تاریخ انتشار : ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۱۰:۱۷  ، 
کد خبر : ۱۴۲۶۶۲

اندیشه سیاسى شهید مطهرى

نویسنده: مقصود رنجبر مقدمه: اندیشه سیاسى شهید مطهرى بدون ملاحظه موقعیت اجتماعى، فرهنگى و سیاسى جامعه اش قابل درک نیست. چارچوب اصلى درک صحیح اندیشه او به چند مسأله بستگى دارد: 1ـ بیان اجمالى از زندگى مطهرى; 2ـ سیاست در سنت فکرى شهید مطهرى. در این قسمت ابتدا به طور اجمال به زندگى و احوال وى پرداخته و پس از آن، سیاست در سنت فکرى شهید مطهرى را مورد تأمل قرار مى‌دهیم.

1) زندگى استاد مطهرى
مطهرى در خانواده اى مذهبى و اهل علم در سال 1298 شمسى متولد شد. از سال 1311 در حوزه علمیه مشهد تحصیل علوم دینى را آغاز و در سال 1315 به قم مهاجرت کرد و تا سال 1331 در قم به ادامه تحصیل پرداخت. در قم فقه، اصول، اخلاق و فلسفه را از اساتید بزرگ آن زمان آموخت و به طور جدى تحت الشعاع شخصیت و اندیشه هاى فلسفى مرحوم علامه طباطبایى قرار گرفت.
مطهرى در سال 1331 به تهران مهاجرت کرد و این مهاجرت، نقطه عطفى در جهت گیریهاى فکرى بعدى ایشان محسوب مى شود. حضور همزمان او در حوزه علمیه (مدرسه مروى) و دانشگاه (دانشکده الهیات دانشگاه تهران)، ارتباط با گروههاى جدید فکرى (دانشجویان، انجمنهاى اسلامى مهندسان و پزشکان و دیگر گروههاى روشنفکرى) و حضور در مجامع روشنفکرى اسلامى از قبیل مشارکت در تأسیس حسینیه ارشاد و مدیریت برنامه هاى آن و حساسیت نسبت به مسائل سیاسى و اجتماعى آن دوره و ارتباط با محافل سیاسى و مذهبى، در شکل گیرى و تحول اندیشه هاى سیاسى وى پس از سال 1342 مؤثر بودند. در واقع از این دوره به بعد بود که مطهرى به صورت جدى وارد عرصه تألیف در زمینه هاى سیاسى و اجتماعى از منظر اسلامى گردید.[1]
دوران پختگى فکرى مطهرى مصادف با ورود و تبلیغ گسترده اندیشه هاى مارکسیستى در ایران به گونه خالص و التقاطى بود که مطهرى با هر دو رویه آن به شدت در افتاد.
از سال 1342 فعالیتهاى سیاسى مطهرى نیز شدت بیش ترى گرفت و به یکى از عناصر مهم در جریان انقلاب اسلامى تبدیل شد. به طور کلى باید گفت که دغدغه اصلى فکرى ایشان، دغدغه هاى فلسفى بود. وى این مسأله را هم در مقدمه کتاب علل گرایش به مادیگرى[2] و هم در کتاب انسان و سرنوشت (عدل الهى) توضیح داده است[3]; بخش عمده آثار ایشان نیز در حوزه فلسفه مى باشد.
زمانه استاد مطهرى
زمانه مطهرى از لحاظ سیاسى، اجتماعى و فکرى یکى از حساس ترین مقاطع تاریخى کشور است که این امر از ابعاد مختلف بر شکل گیرى اندیشه سیاسى ایشان اثر گذار بود. حاکمیت سیاسى رژیم پهلوى، ورود اندیشه هاى مارکسیستى و لیبرالیستى، قرار گرفتن حوزه هاى علمیه در شرایط گذار سیاسى و رابطه اسلام و تجدد، همگى موضوعاتى بودند که جهت اصلى اندیشه هاى ایشان را که همانا دفاع از حقانیت و خلوص اسلامى و حل مشکلات و پاسخ گویى به مسائل مطرح در زمینه اسلامى در عصر جدید بود[4]، جهت دادند.
دوران پختگى فکرى مطهرى مصادف با ورود و تبلیغ گسترده اندیشه هاى مارکسیستى در ایران به گونه خالص و التقاطى بود که مطهرى با هر دو رویه آن به شدت در افتاد.
مطهرى اندیشمندى اصلاح گرا بود که دغدغه هاى چند گانه وى از ایشان شخصیت فکرى جامع الاطرافى پدید آورد. مطهرى به روح زمانه و مقتضیات جدید آن واقف بود و نسل نو و نیازهاى نو شونده دنیاى جدید را به خوبى شناخته بود. ایشان بر این مسأله هم تأکید داشت که سنت در دنیاى چنین شتابانى، جز در قرائتى پویا که همواره بتواند با این تحولات هماهنگ شود، توان مقاومت و پاسخ گویى ندارد. هم بر این اساس بود که مطهرى به اندیشه هاى خود درباره سیاست و اجتماع شکل داد; هر چند که وى تحولات سریع تر و عمیق تر بعدى را در عرصه معرفت شناسى و سیاست درک نکرد.
زمانه مطهرى از لحاظ سیاسى، اجتماعى و فکرى یکى از حساس ترین مقاطع تاریخى کشور است که این امر از ابعاد مختلف بر شکل گیرى اندیشه سیاسى ایشان اثر گذار بود. حاکمیت سیاسى رژیم پهلوى، ورود اندیشه هاى مارکسیستى و لیبرالیستى، قرار گرفتن حوزه هاى علمیه در شرایط گذار سیاسى و رابطه اسلام و تجدد، همگى موضوعاتى بودند که جهت اصلى اندیشه هاى ایشان را که همانا دفاع از حقانیت و خلوص اسلامى و حل مشکلات و پاسخ گویى به مسائل مطرح در زمینه اسلامى در عصر جدید بود، جهت دادند.
یکى از مهم ترین عناصر اثر گذار بر اندیشه سیاسى مطهرى ورود اندیشه هاى غربى ـ اعم از مارکسیسم و لیبرالیسم ـ به ایران بود. از این رو بخش عمده حرکت فکرى ایشان معطوف به پاسخ گویى به مارکسیسم شد; چرا که در آن دوره، اندیشه مارکسیسم از اقبال گسترده اى در بین جوانان برخوردار بود.
مارکسیسم به دنبال تفسیر مادى و اقتصادى از انسان، جهان، جامعه و تاریخ بود و مطهرى به چند دلیل با آن مبارزه شدیدى را آغاز کرد. اول این که او این دیدگاه را براى جوامع اسلامى بسیار خطرناک مى دید و به همین دلیل بخش عمده اندیشه ایشان معطوف به رد مادیگرایى مارکسیستى شد.
دوم این که اندیشه مارکسیستى در اساس با اسلام در تضاد بود در حالى که اندیشه هاى لیبرالیستى، این گونه نبود، از این رو در برخى موارد شهید مطهرى نسبت به آن با خوشبینى مى نگرد و مثلا دموکراسى را مورد استقبال قرار مى دهد.
سوم این که در آن دوره، مارکسیسم نفوذ زیادى در محافل روشنفکرى داشت و او طبیعتاً مى باید مانع از این اقبال گسترده مى شد. این نکته زمانى اهمیت بیش ترى پیدا مى کرد که به عقیده ایشان برخى در قالب اصطلاحات اسلامى، اندیشه هاى مارکسیستى را در عرصه اجتماع تبلیغ مى کردند که بعضى از آنها آگاهانه بود و برخى دیگر ناآگاهانه، و شهید مطهرى این التقاط فکرى را بسیار خطرناک تر از خود مارکسیسم مى دانست و در طرح اندیشه ها، خلوص دینى یکى از دغدغه هاى مهمى بود که مطهرى همواره بر آن تأکید مى کرد.[5]
مطهرى همچنین در مرحله حساسى از تاریخ حوزه، حرکت فکرى خود را آغاز، و در سال 1331 به تهران عزیمت کرد و به فعالیت هاى علمى، تحقیقى پرداخت. اوج حرکتهاى فکرى و سیاسى ایشان اوایل دهه 40 و همزمان با آغاز نهضت امام خمینى «ره» است. این مقطع همزمان با ارتحال آیة الله بروجردى و شکل گیرى جریانهاى سیاسى مختلف در درون حوزه و مهم تر از همه نضج اندیشه امام خمینى در سیاسى کردن حوزه ها بود که این روند مستلزم ورود روحانیون در عرصه هاى سیاسى و اجتماعى و آشنایى با مسائل سیاسى و اجتماعى روز بود، که مطهرى در این امر بیش ترین نقش را ایفا کرد.
البته این مسأله هم نباید ناگفته بماند که اگر مطهرى در حوزه قم باقى مى ماند، تحولات فکرى وى مسیر کاملا متفاوتى پیدا مى کرد. مطهرى در دانشگاه با توجه به این که با سؤالات جدید نسل جوان دانشجو و روشنفکر مواجه بود، به عنصرى تبدیل گردید که از لحاظ فکرى به دنبال بازخوانى اسلام و سنت فکرى مسلمانان با توجه به مقتضیات جدید بود و بر همین اساس با اندیشه هاى غربى به ویژه در حوزه فلسفى و سیاسى آن آشنا شده و همین تلاش فکرى ایشان هم در اقبال روشنفکران و دانشگاهیان به سوى اسلام، تأثیر فزاینده اى برجاى گذاشت.
اندیشه هاى انقلابى امام هم در اندیشه هاى سیاسى شهید مطهرى تأثیر به سزایى داشت. نوشته هاى سیاسى و حتى آثار فلسفى مطهرى، حاکى از یک انقلاب آرمان بخش و حماسه آفرین است; انقلابى که صرفاً جنبه سیاسى و اجتماعى ندارد، بلکه انقلابى فکرى و مکتبى در همه ابعاد مى باشد. به همین دلیل روحى حماسى در تمام آثار ایشان نمود دارد که در جریان انقلاب اسلامى بسیار اثرگذار بود.
فزاینده‌اى برجاى گذاشت.
با این حال دغدغه اصلى و نهایى مطهرى، دفاع از حقانیت دین اسلام بود. مطهرى در پى اثبات جامعیت دین و جاودانگى مکتب اسلام بود و این نگرش موجب شد که وى خود را به حوزه خاصى محدود نکند و گستره آثار ایشان، کل مباحث مربوط به اندیشه اسلامى را تحت پوشش قرار دهد. البته مطهرى به طور مستقل در باب حکومت اسلامى و نسبت آن با عصر جدید به تألیف اثر نپرداخته، ولى در آثار دیگر خود به این موضوع توجه کرده است. البته یادداشتهایى که از ایشان بر جاى مانده، نشان مى دهد که احتمالا داراى چنین قصدى بوده است که شهادت ایشان مانع از توفیق در این زمینه شد. مطهرى رسالت دفاع از حقانیت اسلام و ارائه تبیینى روزآمد از آن را براى خود برگزید و این هدف را در تمامى حوزه هاى فکرى اسلام دنبال کرد.
به هر حال مى توان گفت که شهید مطهرى اندیشمند جامع الاطرافى بود که به بسیارى از مقوله هایى که به نحوى به اسلام ارتباط داشته اند، پرداخته و اغلب اینها داراى بُعد سیاسى هستند.
2) سیاست در سنت فکرى استاد شهید مطهرى
الف ـ مفهوم سیاست
مطهرى معتقد است که در سیاست همواره دو رویه غالب بوده است: زور و نیرنگ; در زور از قدرت عریان استفاده مى شود و در نیرنگ از حیله گرى و فریب کارى. ایشان روال غالب حکومتهاى جهان را در پیروى از این دو مدل مى داند. ولى از دید وى سیاست به مفهوم اسلامى آن، ـ آن طور که در سیره حضرت على متبلور شده است ـ کاملا با سیاست مبتنى بر زور و نیرنگ متفاوت است.[6]
استاد شهید همچنین بر این مسأله تأکید مى کند که اسلام یک روش سیاسى به مفهوم اروپایى آن نیست، اسلام براى این آمده است که با این سیاستها در دنیا مبارزه کند ... اسلام پاسدر انسانیت است.[7]
اساساً نگرش مطهرى به سیاست، از باب اصلاح اجتماعى و مدیریتى است که البته مأخوذ از قرآن و نهج البلاغه مى باشد. به طور کلى یکى از منابع مهم شناخت و اندیشه سیاسى شهید مطهرى نهج البلاغه است و بخش عمده دیدگاههاى سیاسى ایشان در ذیل مباحث مربوط به نهج البلاغه مطرح شده است.[8]
بر همین اساس و با توجه به سیره امامان شیعه، مطهرى سیاست را به مفهوم اداره مى داند و عقیده دارد که «سائس» همان مدیر است، و به همین دلیل ائمه در لسان دعاها «ساسة العباد» خوانده شده اند که مفهوم آن سیاستمدارترین بندگان خداست.
مطهرى بر اساس آموزه هاى اسلامى، سیاست را به مفهوم مدیریت اجتماع مى گیرد که بر این اساس رعایت چند اصل در آن ضرورى مى باشد که از جمله آنها اصل قدرت است. اصل قدرت یعنى توانا بودن به مفهوم بازدارنده آن در مقابل دشمن.
این اصل در همه زمانها و مکانها صادق است. مادام که دشمن وجود دارد، اصل قدرت هم هست. البته اعمال زور نسبى و در جایى است که در آن جا هیچ راه دیگرى باقى نمانده است. بر این اساس جامعه و حکومت اسلامى باید قوى ترین جامعه ها در دنیا باشد که دشمن نتواند به منابع، سرمایه ها و سرزمینهاى آن طمع کند.[9]
همچنین در سیاست اسلامى در عین قدرتمندى، باید از روش ارعاب که روش اغلب قدرتمندان در اعمال قدرت است، اجتناب کرد.[10]
اصل دیگر در سیاست اسلامى سادگى است که اسلام از این طریق به دنبال تصرف دلهاى انسانهاست. دین اسلام از طریق جلال معنوى دلها را جذب مى کند و به عناصر مادى و ظاهرى در این زمینه چندان توجه ندارد.
مطهرى در زمینه سیاست اسلامى، حضرت على ـ علیه السلام ـ را مهم ترین الگو معرفى مى کند که در این جهت بسیار انعطاف ناپذیر است; هدفى دارد و وسیله هایى، حق را او هدف دیده و وقتى مى خواهد به آن حق برسد، در هر گام از وسیله اى که
حق باشد، استفاده مى کند.
اصل دیگر در سیاست اسلامى آن است که هدف وسیله را توجیه نمى کند. این اصل مبتنى بر دو اصل فرعى است: اول این که انسان مسلمان باید هدفش مقدس، عالى و الهى باشد، دوم این که براى رسیدن به همان هدف هم از وسیله مقدس استفاده کند و نمى تواند از وسیله نامقدس و پلید بهره ببرد.[11]
مطهرى در زمینه سیاست اسلامى، حضرت على ـ علیه السلام ـ را مهم ترین الگو معرفى مى کند که در این جهت بسیار انعطاف ناپذیر است; هدفى دارد و وسیله هایى، حق را او هدف دیده و وقتى مى خواهد به آن حق برسد، در هر گام از وسیله اى که حق باشد، استفاده مى کند.[12]آنچه که سیاست حضرت على را از دیگران ممتاز مى کند این که او از اصل غَدر و خیانت در روش پیروى نمى کند; چرا که معتقد است که من پاسدار این اصولم و فلسفه و خلافت من پاسدارى از اصول انسانى است; من پاسدار صداقت، امانت، وفا، راستى و درستى هستم و چگونه آنها را فداى خلافت کنم.[13]
ب ـ قلمرو سیاست
با وجود این که شهید مطهرى در سه حوزه فلسفه سیاسى، فقه سیاسى و کلام سیاسى به بحث و اندیشه ورزى پرداخته است، مى توان گفت که ایشان به حوزه فلسفه سیاسى اهتمام کم ترى داشته و سیاست را از منظر فلسفى کم تر مورد بحث قرار داده است. البته وى بحثهاى زیادى درباره عدالت و آزادى که از جمله مباحث عمده فلسفه سیاسى هستند، مطرح کرده ولى نگرش ایشان به آن مقوله ها بیش تر از بعد کلامى است تا بعد فلسفى.
از لحاظ کلام سیاسى باید گفت از آن جا که ایشان اغلب با نگرش کلامى به طرح مقولات دینى مى پردازد، در مقام دفاع از دین و جامعیت آن عقیده دارد که توانمندى سیاسى اسلام از دیگر مکتبها بیش تر است. وى به همین دلیل دین را به شکل ایدئولوژى مطرح مى کند. مطهرى ایدئولوژى را یک تئورى کلى، یک طرح جامع و هماهنگ که هدف اصلى آن کمال انسان است و در آن خطوط اصلى و روشها و بایدها و نبایدها، خوبیها و بدیها، هدفها و وسیله ها، نیازها و دردها و درمانها، مسؤولیتها و تکلیفها مشخص شده و منبع الهام تکلیفها و مسئولیتها براى همه افراد است، تعریف مى کند.[14]
مطهرى اسلام را واجد چنین خصوصیتهایى مى داند و بدیهى است که چنین نگرشى به سیاست از منظر دین، نگرش خاصى است که بر اساس آن، دین داراى چنان جامعیتى است که مى تواند نیازهاى سیاسى انسان را در هر شرایط زمانى و مکانى برآورده سازد. البته مطهرى به طور مستقل در چند و چون آن بحث مبسوطى انجام نداده، ولى همواره بر توانایى مکتب اسلام به عنوان یک ایدئولوژى در مواجهه با دیگر ایدئولوژیها تأکید کرده است.
همچنین ایشان بر اهمیت سیاست و حکومت در فقه اسلامى تأکید کرده و یکى از موضوعات مهم فقه را مسائل مربوط به حکومت مى داند.
در مجموع مى توان گفت که نگرش مطهرى به سیاست در سه حوزه فلسفه، کلام و فقه سیاسى، تحت الشعاع تعریف ایشان از دین مى باشد. ایشان دین را مجموعه اى از آموزه ها مى داند که توانایى سازماندهى و اصلاح اجتماعى را در کلیه شئون دارا مى باشد. از نظر او دین در تمامى زوایاى زندگى جارى بوده و همه شئونش توأم با یکدیگر است و صلاح و فساد هر یک از شئون زندگى در سایر شئون مؤثر است. ممکن نیست اجتماعى، فرهنگ یا سیاست یا قضاوت یا اخلاق و تربیت و اقتصادش فاسد باشد، اما دینش درست باشد و بالعکس.[15]
شهید مطهرى هم چنین در بحث قلمرو سیاست و کارکرد آن علاوه بر این که هدف سیاست را تأمین و حفظ امنیت مى داند، براى آن کارکرد و هدف دیگرى هم قائل است و آن زمینه سازى سعادت انسان است که بر مبانى انسان شناسى ایشان استوار است. وى از آن جا که غایت انسان را سیر به سوى کمال و کسب سعادت مى داند، یکى از کارکردهاى اصلى سیاست را نیز زمینه سازى فضایى مى داند که بتواند انسان را در آن مسیر هدایت کرده و زمینه هاى بیرونى تحقق کمال درونى انسان را فراهم کند.[16]
اساساً نگرش مطهرى به سیاست، از باب اصلاح اجتماعى و مدیریتى است که البته مأخوذ از قرآن و نهج البلاغه مى باشد. به طور کلى یکى از منابع مهم شناخت و اندیشه سیاسى شهید مطهرى نهج البلاغه است و بخش عمده دیدگاههاى سیاسى ایشان در ذیل مباحث مربوط به نهج البلاغه مطرح شده است.
از سوى دیگر ایشان از بعد عملیاتى هم هدف اسلام را بر پا داشتن عدالت اجتماعى و نجات محرومان و مستضعفان و ستیز با ستم پیشگان مى داند.[17] بنابراین شهید مطهرى قلمرو سیاست را علاوه بر تأمین نظم و امنیت و برقرارى عدالت اجتماعى، سعادت همگانى و زمینه سازى سیر انسان به سوى کمال انسانى مى داند که به طور طبیعى به نظریه سیاسى خاصى درباره دولت و کارکردهاى آن منتهى مى شود.
ج ـ غایت سیاست
به طور کلى مطهرى غایت سیاست و حکومت را سعادت مى داند.[18] همان طور که گفته شد مطهرى سیاست را مدیریت اجتماعى تلقى مى کند; مدیریتى که بتواند غایات انسان را که همانا سعادت فردى و اجتماعى است فراهم کند.[19] با این حال خود ایشان تأکید مى کند که با وجود اهمیت سعادت در زندگى فردى و اجتماعى انسان، این مفهوم داراى ابهام زیادى است که توجه چندانى به این ابهام نمى شود،[20] امّا در عین حال تأکید مى کند که سعادت انسان را جز خداوند تأمین نمى کند،[21] که طبیعتاً از بُعد سیاسى هم فرمانهاى الهى مى تواند سعادت را براى انسان فراهم کند.
د ـ ضرورت سیاست
نقطه مرکزى دیدگاههاى سیاسى شهید مطهرى را باید دیدگاه ایشان درباره جامعه دانست. مطهرى جامعه را امرى طبیعى و انسان را مدنى الطبع مى داند و به آیه 13 سوره حجرات[22]استناد مى کند.[23] با این حال در دیدگاه ایشان هم فرد اصالت دارد و هم جامعه که بر اساس آن امتها سرنوشت و نامه عمل مشترک و فهم و شعور داشته و حیات جمعى در کنار حیات فردى، ماهیت مستقل و حقیقى دارد.[24] جامعه با توجه به وجود حقیقى آن، داراى قوانینى است که لایتغیر مى باشد و این قوانین، سنن اجتماعى محسوب مى شوند.[25] این سنن بر صعود و نزول و انحطاط آن جوامع نیز حاکم است.[26]
مطهرى رکن اساسى اجتماعات بشرى را اخلاق و قانون مى داند که پشتوانه قانون و اخلاق نیز فقط دین است. از این رو، وى اساس سامان اجتماعى واقعى را در دین جست و جو مى کند.
مطهرى، ضرورت سیاست را در جامعه امرى بدیهى و بى نیاز از استدلال تلقّى مى کند. اجتماع زعیم مى خواهد و هیچ کس در این جهت تردید ندارد.[27]
او معتقد است که هر مملکتى احتیاج به جمعى دارد که اداره کننده آن مملکت باشند،[28] و این مسأله را به حدیثى از حضرت على ـ علیه السلام ـ مستند مى کند.
شهید مطهرى در بحث قلمرو سیاست و کارکرد آن علاوه بر این که هدف سیاست را تأمین و حفظ امنیت مى داند، براى آن کارکرد و هدف دیگرى هم قائل است و آن زمینه سازى سعادت انسان است که بر مبانى انسان شناسى ایشان استوار است. وى از آن جا که غایت انسان را سیر به سوى کمال و کسب سعادت مى داند، یکى از کارکردهاى اصلى سیاست را نیز زمینه سازى فضایى مى داند که بتواند انسان را در آن مسیر هدایت کرده و زمینه هاى بیرونى تحقق کمال درونى انسان را فراهم کند.
هـ ـ رابطه دین و سیاست
همان طور که گفته شد، مطهرى اساس نظم اجتماعى را در دین جست و جو مى کند و معتقد است که پشتوانه واقعى اخلاق و قانون در جامعه دین است. از این جا مى توان به رابطه عمیق دین و سیاست از دیدگاه ایشان پى برد. از همین رو وى نسبت این دو را نسبت «روح و بدن» مى داند به گونه اى که این مغز و پوست همواره باید به یکدیگر پیوسته باشند و در صورتى که این پوسته از مغز جدا شود، مغز آسیب مى بیند و پوسته هم خاصیت خود را از دست مى دهد.[29]
بر این اساس مطهرى پیوند دین و سیاست را امرى ضرورى قلمداد مى کند.[30] البته وى در کنار تأکید بر پیوند دین و سیاست، مسأله دیگرى را مورد تأکید قرار مى دهد و آن قدسى نبودن حاکم بر این پیوند است که بر آن در مکتب تشیع تأکید بیش ترى شده است.
به نظر ایشان همبستگى دین و سیاست به این معنى نیست که استبداد سیاسى به خود قداست دینى بدهد. بلکه بر عکس، به این معنى است که مسلمانان، حق دخالت در سرنوشت سیاسى خود را یک وظیفه و مسؤلیت مهم به شمار آورند. وابستگى دین و سیاست، به مفهوم مقام قدسى داشتن حکام، اختصاص به جهان تسنن دارد و در شیعه هیچ گاه چنین مفهومى وجود نداشته و از اولوالامر چنین تفسیرى ارائه نشده است.[31]
البته مطهرى درباره جدایى دین از سیاست به دو تلقى اشاره مى کند: تلقى اول، نفى استخدام دین به وسیله سیاست است که وى این تلقى را تأیید مى کند و تلقى دوم جدایى دین از سیاست است و سیاست جزء مسئولیت هاى دینى نیست، که ایشان این تلقى را رد مى کند.[32]
و ـ ملیت، اسلام و سیاست
مطهرى درباره قلمرو سرزمینى سیاست در اسلام مباحثى مطرح کرده است که در نظریه سیاسى ایشان داراى اهمیت است. در واقع تفسیر مطهرى از پیوند دین و سیاست، او را به برداشت خاصى از ملیت رهنمون مى شود که در برداشت وى از اسلام و جهت گیرى سیاسى ایشان بسیار مؤثر است. به نظر او اگر در تعیین حدود ملیت ایرانى، عنصر آریایى اساس قرار گیرد، نتیجه و حاصلش در آخرین تحلیل نزدیکى و خویشاوندى با غرب است و این خویشاوندى و نزدیکى براى خود آثار و تبعاتى در خط مشى ملى و سیاسى خواهد داشت که مهم ترین آن بریدن از همسایگان و ملل اسلامى غیر آریایى و گرایش به سوى اروپا و غرب است.
برعکس، اگر نظام فکرى و مسلکى و نهادهاى اجتماعى چهارده قرن اخیر ملاک ملیت قرار گیرد، تکلیف و خط مشى دیگرى براى ما رقم مى خورد و آن وقت عرب و ترک و هند و اندونزیایى و چین مسلمان نسبت به ما خودى و غرب غیرمسلمان بیگانه تلقى خواهد شد.[33]
بدیهى است که این تفسیر مطهرى متکى بر برداشت کلان سیاسى ایشان مى باشد که معتقد است اسلام و اهداف و روحیات اسلامى باید جهت گیرى و خط مشى ملى کشور را معلوم و مشخص کند. این برداشت وى کاملا در مقابل جهت گیرى ملى گرایانه و مبتنى بر اندیشه سلطنت ایرانشهرى بود که رژیم پهلوى آن را به شدت تبلیغ مى کرد.
در این زمینه مى توان گفت که مطهرى برجسته ترین متفکر مذهبى بود که به طور مؤثرى با خط مشى فکرى رژیم در افتاد و در این راه به نتایج موفقیت آمیزى هم رسید. البته به تعبیر مرحوم عنایت مى توان گفت که اصولا، مخالفت با جریان سلطنت ایرانشهرى و بازگشت به تمدن پیش از اسلام، خطى است که شهید مطهرى در بسیارى از آثارش آن را دنبال کرده است.[34]
مطهرى درباره جدایى دین از سیاست به دو تلقى اشاره مى کند: تلقى اول، نفى استخدام دین به وسیله سیاست است که وى این تلقى را تأیید مى کند و تلقى دوم جدایى دین از سیاست است و سیاست جزء مسئولیت هاى دینى نیست، که ایشان این تلقى را رد مى کند.
شهید مطهرى ضمن این که قلمرو سیاست اسلامى را به صورت ناب از سیاست به مفهوم جارى آن تفکیک مى کند، عقیده دارد که نسبت به مطرح شدن مسائل جدید در حوزه سیاست نمى توان غافل بود; چه آن که این مسائل جدید در عرصه عملى سیاست جوامع اسلامى هم وارد شده است.به همین دلیل، یکى از دغدغه هاى دایمى ایشان چگونگى ارتباط بین سنت اسلامى و اصول مدرنیته بود که در این جهت دیدگاههایى را در چارچوب نگرش خود به اسلام مطرح کرده است. 

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات