تاریخ انتشار : ۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۱۰:۴۴  ، 
کد خبر : ۱۴۲۴۶۵

گزیده‌ای از کتاب «برما چه گذشت ...» (بخش اول)

مقدمه: با سلام و احترام، دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران در بخش نقد و بررسی و تلخیص کتب تاریخی، گزیده‌ای از کتاب «بر ما چه گذشت...» (خاطرات یک مجاهد) را که به سرگذشت آقای محمدرضا اسکندری اختصاص دارد تقدیم حضور می‌نماید. این کتاب در هلند در سال 1381 به نگارش درآمده و در سال 1383خ.(2004 م.) توسط انتشارات خاوران در شمارگان یک هزار نسخه در فرانسه به چاپ رسیده است. در مقدمه ناشر کتاب آمده است: «بر ما چه گذشت» در ماه دسامبر برای انتشار آماده بود. ولی در آن روزها، مجاهدین در شرایط دشواری بودند و رژیم جمهوری اسلامی با بده‌بستان با آمریکا، از نیروهای اشغال‌گر در عراق می‌خواست مجاهدین را به او تحویل دهند. درست ندانستم که در آن شرایط این کتاب منتشر شود. با نویسنده آن تماس گرفتم و نظرم را گفتم. موافق بود و قرار شد کتاب چند ماه دیگر و در شرایط آرامتری برای مجاهدین، منتشر شود.» نویسنده نیز در مقدمه خود می‌نویسد: «بعد از جدایی از فرقه رجوی تصمیم گرفتم تا با ثبت حقایق و واقعیات بیش از دو دهه زندگی در دو نظام عقیدتی خمینی و رجوی، خدمتی ولو ناچیز به مردم میهنم کرده باشم... برای کسانی که حلاج‌وار اسرار را هویدا می‌کنند، چه باک که توسط مرتجعین برای فرار از حقیقت، متهم به جاسوسی و خیانت شوند.» امید آن که گزیده مزبور بتواند شما را با محتوای کتاب آشنا سازد. (شنبه 1 اسفند 1383 - عباس سلیمی‌نمین)

به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در دو بخش منتشر می‌شود. (بخش اول)

زندگی‌نامه
محمدرضا اسکندری در پاییز سال 1340 در یکی از روستاهای مرزی (هرمزآباد) شهر مهران از استان ایلام به دنیا آمد. وی دوران ابتدایی را در مدرسه انوشیروان هرمزآباد و دوران راهنمایی را در مدرسه کورش مهران سپری ساخت.
در سال 1354 با راهنمایی یکی از معلمان مدرسه ابتدایی هرمزآباد به مطالعه داستانهای سیاسی و اجتماعی پرداخت. در سال 1356 با آثار دکتر شریعتی آشنا شد. همزمان با قیام ملت ایران در سال 1357 به فعالیت سیاسی پرداخت و چند روز پس از پیروزی انقلاب اسلامی در 22 بهمن همین سال جذب سازمان مجاهدین خلق گردید. او در سال 1359 دیپلم تجربی گرفت. اسکندری بعد از آغاز تهاجم صدام به ایران، در یک تیم نظامی از سوی سازمان مجاهدین خلق سازماندهی شد تا با حضور در پشت جبهه به سرقت سلاح و تجهیزات بپردازد. وی در اردبیهشت سال 1360 به همراه چند تن دیگر از سمپاتهای سازمان مسئول تروری شد که به دلیل پیش‌بینی واکنشهای تند مردمی از انجام آن منصرف شدند.
اسکندری بعد از ورود سازمان به فاز رسمی ترور در 30 خرداد 1360 دستگیر و در سال 1365 از زندان آزاد می‌شود. وی پس از آزادی به همراه چند تن دیگر یک هسته انتقال نیرو به عراق تشکیل می‌دهد و در سال 1366 از طریق یکی از جبهه‌ها، خود را به ارتش عراق تسلیم می‌کند که پس از مدتی سپری کردن در زندانهای استخبارات عراق، تسلیم نیروهای مجاهدین خلق می‌گردد.
اسکندری پس از مدتی اقامت در قرارگاه اشرف، در عملیات‌ سازمان علیه مدافعان تمامیت ارضی کشور شرکت می‌جوید. وی مدعی است بعد از قتل‌عام کردهای عراق توسط مسعود رجوی از سازمان جدا و به همین دلیل به زندان مجکوم می‌شود، سپس به همراه عده‌ای از نیروهای بریده از سازمان به اردوگاه رمادی تبعید می‌گردد. اسکندری سرانجام در سال 1372 (1992) ابتدا از طریق زمینی به عمان و از آنجا به آمستردام پرواز کرده و درخواست پناهندگی می‌کند. وی پس از طی مراحل کسب پناهندگی در هلند و اخذ فوق دیپلم، در سازمان پناهندگان این کشور مشغول به کار می‌شود.

-------------------------------------------

پیش‌سخن
 من متولد خزانم و اینک 41 خزان را سپری کرده‌ام و هر خزان را بیش از خزان پیشین دوست داشته‌ام. هنگامی که جوانی پرشور و سرشار از انرژی بودم، یگانه هدفم تحقق عدالت اجتماعی، حکومت دمکراتیک اسلامی و جامعه بی‌طبقه توحیدی بود. ابتدا به خمینی و سپس به رجوی دل بستم.(ص11)
 من با عشق به آزادی و رهائی میهنم به استقبال خمینی شتافتم. اما هنوز یک بهار هم نگذشته بود که دیدم خمینی و رژیم جمهوری اسلامی برگ‌های سبز شاخه‌های جوان و شکوفه‌های گل‌های میهنم را مخفیانه و آشکارا به قربانگاه و تاریک‌خانه قرون وسطائی‌اش می‌برد...(ص12)
 بعد از جدائی از فرقه رجوی تصمیم گرفتم تا با ثبت حقایق و واقعیات بیش از دو دهه زندگی در دو نظام عقیدتی خمینی و رجوی، خدمتی ولو ناچیز به مردم میهنم کرده باشم... برای کسانی که حلاج‌وار اسرار را هویدا می‌کنند، چه باک که توسط مرتجعین برای فرار از حقیقت، متهم به جاسوسی، خیانت ‌شوند.(ص13)

مهران، پائیز سال 40
 در سال، 1340 در یکی از روستاهای مرزی هرمزآباد مهران، هم‌زمان با انقلاب سفید شاه و ملت، متولد شدم... با اجراء طرح اصلاحات ارضی تغییر چشم‌گیری در وضع مردم مهران و خانواده ما به وجود نیامد. هر روز به تعداد مهاجرین به کشور عراق افزوده می‌شد. پس از شکل‌گیری شرکت‌های تعاونی روستائی در شهر مهران، راه برای واردات گندم مکزیکی باز شد... مهرماه سال 1346 وارد مدرسه انوشیروان هرمز آباد شدم.(ص15)
 در سال 1352 وارد مدرسه راهنمائی کورش مهران شدم. معلم حرفه و فن آقای رجبی اهل هرسین کرمانشاه از اعضای انجمن حجتیه و مروج تبلیغات مذهبی در شهر و مدرسه بود... آقای رجبی برایمان مکتب اسلام و کتاب‌های ناصر مکارم شیرازی می‌آورد. ما از مسائل جنسی و شیوه‌های ارضاء خویش چیزی نمی‌دانستیم ولی با خواندن کتاب‌های ناصر مکارم شیرازی همه آن شیوه‌ها را یاد گرفتیم.(ص17)

آشنایی با مسائل سیاسی
 در سال 1354 با یکی از آموزگاران مدرسه ابتدائی روستای هرمزآباد مهران به نام آقای محمدرضا معصومی که اهل بروجرد نیز بود آشنا شدم. آقای معصومی جوانی خوش قیافه و خنده‌رو بود. آقای معصومی پس از چند برخوردی که با من داشت، فهمید که اهل مطالعه هستم. او برایم کتاب‌های صمد بهرنگی و سایر کتاب‌های ساده سیاسی و اجتماعی تهیه کرد. آقای معصومی مقلد خمینی بود و از دیدگاه‌های دکتر علی شریعتی دفاع می‌کرد.(ص19)
 آقای محمدرضا معصومی پس از انقلاب هوادار هیچ جریان مشخص سیاسی نبود. وی پس از سرکوب جنبش 30 خرداد 1360 و مشاهده جنایات رژیم جمهوری اسلامی به سازمان مجاهدین شاخه ایلام پیوست. پس از فرار دو نفر از زندانیان ایلام به نام‌های بهروز اسلامی و ستار رستاد از زندان، با تشکیلات و نیروهای باقی مانده در بیرون زندان ارتباط برقرار نمود.(ص20)
 ... در سال 1356 روزی سر کلاس درس ریاضی کیف کتاب‌هایم به زمین افتاد. کتاب «حج» دکتر شریعتی که لابلای کتاب‌هایم بود، توجه معلم ریاضی و فیزیک را جلب نمود. کتاب‌های شریعتی در آن زمان ممنوع و داشتن آنها جرم محسوب می‌شد. آقای قاسمی نجف‌آبادی پس از پایان درس مرا دعوت نمود تا نهار را با او در خانه‌اش صرف کنم... اواسط سال 1356 ساواک و نیروهای حجتیه‌ای در شهر شایعه‌ای مبنی بر ساواکی بودن آقای قاسمی پخش کردند.(ص21)
 پس از تلاش فراوان به این نتیجه رسیدیم که ساواک با کمک انجمن حجتیه جهت سیاه کردن او در مهران، این شایعه را پخش کرده است. چون قاسمی در چندین جلسه مذهبی از دیدگاه‌های دکتر علی شریعتی دفاع کرده بود و انجمن حجتیه مهران هم شدیداً مخالف دیدگاه‌های شریعتی بود.(ص22)

انقلاب 22 بهمن 1357
 با شروع سخنرانی امام جماعت اعزامی از قم، معاون اداره ساواک مهران وارد مسجد شد. امام جماعت به محض مشاهده معاون اداره ساواک موضوع بحث را عوض نمود و هیچ اشاره‌ای به داستان موسی و فرعون ننمود. وقتی دیدم که آخرهای بحث است و امیدی به آخوند نمی‌توان داشت، با سر دادن شعار مرگ بر شاه جو مسجد را دگرگون نمودم... بعد از این حرکت از من به عنوان سمبل عصیان در شهر نام برده می‌شد.(ص22)
 در 15 اسفند 57 تصمیم گرفتم هیچ‌گونه کمکی به رژیم تازه به قدرت رسیده نکنم، این کار من باعث شد که مادرم بسیار ناراحت شود. گفت تو که خودت می‌خواستی این رژیم به قدرت برسد حال چرا به کمک او نمی‌شتابی. به او گفتم آنچه من می‌خواستم این نبود. فقط جای چند نفر در شهر عوض شده است، سیستم حکومتی نیز هیچ تغییری نکرده است.(ص24)
 در اواخر سال 57 برای شناساندن سازمان مجاهدین دست به کار پخش اطلاعیه‌ها و کتاب‌های سازمان زدم...(ص24)

آغاز هواداری از سازمان مجاهدین خلق ایران
روز 27 اسفند 57 پس از سال‌ها تلاش برای برپا کردن حکومتی مردمی، خسته و با قلبی مالامال از درد و اندوه، همانند کسی که همه سرمایه‌اش برباد رفته باشد، در گوشه اتاق کوچک و محقرم واقع در گوشه باغ خانه‌مان نشسته بودم... از ته دل آهی کشیدم و به او گفتم مادرجان این که انقلاب نیست... آنچه را که می‌بینید در حال شکل گرفتن است، یک حکومت عقب‌مانده‌تر از حکومت پهلوی است.(ص25)
 انقلاب به بیراهه رفته است. اهداف اولیه انقلاب آزادی و برابری بود و حال از این اهداف خبری نیست. مادرم اندکی مرا دلداری داد و به من توصیه کرد که تأمل داشته باشم... پس از دستگیری سعادتی و حماد شیبانی، شهر مهران را پر از اعلامیه و اطلاعیه علیه این دستگیری‌ها کردم.(ص26)
 برای من بسیار سخت بود با افرادی که سال‌ها الگوی درستی و پاک‌دامنی و انقلابی‌گری برایم بودند قطع رابطه کنم و آنها را لیبرال خطاب نمایم. یکی از این افراد آقای قاسمی نجف‌آبادی بود. در گذشته، من هر هفته حتماً یک بار به خانه او می‌رفتم و یا او به خانه ما می‌آمد. حالا، به خاطر اینکه به خط جنبش مسلمانان مبارز تمایل داشت رابطه‌ام را با او قطع کرده بودم.(ص26)
 سازمان به من گفته بود اگر یک سال مردود شوم اشکالی ندارد. ولی در اوایل اردیبهشت سال 59، مسئول تشکیلاتی‌ام به من گفت باید در امتحانات سال چهارم تجربی خرداد قبول شوی. من بسیار عصبانی شدم و گفتم تا موعد امتحان فقط یک ماه وقت دارم. گفت چون در مهران شناخته شده هستی، رد شدن تو در امتحانات به ضرر سازمان است.(صص9-28)

شروع جنگ عراق علیه ایران
 ظهر 31 شهریور 59 پس از مطلع شدن از خبر حمله هوایی عراق به فرودگاه مهرآباد، خود را به جلو دانشگاه رساندم، مردم فکر می‌کردند کودتایی صورت گرفته است. تا اینکه پس از وقفه کوتاهی رادیو تهران اعلام کرد که عراق حملات هوائیش را علیه ایران شروع کرده است. در ضمن رادیو اعلام کرد چند شهر مرزی نیز مورد تجاوز قرار گرفته و به اشغال رژیم عراق درآمده‌اند. مهران زادگاه من از جمله شهرهائی بود که مورد حمله و اشغال عراق قرار گرفته بود... با شروع جنگ عراق و ایران داستان پناهندگی و غربت خیلی‌ها شروع شد. آوارگان بخت برگشته، مورد تحقیر و بدرفتاری مردم استان ایلام و حتی مسئولان امور واقع می‌شدند.(ص31)

مواضع سازمان مجاهدین در رابطه با جنگ عراق علیه ایران
 پس از شروع جنگ عراق و ایران، من نیز به دستور سازمان مجاهدین راهی جبهه‌های جنگ شدم... مردم مهران توسط فرمانداری مهران، مسلح و در گروه‌های مختلف راهی مناطق مرزی می‌شدند. من و تعدادی از هواداران سازمان در یک گروه، همراه با تعدادی از مردم مهران راهی جبهه جنگ شدیم.(ص32)
 سازمان گروه کوچکی از هواداران در ایلام را در یک تیم نظامی سازماندهی کرده بود که مسئول آن محمود از بچه‌های ملایر و دانشجوی رشته اقتصاد بود. سازمان از این تیم به عنوان تیم نظامی نام می‌برد. در نشست‌های تشکیلاتی، محمود ما را اینگونه توجیه می‌کرد که در جنگ نباید کشته شویم. وی گفت هدف از رفتن به جبهه این است که در بین مردم بگوئیم که ما نیز در جنگ شرکت فعال داریم. علاوه بر این شما باید سلاح و مهمات از جبهه به پشت جبهه انتقال و تحویل سازمان بدهید.(ص33)
 در سال، 1360 من با کمک سازمان در یکی از ادارات وابسته به شهرداری مشغول به کار شدم. یکی از هواداران سازمان بنام هدایت کریم‌بگی که روحیه نظامی‌گری داشت نیز در آنجا کار می‌کرد. او تحت مسئولیت جلال کیائی بود. اردیبهشت سال 60 مسئول بالای ما که جلال کیائی نام داشت به ما ابلاغ کرد که طرح تروری را برنامه‌ریزی نماییم. طرح ترور این بود که ما باید به اداره ارشاد اسلامی ایلام مسلحانه حمله می‌کردیم. پس از اعدام پاسداران نگهبان اداره، دستگاه‌های کپی رنگی را نیز مصادره می‌کردیم... حدود 15 نفر بودند. در صورت عملی کردن این طرح می‌بایستی همه پاسداران و نگهبانان این اداره کشته می‌شدند. بعد از بررسی شرایط، ما طی گزارشی به سازمان ابلاغ کردیم که کشته شدن این تعداد پاسدار محلی در ایلام صد درصد به ضرر سازمان تمام خواهد شد.(ص34)

30 خرداد سال 1360 و زندان‌های جمهوری اسلامی
 اوایل سال 60 آقای ابوالحسن بنی‌صدر می‌خواست از منطقه عملیاتی استان ایلام بازدید نماید. در همین زمان استاندار ایلام «ترکان» همراه با اداره ارشاد اسلامی، بنیاد شهید و عده‌ای از عشایر که در سازمان‌های سرکوب رژیم فعال بودند، طی نشستی در استانداری ایلام طرح ترور بنی‌صدر را در قبرستان امام‌زاده علی صالح طراحی نموده بودند... با کشف طرح ترور و آمدن آقای بنی‌صدر با حفاظت از پیش تعیین شده، آنها نتوانستند کاری از پیش ببرند. ولی تعدادی از آنان خاک به سمت بنی‌صدر پرتاب کردند. این عمل باعث شد که مردم ایلام یک حرکت گسترده و خودجوش را در روز 25 خرداد راه‌اندازی کنند. پس از شکل‌گیری این تظاهرات سازمان سعی کرد سازماندهی آن را در دست بگیرد و به آن جهت بدهد.(صص5-34)
 حرکت اولیه رژیم این بود که افراد شناخته شده و با تجربه سازمان را دستگیر نماید. اگرچه افراد تشکیلاتی سازمان در ایلام شناخته شده بودند ولی سازمان بدون اینکه توجهی به دستگیری آنان بنماید، برای روز 30 خرداد بسیج عمومی داده بود. هوادارانی که چندین شب در خانه‌های اقوام خود بصورت مخفی زندگی کرده بودند، می‌بایست روز 30 خرداد در ساعت مقرر، که حدود یک بعدازظهر بود در میدان سعدی شهر ایلام جمع می‌شدند. رأس ساعت مقرر در میدان سعدی شهر ایلام شروع به شعار دادن نمودیم. هیچ کس به ما نپیوست... تعداد کل جمعیت حاضر در میدان کمتر از 50 نفر بود. پس از مقاومتی کوتاه و آمدن ماشین‌های سپاه و سایر نیروهای سرکوبگر رژیم ما پا به فرار گذاشتیم... پس از اعلام جنگ مسلحانه، بیش از هشتاد درصد از هواداران سازمان در ایلام از جمله بخش کارمندی از سازمان اعلام جدائی نمودند و در حرکت‌های بعدی پس از 30 خرداد شرکت نکردند.(صص6-35)

بند انقلاب و بند محکومین دیزل‌آباد
 اولین تحلیل سازمان که توسط تشکیلات در زندان به ما ابلاغ گردید، این بود که افراد تشکیلاتی باید در مقابل بازجوها و دادستانی رژیم، موضع تهاجمی بگیرند و از مواضع سازمان و فاز نظامی دفاع کنند. دفتر سیاسی سازمان اعلام کرده بود که عمر رژیم فقط شش ماه طول خواهد کشید. تمامی زندانیان نیز فکر می‌کردند در آینده‌ای نه چندان دور، توسط خلق قهرمان ایران از بند رها می‌شوند. در همین راستا هم به چپ‌روی‌های غیر اصولی در شرایط خفقان و تماماً پلیسی زندان مبادرت می‌ورزیدند... پس از انفجار مقر حزب جمهوری اسلامی، سازمان چندین عملیات در تیرماه 60، در کرمانشاه و ایلام انجام داد.(ص39)
 در شرایطی که ده‌ها نفر به خاطر دفاع از مواضع سازمان به جوخه‌های اعدام سپرده می‌شدند، تحلیل جدید سازمان به ما منتقل شد. تحلیل جدید سازمان صددرصد مغایر با تحلیل اولیه سازمان بود. تحلیل جدید این بود که ما وارد یک اقیانوس شده‌ایم. اگر بدون در نظر گرفتن شرایط به جلو برویم. غرق خواهیم شد و اثری از ما باقی نخواهد ماند. ما باید دو قدم به جلو و یک قدم به عقب برداریم. از همه بچه‌ها خواسته شد که اعلام نمایند که فقط نشریه‌خوان ساده بوده‌اند.(ص40)
 شهریور ماه 1360 برای محاکمه به ایلام انتقال داده شدیم... وقتی من وارد زندان ایلام شدم، یکی از بچه‌ها سریعاً به من گفت در رابطه با تو اطلاعاتی داده‌ام، ولی از کار خودم پشیمانم... آخوند قدمی شبی بعد از یک محاکمه چند دقیقه‌ای حکم اعدام من و 2 نفر دیگر از هم سلولی‌هایم را نیز صادر نمود.(ص41)
 سکوت عجیبی سراسر زندان را فرا گرفت و همه نگاه‌ها متوجه تلویزیون شد و مخبر تلویزیون اطلاعیه جدید دادستانی کل کشور را قرائت نمود. طبق این ابلاغیه جدید دادستانی دیگر هیچ حاکم شرعی حق دادن حکم اعدام زندانی را بدون فرستادن حکم اعدام به شورای عالی قضایی قم نداشت. بهمین خاطر ما نیز در آن شب اعدام نشدیم و حکم اعدام ما به قم ارسال گردید. پس از 2 هفته برای دو نفر ما حکم ده سال زندان و برای دیگری حکم ابد صادر شد.(ص42)
 در نتیجه شکنجه‌ها و جو رعب و وحشتی که رژیم در زندان‌ها حاکم کرده بود، بعضی از مسئولین تشکیلات استان ایلام و کرمانشاه مجبور به تسلیم در مقابل رژیم شدند. از افراد شورای «یک» ایلام و کرمانشاه چند نفر ضمن همکاری با رژیم و دادن اطلاعات تشکیلاتی، به تعقیب و شکار نیروهای سیاسی دیگر نیز پرداختند.(ص43)
 در این بحبوحه فرمان هشت ماده‌ای خمینی مبنی بر تجدید نظر در احکام داده شده و در صورت نیاز، عفو زندانیان صادر شد. لواسانی حاکم شرع سابق دادگاه‌های استان‌های غرب کشور مسئول بررسی پرونده‌های سیاسی غرب کشور شد. فرمان هشت ماده‌ای باعث گردید که بچه‌های داخل زندان اعدام نشوند. اکثر قریب به اتفاق زندانیان مشمول عفو قرار گرفتند. لواسانی حکم آزادی اکثریت را صادر نمود. ولی دادستان انقلاب ایلام آخوند ذاکری که قبلاً دادستان یکی از شهرهای شمال کشور بود موافقت نکرد و به جای حکم آزادی، که لواسانی صادر کرده بود به هر کدام از ما 5 سال حکم زندان داد. در زندان ایلام هر کسی کوچکترین کاری در زندان انجام می‌داد، به عنوان بریده از او نام برده می‌شد. یکی از بچه‌های توده‌ای که دکتر دندانپزشک بود در داخل زندان برای زندانیان کار می‌کرد. بچه‌های تشکیلات سازمان مجاهدین او را بریده و خائن می‌نامیدند. دلیل آنها این بود که وی برای رژیم کار می‌کند.(صص5-44)

آزادی از زندان
 پس از 5 سال و چندین ماه اسارت در زندان‌های مختلف با وثیقه‌ای که پدرم برایم گذاشت در خرداد ماه سال 65 آزاد شدم. پس از آزادی از زندان دیزل‌آباد کرمانشاه، می‌بایست جهت معرفی به اداره اطلاعات کرمانشاه مراجعه می‌کردم... در ادامه موفق شدیم که یک هسته انتقال نیرو به عراق سازماندهی نمائیم. ارتباط ما با سازمان برقرار گردید. این هسته حدود یک سال فعال بود. در نهایت به فرمان سازمان، سایر اعضاء هسته ایران را ترک و به عراق عزیمت کردند.(صص8-47)

خروج از ایران و پیوستن به ارتش رجوی در عراق
 اگر سازمان مجاهدین در پیام‌های خود مراحل وصل نیرو، بخصوص گرفتار شدن افراد در ابتدای ورود به عراق در چنگال سازمان امنیت آن کشور را بازگو می‌کرد، هیچ دیوانه‌ای حتی ایدئولوژیک‌ترین هوادار سازمان مجاهدین هم حاضر به پذیرش این ریسک خطرناک نمی‌شد... هر نیرویی پس از گذراندن این مراحل ذلت‌بار و دردآور، آمادگی بیشتری برای پذیرش روابط نابرابر و خفت‌آور سازمان مجاهدین می‌داشت. به عبارت دیگر، سازمان مجاهدین قبل از اینکه نیروئی به آنها وصل شود مرگ را به او نشان می‌دادند تا به تب راضی شود.(صص50-49)
 در همین هنگام پیامی از طرف رجوی خطاب به تمامی هواداران و نیروهای سازمان مجاهدین در داخل کشور صادر شد. مضمون پیام رجوی این بود که دیگر ماندن در ایران خیانت محسوب می‌شود و تمامی نیروها به هر طریقی که شده بایستی از ایران خارج و به سازمان مجاهدین بپیوندند. پس از شنیدن این پیام ما نیز تصمیم به خروج از ایران را گرفتیم و در فروردین 1366 از کشور خارج شدیم. همسر و دخترم از مرز بازرگان با پاسپورت خارج شدند.(ص50)
 به نزدیک صف مقدم نیروهای عراقی رسیدیم. با صدای بلند و با بلند کردن زیر پوش سفید خود علامت دادیم که ما از نیروهای سازمان مجاهدین می‌باشیم... بالاخره با هدایت مستقیم یکی از عراقی‌ها به مقر آنان رفتیم. سپس ما را به سنگر فرماندهی انتقال دادند. در آنجا ساعت‌ها مورد بازجویی‌ قرار گرفتیم. آنان سعی می‌کردند در رابطه با کارخانجات مواد غذایی، نظامی و مقرهای نظامی اطلاعات کسب کنند. ما در آن شرایط فکر می‌کردیم که این عمل جاسوسی است. به همین خاطر اظهار بی‌اطلاعی می‌کردیم. البته افسر ارتش همراه ما طرح عملیاتی را که ارتش در منطقه میمک در دست اجرا داشت لو داد و رادیو فارسی عراق هم این طرح عملیاتی را افشا نمود.(ص52)

اسارت و شکنجه در زندان‌های عراق
 روز بعد ما را دستبند زدند و چشمانمان را هم با چشم‌بند بستند و با یک کامیون ارتشی ما را به محلی دیگر انتقال داده و در یک خانه امنیتی جا دادند... ما بمدت چندین هفته در آنجا زندانی بودیم. افراد استخبارات (سازمان امنیت عراق) از زندانی‌ها بیگاری می‌کشیدند. یک روز یک افسر عراقی پیش من آمد و گفت برو بیرون و ماشین مرا بشوی... دو نفر از ما بیش از 5 سال از عمر خود را در زندان‌های رژیم سپری کرده بودیم. وقتی این زندان را با زندان‌های جمهوری اسلامی مقایسه می‌کردیم، می‌دیدیم که علاوه بر شکنجه‌های وحشتناک عراقی‌ها، محیط و ساختمان زندان‌های ایران مناسبتر از این زندان‌ها و غذای زندان‌های ایران بهتر از آن چیزی بود که عراقی‌ها به عنوان غذا به ما می‌دادند.(ص53)
 در رمادیه ما را تحویل زندان دادند... اتاق آنقدر کوچک بود که باید بطور شیفتی می‌خوابیدیم. عده‌ای از زندانیان که وضع بهتری داشتند زندانیان بی‌بضاعت را به نوکری خود استخدام کرده بودند. در این زندان افراد کم سن و سال مورد تجاوز زندانیان عراقی قرار می‌گرفتند. هیچ شرم و حیا و ملاحظات عرفی و اجتماعی در زندان وجود نداشت. بعضی‌ها جلو چشم بقیه مورد تجاوز قرار می‌گرفتند.(ص55)

انتقال تمام نیروها از پایگاه‌های مرزی و به قرارگاه اشرف
 هر روز رابطه سازمان مجاهدین با دولت عراق به هم نزدیکتر می‌شد و این خود باعث می‌گردید که نیروهای کرد عراقی که با رژیم صدام حسین در حال مبارزه بودند از سازمان مجاهدین دل خوشی نداشته باشند... در نهایت درگیر شدن این نیروها با سازمان مجاهدین در مناطق تحت کنترل آنان شده بود. در ادامه این درگیری‌ها سازمان مجاهدین مجبور به تخلیه تمام پایگاه‌های مرزی و استقرار در قرارگاه اشرف در نزدیک بغداد شد. البته این جابجایی نیرو فقط شامل مناطق کردنشین نبود. بلکه پایگاه‌های سازمان مجاهدین در مناطق شیعه‌نشین در جنوب نیز به قرارگاه اشرف انتقال پیدا کردند.(صص6-55)
 عاصفه را وقتی 4 ماه داشت همراه با مادرش از مرز بازرگان به ترکیه فرستاده بودم و خودم از طریق مرز عراق همانطور که در بخش‌های قبلی توضیح دادم وارد عراق شده بودم... پس از یک ساعت که با هم بودیم او از مشکلاتی که در ترکیه سازمان مجاهدین برایش به وجود آورده بودند صحبت نمود. گفت یک ماه تمام در خانه‌هایی زندگی کرده که هیچ گونه امکاناتی نداشته است. سازمان مجاهدین در ترکیه آنچنان با آن‌ها رفتار کرده بود که انگار به درد مبارزه نمی‌خورند. این حرکت سازمان مجاهدین به خاطر این بود که فرد را خورد نمایند. زیرا سازمان مجاهدین خوب می‌دانست که افراد مقاوم هیچوقت سر تعظیم فرود نمی‌آورند... اگرچه من خودم به فرمانده دسته اعلام نموده بودم که همسر و فرزندم وارد قرارگاه شده‌اند ولی پس از 3 هفته توانستم یک ملاقات یک ساعته آن هم در بنگال مهناز در گردان آذر با آنها داشته باشم.(صص8-57)

واحدهای مسکونی برای افراد متاهل و مادران
 سازمان مجاهدین برای استراحت پایان هفته‌ی نیروهایش اقدام به ساخت مجموعه‌های مسکونی در درون قرارگاه نمود... این مجموعه‌های مسکونی مختص به نفرات متاهل قرارگاه بود. نفرات متأهل به دو دسته تقسیم می‌شدند. نفراتی که فرزندانشان دارای سنین بالاتر از 10 سال بودند فقط هفته‌ای یک بار آنهم روزهای پنج‌شنبه و جمعه بعد از تحویل گرفتن فرزندانشان از پانسیون به اسکان می‌آمدند. مادران کودکان کم سن، هر شب حدود ساعت هفت، فرزندانشان را از اتوبوس‌های کودکستان که کودکان را به اسکان برمی‌گرداند تحویل می‌گرفتند و مجدداً صبح روز بعد ساعت هشت صبح به اتوبوس کودکستان تحویل می‌دادند... در هر اتاق این مجموعه‌های مسکونی دو مادر با فرزندانشان زندگی می‌کردند. بعضاً در یک واحد مسکونی 8 مادر با 10 الی 15 کودک زندگی می‌کردند.(ص59)
 هر فرمانده همراه همسرش یک واحد مسکونی در اختیار داشت. هر فرمانده علاوه بر یک واحد 4 اتاقه تمام امکانات از بهترین عطر و اودکلن گرفته تا بهترین وسایل برقی در اختیار داشت. این فرماندهان فقط در هفته یک بار به این واحدهای مسکونی می‌آمدند. تمام طول هفته این واحدهای مسکونی خالی بودند. نظافت و تمام کارهای این واحدها توسط نفرات دیگری انجام می‌گرفت. قبل از اینکه فرمانده وارد واحد مسکونی شود یخچال او پر از مواد خوراکی و غذائی می‌شد.(صص60-59)
 وضعیت ما که متأهل بودیم کمی بهتر از مجردین بود زیرا دست کم ما هر هفته‌ روزهای جمعه به بغداد می‌رفتیم که در آنجا با همسران‌مان ملاقات کنیم. البته سازمان مجاهدین پس از مدتی با درست کردن واحدهای مسکونی در قرارگاه ما را از این هم محروم کرد. تمام مدت بایستی در یک چهار دیواری بسته زندگی می‌کردیم.(ص61)
 رجوی برای عملیات چلچراغ تمام نیروهای خود را بسیج نموده بود. یک روز قبل از عملیات تمام نیروهای خود را در شهر زورباطیه مستقر کرده بود. تمام افرادی که در این زمان در قرارگاه بودند همه افراد تشکیلاتی سازمان بودند که از زندان آزاد شده بودند و یا از انجمن‌های دانشجویی خارج از کشور آمده بودند.(ص62)
 وی گفت نیروهای دیده بانی و اطلاعات سازمان مجاهدین در یک همکاری نزدیک با نیروهای عراقی تمام منطقه مهران را زیر کنترل خود گرفته بودند، در صورتی که یک ارتشی رژیم، خود را تسلیم نیروهای عراقی می‌کرد و یا به اسارت گرفته می‌شد، سازمان مجاهدین و نیروهای عراقی این فرد را تخلیه اطلاعاتی می‌کردند... در عملیات مهران برای اولین بار سازمان مجاهدین از دولت عراق ده‌ها نفربر MTLB و BMP1 تحویل گرفته بود.(ص63)
 دو نفر از هوادارانی که کشته شده بودند در داخل کانال بودند. برای همه ما سخت بود که از روی جسد آنها رد شویم. فرمانده ما دستور داد که حفظ جان شما حکم می‌کند از روی جسد همرزمانتان رد شوید. هنگامی که از روی این جسدها رد شدم احساس کردم که نفرات درون این کانال هنوز زنده هستند و در حالت اغماء بسر می‌برند. ساعت هشت صبح، تمام منطقه‌ عملیاتی به تصرف نیروهای سازمان مجاهدین درآمد. هواپیماهای عراقی همچنان از ما حفاظت هوائی می‌کردند. در بدو ورود به مهران، متوجه شدیم که اکثر نیروهای رژیم بر اثر آتش توپخانه عراق کشته شده بودند.(ص64)
 عملیات مهران که محصول همکاری ارتش عراق و سازمان مجاهدین بود، باعث شد که دولت عراق امکانات بیشتری در اختیار رجوی و فرقه‌اش قرار دهد. پس از انجام عملیات مهران دولت عراق وسایل زرهی خود را به قرارگاه سرازیر نمود. افسران عالی رتبه عراق وارد قرارگاه شدند تا به ما آموزش نظامی بدهند.(ص65)

عملیات فروغ جاویدان
 سازمان مجاهدین پذیرش صلح از طرف رژیم جمهوری اسلامی را به مثابه طناب دار رژیم تحلیل کرده بود. سازمان مجاهدین در تئوری‌های خویش مصرانه خواهان پایان جنگ بود و معتقد بود که مرگ رژیم با پذیرش صلح حتمی خواهد بود. ما که همیشه و در همه حال دم از صلح می‌زدیم و خواهان پایان جنگ بودیم... مانند یک شطرنج باز مات شدن خود را به چشم دیدیم. به جای اینکه به شادی بنشینیم، عزا گرفته بودیم. در این نقطه بود که فهمیدیم تحلیل‌های رجوی چقدر غیرواقعی و ذهنی است... رجوی از زمان شنیدن خبر آتش‌بس تا زمان ابلاغ عملیات سرنگونی سه بار با صدام ملاقات کرد. در آخرین ملاقات به صدام قول داده بود اگر یک هفته به او مهلت بدهد، سازمان مجاهدین می‌تواند با بسیج همه نیروهای خود رژیم را سرنگون کند. بخاطر اصرار و سماجت بیش از حد رجوی، بالاخره صدام قبول کرده بود تا رجوی آخرین شانس خود را برای رسیدن به قدرت آزمایش نماید.(ص66)
 دولت عراق به تمام کنسولگری‌هایش در خارج کشور دستور داده بود به نیروهای سازمان مجاهدین که خواستار آمدن به عراق می‌باشند سریعاً ویزا بدهد. رجوی در طول چند شبانه روز با دست زدن به تبلیغات وسیع در خارج از کشور برای ارتش خود نیروی یک بار مصرف وارد عراق نمود... این مصیبت‌زدگان خوش باور نمی‌دانستند تا چند روز دیگر جانشان را در بیابانهای گرم غرب کشور از دست خواهند داد، آنها ابتدایی‌ترین فنون نظامی در رابطه با اسلحه یعنی گیر و رفع گیر را هم نیاموختند. از تانک خودم بگویم. من راننده تانکی بودم که خلاصی فرمان خیلی زیادی داشت. اگر پا را از روی پدال گاز برمی‌داشتی تانک خاموش می‌شد.(ص68)
 نیروهای عراقی چند روز قبل تا نزدیک کل‌داود و پاتاق، پیشروی کرده بودند. وقتی که نیروهای سازمان مجاهدین و تیپ منصور می‌خواستند از پاتاق و کل‌داود عبور نماید نیروهای رژیم مقاومت می‌کردند. ارتش عراق با استفاده از نیروی توپخانه و هلیکوپترها و هواپیماهای نظامی پاتاق را مورد حمله قرار داد. عصر روز دوشنبه که نیروهای رژیم عقب‌نشینی کردند و ما در جاده اصلی به سمت کرند حرکت کردیم...(ص69)
 در چندین مرحله افراد تیپ جلودار با مانع برخورد کرده بودند. ولی توانسته بودند راحت به سمت کرمانشاه حرکت کنند. روز سه‌شنبه چهارم مرداد تمام نیروهای ارتش سازمان مجاهدین در گردنه حسن‌آباد متوقف شدند و من نیز جزو یکی از همین گردان‌ها بودم که در گردنه موضع گرفته بودیم... آرایش نظامی سازمان مجاهدین از حداقل‌های تجربه کودکانی که با یکدیگر هفت‌تیر بازی می‌کنند کمتر و ابتدایی‌تر بود... این ندانم‌کاری‌ها و بی‌اطلاعی‌ها در صورتی است که مأمورین نظامی عراق مرتب برای سازمان مجاهدین کلاس‌های نظامی می‌گذاشتند. اما معلوم نبود چرا از فنون نظامی در این عملیات که به قول رجوی دار و ندار خود را در آن قرار داده بود استفاده نشد؟(صص70-69)
 در آن هنگام که نفرات تیپ ما در دام نیروهای رژیم افتاده بودند. محسن اسکندری (ذبیح) با کلاشینکف شلیک می‌کرد و به دیگر افراد دستور عقب‌نشینی می‌داد. ذبیح در همان جا کشته شد. او معاون تیپ بود... بعضی از افراد قدیمی سازمان از جمله رحیم حاج‌سیدجوادی نیز جزو این مجروحین بود... به علت ازدحام جمعیت در زیر پل مجدداً عده بیشتری از بچه‌ها بر اثر ترکش خمپاره زخمی شدند.(ص72)
 بعد از یک هفته، تمام نیروهایی که از جنگ، جان سالم بدر برده بودند به محل‌های خود برگشتند. با بازگشت تمام افراد، ما متوجه عمق فاجعه و تلفات حاصل از جنگ شدیم. از 110 نفر افراد تیپی که محمد معصومی (مسلم) فرماندهی آن را برعهده داشت، تنها 29 نفر زنده برگشتند. بعد از برگشت به قرارگاه، به علت تلفات بالای نیروها، علاوه بر تیپ ما، تیپ رحیم و چند تیپ دیگر در جا منحل اعلام شدند. افراد باقی مانده در سایر تیپ‌های دیگر ادغام گردیدند.(ص74)
 رجوی شب قبل از عملیات اظهار داشت که ارتش عراق تا تهران نیروهای مجاهدین را پشتیبانی هوایی خواهند کرد. اما صدام فقط تا کرند نیروهای مجاهدین را پشتیبانی هوایی کرد. همچنین رجوی گفته بود وقتی سازمان مجاهدین وارد ایران شود مردم ایران قیام خواهند کرد و به حمایت از ما برمی‌خیزند. اما هیچ قیامی و استقبالی در کار نبود. نه تنها از استقبال خبری نبود بلکه اهالی شهرهای کرند و اسلام‌آباد با شنیدن خبر حمله سازمان مجاهدین به خارج از شهر و کوه‌های اطراف فرار کرده بودند... از خود می‌پرسم مگر رسیدن به قدرت تا این اندازه مهم بود که رجوی با قربانی کردن بیش از 1500 نفر از بهترین جوانان کشور در فکر تسخیر ایران بود.(ص75)
 سازمان مجاهدین نشست‌های چند روزه بعد از فروغ را «نشست تنگه و توحید» نامید. بنظر رجوی علت شکست سازمان مجاهدین در این عملیات این بود که افراد همگی پشت تنگه‌های فردی خویش گیر کرده بودند و اینک می‌بایست از تنگه‌های فردی و علایق فردی خویش می‌گذشتند. برای شرکت در عملیات بعدی باید آماده شوند و اخلاص خویش را نسبت به رجوی نشان دهند.(ص76)

پشتیبانی و لجستیک عملیات فروغ جاویدان
 در عملیات تصرف مهران وقتی سازمان مجاهدین به خط مرزی نزدیک شد، ارتش صدام بزرگترین آتش تهیه را برای سازمان مجاهدین فراهم نمود. در واقع بدون آتش تهیه ارتش عراق سازمان مجاهدین نمی‌توانست یک قدم هم پیشروی کند چه رسد به فتح تهران. در عملیات فروغ تا زمانی که سازمان مجاهدین از پشتیبانی زمینی و هوایی عراق برخوردار بود توانست به پیشروی به سمت تهران ادامه بدهد. اما وقتیکه سازمان مجاهدین در تنگه چهار زبر مورد محاصره شدید رژیم جمهوری اسلامی قرار گرفت، دیگر کسی به کمک نشتافت. فرماندهان رجوی که در صحنه بودند مرتباً تقاضای آتش پشتیبانی هوائی می‌کردند... صحنه جنگ آنقدر بی‌حساب و کتاب بود که نیروهای هوائی عراق بجای بمباران کردن چهار زبر عوضی بمبها را بر سر هواداران سازمان مجاهدین فرو ریختند. پس از این اقدام اشتباهی توسط نیروی هوائی عراق، دیگر خبری از پشتیبانی هوائی آنها نشد.(ص79)

اسیران جنگی عملیات فروغ جاویدان
 رجوی هیچ‌گونه سیستمی هم برای نگهداری و یا انتقال اسراء به مکان دیگر و یا پشت جبهه نداشت... تا زمانی که رجوی و سازمان مجاهدین فکر می‌کردند پیروز می‌شوند اسراء را آزاد می‌کردند. ولی بمحض اینکه طعم تلخ شکست را به کام خود چشیدند. دیگر به هیچ کس رحم نکردند. حتی افرادی که خود را تسلیم می‌کردند، در جا به رگبار بسته می‌شدند. تعدد زیادی از اسیران در پادگان الله‌اکبر اسلام‌آباد اعدام شدند.(ص80)

برگشت به عراق بعد از شکست عملیات فروغ جاویدان
 مسعود رجوی برای جمع و جور کردن سازمان و جلوگیری از فروپاشی، نشست جمع‌بندی فروغ را برگزار نمود. رجوی نشست را با نام تمام کشته‌شدگان آغاز نمود و ادعا کرد که سازمان مجاهدین در این جنگ پیروز شده است. همچنین اظهار داشت که عامل اصلی نرسیدن به تهران و غصب حکومت کسانی هستند که زنده به قرارگاه برگشته‌اند... مهدی ابریشمچی برای مردان در تیپ محمود قائم شهر نشست گذاشته بود و برای زنان، طاهره (ثریا شهری) این مسئولیت را به عهده داشت. هدف راضی کردن افراد به ازدواج بود. رجوی رهبر خاص‌الخاص سازمان مجاهدین فتوا صادر نموده بود و تمام مریدان او آن فتوا را باید اجرا می‌کردند. این فتوای ازدواج زمانی صادر شده بود که در تمام پایگاه‌های سازمان مجاهدین در سراسر عراق و خارج کشور جو عزا حاکم بود.(ص84)
 خانه‌های زیادی در اسکان قرارگاه هم خالی شده بودند، زیرا تعداد مردان و زنان متأهلی که در عملیات فروغ کشته شده بودند زیاد بود. به همین خاطر نفرات پایگاه‌های دیگر را به اسکان انتقال دادند. تعداد زیادی از کودکان پدر و مادرشان را از دست داده بودند. حتی خیلی‌ها هر دو را از دست داده بودند. سازمان مجاهدین برای حل مسئله بی‌پدر و مادری این کودکان آنها را به خانواده‌هائی که خود دارای فرزند نبودند و یا افرادی سپرد که هیچگونه تجربه‌ای در رابطه با بچه‌داری نداشتند. به همین علت خیلی از کودکان به بیماری‌های روانی دچار شدند.(ص85)

پیوستن اسرای ایرانی به سازمان مجاهدین و عواقب آن
 بخش تبلیغات سازمان فیلم‌هایی از آشپزخانه‌های ارتش رجوی درست کرد. مهدی ابریشمچی مسئول جذب نیرو در اردوگاه‌های اسیران ایرانی شد. وی با نمایش انواع مواد خوراکی و اجرای سخنرانی آنها را آماده کرد که به سازمان مجاهدین بپیوندند. اسیران وقتی دیدند با این شیوه می‌توانند از چنگال صدام فرار نمایند، دسته دسته به سازمان مجاهدین پیوستند. هزاران نفر از آنها با پر کردن فرم به قرارگاه‌های سازمان مجاهدین انتقال پیدا کردند. آنها از بدبختی و شکنجه و تجاوز عراقی‌ها و حتی هم‌بندی‌هایشان داستان‌های دردآوری را نقل می‌کردند.(ص86)
 یک شب هنگام نگهبانی در اطراف مقر یکی از لشکرها، چندین نفر در حال عمل لواط دستگیر و تحویل مسئولین داده شدند. خیلی از آنان بر اثر تجاوزهای مکرر دچار بیماری شده بودند. سازمان سعی می‌کرد از پخش این اخبار جلوگیری نماید. ولی انتقال این افراد به اردوگاههای سازمان مجاهدین و افشای آن توسط اسرای دیگر باعث شد که نیروهای قدیمی سازمان مسئله‌دار شوند و از مسئولین سؤال کنند چرا سازمان کمیت را فدای کیفیت نموده است. پس از مدتی این افراد، مانند افرادی که در شهرستان‌ها در سر کوچه و خیابان جلو دختران را می‌گرفتند و ایجاد مزاحمت می‌کردند، در قرارگاه اشرف شروع به این کار نمودند. این مسئله باعث شد که خیلی از خانواده‌های مستقر در قرارگاه دچار مشکل با سازمان شوند... با نوشتن نامه‌های زیاد از طرف خانم‌ها و نیروهای قدیمی، رجوی در یک نشست جمعی اعلام کرد هرکس خواهران را اذیت و یا به آنها تجاوز کند طبق اصول اسلامی ما او را اعدام می‌کنیم.(ص87)

آموزشهای نظامی بعد از فروغ جاویدان
 رجوی برای اینکه وقت افراد را پر کند دستور شروع مجدد آموزش‌ها را داد. زیرا وقتی نیروها بیکار بودند با هم به صحبت می‌نشستند و به تحلیل و بررسی مسائل روز می‌پرداختند. به قول رجوی خوره تشکیلات هم همین بود که افراد بفهمند چه می‌گذرد. افراد نمی‌بایست فرصت فکر کردن داشته باشند. آگاه شدن نیروها عاملی بود که رجوی از آن هراس داشت و جداً از آن جلوگیری می‌کرد. من مسئول کتابخانه لشکر 93 بودم. هر هفته باید گزارش می‌دادم که چه کسی کتاب می‌خواند و چه کتاب‌هایی را مورد مطالعه قرار می‌دهد. مسئولین می‌گفتند ما فرد کتاب‌خوان و روشنفکر نمی‌خواهیم. مسعود برای ما بس است. او خودش تحلیلگر قهاری است و دیگر نیازی به تحلیلگر نداریم. کتابخانه‌ای که در لشکر 93 بود فقط از لحاظ شکل کتابخانه بود، زیرا غیر از کتاب‌ها و نشریه‌های خود سازمان هیچ کتاب دیگری در آن پیدا نمی‌شد.(ص89)

میدانهای مانور
 برای انجام وظایف سازمانی موظف به شناسائی تمام مناطق نوژول بودم. من نیز به این مناطق آشنائی مکفی پیدا کرده بودم. در این منطقه وسیع، سرسبز و زیبا هیچ کس زندگی نمی‌کرد. هرکسی که از دور به منطقه نگاه می‌کرد فکر می‌کرد این منطقه همیشه خالی از سکنه بوده است. در واقع چنین نبود. صدها روستا در این منطقه توسط دولت عراق با خاک یکسان شده بودند... در بعضی جاها از مواد منفجره برای خراب کردن خانه‌ها استفاده شده بود. در زیر آوار خانه‌های روستائیان تمام وسایل آنان مشاهده می‌شد. این خود نشان می‌داد که ارتش عراق به ساکنان این خانه‌ها حتی اجازه نداده است وسایل خود را با خود ببرند.(صص2-91)

انقلاب ایدئولوژی و طلاق‌های اجباری
 پس از انتخاب مریم عضدانلو به عنوان مسئول اول سازمان جو لشکرها عوض شد و روابط تشکیلاتی دست‌خوش تغییراتی شد... فرهاد الفت فرمانده لشکر، از ساعت 9 شب تا ساعت 12 شب تمام افراد تشکیلاتی از فرمانده گروه به بالا را به نشست دعوت می‌کرد. طی این نشست سعی او بر این بود که مسئله طلاق را امری منطقی و ضروری برای مبارزه جلوه بدهد. پس از چند جلسه شرکت در این جلسات من نیز به نزد سهیلا شعبانی فرمانده لشکرمان رفتم و حلقه ازدواجم را تحویل او دادم. در آن شرایط فکر می‌کردم رجوی درست می‌گوید و این هم ضرورت مبارزه است.(ص93)
 پس از تماس با همسرم و موافقت او دوباره به خانه رفتم. بعد از بازگشت مجدد من به نزد همسر و فرزندم، بخاطر رد عملی نظریه طلاق و جدائی، اسمم از اسامی انقلاب‌کرده‌ها حذف و چند روز بعد هم رده تشکیلاتی‌ام از من گرفته شد.(ص94)

خریداری خر، کشاورزی و دامداری در عراق
 سازمان برای سرگرم کردن بچه‌ها در نوژول به همه یگان‌های مستقر در کردستان عراق (نوژول) دستور داد که هر یگان نفراتی را برای خرید خر به روستاها بفرستند و به بچه‌ها وانمود کند که شرایط جنگی است. در یگان ما یک گروه 6 نفره تشکیل داده شد که من نیز جزو آن گروه بودم. ما از ساعت 8 صبح تا ساعت‌های 4 بعد از ظهر در روستاها می‌گشتیم و به خرید خر مشغول بودیم... با این شیوه چندین نفر هر روز سرگرم نگه‌داری از خرها بودند. هر کدام از ما بسته‌های چند هزار دیناری در جیب داشتیم و برای خرید هر خر 10 برابر قیمت آن پرداخت می‌کردیم... سازمان مجاهدین فکر می‌کرد که جنگ بین عراق و کویت دیر زمانی طول خواهد کشید. در همین راستا رجوی دستور داد تمام لشکرهای مجاهدین در زمین‌های نوژول گندم بکارند. در این راستا چند تراکتور برای سازمان مجاهدین کار می‌کرد و ده‌ها نفر مشغول به کار شده بودند. با این اقدام دیگر نیروها تقاضای غذای بیشتری نمی‌توانستند بکنند. زیرا نیروها مقدار ناچیزی نان و مواد غذایی دریافت می‌کردند و می‌بایست به همان مقدار کم‌بسنده می‌کردند. مسئولین به نیروها می‌گفتند اگر کشاورزی خودمان خوب به عمل بیاید، می‌توانیم سال‌ها بدون مشکل، در شرایط جنگی زندگی نمائیم.(صص7-96)

اعزام کودکان به خارج از عراق به بهانه عدم امنیت و جدائی دائم آن‌ها از پدر و مادرهای‌شان
 پرچم‌های سازمان مجاهدین در تمام پایگاه‌های سازمان برافراشته بود. هر ثانیه یک هواپیما از هواپیماهای متحدین بر فراز ما به پرواز در می‌آمد. ولی هیچ‌گاه به سمت نیروهای مجاهدین شلیک نمی‌کردند... رجوی برای به ثمر رساندن مرحله دوم انقلاب ایدئولوژی از همه افراد خواست که با طلاق دادن همسران خود با رهبری یگانه شوند.(ص97)
 رجوی با زمینه‌سازی‌های فراوان ادعا کرد که جان فرزندان‌تان در خطر است و تمام کودکان سریعاً از قرارگاه اشرف به یک منطقه امن منتقل شوند... در شرایطی که کودکان در زیرزمین پایگاه ازهدی در بدترین شرایط روحی و جسمی بسر می‌بردند، رجوی دستور داد تا پدر و مادرها را برای ملاقات فرزندانشان به بغداد بفرستند... هنگامی که والدین فرزندانشان را در آن وضعیت دیده بودند، سازمان مجاهدین و فرماندهان با طرح این سؤال که آیا فرزندی سالم و یا فلج می‌خواهید، راه فرستادن کودکان را به خارج از عراق و جدائی آنان را از والدینشان فراهم کردند. پس از گذشت یک هفته از این نمایش والدین با پیشنهاد سازمان مجاهدین مبنی بر اعزام کودکان به خارج از عراق تا پایان جنگ موافقت کردند.(صص8-97)
 ما نیز همانند سایرین با چشمانی گریان و قلبی دردناک از عاصفه خداحافظی کردیم. از قبل برای او نامه‌هایی نوشتیم و در ساک وسایلش گذاشتیم. در این نامه‌ها برایش نوشته بودیم بخاطر آزادی و رهائی مردم ایران از چنگال استبداد از او دل کنده و تا پایان جنگ سرپرستی‌اش را به سازمان مجاهدین واگذار می‌کنیم. در آن لحظه دردناک، ما نمی‌دانستیم آیا باری دیگر دخترمان را خواهیم دید یا نه... بعدها فهمیدیم که این کودکان سدی در راه رسیدن رجوی به اهدافش بودند. پس چه بهتر که از فرصت طلائی که پیش آمده بود برای حذف این کودکان استفاده و امکان طلاق و جدائی والدینشان را مهیا کند.(ص99)

سرکوب کردهای عراق توسط سازمان مجاهدین خلق
 ظهر گرم و سوزان در قرارگاه اشرف در نزدیکی شهر خالص مشغول راه ‌انداختن سیستم مخابراتی تانک‌های تی 55 بودم. ناگهان یکی از نفرات لشکر 93 به سرعت به محل پارک زرهی آمد و همه افرادی را که مشغول کار بودند فرا خواند و گفت فرمانده لشکر 93 دستور داده که تمام افراد سریعاً به سالن غذاخوری بروند... وی گفت ارتش عراق کویت را تصرف کرده و حال راه برای ما باز شده است... جو لشکر سرشار از خوشحالی بود. از فرمانده تا نیروهای پائین، صدام را ستایش می‌کردند. فرمانده لشکر فرمان فرماندهیِ کل ارتش آزادیبخش، مسعود رجوی را مبنی بر آماده باش صددرصد نیروها قرائت کرد. پس از این تاریخ فرماندهان ارتش مسعود رجوی تا سطح فرمانده دسته تلاش می‌کردند این حرکت صدام را توجیه نمایند و او را فردی ضد امپریالیست و مردمی بنامند.(ص100)
 با شروع حملات هوائی و زمینی متحدین به عراق، سازمان مجاهدین قرارگاه اشرف را ترک کرده و در منطقه کردنشین «نوژول» مستقر گشت. هدف رهبری سازمان مجاهدین در درجه اول سرگرم نگه داشتن نیروها بود... رهبری به همه اینگونه وانمود کرده بود که ما در شرایط جنگی بسر می‌بریم. این در حالی بود که حتی یک بمب نه در قرارگاه اشرف و نه در سایر قرارگاههای سازمان مجاهدین و از جمله پایگاه «نوژول» (حنیف) فرود نیامد.(صص1-100)
 با شروع ریزش نیروها در سازمان به دستور رهبری (مسعود رجوی) نشست‌هائی راه‌اندازی شد که از بخش فرماندهی عذرا علوی طالقانی شروع گردید... وی در رابطه با معترضین به عملکردهای سازمان مجاهدین و جداشدگان صحبت کرد. وی گفت ما در شرایط جنگی بسر می‌بریم. هر کس در شرایط جنگی سلاح خود را زمین بگذارد سزای‌اش مرگ است... نیم ساعت صبر کردم و در نهایت به خود جرأت داده و دستم را بلند کرده و اجازه صحبت خواستم. صحبت‌هایم را با این کلمات شروع کردم که من به خاطر این هوادار سازمان شدم که محمد حنیف‌نژاد گفته بود وارد شدن به سازمان از دهانه تنگ قیف و خارج شدن از دهانه گشاد آن است. اما شما حالا آنرا وارونه کرده‌اید. دوم اینکه در تاریخ، چندین نفر مانند شما گفته‌اند «هر کسی با ما نیست بر ماست» و آنها خمینی و موسیلینی و امثال هیتلرها بوده‌اند. مگر شما ادعا ندارید که پیرو حسین می‌باشید؟ مگر این حسین نبود که در شب عاشورا چراغ‌ها را خاموش کرد و گفت هرکس که می‌خواهد از تاریکی استفاده کرده و قافله را ترک نماید.(صص2-101)
 در پایان صحبت‌هایم عده زیادی از بچه‌ها به مقابله با طرح اعدام جدا شدگان پرداختند. حدود 10 نفر گفتند ما حاضریم نان خود را به آنان بدهیم. ساعت حدود 10 شب بود که مامورین امنیتی لشکر به سنگرها هجوم بردند و تمام بچه‌هایی را که در آن جلسه پس از من حرف زده بودند با خود به سنگر فرماندهی انتقال دادند. پس از ضرب و شتم به آنان گفته بودند... توبه نامه نوشته و برای مسعود رجوی بفرستند. بر اثر فشار و وحشتی که نیروهای چماق بدست فرقه رجوی بوجود آورده بودند، خیلی از آنها به این خواسته تمکین کردند.(ص102)
 ساعت 8 صبح شنبه 18 اسفند 69 در شرایطی که چندین شهر کردنشین سقوط کرده بود. مسعود رجوی اعلام آماده باش داد و دستور داد که ما باید هر چه سریعتر «نوژول» را ترک کنیم. شب هنگام تمام نیروها به ستون به سرعت به سمت قرارگاه اشرف در نزدیکی شهر خالص به راه افتادند. ما صبح زود وارد قرارگاه اشرف شدیم. ساعت 3 بعدازظهر 19 اسفند ماه 69 دستور آمد که ما باید برگردیم و در سلیمان‌بک مستقر شویم... تمام تحرکات کردها را تحت نظر داشتیم. هر نوع ورود و خروج به سمت بغداد را تماماً کنترل می‌کردیم.(ص103)
 چندین روز پس از این واقعه، سعید یزدان‌پناه، عضو رهبری چریک‌های فدایی (پیرو برنامه هویت)، تلاش کرد بین اتحادیه میهنی کردستان عراق و سازمان مجاهدین میانجیگری نماید... مذاکرات با کردها به شکست انجامید. پس از شکست مذاکرات، سعید یزدان‌پناه از تمام نیروهای «هویت» که هوادار مهدی سامع می‌باشند خواست تا مواضع خود را در قبال سرکوب کردها توسط سازمان مجاهدین روشن نمایند.(ص106)
 دوشنبه 27 اسفند69، لشکر سعیده شارخی محور عذرا، علوی طالقانی (سوسن) در عملیات خانقین پس از خروج از منطقه به هر جنبنده‌ای شلیک می‌کند... این یگان سه روز در منطقه ماموریت داشت تا کردها را سرکوب نماید و پس از آن به یک کیلومتری خانقین برگشت و درآنجا مستقر شد.(ص109)
 دستور دولت عراق مبنی بر عقب‌نشینی نیروهای سازمان مجاهدین از مناطق مرزی بین ایران و عراق باعث سرخوردگی نیروهای سازمان مجاهدین که خود را آماده رفتن به ایران کرده بودند شد. همه آنها که برای آزادی ایران به عراق آمده بودند متوجه شدند که چه کلاه گشادی سرشان رفته است و در خدمت چه کسی بوده‌اند. در نتیجه این شرایط که نشان از عدم استقلال سازمان مجاهدین و اطاعت بی‌حد و مرز سازمان مجاهدین از عراقی‌ها بود بسیاری از اعضا دچار شوک روانی شدند.(صص1-110)
 آنچه در این جا نقل شد تنها گوشه کوچکی از وقایعی است که در این روزها اتفاق افتاده است و من شاهد تمامی جنایات سازمان مجاهدین در حق مردم مظلوم کرد نبوده‌ام تا وسعت و ابعاد جنایات سازمان مجاهدین به رهبری مسعود رجوی را در جریان جنگ خلیج برملا کنم. ولی همه خوب می‌دانند که رجوی و سازمان مجاهدین برای رژیم بعث عراق چه خودشیرینی‌ها و خوش‌خدمتی‌ها که انجام ندادند. در حقیقت سازمان مجاهدین با کشتار و قتل‌عام مردم بیگناه کرد سکان متزلزل حکومت عراق را مستحکم و پا برجا نگهداشت... مجاهدین در کتاب «ارتش آزادیبخش ملی ایران» صفحه 234 اعتراف نموده‌اند که محدوده‌ای بطول 150 کیلومتر را برای صدام حسین حفاظت نموده‌اند. البته غیر از مناطق کردنشین، سازمان مجاهدین در شهر کربلا نیز در سرکوب مردم شیعه دست داشته است.(ص112)
 به همین خاطر است که با نشر این وقایع هولناک می‌خواهم حقیقت را در تاریخ مبارزات مردم ایران ثبت کنم و بگویم برای کسب آزادی نیازی به کُردکشی و حمایت از جنایتکاری نظیر صدام حسین نبود.(ص113)

جواب دو دهه خدمت به سازمان مجاهدین
 مثل همیشه، رجوی در این هیاهو به میدان شتافت و اعلام یک نشست عمومی نمود. رجوی توجیه‌گر حرفه‌ای و ماهری بود و خوب می‌دانست که در شرایط بحرانی و وخیم چگونه دوباره بر خر مراد سوار شود. رجوی در این نشست همکاری با صدام، کشتار افراد بیگناه کرد و بستن جاده کرکوک به بغداد را توجیه کرد و گفت زندگی و مرگ ما با رژیم صدام گره خورده بود و تمام حرکت‌های ما در راستای مبارزه با رژیم بود.(ص114)
 روز بعد از نشست نامه‌ای برای احد بوغداچی نوشتم بدین شرح که من به علت عدم پذیرش استراتژی سازمان مجاهدین دیگر قادر به همکاری با سازمان مجاهدین و اقامت در قرارگاه سازمان مجاهدین نیستم و تصمیم به خروج از سازمان گرفته‌ام. در این نامه نیز قید کرده بودم که چاره ‌سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی ارتش آزادیبخش مستقر در عراق نیست. در آن شرایط که نامه را نوشتم هنوز به شورای ملی مقاومت وفادار بودم. البته نمی‌دانستم سگ زرد برادر شغال است.(ص115)
 از آسایشگاه مرا به قسمت اتاق‌های کار لشکر که در قسمت U قرار داشت بردند. در آنجا چند ساعت در یک اتاق در بسته زندانی شدم. در حقیقت این شروع زندانی شدنم در سازمان مجاهدین بود... پس از تمام شدن بازرسی بدنی وسایل شخصی‌ام را برداشتم و همراه او سوار یک هینو شدم. من به زندان دانشکده فروغ واقع در ضلع شمالی قرارگاه اشرف منتقل شدم. مصطفی هنگام تحویل دادن من رو به مسئول زندان (حسین ادیب)کرد و گفت برایتان یک خائن بریده آورده‌ام. وقتی که این حرف را شنیدم همانند آتشفشان به جوش و خروش در آمدم و با صدائی بلند که از اعماق وجودم بر می‌خواست داد کشیدم و گفتم خائن خودت و تمام کسانی هستند که تو از آنان فرمان می‌بری.(ص117)

زندان دانشکده و یا به قول رجوی مهمانسرای دانشکده فروغ جاویدان
 وقتی من وارد این زندان شدم بیش از دویست نفر زندانی در آنجا بودند. افراد زندانی از طیف‌‌های مختلف تشکیلاتی بودند. از اعضای قدیمی سازمان منجمله مثل هادی شمس حائری، تا نیروهایی که از اروپا آمریکا و هند به عراق آمده بودند... هر کسی انحراف رجوی و فرقه‌اش را از زاویه‌ای مورد بررسی قرار می‌داد. عده‌ای انحراف را در ایدئولوژی شیعه می‌دیدند و می‌گفتند از ایدئولوژی شیعه که اصل اساسی آن امامت است، چیزی بیش‌تر از ولی فقیهی مانند خمینی و رجوی بیرون نخواهد آمد... عده‌ای نیز با مذهب وداع کرده بودند و کاری به مسائل مذهبی نداشتند. تعداد دیگری هم هنوز از امام‌زاده شورای ملی مقاومت انتظار معجزه داشتند.(صص9-118)
 فرمانده لشکر همسرم بنام ماندانا بیدرنگ وی را نیز به لشکر برده بود و او را نیز زیر رگبار فحش قرار داده بود. او به همسرم گفته بود این لباس شرف را در بیاور و برو در اسکان در اتاقت بمان، حق بیرون آمدن از اتاقت را هم نداری. در ضمن وقتی که او به آسایشگاه رفته بود تا وسایل شخصی‌اش را جمع‌آوری نماید. ماندانا چند نفر از زنان لشکر از جمله مریم اکبری، اقدس و فرزانه را دنبال او می‌فرستد تا کتک مفصلی در داخل آسایشگاه به او بزنند.(ص120)

زندان دبس یا (مهمانسرای شهید عسکری‌زاده)
 ما را به صورت گروهی و توسط چندین اتوبوس و هینو (کامیون ارتشی) به سمت کردستان عراق حرکت دادند. دبس یک منطقه‌ای در نزدیک شهر کرکوک می‌باشد. پس از چندین ساعت اتوبوس حامل ما در جلو یک ایست بازرسی نیروهای عراق توقف نمود. پس از آن وارد یک قلعه شدیم. در گذشته، ارتش عراق از این قلعه برای نگهداری اسرای ایرانی استفاده می‌کرد... با توجه به اینکه دبس در منطقه کردنشین عراق بود و پس از کشتار مردم کرد توسط سازمان مجاهدین کردها دل خوشی از سازمان مجاهدین نداشتند رجوی ما را به آنجا فرستاده بود تا اگر حمله‌ای توسط کردها صورت بگیرد ما را به عنوان گلوله دم توپ به هلاکت برساند، تا ضمن مظلوم‌نمائی و مقصر جلوه دادن کردها از شر نیروهای ناراضی هم راحت شود.(صص2-121)
 پس از مدتی، ابوالقاسم رضائی (محسن رضائی) رئیس زندان‌های فرقه رجوی، همراه تعداد زیادی نفر مسلح آمده بود تا طرح جدید رهبری را به ما ابلاغ کند. تمام زندانیان را در سالن بزرگ بند خانواده‌ها جمع کردند... مریدان رجوی که به سلاح مسلح بودند در میان ما جولان می‌دادند و در فکر زهر چشم گرفتن بودند. در این گیر و دار بود که مریم ترابی یک سیلی محکم بیخ گوش همسرم خواباند. همسرم به او امان نداد و در جا با دوسیلی محکم جوابش را داد. من نیز شروع به داد زدن کردم.(ص124)
 رضائی با این حرکت سرکوب گرانه به زندان دبس آمده بود تا به ما بگوید شما باید به خط خود بنویسید که از مبارزه بریده‌اید و از سازمان می‌خواهید که شما را به رمادی بفرستد. آنها در این کار خود تا حدی موفق شدند. خیلی از زندانیان برای رهایی از شرایط خفت‌بار زندان، راضی به نوشتن هر آنچه که فرقه رجوی خواست شدند و حکم رفتن‌شان را به تبعیدگاه رمادی امضاء نمودند.(ص125)
 خیلی از بچه‌های قدیم بخاطر بالا رفتن جو خفقان احساس می‌کردند که سازمان قصد سر به نیست کردن آنها را دارد. یکی از این افراد مجید دادوند معروف به جواد قندی بود. وی نزد ما آمد و از یک راز پرده برداشت که من تا آن لحظه از آن خبر نداشتم. گفت حال که من از سازمان جدا شده‌ام، احتمال می‌رود مرا سر به نیست کنند. ولی من یک راز دارم که تا به حال به کسی نگفته‌ام. به شما می‌گویم که در آینده برای مردم بگوئید. گفت این واقعه مربوط به فاز سیاسی است و در مورد برادرم و خودم می‌باشد. حمید دادوند برادر مجید دادوند در سال 1360-1359 عضو سپاه پاسداران ایلام بود... مجید از سازمان پیام دریافت کرده بود وقتی حمید در خواب است اسلحه ژ-3 او را بدزدد... هدف سازمان این بود که حمید را تنبیه نماید و موقعیت او را در بین نفرات سپاه خراب و خدشه‌دار کند. وقتی که سازمان مجاهدین متوجه می‌شوند کارشان نتیجه مطلوب نداشته و مسئله به روزنامه‌های سراسری کشیده می‌شود و سازمان مجاهدین مورد اتهام قرار می‌گیرد به فکر چاره افتادند. چند نفر از کمیته مرکزی و دفتر سیاسی برای منحرف کردن حرکت سپاه دست به کار می‌شوند و به انجمن جوانان مسلمان ایلام دستور می‌دهند اول مجید «جواد قندی» را در محل انجمن با کابل مورد شکنجه قرار دهند و سپس او را در خیابان خیام در مقابل خانه یک حزب‌اللهی معروف ایلام ببرند و با تیغ موکت بری او را مجروح کنند. این کار از اول تا به آخر توسط جلال کیائی انجام می‌گیرد. مجید دادوند نقل می‌کرد وقتی جلال به او کابل می‌زد اشک می‌ریخت. جلال پس از شکافتن شکم مجید با تیزبر دچار تناقض می‌شود... مجید اظهار داشت که دستور دهنده اصلی این طرح محمد حیاتی و مسعود رجوی بودند. که در نتیجه آن من تا چند قدمی مرگ رفتم و ضمناً هنوز هم از ناحیه طحال رنج می‌برم.(ص127)
 پس از این که تعدادی از بچه‌های زندانی توانستند از زندان آزاد و راهی خارج کشور شوند، برای نجات بقیه زندانیان از تمام مجامع حقوق بشر خواستار کمک شدند. آنان صدای مظلومانه زندانیان در بند فرقه رجوی را به گوش جهانیان رسانیدند. رجوی وقتی دید این افشاگری‌ها باعث بی‌آبرویی او و فرقه‌اش می‌شود و با نگهداری زندانیان سودی عایدش نمی‌شود الا بی‌آبرویی بیشتر نزد اربابش صدام، تصمیم گرفت همه افرادی را که تا آن وقت برگه رفتن به تبعیدگاه رمادی را امضا کرده بودند به زندان اسکان در قرارگاه اشرف انتقال دهد.(ص128)

زندان اسکان واقع در قرارگاه اشرف
 در چند ماهی که در زندان اسکان بودیم هر روز شاهد ورود نفرات جدیدی بودیم که به تشکیلات رجوی پشت کرده بودند. هر روز خبر از کتک کاری و اذیت و آزار افرادی می‌رسید که در لشکرهای رجوی خواستار جدائی بودند. پس از اینکه فرقه رجوی نتوانست ما را قانع کند که به ارتش رجوی برگردیم، یک شب رضائی فردی بنام مهدی خدائی‌صفت را فرستاده بود که به ما ابلاغ نماید چاره‌ای جز رفتن به رمادی نداریم... در شرایطی که رجوی دستور داده بود هیچ فرد متأهلی نباید در ارتش وجود داشته باشد، به ما خبر رسید که شب در یکی از واحدهای «زندان اسکان» عروسی است. این مسئله برای ما خیلی سؤال برانگیز بود. رجوی برای این که در بین نیروهای خود در ارتش وابسته‌اش تبلیغ کند که مسئله جدا شدگان فقط مسئله جنسی است، این عروسی را راه‌انداخته بود و به فرماندهان و مسئولین زندان دستور داده بود آن را انجام دهند. این عروس و داماد دو نفر از جداشدگان بودند که هم دیگر را نمی‌شناختند. عروس کسی بود که شوهرش کشته شده بود و داماد فرد مجردی بود که در زمان هواخوری با عروس آشنا شده بود.»(صص130-129)

زندان میرزایی واقع در بغداد
 ما را با اتوبوس شبانه از قرارگاه اشرف و زندان اسکان خارج نمودند. ما نمی‌دانستیم مقصد کجاست. بعد از طی چند کیلومتر متوجه شدیم اتوبوس به سمت بغداد در حرکت است. هنگام ورود به بغداد ما را در خیابان ابونضال کمی پایین‌تر از وزارت کشاورزی عراق پیاده نمودند. محل جدیدی که به آنجا منتقل شدیم، قبل از عملیات فروغ یکی از پایگاه‌های سازمان مجاهدین بود که خانواده‌های هوادار از آن برای تعطیلات پایان هفته استفاده می‌کردند.(ص131)
 چند روز قبل از اینکه ما را راهی تبعیدگاه رمادی بکنند چند نفر از افرادی که قبل از ما به رمادی تبعید شده بودند به صورت غیر قانونی به بغداد آمده بودند. از بالکن طبقه اول ساختمان میرزائی موفق به صحبت با آنها شدیم. پیامشان این بود که وضع در رمادی خیلی خراب است و هیچ راه نجاتی برای خارج شدن از رمادی وجود ندارد.(ص132)
 از این زمان به بعد شما زیر نظر استخبارات عراق می‌باشید. از همین زمان بود که جهنم رمادی شروع شد و به قول رهبر نوین انقلاب آقای مسعود رجوی ما به جایی رفتیم که هر روز صد بار از خدا تقاضای مرگ می‌نمودیم. همان جائی که دختران معصومی که به عشق رهائی مردم و میهن به سازمان مجاهدین پیوسته بودند مورد تجاوز قرار گرفتند و حتی به خودفروشی هم تن دادند.(ص134)

اردوگاه التاش یا مرکز مرگ تدریجی
 این اردوگاه (التاش) در یک بیابان لم یزرع به فاصله ده‌ها کیلومتر از شهر رمادی ساخته شده است. دولت عراق با سیم‌ خاردار حصاری در یک بیابان کشیده است. در سال‌های اول جنگ بین ایران و عراق، کردهای اسیر ایرانی همراه با خانواده‌هایشان در آن نگهداری می‌شدند. بعد از مدتی دولت عراق آن را به مرکزی برای نیروهای مزدور کرد تبدیل نمود که در عملیات گوش بری شرکت می‌نمودند. رهبران و تمام اعضای این گروه در این اردوگاه زندگی می‌کردند. آنان در ازای تحویل گوشهای افراد ایرانی مبلغ معینی از دولت عراق دریافت می‌نمودند. پس از اعلام آتش‌بس، دیگر دولت عراق نیازی به این مزدوران نداشت... عده‌ای از این مزدوران فرصت را غنیمت شمرده و به خدمت در زیر پرچم سازمان مجاهدین درآمدند.(ص135)
 در این اردوگاه بزرگ خبری از جاده شنی و آسفالت نبود... در فصل تابستان بر اثر گرما و نبودن کانال کشی، آب فاضلاب جمع می‌شد و در بیرون آلونک‌ها بوی گند، سراسر منطقه اردوگاه را فرا می‌گرفت. در فصل زمستان، اردوگاه در واقع باتلاقی بیش نبود. در کمپ خبری از آموزش و تحصیل نبود. اکثر قریب به اتفاق کودکان و نوجوانان کرد در شهر رمادی مشغول واکس زنی بودند. دختران مورد خرید و فروش قرار می‌گرفتند و در مقابل پول آنان را به عقد مردان سال‌خورده پولدار در می‌آوردند. تجاوز عراقی‌‌های وابسته به استخبارات، به کودکان و زنان و دختران یک امر عادی بود.(ص136)
 مدام افرادی از تشکیلات سازمان مجاهدین را به رمادی می‌آوردند. و پس از چند ماه که زیر نظر UN بودند به قرارگاه بر می‌گرداندند. به همین خاطر UN نیز مسئله ما را واقعی پیگیری نمی‌کرد. سازمان رجوی حتی طوری مسئله را حساب شده مورد بررسی همه جانبه قرار داده بود که دولت‌های اردن و عربستان نیز پس از اینکه افراد تبعیدی را دستگیر می‌کردند دست بسته تحویل دولت عراق می‌دادند و باید چند ماه در زندان می‌گذراندند. در واقع تمام راه‌های خروج را مسدود نموده بود و ما در یک جهنم واقعی زندگی می‌کردیم.(ص137)
 بچه‌ها تصمیم گرفتند برای اولین بار در شهر رمادی در کنار خیابان بساط دست‌فروشی راه بیندازند. افراد جدا شده در گروه‌های چند نفره در نقاط مختلف شهر بساط دست‌فروشی دایر نمودند. من نیز همراه 2 نفر ازبچه‌ها یک بساط دست‌فروشی دایر نمودم. ما سیگار و نوشابه و بادام زمینی و تخمه آفتابگردان می‌فروختیم. همسرم در خانه تمام وقت مشغول آماده کردن تخمه آفتابگردان و بادام‌زمینی برای فروش بود. بساط ما از ساعت 6 صبح تا 9 شب باز بود. با این شیوه من و سایر افراد جدا شده از سازمان مجاهدین توانستیم در ماه پول کرایه و خورد و خوراک خود را در بیاوریم.(ص139)
 چندین نفر در اثر گرسنگی و عدم توانائی کاری و فشارهای رمادی با نوشتن توبه‌نامه به تشکیلات فرقه رجوی برگشتند ما و سایر خانواده‌ها نمی‌توانستیم نان از نانوایی خریداری نمائیم... در این شرایط سخت و طاقت‌فرسا چند نفر درب اتاق ما را زدند و خبر آوردند که دختر ما در ماشین سازمان مجاهدین منتظر ما است. فرقه رجوی برای اینکه ما را خرد نماید دخترمان عاصفه را که در جریان جنگ خلیج‌ به اروپا اعزام شده بود و در کشور بلژیک ساکن بود، به عراق برگشت داد تا ما نتوانیم به عنوان پل ارتباطی از وی استفاده کنیم و UN ما را به بلژیک اعزام نکند.(ص140)
 به علت فشارهای اقتصادی و گرسنگی و رسیدن خبر اینکه جداشدگان سازمان مجاهدین به دنبال راه خروج از عراق می‌باشند. رژیم جمهوری اسلامی و چند گروه از اپوزیسیون در جهت خارج کردن افراد هوادار اقدام نمودند... افرادی که رژیم انتخاب کرده بود، کسانی بودند که بدبختی‌های زمان جنگ را در اردوگاه حله چشیده بودند. آنان برای رفع گرسنگی خود حتی از گوشت سگ و برگ درختان هم نگذشته بودند... بیش از 25 نفره از این افراد را به ایران اعزام نمود. در میان این افراد از سر تیم تا فرمانده گروه نظامی وجود داشت. چند روز قبل از رفتن این افراد به ایران من و چند نفر از بچه‌ها با آنان تماس گرفتیم و از آنان خواستیم در رفتن به ایران در این شرایط تجدید نظر نمایند. آنان تصمیم خود را گرفته بودند و در موقع مقرر راهی ایران شدند. پس از اینکه این گروه 25 نفره از طریق سفارت جمهوری اسلامی راهی ایران شدند. عده‌ای از خانواده‌ها نیز از شدت فشاری که بر آنها وارد می‌شد کم‌کم خود را قانع می‌کردند که به ایران برگردند.(ص142)
 یک نفر کرد که رابطه‌ای با نیروهای چپ در بغداد داشت با من تماس گرفت و به من گفت چریک‌های فدائی در هتل صنوبر بغداد دفتر دارند و می‌خواهند افراد جدا شده را کمک کنند که به اروپا اعزام شوند... هر روز تعداد زیادی با هزار بدبختی و به صورت غیر قانونی راهی هتل صنوبر می‌شدند تا سازمان چریک‌ها آنها را کمک بنماید از تبعیدگاه رمادی خارج شوند. پس از اینکه چریک‌ها دومین گروه از جدا شدگان را از طریق اردن خارج نمودند سازمان مجاهدین تلاش زیاد کردند که این راه خروج را مسدود نمایند. آنها با لو دادن هسته چریک‌ها به دولت عراق و اردن کار را به جائی رساندند که چریک‌های فدائی مستقر در عراق و اردن با هزار بدبختی از طریق کردستان عراق باقی مانده نیروهای خود را خارج نمودند.(ص143)
 وقتی سازمان مجاهدین توانستند با همکاری با دولت اردن، این راه خروج را مسدود نمایند خودشان دست به کار شدند و با جدا شدگان هوادار شورای ملی مقاومت تماس برقرار کردند... پس از چند هفته ما نیز به پایگاه سازمان مجاهدین رفتیم. نادر رفیعی‌نژاد مسئول سازمان مجاهدین با ما صحبت نمود.ما از رمادی به عنوان یکی از اشتباهات سازمان مجاهدین نام بردیم ولی چون تا آن زمان اعتقاد داشتیم نباید علیه سازمان مجاهدین افشاگری نمود به او گفتیم تا سرنگونی ما سکوت خواهیم کرد. پس از این ملاقات به رمادی برگشتیم.(ص144)
 هر آن احتمال داشت اتفاقی برای ما بیفتد. از تجاوز گرفته تا قتل و سایر مسائل دیگر. هرگز محبت مردم کرد تعبیدی رمادی در حق جدا شدگان از سازمان مجاهدین را از یاد نخواهم برد. آنان حتی در بعضی شرایط نان سر سفره خویش را با ما نصف کردند... هر شب تعدادی از تبعیدیان در گروه‌های چند نفره به سمت مرزهای اردن، عربستان سعودی و حتی اسرائیل به راه می‌افتادند تا از مرگ تدریجی نجات پیدا نمایند... چند نفر از کسانیکه رابطه خوب با ما داشتند بدون اینکه به ما بگویند به سمت اسرائیل حرکت کرده بودند. قبل از اینکه به مرز اسرائیل برسند بتوسط پلیس اردن دستگیر و سپس تحویل عراق داده شدند. وقتی که از آنان سؤال کردم چرا اسرائیل؟ آنان جواب دادند برای ما فرقی ندارد به کجا برویم. چندین نفر از این افراد در بین راه بر اثر گرسنگی و تشنگی سر به نیست و یا توسط گلوله‌های سربازان مرزی اسرائیل کشته شدند.(ص145)
 سازمان ملل و UN کاری برای جدا شدگان نمی‌کرد. چون سازمان مجاهدین به آنان گفته بودند اینها خسته شده‌اند و بعد از چند ماه به سازمان مجاهدین بر می‌گردند... امیدها به یاس تبدیل شده بود و در هفت آسمان هیچ ستاره‌ای برای ما نمی‌درخشید. بسته شدن تمام راه‌های خارج شدن از عراق باعث شد دو نفر از جداشدگان که چند سال در جهنم رمادی تبعید بودند دست به خودکشی بزنند. شریفی و جبار سال‌ها در خدمت سازمان مجاهدین و رجوی انجام وظیفه نموده بودند. جبار در این راه یک دست و همسر خویش را از دست داده بود... او در نهایت به خاطر تحقیرهای فراوان و برخورد غیر انسانی بعضی از مردم رمادی به خاطر نداشتن دست، تصمیم می‌گیرد که در اتاق محل زندگی‌اش خودش را حلق‌آویز نماید.(صص7-146)
 یک روز اصغر کیانی از طرف سازمان مجاهدین برای ما پیام آورد که شما می‌توانید فردا به پایگاه سازمان مجاهدین واقع در خیابان کراده خارج بغداد بروید و در آنجا مستقر شوید تا ترتیب اعزام شما داده شود. ما راهی پایگاه مذبور شدیم. در آنجا خیلی از نفراتی را که در رمادی با ما در یک کمون بودند دیدیم. اکثریت آنان پوسته عوض کرده بودند و از پاپ هم کاتولیک‌تر شده بودند. اکثر افرادی که توسط مجاهدین سیاسی شده بودند هر روز رنگ عوض می‌کردند... پس از اینکه یک هفته در پایگاه کراده خارج بغداد بودیم. نادر رفیعی نژاد مسئول اعزام سازمان مجاهدین به ما گفت چون که حمید پاک‌نهاد در آلمان به پلیس آلمان گفته که از عراق آمده است، شما باید چندین هفته منتظر باشید. این بهانه سازمان مجاهدین برای این بود که ما را زیر فشار قرار دهد که اگر واقعیت را به پلیس اروپا بگوئیم از اعزام دیگر قربانیان جهنم رمادی خبری نیست.(ص150)
 یک هفته قبل از اعزام ما به اردن، سهیلا صادق و طاحا ما را صدا کردند و حدود 2 ساعت با ما صحبت نمودند. آنها به ما گفتند شما را به بلژیک اعزام می‌کنیم به شرط اینکه چند نوشته علیه اعضای جدا شده امضا کنید. یکی از افرادی که من باید علیه او نوشته‌ای را امضا می‌کردم. رضا تویسرکانی بود... سهیلا صادق و طاحا علاوه بر این از ما درخواست نمودند به هیچ وجه حق نداریم به پلیس بلژیک بگویم که از عراق آمده‌ایم. همچنین برای ما یک کیس پناهندگی مبنی بر اینکه ما از ایران فرار کرده‌ایم درست کردند. طبق این کیس ما در تمامی جریانات داخل شرکت کرده بودیم و آتش بیار معرکه جریانات مشهد بودیم.(ص152)
 در اوایل شهریور ماه ما را با پاسپورت پناهندگی هلندی از عراق خارج نمودند. از طریق اتوبوس به کشور اردن انتقال داده شدیم. ما دو شب در هتلی در عمان به سر بردیم. در عمان بار دیگر سهیلا صادق و طاحا با یک کیس ساختگی پناهندگی به سراغ ما آمدند. آنها برای ما پاسپورت‌هائی تهیه دیده بودند. ما اجازه نداشتیم که پاسپورت‌ها را ببینیم ولی به ما یاد دادند که چگونه امضاء صاحب پاسپورت‌ها را جعل نمائیم... ما بایست در کشور هلند تقاضای پناهندگی می‌کردیم.(ص153)          ادامه دارد ...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات