به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در دو بخش منتشر میشود. (بخش دوم)
خروج از تبعیدگاه رمادی و پناهندگی در اروپا
علاوه بر فشاری که از اروپا بر سازمان مجاهدین وارد میشد، خطر دیگری هم سازمان مجاهدین را تهدید میکرد و آنهم این بود که بعضی از خانوادههای تبعیدی به علت فشارها و مشکلات طاقتفرسای رمادی به این نقطه رسیده بودند که به سفارت رژیم بروند...(ص155)
ما از UN عراق تقاضای پناهندگی نموده بودیم. حال برای اینکه به دوستان در تبعید خود خیانت نکنیم باید میگفتیم از ایران آمدهایم. پس از قبول کیس تحمیلی سازمان مجاهدین، سهیلا صادق و نفرات همراه، کیس را برای ما تشریح نمودند. طبق این کیس ساختگی ما تازه از ایران خارج شده بودیم. در حالیکه ما حدود 5 سال بود که از ایران خارج شده بودیم و در قرارگاههای سازمان مجاهدین در عراق با آنها همکاری کرده بودیم، بایستی یک داستان ساختگی سر هم میکردیم و حدود 5 سال دروغ میبافتیم. طبق این کیس ما در تمام تظاهرات و اتفاقات داخلی شرکت فعال داشتیم. آنها یک ورقه بزرگ پر از تاریخهای غلط به ما دادند که باید حفظ میکردیم از جمله تظاهرات مشهد و سایر تظاهراتی که در طول چندین ماه و سال گذشته در ایران اتفاق افتاده بود.(ص156)
پناهندگی سیاسی در کشور هلند
چهارم سپتامبر 1992 ساعت هشت شب به سمت درب خروجی ترانزیت فرودگاه آمستردادم به راه افتادیم. سعی نمودیم از شلوغی استفاده کنیم و بدون معرفی خود از فرودگاه خارج شویم. وقتی که میخواستیم خارج شویم پلیس گمرک متوجه حرکت ما شد و از ما درخواست پاسپورت نمود. در جواب گفتیم که پاسپورت نداریم. سپس از ما خواست که بلیطمان را نشان دهیم. در جواب گفتیم آن را هم نداریم. پلیس پس از شنیدن جواب ما با دهان صدای عجیبی که در فرهنگ ایرانی بمفهوم توهین و در فرهنگ اروپائی بمفهوم تعجب میباشد درآورد.(ص157)
پلیس فرودگاه ما را بازرسی نمود. پس از بازرسی و پر کردن فرم تقاضای پناهندگی، به هر کدام از ما یک کوپن داد که به رستوران فرودگاه برویم و نهار بخوریم. غذا در رستوران به صورت سلف سرویس سرف میشد. ما نیز مقداری غذای گرم روی سینی چیدیم و کوپن غذا را به پلیس خارجی تحویل دادیم، مسئول رستوران گفت این کوپن نهار است. سپس تمام غذاهای گرم را پس گرفت و به ما کره، مربا، نان و یک لیوان شیر داد... پس از چند دقیقه درب زندان باز شد و ما وارد محوطه زندان شدیم. بدون اینکه به ما توضیح بدهند ما وارد زندان شدیم. بسیار نگران بودیم و نمیدانستیم چه سرنوشتی در پیش رو داریم.(صص9-158)
ساعت 9 صبح دوشنبه، با ماشین حمل زندانی ما را تحویل پلیس خارجی و سازمان مهاجرت دادند. پس از پر کردن مشخصات از رنگ چشم گرفته تا رنگ مو، به ما ابلاغ کردند که از این لحظه به بعد در ریل افرادی که متقاضی پناهندگی سیاسی میباشند هستیم. در آخر، به هر کدام از ما یک بلیط قطار و اتوبوس و آدرس کمپ پناهندگیای را دادند که بیش از 100 کیلومتر با مرکز سازمان مهاجران فاصله داشت... به سمت کمپ به راه افتادیم نام این کمپها در هلند O.C. میباشد. در این کمپ پناهندگی با هر فرد مصاحبه میشد و در ادامه مصاحبههائی که انجام میشد، سرنوشت اولیه فرد مشخص میشد.(ص160)
کمپ به یک پادگان نظامی شباهت داشت. پناهندگان میبایست رأس ساعت مشخصی در سالن حاضر میشدند. اگر کمی دیر میرفتی غذا تمام شده بود. کسی که نمیتوانست در راس آن ساعت مشخص غذا بخورد حق نداشت غذا را با خود به محل مسکونی ببرد... خیلی از افراد ساکن کمپ شبنشینیهائی ترتیب میدادند که در آن به مصرف مواد مخدر و مشروبات الکلی مشغول میشدند. بخاطر شرایط فرهنگی جدید در کمپ، خیلی از خانوادههای ایرانی دچار مشکل خانوادگی میشدند.(ص161)
در ضمن وقتی با دفتر کمکهای حقوقی کمپ تماس گرفتم، آنها گفتند اگر کسی ثابت کند هوادار سازمان مجاهدین بوده و در این رابطه نوشتهای مکتوب ارائه دهد شانس گرفتن جواب مثبت به مراتب خیلی بیشتر میباشد. من در سال 1359 در جبهه جنگ مجروح شده بودم، نشریه مجاهد در این رابطه مصاحبهای با من چاپ کرده بود. لذا با مرکز سازمان مجاهدین در Zwolle و Den Haage تماس گرفتم. از آنها خواستم یک کپی از مصاحبه را برایم ارسال نمایند. آنها به من قول دادند که آن را بفرستند. بمدت یک هفته صبر کردم ولی هیچ کپی از سازمان مجاهدین دریافت نکردم.(ص162)
در حقیقت ما به سازمان مجاهدین رو دست زدیم و از اطلاعات غلط داده شده آنها استفاده نکردیم... چرا مجاهدین با داشتن نشریه مجاهد یک کپی از مصاحبه را برای من ارسال نکردند؟ هدف سازمان مجاهدین این بود که فرد جواب منفی بگیرد. افراد با گرفتن جواب منفی مجبور میشدند که به سازمان مجاهدین وابسته بمانند. زیرا این افراد در کیس خود گفته بودند هوادار سازمان مجاهدین هستند. حال برای گرفتن تأییدیه از سازمان مجاهدین میبایستی ماهها برای سازمان مجاهدین خر حمالی میکردند. در چنین شرایطی افراد مجبور بودند دنبال سازمان مجاهدین سگدو بزنند... و در نهایت وابسته به سازمان مجاهدین بمانند.(ص163)
مصاحبه با اداره مهاجرت هلند
نامهای از بخش سازمان مهاجرت وزارت دادگستری دریافت کرده بودیم که خود را روز 21 اکتبر 1992 ساعت 9 صبح به دفتر این سازمان در کمپ لوتلخیست معرفی کنیم. برای افراد متاهل، این سازمان مصاحبه را هم زمان انجام میدهد تا افراد نتوانند با همدیگر در رابطه با سؤالهای مشترک مشورت نمایند و یا تجارب خود را به هم انتقال دهند. هدف اصلی این کار اداره مهاجرت این است که اختلافات کیس را کشف کند و به عنوان ضعف کیس استفاده نماید و به افراد جواب منفی بدهد. مصاحبهها در دو اتاق جداگانه و هم زمان توسط دو نفر از کارمندان دادگستری همراه با دو مترجم ایرانی رأس ساعت شروع شد.(ص165)
جو مصاحبه بسیار عاطفی و احساسی بود. مامور دادگستری با تمام وجود به حرفهای من گوش میداد و سعی میکرد اگر چیزی را نمیفهمم مجدداً برایم توضیح بدهد. راس ساعت 12 برای صرف نهار به ما استراحتی یک ساعته دادند... پس از برگشت به دفتر اداره مهاجرت درب اتاق بسته بود و ما مجبور شدیم حدود نیم ساعت پشت در منتظر باشیم. پس از اینکه در باز شد دو مامور وزارت دادگستری با جلو آمدن و با دست دادن به ما کلماتی را به زبان هلندی به ما گفتند. مترجم ایرانی گفتههای ماموران دادگستری را برای ما ترجمه نمود. وی گفت ماموران وزارت دادگستری به شما به خاطر جواب مثبت پناهندگی تبریک میگویند. آنها در زمان استراحت در یک تماس تلفنی با وزارت دادگستری موفق به گرفتن جواب پناهندگی سیاسی برای شما شدهاند.(ص165)
تلاش برای نجات گروگان خویش نزد سازمان مجاهدین
پس از دریافت جواب مثبت پناهندگی، در تلاش بودیم فرزند برادر خانمم را که در کانادا بود نجات دهیم. برای اینکه سازمان مجاهدین احساس نکنند که ما مخالف آنان هستیم به دفتر آنان در Zwolle رفتیم. همسرم چند بار در شهرهای شمال هلند گروههای گدائی سازمان مجاهدین برای جمعآوری پول را همراهی کرد... مسئول سازمان مجاهدین گفت اگر من دو ماه در ایتالیا برای سازمان مجاهدین گدائی کنم بهادر را به هلند میآورند... البته سازمان مجاهدین توانست ما را بیش از دو سال سرگرم نماید و از روشنگری ما جلوگیری نماید. این تنها دستآوردی بود که سازمان مجاهدین پس از انتقال ما به اروپا بدست آورد.(ص167)
زندگی در کمپ دائمی (AZC) لانگویر
پس از اینکه ما نتوانستیم گروگان خود را از مجاهدین پس بگیریم، ارتباط خود را زمانی که در کمپ بودیم با آنها قطع نمودیم. ولی مسئول سازمان مجاهدین در هلند به نام الهه خواست که آخرین شانس سازمان مجاهدین را برای جذب دوباره ما آزمایش نماید. الهه همراه با نفر دیگری به کمپ آمدند و خواستند با ما بحث نمایند. من با آنان به بحث نشستم. الهه آمده بود تا از تبعید ما به رمادی و تمام کارهای غیر دمکراتیک سازمان مجاهدین در حق مردم کرد و جداشدگان دفاع نماید و به ما بگوید که ما اشتباه میکنیم. پس از 2 ساعت بحث، او گفت با این حرفهای تو خودم هم دارم مسئلهدار میشوم. بهتر است زودتر از اینجا بروم.(ص169)
سازمان مجاهدین در سراسر اروپا سعی میکرد در هر کمپ یک نفر هوادار داشته باشد تا نیروهای تازه وارد را جذب نماید. وقتی که ما جواب منفی برای همکاری به آنها دادیم. سازمان مجاهدین یک خانم ایرانی را که در کمپ زندگی میکرد به عنوان نماینده خود در کمپ مشخص کردند. بعد از این تاریخ این خانم ایرانی اخبار و روزنامههای سازمان مجاهدین را در کمپ پخش میکرد. اگر چه از نظر من مسائل اخلاقی هر فرد به خود فرد ربط دارد ولی برای من بسیار جالب بود که سازمان مجاهدین از چه کسی برای پیش برد کارهایشان استفاده میکردند. فردی که در واقع هیچ گونه وجهه خوبی در بین ایرانیان و ساکنان کمپ نداشت نماینده سازمان مجاهدین شده بود. پس از 9 ماه زندگی در کمپ پناهندگی، در شهر خرونینگن در شمال هلند در یک آپارتمان 4 اتاق خوابه مستقر شدیم.(ص170)
زندگی در شمال هلند(شهر خرونینگن)
خوشبختانه زود متوجه شدم و تصمیم گرفتم به درس خواندن ادامه بدهم. در کنار درس خواندن سعی نمودم به کمک سایر دوستانی که سالها کارهای سیاسی و فرهنگی کرده بودند در شهر خرونینگن تشکلی راه بیندازیم و برای ایرانیان ساکن در شهر شبنشینی و برنامههای تفریحی و جشن سازماندهی نمائیم.(ص172)
تحصیل در رشته علوم اجتماعی و تربیتی در مدرسه عالی خرونینگین
به خاطر علاقهای که به علوم اجتماعی و تربیتی داشتم دوباره شروع به درس خواندن نمودم. چون همسرم نیز همین رشته را دوست داشت همزمان به تحصیل در این رشته مشغول شدیم. در هلند افراد بالاتر از 25 سال حق ادامه تحصیل بصورت تمام وقت را ندارند. لذا ما مجبور بودیم که به صورت نیمه وقت به ادامه تحصیل بپردازیم.(ص177)
اکثر اوقات در کلاسهای فلسفه، جامعهشناسی، بالاترین اختلاف نظرات را با دانشجویان و استادها داشتیم. آنها همیشه با استاد هم نظر بودند. ما از جامعه سوسیالیستی حمایت میکردیم و آنها از جامعه سرمایهداری حمایت میکردند. زمانی که جنگ یوگسلاوی اتفاق افتاده بود تنها ما مخالف جنگ ناتو علیه مردم یوگسلاوی بودیم. اکثریت قریب به اتفاق هم کلاسیهایمان در رابطه با مسائل سیاسی هیچگونه اطلاعاتی نداشتند. ما حتی درباره مسائل سیاسی و احزاب سیاسی هلند بیشتر از آنان اطلاعات داشتیم. در واقع 99 درصد آنها مخالف سیاست و بحثهای سیاسی بودند.(ص178)
کارمند سازمان پناهندگی هلند
پس از گرفتن فوق دیپلم در رشته علوم اجتماعی و تربیتی در حالی که هنوز مشغول ادامه تحصیل در همین رشته بودم، در یکی از کمپهای پناهندگی به عنوان آخوخ (مددکار علوم اجتماعی و تربیتی) پذیرفته و به کار مشغول شدم. محدوده کاریام گسترده بود. این کارها شامل راهنمایی، کمک و معرفی افراد به سازمان و ارگانهای خدمات اجتماعی میشد.(ص180)
مقایسه وضعیت پناهندگی در گذشته و حال در کشور هلند
وضعیت پناهندگی در مقایسه با هفت سال گذشته که خود من در کمپ زندگی میکردم، تفاوتهای زیادی کرده است. این تغییرات ناشی از عوض شدن اوضاع سیاسی و اقتصادی هلند و جهان میباشد... پناهندگی که از ریل پناهندگی خارج میشوند هیچگونه حق و حقوقی از دولت دریافت نمیکنند. هیچ اداره و یا کارگاه و کارخانهای حق ندارد آنها را به عنوان کارمند و یا کارگر استخدام نماید. هیچ کس حق ندارد که به آنها خانه اجاره بدهد. در گذشته به هیچ عنوان دولت این کار را نمیکرد. قبل از سال 2000 هیچ فردی در مرحله اولیه پناهندگی از ریل تقاضای پناهندگی حذف نمیشد.(ص181)
رشد مخالفت با پناهندگی در کشورهای اروپا در همه عرصهها ادامه دارد. تا جایی که مخالفت با پناهندگی یکی از برنامههای تبلیغاتی احزاب سیاسی راست در هلند شده است. در این راستا حتی احزاب سوشیال دمکرات برای بدست آوردن رأی زیاد و ماندن در قدرت برنامههای ضد پناهندگی احزاب راست را قبول دارند و در بعضی شرایط حتی بیشتر از راستها ضد خارجی میباشند.(ص183)
عکسالعملهای سازمان مجاهدین پس از چاپ قسمتهایی از این کتاب
و درج مصاحبهها و مقالاتی در مجلات و روزنامههای خارج کشور در مورد عملکردهای سازمان مجاهدین
تا زمانی که افراد جدا شده دست به انتشار تجربیات خود در زمان هواداری و همکاری با سازمان مجاهدین نزدهاند، سازمان مجاهدین سعی میکند با شیوههای مختلف و با تطمیع و یا ارعاب آنها را راضی به همکاری با سازمان مجاهدین و در صورت عدم همکاری مجبور به سکوت نماید... چندسال پیش، در یک شبنشینی ایرانی در محلی بنام «سونده» در شهر خرونینگن، چند نفر به هادی شمسحائری، یکی از اعضای قدیمی جدا شده که دو کتاب راجع به مناسبات و روابط غیر دموکراتیک سازمان نوشته است، حمله کردند. پس از این حمله، جمع نیروهای جدا شده مستحکمتر گردید.(ص190)
به عنوان یک ایرانی برای ما بسیار سخت و غیر قابل قبول بود که از هلندیها بشنویم ایرانیان گدا هستند و به گدائی در معابر دست میزنند... این افراد با در دست داشتن یک آلبوم عکس کودکان افغانی ساکن در کمپهای پناهندگی پاکستان از مردم تقاضای پول برای کودکان ایرانی میکردند. ما تصمیم گرفتیم این حرکت غیر اصولی و دروغگوئی سازمان مجاهدین را افشا و رسوا نمائیم. در این رابطه توانستیم تلویزیون شبکه دوم هلند را راضی کنیم که برنامهای بر اساس اطلاعات ما درست نماید. این حرکت باعث شد که کار گدائی برای همیشه بنام ایرانی توسط سازمان مجاهدین در هلند ممنوع گردد.(ص191)
وقتی که سازمان مجاهدین نتوانستند از طریق ایرانیان ما را ایزوله نمایند دست به دامان اداره اطلاعات و امنیت کشور هلند BVD شدند. در این رابطه با دادن اطلاعات دروغ و بیاساس سعی نمودند از طریق اداره اطلاعات و امنیت دولت هلند ما را از حرکتهای آگاهیبخش در رابطه با فرقه رجوی باز دارند.(ص192)
آنها هیچ مدرکی نداشتند و تنها توسط حرفهای دروغین سازمان مجاهدین به این فکر افتاده بودند با این شیوه غیر انسانی ما را از هم جدا کنند و جو بدبینی را در میان ما رشد دهند. اگرچه این کار آنان یک هفته ما را به خود مشغول نمود ولی تجربه شد که هم سازمان مجاهدین را بهتر بشناسیم و هم سازمان امنیت هلند را.(ص194)
سخن آخر
مجاهدین به خاطر مبارزات چریکی و غیر علنی بیشتر از دیگران در دام جزمیت حزبی افتادهاند. رفتار حزبی و سازمانی آنها هیچ هم خوانی با معیارهای متعارف رفتارهای حزبی ندارد. البته عدم درک درست کار حزبی و گروهی، کم و بیش، دامنگیر بیشتر احزاب و سازمانهای ایرانی است. علاوه بر این مشکل، ضعف عمده سازمان مجاهدین تلاقی دین با دولت در بنیانهای فکری این سازمان است. مجاهدین بدون توجه به تجارب انسانها، با شعار استراتژیک جمهوری دمکراتیک اسلامی راه را برای یک اشتباه بزرگ باز نمودند. این یکی از اشکالات و انحرافات استراتژیک در سازمان مجاهدین بوده است... رهبران سازمان سعی نمودند تا با آشتی دادن مذهب شیعه با آزادی عقیده و بیان اهداف خویش را به پیش ببرند. اما واقعیت چیز دیگری بود. مردم جهان به خصوص اروپائیان در قرن 17 و 18 با دادن کشتگان زیادی، مذهب و کلیسا را مجبور نموده بودند که از دولت و قانون گذاری کنارهگیری نماید. اما مردم ما هنوز دارند رژیم مذهبی جمهوری اسلامی را تجربه میکنند.(ص197)
بسیاری از کارهائی که مراجع شیعه جرئت انجام آنرا نداشتند، رهبر و مرجع تقلید مجاهدین به سادگی انجام میداد. انحراف در رهبری مذهبی مجاهدین تا آنجایی پیش رفت که نشستهایی تشکیل شد که شباهت بسیار به کلیسای کاتولیک در دوران قرون وسطی داشت. اعضای سازمان در مقابل جمع و با حضور رجوی به گناههای نکرده خویش باید اعتراف میکردند و سپس رجوی به عنوان نماینده خدا آنها را عفو میکرد. بعضی از افراد تشکیلات اعلام مینمودند که پس از قبول صددرصد رجوی، بیماریهای لاعلاج آنان شفا پیدا کرده است!!!(ص198)
سازمان مجاهدین تا سال 1364 سعی کرد مسئله مرجعیت رجوی را پنهان نگه دارد. پس از سال 64 رجوی به عنوان مرجع تقلید مجاهدین معرفی شد و مخالفت با او مخالفت با اسلام و سازمان مجاهدین اعلام گردید... در این جو مذهبی جایی برای درک علمی وجود نداشت. آگاهی و عشق به همنوع جرم محسوب میشود. فرد خوب و مسلمان واقعی کسی بود که تمام عیار و چشم بسته در خدمت رهبر خاصالخاص آقای رجوی باشد.(ص200)
مبارزه مسلحانه
کار کردن با احزاب و سازمانهای هلندی مرا وادار به تفکر بیشتر نمود. سرگذشت انقلابات و کشورهایی که با زور اسلحه و به نام آزادی و عدالت اجتماعی به تصرف درآمده بودند و در نهایت با شکست روبرو شده بودند، مرا به تفکر وا میداشت. طوفان شک مرا به تفکر واداشته بود... زمانی که مشغول درس خواندن در مدرسه عالی در هلند بودم. جنگ بالکان شروع شده بود. ناتو با تمام قدرت مردم و تمام منابع حیاتی یوگسلاوی را نابود میکرد. آنها در ظاهر برای دفاع از مردم یوگسلاوی این کار را میکردند.(ص201)
برای تهیه این گزارش به عنوان یک عضو ثابت وارد گروههای ضدجنگ هلند شدم. در آنجا با اعضای گروههای مختلف چپ، طرفدار محیط زیست، مذهبی و شوشیال دمکرات آشنا و ساعتها به دنبال اطلاعات با آنان بحث نمودم. در نهایت به این نتیجه رسیدم که هیچ کس حتی مردم یوگسلاوی نمیتوانند آزادی و دمکراسی را به زور اسلحه در کشور حاکم نمایند... تصرف افغانستان توسط نیروهای شمال به کمک آمریکا نتوانسته است تحولی در افغانستان بوجود بیاورد. فرهنگ مردم افغانستان باید عوض شود. رفتن یک گروه نمیتواند مشکل را حل نماید.(ص202)
هیچکس حق ندارد به زندگی کس دیگری، حتی دشمن مردمش پایان دهد. من دیگر مرگ را حتی برای دشمنم نمیخواهم. من فکر میکنم مبارزه مسلحانهای که توسط یک گروه جدا شده از مردم علیه حکومت غیر مشروع صورت میگیرد به زیان مردم میباشد. تنها مبارزه مسلحانهای مشروع میباشد که از پشتیبانی تودهای برخوردار باشد و مردم به این نتیجه برسند که هیچ راهی غیر از برخورد مسلحانه با رژیم وجود ندارد و به صورت میلیونی در آن قیام مسلحانه شرکت نمایند.(ص203)
تشکیلات و مسئولیت تشکیلاتی
تا قبل از سال 64 مسئولیتهای تشکیلاتی برطبق کارآیی و توان افراد در تشکیلات بود. هر فرد باید از صفر شروع میکرد و در عمل نشان میداد که توانائی سیاسی دارد. در آن زمان هنوز تشکیلات استالینیستی رجوی بر سازمان حاکم نشده بود. با شروع انقلاب ایدئولوژی یا بهتر بگویم کودتای رجوی، دیگر خبری از صلاحیت و کارآئی فردی نبود. هر کسی که نوکری و کنیزی مریم و مسعود را میپذیرفت یک شبه مسئول اول میشد... متاسفانه من تجربه خوبی از تشکیلات آهنین مجاهدین ندارم. این نوع تشکیلات زمینه ساز یک حکومت آزادی کش و دیکتاتور میباشد.(ص205)
آزادی و حقوق بشر
اعدام و کشتن افراد حتی اگر جانی باشند، غیر انسانی است. اعدام در هر شکل و فرم از نظر من غیر قابل قبول است، حتی برای جنایتکاران جنگی. احساس میکنم واژه دفاع از حقوق بشر برای خیلی از ما واژه مبهمی است. دفاع از حقوق بشر بمعنی دفاع از حقوق نیروهای هوادار و هم عقیده با ما نیست. وقتی که در اولین روزهای سرنگونی رژیم شاه برای اعدام بدون محاکمه سران رژیم پهلوی کف زدیم در واقع به نقض حقوق بشر توسط رژیم جمهوری اسلامی جواب مثبت دادیم... سازمان مجاهدین برای گرفتن اطلاعات از پاسداران اطلاعاتی رژیم که در سال 60 دستگیر کرده بود، حکم شکنجه صادر کرد. آنان پاسداران را وحشیانه شکنجه کرده بودند. سازمان شکنجه پاسداران را برای ما و سایر هواداران تشکیلاتی و حتی کسانی که مستقیم پاسداران را شکنجه کرده بودند چنین توجیه کرده بود. ما در این شرایط به اطلاعات نیاز داریم و به همین خاطر شکنجه میکنیم.پس از به قدرت رسیدن این کار را نمیکنیم. و یا در کردستان مجاهدین و بعضی از گروههای سیاسی اپوزسیون پس از اسیر کردن نیروهای رژیم بعضی از اسیران را اعدام نمودند.(ص206)
ما باید از نیروهای چپ اروپائی یاد بگیریم که دفاع از حقوق بشر را با منافع فردی و گروهی محک نمیزنند. در این راستا، بهترین و بیآلایشترین نوع حمایت از حقوق انسانی را در «کمیته جنگ را متوقف کن» در هلند تجربه کردم. آنان از حقوق انسانی نیروهای اسیر طالبان و القاعده که در جزیره گوانتانامو توسط آمریکا شکنجه میشوند دفاع میکنند. من از آنان متشکرم که به من یاد دادند حتی از حق و حقوق انسانی دشمنانم هم دفاع کنم.(ص207)
-------------------------------------------
نقد و نظر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران
خاطرات آقای محمدرضا اسکندری (بر ما چه گذشت) که به عنوان یک سمپات به فاصله کوتاهی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و در نوجوانی به سازمان مجاهدین خلق میپیوندد و بعد از فرار به عراق طی سالهای پرفراز و نشیبی در صف مقابل مدافعان این مرز و بوم قرار میگیرد، کمتر انتظارات خوانندگان خود را در مورد یک سازمان بسته معتقد به مشی ترور برآورده میسازد؛ زیرا نیروهای فکری و سیاسی جامعه با مطالعه این کتاب درصدد شناخت بیشتر یک سازمان آهنین در دو زمینه «مکانیسم سازمانی و ساختار درونی در فاز خروج از کشور» و «چگونگی روابط خارجی سازمان با کشورهای غربی و همچنین کشورهای وابسته به غرب در منطقه» برمیآیند، اما خاطرات این عضو سازمان مجاهدین خلق هرچند حاوی اطلاعات پراکندهای درباره مناسبات داخلی این گروه است- که در همین حد نیز برای همگان تأسفبرانگیز خواهد بود- از سطح مطالب پراکنده و غیرمنسجم و عمدتاً آشکار شده در گذشته فراتر نمیرود. باید اذعان داشت اینگونه اطلاعرسانی در مورد یک سازمان بسته از سوی یک عضو بریده از آن کمک چندانی به ریشهیابی دقیق فجایع صورت گرفته توسط جماعتی که بر ملت ایران خروج کردند و در خدمت دشمنانش قرار گرفتند، نمیکند. به نظر میرسد این نقصان در مورد ارتباطات بیرونی این سازمان بسیار چشمگیرتر باشد، زیرا در این زمینه جز اشاراتی بسیار جزئی در مورد همکاری کشورهایی چون اردن، ترکیه و سازمانهای اطلاعاتی کشورهای غربی با مجاهدین در کتاب نمیتوان یافت.
نپرداختن به مسائل اساسی و ریشهای مجاهدین خلق در این کتاب، این گمان را تقویت میکند که آقای اسکندری هرچند از سازمان فاصله گرفته، اما اطلاعات حساس و افشا نشده را مکتوم داشته است تا روابط خود را با مسعود رجوی از حد خاصی تیرهتر نسازد و بدین ترتیب از خشم و گزند وی در اروپا مصون بماند. صرفاً بر اساس این تحلیل، سکوت نویسنده «بر ما چه گذشت» در قبال روابط کشورهای غربی با سازمان قابل درک و فهم خواهد بود. اکنون سالهاست که سازمان مجاهدین با توسل به شیوههای مختلف از جمله جاسوسی از طریق تخلیه تلفنی، اطلاعاتی کسب میکند و در اختیار دول غربیای قرار میدهد که زمانی بر ایران کاملاً مسلط بودهاند و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی از دخالت در امور کشور خلع ید شدهاند. آمریکا، انگلیس و رژیم دستنشانده آنها اسرائیل که در دوران پهلوی، ایران را به عنوان بزرگترین پایگاه اطلاعاتی خود در منطقه برگزیده بودند، با فروپاشی استبداد داخلی به یکباره در مورد تحولات این منطقه استراتژیک از جهان دچار خلأ اطلاعاتی شدند. مسعود رجوی بعد از استقرار در عراق با درک دقیق نیاز این کشورها- که در گذشته علاوه بر داشتن شبکه وسیع اطلاعاتی، از خدمات شبکه فراماسونری بومی نیز بهرهمند میشدند- تلاش کرد سازمان مجاهدین خلق را تبدیل به تأمینکننده نیازهای اطلاعاتی این دولتها از ایران و حتی عراق و سایر کشورهای منطقه کند و رابطه جدیدی بین سازمان و کشورهای زیان دیده از انقلاب اسلامی، به وجود آورد. از همین رو علیرغم همکاری تنگاتنگ اعضای سازمان مجاهدین با ارتش صدام که عملاً در جریان سرکوب شیعیان و کردها به واحدی از ارتش بعثی مبدل شده بودند در جریان حملات نیروهای اشغالگر انگلیس و آمریکا به عراق، به اعتراف آقای اسکندری کمترین تعرضی به پادگانهای واگذار شده به مسعود رجوی در این کشور صورت نگرفت: «پرچمهای سازمان مجاهدین در تمام پایگاههای سازمان برافراشته بود. هر ثانیه یک هواپیما از هواپیماهای متحدین برفراز (سر) ما به پرواز در میآمد ولی هیچگاه به سمت نیروهای مجاهدین شلیک نمیکردند.»(ص97)
به اعتقاد همه کارشناسان، دقت و توجه ویژه دولتهای غربی برای لطمه ندیدن تشکیلات مجاهدین خلق از این رو نبود که این جماعت را به عنوان عامل تهدیدی فیزیکی برای تمامیت ارضی ایران میپنداشتند؛ زیرا ارتش عراق با همه حمایتهای اطلاعاتی و تسلیحاتی قدرتهای مخالف استقلال این ملت نتوانست هیچگونه نتیجه مثبتی از تهاجم همه جانبه خود به ایران کسب کند، پس گروه مسعود رجوی که همچون بخش ناچیزی از ارتش صدام به حساب میآمد، به هیچ وجه نمیتوانست کاربردی در این زمینه داشته باشد. بنابراین تلاش آنها برای حفظ این گروه علیرغم اعتراف رسمی به تروریست بودن آن صرفاً در جایگاه یک هسته اطلاعاتی و برطرف کننده خلأ اطلاعاتی غرب معنی پیدا میکند. رجوی با استقبال از این نگاه غرب به خود ضمن آشکار نکردن فعالیت اطلاعاتیاش برای کشورهای مسلط بر ایران در دوران پهلوی، همواره ژست حرکت در مسیر ایجاد یک ارتش آزادیبخش را به خود میگرفت، اما روایتهای افراد جدا شده از سازمان از جمله آقای اسکندری کاملاً این واقعیت را تأیید میکنند که مسعود رجوی به دلیل همین مأموریت پنهان هرگز آموزشهای نظامی را در تشکیلات خود جدی نمیگرفته است: «آرایش نظامی سازمان مجاهدین از حداقلهای تجربه کودکانی که با یکدیگر هفت تیر بازی میکنند کمتر و ابتداییتر بود... این ندانمکاریها و بیاطلاعیها در صورتی است که مأمورین نظامی عراق مرتب برای سازمان مجاهدین کلاسهای نظامی میگذاشتند، اما معلوم نبود چرا این فنون نظامی در این عملیات که به قول رجوی داروندار خود را در آن قرار داده بود استفاده نشد؟»(ص70)
آیا این ادعا که رجوی داروندار خود را در این عملیات به کار بسته بود سخنی قابل قبول و منطبق بر واقعیت است؟ این مسئله قابل تأملی است که نباید به سرعت نباید کنارش گذشت. همچنین در بخش دیگری از کتاب خاطرات آقای اسکندری آمده است: «این مصیبتزدگان خوشباور نمیدانستند تا چند روز دیگر جانشان را در بیابانهای گرم غرب کشور از دست خواهند داد، آنها ابتداییترین فنون نظامی در رابطه با اسلحه یعنی گیر و رفع گیر را هم نیاموختند. از تانک خودم بگویم، من راننده تانکی بودم که خلاصی فرمان خیلی زیادی داشت. اگر پا را از روی پدال گاز برمیداشتی تانک خاموش میشد.»(ص68)
هرچند آقای اسکندری در مورد انگیزههای پنهان رجوی برای به نابودی کشانیدن بخش اعظم جماعتی که با تصور پیوستن به ارتش آزادیبخش به عراق آمده بودند کاملاً سکوت کرده و حتی احتمالات مطرح در حول و حوش آن را بازگو نمیکند، اما روایتهای افراد بریده از سازمان مؤید آن است که عملیات فروغ جاویدان (مرصاد) برای مسعود رجوی جز فرصتی که بتواند نیروهای با سابقه مجاهدین خلق را در یک پوشش مناسب از میان بردارد، نبود. در واقع همان گونه که اشاره شد، بعد از آغاز فاز خروج از کشور، از یک سو بتدریج مشکلات نگهداری نیروهای پیوسته به سازمان رخ نمود و از سوی دیگر جریان حاکم بر این گروه، تبدیل شدن به یک هسته اطلاعاتی را ترجیح داده بود؛ زیرا با این هویت امکان کار با غربیها برای رجوی آسانتر بود، ضمن اینکه با چنین کارکردی نیازی به نیروهای فراوان دست و پاگیر وجود نداشت.
از این رو مشی جدید سازمان با اعتراضات گسترده و جدی نیروهای با سابقه مجاهدین خلق که تبدیل شدن به عوامل اجرایی اطلاعاتی کشورهایی چون آمریکا، انگلیس و اسرائیل را برنمیتابیدند، مواجه شد. مسعود رجوی بعد از پذیرش آتشبس از سوی ایران آخرین شانس خود را برای استفاده از این محمل به منظور حل مشکلات درون تشکیلاتی آزمود و معترضان توانمند در به چالش کشاندن جریان حاکم بر سازمان را به کمک صدام به قربانگاه گسیل داشت: «رجوی از زمان شنیدن خبر آتشبس تا زمان ابلاغ عملیات سرنگونی سه بار با صدام ملاقات کرد... بخاطر اصرار و سماجت بیش از حد رجوی، بالاخره صدام قبول کرده بود تا رجوی آخرین شانس خود را برای رسیدن به قدرت آزمایش نماید.»(ص66)
متأسفانه آقای اسکندری لیست عناصر با سابقه سازمان همچون: علی زرکش، ابوذر ورداسبی، سعید شاهسوند و... را که به عنوان نیروهای معمولی به عملیات گسیل داشته شدند تا جان ببازند، مطرح نساخته است، بلکه صرفاً به حجم وسیع کشتههای سازمان و این که مسعود رجوی و اطرافیانش از داخل عراق به ادامه حرکتهای غیرمعقول اصرار داشتند، اشاره دارد. مسلماً در صورتی که اسامی کشتهشدگان نیروهای اولیه و باسابقه سازمان در این عملیات به خوانندگان ارائه میشد اهداف مسعود رجوی از این حرکت به ظاهر نظامی مشخص میگشت.
از دیگر مسائل مهم در این کتاب چگونگی صفآرایی سازمان مجاهدین خلق در مقابل انقلاب اسلامی است. در این زمینه بحثهای مختلف و متنوعی در داخل و خارج کشور مطرح شده است. برخی کوشیدهاند حرکت مسلحانه مجاهدین خلق را که مستقل از مشی مبارزاتی انقلاب اسلامی دنبال میشد و در سال 54 عملاً به بنبست رسید، نادیده بگیرند و دلیل تعارض این جریان را با انقلاب اسلامی و رهبری آن، نادیده گرفته شدن سهمشان در پیروزی انقلاب قلمداد نمایند: «مجاهدین خلق ایران وقتی رژیم پهلوی را سرنگون و خویش را در دولت پس از آن مغبون یافتند راهی جز اعلام جنگ مسلحانه برای ادامه حیات نیافتند.»(روزنامه شرق، سرمقاله مورخ 26 خرداد 1383، به قلم سردبیر محمد قوچانی) این ادعا در حالی مطرح میشود که به دنبال مارکسیست شدن سازمان مجاهدین در سال 54 و به شهادت رسیدن نیروهای مسلمان سازمان همچون شریف واقفی توسط چپهای حاکم شده، به سرعت سازمان پشتوانههای مردمی خود را از دست داد و متلاشی شد و جز هستهای از آن در زندان، اثری از سازمان مجاهدین خلق در جامعه باقی نماند. صرفنظر از این واقعیت تاریخی، سازمان مجاهدین خلق به دلیل پیروی از مشی مسلحانه هرگز با حرکت آگاهیبخش تودههای مردم که شاکله شیوه مبارزاتی امام را تشکیل میداد نه تنها همراهی نمیکرد بلکه با صراحت به تخطئه آن میپرداخت، به همین دلیل حتی مواضع تندی در قبال مبارزات فکری و فرهنگی شخصیتهایی چون شهید مطهری و دکتر شریعتی داشت. بنابراین طرح ادعای سرنگونی رژیم پهلوی توسط مجاهدین خلق ایران کاملاً مغایر واقعیتهای تاریخی است.
مجله «چشمانداز ایران» نیز که توسط عضوی از سازمان مجاهدین خلق (آقای مهندس میثمی) اداره میشود همین گرایش را در سلسله مصاحبههای خود در مورد 30 خرداد 60 پی گرفته است. البته آقای میثمی به دلیل اختلافنظر با مسعود رجوی از وی فاصله گرفت و در ایران به فعالیتهای سیاسی خود ادامه داد. با وجود این اختلاف نظر با رهبری سازمان، دست اندرکاران مجله چشمانداز تلاش دارند به نوعی رویکرد مسعود رجوی به اقدامات تروریستی را ناخواسته و تحمیل شده به سازمان قلمداد نمایند: «این نکته گفتنی است که عمکرد سازمان جدا از نقش و جایگاه بنیصدر نبود. اگر بنیصدر به عنوان رئیسجمهور حذف نمیشد، شاید سازمان هم وارد فاز مسلحانه نمیشد. آنچه سازمان را مصممتر کرد همراهی آقای بنیصدر بود. این است که فرایند حذف بنیصدر اهمیت بیشتری پیدا میکند.»(حسین رفیعی، مجله چشمانداز ایران، شماره 23، ص57) در مصاحبه دیگری خانم اعظم طالقانی با صراحت بیشتری در مقام تطهیر مسعود رجوی برمیآید: «روزی که بنیصدر عزل شد، در مجلس به آیتالله محیالدین انواری گفتم: کار درستی نکردید. گفت: چه بکنیم چارهای نداشتیم. حالا یک خطر وجود دارد که اینها (مجاهدین و بنیصدر) دست به دست هم بدهند و ترورها شروع شود. یعنی میدانستند که نتیجه این عملکرد به ترور خواهد کشید.»(مجله چشمانداز ایران، شماره 25، اردیبهشت و خرداد 83، ص 66) و در ادامه همین مصاحبه خانم اعظم طالقانی میگوید: «من با آقای گلزاده غفوری صحبت میکردم گفتم: «سازمان چرا این جوری کرد. آقای گلزاده غفوری گفت: شما یک پرنده را در یک قفس بیندازید. در را هم به رویش ببندید. این پرنده بال بال میزند، این طرف و آن طرف میپرد تا از قفس بیرون بیاید خودش را آزاد کند. بنابراین چرا شما به این بچهها ایراد میگیرید. اینها یک عده جواناند. به نظر من حرفش درست بود. آقایانی که سنی از آنها گذشته بود و تجربیات تاریخی داشتند، کتابهای آن چنانی نوشته بودند و پیشتر خود آنها سازمان را حمایت میکردند و خدمات و پول و کمک میدادند، باید اینها را تا آخر با همان روش حفظ میکردند. نه این که به گفته مرحوم پدر بگذارند اینها آلت دست سیا بشوند. پدر معتقد بود که سناریوی تقی شهرام برای تغییر ایدئولوژی سازمان در واقع نفوذ تفکر سیا در اینها بود.» (همان، ص66)
در فراز دیگری از این مصاحبه گزارشگر مجله میافزاید: «در گفتوگوهای قبلی نشریه به این نکته اشاره شده بود که مجاهدین فهمیده بودند که میخواهند اینها را به کار مسلحانه بکشانند؛ بنابراین بایستی پرهیز میکردند، زیرا به هر حال سابقه تشکیلاتی و سازماندهی داشتند. خانم طالقانی: وقتی عدهای از مجاهدین را کشتند آنها دست به اسلحه بردند.»(همان، ص71)
در این گفتوگو، هم موضع دستاندرکاران مجله و هم موضع مصاحبه شونده در مورد توسل مجاهدین خلق به شیوههای تروریستی کاملاً روشن است. آنها از یک سو معتقدند سازمان راهی جز دست بردن به سلاح و کشتار نداشت و از سوی دیگر هرگز حاضر نیستند از تعبیر ترور برای قتلهای کور خیابانی و انفجارات توسط سازمان، استفاده کنند.
جالب این که این نوع موضعگیریها در دهه هشتاد اتخاذ میشود، در حالی که دو دهه از پیوستن مجاهدین خلق به صدام گذشته است و طی این مدت ماهیت اصلی این سازمان کاملاً روشن شده و بسیاری از حقایق درباره آن، از جمله در خدمت قدرتهای امپریالیستی قرار داشتن، نمود بیرونی یافته است. با وجود چنین واقعیتهای غیر قابل کتمانی، خاطرات آقای اسکندری نیز به عنوان مستندات درون سازمانی میتواند مسائل مورد بحث را روشنتر سازد که آیا سازمان ناخواسته وارد فاز فعالیتهای تروریستی شد یا با آمادگی کامل و برنامههای از پیش طراحی شده اقدام به عملیات مسلحانه کرد؟
آقای اسکندری چگونگی روند تقابل خود با جمهوری اسلامی را این گونه ترسیم میکند: «روز 27 اسفند 57 پس از سالها تلاش برای برپا کردن حکومتی مردمی، خسته و با قلبی مالامال از درد و اندوه، همانند کسی که همه سرمایهاش بر باد رفته باشد، در گوشه اتاق کوچک و محقرم واقع در گوشه باغ خانهمان نشسته بودم... از ته دل آهی کشیدم و به او گفتم مادر جان این که انقلاب نیست... آنچه را که میبینید در حال شکل گرفتن است یک حکومت عقب ماندهتر از حکومت پهلوی است.»(ص25) صرفنظر از این که طرح ادعای تلاش چندین ساله برای ایجاد یک حکومت مردمی از سوی یک جوان شانزده ساله، نشان از خود بزرگ بینی غیرقابل توصیف نیروهای وابسته به مجاهدین خلق دارد، قضاوت در مورد بدتر بودن حکومت جمهوری اسلامی از رژیم پهلوی نیز تنها حدود یک ماه بعد از پیروزی مردم بر رژیم پهلوی در 22 بهمن 57، هیچ مبنا و اساس منطقی نمیتوانست داشته باشد. به عبارت دیگر، اتخاذ چنین مواضع تندی نسبت به انقلاب اسلامی نمیتواند چندان ارتباطی با عملکردهای بعد از انقلاب داشته باشد و طبعاً برخاسته از نوعی احساسات و نظرات خاص بوده است. مواضع سازمان درباره جنگ تحمیلی نیز میتواند به عنوان یک شاخص مورد تأمل واقع شود. عملکرد مجاهدین خلق در این زمینه گویای این واقعیت است که هرگز آنان به دنبال تقویت ملت ایران در برابر هجوم ارتش متجاوز بعثی به خاک ایران نبودند. سرقت تجهیزات نیروهای مقاومت مردمی و درگیر نشدن با نیروهای بعثی، سیاست ابلاغ شده سازمان بوده است: «سازمان گروه کوچکی از هواداران در ایلام را در یک تیم نظامی سازماندهی کرده بود که مسئول آن محمود از بچههای ملایر و دانشجوی رشته اقتصاد بود. سازمان از این تیم به عنوان تیم نظامی نام میبرد. در نشستهای تشکیلاتی، محمود ما را اینگونه توجیه میکرد که در جنگ نباید کشته شویم. وی گفت هدف از رفتن به جبهه این است که در بین مردم بگوییم که ما نیز در جنگ شرکت فعال داریم. علاوه بر این شما باید سلاح و مهمات از جبهه به پشت جبهه انتقال و تحویل سازمان بدهید.»(ص33)
در حالیکه با آغاز جنگ تحمیلی، ملت ایران یکپارچه برای دفاع از میهن خود بسیج شده بود، نیروهای مجاهدین به سرقت تجهیزات مردم پرداختند. انگیزه سازمان در جمعآوری این تجهیزات چه بود؟ قطعاً مصارفی غیر از خدمت به ملت ایران؛ زیرا در این مقطع زمانی هیچ خدمتی را بالاتر از دفع تجاوز بیگانه به این مرز و بوم نمیتوانیم متصور باشیم؛ در حالیکه مجاهدین نه تنها در این مسیر گام برنمیداشتند بلکه با سرقت تجهیزات نظامی نیروهای مردمی به تضعیف مقاومت آنها در برابر بیگانگان مبادرت میکردند.
در مورد این ادعا که سازمان بعد از 30 خرداد 60 وارد فاز ترور شد باید گفت اولاً بسیاری از ترورهای جنجالی شخصیتهای برجسته انقلاب که بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب اسلامی توسط گروه فرقان صورت گرفت بیارتباط با سازمان مجاهدین نبود، زیرا گروه فرقان با هدایت غیرمستقیم این سازمان شکل گرفت. ثانیاً مجاهدین خلق قبل از 30 خرداد نیز به اعمال تروریستی مبادرت میورزیدند: «اردیبشهت سال 60 مسئول بالای ما که جلال کیائی نام داشت به ما ابلاغ کرد که طرح تروری را برنامهریزی نماییم: طرح ترور این بود که ما باید به اداره ارشاد اسلامی ایلام مسلحانه حمله میکردیم. پس از اعدام پاسداران نگهبان اداره، دستگاههای کپی رنگی را نیز مصادره میکردیم... حدود 15 نفر بودند. در صورت عملی کردن این طرح میبایستی همه پاسداران و نگهبانان این اداره کشته میشدند. بعد از بررسی شرایط، ما طی گزارشی به سازمان ابلاغ کردیم که کشته شدن این تعداد پاسدار محلی در ایلام صددرصد به ضرر سازمان تمام خواهد شد.»(ص34)
بنابراین به اعتراف صریح آقای اسکندری قبل از سی خرداد نیز سازمان طرح و برنامههای تروریستی داشته است و ادعای خانم طالقانی در این زمینه به هیچ وجه با واقعیت تطبیق ندارد. همچنین در مورد ادعای دیگر خانم طالقانی مبنی بر این که «وقتی عدهای از مجاهدین را کشتند، آنها دست به اسلحه بردند» هرچند ایشان سندی در این زمینه ارائه نمیکند و نامی از افراد کشته شده در قبل سی خرداد 60 به میان نمیآورد، اما اظهارات آقای اسکندری در این زمینه نیز میتواند از چگونگی برنامههای سازمان برای آمادهسازی آنها جهت ورود به فاز ترور پرده بردارد: «خیلی از بچههای قدیم بخاطر بالا رفتن جو خفقان احساس میکردند که سازمان قصد سر به نیست کردن آنها را دارد. یکی از این افراد مجید دادوند معروف به جواد قندی بود. وی نزد ما آمد و از یک راز پرده برداشت که من تا آن لحظه از آن خبر نداشتم. گفت حال که من از سازمان جدا شدهام، احتمال میرود مرا به سر به نیست کنند ولی من یک راز دارم که تا به حال به کسی نگفتهام. به شما میگویم که در آینده برای مردم بگویید. گفت این واقعه مربوط به فاز سیاسی است و در مورد برادرم و خودم میباشد. حمید دادوند برادر مجید دادوند در 1360- 1359 عضو سپاه پاسداران ایلام بود... مجید از سازمان پیام دریافت کرده بود وقتی حمید در خواب است اسلحه ژ-3 او را بدزدد... هدف سازمان این بود که حمید را تنبیه نماید و موقعیت او را در بین نفرات سپاه خراب و خدشهدار کند. وقتی که سازمان مجاهدین متوجه میشوند کارشان نتیجه مطلوب نداشته و مسئله به روزنامههای سراسری کشیده میشود و سازمان مجاهدین مورد اتهام قرار میگیرد به فکر چاره افتادند. چند نفر از کمیته مرکزی و دفتر سیاسی برای منحرف کردن حرکت سپاه دست به کار میشوند و به انجمن جوانان مسلمان ایلام دستور میدهند اول مجید «جواد قندی» را در محل انجمن با کابل مورد شکنجه قرار دهند و سپس او را در خیابان خیام در مقابل خانه یک حزباللهی معروف ایلام ببرند و با تیغ موکتبری او را مجروح کنند. این کار از اول تا به آخر توسط جلال کیائی انجام میگیرد. مجید دادوند نقل میکرد وقتی جلال به او کابل میزد اشک میریخت. جلال پس از شکافتن شکم مجید با تیزبر دچار تناقض میشود... مجید اظهار داشت که دستور دهنده اصلی این طرح محمد حیاتی و مسعود رجوی بودند که در نتیجه آن من تا چند قدمی مرگ رفتم و ضمناً هنوز هم از ناحیه طحال رنج میبردم.»(صص7-126)
دست زدن سازمان به این ترفندها و حیلههای رذیلانه برای برانگیختن تنفر نیروهایش نسبت به جمهوری اسلامی و نیروهای مؤمن به انقلاب، خود بهترین گواه بر این امر است که سازمان مستمسکی چون اعدام نیروهای خود در اختیار نداشت وگرنه از توسل به چنین اعمال پلیدی بینیاز بود. مجروح کردن نیروهای روزنامهفروش سازمان در سر چهارراهها توسط بخشی دیگر از نیروها نیز یکی از روشهای متداول سازمان برای آمادهسازی سمپاتها جهت دست زدن به اعمال خشونتبار بود. حتی اجتماعات سازمان با طراحی خودش به خشونت کشیده میشد تا نیروها برای ورود به فاز ترور آماده شوند. آقای سیدمحمدمهدی جعفری از اعضای باسابقه نهضت آزادی که با مجاهدین خلق در ابتدای انقلاب در ارتباط بود در پاسخ به گزارشگر مجله چشمانداز که همان خط روزنامه شرق را در مصاحبههای مختلف پی گرفته است میگوید: «بعد از شهریور و فوت آیتالله طالقانی، حادثه مهمی که پیش آمد و شاید نقطه عطفی برای مجاهدین بود، حادثه امجدیه بود. البته من فقط فیلم حادثه امجدیه را دیدم. یک نفر روی دوش کس دیگری در میان جمعیت رفته و سخت به مجاهدین فحش میدهد و حمله میکند. آقای مهندس غروی که با هم فیلم را تماشا میکردیم به من گفت: خوب نگاه کن ببین او را میشناسی؟ من گفتم: او را در جنبش ملی مجاهدین دیدهام. گفت: من هم تحقیق کردهام، این شخص از مجاهدین است و این هم یکی از بازیهای خودشان که به نام حزبالله درگیری ایجاد میکنند. من نمیگویم که طرف مقابل بیتقصیر بود اما خودشان هم تحریک میکردند و میخواستند زمینهای فراهم کنند که حتماً به کشت و کشتار برسد».(مصاحبه سیدمحمدمهدی جعفری، چشمانداز ایران، شماره 24، ص72)
حتی اگر چنین اعترافات صریحی در مورد تحرکات خشونتبار مجاهدین را در قبل از 30 خرداد 60 در پیش رو نداشتیم، اینگونه توجیهات طرفداران دمکراسی و مخالفان خشونت!! که چون در نظام جدید، مجاهدین را به کار نگرفتند و حقشان را تضیع کردند آنان راهی جز توسل به سلاح نداشتند، تا چه حد منطقی به نظر میرسید؟ قطعاً هر نظامی میتواند عدهای را به کار گیرد و به عده دیگری برای واگذاری پستهای حساس اعتماد نکند. آیا مسعود رجوی به دلیل رأی نیاوردن در شورای انقلاب مجاز بود دست به سلاح ببرد؟ البته برخلاف نظر جریاناتی در داخل کشور که به دلیل در خدمت غرب بودن سازمان مجاهدین، خود را ملزم به تبرئه آن میبینند هرگز بعد از انقلاب همه درها به روی مجاهدین خلق بسته نشد. علیرغم مشکوک و بیاعتماد بودن همه جریانات کشور به بقایای این سازمان بعد از مارکسیست شدن آن در سال 54، مجاهدین خلق امکان یافتند در انتخابات اولین دوره مجلس شورای اسلامی مشارکت کنند؛ موسی خیابانی از تبریز، مسعود رجوی از تهران و سایر اعضای آن از سایر شهرستانها کاندیدا شدند، اما هیچیک نتوانستند اعتماد مردم را به خود جلب کنند. بنابراین بسته بودن همه درها به روی مجاهدین ادعایی خلاف واقع است، ضمن اینکه حتی در صورت رد صلاحیت شدن هم توجیهی برای دست بردن به سلاح نداشتند. از این نکته نیز نباید غافل شد که مجاهدین خلق بعد از انقلاب به اجرای هیچ کدام از مصوبات دولت موقت تن نمیدادند که از جمله آنها خلع سلاح عمومی بود. مخالفت آشکار این گروه با خلع سلاح عمومی و انبار کردن و حمل سلاح و تمرین تیراندازی در اطراف شهرها حتی بیاعتمادی شدید دولت موقت را که بیشتر اعضایش از نیروهای نهضت آزادی بودند، موجب شده بود: «اسلحه و مهمات زیادی برای خودشان برداشته بودند- حتی گاهی علنی بود- مثلاً در تبریز، روزهای جمعه سمپاتهای خودشان را به کوه میبردند و تیراندازی یاد میدادند. اسلحه هم در دستشان علنی بود و کسی هم با اینها کاری نداشت. بدون مجوز در دفترشان اسلحه داشتند. در دانشگاه در دفترشان محافظ داشتند. این گونه نبود که همه برخوردها با اینها خشن باشد. مثلاً خود آقای مهدوی کنی با دستخط خودش به آقای رجوی برای حمل اسلحه مجوز داده بود.»(مصاحبه سیدحسین موسوی تبریزی، مجله چشمانداز ایران، شماره 22، ص35)
مجاهدین خلق با اتکای به همین اسلحههای به سرقت برده شده، قبل از 30 خرداد 60 برنامه خود را برای درگیری مسلحانه در چند مقطع بروز دادند که از آن جمله واکنش سازمان به دستگیری فرزندان مارکسیست شده آیتالله طالقانی توسط سپاه پاسدارانی بود که دولت موقت به سرپرستی آقای ابراهیم یزدی تشکیل داده بود: «آیتالله طالقانی از تهران رفتند... وقتی آقا نبودند، مجاهدین اعلام کردند که ما برای جنگیدن با مخالفین یک لشکر در اختیار آیتالله طالقانی میگذاریم و در خیابان تظاهرات کردند. وقتی آیتالله طالقانی آمدند من گفتم، مجاهدین چنین کاری کردهاند. ایشان نزدیک به این مضمون گفتند که غلط کردند، من به لشکری احتیاج ندارم. که بعد خودشان هم اعلامیهای آرام و مسالمتآمیز دادند که کاری که من کردم برای این بود که درگیری پیش نیاید نه این که لشکرکشی بشود و دو گروه بخواهند مقابل هم قرار بگیرند.»(مصاحبه سیدمحمدمهدی جعفری، چشمانداز ایران شماره 24، ص69)
ادامه همین شیوهها و تلاش برای ایجاد زمینههای درگیری و خشونت از سوی مجاهدین خلق موجب شد تا در نهایت آیتالله طالقانی یک هفته قبل از فوتشان در خطبههای نماز عید فطر (2/6/58) علیه آنان به تندی موضعگیری کنند و از آنان برائت جویند: «من خودم را برای دفاع از اینها داشتم فدیه میکردم. حتی در مقابل بعضی از تنگنظرها، اندکبینها من را متهم میکردند، حتی خود رهبر به من فرمودند شما چرا مسامحه میکنید درباره اینها؟ گفتم آقا اینها شاید به نصیحت، به موعظه، تغییر اوضاع، تغییر شرایط جذب شوند به عامه مردم و دیگر حوصله همه را سر آوردهاند. این رهبر که سراپا دلسوزی نسبت به مستضعفین و محرومین است ببینید چطور او را به خشم آوردهاند! این کار بود؟ حالا بکشند جزای اعمال خودشان را...»(در مکتب جمعه، انتشارات چاپخانه وزارت ارشاد اسلامی، سال 1364، ص13) بنابراین در سال 58 آیتالله طالقانی نیز از هدایت این سازمان به مسیر صحیح کاملاً ناامید میشود و ضمن خطا دانستن حمایت خود از رهبران سازمان که با هدف اصلاح آنان صورت گرفت به صراحت مواضع و عملکردهای لجوجانه و رفتارهای خصمانه آنان را با انقلاب و مردم در مسیر ایجاد درگیریهای خشونتبار محکوم میکند. با وجود چنین مستنداتی که ماهیت و برنامههای سازمان را قبل از ورود به فاز عملیات تروریستی کاملاً روشن میسازد، تلاش عدهای برای تطهیر این سازمان که بعدها خدمات آن به قدرتهای مسلط بر ایران دوران استبداد شاهنشاهی، برای همگان کاملاً روشن شد، جای تأمل بسیاری دارد. البته با توجه به تنفر عموم ملت ایران از این سازمان تروریستی همپیمان صدام، حاصل چنین تلاشی برای تلاشگرانش چندان خوشایند نخواهد بود.
از جمله نکات مهم دیگر در این کتاب دلایل آقای اسکندری برای جدا شدن از سازمان مجاهدین خلق است: «در حقیقت سازمان مجاهدین با کشتار و قتلعام مردم بیگناه کرد، سکان متزلزل حکومت عراق را مستحکم و پابرجا نگهداشت... مجاهدین در کتاب «ارتش آزادیبخش ملی ایران» صفحه 234 اعتراف نمودهاند که محدودهای بطول 150 کیلومتر را برای صدام حسین حفاظت نمودهاند. البته غیر از مناطق کردنشین، سازمان مجاهدین در شهر کربلا نیز در سرکوب مردم شیعه دست داشته است... به همین خاطر است که با نشر این وقایع هولناک میخواهم حقیقت را در تاریخ مبارزات مردم ایران ثبت کنم و بگویم برای کسب آزادی نیازی به کردکشی و حمایت از جنایتکاری نظیر صدام حسین نبود.»(صص3-112)
آقای اسکندری بعد از بیان شمهای از کشتار کردهای عراق توسط سازمان، این جنایت را غیرقابل تحمل تشخیص میدهد؛ لذا رسماً از آن فاصله میگیرد: «مثل همیشه، رجوی در این هیاهو به میدان شتافت و اعلام یک نشست عمومی نمود. رجوی توجیهگر حرفهای و ماهری بود و خوب میدانست که در شرایط بحرانی و وخیم چگونه دوباره بر خر مراد سوار شود. رجوی در این نشست همکاری با صدام، کشتار افراد بیگناه کرد و بستن جاده کرکوک به بغداد را توجیه کرد و گفت زندگی و مرگ ما با رژیم صدام گره خورده بود و تمام حرکتهای ما در راستای مبارزه با رژیم بود... روز بعد از نشست نامهای برای احد بوغداچی نوشتم بدین شرح که من به علت عدم پذیرش استراتژی سازمان مجاهدین دیگر قادر به همکاری با سازمان مجاهدین و اقامت در قرارگاه سازمان مجاهدین نیستم و تصمیم به خروج از سازمان گرفتهام.»(صص5-114) آقای اسکندری از میان لیست جنایات مسعود رجوی و سازمان صرفاً در مورد آنچه بر کردها رفته از خود واکنش نشان میدهد و همکاری سازمان را با رژیم صدام صرفاً در همین زمینه مردود میشمارد، گویا برای ایشان همکاری مسعود رجوی با رژیم صدام که وحشیانهترین اقدامات را همچون بمباران شیمیایی، بمباران شهرها و مناطق مسکونی و... علیه ملت ایران صورت داده به هیچ وجه جای تأمل نبوده است.
نکته قابل توجه در همین زمینه سکوت آقای اسکندری در مورد جنایات مشترک غرب و صدام علیه کردهاست. برای نمونه، وی در این خاطرات هیچگونه اشارهای به جنایت هولناکی که در حلبچه صورت گرفت و طی آن تمام سکنه یک شهر کردنشین قتلعام شدند نمیکند؛ زیرا شرح این جنایت که ناشی از واگذاری سلاحهای مخوف کشتار جمعی به صدام از سوی دول غربی بود قطعاً با تعاریف نویسنده از غرب سازگاری ندارد، لذا در همه جا آقای اسکندری از کنار چنین جنایاتی میگذرد و ترجیح میدهد به آنها نپردازد. حتی حاضر نیست به ریشهیابی علت چشمپوشی غرب بر جنایات سازمان نسبت به اعضای بریده خویش بپردازد: «از این زمان به بعد شما زیر نظر استخبارات عراق میباشید. از همین زمان بود که جهنم رمادی شروع شد و به قول رهبر نوین انقلاب آقای مسعود رجوی ما به جایی رفتیم که هر روز صد بار از خدا تقاضای مرگ مینمودیم. همان جائی که دختران معصومی که به عشق رهایی مردم و میهن به سازمان مجاهدین پیوسته بودند مورد تجاوز قرار گرفتند و حتی به خودفروشی هم تن دادند.»(ص134) وی در جای دیگر میگوید: «تجاوز عراقیهای وابسته به استخبارات، به کودکان و زنان و دختران یک امر عادی بود... مدام افرادی از تشکیلات سازمان مجاهدین را به رمادی میآوردند و پس از چند ماه که زیر نظر UN بودند به قرارگاه برمیگرداندند. به همین خاطر UN نیز مسئله ما را واقعی پیگیری نمیکرد.»(صص 7-136) آیا بدون حمایت مستقیم غرب ارتکاب چنین جنایاتی از سوی صدام و رجوی ممکن بود؟ مسلماً خیر. جنایت فراموش نشدنی حلبچه که کودکان را در آغوش مادرانشان به کام مرگ فرستاد و هیچ جانداری در این شهر باقی نگذاشت آیا جز با اعطای تجهیزات پیشرفته به دیکتاتور بغداد ممکن بود؟ آیا اگر بعدها وجود صدام در تعارض با منافع حامیان دیروزش قرار نمیگرفت حتی سالها بعد به چنین جنایاتی از سوی غرب و سازمانهای بینالمللی اعتراف میشد؟ آقای اسکندری که اکنون به افتخار پناهندگی در یکی از کشورهای غربی نایل آمده قطعاً میداند که جز در پناه سکوت غرب، صدام و رجوی نمیتوانستند چنین جنایاتی را مرتکب شوند. غربی که امروز مورد تعریف و تمجید آقای اسکندری قرار دارد، در واقع به دلیل بهره گیری از صدام و رجوی علیه ملت استقلال یافته ایران نه تنها بر همه جنایات آنها چشم میپوشید، بلکه چنین دستنشاندگانی را تشویق، ترغیب و بلکه تجهیز نیز نمود تا از کارآیی بیشتری برخوردار شوند. جالب اینکه افرادی چون آقای اسکندری که تازه غرب را یافتهاند سلائق و عواطف خود را نیز با تمایلات آنان تنظیم میکنند. از همین رو در این خاطرات کوچکترین ابراز تأسفی بابت همکاری سازمان با دیکتاتور بغداد که در جریان حمله به مناطق مسکونی با موشکهای «اسکاد بی»، ملت ایران را قتلعام میکرد نمیبینیم.
وی همچنین در مورد استفاده گسترده از سلاح شیمیایی علیه ملت ایران هرگز سخنی به میان نمیآورد، زیرا دول غربی معتقدند ملت ایران باید هزینه استقلالطلبی خود را بپردازد! آقای اسکندری نیز به روی چنین جنایاتی که مشترکاً توسط غرب و صدام صورت میگیرد چشم میپوشد و آنها را دارای آنچنان اهمیتی نمیداند که به خاطرش از سازمان جدا شود. وی حتی بعد از سالها که به نگارش خاطرات خود میپردازد، حاضر نیست از چنین موضوعاتی یاد کند و به دفاع از حقوق ملت ایران بپردازد؛ در حالی که مدعی است در مقام دفاع از حقوق انسانی دشمنانش نیز قرار گرفته است: «ما باید از نیروهای چپ اروپایی یاد بگیریم که دفاع از حقوق بشر را با منافع فردی و گروهی محک نمیزنند. در این راستا بهترین و بیآلایشترین نوع حمایت از حقوق انسانی را در کمیته جنگ را متوقف کن در هلند تجربه کردم. آنان از حقوق انسانی نیروهای اسیر طالبان و القاعده که در جزیره گوانتانامو توسط آمریکا شکنجه میشوند دفاع میکنند. من از آنان متشکرم که به من یاد دادند حتی از حقوق انسانی دشمنانم هم دفاع کنم.»(ص207)
بعد از حمله گسترده و همه جانبه دیکتاتور بغداد به ایران زمانی که افرادی چون آقای اسکندری با تظاهر به دفاع از کیان و تمامیت ارضی میهن، به سرقت سلاح و تجهیزات میپرداختند، آیا جوانان غیور ایرانی که با تمام وجود به دفع تهاجم دشمن پرداختند و در این راه مصائب بیشماری را تحمل کردند انسان نبوده و نیستند که آقای اسکندری حاضر نشده است از حقوق آنان دفاع کند؟! متأسفانه ایشان حتی حاضر نیست یادآور جنایاتی باشد که صدام و رجوی مشترکاً در مورد آنان مرتکب شدند. به فرض اینکه آقای اسکندری در گذشته به غلط این جوانان و سلحشوران مدافع کشور را دشمنان خود میپنداشته است چرا با درسی که از گروههای چپ اروپایی!؟ گرفته است بکارگیری کشندهترین سلاحهای شیمیایی علیه این جوانان را مطرح و آن را محکوم نمیکند؟ البته باید اذعان داشت گرفتار آمدن در یک تعارض، مشکل همه اعضای جریانات شرقی طرفدار دمکراسی و حقوق بشر غربی است. جنایات غرب سرمایهداری علیه ملتهای جهان سوم از سوی کسانی که با فرهنگ خود بیگانه شدهاند و یکسره به تبلیغ دستاوردهای مدنی غرب میپردازند باید نادیده گرفته شود، زیرا بیان این جنایات در تعارض با تبلیغ فرهنگ بیگانه به عنوان الگوی برتر برای جهان بشری قرار میگیرد. چنانکه اشاره شد، حتی برخی جریانات غربباور در ایران پا را از این نیز فراتر نهادهاند و احساس وظیفه میکنند تا هر گروهی را که در خدمت غرب قرار میگیرد تطهیر کنند، خواه این گروه طالبان باشد یا مجاهدین خلق. از یاد نبردهایم زمانی که آمریکا طالبان را آموزش میداد و زمینه استقرار آن را در افغانستان فراهم میکرد بسیاری از افراد و گروههای غربباور حتی در وزارت خارجه کشورمان از این جریان دستپرورده واشنگتن حمایت علنی و آشکار میکردند، اما زمانی که سیاستها در کاخ سفید به گونهای دیگر رقم خورد و بساط طالبان میبایست برچیده میشد موضع غربباوران در ایران نیز ناگهان تغییر 180 درجهای کرد. به همین دلیل نیز در داخل کشور امروز برخی درصدد تطهیر سازمان مجاهدین برمیآیند، زیرا در خدمت تأمین منافع غرب درآمده است و کشورهای غربی علیرغم قراردادن نام این سازمان در لیست گروههای تروریستی، ریاکارانه بیشترین اطلاعات خود را در راهاندازی جنجالهای تبلیغاتی علیه ایران از طریق مجاهدین خلق تأمین میکنند. به نظر میرسد آقای اسکندری به دلیل همین ملاحظات به بسیاری از موارد همکاری غرب با سازمان نمیپردازد. برای نمونه به سرمایهگذاریها و شرکتهای تأسیس شده توسط سازمان در کشورهای اروپایی که کاملاً مغایر قوانین این کشورها در مورد گروههای تروریستی است هرگز اشارهای نمیشود.
در آخرین فراز این نوشتار باید اذعان داشت آقای اسکندری در جمعبندی خود از انحرافات سازمان بیش از هر بخش دیگری از کتاب از جاده انصاف و عدالت خارج شده است. متأسفانه ایشان بدون ارائه دلیل، انحرافات مسعود رجوی را به اسلام و معتقدات شیعه نسبت داده است: «مجاهدین به خاطر مبارزات چریکی و غیرعلنی بیشتر از دیگران در دام جزمیت حزبی افتادهاند. رفتار حزبی و سازمانی آنها هیچ همخوانی با معیارهای متعارف رفتارهای حزبی ندارد. البته عدم درک درست کار حزبی و گروهی، کم و بیش، دامنگیر بیشتر احزاب و سازمانهای ایرانی است. علاوه بر این مشکل، ضعف عمده سازمان مجاهدین تلاقی دین با دولت در بنیانهای فکری این سازمان است. مجاهدین بدون توجه به تجارب انسانها، با شعار استراتژیک جمهوری دمکراتیک اسلامی راه را برای یک اشتباه بزرگ باز نمودند. این یکی از اشکالات و انحرافات استراتژیک در سازمان مجاهدین بوده است… رهبران سازمان سعی نمودند تا با آشتی دادن مذهب شیعه با آزادی عقیده و بیان، اهداف خویش را به پیش ببرند. اما واقعیت چیز دیگری بود. مردم جهان بخصوص اروپائیان در قرن 17و 18 با دادن کشتگان زیادی، مذهب و کلیسا را مجبور نموده بودند که از دولت و قانونگذاری کنارهگیری نمایند. اما مردم ما هنوز دارند رژیم مذهبی جمهوری اسلامی را تجربه میکنند.» (ص197)
در حالی که مشکل سازمان به اعتراف همگان دور شدن از اعتقادات اسلامی و استفاده ابزاری از اسلام به عنوان پوشش ظاهری است، آقای اسکندری «یکی از اشکالات و انحرافات استراتژیک» سازمان را «تلاقی دین با دولت در بنیانهای فکری» آن عنوان میکند. براساس مستندات مسلم تاریخی گرایش سازمان مجاهدین خلق به مارکسیسم در سال 54 از سوی هسته مرکزی آن در خارج از زندان به صورت افراطی بروز یافت و به شهادت رساندن تعداد قابل توجهی از نیروهایی که نخواستند پذیرای مارکسیسم شوند از نتایج آن بود. این مسئله البته در هسته داخل زندان که مسعود رجوی رهبری آن را به عهده داشت، نمودی متفاوت یافت. به عبارت دیگر، برخی مارکسیست شدن خود را علنی نساختند و برای از دست ندادن پایگاه مردمی به حفظ ظاهر پرداختند، اما در محافل خصوصی به مارکسیست شدن خود مباهات میکردند. خاطرات افراد همبند و حتی متمایل به مسعود رجوی این حقیقت را کاملاً آشکار میسازد: «بر سر رهبری زندانیان سیاسی بین دو گروه مجاهدین خلق به رهبری مسعود رجوی و چریکهای فدایی خلق به رهبری بیژن جزنی، رقابت شدیدی بود... بعد از شرکت در جلسه، مسعود آمد و گزارش جلسه را داد و گفت: جزنی پیشنهاد کرد خودش نماینده مارکسیستها باشد و من- رجوی- نماینده مسلمانها. من نپذیرفتم و به جزنی گفتم ما هم مارکسیست هستیم! من از این حرف مسعود خیلی تعجب کردم و پرسیدم، جداً گفتی مارکسیست هستی؟ گفت: بله من واقعاً هم مارکسیست هستم.» (مسی به رنگ شفق، سرگذشت و خاطرات سیدکاظم موسوی بجنوردی، نشرنی، سال 81، ص149)
بنابراین از سال 54 مسعود رجوی به صراحت مارکسیست شدن خود را در حلقه خواص اعلام میداشت، هرچند در ملأ عام این موضوع را بروز نمیداد؛ به همین دلیل نیز وی و دارودستهاش از سوی مردم به عنوان «منافق» لقب گرفتند؛ زیرا در خفا مارکسیست بودند اما در عام تظاهر به دینداری مینمودند. همین تظاهر موجب شد که جوانان کم اطلاع از متون و مبانی اسلامی همچون آقای اسکندری در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی فریب وی را بخورند و به سازمان مجاهدین خلق جذب شوند. البته مسعود رجوی بعد از فرار به فرانسه به تدریج از مارکسیسم فاصله گرفت و به باورها و فرهنگ غرب نزدیک شد. اکنون عملکرد چنین فردی را به اسلام نسبت دادن علاوه بر خلاف واقع بودن، ظلم مسلمی به این دین الهی است.
همچنین در مورد تکرار برخی قضاوتهای کلیشهای راجع به اعتقادات دینی ملتهای مسلمان شاید رساترین تعبیر، از آن مرحوم دکتر شریعتی باشد: «من به شبه روشنفکرانی که درباره مذهب اسلام و علمای اسلامی همان قضاوتهای صادراتی اروپایی را درباره قرون وسطای مسیحیت و کلیسای کاتولیک تکرار میکنند کاری ندارم. آنها که قضاوتهایشان کار خودشان و صادر شده از اندیشه مستقل و تحقیق و شناخت مستقیم خودشان است میدانند که نقش علمای مذهبی، مذهب، مسجد و بازار در نهضتها و انقلاب سیاسی سده اخیر چه بوده است... این که میگویم روح و رهبری همه نهضتهای ضد امپریالیستی و ضد استعماری و ضد هجوم فرهنگی اروپایی را در نهضتهای اسلامی، علما و متفکران بزرگ اسلامی به دست داشتهاند و گاهی حتی از اصل ایجاد کردهاند یک واقعیت عینی است.» (علی شریعتی مزینانی، مجموعه آثار، شماره5 (ما و اقبال)، صص3-82)
البته مشکلات سازمان را، علاوه بر قدرت پرستی مسعود رجوی و زنبارگی رسوای وی که بعد از طلاق اجباری زنان در سازمان، شورای مرکزی را با عضویت صرفاً زنان تبدیل به حرمسرای خود ساخت، به دوگانگی مورد اشاره باید مرتبط دانست. تظاهر به اسلام برای سالهای طولانی، و در درون اعتقاد همراه با جزمیت افراطی به مکتبهای وارداتی، عملاً پوچگرایی و بیهویتی را بر این سازمان حاکم ساخته است. البته تراوشاتی از این وضعیت را در نظرات آقای اسکندری حتی بعد از جدا شدن از سازمان میتوان دید: «اعدام و کشتن افراد حتی اگر جانی باشند، غیرانسانی است. اعدام در هر شکل و فرم از نظر من غیرقابل قبول است، حتی برای جنایتکاران جنگی. احساس میکنم واژه دفاع از حقوق بشر برای خیلی از ما واژه مبهمی است.» (ص206) البته این اظهارنظر توهینآمیز وی در مورد به مجازات اسلامی اعدام برای افراد جانی، تکرار موضع تهاجمی غربی است که همه فرهنگها را جز فرهنگ خود غیرانسانی تبلیغ میکند. آقای اسکندری نیز اولین کسی نیست که این برخورد تحقیرآمیز غربیها را با فرهنگ اسلامی تکرار میکند، قبل از ایشان نیز افرادی چون حسین باقرزاده (عضو مارکسیست شده سازمان که سپس مجذوب اومانیسم اروپایی شد) همین برخوردهای اهانتآمیز را تکرار کردهاند. دفاع از حقوق بشر اگر بر پایه اهانت به ارزشهای اعتقادی انسانهای غیراروپایی استوار باشد در واقع انقیاد فرهنگی در پوشش دفاع از حقوق بشر خواهد بود. این نیز از عجایب دنیای کنونی است که با شعاری جاذب، فرهنگ دیگر ملتها، سیاه و غیرانسانی عنوان میشود و تأسفبارتر اینکه افرادی که باید در برابر نقض حقوق خود یعنی آزادی در باورهای دینی (به ویژه ادیان الهی به رسمیت شناخته شده) مقاومت کنند به تکرار مواضع تحقیر کننده فرهنگ خویش میپردازند.
خاطرات آقای اسکندری هر چند دارای اطلاعات ارزشمندی است و تلخی سرگذشت افرادی را که به دلیل خود بزرگبینی حاضر نشدند از تجربیات گذشتگان بهره جویند به خوبی مشخص میسازد، اما به نظر نمیرسد خود ایشان هم درس لازم را از خاطراتی که خود بیان میدارد گرفته باشد؛ زیرا در وادی جدید نیز همچنان خود را بینیاز از پشتوانههای فکری و ملی خویش میبیند.
«برما چه گذشت...» همچنین دارای تناقضات آشکاری است. برای نمونه، از یک سو نویسنده در این کتاب اصولاً اعدام را نفی میکند و از سوی دیگر نوعی مبارزه مسلحانه را که از پشتوانه مردمی برخوردار باشد مشروع میشمارد: «من فکر میکنم مبارزه مسلحانهای که توسط یک گروه جدا شده از مردم علیه حکومت غیرمشروع صورت میگیرد به زیان مردم میباشد. تنها مبارزه مسلحانهای مشروع میباشد که از پشتیبانی تودهای برخوردار باشد و مردم به این نتیجه برسند که هیچ راهی غیر از برخورد مسلحانه با رژیم وجود ندارد و به صورت میلیونی در آن قیام مسلحانه شرکت نمایند.» (ص203) آقای اسکندری در این فراز به این دلیل دچار تعارض آشکار شده که از یک سو نظرات جریانات اومانیستی غربی را مطرح میکند که اصولاً به انقلاب معتقد نیستند و از سوی دیگر مبارزه مسلحانه تودهای را (که معیار مشخصی برای آن ابراز نمیدارد و قطعاً اساس آن بر کشتن افراد مخالف است) مورد تأیید قرار میدهد.
همچنین نویسنده در مورد پشتیبانی هوایی صدام از نیروهای سازمان در عملیات خود علیه مدافعان مرزهای ایران نیز دچار تناقضگویی آشکار شده است: «رجوی شب قبل از عملیات اظهار داشت که ارتش عراق تا تهران نیروهای مجاهدین را پشتیبانی هوایی خواهند کرد. اما صدام فقط تا کرند نیروهای مجاهدین را پشتیبانی هوایی کرد.» (ص75)
وی در فرازی دیگر میافزاید: «اما وقتیکه سازمان مجاهدین در تنگه چهارزبر مورد محاصره شدید رژیم جمهوری اسلامی قرار گرفت، دیگر کسی به کمک نشتافت. فرماندهان رجوی که در صحنه بودند مرتباً تقاضای آتش پشتیبانی هوایی میکردند، اما از آتش پشتیبانی هیچ خبری نشد. از طرف دیگر نیروهای سازمان مجاهدین دیدهبان هم نداشتند. صحنه جنگ آنقدر بیحساب و کتاب بود که نیروهای هوایی عراق بجای بمباران کردن چهارزبر، عوضی بمبها را بر سر هواداران سازمان مجاهدین فرو ریختند. پس از این اقدام اشتباهی توسط نیروی هوائی عراق، دیگر خبری از پشتیبانی هوایی آنها نشد» (ص79)
توهینهای آقای اسکندری به امام خمینی(ره) نیز به نظر میرسد بیشتر به منظور ایجاد نوعی توازن باشد وگرنه منتسب کردن مثلاً این جمله که «هر که با ما نیست بر ماست» به این مرجع مورد احترام ملت ایران و جهان اسلام هیچگونه سندیتی ندارد و صرفاً به عنوان بهانهای برای حمله به ایشان طرح شده است.
در پایان باید اذعان داشت نیروهای بریده از سازمان که به اروپا یا آمریکا پناهنده میشوند در دو بُعد خود را مقید به رعایت ملاحظاتی میبینند، اول در مقابل غربیها به عنوان پشتیبانی کنندگان سازمان مجاهدین خلق و دوم در برابر برخوردهای خشن سازمان که حتی در غرب نیز این نیروها عمدتاً از گزند آن مصون نیستند. در صورتیکه چنین ملاحظاتی کتاب «بر ما چه گذشت» را در خود محصور نمیکردند قطعاً محققان و تاریخ پژوهان میتوانستند از این اثر بهرهای به مراتب بیشتر ببرند.
با تشکر
دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران