یک چراغ فانوس تا صبح فضای اتاق را روشن میداشت. ناگهان پرده زیلویی اتاق پس زده شد و جوانی از نیمور یقه یک مرد میانسال را محکم گرفته بود و با دست دیگر یک کارد بزرگ هم نزدیک گلوی او نگه داشته به همین حال وارد اتاق شدند. آن مرد با چهرهای مانند گچ سفید هیچ نمیگفت یعنی قادر به حرف زدن نبود. آن جوان گفت این مرد یکی از خویشان خسروانی و کارمند دارایی است که برای انجام کارهای اداری خودش به قم میرود، او را پایین آوردیم و اگر حرکتی بکند فوراً او را میکشیم. گفتم او را رها کند و برود... اما صبح دیگری در فضای محلی که پارک میکردیم، اتومبیلم را دیدم آلوده به گل و لای است. علت را پرسیدم غلامحسینخان ابتدا ساکت ماند بعد با اصرار من و با لبخند گفت دیشب به شکار رفتیم. تعجب کردم و پس از چند پرسش معلوم شد در شب مینیبوسی را از دور دیده بودند و یقین کردند طرفداران خسروانی نفراتی از دهات به شهر میبرند. با اتومبیل من که سبک و تیزرو بود به شکار آن مینیبوس رفتند و با سنگ و چوب بعضی شیشههای آن را شکستند ولی مینیبوس توانست از جاده خارج شود و از میان بیابانهای پر از سنگ و ناهموار خود را به شهر برساند. شب بعد صدای چند تیر تفنگ شنیدم و معلوم شد که با دیدن چراغ اتومبیلی که در جاده خمین به نیمور نزدیک میشد به سوی آن آتش گشوده بودند و خوشبختانه آن اتومبیل فوراً متوقف شده بود و دریافتند که پدر دکتر عبدالله معظمی در آن بوده است که از گلپایگان به تهران میرفت. پس از تحقیق از چگونگی داشتن اسلحه معلوم شد که بعضی از محلیهای نیمور شبها از ژاندارمها تفنگ کرایه میکنند و فشنگ میخرند.(صص6-275)
یک سرگرد فرمانده نیروی نظامی حافظ امنیت در محلات... به ملاقات من آمد و گفت که کمیسیون امنیت تصمیم گرفته است که امنیت ورود و اقامت من و همراهانم را تأمین کند و تقاضا دارند من از آوردن طرفداران خود به محلات صرفنظر کنم و به همان نزدیکان و دوستان که بیش از پانزده نفر نباشند اکتفا کنم... اضافه کنم که سبب تصمیم فوری کمیسیون امنیت وحشتی بود که مردم محلات از ورود نیموریها داشتند زیرا گویا در گذشتههای دور نیموریها که در قلدری از محلاتیها پیش هستند چنان در اختلافات داخلی خشونت کرده بودند که هنوز محلاتیها قصههای آن را برای هم نقل میکردند. چون قصدی غیر از استقرار در محلات نداشتم قبول کردم و روز بعد اتومبیل من و اتومبیل دیگر همراهان بین دو ستون نظامی مسلح به محلات وارد شد... جزئیات انتخابات محلات را مانند سناریوی یک نمایش با جزئیات مینویسم زیرا در واقع نمایشی از اوضاع آن زمان در صحنهای کوچک شده میباشد... نیروی انتظامی شهر که از خسروانی طرفداری میکرد کاملاً مراقب بود و غالباً در منازعاتی که بین افراد طرفدار من و خسروانی پیش میآمد پلیس علناً جانب آنها را میگرفت اگرچه متجاوز باشند و طرفداران مرا بازداشت میکرد هرچند بیتقصیر باشند... هفتتیری که از زمان ریاست دفتر نخستوزیری داشتم گاهی همراه برمیداشتم و به شهربانی هم اعلام کرده بودم که اگر در معابر و مکانهای عمومی به من حمله شود از آن برای دفاع خود استفاده خواهم کرد.(صص8-276)
در آن زمان محلات و خمین یک نماینده داشتند و من سفرهایی به اطراف محلات از جمله خمین برای دیدار دوستان خانوادگی و طرفداران خود در انتخابات کردم. از جمله روزی در خمین به منزل آقای پسندیده برادر بزرگتر امام خمینی رفتم و ناهار در منزلشان با حضور بعضی بزرگان خمین که با ایشان هم نظر بودند صرف شد. اما پس از یک ماه و اندی توقف و فعالیت و مبارزات خالصانه عدهای از محلاتیها که هنوز معمرین آنها به خاطر دارند و نقل میکنند و مشاهده اوضاع و احوال تهران و محلات، اطمینان پیدا کردم که با وجود حمایتهای علنی بعضی مقامات مرکزی با خسروانی تلاش ما بیفایده خواهد بود و از نظر مادی هم میدان فعالیتمان وسیع نیست. مصدق آن بیطرفی را که مدعی بود، درباره بعضی و نیز درباره پدرم نداشت... کاشانی و عوامل او هم تحت تأثیر دخالتهای خصوصی پسرانش محمد و مصطفی کاشانی بودند که با پدرم مناسباتی نداشته و از شهاب خسروانی حمایت داشتند. به این ترتیب تصمیم گرفتم به تهران مراجعت کنم... در تهران یک نامه سرگشاده خطاب به نخستوزیر نوشتم و برای چاپ نزد مسعودی رئیس روزنامه اطلاعات بردم. او با وجود محافظهکاری همیشگی خود آن را در روزنامه اطلاعات چاپ کرد. مفاد نامه در انتقاد از ریا و تظاهر به دموکراسی در یک دولت بود که رئیس آن بیهوده میکوشید در آن تشکیلات بیبندوبار با بعضی مسئولان بیبندوبارتر قیافه دموکراتیک دولتش را حفظ کند.(صص9-278)
دکتر مصدق مکرر وزرای خود را جابجا میکرد یا تغییر میداد. دولت او دو سال و چهار ماه عمر کرد، یعنی یکی از دولتهای طولانی پس از شهریور 1320 در ایران بود، ولی در همان مدت 13 دفعه وزرا را تغییر داد و جمعاً 37 نفر وزیر شدند. از آن میان وزارتخانههای دارایی، کشور و دادگستری پنج دفعه وزیر عوض کردند. نخستوزیر با داشتن همه قدرتهای دولتی و همه امکانات که در اختیارش بود در آستانه زمامداریش اعلام کرد که امنیت جانی ندارد و در مجلس اقامت کرد.(ص280)
در مبارزات انتخاباتی خرمآباد سه نفر کشته شدند. در مبارزات انتخاباتی زابل حدود ده نفر کشته شدند و از آنها سه نفر، علینقی کوثر (برادر شوهر خواهرم)، رئیس انجمن انتخابات و بازرس انتخابات به طرز فجیعی به دست زابلیها با تبر و کارد به قتل رسیدند. قتل وحشیانه فرماندار احساسات اکثریت مردم را برانگیخت و دولت ناچار شد در آن مورد اعلامیه بدهد. در این میان مصدق که میخواست اختیارات شاه را هر چه بیشتر کم کند خواستار تصدی وزارت جنگ هم شد که چون شاه نپذیرفت استعفا داد با احتمال کلی که به قدرت برخواهد گشت ولی شاه قوامالسلطنه را به نخستوزیری برگزید. در آن ماه گرم تیرماه 1331 من صبح از درکه به تهران و به اداره میرفتم که در راه تجریش به شهر رادیوی اتومبیل نطق معروف قوامالسلطنه را که گویا به قصد انشای یک نمونه نثر فارسی نوشته شده بود و بلندپروازیهای ادیبانه زیاد داشت میخواند. من در خیابان فردوسی مقابل بانک ملی در شورش عدهای که میدویدند و پلیس که به آنها بدون هدفگیری تیراندازی میکرد غافلگیر و متوقف شدم... بیشتر شهرها به دعوت جبهه ملی و حمایت آیتالله کاشانی تعطیل عمومی شد. موج خشم بالا گرفت و در زدوخورد بین تظاهرکنندگان و پلیس عدهای کشته شدند و شاه ناچار قوام را عزل کرد و دکتر مصدق دوباره به نخستوزیری رسید و برادران و خواهران شاه را وادار به ترک ایران کرد.(ص282)
شخصی به نام قزلباش، میگفتند یک کارگر راهآهن، البته ظاهراً، که به سپهبد زاهدی نزدیک بود و وقت و بیوقت بدون انتظار به دیدن وزیر میرفت. در ارتباط با کارهایش بعداً مراجعاتش به من زیادتر شد و در تابستان 1331 بود که روزی به دیدارم آمد و گفت آیا موافقت خواهم کرد که یکی از اعضای سفارت انگلستان به دیدنم بیاید؟ دلیلش را پرسیدم به همان ملاقات موکول کرد... با یک انگلیسی دیگر و قزلباش در یک اتومبیل شخصی کهنه وارد منزلم شدند. در آن جلسه صحبتهای متفرقه راجع به اوضاع زیاد شد اما من در انتظار اینکه دریابم علت ملاقاتشان چیست وارد صحبت نشدم... پس از چندی، بار دیگر به تقاضای آنها توسط قزلباش این ملاقات به همان صورت تجدید شد. این دفعه خودمانیتر، صحبت در اوضاع عمومی ایران و امکانات بسیار کم بقای دولت ایران بود که یکی از جزئیات آن احتمال عوض شدن دولت مصدق و جایگزین شدن یک دولت اعتدالی بود و این احتمال را- به نظر ملاقات کننده اصلی من- میبایست کسی ایجاد کند و آن کس افسر عالیرتبهای باشد «مثل سپهبد زاهدی». این اظهارات به قدر کافی روشن و اشاره به احتمال یک کودتا آن هم به وسیله سپهبد زاهدی ابهام نداشت... از آن دو نفر شخصی که بیشتر صحبت میکرد نامش فال دبیر یکم یا دوم سفارت و دیگری توماس ظاهراً وابسته امور کارگری و باطناً چنانکه میگفتند- نماینده اینتلیجنس سرویس بود. از این ماجرا مدت کوتاهی گذشت و روابط سیاسی ایران و انگلستان قطع و سفارت انگلستان نیز به کلی برچیده شد... برای جبران دلسردیها و رفع خستگیهای انباشته شده در چند ماه گذشته تصمیم گرفتم از امکانی که سازمان ملل متحد یکی دو ماه قبل از آن طی دعوتی برای مطالعه در حکومتهای محلی فرانسه در اختیارم گذاشته بود استفاده کنم. از این رو پس از تهیه مقدمات این مأموریت تحقیقاتی، در اواخر شهریور 1331 به دفتر سازمان ملل در ژنو رفتم. در آنجا برنامه کار و اعتبار لازم در اختیارم قرار گرفت و بلافاصله به مرکز کار خود در پاریس عزیمت کردم.(صص4-283)
در پاریس بودم که شنیدم دکتر فاطمی وزیر امورخارجه شده است. دکتر فاطمی را یک بار در همان انتخابات کذایی که شرح آن گذشت در دفتر روزنامهاش به نام باختر امروز در خیابان اکباتان دیده بودم به این صورت که روزی تلفنی خواهش کرد به دیدنش بروم. در دفتر روزنامهاش دکترحسین فاطمی، دکتر سعید فاطمی، جلال نائینی و شمس قناتآبادی بودند. این ملاقات در واقع به تقاضای جلال نائینی بود که میخواست از نائین انتخاب شود و غرض این بود که من از عموزاده پدرم محمود صدر که فرماندار نائین بود بخواهم که به نائینی کمک کند... به خاطر این آشنایی قبلی و طبق مرسوم که کارمندان به وزیر جدید خود تبریک میگویند من هم نامه تبریکی برای او فرستادم. چند روز بعد از سفارت تلفن کردند که هر چه زودتر به آنجا مراجعه کنم. به سفارت رفتم و آقای نجم کاردار، این دفعه برخلاف سابق خیلی گرم استقبال کرد و دستور چای داد و یک پاکت سربسته قطع وزارتی که روی آن خطاب به من و پایینتر امضای دکتر فاطمی بود به دستم داد. پاکت را باز کردم فقط چند کلمه تشکر برای نامه تبریک من بود.(صص290-289)
هنگام ورود به تهران اطلاع دادند که از سوی دکتر فاطمی به ریاست اداره حقوقی منصوب شدهام. در این سمت و به مناسبت امور حقوقی و قراردادها بود که دو دفعه با دکتر فاطمی وزیر خارجه دیدار و مذاکره داشتم... با خلع ید از شرکت نفت و اخراج کامل B.P نفت ایران به فروش نمیرفت. به این ترتیب منبع اصلی درآمد ایران قطع گردید. کوشش دولت برای فروش نفت به خارج جز دو کشتی کوچک که یکی از آنها از سوی انگلستان در عدن ضبط گردید بینتیجه ماند.(ص290)
از جهت سیاسی هم وضع بهتر نبود. جدالهای وکلا با هم که به گلاویز شدن آنان نیز میکشید، میتینگهای مکرر آیتالله کاشانی یا تظاهرات نهضت ملی طرفدار مصدق یا جلسات مجلس که به حملههای شدید بین نمایندگان میکشید و تحریکات خارج همه محیط بسیار متشنجی را فراهم میکردند که هیچ کار مثبتی نمیتوانست انجام گیرد. دکتر مصدق لایحه تمدید اختیارات خود را به مجلس داد که مورد اعتراض چند نفر از وکلا واقع شد و آیتالله کاشانی هم علیه آن اختیارات اعلامیه داد و اولین جدایی بین دو لیدر ملی حاصل شد... در نهم اسفند 31 شایع شد که شاه و ملکه قصد عزیمت به خارج دارند. صبح آن روز مصدق به کاخ شاه رفت. بازار بسته شد و صبح جمعیت انبوهی از مردم به زعامت آیتالله سیدمحمد بهبهانی مقابل کاخ اختصاصی اجتماع کرده و گفتند به هر قیمت مانع خروج شاه از کشور میشوند و طرفداران شاه نگذاشتند شاه برود.(ص291)
سال 1331 در اغتشاش و ناامنی گذشت. سال 32 بدتر از آن بود در فروردین 1332 اندکی پس از آن که سرتیپ افشار طوس به ریاست شهربانی منصوب گردید ناپدید شد و دو روز بعد جسد او را در کوههای شمال شرق تهران پیدا کردند که به طرز فجیعی کشته شده بود. فرماندار نظامی که سرلشکر زاهدی را مسبب قتل دانست او را احضار کرد ولی زاهدی به کمک میراشرافی به مجلس شورای ملی رفت و متحصن گردید. وزیر دادگستری دکتر بقایی را مظنون به قتل افشار طوس دانست و تقاضای سلب مصونیت از او کرد... اندکی بعد مصدق انحلال مجلس شورای ملی را به رفراندوم گذاشت و معلوم بود که اکثریت رأی مثبت خواهد داد چون صندوقهای رأی موافقین در محلی و صندوقهای رأی مخالفین در محلی دیگر و همه زیر نظر مأمورین بود و بنابراین آراء نمیتوانست محرمانه باشد.(صص3-292)
این جریانات سه چهار روز بیشتر طول نکشید و سپهبد زاهدی که از مخفیگاه خود طرح کودتا علیه مصدق را با همکاری دو لشکر اصفهان و کرمانشاه ریخته بود وارد عمل شد و جمعیت بسیاری از مردم را در تظاهرات خود علیه دولت به حرکت درآورد. قسمت بزرگی از این تظاهرات در خیابان فروغی (منشعب از فردوسی به طرف باشگاه افسران و وزارت امورخارجه) صورت گرفت و من از پنجره دفتر خودم در اداره حقوقی وزارت امورخارجه شاهد آن بودم. جمعیت به صورت صفهای فشرده تمام عرض خیابان را گرفته و در حالی که عدهای از آنها عکسهای قاب شده از شاه را در جلوی خود حمل میکردند پیش میآمدند. از این طرف و در مقابل آنها، عدهای سرباز با تفنگهای آماده از ساختمان ادارات ارتشی مجاور باشگاه افسران بیرون آمده و اینها هم درست زیر پنجره اتاق دفتر من عرض خیابان را بستند.(صص4-293)
با شلیک تیرها صف تظاهرکنندگان از نظم افتاد. دو نفر در صف جلو که عکس شاه را حمل میکردند با عکس به زمین افتادند و دو سه نفر دور آنها جمع شدند و بقیه فریادکنان، بعضی به اطراف خیابان و بعضی بیباکانه رو به جلو آمدند... از دور در خیابان فردوسی دیده میشد که عدهای سوار بر تانکهای ارتش در حالی که به روی مردم کنار خیابان گل میریختند رد میشدند. وزارتخانه تعطیل شد و من مانند بسیاری دیگر به خانههای خود رفتیم. ساعت پنج بعد از ظهر مجدداً از منزلم که در خیابان ملت بود به خیابان شاهآباد و تا چهارراه فردوسی رفتم. جمعیت در خیابان شاهآباد و اسلامبول زیاد بود. در نزدیکی چهارراه مخبرالدوله یک اتومبیل جیپ نظامی که پرچم ایران را هم به پایه شیشه آن بسته بود به طرف میدان بهارستان میرفت و در جلو کنار راننده شعبان جعفری معروف به شعبان بیمخ نشسته بود.(ص294)
به هر حال، هر چه بود آخر روز 28 مرداد غائله تمام شده و کودتا با موفقیت انجام گرفته بود، مصدق در یکی از خانههای مجاور مخفی شد، دکتر فاطمی به مخفیگاهی گریخته بود و سپهبد زاهدی فرمانده کودتا آماده اعلام شکست دشمن و تهیه مقدمات پذیرایی قدوم شاه میشد. روز بعد شاه پس از دریافت اعلام آمادگی کشور به ایران بازگشت. اقدام سپهبد زاهدی به کودتا موصوف و معروف شده اما از نظر حقوقی ممکن است این تعریف درست نباشد زیرا کودتا عرفاً به براندازی رژیمی که حاکم بوده و هست اطلاق میشود و بنا به این تعریف، عمل مصدق میبایست کودتا توصیف شود که قصد براندازی رژیم قانونی موجود را داشت. عمل زاهدی برعکس مقابله با کودتاچیان برای حفظ رژیمی بود که همیشه وجود داشته بود. به هر حال با هر تعریف که از آن وقایع داده شود، سپهبد زاهدی براساس همان فرمان و به عنوان نخستوزیر قانونی به کاخ وزارت امورخارجه برای شروع کار در دفتر خود، همان اتاقها که هژیر و ساعد هم در آن کار کرده بودند، وارد شد.(ص295)
در زندان انقلاب زمانی که با سپهبد رضا زاهدی همبند و هماتاق بودم او نقل میکرد که دو بار سپهبد فضلالله زاهدی برای احوالپرسی مصدق به دیدن او رفت و با کمال احترام رفتار کرد و به همه دستور داد که در اجرای خواستهای مصدق کوشا باشند. بعد از یکی دو هفته دکتر فاطمی را که ریش انبوهی گذاشته و در خانهای مخفی شده بود یافتند و به زندان بردند و بعد از محاکمه اعدام شد. بدینگونه حکومت ملی دکتر مصدق برافتاد. به عقیده من دکتر مصدق غیر از موفقیت در ملی کردن صنعت نفت که در آن زمان و در دنیا بیسابقه بود موفقیت دیگری داشت و آن تحولی بود که در اندیشه اجتماعی و سیاسی زمان خود، نه فقط در ایران، که در بیشتر کشورهای جهان سوم ایجاد کرد... اگر تندرویهای حساب نشده ولی عوامفریبانه او و خرابکاریهای سیاسی بعضی اعضای دولت او مانند دکتر فاطمی علیه سلطنت نبود چنان عاقبتی نمییافت.(ص296)
فصل چهارم بعد از طوفان
در وزارت امورخارجه دو نفر رئیس مأموریت دیپلماسی: عباس فروهر سفیر ایران در سوئد و پیرنظر وزیر مختار ایران در یوگسلاوی که مأموریت خود را از شاه داشتند چون دکتر مصدق را رسماً تأیید میکردند به این جهت برکنار شدند... سپهبد زاهدی نخستوزیر... به طور خصوصی به من گفت: «میدانید که وقتی نام اعضای منتخب برای عضویت هیئت نمایندگی ایران در اجلاسیه سازمان ملل را به شاه گزارش دادم شاه گفت درباره دکتر صدر به من نامهای رسیده که او با دکتر فاطمی دوست و همکار بوده... بعدها هم هرگز نتوانستم بدانم چه کسی سعایت کرده بود و هرکس که بود لابد کنایهاش به تبریک من به دکتر فاطمی و جواب او بوده است.(صص300-299)
پس از مراجعت به نیویورک تلگرافی به نمایندگی ولی خطاب به من رسید که میبایست هرچه زودتر به بلگراد بروم و سفارت را تحویل بگیرم... در تهران مطلع شدم که (حسن) پیرنظر وزیر مختار ایران در بلگراد چون قبلاً طرفدار دکتر مصدق بوده مورد تصفیه قرار گرفته و رایزن سفارت هم به علت بعضی رفتار ناشایست مانند لاقیدی و مشروبخواری زیاد از حد میبایست پس از تحویل سفارت به من عازم ایران شود. به این جهت در آذرماه 1332 با همسر و دو پسر هشت و شش سالهام از طریق هوایی رم و زوریخ به بلگراد پایتخت یوگسلاوی رفتیم.(صص3-302)
در یوگسلاوی کمونیست آن زمان که همسایه ایتالیا و اتریش ولی یکی از عقب افتادهترین کشورهای اروپا بود زیاد کار سیاسی نداشتیم و از اتباع ایران کسی مقیم نبود تا بتوان استفاده اطلاعاتی نمود به این جهت در برخوردها و ملاقاتهای شخصی با بعضی خارجیان بانفوذ بود که به مسائل بسیار مهم روز و پشت پرده رژیم کمونیست یوگسلاوی و سیاست آنها آگاهی مییافتم. اشخاصی که برای من منبع اخبار دست اول و غالباً محرمانه بعضی جریانات سیاسی داخلی شدند دو نفر مخبرین خارجی بودند که در باشگاه مخبرین خارجی شناختم و رفتوآمد پیدا کردم. یکی مخبر روزنامه معروف نیویورک تایمز بود که بسیار هوشمند و زیرک بود و بعدها به سردبیری روزنامه نیویورک تایمز رسید. یکی دیگر انگلیسی و مخبر روزنامه «کریستیان ساینس مونیتور» بود...(ص304)
در زمانی که دالس وزیر خارجه آمریکا بود گزارشهایی داده شده بود که بعضی از کشورهایی که کمک نظامی از آمریکا دریافت میکنند آن را در جاهای دیگر خرج میکنند و اسلحهای که میگیرند به جاهایی میفرستند که نباید بفرستند. از این رو کنگره آمریکا تصمیم به بازرسی گرفت... تیتو بعد از اطلاع یافتن از این مطلب، به دفعالوقت میگذراند و نسبت به تحقیق هیئت طفره میرفت. همین موجب شد تا آمریکا تصمیم به قطع کمک نظامی خود به یوگسلاوی بگیرد. یکی دو روز بعد از قطع این کمکها تیتو در مراسم افتتاح یک کارخانه در شهری کوچک، ضمن ایراد نطقی برای کارگران و مردم به این موضوع اشاره کرد و گفت که آمریکا به این جهت کمکهای نظامی خود را به ما قطع کرده چون ما اجازه بازرسی ندادیم. او در نطق خود حملات زیادی به آمریکا کرد و گفت: اگر آمریکا بخواهد به ما کمک کند به این شرط که تفتیش نماید و ببیند ما چه میکنیم یوگسلاوی نمیپذیرد. اگر اعتماد ندارند من اصلاً از کمک آمریکایی میگذرم، گدایی هم نمیکنم و در برابر خارج با کارد و چاقو از استقلال خود دفاع کرده و منت کسی را هم نمیکشیم. این سخنان مردم و حتی مرا هم که به حرفهایش گوش میدادم به شدت تحت تأثیر قرار داد. فردای آن روز یک کنفرانس بینالمللی در ژنو برگزار میشد. دالس هم سر راه خود قبل از شرکت در کنفرانس به یوگسلاوی آمد و با تیتو مذاکره کرد. روز بعد قرار شد آمریکا مجدداً کمکهای خود را به یوگسلاوی ادامه دهد...(صص1-310)
پس از دو سال و نیم که در سمت کاردار در بلگرد بودم بالاخره مدحت را به عنوان وزیر مختار فرستادند. او با همسر خود که یهودی اتریشی بود وارد شد... او هنوز به انجام مراسم رسمی تسلیم اعتبارنامه خود نرسیده بود که روزی ناگهان موقع بیرون آمدن از حمام سکته کرد وکوشش دکتری که آورده شد مؤثر نیافتاد و فوت کرد. همسر اتریشی او مایل بود که جنازه را در قبرستان خانوادگی (یهودی) خودش در وین دفن کنند اما هیئت مدیره قبرستان به دلیل آنکه غیریهودی نباید در آن جا دفن شود نپذیرفتند و وزارت خارجه ایران بدون توجه به توقع همسرش دستور داد جنازه به تهران فرستاده شود و پس از تشریفات رسمی مشایعت، با هواپیما به تهران ارسال شد. خبر فوت مدحت را به وزارت امور خارجه و بنابر خواهش همسرش به برادر مدحت تلگراف کردم اما بعد شنیدم برادر مدحت هم پس از شنیدن آن خبر سکته کرد و درگذشت.(ص312)
مدتی طول کشید تا در 1956 بالاخره وزیر مختار جدید (عبدالحسین میکده) از مأموران قدیمی وزارت خارجه را به بلگراد فرستادند و در فاصله کمی من را هم به سمت رایزن سفارت کبرای ایران در مادرید منصوب کردند.(ص313)
در اردیبهشت ماه 1336 شاه و همسرش ثریا به دعوت رسمی ژنرال فرانکو به مادرید آمدند. از دو هفته پیش عضدی سفیر کبیر سرگرم تهیه مقدمات و مذاکرات با اداره تشریفات وزارت خارجه اسپانیا و جزئیاتی مانند اندازه پرچمهای ایران در مسیر موکب شاه و تعیین مسیر و دو سه بار عوض کردن برنامه آن بود.(ص315)
آماده مراجعت به ایران و تصدی شغل جدید خود یعنی معاونت پارلمانی وزارت کشور شدم. اما یک مسئله مشکل پیش پای من بود که میبایست ابتدا آن را حل میکردم. مسئلهای که با زندگی آینده من و فرزندانم بستگی داشت. قبلاً نوشتم که همسرم به علت ندانستن هیچ زبان خارجی و بیمیلی در معاشرت با خارجیان درست در جهت مخالف آن نحوه زندگی بود که میبایست من در سمت دیپلمات داشته باشم... هیچگونه کوشش نه برای تطبیق دادن خود با محیط و نه برای جلب محبت فرزندان نمیکرد. گاهی هم که میخواست محبت آنها را جلب کند نتیجه معکوس میداد.(ص318)
ناچار درصدد ازدواج مجدد برآمدم و تنها زنی را که از هر جهت شایسته دیدم یک دختر خانم آلمانی مقیم اسپانیا بود که چهار زبان را به نحو کامل میدانست و در دفتر یک وکیل دادگستری معروف اسپانیا متصدی امور موکلان خارجی بود. آن دختر خانم در رفتوآمد با فرزندانم و پرستارشان مورد محبت آنها قرار گرفت و به همه محبت میورزید. این فکر را آنجا ابراز نکردم بلکه پس از مراجعت به ایران و چند ماه اقامت در تهران به او که به آلمان نزد پدر و مادر و خانواده خود در برلین مراجعت کرده بود نوشتم و او پذیرفت.(ص319)
در شغل معاونت وزارت کشور کار زیاد داشتم و برای نگاهداری فرزندانم و مراقبت آنها پرستاری را که در یوگسلاوی داشتیم به تهران فرا خواندم. او زنی تقریباً شصت ساله اما قوی، اصلاً بلژیک ولی بیوه یک صربستانی، با تجربه و به خصوص به کودکان بسیار مهربان بود... در میانه ماه ژانویه (آذر 1336) نامزد آلمانی من به تهران آمد و یک روز بعد با حضور پدرم مراسم عقد با مهریه یک سکه طلا در خانه خواهرم عزیزالسادات و شوهرش محمدرضا کوثر انجام گرفت. آن وقت یک خانواده پنج نفری شدیم که زندگی جدیدی را در تهران آغاز کردیم.(ص320)
برای پدرم که رئیس مجلس سنا بود نقل کردم اما او تعجب نکرد. لابد خیلی صحنههای مضحکتر دیده بود. دو سه ماه بعد دکتر کاظمی سناتور سؤالی راجع به فیلمهای سینما کرد و وزارت کشور را مسئول انحطاط اخلاقی جوانان دانست بهانه اعتراض او یک فیلم به نام «و خدا زن را آفرید» بود و گفت با همسرش به تماشای فیلم رفته بود اما آنقدر مستهجن بود که خانمش از ماندن در سینما شرمگین بود و نتوانست تحمل کند و به دنبال او در وقت دیگر حاج آقا رضا رفیع هم با لهجه شیرین رشتی خود در سنا نسبت به نمایش فیلم «شبنشینی در جهنم» حلمه سختی کرد. در هر دو مورد پدرم در صندلی ریاست اشارهای به من کرد و یادداشتی برایم فرستاد که فوراً تلفنی دستور بدهم آن فیلمها را از برنامه سینما بردارند و به آن دو سناتور جواب بدهم. این کار را کردم و پشت تریبون گفتم که دستور منع ادامه نمایش فیلمها داده شد... روزی این وضع و حالت را برای پدرم نقل کردم. گفتم آنچه من فهمیدم موفقیت در کاری که دارم مستلزم دروغ گفتن است که در اخلاق من نیست و گفتن حقایق هم مصلحت نیست. چند هفته بعد پدرم گفت که در ملاقات هفتگی که با شاه داشته شاه از او راجع به من پرسیده بود و پدرم عیناً آنچه من گفته بودم به شاه بازگو کرده بود.(صص5-324)
فصل پانزدهم بازگشت به وزارت خارجه
طبق معمول به مجلس سنا رفتم و در ورود به سالن دکتر اردلان وزیر امورخارجه که نشسته بود با دست به من اشاره کرد نزد او بنشینم. وقتی نشستم آهسته در گوش من گفت: شاه از کجا میداند که از کارت ناراضی هستی؟ پاسخ دادم: «شخصاً چیزی در این موضوع به شاه نگفتهام. شاید دیگری به ایشان گفته باشد.» اردلان ادامه داد: «امروز موقعی که نام اشخاصی را برای معاونت وزارت به عرض رساندم شاه گفت: دکتر صدر را که در وزارت کشور است بیاورید. او از کارش در آنجا ناراضی است. فردا بیا برویم تا تو را به شاه معرفی کنم.» من خودم در تعجب شدم.(ص327)
دکتر اردلان به مأموریت رفت و من میبایست به تنهایی به همه مسائل سیاسی برسم... هر وقت مشکلی داخلی داشتم با دکتر اقبال در میان میگذاشتم، بقیه مسائل سیاسی خارجی مربوط به ایران یا بینالمللی را میبایست با خود شاه مذاکره کنم و نظر او را بدانم. روزی در دفتر دکتر اقبال بودم و او با تلفن با کسی صحبت میکرد که ندانستم کیست ولی حدس زدم از نزدیکان سیاسی اوست... گفت: «خودشان را جلو میاندازند که با شاه حساب مستقیم داشته باشند غافل از اینکه شاه تمام موضوع کار آنها را به نخستوزیرش میگوید.» آن روز هیچ نگفتم ولی معلوم بود که از گفتن این مطلب قصد دارد بدانم که هرگز حساب جداگانه با شاه نداشته باشم... یک وقت دو تلگراف رسید که هر دو را میبایست به عرض شاه برسانم و جواب بگیرم. به نظرم رسید که آنها را به دکتر اقبال بدهم او این کار را بکند. در یکی از مراسم که هر دو حضور داشتیم تلگرافها را به او دادم و خواهش کردم زود جواب بگیرد. خوشحال شد و گفت که فردا جواب خواهد گرفت. اما فردا و پس فردا و دو روز دیگر هم گذشت و با وجود یادآوری هر روز من جواب نیاورد. روز چهارم تلفنی مرا از کاخ احضار کردند. وقتی به سرسرای بزرگ وسط کاخ سعدآباد رسیدم و به طرف اتاق شاه رفتم حسنعلی قراگزلو رئیس کل دربار پیش آمد و آهسته به من گفت که اعلیحضرت میل دارند کارهای وزارت امور خارجه را خودتان نزد اعلیحضرت ببرید.(ص329)
مقارن آن زمان اتفاقی در روابط ایران و شوروی افتاد که مدتی گرفتاری درست کرد. موضوع این بود که یک سرباز شوروی از مرز گذشته و داخل خاک ایران در آذربایجان شده بود که او را دستگیر کردند و چون سرباز بود او را به دژبانی بردند. قرار بود محاکمه کنند اما یک روز سرباز از زندان دژبانی فرار کرد و مستقیماً داخل سفارت شوروی شد... مقارن همان احوال شاه برای بازدید دشت مغان به آذربایجان پرواز کرد اما یکی از دو هواپیمای اسکورت در آسمانی پوشیده از ابر و هوای طوفانی راه خود را اشتباه رفت و در آسمان تفلیس جتهای جنگی شوروی او را پایین آوردند. دولت شوروی در برابر اقدامات رسمی ایران برای بازگرداندن هواپیمای اسکورت شاه جواب مثبت نداد و آن را در گرو آزاد کردن سرباز فراری شوروی کرد... سفیر گفت که سفارت حاضر است سرباز را تحویل مقامهای ایرانی بدهد مشروط بر اینکه در موقع تحقیق و بازجویی کنسول یا نماینده کنسولی شوروی حضور داشته باشد... روز بعد به حضور شاه رفتم و جریان را گفتم. شاه با اعتراض گفت: خواست آنها ممکن نیست. این همان کاپیتولاسیون است. گفتم بله این طور است ولی آنها هم هواپیما و هم سرباز خودشان را در اختیار دارند. هواپیما را بالاخره پس خواهند داد اما سرباز در گرو است و قدرتی نداریم که آنها را وادار کنیم.(صص1-330)
مدیرکل سیاسی وزارت خارجه در آن موقع خسرو افشار بود که از سازمان امنیت حقوق میگرفت و جریانات داخلی وزارت خارجه و بسیاری از اطلاعات را که به وسیله گزارش محرمانه یا تلگراف رمز میرسید خبر میداد و در عین حال با سفارت انگلیس و سفارت آمریکا هم روابطی بیشتر از آن مقدار که سمت او اقتضا میکرد داشت.(ص333)
در همان چند روز (اوایل سال 1337) علیاصغر حکمت از مأموریت سفارت در هندوستان به تهران مراجعت کرده بود و چون کاری هم نداشت روزی به وزارت امورخارجه آمد و خواهش کرد اگر مسائلی در روابط ایران و هند داشتیم او را به مشاوره دعوت کنیم. اما مدت کوتاهی بعد شاه او را به وزارت امورخارجه منصوب کرد که احتمالاً برخلاف میل دکتر اقبال بود.(ص333)
روزی برای کاری نزد نخستوزیر رفته بودم. در اتاق انتظار نماینده اسرائیل هم نشسته بود. او را قبلاً در یکی دو مهمانی شناخته بودم و در یکی از آنها صحبت از روابط بینالملل و سیاست خارجی ایران میکرد و اطلاعات او آن چنان دقیق بود که گویی خود متصدی آن بوده است. روز بعد از صاحبخانه راجع به نماینده اسرائیل پرسیدم گفت: «این شخص یکی از منابع خبری مهم جهان برای آمریکا و انگلیس است و تمام آنچه که پیشبینی میکند واقع میشود اما مشخص نیست از کجا به آن اخبار دست مییابد. مثلاً هر روز میداند چه کسی نزد شاه بوده و در چه موضوعی صحبت کرده است؟» نمیدانم این اظهارات تا چه اندازه اغراق آمیز بود... [نماینده اسرائیل]به من گفت: «وزیر شما دیروز در مصاحبهاش راجع به روابط با اسرائیل نامناسب صحبت کرد. میدانید چرا حکمت بر علیه اسرائیل صحبت کرد؟» گفتم نمیدانم. گفت: «برای اینکه ظن یهودی بودن را از خود رفع کند.» این سخن برای من که قبلاً هم چیزی در این خصوص شنیده بودم تعجبآور نبود.(ص336)
در آن اوقات شاه، مانند چند بار دیگر در سابق، از آمریکا به دلیل خودداری آمریکا از انجام بعضی توقعات روزافزون شاه در تأمین مقاصد وسیع نظامی و تسلیحاتی گله داشت... از جمله میخواست یکی از دو ناو هواپیمابر آمریکا که از زمان جنگ جهانی در اقیانوس آرام مانده و از رده خارج شده بود به ایران داده شود... سفیر آمریکا در کمال سادگی گفت: به شاه بگوئید اولاً با کدام افراد میخواهید آن ناو را که کار کردن با آن محتاج صدها متخصص است اداره کنید؟ ثانیاً اگر منظورتان حفظ امنیت در برابر شوروی است حتی با ده برابر آن هم تاب مقاومت ندارید و ارتش شوروی در ظرف یک ساعت تا جنوب ایران خواهد آمد. اگر از عراق نگرانید همین تعداد ارتش که دارید بیش از حد کفایت است. در اثر اینگونه برخوردها بود که شاه به شوروی روی آورد و محرمانه آنها را دعوت کرد یک قرارداد تضمین امنیت با ایران امضا کنند.(ص338)
حکمت هم مذاکرات خود با آن هیئت را حتی از من که معاون سیاسی او بودم کاملاً محرمانه نگاه میداشت، اما خسرو افشار را با وجود آن سابقه در مورد یادداشت سفارت شوروی، در مذاکرات شرکت میداد... وقتی در مهمانیهای سفارتخانهها حضور مییافتم سفرای انگلیس و آمریکا و بعضی اوقات ترکیه جزییاتی از مذاکرات شورویها با وزیر خارجه میگفتند که جز از طریق یک نفر حاضر در جلسات شاید از طریق دیگر ممکن نبود مگر با استفاده از دستگاه استراق سمع... یک شب ساعت یازده شب از سفارت شوروی به منزل من تلفن شد و گفتند یک موضوع فوری هست که باید به اطلاع برسانند. گفتم: «چرا فردا به اطلاع وزیر خارجه نمیرسانید؟» گفتند: وزیر در خانه است و نمیپذیرد و کار ما مهم است. گفتم بیایند... سفیر شوروی با یک مترجم آمد. آن وقت در خیابان خلیلی در راه دربند منزل داشتم. پس از تعارفات اجمالی سفیر گفت که به دعوت شاه یک هیئت عالیرتبه به ریاست معاون وزارت خارجه شوروی به ایران آمده و مذاکرات مهمی در روزهای اخیر صورت گرفته ولی ناگهان شاه و وزیر امورخارجه با هم بیمار و بستری شدند و هیچ کس را نمیپذیرند. گفت: ما میدانیم که نمیخواهند مذاکرات را ادامه بدهند ولی چرا معاون وزارت خارجه شوروی را دست انداخته و سه روز او را معطل گذاشتهاند. دولت شوروی این را توهین به خود میداند... اطلاع پیدا کردم که در آن روزها رئیسجمهور آمریکا، آیزنهاور پیامی برای شاه فرستاد و او را از ادامه مذاکره با شوروی جداً برحذر داشت...(صص9-338)
فصل شانزدهم دوره چای و شیرینی
در 1337، چندی پس از آنکه به معاونت سیاسی وزارت امورخارجه منصوب شده بودم، روزی دکتر محمدعلی هدایتی... گفت: «چند نفر از دوستان دورهای دارند که هر هفته بعدازظهر را منزل یکی از اعضا جمع میشوند. مجلس چای و شیرینی و میوه و صحبتهای خودمانی است. محفل دوستی و انس است. شما برای اضافه شدن به جمع ما پیشنهاد شدهاید و همه به اتفاق تأیید کرده و مرا مأمور کردهاند با شما صحبت کنم... از اشخاص آن مجلس پرسیدم، چند نفر را گفت که معروفترینشان حسین علاء وزیر دربار، عبدالله انتظام رئیس شرکت نفت، سناتور حبیبالله آموزگار و پسرش جمشید آموزگار (معاون وزارت بهداری)، خودش، هلاکو رامبد و [قاسم] رضایی نمایندگان مجلس بودند.(ص347)
اولین جلسه که من حضور داشتم به خاطرندارم در خانه کدام بود. عبدالله انتظام مردی وارسته، با صداقت و صراحت گفتار بود. تمجید یا انتقاد از هر امر یا هر کس را با صراحت و گاه بدون ملاحظه مقام شنونده میگفت. حسین علاء صاف و سادهدل بود. حبیبالله آموزگار چنان که از نامش پیدا است در ابتدا شغل آموزگاری داشته و بعدها وارد مشاغل دیگر شد و به استانداری و سناتوری رسید. چون اصلاً و ابتدائاً آخوند بود علوم قدیمه را آموخته بود... در یکی از آن روزها عبدالله انتظام که بسیار خوشفهم و از مسائل سیاسی جهان و ایران آگاه و نظراتش غالباً سنجیده بود با قیافه شکفته و نگاهی از پشت عینک طنزآمیز گفت: «ما هر هفته جمع میشویم و چای و شیرینی و میوه و صحبتهای خیلی معمولی در کار است. نکند مأمورین ساواک گزارش بدهند که این عده علیه دولت توطئه میکنند.»... علاء وعده داد که در فرصت مناسب به عرض شاه برساند.(صص9-348)
در آن موقع گاه بیگاه موقعی که وزیر خارجه در مسافرت بود یا تغییر میکرد چند روز یا هفته (تا مراجعت وزیر یا انتصاب وزیر جدید) امور وزارت امورخارجه را کفالت میکردم و در جلسات هیئت دولت حاضر میشدم. روزهای دوشنبه جلسات هیئت دولت در کاخ سعدآباد تشکیل میشد و شاه شخصاً حضور مییافت. در یکی از جلسات راجع به افزایش قیمتها، عقاید مختلف از طرف وزرا ابراز شد... وقتی سکوت شد شاه گفت: «خوب ببینم جلسه چای و شیرینی در این خصوص چه عقیده دارد!» قیافه حضار همه حالت ابهام و سؤال به خود گرفت چون قرار نبود کسی از این جلسات خبر داشته باشد.(ص350)
چند هفته گذشت و تابستان فرارسید. روزی در یکی از جلسات علاء گفت که شاه اظهار تمایل کرده است اعضای جلسه را بپذیرد... ضمن صحبت از چگونگی مذاکرات جلسه چای و شیرینی شاه گفت: «این روزها صحبت از نارضایی عمومی زیاد میشود و بیشتر ناراضیها کسانی هستند که صاحب جاه و مقام شدهاند یا بازرگانانی که به برکت همین حکومت به ثروت رسیدهاند. دائما نق میزنند و انتقاد میکنند. خوب است در این جلسات چای و شیرینی تحقیق شود که علل نارضایی چیست؟» عبدالله انتظام به عادت همیشگی خود که درآن صراحت صادقانهاش گاه به آن سوی حد مصلحت میرفت چند مورد مزاحمتهای مأموران دولت را بازگو کرد و از جمله گفت روزی که شاه از سفر اروپا مراجعت میکرد (حدود یک هفته قبل از آن) او شخصاً در خیابان مسیر دید که پاسبانی به یک بقال ناسزا گفت که چرا پرچم ایران را در بالای مغازه خود نصب نکرده، بقال البته اطاعت کرد اما ناراضی و خشمگین بود و زیر لب دشنام میداد... پس اززمانی که به نظرم خیلی دراز آمد [حبیبالله] آموزگار در مورد علل نارضایتی مردم گفت: «یک علت نارضایتی انتشار صور قبیحه در بعضی مجلات هفتگی است.» اتفاقاً روی میز شاه یکی از همین مجلات بود که روی جلد آن تصویر بزرگ یک زن چاپ شده بود. شاه آن را پشت و رو کرد و گفت برای اینکه مرتکب گناه نشوید. بعد اضافه کرد هرکس این عکسها را دوست ندارد مجبور نیست مجله بخرد و آن را ببیند.(صص2-351)
حبیبالله آموزگار عنوان کرد: یک علت نارضایتی تبعیض است. مثلاً فلان سرهنگ بازنشسته شهربانی چندین خانه دارد... شاه گفت: «حتماً لازم نیست دزدی کرده باشد ممکن است در قمار استفاده برده باشد!» آموزگار احتیاط کرد و نگفت که قمار هم قانوناً ممنوع است و با دزدی فرق ندارد... اما موارد دیگر مثل گران شدن خواروبار و اجحاف کسبه و بخصوص فروشندگان مواد غذایی را ذکر کرد. شاه گفت: «این درست نیست و شاخص قیمت حبوبات و مواد غذایی بعضاً تنزل کرده»، عبدالله انتظام گفت: «اعلیحضرت از چه وقت خودتان برای منزل خرید میفرمائید؟» دوباره حالت و قیافه شاه از این شوخی معنیدار تغییر کرد... آموزگار مجدداً به صحبتهای خود ادامه داد و گفت: «یکی از موارد نارضایی دخالت و شرکت برادران شاه در مؤسسات اقتصادی خصوصی و عمومی است. شرکت یا توصیه آنان موجب حمایت مؤسسات و به دست آوردن امتیازات غیرمعمول میشود.» شاه گفت: تجارت کردن که عیب نیست ثانیاً برادران من از کجا درآمد داشته باشند؟ پس از مدتی شاه مجدداً خواست جلسه چای و شیرینی بیشتر در پیدا کردن علل نارضایی مردم تحقیق و بررسی کند.(ص353)
بعد از 15 خرداد 42 و وقایع خونبار آن، علاء وزیر دربار و دیگر اعضای جلسه چای و شیرینی که وزیر بودند از سمت خود برکنار شدند. علاء سناتور شد ولی کمی بعد، او و آموزگار هر دو طرد و خانهنشین شدند. انتظام هم از ریاست شرکت نفت برکنار و دکتر اقبال به جای او برگزیده شد.(ص354)
او [ عباس آرام] مدتی در پلیس جنوب (در بوشهر) نزد انگلیسیها خدمت کرده و بعد به کلکته رفته و در تجارتخانه یک تاجر چای معروف به اصفهانی خدمت کرده و بعد موقعی که ابوالقاسم پناهی سرکنسول ایران در بمبئی شد او را به آنجا برد و در کنسولگری به عنوان عضو محلی گماشت... همان نشریه رسمی نشان میدهد که آرام تنها کارمند وزارت امورخارجه در تاریخ آن وزارتخانه بود که بدون تحصیلات، با پشتیبانی خانوادگی از پایینترین شغل اداری تا بالاترین مقام دیپلماسی و وزارت را بدون وقفه طولانی طی کرده و پس از وزارت هم تا فرا رسیدن انقلاب اسلامی سناتور بود... بعضی میگفتند بهائی بود و از سوی محافل بهایی که به مراکز قدرت نزدیک بودند حمایت میشد. حمایت وسیع که او در ژاپن و بعد آن، از هوشنگ انصاری میکرد و هر دو همیشه مورد حمایت دکتر ایادی در تهران قرار داشتند یکی از قرائنی بود که میگفتند.(صص7-356)
فصل هفدهم مأموریت و سفارت در ژاپن
در آذرماه 1338 با همسر و چهار فرزندم و یک پرستار با هواپیمای ارفرانس به صوب ژاپن حرکت کردیم... با سفر به ژاپن و دوری از تهران از جلسه چای و شیرینی دور شده بودم و دیگر خبری از آن نداشتم. در انتخابات سال 1339 حزب ملیون به ریاست دکتر اقبال به تقلب وسیع در انتخابات متهم شد و آنچنان محیط متشنجی علیه خود برپا کرد که ادامه خدمت نخستوزیر غیرممکن شد و کنار رفت و شریفامامی جای او را گرفت. در ظرف سه سال سه نخستوزیر عوض شد. شریفامامی هم رفت و جایش را به دکتر امینی داد و علم به دنبال او نخستوزیر شد و واقعه 15 خرداد سال 42 پیش آمد.(ص360)
شاه در سال 1337 به ژاپن سفر رسمی کرده بود و ولیعهد ژاپن هم در آخر پائیز 1339 طی یک سفر رسمی جهت بازدید به ایران آمد. طبق معمول تمام کشورها وقتی یک مقام عالیرتبه رسمی از کشوری دیدن میکند، همان مقام در صورت تمایل طرف مقابل، میزبان شخصیت همشأن و همردیف خود خواهد بود. اما در این مورد چون امپراتور ژاپن هرگز در زمان سلطنت به خارج از کشور خود نمیرود وظیفه او را ولیعهد انجام داد.(ص364)
روزی خبر دادند که شاهپور محمودرضا و حمیدرضا و چند نفر همراهان خود به توکیو وارد میشوند. سفرشان غیررسمی و بدون اطلاع قبلی بود ولی چون دربار ژاپن اطلاع داشت سفارت را مطلع کردند. هواپیما نیمه شب به توکیو رسید. یکی از رؤسای تشریفات دربار ژاپن به استقبال آمد. در مدتی که منتظر چمدانها ایستادیم شاهپور محمودرضا اوقاتش تلخ شد که چرا از آنها در یک سالن پذیرایی نمیکنند. رئیس تشریفات عذرخواهی کرد و گفت ساعت از نیمه شب گذشته و سالنها را در این ساعت میبندند... همراه این عده که همه مرد بودند خانم جوانی بود که محمودرضا او را همسر خود معرفی کرد اما برایش اتاق جداگانه در همان طبقه هتل خواست. برای ما معلوم بود که این خانم رفیقه اوست و محمودرضا برای او اتاق جداگانه خواسته بود تا برای معاشرت با زنان دیگر مزاحم کمتری در اتاق خود داشته باشد. این مطلب برای ژاپنیها بسیار موجب تعجب بود و هر توضیحی به آنان بیشتر موجب شرمندگی میشد. بیاعتنایی خانواده سلطنتی ایران به لااقل حفظ ظاهر یکی از خصوصیات اخلاقی آنان بود که خود را برتر از همه میدانستند به حدی که برای آنها مهم نبود که دیگران حتی خارجیها چه فکر میکنند و این اخلاق را هم در روابط جنسی و مالی تا آنجا علنی نشان میدادند که موجب سوءشهرت در خارج و تنفر اکثریت مردم ایران نسبت به خود شدند و چنان عاقبتی را برای خود فراهم کردند.(صص370-369)
روز بعد حمیدرضا به سفارت آمد و گفت من اینجا میمانم و ماند. شرم حضور مانع شد که او را رد کنم اما علاوه بر اینکه روزها زیاد مشروب مینوشید ... یکی از آن روزها تعجب کردم که حمیدرضا شب به سفارت نیامده بود وقتی جویا شدم مستخدمین با نهایت شرمندگی گفتند که او بعد از نیمه شب با حالتی مست آمده و خواسته بود یک زن روسپی را که همراه داشت به داخل بیاورد، وقتی آنان مانع شدند با آن زن به جای دیگر رفته بود.(صص1-370)
روزی دیگر به دعوت رئیس کارخانه اتومبیلسازی نیسان به دیدن کارخانه رفتیم. پس از تماشای کارخانه، مدیران پذیرایی مختصری کردند و یک مدل کوچک اتومبیل به اندازه اسباببازی بچهها که معمولاً روی میز میگذارند به او هدیه دادند. بیرون اتاق موقع خداحافظی محمودرضا از این هدیه ناراحت شد... اما آنچه که مرا ناراحت کرد این بود که محمودرضا گفت تا از آنان بخواهم یک اتومبیل جیپ به او هدیه کنند چون تبلیغ خوبی برای آنان در ایران خواهد بود. هر چه گفتم که مناسب شأن برادر شاه ایران نیست که چنین درخواستی بکند بیشتر اصرار کرد...(ص371)
هوشنگ انصاری ظاهراً در اوان جوانی به خاور دور رفته بود و به سمت نمایندگی بعضی بازرگانان وارد کننده کالا از ژاپن در آنجا خدمت میکرد. تا آنجا که مطلع شدم زمانی نماینده جعفر اخوان در آنجا بوده و وقت دیگر با وارد کننده چینی مسعود و وقتی هم برای محمدتقی برخوردار کار میکرده و در عین حال با خانواده نمازی در هنگکنگ و تهران هم رابطه برقرار کرده و از مجموع این ارتباطات و فعالیتها به کمک هوش سرشار فایدههای کلان برده بود. برخوردار دو سه سال بعد برایم تعریف کرد که در نمایندگی کارهای او، انصاری چندان پاکدامن نبود... به وسیله ارتباطات وسیع که با اکثر رجال سیاسی مؤثر داشت مدتی به سفارت در پاکستان و وزارت دارایی و بعد به ریاست شرکت ملی نفت رسید و با داشتن قسمت اعظم اندوخته و سرمایه خود در آمریکا پیش از آنکه شعلههای انقلاب برافروخته شود به آمریکا رفت و اکنون یکی از سرمایهداران بزرگ ایرانی در آنجاست.(ص375)
یک تلگراف دیگر در اواخر مهر ماه رسید که حکایت از وخامت حال پدرم داشت. فوراً حرکت کردم ولی وقتی بامداد به تهران رسیدم پدرم شب پیش فوت شده بود و گنجینه بزرگی را از دست داده بودم. دو روز بعد دولت مراسم مشایعت رسمی در مسجد سپهسالار برپا کرد. کوثر شوهر خواهر من به مناسبت علاقهای که به فلسفی واعظ داشت پیشنهاد کرد او در مراسم صحبت کند. قدرت خطابه و صحبت فلسفی در مجالس عمومی و تسلط او به جنبههای روانی شنوندگانش در یک جمعیت گاهی قابل تحسین بود اما با توجه به انتقادهای تند و تحریکآمیز از دولت که برای جلب عامه به کار میبرد صلاح ندانستم و پیشنهاد کردم او برود با علم نخستوزیر صحبت کند. وقتی برگشت گفت علم موافقت کرد اما با احتیاط،... روز پیش از آن که برای شرفیابی احضار شده بودم شاه پرسید در کجا دفن خواهد شد. گفتم به طور شفاهی تمایل خود را به دفن در نجف اشرف بیان کرده بود. فوراً دستور داد فرمانده نیروی هوایی یک فروند هواپیما آماده کند... کوثر و نورالدین مقدس پسرعمهام همراه جنازه رفتند و من برای تشریفات و دیدارهای مهم و حضور در بعضی مجالس خانوادگی ماندم ولی پس از سه روز دیگر ناچار به توکیو برگشتم.(صص8-377)
در تهران دکتر امینی که با پشتیبانی آمریکا نخستوزیر شد و با جاروجنجالهای تبلیغاتی و اقدامهای به قول خود انقلابی همراه شده بود ناچار شد در محیط پرتشنجی که ایجاد کرده بود و دلایل سیاسی دیگر که در جای دیگر گفته خواهد شد زمامداری را رها کند. اما اثر مهمی که از او ماند اصلاحات ارضی بود که جای بحث موافق و مخالف فراوان دارد. پس از دکتر امینی اسدالله علم نخستوزیر شد... در دولت علم طرح تشکیل انجمنهای ایالتی و ولایتی و حذف قید مسلمان بودن و آزادی انتخاب زنان دولت را در مقابل جامعه روحانیون که سخت مخالف بودند قرار داد و حمایت مردم و بازاریان از روحانیون موجب عقبنشینی دولت و لغو قانون مزبور شد. مجدداً طرح شاه که اصلاحات ششگانه او زیر عنوان انقلاب سفید را به رفراندوم میگذاشت سبب شد که جمعیت کثیر علما و مردم معتقد تحت رهبری آیتالله خمینی علناً با شاه مقابله کنند...(صص9-378) ادامه دارد ...