به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در چهار بخش منتشر میشود. (بخش سوم)
فصل هجدهم دولت مستعجل منصور
در روزهای اوایل اسفند روزی که به خانه برگشتم کارت حسنعلی منصور را دیدم که نوشته بود به اتفاق هویدا به دیدنت آمده بودیم. چند روز بعد هویدا تلفن کرد و گفت اتومبیلش را میفرستد و تأکید کرد حتماً به دیدن او بروم. رفتم و پس از تعارفات ساده که معمول بین ما همکاران بود گفت «تو در کابینه بعدی وزیر کشور هستی.» (بین همکاران همرتبه یا نزدیک در مقام، همه یکدیگر را تو خطاب میکردیم) گفتم: علم به وسیله تو پیغام داده؟ با صدای بلند مخصوص خودش خنده کرد و گفت: «مقصودم در کابینه حسنعلی منصور است. به زودی منصور نخستوزیر خواهد شد، لیست وزرایش تهیه شده و شاه هم تصویب کرده... حسنعلی منصور را از دیرباز میشناختم. او بعد از من وارد خدمت وزارت خارجه شد... آلمان شکست خورده بود و هنوز شخصیت یک کشور مستقل را نداشت تا پایتخت داشته باشد و شهر اشتوتگارد را موقتاً مرکز نمایندگی دولتهای متفق قرار داده بودند. بعدها که آلمان به صورت یک کشور مستقل ولی تحت اشغال متفقین تا زمان انعقاد قرارداد صلح درآمد و ادنائر صدراعظم شد شهر کوچک «بن» که زادگاهش بود مرکز حکومت موقت و بعد پایتخت آلمان شد. انتظام در آن مأموریت خود به اشتوتگارد حسنعلی منصور و امیرعباس هویدا و نصیر عصار و یکی دو نفر دیگر را به عنوان اعضای نمایندگی با خود برد و آن عده یک گروه متحد و به هم بسته شدند...(ص385)
منصور در کابینه عَلَم سمت خاص دولتی نداشت اما گروهی را که ابتدا در شورای اقتصاد جمع کرده بود توسعه داد و با توفیق در انتخابات مجلس، یکی از بانیان اصلی کنگره آزادمردان و آزادزنان شد و گروه مترقی را ساخت. در این جهشهای سریع البته استعداد شخصی و هوش جهتیابی مهم است ولی در هر زمان عوامل دیگری دستاندرکارند که اگر تقارن خواستها با آن عوامل درست و دقیق باشد آثار بزرگ پیدا میکند. عوامل لازم فراهم شد وبا جاهطلبی ذاتی منصور، تحقق مقاصد او سهل مینمود. او به زودی گروه مترقی را به صورت حزب، ایران نوین درآورد و لیدر آن شد.(ص387)
دو روز بعد به دیدن منصور در محل حزب ایران نوین در خیابان بهار رفتم. منصور با روش دوستانه و در عین حال احترامآمیز خود، مرا پذیرفت و راجع به ورود به حزب صحبت کرد. گفتم در هیچ حزبی وارد نشدهام و میل هم ندارم وارد شوم. گفت این، کار را مشکل میکند چون مقرر است اعضای دولت همه از حزب ایران نوین باشند. بعد قدری فکر کرد و گفت لازم نیست آنکت امضا کنی ولی در دفتر نامت را مینویسیم که یک پارچگی حفظ شود... نتوانستم درک کنم که شاه اگر میخواهد نخستوزیر خود را تغییر بدهد برای چه این قدر در خفا و با احتیاط عمل میکند؟ آیا از جایی و کسی نگرانی دارد؟ گروه مترقی مانند همه دستجات دیگر نقطه مشترکی داشت که اشخاصی را دور خود جمع کند. آن گروه چنان که نامش پیدا بود این هدف را القا میکرد که خواهان ترقی و تعالی کشور در همه زمینهها است بدون آنکه نشانی از گرایش ایدئولوژیک داشته باشد... فقط از روی اعضای اصلی آن که همه تربیت شده خارج و به خصوص آمریکا بودند تشخیص جهت حرکت مشکل نبود. گویا شاه از مجموع تجارب خود دریافته بود که رجال قدیمی و بوروکرات، هر چند باتجربه، نخواهند توانست کاروان ایران را در جهان سریعالحرکه تمدن و فرهنگ نو، آن تمدنی که در ذهن خود داشت، به پیش ببرد و از سنتگرائیها ببرد.(ص388)
حسنعلی منصور با برخورداری از حمایت خارج بسیار به موقع عرض وجود کرد... از پدرم شنیدم که وقتی قرارداد نفت بین ایران و انگلستان در زمان رضاشاه لغو شده بود، نخستوزیر در هیئت دولت به شاه گفت که ملت از این اقدام شاهنشاه در جشن و سرور است و رضاشاه گفته بود «ملت چکاره است؟» بعد از شکسته شدن بندها در شهریور 1320 هم مرامنامه احزاب که مانند قارچ سبز میشدند جز نمایشی از اصطلاحات معمول احزاب نبود... در آن وضع رغبت نکردم در هیچ یک از انتخابات پارلمان زمان رضاشاه شرکت کنم. انتخابات بعد از شهریور 1320 هم چیزی نبود که من از دیدن انتخابات در فرانسه دریافته بودم و در مدت خدمت در وزارت کشور و نخستوزیری به قدر کافی تماشاگر تئاتر انتخابات بودم و به واقعیت آن پی بردم. گروه مترقی زمانی آمد که در آن رجال سیاسی قدیم و سرمایهداران بزرگ و به اصطلاح آن روز فئودال دیده نمیشدند. نسلی بودند که اکثراً از طبقات متوسط به پایین برخاسته بودند و تحصیلات عالیه هر کدام میتوانست این نوید را بدهد که لااقل نحوه حکومت دموکراسی را درک کردهاند.(ص389)
منصور مانند نخستوزیران قبل از خود، آن آزادی انتخاب را که میخواست نداشت. بعضی را مجبور بود به دلیل وابستگی به شاه یا دستگاه امنیت، در کابینه وارد کند... غیر از من وزرایی که منصور انتخاب و معرفی کرد عبارت بودند از: عباس آرام وزیر امورخارجه، علینقی عالیخانی وزیر اقتصاد، منصور روحانی وزیر آب و برق، عطاء خسروانی وزیر مشاور. اینها در کابینه قبل هم وزیر بودند. افسران ارتش که انتخابشان با خود شاه بود یا لااقل میبایست موافقت شاه قبلاً گرفته شده باشد. سپهبد صنیعی وزیر جنگ، سپهبد اسماعیل ریاحی وزیر کشاورزی، سرلشکر پاکروان معاون نخستوزیر و رئیس ساواک بودند. مناسبت انتخاب جمشید آموزگار را که قبلاً در کابینه دکتر اقبال وزیر بود به قول بعضی میتوان در سوابق خانوادگی و تحصیلی در آمریکا پیدا کرد یا دکتر فرهنگ شفیعی که تخصصش را نمیدانم، ناصر یگانه قاضی دادگستری با درجه دکترا از دانشگاه تهران، عضو مؤسسه فرهنگی آمریکا، دکتر عبدالعلی جهانشاهی متخصص در امور آموزش و پرورش و متخصص در سیاست بانکی و پولی، و قاسم رضایی ظاهراً از آمریکا و هادی هدایتی تودهای توبه کرده بودند.(صص2-391)
در همان ماه اول و دوم منصور با مشکلی برخورد کرد و آن این بود که بعضی وزرا مایل بودند مستقلاً شاه را ملاقات کنند و پارهای موضوعات را مستقیماً به شاه گزارش بدهند در حالی که او مایل نبود، اما اوایل کار بود و از مخالفت علنی احتراز داشت. منصور مایل بود همه امور در دست خودش باشد و هر جا لازم است خودش واسطه بین وزرایش با شاه باشد. همین تمایل نزد دکتر اقبال به صورت شدیدتر بود که عامل ناسازگاری او با بعضی وزرا میشد... برای احتراز از ایجاد یک برخورد نامناسب با نخستوزیر بود که وزیر دادگستری با توجه به روابط دوستی منصور با من، خواهش کرد من موافقت منصور را با شرفیابی مستقل او بگیرم. وقتی موضوع را با منصور در میان گذاشتم مایل نبود اما پذیرفت با این شرط که موضوع گزارش یا مشورت آنها با شاه را قبلاً به او گویند.(ص393)
یک دفعه که بدون اطلاع و توجیه قبلی، تصویبنامهای را برای گران کردن قیمت بنزین مطرح کردند من و دکتر نهاوندی و دکتر نصیری از امضای آن خودداری کردیم و منصور در اجرای آن اصرار داشت ولی بالاخره هم در مقابل فشار افکار عمومی و اعتصاب تاکسیرانان آن تصویبنامه لغو شد... آنچه که برای من بیشتر نمایان شد ازدیاد نفوذ آمریکا در تقریباً همه مجامع عمومی و خصوصی بود که نخستوزیر و اکثریت وزرا و بعضی حواشی در آن بودند. یکی از وزرا همسر آمریکایی داشت و گفته میشد منشی مخصوص سفیر آمریکا بود ولی در اینکه در دفتر سفیر کار میکرد تردید نبود... روزی در کاخ سعدآباد نماینده سازمان سیای آمریکا را شخصاً دیدم که به محض ورود با کت و شلوار چهارخانه به رنگ زننده به اتاق دفتر شاه رفت و من که در سفرهای خود در هیچ قطعه عقب افتاده دنیا ندیدم که یک کارمند خارجی بدون رعایت لااقل ظواهر احترام نزد رئیس کشور برود از این قبیل مشاهدات آزده خاطر میشدم.(صص5-394)
منصور در این فکر بود که آیتالله خمینی را که در تهران در خانهای تحت نظر و در واقع زندانی بود آزاد کند مشروط به آنکه بدون سروصدا به قم برود و دست از تحریکات مجدد بردارد. اما برای ایجاد ارتباط با روحانیون، یک شخص مورد اعتماد و بیطرف از نظر دولت و قابل قبول برای آیتالله خمینی، لازم میبود. از این نظر من را شایسته دانستند مضافاً آنکه آیتالله خمینی اهل خمین و پدر من اهل محلات بود و از نظر موطن با هم همسایه و دارای ارتباطات قدیمی محلی بودند. از جهت تربیت و پرورش فرهنگی نیز هر دو اهل علوم روحانی و هر دو دارای اعتقادات مذهبی بودند. من هم مسنترین وزیر کابینه بودم. منصور این مأموریت را که دیدار با آیتالله خمینی بود از طرف شاه به من گفت و قرار شد یک مأمور سازمان امنیت مرا آنجا ببرد.(ص395)
مرا به محلی در پس کوچه باغهای قیطریه برد. یک خانه قدیمی در کنار قطعه زمینی ساخته نشده واقع بود... مأمور همراه، مرا به اتاق طرف چپ، همان اتاق شمالی هدایت کرد و وقتی داخل شدیم آیتالله نشسته بودند. سلام کردم و ایشان که چهارزانو نشسته بودند تعارف کردند. سرهنگ مولوی هم نشست اما آیتالله سر خود را از فرش برنداشتند و تا آخر صحبت من شاید یک یا دو بار به طرف من نگاه کوتاهی کردند. تعارفات مختصر و احوالپرسی کردم اگرچه بیجواب ماند، اما موضوع ملاقات خود یعنی مقصود شاه و دولت را برای برداشتن موانع نزدیک به روحانیت و ارج گذاردن به مقام آنان و امید دولت به همکاری گفتم و اضافه کردم که مایلم نظر ایشان را به شاه برسانم. او هیچ نگفت و همانطور ساکت به نقش قالی مینگریست. سکوت طول کشید، و به نظر من اینطور آمد که در حضور مأمور نمیخواهد چیزی بگوید. بنابراین چون ماندن به آن حالت را بینتیجه دیدم، قصد برخاستن کردم و گفتم که از دیدنشان خیلی خوشوقت شدم و شاید بار دیگر بتوانم خدمتشان برسم. ایشان هم حرکتی کردند و من با مأمور از اتاق و از خانه بیرون رفتیم. شرح آن ملاقات بینتیجه و احساس خودم را به منصور گفتم که به شاه گزارش بدهد. حدود دو هفته دیگر یا بیشتر دوباره منصور گفت (لابد به اشاره شاه) که به ملاقات آیتالله بروم. با مأمور به آن خانه رفتم اما این دفعه از او خواستم بیرون اتاق بماند. آیتالله از گرفتن وضو فارغ شده بود. ایستاده سلام کردم و مثل دفعه قبل گذشت. ایشان به نماز ایستادند و من نشستم تا نماز تمام شد. بعد از خاتمه نماز روی یک پتو نشستند. در جواب احوالپرسی صریحتر به من نگریستند و با سر جواب دادند. مجدداً منظور و مقصود شاه و دولت را گفتم که آیتالله آزادند هر کجا مایل باشند بروند و هر چند نفر که بخواهند همراهشان باشند و همه جا احترام ایشان محفوظ است. پس از قدری تأمل گفتند که با مأمور هیچ کجا نخواهند رفت... اینها که نوشتم عین اظهارات من در آن ملاقات نیست بلکه مفاد اظهارات من است. آیتالله در سکوت کامل استماع کردند و با صدای خیلی آرام و سر به زیر انداخته مطالبی گفتند که جزئیات آن را فراموش کردهام اما مفاد آن این بود که هر کجا باشند و در هر شرایطی باشند عقیده خود را بیان خواهند کرد... منزل یکی از سفراء اروپایی در خیابان فرشته دعوت داشتم و به علت انجام آن مأموریت دیر رسیدم... دو سه نفر از دیپلماتها که میدانستند مأموریت من چه بود طالب گرفتن خبر بودند اما من به دفعالوقت گذراندم تا وقتی یک دیپلمات سفارت آمریکا من را به کناری کشید و بدون مقدمه خواست از جزئیات مذاکراتم و بخصوص نتیجه آن به او بگویم. در روش دیپلماسی معمول، این نحوه تحقیق مستقیم، از طرف یک دیپلمات درجه دوم خارجی از یک مقام بلندپایه داخلی، اگر گستاخی تلقی نشود ناشیگری است و همیشه اثر نامطلوبی برجای میگذارد... پس از دو سه روز آیتالله خمینی به قم رفت. گمان میکنم او در یک اتومبیل تنها بود و مأموران ساواک هم در اتومبیل دیگر در فاصلهای که محسوس نباشد.(صص7-396)
روزی که میبایست استانداران جدید را معرفی کنم و در کنار شاه از مقابل آنان عبور میکردیم و من نام و محل خدمت هر کدام را میگفتم، ناگهان به قیافه تازه و ناشناسی در صف برخوردم که نه نامش را میدانستم و نه محل خدمتش را. چند ثانیه در حالت بهت و سکوت ماندم و خود منصور که همراه میآمد نام او را (سعید فیروزآبادی) با محل خدمتش (استانداری کرمان) گفت. برای من ناراحت کننده بود که در مقابل شاه تا آن حد بیاطلاع جلوه کنم. اما موقعیت برای عکسالعملی جز سکوت مساعد نبود. منصور خود متوجه سکوت من شد و بعد از مراسم گفت که شخص دیگری برای کرمان در نظر گرفته شده بود و همان روز صبح تغییر داده اما فرصت نکرده بود به من بگوید.(ص398)
آیتالله خمینی آزاد شد و مدرسه فیضیه قم مانند سابق، با تدریس آیتالله خمینی و خطابههای مذهبی- سیاسی ایشان فعال گردید. دو یا سه هفته بعد برای کاری در محلات به قم رفتم و محمدرضاکوثر، قاضی دادگستری و شوهر خواهرم، همراه من بود. در قم به دیدار آیات شریعتمداری و گلپایگانی و مرعشی رفتیم و با هر کدام حدود نیم ساعت یا بیشتر در اطراف مسائل روز صحبت کردیم. غرض من ایجاد تماس و نزدیکی فیمابین برای تسهیل تفاهم و حل مسائل و مشکلات آنها بود. بعد تصمیم گرفتم دیداری هم از آیتالله خمینی بکنم و امیدوار بودم این دفعه بیشتر بتوانم محاوره نزدیک داشته باشم. وقتی به خانه آیتالله وارد شدیم گمان کردم روضهخوانی دارند چون از ابتدای دالان ورودی مملو از جمعیت بود به طوری که مجبور بودم از میان آن عده فشرده با احتیاط و بدون لگد کردن پای آنان بگذرم. از اول ورود به دالان تا یک اتاق میانه و یا اتاق پنج دری مشرف به حیاط، جمعیت نشسته زیاد بود و با همان احتیاط گذشتیم. همه یا اکثریت نزدیک به همه حضار معمم و در سکوت کامل بودند. امام خمینی نزدیک یک پنجره نشسته بودند و اطراف ایشان آقای پسندیده و آقای هندی (برادران ایشان) را دیدم و با سر ادای سلام و احترام کردیم... برای ما جای کوچکی باز کردند و نشستیم. آیتالله خمینی سر به زیر انداخته و با سر اشاره خیلی مختصر کردند و هیچ نگفتند. همه ساکت بودند نه روضه بود و نه نوحه و نه صحبت. در حیرت بودم که حضور آن جمعیت و آن سکوت برای چیست. در حیاط وسیع منزلشان که حوضی در وسط و باغچههای پر از درخت در اطراف آن داشت، جمعیت زیادی غیرروحانی، از کسبه و غیره، به طور فشرده ایستاده بودند. آنها هم ساکت بودند و هر پنج شش دقیقه فقط صلوات میفرستدند. هیچ کس با ما صحبتی نکرد. پس از یک ربع ساعت برخاستیم و با اشاره سر خداحافظی کرده و بیرون رفتیم.(ص399)
جواب آن همه استفهام را بیست سال بعد گرفتم، موقعی که در روزهای انقلابی سال 1362 تنها از محلات به تهران برمیگشتم و در قم به دیدن آقای پسندیده رفتم، ایشان از من پرسیدند آیا آن روز که پس از آزادی امام به خانه ایشان در قم آمدید مأموریتی از طرف ساواک نداشتید؟ تمام مجهولاتم راجع به آن سکوت سنگین جمعیت خانه آیتالله در آن سفر به قم بر من روشن شد.(ص400)
در مهرماه 43 لایحه مصونیت دیپلماتیک اعضای میسیون و افراد نظامی آمریکا در ایران در میان مخالفت شدید عدهای از نمایندگان تصویب شد. آیتالله خمینی در قم به مناسبت تصویب آن لایحه که ایشان «کاپیتولاسیون» نامیدند خطابهای متضمن حمله و انتقاد تند از شاه و دولت ایراد کردند که موجب هیجان شدید جمعیت کثیر مستمعین شد. به عقیده من آن لایحه اصولاً ضرورتی نداشت و اگرچه کاپیتولاسیون نبود اما همان مصونیت از تعقیب قضایی هم لازمه خدمت افراد نظامی آمریکا نبود زیرا نه حالت جنگ وجود داشت و نه وظایف افراد آنها ظاهراً دفاعی یا همکاری مسلح بود که چنین امتیازی برای انجام وظایف آنان ضروری باشد.(ص400)
از سوی دیگر به تبع شاه که اصولاً نمیخواست به رجال گذشته در سنا میدان بدهد تند رفتار میکرد. همین جهت موجب گردید که رابطه میان من و منصور به تدریج ضعیف، سست و سرد شود. او کمکم مرا از جریانات سیاسی داخلی به کلی بیاطلاع میگذاشت و بسیاری از وقایع را از من مخفی نگاه میداشت. چنانکه اصولاً مطلع نشدم چه وقت آیتالله خمینی را به ترکیه تبعید کرد. مدتی بعد که ایشان از ترکیه به نجف منتقل شد از دیگران اطلاع حاصل کردم... این قبیل تندرویها و احتمالاً سیاستهای دیگری که از جزئیات آنها آگاه نیستم سبب شد که در بهمن ماه 43 ترور شود. در سالهایی که وزیر دادگستری بودم قتلی اتفاق افتاد که در آن اتهام یک نظامی آمریکایی مطرح بود و متأسفانه حتی اقدام به جلوگیری از تحقیق مقدماتی کردند که مرحله مقدماتی بود نه مرحله قضایی.(ص401)
اول یا دوم بهمن ماه 43 نخستوزیر در پیادهرو مقابل در بزرگ مجلس شورای ملی، هدف سه گلوله قرار گرفت که جوانی از فداییان اسلام، همان گروه که هژیر و رزمآرا را ترور کرد، به سوی او شلیک نمود... نظر به اهمیت مقام شخص مجروح مصلحت دانستند جراحان متخصص خارجی بیاورند. گروه پزشکان بیمارستان پارس که تحصیلکردههای آمریکا بودند نظر به یک جراح آمریکایی داشتند. پروفسور عدل جراح معروف ایرانی که تحصیل کرده فرانسه بود و نزد شاه تقرب داشت نظر به یک جراح فرانسوی داد و یک جراح انگلیسی هم که نمیدانم پیشنهاد کدام یک از متخصصین بود دعوت شدند و با هواپیما به تهران رسیدند. به طوری که شنیدم جراح فرانسوی پس از معاینه بدون اظهارنظر رفت. جراحان انگلیسی و آمریکایی هم نظری دادند یا ندادند و هر چه بود رفتند. گفتند که جراحت وارده به شکم و پاره شدن رودهها یا اعضا دیگر آن، تولید چرک میکند و مکرر خون بیمار را عوض کردند. دادستان تهران در رفتوآمد و مشغول تحقیق و دادن گزارش به دکتر عاملی وزیر دادگستری بود. در یک موقع که آن دو در میان راهپله بین دو طبقه مشغول صحبت بودند من هنگام عبور شنیدم که دادستان میگفت گلوله سوم که به شکم اصابت کرده از اسلحه دیگری غیر از آن بوده است که دو گلوله اولی را شلیک کرده و نتیجه میگرفتند که ممکن است ضارب دیگری هم آنجا بوده که دستگیر نشده. این تئوریهای پلیس جنایی در همه موارد قتل مطرح میشود. اما من از نتیجه آنها مطلع نشدم.(ص403)
فصل نوزدهم در دولت هویدا
قبلاً اشاره کردم که یکی از کارهایی که حسنعلی منصور برای جلب نظر روحانیون و مذهبیها شروع کرد، حضور در مراسم و مجالس مهم روضه در ایام عاشورا بود. این رویه که به ابتکار شخص منصور یا به تشویق ساواک معمول شد در زمان هویدا هم ادامه یافت... در منزل شریعتمدار رشتی فضای محل را چادر زده بودند و مملو از جمعیت بودند. هویدا از کثرت جمعیت اظهار تعجب کرد. در همان مجلس به او گفتم: تو جامعه ایران را نمیشناسی. توجه داشته باش ملت ایران اینها هستند که در چنین مجالس نشستهاند نه آنهایی که در وزارت خارجه یا نخستوزیری میبینی. اگر میخواهی موفق شوی به فکر اینها باش. واقعیت هم این بود که با جامعه ایران آشنایی کافی نداشت زیرا همه خدمت خود را در وزارت خارجه و مأموریتهای خارج از کشور گذرانده بود و به تحقیق لبنان (محل زندگی او در دوران کودکی و ابتدای جوانی) و فرانسه را بهتر از ایران میشناخت. از ایران تنها تهران (آن هم فقط معدودی از طبقه خاص آن) را میشناخت.(صص1-410)
سال 1343 به آخر رسید. در ماه اول سال 44 بود که روزی صبح تلفن مستقیم من زنگ زد، یکی از خبرنگاران جراید بود که گفت در کاخ مرمر تیراندازی شدیدی شده است. او بیشتر از این خبر نداشت. من فوراً به هویدا که دفترش با کاخ مرمر فاصله کمی داشت تلفن مستقیم کردم و خبر را گفتم. او برخلاف انتظار که گمان میکردم باید آشفته باشد جواب داد «چیزی نبود تیرآهن میریختند» صحبت ما تمام شد و من نتوانستم بدانم هویدا واقعاً نمیدانست یا نمیخواست بگوید. اما خبر خیلی زود منتشر شد. به جان شاه سوءقصد سازمان یافتهای در دفتر کارش آن هم به دست یکی از افراد گارد کاخ شده بود.(ص411)
از آن به بعد دیگر شاه بدون برنامه قبلی و آمادگی از امنیت خود در انظار مردم ظاهر نمیشد. وقتی میگویم امنیت به نظر میرسد که من در سمت وزیر کشور در حساسترین نقطه اختیار و مسئولیت قرار داشته باشم. اما این طور نبود. چهار قدرت به طور مستقیم و غیر مستقیم مسئولیت امنیت را به عهده داشتند و کاملاً مستقل از وزارت کشور عمل میکردند. شهربانی با اداره آگاهی، ساواک و دستگاه اطلاعاتی آن، رکن دوم ستاد ارتش و دفتر ویژه شاه تحت نظر سپهبد فردوست. رؤسا و فرماندهان این دستگاهها مستقیماً با شخص شاه رابطه داشتند و هر کدام در روزهای معین شرفیاب میشدند...(ص413)
استانداران مهم که خود را فقط تابع شاه و بعد نخستوزیر میدانستند هر وقت میخواستند توسط دفتر مخصوص تلفنی اجازه آمدن به مرکز میگرفتند، بعضی بدون آنکه حتی به وزیر کشور اطلاع بدهند (شاه هم باطناً همین را میخواست که همه فقط متوجه او باشند)، چون تغییر این رویه بدون اسباب چینی ممکن نبود و طبع من هم جنجال برانگیزی را نمیپذیرفت، مصلحت را در این دانستم که همت در اصلاح وضع اداری وزارتخانه و بالا بردن طبقهای از مأموران کنم که مستقیماً با مردم تماس داشتند.(ص414)
شاه گفت خودش تحقیق خواهد کرد و باز مثل همیشه بیاعتمادی خود را نشان داد. معلوم شد که دستگاه بازرسی ویژه واقعه را تأیید کرده و شاه دستور خلع درجه آن افسر را داده بود که شدیدترین مجازات برای افسران است. یک هفته بعد رئیس شهربانی به من تلفنی گله کرد که «مگر هر اتفاقی را باید به شاه گزارش داد؟» خیلی تعجب کردم و با ناراحتی جواب دادم: «شما خیال میکنید مأمور شهربانی هر غلطی بکند باید آن را مخفی کرد؟ برعکس انتظار داشتم شما به عنوان مجری قانون، خودتان گزارش داده باشید.»(ص419)
یادم میآید که پدرم شفاهاً میگفت در زمان رضاشاه موقعی که خودش وزیر دادگستری و منصور الملک وزیر راه بود، شبی که هیئت دولت در حضور شاه تشکیل شد رضاشاه گفت: «آقای وزیر راه از ماجرای فیروزکوه خبر دارید؟ منصورالملک جواب داد: «بله قربان، مسئله مهمی نبود.» رضاشاه چهره در هم کشید و گفت: «مهم نبود؟ لابد منتظرید قطاری در حرکت به قطار دیگر بخورد یا به دره پرت شود و عدهای کشته شوند تا شما بدانید مهم بود.» منصور الملک جوایی نداد. رضاشاه اضافه کرد برای این خطایی که سوزنبان کرده او را برکنار و مجازات کنید. رئیس ایستگاه فیروزکوه و رئیس کل راهآهن را هم به ترتیب به مدت سه ماه و شش ماه معلق کنید. یک توبیخنامه هم برای خودتان بنویسید و در پروندهتان بگذارید تا دیگر این اتفاقات تکرار نشود.(ص420)
در زمستان سال 1344 قصد کردم از بنادر و جزایر ایران در خلیجفارس دیدن کنم چون فرصتی بهتر از آن نمیداشتم. شاه هم تأیید کرد... جزیره کیش در آن موقع هیچ نداشت، در یک طرف جزیره چهل پنجاه نفر با زندگی بسیار محقرانه سکونت داشتند. کنار دریا بازاری سقفدار شبیه بازارهای شهرهای دیگر بود شامل سی چهل دکان... از وضع سوخت پرسیدم گفتند با وجودی که ایران صاحب نفت فراوان است، آنها به زحمت سوخت به دست میآورند. یعنی ناچارند کسی را بفرستند از نزدیکترین شهر یا ده در ساحل یک بشکه نفت بخرد و با قایق بیاورد و تا به ساحل جزیره برسد حرکت امواج دریا به خصوص در روزهای طوفانی نصف بیشتر محتوای بشکه را به دریا میریزد.(صص2-421)
قایقها وارد لنگرگاه شده و کنار اسکله پهلو گرفتند... از آنجا مستقیماً به دیدن شهر و نقاط مختلف آن رفتیم. استاندار ما را به یک حمام که دارای چندین اتاقک و هر کدام با یک دوش بود و دیوارها را با آهک یا سیمان ناصاف سفید کرده بودند هدایت کرد. این اوج اقدامات عمرانی او بود که برای پیش بردن اهداف عمرانی و اصلاحطلبانه خود با دادن رشوه به مأمورین ادارات خدمتشان را میخرید. این رشوهها را هم از محل اعتبارات محرمانه استانداری میداد. اما بندر لنگه نمیدانست در زمان بیآبی چه کند. آب انبارهایی که میبایست در وسط زمستان آب کافی باران را ذخیره کرده باشند در خشکسالی خالی مانده و انبار همه نوع کثافات و آشیانه سگهای ولگرد شده بودند. خانههای متعددی را صاحبانشان به سبب بیکاری رها و مهاجرت کرده بودند. دیوار خانهها خراب شده و در چندین خانه فقط در ورودی ایستاده مانده و قفل بود. گویی قسمتی از شهر هدف بمباران هوایی دشمن نامعلوم قرار گرفته بود. بعدازظهر تصمیم گرفتیم بندر معروف لنگه را که زمانی (با چوبهای صنعتی که از هندوستان وارد میکردند) مرکز ساختن قایق و کشتی خلیج بود و اکنون به خرابه تبدیل شده بود ترک کنیم. بزرگان شهر در سالن شهرداری جمع بودند. شکایتشان از بیآبی بود.(صص4-423)
شب فکری به خاطرم رسید که از شرکت نفت کمک بگیرم. آنها لابد تانکر آب دارند. فوراً تلگرافی برای دکتر اقبال که رئیس شرکت نفت بود تهیه کردم و با وصف بیآبی بندر لنگه خواهش کردم دستور دهد در صورت امکان، شرکت نفت یک تانکر آب در اختیار شهرداری بندر لنگه قرار دهد. ناخدا شیلاتی تلگراف را با بیسیمِ داخل کشتی فرستاد. صبح مشغول صرف صبحانه بودیم که ناخدا شیلاتی جواب تلگراف را آورد. دکتر اقبال نوشته بود که دستور لازم را داده است و هماکنون از لاریک تانکر به سوی بندر لنگه در حرکت است و تا یک ماه در اختیار شهرداری خواهد بود. وقتی به دریادار استاندار خبر را دادم حیرت کرد و گفت چه کردید؟ گفتم: «آن کاری که وظیفه شما بود انجام بدهید. فعلاً مجال صحبت نیست فوراً به اهالی خبر بدهید که به زودی برایشان آب خواهند آورد.» خبر زود منتشر شد و در مدت کوتاهی عدهای در بندر جمع شدند و ظاهراً بین خود بحث میکردند.(ص424)
این دفعه اول سفر من به بندرعباس نبود. یک سال قبل از آن در زمان نخستوزیری حسنعلی منصور که برای تبلیغات حزبی خود با جمع اعضای دولت به مراکز استانها میرفتیم، به بندرعباس هم رفتیم و منصور در بالکن ساختمانی مشرف به میدان بزرگ رو به انبوه جمعیت مردم که گرد آمده بودند راجع به حکومت حزبی خود و برنامههای آینده آن که در قالب فورمولهای معمول احزاب و برنامههای دولتهای جدید بود نطق غرایی کرد.(ص425)
همه وزرا البته مطیع شاه بودند اما بعضی به آن درجه که از خود رأی و فکر هم نشان نمیدادند و یا آن قدر تعصب به اطاعت داشتند که گویی موجود متفکر نیستند. به یاد میآورم که روزی در جلسه هیئت دولت بین معینیان و خسروانی در موضوعی مربوط به اجرای امری که به نظر معینیان نیت شاه بود و خسروانی که به منویات شاه بیشتر علاقه نشان میداد پیش آمد. هر یک در درجه شاهپرستی خود را مؤمنتر میدانست و در جلسه رسمی بر سر هم فریاد کشیدند. هر دو به درجه شاهپرستی خود، یکی بیش از دیگری افتخار میکردند. گستاخی خسروانی به هتاکی کشید و معینیان تاب نیاورد و با تعرض از جلسه بیرون رفت که استعفا بدهد.(ص428)
هویدا بدون مقدمه به من گفت: فردا یا وزیر دادگستری خواهی بود یا به مأموریت سفارت خواهی رفت. انتخابش با خود تواست (من و هویدا از قدیم به هم تو خطاب میکردیم ولی در زمان صدارت با همه همکارانش این عنوان یگانگی را به کار میبرد. اما من در مقابل دیگران ادب کرده و به او «شما» خطاب میکردم.) من از این اظهار و اعلام غیرمترقبه نتوانستم به فوریت مطلب را بفهمم. پس از مختصری مکث و سر هم کردن فوری موضوع در ذهن به نظرم رسید که: اولاً برای وزارت کشور یکی از دوستانش (عبدالرضا انصاری که تا این زمان استاندار خوزستان بود) را آماده کرده، ثانیاً به دلایلی که بر من نامعلوم بود، دکتر عاملی میبایست به کار دیگری برود. و ثالثاً نتوانسته مرا کنار بگذارد، چون وقتی گفتم که متأسفانه نمیتوانم به این زودی جواب بدهم گفت: نه، باید تا امشب یکی را انتخاب کنی چون فردا وزیر دادگستری باید معرفی شود.(ص429)
به دادگستری، شاید به دلیل تمایل موروثی، و احتمالاً وجود عدهای اشخاص نیک که در آن دستگاه میشناختم بیمیل نبودم. روز بعد در مجلس سنا بودم، دکتر عاملی هم بود. در سرسرای سنا بودم که پیشخدمتی آمد و به من گفت: نخستوزیر شما را با تلفن میخواهد. هویدا آن طرف خط به من گفت: «عاملی در سنا است. به او بگو که فردا دیگر به وزارتخانهاش نرود.» گفتم درست نیست من بگویم. چرا خودتان نمیگویید؟ گفت: پس به دکتر یگانه (وزیر مشاور) بگو بیاید. یگانه رفت در کیوسک تلفن و مأموریت را گرفت و برگشت اما نفهمیدم به چه نحو به عاملی گفت.(ص430)
هنوز سه ماه و یا کمی بیشتر از وزارت دادگستری من نگذشته بود که بر طبق رسم هر ساله جشن تولد ولیعهد (9 آبان) پیش آمد و به جشنی که ملکه مادر در کاخ شهری خود برپا میکرد دعوت شدم. همین که وارد سرسرای بزرگ کاخ ملکه مادر شدم یکی از پیشخدمتها پیش دوید و گفت: «علیاحضرت ملکه مادر شما را طلبیدهاند... به محض آنکه وارد شده و سرم را به عنوان سلام خم کردم، ملکه مادر با حال عصبی گفت: «این چه رفتاری است که دکتر عاملی پدر... با خرم کرده؟» جواب دادم: من تازه به وزارت دادگستری رفتهام و از ماجرا اطلاع ندارم. ملکه مادر گفت هر چه زودتر تحقیق و اقدام کنید. گفتم بفرمایید خرم نزد من بیاید تا با خودش هم صحبت کنم. دو روز بعد خرم آمد و دکتر عاملی را متهم کرد که سیصد هزار تومان از او رشوه خواسته تا به او در دادگاه یا دادسرا کمک کند. همانجا کذب ادعای خرم را درک کردم چون اولاً خود او را میشناختم. او یک مقاطعهکار آسفالت خیابانها برای شهرداری تهران بود...(ص431)
روزی هنگام شرفیابی در کاخ سعدآباد شاه پرسید: «مقاله تایمز را خواندهاید؟ این روزنامهنویسهای خارجی میآیند و مبالغی خرج همه جور پذیرایی آنها میشود و قالیچههای گرانبها هدیه میگیرند ولی بعد که به کشورشان برمیگردند از ما بد مینویسند... به شاه جواب دادم: «بله، آن مقاله را خواندم. در اینجا مسئولین اشتباه میکنند. خیال میکنند مدیر یک روزنامه معتبر مثل تایمز از پذیرایی مجلل مهمانداران خود و از کادویی که به او میدهند مأخوذ به حیا میشود و نسبت به آنچه که میبیند و میفهمد تجاهل خواهد کرد... یک قسمت از مقاله تایمز راجع به این بود که در ایران شخص را چند سال در زندان نگه میدارند بدون آنکه خودش بداند جرم او چه بوده. گفتم: «این قسمت چون مربوط به دادگستری بود تحقیق کردم ظاهراً درست گفته چون یکی از قضات حدس میزد که احتمالاً اشاره به احمد نفیسی بوده که سه سال است در زندان است و رسیدگی نمیشود.»... شاه چند ثانیه طولانی چیزی نگفت بعد ایستاد و گفت: «اگر محاکمه شود اعمال نفوذ خواهد شد.» گفتم: «اگر اعمال نفوذ نشود باز هم اشکالی در محاکمه او هست؟» شاه باز تکرار کرد که دوستانش اعمال نفوذ میکنند. گفتم: «این موضوع درباره همه متهمین صدق میکند و نفیسی تنها مورد نخواهد بود...»(صص6-435)
روزی از دفتر مخصوص نامهای رسید که امریه صادر شده رئیس دادگاه بندرعباس برکنار شود. به رئیس دفتر تلفنی گفتم چرا این دستورهای کتبی را میفرستید؟ شما باید بدانید که مطابق قانون اساسی نمیشود قاضی را بدون رضایت خودش تغییر داد مگر اینکه تخلفی کرده و دادگاه انتظامی قضات حکم داده باشد. شاه نباید دستور خلاف قانون اساسی بدهد... چندی بعد که برای گزارشی نزد شاه بودم این مطلب را عیناً گفتم. شاه گفت: گزارش دادهاند مخالف انقلاب شاه و مردم است و کارشکنی میکند. گفتم من از موضوع به کلی بیاطلاعم. بهتر است تقصیر او معلوم شود و از طریق قانونی اقدام شود. موافقت کردند که من یک هیئت بازرسی بفرستم و خود شاه هم بازرس بفرستد (غالباً چون اعتماد به کارهای من نداشت چه در وزارت کشور چه در دادگستری خودش هم بازرس ویژه میفرستاد.)(ص441)
بازرسان دادگستری رفتند و برگشتند و گزارش دادند که قاضی مردی شجاع و پاک و درست است و مورد اعتماد مردم هم هست اما استاندار، مهندس ظهیری از او ناراضی است. چون وقتی استاندار دستور داده بود قسمتی از اراضی را به عنوان جنگل (در بندرعباس) ملی کنند، در کمیسیون پنج نفری مرکب از رئیس کشاورزی، رئیس ثبت، رئیس منابع طبیعی، رئیس دادگستری و استاندار، قاضی و رئیس ثبت رأی منفی داده بودند... بعد از مدتی گویا بازرس خود شاه هم همین مطلب را گفته و از قاضی بندرعباس تعریف کرده بود و به همین علت بود که در یک شرفیابی دیگر شاه گفت که گزارش بازرسان دادگستری درست است اما چون امر کتبی به تغییر قاضی داده باید اجرا شود...(ص442)
در زمان خدمت در دادگستری من دوبار به عراق سفر کردم. دفعه اول به دعوت نقشبندی وزیر دادگستری عراق بود که قبلاً به دعوت رسمی ما به ایران آمده بود... دفعه دوم که شاه، عارف رئیسجمهور عراق را به ایران دعوت کرد برای اظهار احترام و اهمیت دادن به سفر او به ایران من را مأموریت داد به بغداد بروم و او را به ایران بیاورم... در خلال برنامههای رسمی از کاردار سفارت ایران در بغداد خواستم برای من از آیتالله حکیم وقت ملاقات بگیرد. آن زمان مهدی پیراسته سفیر ایران در عراق برای تنظیم برنامه سفر رسمی عارف در تهران بود. پیراسته یکی از شارلاتانترین کسانی است که من در صحنه سیاست ایران دیدم. او که به هیچوجه صلاحیت سفارت در کشور همسایهای مانند عراق را نداشت در آنجا رفتاری کرده بود که موجب تشدید کدورتها بین دو کشور شده بود.(ص443)
البته سفارت ایران در عراق را مأموران متعدد ساواک اداره میکردند و سیاست آنها در پیروی از سیاست تهران کوچک کردن اهمیت روحانیون و قطع نفوذ آنان بود و این اشتباه بزرگ از جانب دربار به تدریج موجب گردید تا بعداً آیتالله خمینی از آن بیشتر بهره گیرد. کاردار سفارت، وقت دادن آیتالله را حتی به من که رسماً از طرف شاه رفته بودم آنقدر مشکل وانمود کرد که احساس کردم عمدی است... آخر آن روز کوثر به من در سفارت، تلفنی اطلاع داد که برای ساعت ده فردا وقت ملاقات خصوصی معین شده و یک روحانی در صحن مطهر به من ملحق خواهد شد که هدایتم کند.(ص444)
دقیقهای نگذشت که آیتالله حکیم وارد شدند و همه در کنار هم نشستیم و پس از تعارفات گرم و دوستانه آیتالله گفتند: «من از پسر صدرالاشراف انتظار نداشتم قانونی تهیه کند که خلاف شرع باشد». گفتم لابد منظورتان طرح قانون خانواده است و من هم قصد دارم راجع به آن مشورت کنم و بدانم کدام قسمت آن خلاف شرع است... آیتالله لحظهای ساکت ماندند و بعد گفتند من موافقم. قانون را خواندم مطلب دیگری که خلاف باشد در آن ندیدم. گفتم میتوانم از حضرتعالی خواهش کنم نظرتان را مرقوم بفرمایید؟ فوراً به شیخی که حضور داشت فرمودند بنویس و بده امضا کنم. آن شیخ رفت و پس از دقایقی فتوای آیتالله را آورد و ایشان امضا کردند و به من دادند.(صص6-445)
زمانی که قانون خانواده به تصویب مجلس رسید چندی بعد مصادف با ایام محرم شد. شب عاشورای همان سال بود که جهت شرکت در مراسم روضه با هویدا عازم بازار تهران شدیم. موقعی که به مسجد ترکها رسیدیم آقای فلسفی روی منبر صحبت میکرد. سالها بود که او به علت بیپروایی در سخنرانی و انتقاد از اوضاع مورد بیعنایتی شاه و دستگاه واقع شده بود. آن شب نگران شدم که ممکن است با حضور نخستوزیر، مطالب تندی بگوید که عواقبی ایجاد کند. اما برعکس صحبتهای فلسفی ملایم بود و با تأیید ضمنی قانون خانواده اشارهای هم به آن کرد. وقتی بیرون آمدیم سر بازار هویدا خواست تا در اتومبیل او بنشینم. سپهبد مبصر رئیس شهربانی هم آمد و داخل اتومبیل شد. در طول راه صحبت از فلسفی شد. من گفتم فلسفی برخلاف رویه قبلی خود امشب متعادل بود. رئیس شهربانی با لهجه ترکی خود با خنده گفت: مأمورانی پای منبر گماشته بودم که اگر یک کلمه بیربط گفت او را پایین کشند و بزنند.(صص7-446)
بعضی از قضات کم و بیش به طور اجمال اشاره میکردند که هدایت در دادگستری خیلی نفوذ دارد و دارای باندی است که اعضای آن را در مسئولیتهای مختلف و حساس حفظ میکند. به هر حال از نظر روش اداری من با او اختلاف سلیقه داشتم و او پایگاههایی برای خود داشت اما علیه او اقدام مخالف نکردم بلکه وقتی که روزی شاه پرسید دادگستری معاون ثابت اداری دارد یا نه و جواب دادم دارد، پرسید کیست؟ گفتم: هدایت. شاه پرسید چطور است که وزارتخانههای دیگر ندارند و او هست. چند سال است در این سمت است؟ گفتم هشت یا نه سال. گفت: «لابد وزرای ماقبل زورشان به او نرسیده یا او خیلی زرنگ است که تا حال مانده و همردیفان او در سایر وزارتخانهها رفتهاند.» بعد بدون وقفه گفت شخص دیگری را به جای او معرفی کنید... هویدا در سفر اروپا بود و از عزل هدایت و انتصاب جانشین او که خود شاه از میان سه نفر نامزد دیگر چون میشناخت و انتخاب کرد آگاه شد. اما وقتی به ایران مراجعت کرد و مطلع شد تلفنی با لحن برآشفتهای گفت: نمیتوانستی صبر کنی تا من بیایم؟...(ص450)
یک دفعه دادستان دیوان کیفر و دفعه دیگر یکی از قضات دادگان [دادگاه] استان را در دفتر هویدا دیدم که بیرون آمدند و دفعه دوم به هویدا گله کردم که اگر میخواهد حساب جدا در دادگستری باز کند خلاف همکاری ما است. معاون پارلمانی را به سفارش او معرفی کرده بودم و از روابط خصوصی آنها هم آگاه بودم. بعدها دریافتم که شاه برعکس مایل به این دوگانگیها و چندگانگیها به خصوص بین وزرا و سرکردگان ارتش خود بود و در افتادن آنها با هم و رقابتهای قدرتطلبانه آنها در واقع خواسته او بود زیرا شاه برعکس از یگانگی بین مسئولین بیمناک میشد و حتی گاه خود به طرق مختلف بین آنها تفرقه میافکند و آنها را علیه هم وا میداشت. احتمال دارد لااقل بعضی از موارد اختلاف که با هویدا یا دیگران پیدا کردم مطلوب شاه بوده باشد.(ص451)
دکتر متین دفتری سناتور بود که هم به سبب سابقه ممتد در دادگستری و هم توقع تبعیت وزرای دادگستری از ریاست او... با هم برخورد نامناسب پیدا کردیم... چون خریدار بزرگی او نبودم. چند دفعه از وضع دادگستری انتقاد توهینآمیز کرد... روز دیگری که موعد رسمی جواب بود پشت تریبون گفتم: «آقای دکتر متین دفتری قدیمیترین قاضی هستند که خوشبختانه در اینجا حاضرند و خوب میدانند که کاخ دادگستری در زمان وزارت ایشان ساخته شد و اتاق کار بزرگی هم که برای وزیر ساختند در اصل برای ایشان بود... روز بعد شاهنده در روزنامهاش نوشت که اشاره وزیر دادگستری به دخالت در دادگاه مربوط به قضیه دستبند زدن به یک قاضی به امر دکتر متین دفتری در زمان وزارتش بود.(صص4-453)
سر وقت در کاخ صاحبقرانیه حاضر شدم و دقایقی بعد اطلاع دادند و به داخل تالار آیینه رفتم. گزارشم که تمام شد شاه با لحنی گله مانند ایراداتی نسبت به قسمت قضایی کرد. من مثل اینکه متظر چنین فرصتی باشم آن قدر ناراحت بودم و هیجان داشتم که به جای گزارش شرحی از قوه قضاییه در یک کشور مشروطه گفتم و اضافه کردم که:... در ایران متأسفانه ما هر روز آن را تخفیف میدهیم به طوری که این قوه فقط عنوان است. در تشریفات رسمی، رئیس دیوان کشور که عالیترین مقام قضایی را دارد در ردیف سیزدهم و چند ردیف بعد از سپهبد (مثلاً رئیس کل شهربانی) گذاشته شده است. در زمان اعلیحضرت فقید، شماره اتومبیل رئیس دیوان کشور و دادستان دیوان کشور همرنگ شماره اتومبیل وزرا بود. رئیس قوه مجریه یعنی نخستوزیر و رئیس قوه مقننه یعنی رئیس مجلس و رئیس سنا روزهای معینی در هفته به حضور شاه حتی رئیس ستاد و رئیس شهربانی هم روزهای معینی شرفیاب میشوند در حالی که رئیس دیوان کشور هرگز اجازه شرفیابی ندارد. آیا تا حال خواسته شده که رئیس قوه قضاییه شرفیاب شود و مطالب یا مشکلات دستگاه خود را بگوید؟(ص456)
روز بعد پنجشنبه بود، نزدیک ظهر ناصر یگانه وزیر مشاور تلفن کرد و گفت روز شنبه برنامهای دارید؟ گفتم بله. از کانون تربیتی کودکان بیسرپرست بازدید خواهم کرد. گفت لطفاً نروید تا من شما را ملاقات کنم. فوراً حدس زدم که مأموریت دارد نتیجه بیتوجهی دیروز من را ابلاغ کند. یا صریحتر بنویسم مأمور بود استعفانامه من را بگیرد. به او گفتم میدانم چکار دارید، با اشتیاق منتظرتان هستم. صبح روز شنبه ناصر یگانه به خانهام آمد، مطلبی را که من با حدس میدانستم گفت. با کمال خوشوقتی همانجا چند کلمه نوشتم که به علت کسالت و احتیاج به استراحت تقاضا دارم استعفایم از خدمت پذیرفته شود. به یاد دارم آن روز پیش از ظهر یکی از روزهای نادری بود که احساس استراحت واقعی میکردم. چنانکه پیشبینی میکردم منوچهر پرتو معاون پارلمانی، به عنوان وزیر دادگستری معرفی شد.(ص457)
به نظرم رسید که اگر به کلی آزاد باشم بهتر میتوانم فعالیت دلخواه خود را انجام دهم و قصد بازنشستگی کردم... به این جهت به عَلَم تلفن کردم و از او خواهش کردم به شاه عرض کند که نه قصد تعرض دارم نه اعراض از خدمت، نه شکایت و نه قهر. فقط میخواهم به فعالیت شخصی بپردازم. یک هفته گذشت و علم به من تلفنی گفت که به شاه عرض کرده و شاه... گفته است:«... اگر دلش میخواهد بازنشسته بشود مانعی ندارد.» من با این جواب تقاضای بازنشستگی خود را نوشتم و به اردشیر زاهدی فرستادم. سه روز بعد جواب دوستانه از وزیر خارجه رسید که با تأسف از بازنشستگی اختیاری پیش از موعد (در 59 سالگی) من موافقت کرده است.(صص460-459)
به فکر در پیش گرفتن کار آزاد افتادم. بعضی دوستان پیشنهاد کردند که دفتر حقوقی تأسیس کنم... از همکاری اختیاری چند نفر از دوستان خود و چند نفر وکلای دادگستری که با من دوستی داشتند استفاده میکردم و چند شرکت خارجی (سویسی، لبنانی، آمریکایی و فرانسوی) و شرکای ایرانی آنها هم از مراجعین دائمی دفتر من شدند. ضمناً با چند دفتر حقوقی سویسی، آلمانی، ایتالیایی، و انگلیسی روابط کاری پیدا کردم و برایشان آشنایان ایرانی خود را که در آن کشورها گرفتاری حقوقی یا قضایی داشتند میفرستادم. البته مقدار کار آنقدر نبود که اوقاتم را پر کند و به تدریس حقوق بینالملل در دانشگاه ملی هم که از سالها پیش به اصرار محمدعلی معتمد قبول کرده بودم ادامه میدادم. این اشتغال به خصوص که متضمن تحقیق و تماس با طبقه جوان و روشنفکر بود برایم لذتبخش بود.(ص463)
فصل بیستم احزاب سیاسی در ایران و شرکت من در انتخابات سنا
رضاشاه یکسره کار را راحت کرد و پس از استفاده از همکاری آنها و سوار شدن بر قدرت سلطنت، موجباتی فراهم آورد که آنها خاصیت خود را از دست بدهند و بعد هم اجازه نداد که حزب به معنای واقعی تشکیل شود. حداکثر با تشکیل یکی دو باشگاه موافقت کرد و حاصل آن به وجود آمدن «باشگاه ایران» بود که بیشتر رجال و وزرا و نمایندگان مجلس، بعضی به دستور شاه و بعضی دیگر برای نزدیک کردن خود به او در آن وارد شدند. در آن باشگاه غیر از مهمانیها و جمع شدن دوستان بساط قمار هم دایر شد. ورود اشخاص غیر از رجال سیاسی شناخته شده به منظور عضویت بسیار نادر بود. علاوه بر اینکه رفتار و صحبتهای اعضا زیر نظر دقیق مأموران آگاهی بود، آن محل و اجتماع برای بعضی مقاصد فرمایشی سیاسی نیز به کار میرفت مثلاً برای اجرای دستور رضاشاه در کشف حجاب، مقرر شد وزرا با همسران خود (بدون حجاب) در باشگاه ایران مهمانی بدهند... بعضی از خانمهای رجال قدیمی هم که نمیتوانستند این تحول را آسان بپذیرند خانهنشین شدند. پدر من در آن موقع وزیر دادگستری بود و امر شد چنان مهمانی ترتیب بدهد. رضاشاه میدانست که صدرالاشراف مرد متدین و سنتی است و امر او عمداً به این قصد بود که اگر صدرالاشرافها پیشقدم شوند قضات قدیمی و مذهبی پیروی خواهند کرد... صدر هم با عنوان وزیر در مراسم مهمانی مجبور شد امر را اجرا کند ولی بعد از آن مهمانی، مادر من تا زمان مرگ از خانه بیرون نرفت مگر شبها که در محلههای قدیمی گرفت و گیر برای برداشتن چادر کمتر بود.(صص7-466)
در اواخر سلطنت رضاشاه اداره آگاهی پای هر صندوق پست مأموری در لباس خیلی عادی، گاهی مانند کارگر، گذاشته بود و هرکس را که مورد نظر بود و نامه به صندوق میانداخت پس از دور شدن او فوراً صندوق را باز میکرد و آن را برمیداشت. خود من یکی دو دفعه با چنین وضعی مواجه شدم و کسی نزدیک صندوق پاکت نامه را گرفت و وقتی نام گیرنده را خواند بعد اجازه داد به داخل صندوق بیاندازم... به خاطر دارم که وقتی روابط بین ایران و فرانسه در آن زمان خراب شد به دستور رضاشاه همه ایرانیانی که در فرانسه از دولت حقوق میگرفتند به تهران فراخوانده شدند. مهندس جفرودی یکی از کسانی بود که در مورد مقالهای که روزنامه اطلاعات علیه فرانسه نوشته و بدگویی کرده بود در نامهای به پدرش از او خواسته بود به مدیر اطلاعات بگوید که چرا نامربوط مینویسد. اما نمیدانست که نامه به پدرش نرسید بلکه اداره آگاهی آن را گرفت و خواند و وقتی جفرودی با قافله دانشجویان دولتی به ایران برگشت از همان اسکله بندر انزلی تحتالحفظ به تهران و به زندان برده شد.(صص8-467)
بعد از رضاشاه و با شروع سلطنت محمدرضا شاه، فعالیت سیاسی در تمام سالهای زمان جنگ جهانی و بعد از آن آزاد شد. مردمی که تشنه آزادی بیان و افکار خود بودند مانند پرندههایی که ناگهان از قفس آزاد شوند هر کدام به جهتی پراکنده پرواز کردند. مردم نیز که معنی آزادی را عملاً درک نکرده بودند نتوانستند راه و رسم صحیح آزادی اجتماعی و سیاسی را بیابند... بنابراین در دهه بعد از شهریور 1320 تفرقه بنی گروهها، تشتت سلیقهها و افکار سیاسی و فقدان تجربههای سیاسی و حزبی بین دولتمردان و مردم، امکان تشکیل و پایداری حزبی منظم را که با اساس و بنیان احزاب سیاسی دموکراسیهای اروپا و آمریکا شبیه باشد فراهم نکرد. قوامالسلطنه حزبی تشکیل داد که فقط متکی به وجود او بود... سیدضیاءالدین طباطبایی نیز پس از مراجعت از تبعید در فلسطین، حزبی تشکیل داد که نتوانست دولت را به دست بیاورد... دشتی و جمال امامی خویی هم حزبی به نام عدالت تشکیل دادند که دیری نپایید.(صص9-468)
آزادی قلم هم وسیله کلاشی عدهای شد که خود را روزنامهنگار میدانستند اما به آنها لقب روزی نامه دادند و خود فروش بودند. در چنان محیط آشفته که دولت هم قدرت چندان نداشت از شاه انتظاری نمیرفت... در همان زمانها و به خصوص پس از کودتا علیه مصدق، ضربالمثلی شایع شده بود که میگفتند: «به رضاشاه نمیشد دروغ گفت و به پسرش نمیشود راست گفت.» اشاره به اینکه پدر باهوش سرشار و قدرت اراده مسلط به همه جزئیات اداره کشور بود و کسی را یارای مخالفت با او نبود مگر آنکه خود، حقیقت مکتوم را دریابد یا قانع به لزوم تغییر روش شود، ولی پسر، خواه به دلیل جوانی و بیتجربهگی، و خواه به علت خوی تفرقهاندازی برای مسلط بودن، از راستگویی به ضرر گوینده استفاده میکرد تا با ایجاد تفرقه بین مقامات مؤثر دولتی از اتحاد احتمالی آنها علیه خود در امان باشد.(ص470)
تشتت و نفاق سیاسی در آن زمان واقعیت انکارناپذیری بود که بدون تردید ضعف نفس شاه یکی از عوامل آن محسوب میشد. آن وضع تا حدودی مطابق میل شاه بود تا برای تثبیت قدرت و اثبات مؤثر بودن خود دلایل موجه بیابد، چنانکه در نوشتههای خود، زیر عنوان «مأموریت برای وطنم» مکرر به آن اوضاع و نقش خود اشاره کرده است... شاه مایل به تثبیت قدرت انحصاری سلطنت بود و با توجه به تاریخ ایران معتقد شده بود که در ایران جز تمرکز قدرت امکان نوع دیگری از حکومت نیست... این سیاست که بعد از کودتای 1332 در همه جنبهها به اجرا گذاشته شد تمام قدرتها را به تدریج در شخص شاه متمرکز کرد و در استفاده از قدرت، آنچنان راه مبالغه رفت که مستر رمز بوتام، سفیر انگلستان در ایران در دهه اول 1350 روزی در باشگاه شاهنشاهی وقتی که مشغول بازی گلف بود به طعنه به من گفت: «شما چقدر خوشبخت هستید که در نیمه قرن بیستم، زمان و دربار لویی چهاردهم را درک میکنید.» شوخی او خوشایند نبود...(صص2-471)
تمرکز قدرت در یک نفر همیشه تالی فاسدهای متعدد دارد. بدتر از همه آنها خود بزرگبینی است که وقتی در سطح مملکتی باشد فسادهای علاجناپذیر ایجاد میکند. بعد از کودتای علیه مصدق که دیگر مزاحمی در میان نبود و شاه همه احزاب چپ و چپگرای طرفدار مصدق را در هم پیچید، به فکر ایجاد یک فلسفه و ایدئولوژی خاص خود یعنی یک «ایسم» افتاد و اصطلاحی ابداع کرد که در چندین نطق آن را «ناسیونالیسم مثبت» نامید و همان زمان مجلات خارجی هم طی چند مقاله، کنایات انتقادی و بعضاً تمسخرآمیز راجع به آن نوشتند. در واقع ایدئولوژیسازیهای درباری که به دنبال عناوین چشمگیر تبلیغاتی بودند توجه نداشتند که ناسیونالیسم صفت منفی ندارد تا مثبت آن معنی پیدا کند. به همین جهت هم بعد از چندی این عنوان متروک شد.(ص473)
پدرم نقل میکرد که روزی در شرفیابی وزرا و هیئت رئیسه مجلس به مناسبت تصویب یکی از لوایح قانونی رضاشاه با لحن تمسخر به نخستوزیر و رئیس مجلس گفت که چرا به هنگام طرح و بحث از لوایح دولتی نمایندگان مجلس راجع به هر ماده با اعلام رأیگیری توسط رئیس مجلس مثل عروسک مکانیکی برمیخیزند و مینشینند و به راحتی لایحه تصویب میشود. آیا هیچ حرفی یا ایرادی به فکرشان نمیرسد یا توضیحی نیست که بخواهند؟ رئیس مجلس جرأت نکرد بگوید که بعضی از نمایندگان جرأت اظهار مخالفت ندارند. بعد شاه دستور داد بعضی از وکلا که وارد هستند و صاحبنظرند لوایح دولت را بحث کنند، انتقاد کنند، ایراد بگیرند و از وزیر توضیح بخواهند. اقلیتی باشد و اکثریتی. با این «فرمان» مقرر شد چند نفر از نمایندگان نقش اقلیت بازی کنند، یعنی انتقاد کنند و ایراد بگیرند و دشتی لیدر آن اقلیت باشد. به این ترتیب مخالفت هم دستوری شد.(ص473)
در همان سالها (1339) بود که انتخابات دوره بیستم مجلس هم اعلام شد و دخالت حزب دولتی اکثریت در انتخابات و انجمنها آنقدر زیاد و آلوده بود که دکتر امینی (معروفترین کاندیدای منفردین) آن را مفتضحترین انتخابات دموکراسی حزبی خواند و چون شاه هم نتوانست آن را بقبولاند لذا منتخبین به اشاره شاه همه استعفا کردند... اما شاه میخواست که سیاست اداره کشور به هر حال رنگ دموکراسی و مردمی داشته باشد و چون از سیاستمداران سالخورده دیگر کسی نمانده بود که مورد توجه او باشد و میدان هم برای جوانان باز شده بود، فکر یک تشکل جوان و متخصص را مطابق سلیقه خود یافت و حسنعلی منصور پسر علی منصورالملک با تشکیل جمعیتی به نام «کانون مترقی» علمدار چنان تشکلی شد. حسنعلی منصور کارمند وزارت امور خارجه که توانست ضمن خدمت در سمتهای دست دوم اعتماد و حمایت آمریکا را نسبت به افکار و برنامههای خود و نیز همکاری عدهای از جوانان تحصیلکرده را جلب نماید به شاه توصیه شد.(صص5-474)
واقعه 15 خرداد 1342 پایههای حکومت علم را در هم کوبید و روحانیون مبارز و انقلابی به رهبری آیتالله روحالله خمینی با حمایت جمعیت انبوهی از مردم که طرفدار آنها بودند در مقابل قدرت شاه ایستادند اما در جمعیتی که پشت آنها بودند بسیاری از فداییان اسلام، چپگراهای اسلامی و مجاهدین خلق و غیره حساب خودشان را داشتند و منتظر فرصت برای اظهار قدرت بودند. شاه در سخنانش راجع به اوضاع آشفته آن روزها مکرر اشاره به این دسته اخیر با عنوان «مارکسیستهای اسلامی» میکرد... حزب ایران نوین در بیش از ده سال تنها حزب حاکم بود و «حزب مردم» در صحنه نمایش دموکراسی همچنان حزب اقلیت ماند.(ص475)
در اواخر 1353 حزب دیگری ساخته شد که ایدئولوژی سازها نام آن را حزب فراگیر «رستاخیز» گذاشتند. البته ایدئولوژی این حزب هم مثل احزاب قبلی، حفظ و تحکیم رژیم از طریق قدرت بیشتر شاه، رهبر، پیشوا یا هر عنوان دیگر بود. پدرم (صدرالاشراف) گاهگاه میگفت شاه مثل کودکانی است که از بازی با سربازهای سربی لذت میبرد و وقتی از نوع آرایش جنگی خسته میشود آرایش دیگری به آنها میدهد. شاه در یکی از صحبتهای خود گفت که تمام مردم ایران باید زیر یک پرچم (پرچم سلطنت) و در یک حزب (رستاخیز) باشند و کسانی که نمیخواهند در ایران جایی ندارند و بهتر است از ایران بروند.(ص476)
حزب رستاخیز با تشریفات مفصل تشکیل شد. اگر درست به خاطرم مانده باشد یک مجمع عمومی تشکیل دادند و نصرالله انتظام را رئیس جلسه کردند. قرار شد انتخابات مجلس شورا و سنا در چهارچوب حزب واحد رستاخیز باشد. در هر حوزه انتخابی داوطلبان نامنویسی میکردند و یک کمیسیون خاص در تهران از بین حائزین شرایط برای هر یک نفر وکیل یا سناتور سه نفر را به عنوان کاندیدا انتخاب و معرفی کرد و فقط آن سه نفر حق داشتند فعالیت انتخاباتی کنند. به تشویق عده زیادی از دوستان و اصرار بعضی، من به عنوان کاندیدای انتخابات سنا در حوزه استان مرکزی (شامل زنجان، قزوین، ساوه، قم، محلات، خمین، گلپایگان و خوانسار) در قزوین که مرکز انتخابی بود نامنویسی کردم. داوطلب دیگر رضایی نام داشت که در یکی دو دوره اخیر هم سناتور بود. کمیسیون خاص در تهران نامزدی مرا تصویب کرد و چون میبایست سه نفر باشند، نام فقیهزاده قاضی بازنشسته را هم با اینکه خود مایل نبود اضافه و اعلام کردند تا عده کاندیداهای حوزه انتخابی سنا در استان مرکزی کامل باشد.(ص477)
جالب اینکه در گرماگرم فعالیت و مبارزه انتخاباتی در یکی از دفعات که به قزوین رفتم دوستان ستاد انتخاباتی من در آنجا گفتند که رئیس ساواک قزوین تلفنی خواهش کرده است وقتی من رسیدم به دیدن او بروم. تلفن کردم، رئیس ساواک خواهش کرد که به دیدن او بروم... خلاصه صحبت او این بود که از جریان فعالیت من کاملاً باخبر است ولی نظر به شخصیت و سوابق من میل دارد به طور خصوصی مرا آگاه کند که به احتمال خیلی زیاد موفق نخواهم شد. زیرا مراکز نفوذی ارتش و نیروهای انتظامی دستور دارند برای موفقیت رقیب من فعالیت کنند، اما او مأموریت خاصی ندارد... آن روز با خونسردی ذاتی و بیاعتنایی طبیعی به خود گفتم شاید میبایست چنین بشود: «الخیر فی ماوقع» و ما وقع را به آسانی پذیرفتم. نمیدانستم روزی خواهد آمد که این گفته واقعیت محسوس پیدا کند.(صص480-479)
فصل بیست و یکم دوران فراغت
به اصرار مصطفی تجدد، ریاست هیئت مدیره بانک بازرگانی را پذیرفتم. این کار هیج مضیقهای در انجام کارهای دیگرم ایجاد نمیکرد. اعضای دیگر هیئت مدیره، غیر از خود تجدد که مدیرعامل بود، سناتور سرتیپ صفاری، اسدالله صوفی وکیل دادگستری و مهندس صادق بودند که بعداً ناصر ذوالفقاری به جای صوفی وارد شد. با سابقه دوستی که از قدیم با نامبردگان داشتم به آنان بیشتر نزدیک شدم... اطلاعات اقتصادی من در کلیات و اصول بود. به سیاست مالی و پولی بانک هم دقیقاً وارد نبودم و میل هم نداشتم داخل شوم، به خصوص که تجدد مبتکر تأسیس تنها بانک خصوصی بود و مثل همه مردان خود ساخته، خود رأی بود.(ص483)
در اوایل بهار 1353 کورت کیزینگر صدراعظم آلمان با همسرش یک سفر رسمی به ایران کرد و همراه او عدهای از وزرا و مسئولان اقتصادی آن کشور بودند. هویدا از من خواهش کرد با همسرم که آلمانی است مهماندار او و همسرش باشیم. بنابراین همه جا و در همه مجالس عمومی و خصوصی من همراه او و همسرم همراه خانم کیزینگر بود... یک کمیسیون مشترک اقتصادی در برنامه گذاشته بودند که اگرچه من حضور داشتم اما چون سمتی نداشتم در مذاکرات شرکت نمیکردم. در آن جلسه وزیر اقتصاد (عالیخانی)، وزیر آب و برق (روحانی) و اصفیا وزیر مشاور مسئول سازمان برنامه و رئیس بانک مرکزی و دو سه مقام دیگر بودند. مذاکرات در مسائل تجاری و مالی مورد اختلاف و بررسی انتظارات و توقعات ایران بود. وزرای ایران حاضر در جلسه هر کدام گزارشهای مستدل و مبسوطی، با ذکر ارقام جزئی از پیشرفت وضع اقتصادی و اعتبارات مالی ایران دادند و معاون وزارت اقتصاد آلمان هم پرونده قطوری مربوط به روابط تجاری با ایران باز کرد. جالب بود که معاون وزارت اقتصاد آلمان بدون اینکه صریحاً گزارش و آمار ایرانی را تکذیب کند گفت ارقام سازمان برنامه با ارقامی که دولت آلمان دارد اختلاف زیاد دارد و آن طور که باید خوشبینانه نیست. این اظهاربدبینی، محیط مذاکرات را مشکل کرد و هویدا سعی کرد میانه را بگیرد و از فعالیتهای ایرانی دفاع کند و گفتوگو بین دو طرف به بنبست کشیده شد ولی صدراعظم آلمان با لحن ملایمی که در آن سعی در جلب رضایت طرف ایرانی آشکار بود پیشنهاد کرد که وزیر اقتصاد ایران بعداً سفری به آلمان کرده و اختلاف نظرها را در محل روشن کنند. به این ترتیب جلسه بدون نتیجه خاتمه یافت.(صص5-484)
شاه نسبت به فرح حتی در حضور اشخاص مختلف به وضع زننده و توهینآمیز خطاب میکرد. یک دفعه دیگر هم، زمانی که هنوز مسئول وزارت کشور بودم، شریفامامی در ملاقاتی برایم نقل کرد و گفت که در حضور او و هویدا و دکتر اقبال، فرح موضوع هماهنگی دولت با برنامههای پیشرفت اجتماعی زنان را عنوان کرد و از بعضی وزرا گله داشت که مانع هستند. مثلاً اصرار دولت در منع سفر زنان بدون اجازه شوهر (اشارهاش البته به من بوده است) و شاه باز به او اجازه صحبت نداده بود.(ص486)
[شاه] در یک سفر به آلمان و به شهر برلن رفت... در برلن دانشجویان ایرانی مخالف شاه تظاهراتی در مسیر شاه برپا کردند که به خشونت کشیده شد و به اتومبیل شاه گوجهفرنگی و تخممرغ گندیده زیاد انداختند. گفته شد که پلیس دخالتی در جلوگیری از تهاجم ایرانیان و همتاهای آلمانی آنها نکرد... شاه از من خواست مذاکراتی با وزیر دادگستری آلمان بکنم شاید دولت آلمان قبول کند که قانونی برای حفظ مصونیت و احترام رؤسای کشورها که مهمان رسمی آلمان هستند وضع کند... وزیر سوسیالیست در جواب گفت: در آلمان مردم در اظهار عقیده خود نسبت به هرکس و هر موضوع آزادند، خواه آلمانی باشند و خواه خارجی ساکن آلمان. بحث ما در نوع اظهار عقیده در گرفت و گفتم آیا منظور شما این است که خشونت هم جزء آزادیهاست؟ و امنیت مردم طرف مقابل که ممکن است شما دعوت کرده باشید یا مهمان رسمی خودتان باشند نباید حفظ شود؟ و اگر چنین است چرا با وجود اطلاعاتی که دستگاههای خود شما دارند آن شخصیت خارجی را که میدانید اتباعش علیه او هستند دعوت میکنید.(ص487)
پس از آزادی از تکالیف دولتی وزارت، معاشرتهای خود را بیشتر به دوستان شخصی محدود کردم که بعضی از آنها هنوز در کابینه یا مشاغل سابق خود بودند. از میان آنها دکتر هوشنگ نهاوندی از روز اول آشنایی ما در جلسات هیئت دولت نسبت به من ابراز علاقه بیشتر میکرد. او وقتی وارد دولت شد جوانترین وزیر بود و حتی قیافه پسربچه داشت و در محافل شوخیهایی نسبت به او میکردند... از خصوصیات او و امثال او جاهطلبی زیاد بود. این خصیصه در افراد کشورهایی که در آن صاحب قدرت و اختیار منحصر به یک نفر باشد، امری طبیعی است. هر کدام در پی ابداع برنامه ابتکاری هستند تا تقرب بیشتر حاصل کنند. دکتر نهاوندی هم استثنا نبود، یکی از این ابداعات که او ظاهراً مبتکر آن بود «کنگره اندیشمندان» نام گرفت. در کنگره عده بسیاری را که من هم جزو آنها بودم دعوت کردند... کنگره به کمیسیونهای دهگانه تقسیم شد... من و دکتر ناصر یگانه در کمیسیون داخله قرار گرفتیم اما چون به جهت و هدف خاصی تمایل نداشتم عذر خواستم و این کار به انتخاب ناصر یگانه کمک کرد تا به ریاست کمیسیون برسد. علت کنار کشیدن من نه به سبب عدم علاقه به نفس کار بود بلکه میدانستم، و آینده ثابت کرد که اینها همه جنبه تملق سودجویانه داشت...(صص2-491)
در اوایل کابینه هویدا که دکتر عبدالعلی جهانشاهی وزیر آموزشوپرورش بود در کمیسیونی که به ریاست شهبانو تشکیل شده بود حضور داشتم و فرح در مذمتگویی بعضی رجال گفت که به نطق فلان وزیر در رادیو گوش داده و ملاحظه کرده است که آن وزیر مکرر نسبت به شاه تملق بیتناسب میگفته. فرح به همه تأکید میکرد که این عادت زشت را کنار بگذارند. آن تذکر سبب شد که من دو یا چند روز بعد به نطق جهانشاهی وزیر آموزشوپرورش در تلویزیون توجه کنم که در حدود ده یا پانزده دقیقه صحبت برای دانشآموزان مکرر از علاقه شاه به دانشآموزان میگفت و در آن مدت کوتاه سیزده دفعه از شاه به عنوان «پدر تاجدار» یاد کرد. بعدها توجه کردم که خود شاه هم تملق را میپسندید.(ص439)
تا آخر سال 1357 که طوفان انقلاب برخاست من به همان روال همیشگی خود زندگی میکردم. رئیس هیئت مدیره بانک بازرگانی بودم. به علاوه به خواهش تجدد ریاست هیئت مدیره یک شرکت حفاری چاه نفت را که با بنیاد پهلوی و یک شرکت بزرگ آمریکایی تشکیل داده بود پذیرفتم. علاوه بر آن به تدریس در دانشگاه تهران (مرکز مطالعات عالی بینالمللی) ادامه دادم و گاه گاهی مسافرتهایی به خارج میکردم که یک دفعه در هر سال برای شرکت در مجمع عمومی شرکت «سد ایران» در آمریکا بود. در آن مجامع، شریفامامی نماینده بنیاد پهلوی (صاحب سهم) و مصطفی تجدد به نمایندگی از طرف بانک بازرگانی (صاحب سهم) و شرکت سدکو آمریکایی سهامدار عمده شرکت میکردیم.(ص494)
از همکاریهای حقوقی که بعضی آشنایان از من خواستند مهمترین آنها مشاور حقوقی برای یک شرکت سویسی، حکمیت در اختلاف بین شرکت هتلسازی هایت و مهدی باتمانقلیچ مالک هتل بینالمللی تهران، و همکاری موقت با یک شرکت آمریکایی تولید کننده انرژی اتمی بود. بین شرکت اخیر و دولت ایران توافق نهایی حاصل نشد زیرا دولت پس از عقد قرارداد ایجاد نیروگاه اتمی بوشهر با آلمانها از ایجاد بقیه نیروگاههایی که در نظر بود منصرف گردید.(صص8-497)
به هر حال مجلسی که در آخر سال 53 برگزار شد کاملاً مجلس احباب نبود بلکه صرفاً یادآوری گذشته و دوستیهای فراموش شده بود... به اصرار مرا روانه خانه نخستوزیر کردند. خانه که چه عرض کنم! قصری بود که در اختیار هویدا قرار داده بودند. در آن مجلس کلیه وزیران کابینه طویلالعمر هویدا حاضر بودند. نوازندگان و خوانندگان در کناری و معدودی زن و مرد جوان و نیمه جوان، حلقه وار در اطراف آنان روی زمین نشسته بودند. زمانی که جامهای مشروبات پر میآمد و خالی برمیگشت، هویدا آهنگ و نوای موسیقی را قطع کرد و به حالت نشسته همان جا نطق خود را شروع کرد...(ص499)
بعد از او ولیان استاندار وقت خراسان صحبت کرد... البته در این مواقع پرروترین افراد برای صحبت آمادهترند. ولیان نه به مانند یک سرباز که حرفه اصلیش بوده بلکه بیشتر همچون خرکچی صحبت کرد و با شوخیهای جلف که اکثر حاضرین را میخنداند سلف خود حسن زاهدی را کوبید. آنگاه ناصر یگانه که سابقاً مدتی وزیر مشاور و سناتور هم بود و آن زمان رئیس وقت دیوان کشور (قبایی که به تن او زار میزد) شده بود با خضوعی نوکروار و بنا به عادت گذشتهاش دو قطعه شعر سخیف که مناسبت آن فقط بودن کلمه هویدا در شعر بود خواند. تملقی که به هیچ وجه در شأن رئیس دیوان کشور نبود.(ص500)
در سال 1355 در یک مهمانی که به اصطلاح آن زمان «بزم» میگفتند، صاحبخانه که معروفیتی بسزا در فراهم کردن اسباب سرور داشت نقل میکرد که اردشیر زاهدی در ویلای خود در حصارک زیرزمینی دارد که فضای گرم و با محبت ایجاد میکند... در آن مجلس شاه هم شرکت میکرد. او که از وفور نعمتهای مختلف داخلی و خارجی سیر شده بود و لذتهای معمول، دیگر برای او حکم لذت نداشت، در پی لذتهای تازه بود و صاحبخانه سعی داشت به هر نحوی رضایت شاه را با گرد آوردن جمعی زنان همه کاره جلب نماید. در این مجلس زنان در حضور شاه با آلتهای مصنوعی مرد که به خود میبستند به اشکال مختلف با یکدیگر مقاربت میکردند و... شاه از تماشای این صحنهها مسرور شده لذت میبرد.(ص 501)
فصل بیست و دوم طوفان انقلاب
صحنه سیاست ایران از سیاستمردان باتجربه خالی شده بود. افتخار حکومت به جوانانی بود که پرورش یافته آمریکا بودند. جوانان تکنوکراتی که بعضاً در فن خود هوشمند و آموخته اما در سیاست بیتجربه و اکثراً با جامعهای که بر آن حکومت میکردند بیگانه بودند. شاه میگفت دموکراسی در ایران پیشرفتهتر از انگلستان (مادر دموکراسی کنونی در جهان) است و افتخار میکرد به اینکه کسانی را از خیابان میآورد و بر مسند وزارت مینشاند. شاید درست هم همین بود که برزگر وزیر کشاورزی شود، تلفنچی وزیر مخابرات، پزشک وزیر بهداری و اهل فنون دیگر هر کدام در رأس وزارتخانه مربوط به خود قرار گیرند.(ص503)
اگر از مرز لفظ خارج شده و به مفهوم وسیع انقلاب در همه ابعاد آن برسیم خواهیم دید که در تاریخ ملتها، انقلابی به وسعت و عمق انقلاب اسلامی ایران بسیار کم اتفاق افتاده است. در بیشتر کشورها برگشتن از حالی به حال دیگر غیر از آنچه قبلاً بوده را چنانکه سفید و سیاه این طور است تغییر عمقی مینامند که اگر این تغییر به کندی و به درجات باشد تحول است و درصورتی که تند باشد انقلاب است.(ص504)
انقلاب بهمن 1357 چنین بود. بوی باروت از ماهها و شاید از یک سال قبل آن به مشام میرسید اما همه سعی داشتند خوشبین باشند و تلاطم به وجود آمده را گذرا بدانند. صدایی از دور ندا داد، ندایی که از دیوارهای صداشکن گذشت و به مردم سراسر ایران، مردم پراکنده و دور از مرکز فرمان میداد برخیزید. به تدریج چهرههایی ناشناخته، مبهم و نامعلوم از ژرفای جامعه رنگ گرفته و در قالبهایی بزرگتر از واقعیت اصلیشان نمودار شدند. تودههای مردم برخاستند و پرچم انقلاب برافراشتند.(ص504)
با پیروزی انقلاب، آیتالله خمینی در مقام رهبری و مهندس بازرگان نخستوزیر او به همراه جمعی در شورای انقلاب قصد داشتند به هر نحو اوضاع آشفته کشور را جمع و جور کنند اما کینهها و عقدههای پنهان و انباشته شده رها شده بود. جوانان افسارهای نظم را گسیخته و به سربازخانهها ریخته، سلاحهای خودکار را به یغما برده و به شکار ساواکیها و افراد سرشناس رژیم پادشاهی رفتند و هر کدام را که یافتند با چشمبند به کمیته مرکزی انقلاب یا دادگاه انقلابی کشاندند... در چنین روزهایی بود که مأموران کمیته به سراغ من آمدند. ده روز پس از پیروزی انقلاب، در روز دوم اسفند 1357 مطابق معمول به محل کارم، دفتر شرکت حفاری سد ایران که رئیس هیئت مدیره آن بودم رفتم.(ص505)
بعدازظهر مدت کوتاهی بعد از آنکه به دفترم رسیدم صدای عدهای را در سه طبقه پایینتر شنیدم... یک نفر از آنان وارد اتاق شد. مأمور کمیته جوانی در حدود 30 ساله بود. نشست و پس از مختصری سؤال درباره نام و نشان من که قبلاً هم به او گفته بودند. دعوت کرد تا همراه او بروم. در پارکینگ ساختمان چند جوان مسلح در قیافههایی خشن و در لباس ولگردان ایستاده بودند. به همراه مأمور و دهقان در اتومبیلم نشستیم و به مسجدی در خیابان یوسفآباد شمالی رفتیم. در آنجا آن مأمور که خود را مهندس شمس معرفی کرد مشغول نوشتن صورتمجلس شد... با شمس، مأمور کمیته از مسجد خارج شدیم. او مرا سوار یک اتومبیل جیپ روباز ارتشی کرد و در کنار راننده نشاند. خودش هم به همراه یک مأمور مسلح به تفنگ خودکار پشت سر نشست... از ابتدای انقلاب تا دو سه سال بعد هنوز مأموران انقلاب لباس متحدالشکلی نداشتند. پاسداران با موهای ژولیده و کثیف و بعضاً با سرپوشهایی که نمیشد نام کلاه بر آنها گذاشت یا با یک نوار سبز یا قرمز پهن که به پیشانی بسته بودند قیافهها و نگاههاشان عموماً خشن، تند و زننده بود.(صص7-506)
وقتی داخل اتاق شدم قیافه دهها نفر را در زندان دیدم که تمام سطح اتاق را گرفته و نشسته بودند... همه چهرهها به سوی من بود اما هیچکدام را به طور مشخص ندیدم... در این حال ایستاده بودم که کسی مرا به نام صدا کرد. متوجه صدا شدم. خوشکیش، رئیس بانک مرکزی بود که تا 10-12 روز پیش هنوز سمت خود را حفظ کرده بود. به طرف او رفتم و وقتی نزدیک شدم افراد دیگری مرا به اسم صدا زدند. جواد سعید (آخرین رئیس مجلس شورا) و بعد سپهبد مقدم که تا روز پیش از انقلاب رئیس سازمان امنیت بود. آنان کنار دیوار نشسته و تکیه گاهی داشتند. کنار دیوارها همه اشغال شده بود، به ناچار روبروی آنان نشستم.(ص508)
جواد سعید پرسید: «شما خودتان آمدید؟» جواب دادم: «کدام احمق خودش به اختیار خود اینجا میآید؟» گفت: «من». هیئت ظاهرش هم مؤید گفتهاش بود. لباس راه راه سورمهای یا دودی خیلی پررنگی که پوشیده بود تقریباً لباس مخصوص برای دیدار از مقام مهمی بود. گفت که تلفنی از دفتر امام وقت ملاقات گرفته و آمده اما به جای آنکه او را به محل اقامت امام هدایت کنند به این محل آوردهاند. منزل امام در قسمتی از مدرسه علوی یا رفاه بود. قسمت دیگر ساختمان مدرسه را به زندان بازداشتشدگان رژیم شاه تبدیل کرده بودند و اتاقهایی که ما و سایر بازداشتشدگان در آنها بودیم در واقع همان کلاسهای مدرسه رفاه بود که تعطیل کرده بودند. محل این مدرسه در کوچهای نهچندان دور از خیابان عینالدوله سابق و ایران بعدی واقع بود... ساعتی بعد دو نفر آمدند سفرههای پلاستیکی به صورت نوار پهن روی فرش اتاق گذاشتند. به هر کس یک ساندویچ مرغ و یک استکان چای دادند. محفل ما تا اینجا قیافه زندان یا بازداشتگاه نداشت. نشستن روی زمین به شکل چهارزانو یا هر صورت دیگر مهم نبود. روی فرش کاشان نشسته بودیم و با زندگی عادی طبقه پایین شهری یا شهرستانی تفاوت نداشت.(ص509)
صبحانه آوردند، چای و نان لواش و پنیر. همین برای امثال من کافی بود. بعد از مدتی از خود پرسیدم خب حالا چه میکنند؟ تا ظهر و تا شب چگونه خواهد گذشت... نیم ساعت بعد هم باید خوردهها پس داده شود. کمکم تعداد افراد برای رفتن به دستشویی زیاد و زیادتر شد. گفتند افراد به صف بایستند. افراد مثل گوسفند و بدون سؤال اطاعت کردند. مگر میشد کاری غیر از این کرد... هنوز چند نفر مانده بودند که پاسدار دیگری آمد و سری به اتاق کشید و گفت: همه بروند بنشینند. اما سپهبد مقدم باز ایستاد لابد نمیتوانست به توالت نرود. پاسدار با تشر پرسید: «تو چرا اینجا هستی؟» تیمسار مظلومانه گفت: توالت. پاسدار با خشونت گفت: «برو، برو بنشین».(ص511)
بعدازظهر نام بعضی را با بلندگو صدا زدند. از جمله اسم مرا. همه متوجه شدند. بعضی قیافهها نگران و بعضی دیگر کنجکاو بود... اتاقی بود که یک میز بلند در وسط آن و اطراف آن صندلی گذاشته بودند. یک طرف برای بازپرسان و طرف دیگر برای متهمین اما آن موقع از کسی بازجویی نمیکردند. مردی میانسال در لباس معمولی کت و شلوار با ریش کوتاه پیش آمد و مرا به اسم خطاب کرد و پرسید آیا او را میشناسم؟ فکر نمیکردم قبلاً او را دیده باشم و اگر هم دیده بودم نام و نشان او را نمیدانستم. جواب دادم: نه. گفت: «من یک قاضی دادگستری هستم. سلف شما (نسبت رکیکی به او داد) من و عدهای دیگر را از دستگاه قضایی اخراج کرد. وقتی شما وزیر دادگستری شدید ما را به خدمت برگرداندید. حالا پس از گذشت این همه سال من فرصت یافتم از شما تشکر کنم.» تشکر یک بازجو از یک متهم در چنان شرایط و احوال که عمر متهم بین ادامه یا انتها مانند گلولهای میغلطد تا کجا بایستد. همان جا به یاد این شعر افتادم:
تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز (ص515)
پس از بررسی چک، روی کاغذی که نتوانستم بدانم برای چه دستگاهی چاپ شده قرار منع تعقیب مرا نوشت و از اتاق بیرون برد. پس از 10 یا 15 دقیقه با شخص دیگری مراجعت کرد. آن یکی ایستاده به من گفت: شما حالا اداره شرکتی را به عهده دارید که متعلق به دولت انقلاب است. در حفظ اموال و پرداختهای آن دقت نمایید. بعد گزارش بازپرس را تأیید کرد و مرا به خارج اتاق یعنی به حیاط برد. آنجا عبدالکریم لاهیجی را دیدم که پیش آمد و گفت برویم... با لاهیجی بیرون رفتیم و او با اتومبیل خود مرا به منزلم رساند. در طول راه گفت که به محض تلفن همسرم دایر به بازداشت من شروع به اقدام کرده و توانسته بود مرا پیدا کند که در کجا بازداشت شدهام (گویا در جاهای دیگر هم افرادی را زندانی کرده بودند) و با استفاده از آشنایی با زوارهای که در آن زمان دادستان انقلاب بود موافقت او با آزادی مرا گرفته بود.(ص516)
روز پیش از آن اعضا مجاهدین خلق به ظاهر برای زیارت امام خمینی که در همانجا منزل داشت تصمیم داشتند به طرف مدرسه رفاه راهپیمایی کنند و چون بیم برخوردهای شدید و خطر جانی برای عدهای از زندانیان میرفت همین موضوع موجب شد تا امام خمینی دستور لغو راهپیمایی را صادر کند. (ص516)
دامنه تبلیغات برای یک همهپرسی وسیع برای تعیین رژیم آینده روز به روز وسعت میگرفت. مجاهدین و آن دسته که شاه آنها را مارکسیست اسلامی لقب داده بود برای ایجاد «جمهوری خلق ایران» و جمعی دیگر برای جمهوری اسلامی شعار میدادند. اکثریت عظیم مردم به ندای امام خمینی که میگفت «جمهوری اسلامی نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر» جواب مثبت داد و در رفراندوم روز 12 فروردین 1358 به «جمهوری اسلامی ایران» رأی داد و بساط رژیم شاهنشاهی برچیده شد... در دهه آخر اسفند سال 57 عدهای از افسران ارشد ارتش از جمله سپهبد نصیری و تیمسار خسرو داد و عدهای دیگر به سرعت محاکمه و اعدام شدند. چهار نفرشان در همان شبی که من هم جزو بازداشتشدگان بودم در مدرسه رفاه اعدام شدند. همه میدانستند دادگاهی که به نام دادگاه انقلاب، دستگیرشدگان را سریع محاکمه و حکم اعدام را بدون تجدیدنظر فوراً اجرا میکرد به ریاست شیخ صادق خلخالی قاضی دادگاه شرع بود. همان کسی که سالها بعد در مقابل حملات بعضی از نمایندگان مجلس شورای اسلامی مدعی شد احکام اعدام را که او صادر کرده بود امام خمینی تأیید میکرد و این ادعای او از طرف هیچ مقامی تکذیب نشد. شورایی به نام «شورای انقلاب» تشکیل شده بود که از افشای نام اعضای آن شاید برای احتیاط و محافظت اعضا در مقابل حرکات تلافیجویانه طرفداران معدومین جداً خودداری میشد. بعضی از محاکمات زندانیان معروف مانند هویدا (نخستوزیر اسبق) و عدهای از وزرا در تلویزیون با تفصیل پخش شد تا به بعضی شایعات در مورد اعمال اغراض قاضی و جلوگیری از دفاع متهمان جواب داده شود.(ص517)
در یک مورد هویدا جواب قانعکنندهای نداشت یا به نظر من نرسیده که داده باشد و آن این بود که دادگاه به او ایراد گرفت که اگر شما با همه آنچه که میشد مخالف بودید و خود را مسئول اشتباهات نمیدانید چرا از مقام خود استعفا نکردید؟ در کشورهای غربی مکرر اتفاق افتاده است که وقتی یک مأمور دولتی ولو به عنوان انجام وظیفه خطای فاحش و غیرقابل جبرانی را مرتکب شود مدیر و در موارد حاد حتی وزیر مربوطه از سمت خود استعفا داده است... اعدامها هر روز روند سریعتری پیدا میکرد و روزنامههای اطلاعات و کیهان هر روز تصاویر رجال اعدامی و جسدهای سوراخ شده و افراد تحت محاکمه آن روز را منتشر میکردند. در دو ماه فروردین و اردیبهشت 58، تعداد 96 نفر از رجال درجه یک سابق در تهران مانند هویدا، نیکپی و مهندس ریاضی و بسیاری از امرای سابق ارتش جزو تیرباران شدگان بودند به اضافه 43 نفر اعضای ساواک که چهار نفرشان زن بودند.(صص9-518) ادامه دارد ...